حکایت زنده شدن اموات بعد از صد سال کشف الأسرار و عده الأبرار

أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلى‏ قَرْیَهٍ- این در آیت اول پیوسته است و در آن بسته، کانّه قال، هل رأیت کالذى حاج ابراهیم فی ربه او کالذى مر على قریه- لفظه لفظ الاستفهام است و معناه التوقیف و التعریف- میگوید نبینى آن مرد که با ابراهیم حجت جست در خداوند وى، و آن مرد دیگر یعنى عزیز، پیغامبرى از پیغامبران بنى اسرائیل که بر گذشت بر آن دیه یعنى شهر بیت المقدس، سمیت قریه لاجتماع الناس فیها، یقال قریت الماء فى الحوض اذا جمعته فیه، عزیز آنجا بر گذشت دید آن شهر که خراب و بیران گشته از دست بخت نصر که آنجا شد و خلقى را بکشت و باقى باسیرى ببرد.

و گفته ‏اند- این قریه در هرقل- است دهى بر کناره دجله میان واسط و مداین عزیز آنجا برگذشت، و کان ذلک بعد رفع عیسى ع، بسایه درختى فرو آمد و با وى خرى‏ بود، با درخت بست و خود در میان دیه شد، هیچ آدمى را در آن دیه ندید و درختان بسیار دید پر بار، و میوه آن فرا رسیده، بگرفت از آن پاره انگور و انجیر، و با وى نان خشک بود، در قعب بنهاد و شیره انگور بگرفت و بر آن نان ریخت تا نرم گردد، و انجیر چند تر بر سر آن نهاد.

آن گه گفت‏ أَنَّى یُحْیِی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها عزیر- چون مى‏زنده کند اللَّه این دیه را؟ یعنى مردم آن پس آنک بمردند و هلاک شدند. و این سخن از عزیر رفت نه از آن بود که در بعث و نشور بگمان بود، لکن خواست تا اللَّه وى را معاینه بنماید، چنانک ابرهیم ع از اللَّه درخواست که‏ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى‏ پس اللَّه تعالى عزیز را بمیرانید صد سال، دو چشم وى زنده و باقى کالبد مرده، آن گه زنده کرد وى را و بینگیخت.

جبرئیل وى را گفت- درین درنگ چند بودى؟ گفت یک روز، پس در آفتاب نگرست آفتاب دید که بنماز دیگر رسیده بود و ابتداء حال که بر وى رفت بامداد بود، گفت- نه که پاره از روز. جبرئیل گفت- نه که صد سالست تا تو درین درنگى، آن گه او را نظر عبرت فرمود.

گفت‏ فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ‏- در آن طعام و شراب خویش نگر نان خشک در قعب، شیره انگور بر آن ریخته و نرم شده و انجیر تر بر سر آن بمانده، و هیچ تغییر در آن نیامده، عزیز گفت- سبحان اللَّه کیف لم یتغیر؟ چون که درین مدت دراز بنگشت؟

آن گه در خر خویش نگرست مرده و ریزیده و استخوانش از درنگ و روزگار پاره پاره شده و سپید مانده. آن گه نداى شنید از آسمان که- ایتها العظام البالیه اجتمعى! اى استخوانهاى پوسیده ریزیده همه با هم شوید، بقدرت کردگار آن استخوانها همه در روش آمد، قدم با ساق پیوست و ساق با زانو و کف با بازو و بازو با دوش و سر با تن، پس رگها و پیها و گوشتها و پوست و موى در وى پدید آمد.

و عزیر در آن مى‏نگرست و تعجب میکرد، پس فریشته آمد و روح در بینى وى دمید، آن خر برخاست و بانگى زد، اینست که رب العالمین گفت: وَ انْظُرْ إِلى‏ حِمارِکَ‏- اى الى احیاء حمارک،وَ لِنَجْعَلَکَ آیَهً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ‏- اى الى عظام الحمار، در نگر درین استخوانهاى خر کَیْفَ نُنْشِزُها- بضم نون و کسر شین وراء، قراءه حجازى و بصرى است من الانشار، و هو الاحیاء کقوله‏ ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ‏. میگوید- چون او را زنده میگردانیم، و بضم نون و کسر شین و زاء منقوطه قراءه شامى است و کوفى، و معناه الرفع و النقل، میگوید در نگر در استخوانها که چون برمیداریم و بجاى خود میرسانیم، و ترکیب میسازیم.

روایت کنند از ابن عباس رض که چون اللَّه تعالى عزیر را بعد از صد سال زنده کرد، بر آن خر خویش نشست، و با جایگاه و وطن و محلّت خویش شد و مردم او را مى‏نشناختند، آخر عجوزى را دید نابینا مقعد، صد و بیست سال از عمرش گذشته، و این عجوز کنیزک ایشان بود و خدمت کارى و دایگانى ایشان کردى، عزیر وى را بیست ساله بگذاشته بود، عزیر گفت- یا هذه أ هذا منزل عزیر؟

اى پیر زن این جاى عزیر است؟ گفت آرى و مى‏گریست آن پیر زن، عزیر گفت چرا مى‏گریى؟ گفت از بهر آنک صد سال است تا کس نام عزیر نبرد، و نام و نشان وى کس نشنید مگر این ساعه که تو گفتى، قال- فانا عزیر گفت پس منم عزیر، اماتنى اللَّه عز و جل مائه سنه ثم بعثنى اللَّه، مرا صد سال میرانید پس زنده کرد، پیر زن شگفت بماند و شادى کرد

و میگفت- سبحان اللَّه، عزیر بعد از صد سال باز آمد، پس گفت عزیر مردى بود مستجاب الدعوه، دعا کن تا اللَّه مرا بینایى و روایى باز دهد تا بچشم سر در روى تو نگرم، عزیر دعا کرد و آن پیر زن مقعد از جاى برخاست و بینا گشت و در وى نگرست، گفت- اشهد انک عزیر. پس آن زن رفت بانجمن بنى اسرائیل، و ایشان را از وى خبر کرد، همه روى بوى نهادند و آمدند و با ایشان پسر عزیر بود عمر وى بصد سال رسیده و پیر گشته، و پسران داشت همه پیران، و جد ایشان عزیر جوانى چهل ساله.

اینست که رب العالمین گفت: وَ لِنَجْعَلَکَ آیَهً لِلنَّاسِ‏ اى عبره للناس، لانه بعثه شابّا و هو ابن اربعین سنه و ابنه شیخ ابن مائه سنه و لابنه اولاد کلّهم شیوخ.

روى عن وهب قال- لیس فى الجنه کلب و لا حمار الا کلب اصحاب الکهف و حمار عزیر الذى اماته اللَّه مائه عام.

فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ‏- چون عزیر را زنده گشتن خر و تباه ناگشتن طعام و شراب پیدا گشت و معاینه بدید، که اللَّه آن را در صد سال نگاه داشت و تباه نگشت و آن مرده صد ساله را زنده کرد، چنانک اول بود، عزیر بر وى در افتاد و خداى را عز و جل سجود کرد.

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره بقره آیه ۲۵۷-۲۵۹

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *