كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه 77-83
النوبة الاولى
قوله تعالى: أَ وَ لا يَعْلَمُونَ نميدانند ايشان أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ كه اللَّه ميداند ما يُسِرُّونَ آنچه نهان ميدارند وَ ما يُعْلِنُونَ 77 و آنچه آشكارا ميكنند.
وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ و هست از جهودان قومى كه نويسنده نهاند لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ تورية ندانند از نوشته، إِلَّا أَمانِيَ مگر چيزى خوانند از فراشنيده، وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ 78 و نيستند مگر بر پنداره كه مىپندارند و گمان مى برند.
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ ويل ايشان را يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ كه نوشته مىنويسند بدست خويش ثُمَّ يَقُولُونَ و آن گه ميگويند هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اين از نزديك خداست عز و جل لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا تا بفروختن حق به بهاى اندك مىخرند، فَوَيْلٌ لَهُمْ ويل ايشان را مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ از آن دروغ كه مىنويسند بدست خويش وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ 79 و ويل ايشان را از آنچه ميستانند از رشوت.
وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ و گفتند كه نرسد بكسى از ما آتش دوزخ فردا إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً مگر روزى چند شمرده قُلْ پاسخ كن ايشان را و گوى أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً نزديك اللَّه پيمانى گرفته داريد؟ فَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ اگر داريد اللَّه عهد خود را خلاف نكند، أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ يا بر خداى عز و جل چيزى مىگوييد كه ندانيد.
بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً- آرى هر كه بدى كند وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ و در آيد گرد بر گرد وى گناه وى فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ ايشانند كه دوزخيانند هُمْ فِيها خالِدُونَ 81 ايشان جاويد در آنند.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا و ايشان كه بگرويدند و رساننده را استوار گرفتند وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و نيكيها كردند أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ ايشانند كه بهشتياناند هُمْ فِيها خالِدُونَ 82 ايشان در آن بهشت جاودانند.
وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ و عهد گرفتيم و پيمان ستديم از فرزندان يعقوب لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ كه تا نپرستيد جز از اللَّه وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً و پدر و مادر را نوازند و با ايشان نيكويى كنند وَ ذِي الْقُرْبى و با خويشان و نزديكان وَ الْيَتامى و با كودكان پدر مردگان وَ الْمَساكِينِ و با درويشان وَ قُولُوا- لِلنَّاسِ حُسْناً و مردمان را نيكويى گوئيد، وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ و نماز بهنگام بپاى داريد وَ آتُوا الزَّكاةَ و زكاة مال خويش بدهيد ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ پس از آن وصيت كه شما را كرديم برگشتيد إِلَّا قَلِيلًا مِنْكُمْ مگر اندكى از شما وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ 83 و از وفا روى گردانيديد.
النوبة الثانية
– قوله تعالى: أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ- اين خطاب اگر خواهى منافقان را نه و اگر خواهى جهودان را، اگر منافقان را نهى معنى آنست كه اين منافقان كه با مصطفى ع و با مؤمنان سخن ديگر ميگويند و در دل ديگر دارند نميدانند كه اللَّه سر و آشكاراى ايشان ميداند.
آن انديشه كه در دل دارند و بزبان جز زان ميگويند يا آن سخن كه با يكديگر ميگويند در خلوت پنهان از مسلمانان، اللَّه ميداند اگر خواهد پيغامبر خود را و مؤمنان را از سرّ ايشان خبر كند، حديث وهب بن عمير ازين باب است با صفوان بن اميه- در حجره نشسته بود. وهب گفت «لو لا عيالى و دين علىّ لا حببت أن اكون انا الّذى اقتل محمدا لنفسى»- اگر نه عيال بودى و دينى كه بر منست من قصد قتل محمد كردمى و شغل وى شما را كفايت كردمى. صفوان. گفت- اين كار را چه حيلت سازى و چون بر دست گيرى؟
گفت- من مردى ام دلاور، او را بفريبم ضربتى زنم، آن گه بر گردم و بكوه بر شوم كس بمن در نرسد. صفوان گفت- عيالت با عيال من و دين تو بر من، هان تا چه دارى!- فخرج فشحذ سيفه و سمّه، ثم خرج الى المدينة، شمشير تيز كرد و زهر آلود كرد و بقصد مدينه از مكه بيرون شد. چون در مدينه شد عمر خطاب وى را بديد انديشه ناك شد.
پيش مؤمنان و ياران باز رفت گفت- «انى رأيت وهبا قد قدم فرابنى قدومه و هو رجل غادر فاطيفوا بنبيّكم- گفت وهب آمد و از آمدن وى در دلم شك افتاد كه وى مردى غدار است، نگر تا مصطفى را خالى نگذاريد و ياران همه پيرامون مصطفى ع در نشستند.
وهب آمد و گفت-أنعم صباحا يا محمد. قال- قد ابدلنا اللَّه خيرا منها- السلام. ما اقدمك؟
مصطفى ع گفت- خداى عز و جل ما را ازين بهتر تحيتى و سلامتى داده است، چه آورد ترا اينجا؟ گفت آمدم تا اسيرانرا باز خرم. مصطفى گفت-ما بال السيف؟
شمشير چيست كه در بر دارى؟ گفت يا محمد روز بدر نيز داشتيم و ما را در آن بس ظفرى و نجاحى نبود، مصطفى گفت-«فما شيء قلت لصفوان و انتما فى الحجر؟»
آن چه سخن بود كه در حجر با صفوان ميگفتى- كه لو لا عيالى و دين علىّ؟- وهب گفت هاء! كيف قلت؟ فاعاده عليه. قال وهب- قد كنت تخبرنا بخبر اهل السّماء فنكذبك، فاراك تحدثنا بخبر اهل الارض. اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّك رسول اللَّه. ثم قال- يا رسول اللَّه اعطنى عمامتك، فاعطاه النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عمامته، ثم خرج راجعا الى مكة.
فقال عمر لقد قدم وهب و انه لا بغض الىّ من الخنزير و انه رجع و هو احبّ الى من بعض ولدى.
و اگر جهودان را نهى اين خطاب كه «أَ وَ لا يَعْلَمُونَ»- معنى آنست- كه نميدانند اين جهودان كه اللَّه ميداند آنچه پنهان ميدارند از عداوت، و آشكارا ميكنند از جحود، در نهان دشمنى ميدارند با مؤمنان و آشكارا مىباز نشينند از اقرار، گواهى پنهان ميكنند و آشكارا دروغ زن ميگيرند.
وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ الآية- قيل ان الامّى منسوب الى امّهاى تربّى معها و لم يفارقها، فيتعلم ما يتعلمه الرجال اى هم كما ولدوا لم يتعلموا. امّى نادبير است كه نداند نبشتن و خواندن. مصطفى گفت-انّا امّة اميّة لا نكتب و لا نحسب.
و يقال- هو منسوب الى الامّة التي هى الخلقة. يقال فلان طويل الامة اى الخلقة و القامة. در معنى اين آيت دو قول گفتهاند: يكى آنست كه از جهودان قومىاند كه تورية ندانند نوشتن و خواندن آن، مگر چيزى شنوند از مهتران خويش از دروغها كه بر مىسازند و ميگويند- هذا من عند اللَّه- و ايشان را آن معرفت نيست كه بدانند كه آن دروغ است.
وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ- و انگه ظنى مىبرند و يقين نميدانند كه آن حق است و بمجرد آن ظن بر خدا منكر ميشوند. باين قول «امانىّ» بمعنى اكاذيب است. و بقول ديگر «امانىّ» بمعنى تلاوت و قراءة است، يعنى از جهودان قومىاند كه از تورية جز تلاوت و قراءة ندانند، احكام شرعى و امور دينى كه در آنست و دانستن آن بريشان لازم است مىندانند و مىنشناسند، و حق تلاوت آن از تحليل حلال و تحريم حرام مىبنگزارند، وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ- آن گه ظن مىبرند كه بتصديق موسى و قبول تورية با تكذيب محمد و ردّ قرآن رستگارى يابند.
يعنى كه اين قوم با ايشان كه حق تلاوت آن بگزارند و احكام آن بشناسند و بدان كار كنند كى برابر باشند؟ اگر كسى گويد- امّيّت- نعت رسول خداست و آنچه نعت وى باشد ديگران را در آن چه ذم باشد و رب العالمين بر سبيل ذم جهودان را باين صفت ياد كرد؟ جواب آنست كه نه هر چه صفت پيغامبر باشد ديگران را هم بران معنى بود، از براى آنكه اتفاق اسم اتفاق معنى اقتضا نميكند، و نه هر صفتى كه در غير پيغمبر باشد در پيغامبر روا نبود.
نه بينى كه اكل و شرب و نوم و نكاح و امثال اين خصال كه بر عموم مردم رود بر پيغامبر نيز رود، و وى را در آن هيچ عيب نه، و رب العالمين كافران را ذم كرد كه بعثت پيغامبر را با وجود اين صفات انكار كردند و آن را ضلالت شمرد ازيشان، فقال تعالى- وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ، الى قوله … فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا- پس ميبايد دانست كه امّيّت در صفات پيغامبر از امارات نبوت است و دلائل رسالت، كه با صفت امّيّت وحى حق ميگزارد و بيان علم اولين و آخرين ميكرد، و ز غيب آسمان و زمين خبر ميداد، و خلق را براه حق دعوت ميكرد و بر طريق راست ميداشت، و تعليم فرائض وشرايع و مكارم الاخلاق ميكرد، پس اميّت در حق وى صفت كمال بود، و در حق ديگران نشان نقصان.
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ- مصطفى ع گفت «الويل واد فى جهنّم يهوى فيه الكافر اربعين خريفا قبل ان يبلغ قعره». قيل معناه- انّ الذين جعل لهم الويل هم المتبوّؤن لذلك الوادى- و قال ابن المسيب- لو سيرت فيه جبال الدّنيا لماعت من شدّة حرها، و گفتهاند- كه- ويل- آواز دادن كافرانست و زارى كردن ايشان در آن عذاب صعب و عقوبت سخت كه بايشان ميرسد.
محمد بن حسان گفت- آن چهار كلمه است كه دوزخيان بپارسى گويند- «واى از نام واى از ننگ واى از نياز واى از آز!» واى از نام- يعنى واى بر من كه در دنيا نام طلب كردم، واى از ننگ كه ميگفتم- نار و لا عار- واى از نياز يعنى درويشى كه سر همه بلاست، واى از آز يعنى حرص كه قاعده همه شهوات است.
مفسران گفتند كه علماء جهودان از مهتران خويش كه اعداء رسول خدا بودند رشوت مىستدند و عامه خويش را از رسول مىبرگردانيدند، بآن دروغ كه مىبرساختند و بآنك صفت و نعمت مصطفى ع مىبگردانيدند، كه در تورية صفت مصطفى ع چنان بود- كه- «حسن الوجه جعد الشعر اكحل العين ربعة»- ايشان بگردانيدند گفتند طويل ازرق سبط الشعر» و عامه ايشان كه تورية ندانستند چون اين بشنيدند گفتند پيغامبر نيست كه در وى اين صفتها نيست. گفته اند- كه قومى از قريش به مدينه آمدند و از علماء جهودان صفت پيغامبر آخر الزمان پرسيدند، جواب همچنين دادند بر خلاف آنك خوانده بودند.
رب العالمين گفت فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ- ويل ايشان را بآنچه بدست خويش مىنويسند از تغيير و تبديل در صفت وى در انكار نبوت و رسالت وى، وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ- ديگر باره ويل مر ايشان را از آنچه مىستانند از رشوت.
گفتهاند- كه «يكسبون»- بلفظ مستقبل اشارت است كه تا بقيامت هر كس كه بر نهاد و سنت ايشان رود بآنچه نبشتند و گفتند گناه آن بايشان باز گردد. و اليه اشارالنبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «من سنّ سنّة سيئة فله وزرها و وزر من عمل بها الى يوم القيمة»-
سعيد جبير گفت- اين آيت دليل است كه علما را در نشر علم بهايى طلب كردن روا نيست، و يشهد لذلك ما روى ابن عباس- قال قال رسول اللَّه- علماء هذه الامة رجلان:- رجل اتاه اللَّه علما فطلب به وجه اللَّه و الدار الآخرة و بذله للناس و لم يأخذ عليه طمعا و لم يشتر به ثمنا قليلا، فذلك يستغفر له ما فى البحور و دواب البرّ و البحر و الطير فى جوّ السماء، و يقدم على اللَّه سيّدا شريفا. و رجل اتاه اللَّه علما فيبخل به على عباد اللَّه و اخذ عليه طمعا و اشترى به ثمنا قليلا، فلذلك يلجم بلجام من نار. و سئل بعضهم «ما الذى يذهب بنور العلم من قلوب العلماء؟ قال- الطمع.» قومى بحكم اين آيت مصحف نبشتن بمزد و فروختن آن كراهيت داشتند.
قال عبد اللَّه بن شقيق- كان اصحاب النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يكرهون بيع المصاحف. قال سعيد بن المسيب «ابتعها و لا تبعها.» و قومى بر عكس اين گفتند و بيع مصاحف بحكم اين آيت روا داشتند، يعنى كه اين وعيد آن كس را گفت كه از بر خويش چيزى نهد و بر كتاب حق بندد و دعوى كند كه اين از نزديك حق است جل جلاله، تا چنانك نبشتن كتاب حق و اكتساب در آن رواست و مباح، اين فراهم نهاده و از بر خويش بگفته نيز روا دارد و مباح كند، پس رب العالمين و عيد فرستاد بآن اختلاف كه مىكردند نه بعين اكتساب.
و اگر چنان بودى كه اكتساب به بيع تورية و كتب حق محرّم بودى اختلاف اباطيل ايشان در وجوه مكاسب بنزديك ايشان هم محرم بودى، و در آن شروع نكردندى. و نيز دليل است اين آيت كه هر كتابى كه در آن سحر دروغ است و ترهات پيشينيان و اباطيل دروغزنان، و هر چه خلاف حق و راستى است مبايعت در چنين كتب روا نباشد، و بهاى آن جز حرام نبود.
وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً.- چونك جهودان را بيم دادند از آتش دوزخ، ايشان گفتند آتش بما نرسد مگر چند روز شمرده. يعنى آن چهل روز كه گوساله پرستيدند كه خداى عز و جل سوگند ياد كرده است كه ايشان را عذاب كند، چون آن چهل روز عذاب كرد سوگند وى راست شد، از آن پس از دوزخ بيرون آئيم و قومى ديگر بجاى ما، و اشارت بمصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ياران كردند- يعنى شما بجاى ما نشينيد مصطفى گفت:-«بل انتم خالدون فيها مخلّدون لا نخلفكم فيها ان شاء اللَّه ابدا».
پس رب العالمين ايشان را دروغزن كرد، گفت:- قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً- يا محمد گوى ايشان را كه بآنچه مىگوييد پيمانى داريد از حق جل جلاله؟ اگر داريد اللَّه پيمان خود نشكند، پس ايشان را ديگر باره دروغ زن كرد گفت:- أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ- اين ام در موضع بل است، يعنى شما بر خداى عز و جل چيزى مىگوييد كه ندانيد.
ابن عباس گفت- روز قيامت كه ايشان را در دوزخ چهل سال عذاب كرده باشند هر روزى را از آن چهل روز سالى، خازنان دوزخ گويند:- «يا معشر اليهود أما انقضت الايام التي قلتم فى دار الدنيا؟ قالوا ما ندرى. قالت الخزّان- فقد عذّبناكم مقدار اربعين سنة، يا معشر الاشقياء، فبم تخرجون منها، قالوا- كيف نخرج و انت خازن جهنم، فيقول لهم- أ كنتم اتخذتم عند اللَّه عهدا بل كذبتم و انتم فيها خالدون-» آن گه ايشان را جواب داد «بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً»- اين بلى بمعنى آرى است ميگويد- آرى آنچه ايشان ميگويند كه نيست هست. «مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً …»- هر كه يدى كند يعنى شرك آرد «وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ» اى أحاط عمله به فمات على كفره- و در آن شرك و كفر خويش بميرد.
نافع تنها- خطيئاته- خواند بر لفظ جمع. فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- ايشان در دوزخ شوند و جاويد در آن بمانند. اين همانست كه جايى ديگر گفت- «وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ». و مصطفى ع آتش دوزخ را صفت كرده و گفته «لنار بنى آدم الّتى توقدون جزء عن سبعين جزء من نار جهنم، فقال رجل- يا رسول اللَّه ان كانت لكافية- قال فانّها فضّلت عليها بتسعة و ستّين جزء حرا فحرّا اوقدت الف عام فابيضّت، ثم اوقدت الف عام فاحمرّت، ثم اوقدت الف عام فاسودّت فهى سوداء كالليل المظلم»
و عن ابى سعيد الخدرى قال- «يخرج عنق من النار يوم القيمة يتكلم يقول- انى وكّلت بثلثة: بكلّ جبار، و بمن ادّعى مع اللَّه الها آخر، و بمن قتل نفسا بغير نفس، فتنطوى عليهم فتطرحهم فى غمرات جهنم.»
قومى معتزله بظاهر اين آيت تمسك كردند و بر عموم براندند و گفتند اهل كبائر و فسق جاويد در دوزخ بمانند بحكم اين آيت. و جواب اهل حق آنست كه ظاهر آيت عام است اما بمعنى خاص است. كه جاى ديگر ميگويد:- وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ- اينان كه در تحت مشيّتاند اصحاب كبائر و فسق و معاصىاند لا محاله، اگر ايشان گويند- اينان كه در تحت مشيّتاند تائباناند، اين تأويل درست نيست كه تائبان را چنين وعيد نيايد، از بهر آنك ايشان بى گمان رستگارانند. و اگر گويند- كه اصحاب صغائرند، هم درست نيست، از بهر آنك صغيره بمذهب ايشان بشرط اجتناب كبائر مغفور است، پس حمل آيت بر آن بعيد است.
و اگر گويند كه منافقاناند، منافق خود در درك اسفل است، چنانك قرآن از آن خبر ميدهد و صحابه رسول بكفر ايشان گواهى ميدهند. و اگر گويند كه كافران و مشركاناند اين كافران على القطع جاويد و در آتشاند و آن كس كه جاويد در آتش است نگويند او را كه در تحت مشيّتاند، بماند اينجا در تحت آيت اصحاب كبائر و اهل فسق و معاصى كه هم ايمان دارند و هم فسق، ايشانند كه در تحت عدل و فضل حقاند اگر بايشان بفضل نگرد ايشان را بفسق و معصيت خويش بآتش فرستد، اما جاويد در آتش بنمانند، كه بشفاعت رسول ايشان را آخر بيرون آرد.
و دليل بر آنك بنده بفسق و معاصى از ايمان بيرون نشود آنست كه رب العالمين گفت:- فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ كفاره قتل را واجب كرد كه گردنى مؤمنه آزاد كند پس اگر آن گردن فاسقه باشد هم رواست. و كفارت را بجاست و اگر بفسق ايمان نماندى روا نبودى. و گفتهاند كه اگر بافسق و معصيت ايمان بنماندى با خدمت و طاعت كفرهم نماندى، پس اتفاق است كه بخدمت و طاعت از بنده حكم كفر بر نخيزد، همچنين بفسق و معصيت بايد كه از بنده حكم ايمان بر نخيزد. پس معلوم شد كه آيت مخصوص است و سيّئة و خطيئة درين آيت بمعنى كفر و شرك است چنانك جايى ديگر گفت وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ- يعنى انواع الكفر فكذلك هاهنا.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ- پس از ذكر كافران و رسيدن ايشان در سرانجام به عقوبت جاويدان، ذكر مؤمنان در گرفت و ناز و نعيم ايشان در آن بهشت جاودان، تابنده مؤمن را ميان هر دو آيت در خوف و رجا بگرداند. چون صفت بيگانگان شنود و خشم و عذاب خدا در حق ايشان، در خوف افتد، گهى زارد گهى نالد، گهى از آتش فرياد ميكند- چنانك مصطفى از پس هر نماز بگفتى «اللهمّ انى اعوذ بك من نار جهنّم»
– پس چون صفت مؤمنان شنود، و مآل و مرجع ايشان و فضل و كرم خداوند در حق ايشان، حال در وى بگردد صفت خوف بصفت رجا بدل شود آرام در دلش آيد، دست كرم و فضل او را از وهده خوف بيرون آرد، و حال بنده هميشه همچنين بايد كه بود، گهى با ترس و گداز، گهى با انس و ناز، گهى از بيم دوزخ فريادكنان، گهى باميد بهشت شادان و نازان.
در اخبار بيارند كه صهيب درم خريده زنى بود، و همه شب بيخواب و بى آرام بودى و از بسيارى سهر نزار و ضعيف شده بود، آن سيده وى او را گفت- «افسدت على نفسك.» اى صهيب تو تن خويش بزيان بردى و از خدمت من باز ماندى، اين چيست كه تو بدست دارى؟ صهيب جواب داد كه «انّ اللَّه تعالى جعل الليل سكنا لصهيب، انّ صهيبا اذا ذكر الجنّة طال شوقه و اذا ذكر النار طار نومه.» وَ الَّذِينَ آمَنُوا- يعنى صدّقوا بتوحيد اللَّه و رسوله. وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يعنى الطاعات فيما بينهم و بين ربّهم.
أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- مقيمون فى الجنّة لا يموتون و لا يخرجون منها ابدا.
وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ- يعنى فى التورية، اى امرناهم بذلك فقبلوه. اين همانست كه در سورة المائده گفت: وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً ميگويد- اللَّه ميثاق بست و پيمان ستد از فرزندان يعقوب و دوازده نقيب فرستاديم، از هر سبطى نقيبى، اسباط بسيار بودند فراوان هزاران، پس از هر سبطى نقيب برگزيد موسى با وى بيعت كردى و با وى آن عهد بستى. تا آن نقيب از ديگران بيعت ستدى و با ايشان عهد بستى. اينست كه اللَّه ميگويد- وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ …- پيمان ستديم از بنى اسرائيل در تورية، و با ما عهد كردند لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ- مكى و حمزه و كسايى بياء خوانند يعنى تا نه پرستند جزز اللَّه باقى بتا خوانند، و معنى آنست كه ايشان را گفتيم در پيمان كه- لا تعبدون الا اللَّه- تا نه پرستيد مگر اللَّه. معاذ جبل مصطفى را گفت:«يا رسول اللَّه اوصنى. فقال- اعبد اللَّه و لا تشرك به شيئا. قال- يا رسول اللَّه زدنى، قال اذا اسأت فاحسن، قال يا رسول اللَّه زدنى قال- استقم و ليحسن خلقك.»
وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «يقول اللَّه تعالى يا ابن آدم، انا بدّك اللازم فاعمل لبدّك، كل الناس كلّ منهم بدّ و ليس لك منى بدّ».
وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً- و در پيمان وصيت كرديم ايشان را بنواختن پدر و مادر، نواخت مادر و پدر در توحيد پيوست ايدر و جايهاى ديگر در قرآن. قال اللَّه تعالى وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً. وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً- و رضاء خود در رضاء ايشان بست در سنت. چنانك در خبر است:-
رضاء اللَّه فى رضا الوالدين
و عقوق ايشان از كبائر كرد، چنانك مصطفى را از كبائر پرسيدند فقال- الشرك باللَّه و قتل النفس و عقوق الوالدين و قول الزور-و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت:- نيكى كردن با مادر و پدر فاضلتر است از نماز و روزه و حج و عمره و غزاء، و گفت- چه زيان دارد اگر كسى صدقه دهد و بمزد مادر و پدر دهد تا ايشان را ثواب باشد و از ثواب وى چيزى نكاهند.
و مردى در پيش مصطفى ع شد گفت:- يا رسول اللَّه من گناهى عظيم كرده ام مرا توبه هست يا نه؟ مصطفى گفت:- مادر دارى؟ گفت نه. گفت خواهر مادر دارى؟ گفت دارم گفت شو با وى نيكى كن.
وَ ذِي الْقُرْبى- و ايشان را وصيت كرديم بنواختن خويشان و نيكويى كردن با نزديكان. در خبرست كه- هر كه عمر دراز خواهد و روزى فراخ با خويشاوندان نيكويى كند- و
قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- «لمّا خلق اللَّه تعالى الرحم قامت فاخذت بحق الرحمن، فقال لها مه- قالت هذا مقام العائد بك من القطيعة- قال الا ترضين ان اصل من وصلك و اقطع من قطعك.»
وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حكاية عن اللَّه تعالى- انا الرحمن و هى الرحم شققت لها اسما من اسمى، فمن وصلها وصلته و من قطعها بتته».
وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ- و ايشان را وصيّت كرديم در آن پيمان بنواختن يتيمان و درويشان، يتيم پدر مرده است از آدميان يا نابالغ است. مصطفى ع گفت:لا يتم بعد حلم.
و از جانوران يتيم آنست كه مادر ندارد، و ذلك لان كفالة الولد فى النّاس على غالب الامر و فى الحكم الى الأب، و فى البهائم الى الام. و معنى يتيم انفراد است، و منه- الدرّة اليتيمة- يعنى المنفردة التي لا شبيه لها، و يتامى جمع جمع است يقال يتيم و ايتام و يتامى كأسير و اسرى و اسارى. وَ الْمَساكِينِ- و مسكين اوست كه چيزى دارد كم از كفايت قوام عيش، او را چيزى مىدربايد.
روى ابو ذر رض قال- اوصانى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بحبّ المساكين و الدنّو منهم، و اوصانى ان انظر الى من هو دونى، و لا انظر الى من هو فوقى، و اوصانى ان اقول الحق و ان كان مرّا، و اوصانى ان اصل رحمى و ان ادبرت، و اوصانى ان استكثر من قول- لا اله الا اللَّه، و لا حول و لا قوة الا باللّه- فانّه من كنوز الجنة.
و سليمان پيغامبر با آن پادشاهى و مملكت چون در مسجد درويشى را ديدى پيش وى بنشستى، گفتى- مسكين جالس مسكينا.
وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً- و ايشان را وصيت كرديم كه مردمان را سخن نيكو گوئيد. حسنا و حسنا بفتحتين و بتخفيف هر دو خواندهاند: بفتحتين قراءة حمزه و كسايى و يعقوب و خلف است، و بضم و تخفيف قراءة باقى. و تقديره:- قولوا للنّاس قولا حسنا و قولا ذا حسن- ابن عباس گفت و مقاتل- «معناه قولوا للناس حقا و صدقا فى شأن محمد فمن سالكم عنه فبيّنوا له صفته و لا تكتموا امره و لا تغيّروا نعته»- در كار محمد با مردمان راستى گوئيد و درستى، و صفت وى بمگردانيد و كار وى از پرسنده پنهان مكنيد. سفيان ثورى گفت- معناه مروهم بالمعروف و انهوهم عن المنكر
قال النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- «مروا بالمعروف و ان لم تعملوا كله، و انهوا عن المنكر و ان لم تنتهوا عنه كله.»
بعضى مفسران گفتند وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً- سياق اين هم بر آن وجه است كه وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ. فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا الى غير ذلك من امثاله.پس اين همه بآيت سيف منسوخ گشت.
وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ- و نماز بهنگام بپاى داريد، و شرائط و حقوق آن بجاى آريد و زكاة از مال بيرون كنيد. زكاة را دو معنى گفتهاند يكى پاكى و پاكيزگى، كه بنده مؤمن مال خود را بزكاة دادن پاكيزه گرداند و تن خود را از وبال مال پاك گرداند، و ديگر معنى زكاة زياد نيست- يعنى كه مال چون زكاة وى بدهى زيادت گردد.
هر چند ظاهر وى نقصان نمايد، اما در باطن زياد نيست. پس بمعنى پاكيزگى هم چنان است كه چاهى را نجاست اندر افتد چند دلو از آن بر كشى چاه و آب آن پاك شود، همچنين مال را شبهت اندر آيد چون زكاة بدهى باقى مال پاك شود، و پاك بماند، چنانك آنجا آب چاه روان شود حكم پاكى گيرد، و اين مرد كه زكاة بدهد دست وى چشمه جود شود مال وى حكم پاكى گيرد، بجمع كردن مرد باشد بدادن زكاة جوانمرد گردد.
و بمعنى ديگر- زيادتى و بركت اندر مال پيدا آيد، مانند آن كه درختى را به پيرايند از وى شاخههاى نيم خشك ببرند، بظاهر نقصان نمايد لكن درخت بآن سبب تازه گردد و زيادتى پيدا آيد، هم اندرين جهان ببركت و هم در آن جهان برحمت.
عبد اللَّه مسعود گفت:- من اقام الصلاة و لم يؤت الزّكاة فلا صلاة له- سلمان فارسى گفت:- «انّ الصّلاة مكيال فمن وَفّى وُفّى له و من طفّف فقد علمتم ما قيل فى المطفّفين. و قال عبد العزيز بن عمير- الصّلاة تبلغك باب الملك، و الصدقة تدخلك عليه، و كان عمر بن الخطاب يقول- اللهم اجعل الفضل عند خيارنا لعلهم يعود و اعلى اولى الحاجة منا.
ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ- اين پيمان از بنى اسرائيل گرفتند، و در پيمان اين وصيتها برفت و ايشان در پذيرفتند كه وصيت بجاى آرند و پيمان نشكنند. رب العالمين گفت:- بوفاء آن عهد باز نيامدند- يعنى پدران بوفا باز نيامدند كه پيمان بشكستند و برگشتند و از وفا روى بگردانيدند. پس گفت:وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ- و امروز شما بر پى پدران رفتيد و فرمان تورية بگذاشتيد، چنانك ايشان گذاشتند، مگر اندكى از شما كه فرمان بجاى آورديد و به نبوت مصطفى اقرار داديد، و هم من كان ثابتا على دينه ثم آمن بمحمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم
النوبة الثالثة
– قوله تعالى: أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ- كلام خداونديست معبود موحدان، پاسخ كننده خوانندگان، عالم بحال بندگان، داننده آشكار و نهان، باز خواننده بر گشتگان. يكى را بعبارت صريح باز خواند و پروردگارى خود بروى عرضه كند گويد- وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ، يكى را باشارت عزيز خود بخواند و روى دل وى از اغيار بخود گرداند، و خداوندى و پادشاهى خود بروى عرضه كند و گويد:- أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ- عارفان را اشارتى كفايت باشد، چون رب العالمين گفت من سرها دانم و بر نهانيها مطّلعم ايشان سرّ خويش از غبار اغيار بيفشاندند هيچ پراكندگى در دل خود راه ندادند، و چون گفت من آشكارا دانم، ايشان در معاملت ظاهر با خلق خداى صدق بجاى آوردند، از اينجاست كه اهل اشارت گفته اند:- يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ امر بالمراقبة بين العبد و بين الحق وَ ما يُعْلِنُونَ امر بالصّدق فى المعاملة و المحاسبة مع الخلق.
و در بعضى كتب خدا است- ان لم تعلموا اين اراكم فالخلل فى ايمانكم، و ان علمتم انى أراكم فلم جعلتمونى اهون الناظرين اليكم؟- و نظير اين آيت آنست كه رب العزة گفت:- يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ- اللَّه نگريستن چشمها بخيانت ميداند، و آنچه در دلها پنهان دارند ميداند، و خيانت چشم نگرندگان بتفاوت است از آنك روندگان بتفاوتاند. خيانت چشم متعبدان آنست كه در شب تاريك چون وقت مناجات حق باشد در خواب شوند تا انس خلوت بريشان فوت شود.
به داود پيغامبر وحى آمد كه- يا داود كذب من ادعى محبتى اذا جنه الليل نام عنى، أ ليس كل حبيب يحب خلوة حبيبه؟. و خليل را باين خصلت بستود گفت:-فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ چون شب درآمدى خواب از چشم وى برميدى، و همه نظر وى بآثار صنع ما بودى و تسلى بدان يافتى، و بر مؤمنان ثنا كرد و بشب خاستن ايشان بپسنديد و گفت:- تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ- بيدارانند و شبخيزان، جهانيان در خواب شوند و ايشان با ما راز كنند و اندوه و شادى خويش بگويند. بدهيم ايشان را هر چه خواهند، و ايمن گردانيم ايشان را از هر چه ترسند.
و خيانت چشم عارفان آنست كه در غم نايافت وصل دوست اشك خونين نريزند. مردى دعوى دوستى مخلوقى كرد و ايشان را مفارقتى بيفتاد و آن ساعة كه از يكديگر مىبرگشتند. يك چشم اين عاشق آب ريخت، و آن چشم ديگر نريخت، هشتاد و چهار سال بر هم نهاد آن يك چشم و برنگرفت. گفت چشمى كه بر فراق دوست نگريد عقوبت آن كم ازين نشايد- و فى معناه انشدوا:
| بكت عينى غداة البين دمعا | و اخرى بالبكا بخلت علينا | |
| فعاقبت الّتى بخلت بدمع | بان غمّضتها يوم التقينا | |
| يك چشم من از فراق يارم بگريست | و آن چشم دگر بخيل گشت و نگريست | |
| چون روز وصال شد جزايش كردم | كارى نگرستى و نبايد نگريست |
گفتهاند- در فراق دوست چندان گريستن بايد كه و همت چنان افتد كه دوست با اشك آميخته است و با قطرات اشك در كنارت خواهد افتاد.
| تا با دل من گرفتى اى جان تو قرار | من ديده خويش كردهام لؤلؤ بار | |
| باشد كه بصحبت سر شكم يك بار | از راه دو ديدهام در آيى بكنار |
و خيانت چشم صديقان آنست- كه در كلّ كون چيزى در چشم ايشان نيكو آيد تا بدان نگرند. هر كه دوستى حق او را حقيقت بود چشمش از ديگران دوخته شود، ازينجا گفت محمد-«حبّك الشيء يعمى و يصمّ»
و لقد قالوا:
| يا قرة العين سل عينى هل اكتحلت | بمنظر حسن مذ غبت عن عينى. |
وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ- صفت امّيّت درين آيت بيگانه را ذم است و نشان نقصان وى، و در آن آيت كه گفت «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ» مصطفى راع مدح است و نشان كمال وى، اشارت است كه با هام نامى هام سانى نبود، و اتفاق اسامى اقتضاء اتفاق معانى نكند. و مذهب اهل سنّة در اثبات صفات حق جل جلاله برين قاعده بنا نهادند كه از موافقت نام با نام موافقت معانى نيايد. اللَّه را صفت و نعت بسزاى خدايى است و خلق از آن دور، و مخلوق را بصفت مخلوقى است و اللَّه از آن پاك، نبينى؟
كه اللَّه را عزيز نام است، و يوسف را عزيز خواند؟ عزّت اللَّه بر سزاى خويش و عزت مخلوق بر سزاى خويش، و باتفاق مسلمانان و با قرار بيشتر كافران- اللَّه موجود است و خلق موجود اما خلق موجود است بايجاد اللَّه، و اللَّه موجود است بقيام خويش و بهستى و بقاء خويش. و باتفاق مسلمانان اللَّه زنده است، و زنده در آفريده فراوانست، اما آفريده بنفس و غذا باندازه و هنگام زنده است، و اللَّه بحياة و بقاء خويش باوّليّت و آخريّت خويش، بى كى و بى چند و بى چون، و همه خصمان اهل سنت ميگويند- اللَّه صانع است و مخلوق صانع است، امّا مخلوق صانع است بحليت و آلت و كوشش و اندازه، و اللَّه صانع است بقدرت و حكمت، هر چه خواهد چنانك خواهد هر گه كه خواهد. و نظائر اين در قرآن فراوانست و بر جمله اللَّه داند كه خود چون است چنانك خود گفت چنانست، و بنده دانستن چونى وى را ناتوانست، آنچه اللَّه خود را گفت قبول آن از بن دندانست، و تصديق آن از ميان جانست، و ز هام نامى هام سانى پنداشتن راه بى راهان است و عين طغيانست. و اميد داشتن كه اللَّه را بتوهم و جست و جوى دريابم محال است، و آنچه ازين حاصل آيد و بال است سلامت دين در پيغام پذيرفتن است و رساننده بپسنديدن و گردن نهادن، و جست و جوى بگذاشتن.
هر كه اين اعتقاد گرفت و بر طريق راست رفت سرانجام كار وى آنست كه رب العزة گفت- وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- و گفتهاند كه وَ الَّذِينَ آمَنُوا اشارتست بدرخت ايمان و نشاندن آن در دل مؤمنان، وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ- اشارتست بشاخههاى آن درخت و پروردن وباليدن آن، أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ اشارتست ببار آن درخت و رسيدن ميوه آن.
اين آن درخت است كه رب العالمين گفت و جاى ديگر از آن خبر داد كه أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها ثمره اين درخت نه چون ثمره ديگر درختان است كه از سال تا بسال يك بار ميوه آرد، بلكه اين درخت هر ساعتى بلكه هر لحظه نو ميوه آرد، هر يكى برنگى ديگر و بطعمى ديگر و بويى ديگر. حلاوت عابدان از بار اين درخت است، سور دل مريدان از بار اين درخت است، صفاء وقت عارفان از بار اين درخت است. امروز در سراى خدمت بر بساط طاعت ايشانراست بهشت عرفان لا مصروفة عنهم و لا محجوبة، و فردا در سراى وصلت بر بساط ولايت ايشانراست بهشت رضوان لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ.
وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ- آن عهد و پيمان كه با بنى اسرائيل رفت و در تحصيل اين خصال پسنديده و تعظيم شرائط درين معظم آن در آيت مذكور است.
در شرع ما همان عهد است و با مؤمنان اين امت همان پيمان، و حاصل آن دو كلمه است:التعظيم لامر اللَّه و الشفقة على خلق اللَّه- فرمان خداى را تعظيم نهادن، و بر خلق خداى شفقت بردن، وانگه در آن تعظيم صدق بجاى آوردن، و درين شفقت رفق كردن.
و حقيقت عبوديت همين است. چنانك گفتهاند- حقيقة العبودية الصدق مع الحق و الرفق مع الخلق- مصطفى ع دانست كه اين صدق و آن رفق كارى عظيم است و بارى گران، و آدمى در تحصيل آن نكوشد و رغبت ننمايد مگر كه در آن ثواب بيند و بفلاح و نجات رسد، لا جرم بتفصيل ثواب آن يك يك باز گفت و مؤمنان را بآن ترغيب داد، و ذلك فيما
روى سعيد بن المسيب عن عبد الرحمن بن سمرة قال- قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: لقد رأيت الليلة عجبا، رأيت رجلا من امتى اتاه ملك الموت ليقبض روحه فجاءه برّه بوالديه فدرأه عنه، و رأيت رجلا من امّتى قد استوحشه الشياطين فجاءه ذكر اللَّه عز و جل فخلّصه من بينهم، و رأيت رجلا من امّتى قد بسط عليه عذاب القبر فجاءه وضوئه فاستنقذه منه و رايت رجلا من امّتى قد أخذته الملائكة العذاب فجاءه صلوته فاستنقذته من ايديهم، و رأيت رجلا من امتى يلهث عطشا كلّما أتى حوضا منع، فجاءه صيام شهر رمضان فاخذ بيده فسقاه و ارواه، و رأيت رجلا من امّتى و النبيّون قعود حلقا حلقا، كلّما اتى حلقة طرد منها، فجاءه اغتساله من الجنابة فاخذ بيده فاقعده الى جانبى، و رأيت رجلا من امتى من بين يديه ظلمة و عن يمينه ظلمة و عن شماله ظلمة و من فوقه ظلمة و من تحته ظلمة، فهو متحير فى الظلمات، فجاءته حجّته و عمرته فاستخرجتاه من الظلمة و ادخلتاه فى النّور، و رأيت رجلا من امتى يكلّم المؤمنين و لا يكلّمه المؤمنون، فجاءته صلة الرحم.
فقال يا معشر المؤمنين ان هذا وصول لرحمى فكلّمه المؤمنون، و صافحوه و كان معهم، و رأيت رجلا من امتى يتقى وهج النار و شررها بيده و وجهه، فجاءته صدقته فصارت ظلا على رأسه و سترا على وجهه، و رأيت رجلا من امتى قد اخذته الزبانية فجاءه امره بالمعروف و نهيه عن المنكر، فاستخرجاه و سلّماه الى ملائكة الرحمن- فكان معهم، و رأيت رجلا من امّتى جاثيا على ركبتيه بيّنه و بين اللَّه حجاب، فجاء، حسن خلقه فاخذه بيده فادخله على اللَّه عز و جل، و رأيت رجلا من امّتى قد هوت صحيفته تلقاء شماله فجاءه خوفه من اللَّه فأخذه صحيفته فجعلها فى يمينه، و رأيت رجلا قائما على شفير جهنم فجاء وجله من اللَّه فاستنقذه من ذلك، و رأيت رجلا من امّتى قد يهوى فى النّار، فجاءه بكاءه و دموعه فاستخرجاه من النار و مضى على الصّراط، و رأيت رجلا من امتى قد خفّت ميزانه، فجاءه افراخه يعنى اولاد الصغار فثقلوا ميزانه، و رأيت رجلا من امتى قائما على الصراط يرتعد كما ترتعد السعفة فى يوم ريح عاصف فجاءه حسن ظنّه باللّه فسكنت روعته و جاوز على الصراط، و رأيت رجلا من امتى على الصراط يرجف احيانا و يجثوا احيانا، فجاءته صلوته علىّ فاقامته على قدميه و مضى على الصّراط، و رأيت رجلا من امتى انتهى الى ابواب الجنة و قد غلقت كلها دونه، فجاءته شهادته ان لا اله الا اللَّه ففتحت له ابواب الجنة، فدخل.» رواه ابو عبد البر و ابو موسى فى كتاب الترغيب و ابن الجوزى فى الوفاء
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول