الاسراء - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الاسراء(بنى اسرائيل) آیه ۱۰۶-۱۲۸حکایت معراج حضرت رسول اکرم صل الله وآله سلم

17- سورة بنى اسرائيل- مكية

1- النوبة الاولى‏

(17/ 1) الجزء الخامس عشر

 

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان

قوله تعالى:

«سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‏» پاكى و بى عيبى و نيكو سزايى آن كس را كه بشب برد،

«بِعَبْدِهِ لَيْلًا» بنده خويش را در بعضى شب،

«مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» از مسجد مكّه آن مسجد با آزرم‏ با شكوه بزرگ،

«إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى» به بيت مقدّس به مسجد اقصى،

«الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ» آن مسجد كه بركت كرديم بر گرد آن،

«لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا» تا با او نمائيم آيتها و نشانه هاى خويش [از غيب‏]،

«إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (1)» اوست آن خداوند شنواى بينا.

 

 

النوبة الثانية

 

جمهور مفسران بر آنند كه اين سوره بنى اسرائيل همه مكّى است مگر قتاده كه ميگويد ازين سورت هشت آيت در مدنيّات شمرند: «وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ» تا آخر هشت آيتست‏ و آخر اين هشت آيت: «وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ»ميان مكّه و مدينه فرود آمد، و در همه سورت دو آيت منسوخ است، يكى: «وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» تا آنجا كه گفت: «وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً» نسخ الدّعاء لاهل الشرك و بقى ما بقى على عموم الآية.

آيت دوم: «وَ ما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا» بآيت سيف منسوخ است. و بعداد كوفيان اين سورت صد و يازده آيتست و هزار و پانصد و سى و سه كلمه و شش هزار و چهار صد و شصت حرف.

روى ابى بن كعب قال قال رسول اللَّه (ص): من قرأ سورة بنى اسرائيل فرق قلبه عند ذكر الوالدين اعطى فى الجنّة قنطارين من الاجر، و القنطار الف اوقية و مائتا اوقية و الاوقية منها خير من الدّنيا و ما فيها.

قوله: «سُبْحانَ» مصدر كالغفران، و المعنى: اسبّح اللَّه تسبيحا.

وسئل النبى (ص) عن معنى سبحان اللَّه، فقال: براءة اللَّه من السّوء و التّقدير.

قولوا «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‏» اى انّه منزّه عن صفات النّقص، «أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ» اى ذهب به ليلا، و السّرى و الاسراء: الذهاب فى اللّيل، فان قيل اذا كان الاسراء باللّيل فما فائدة قوله: «لَيْلًا»؟- فالجواب انّ المراد فى بعض الليل لا فى كلّه على تقليل الوقت.

و قيل الفائدة من ذكره التوكيد و زيادة البيان، كقول القائل: اخذ بيده و قال بلسانه، «مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» اينجا دو قولست مفسران را: يكى آنست كه مسجد حرام جمله شهر مكّه است كه رسول خداى (ص) آن شب در خانه امّ هانى بود خواهر على بن ابى طالب (ع)،قالت امّ هانى: ما اسرى رسول اللَّه (ص) الّا من بيتى و كان فى بيتى نائما عند تلك اللّيلة فصلّى العشاء الآخرة ثمّ نام او نمنا فلمّا كان قبيل الفجر اهبّنا هو فلمّا صلّى الصبح و صلّينا معه قال يا امّ هانى لقد صليت معكم العشاء الآخرة كما رأيت بهذا الوادى ثمّ جئت بيت المقدس فصليت فيه ثمّ صلّيت صلاة الغداة معكم كما ترين.

قول ديگر آنست كه مسجد حرام خانه كعبه است و رسول را (ص) از مسجد ببردند چنانك در خبر است‏ بروايت انس قال قال النّبي (ص): بينا انا عند البيت‏ بين النّائم و اليقظان اذ سمعت قائلا يقول قم يا محمّد فقمت فاذا جبرئيل معه ميكائيل و ذكر الحديث،«إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى» مسجد اقصى مسجد بيت- المقدس است، و در خبر است كه بعد از بناء كعبه بچهل سال آن را بنا كردند.

و قيل له الاقصى لبعد المسافة بينه و بين المسجد الحرام- مى‏گويد ببردند او را از مسجد نزديك‏تر بمسجد دورتر يعنى كه مسجد حرام به مصطفى (ص) و ياران و اهل مكّه نزديك‏تر است و بيت المقدس دورتر، و گفته ‏اند كه مسجد اقصى، سليمان بن داود (ع) بناء آن فرمود، عفاريت جن را در اطراف عالم در برّ و بحر منتشر كرد تا زر و سيم فراوان و انواع جواهر و يواقيت رنگارنگ از معادن و اماكن خويش جمع كردند، وانگه ديوارهاى مسجد از رخام سپيد و زرد و سبز بساختند و ستونهاى آن از بلوار و سقفهاى آن الواح جواهر و بجاى خشت پخته خشتهاى فيروزج در زمين افكنده و در ديوار آن نگينهاى جواهر رنگارنگ و لؤلؤ نشانده، چون شب در آمدى از روشنايى آن جواهر گويى هزاران مشعله و شمع افروخته اند و از اعجوبها كه سليمان (ع) ساخت در آن مسجد ديوارى بود سبز رنگ آن را صيقل داده، هر پارسا مردى نيكوكار كه در آن نگرستى خيال روى وى سپيد و زيبا نمودى، و هر فاجرى بد مرد كه در آن نگرستى روى خود سياه و ناخوش ديدى، بدين سبب بسى بد مردان از بد مردى باز گشتند و توبه كردند، و نيز در زاويه‏اى از زواياى مسجد عصائى ساخته بود كه هر فرزند پيغامبر كه بود اگر دست فرا وى بردى هيچ گزندش نرسيدى و ديگران هر كس كه دست بدو بردى دستش بسوختى.

سليمان (ع) چون از بناء آن فارغ گشت بدرگاه ربّ العزّه دست تضرّع برداشت گفت: اللّهم انّى اسئلك لمن دخل هذا المسجد خصالا ان لا يدخله احد يصلّى فيه ركعتين مخلصا فيهما الّا خرج من ذنوبه كهيئته يوم ولدته امّة و لا يدخله مستتيب الا تبت عليه و لا خائف الّا آمنته و لا سقيم الّا شفيته و لا مجدب الا اخصبته و اغثته، آن گه قربان كرد گفت: بار خدايا اگر آن دعا اجابت كردى قربان من پذيرفته گردان.

و در آن روزگار نشان قبول قربان آن بود كه آتشى سپيد ازآسمان فرود آمدى و آن را برگرفتى، همان ساعت آتش فرود آمد و قربان بر گرفت، سليمان (ع) بدانست كه دعاء وى مستجابست خداى را عزّ و جل شكر كرد، پس مسجد بر آن صفت همى ‏بود تا بروزگار بخت‏نصر كه بر بنى اسرائيل مستولى شد و از ايشان خلقى بكشت و مسجد را خراب كرد و آن زر و سيم و جواهر كه در مسجد بكار شده بود همه نقل كرد با زمين بابل، و مسجد هم چنان خراب ماند تا بروزگار عمر خطاب كه مسلمانان را فرمود تا باز كردند چنانك امروزست.

… «الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ» جاى ديگر گفت: «وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها» آن زمين كه در آن بركت كردند زمين مقدّسه است، و انّما سميت المقدّسة لكثرة ما قدّس بالوحى- طهارت و قدس وى و بركت در وى آنست كه منازل و مقابر انبياء است و مهبط وحى حق جلّ جلاله و جاى تعبد عابدان و مسكن صالحان.

و قيل «بارَكْنا حَوْلَهُ» بالمياه و الاشجار و الثمار و جعلنا فيه السّعة فى الرّزق و الرّخص فى السّعر فلا يحتاج الى جلب الميرة. و يقال انّ كل ماء عذب فى الارض يخرج من اصل الصّخرة التي فى بيت المقدس يهبط من السّماء اليها ثمّ يتفرّق فى الارض فذلك قوله: «بارَكْنا فِيها».

و عن عبادة بن الصّامت قال قال رسول اللَّه (ص): صخرة بيت المقدس على نخلة من نخيل الجنّة و تلك النخلة على نهر من انهار الجنّة على ذلك النّهر آسية بنت مزاحم و مريم بنت عمران تنظمان حلى اهل الجنّة الى يوم القيامة.

و قيل تقديره: باركنا ما حوله من قرى الشّام و كفورها، «لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا» يعنى به محمّدا (ص) من آياتنا الدّالة على توحيد اللَّه و صدق نبوّته برؤيته السّماوات و ما فيها من العجائب و الآيات و مشاهدته بيت المقدس و ما رأى من الانبياء و مقاماتهم و مواضع عباداتهم، «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ» لدعائه، «الْبَصِيرُ» باعماله. و قيل سمع مقالة الكفّار و ابصر مطالبتهم بالآيات و قيل يسمع ما تقولون فى الاسراء و يبصر ما تعملون و يحتمل انّ السّميع بمعنى المسمع و البصير بمعنى المبصر، اى اسمع النّبي كلامه و ابصره الآيات وارد شده.

اگر كسى گويد در معراج مصطفى (ص) فايده چيست و در تحت وى چه‏ حكمتست كه اقتضاء آن كرد؟- جواب آنست كه رسول خداى (ص) كافران را و دشمنان دين را مى‏ديد در دنيا با راحت و نعمت و مؤمنانرا مى‏ ديد در بلا و شدّت و گاه‏گاه از آن غمگين مى ‏گشت و بر وى دشخوار مى‏ آمد، ربّ العالمين او را بآسمان برد و ملكوت بر وى عرضه كرد و عاقبت فريقين بوى نمود، مؤمنانرا نعيم بهشت و كافران را عذاب دوزخ، پس از آن رسول خدا (ص) بلا و مشقّت مؤمنان در جنب نعيم بهشت كه ايشان را ساخته ‏اند اندك ديد و نعمت كافران در جنب عذاب دوزخ اندك شمرد، دل وى بياراميد و ساكن گشت. ديگر جواب آنست كه تا رسالت كه گزارد از مشاهده و نظر گزارد نه از سماع و خبر: فليس الخبر كالمعاينه، چون صفت كند نعيم بهشت را و عذاب دوزخ را گويد ديدم، نگويد شنيدم، آن در حجّت بليغ‏تر بود و در دل جاى گيرتر و قوى‏تر.

و روا باشد كه حكمت معراج آن بود كه تا شرف و عزّت مصطفى (ص) پيدا كند و كمال محبّت و امانت وى بخلق نمايد، عادت ملوك چنانست كه چون يكى را از چاكران خويش خواهند كه بر كشند و او را مرتبتى و منزلتى دهند كه ديگران را نباشد خبايا و كنوز خويش بوى نمايند، كنوز سراى فنا به مصطفى (ص) نمودند چنانك گفت:«زويت لى الارض فاريت مشارقها و مغاربها»

، چون كنوز سراى فنا بديد بعالم بقاش بردند و كنوز عالم بقا بوى نمودند، هم سراى رحمت بوى نمودند، هم سراى عذاب، هم گنج فضل و عدل، هم گنج رضا و سخط. و بوى نمودند كه رضاء ما را علت نيست و سخط ما را علّت نيست، رضاى ما موجب موافقتست نه موافقت موجب رضا، و سخط ما موجب مخالفتست نه مخالفت موجب سخط، و اين نمودن اسرار و كنوز دليل محبت بود و كمال امانت تا محبت متأكد نگشت اسرار با وى نگفتند و تا امانت وى بكمال نبود خبايا بوى ننمودند.

اگر كسى گويد كه چه حكمت داشت كه نخست او را به بيت المقدس بردند آن گه بآسمان؟- جواب آنست كه بيت المقدس قبله پيغامبران بود و منازل و مشاهد و هجرت گاه ايشان، ربّ العالمين خواست سيد (ص) آن را ببيند و بركات‏ آثار انبياء بوى رسد و در هجرت بزمين قدس با انبياء برابر بود.

ديگر جواب آنست كه تا بر كافران حجّت تمامتر و قوى‏ تر بود كه ايشان بيت المقدس ديده بودند و شناخته و بعرف و عادت دانسته كه كس را قوّت و قدرت آن نباشد كه بيك شب مسافتى بدان دورى باز برد و باز گردد، چون نشانهاى آن بقعه از وى پرسيدند و راست گفت صدق وى در آن پيدا شد و حجّت قوى گشت، اگر انكار كنند جز مكابره محض نبود، و اگر او را هم از مكه بآسمان بردى ايشان را جاى انكار و جحود بودى گفتندى ما آسمانها نديده‏ايم ندانيم راست مى‏گويد يا دروغ و حجّت بر ايشان لازم و ثابت نبودى.

امّا قومى در معراج خلاف كرده ‏اند و گفته كه آن در خواب بوده نه در بيدارى و اين خلاف اخبار صحاح است و خلاف مذهب اهل سنّت و جماعت، و بدانك اعتقاد درست و مذهب راست آنست كه مصطفى (ص) را به بيدارى و هشيارى شخص مبارك وى را بردند بشب از مسجد حرام بمسجد اقصى و از مسجد اقصى به آسمان دنيا و از آسمان دنيا بسدره منتهى و از سدره منتهى تا آنجا كه ربّ العزّه گفت: «فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏» و اخبار صحاح بدين ناطقست چنانك ايراد كنيم و شرح دهيم، و اگر معراج بخواب بودى مصطفى (ص) را در آن هيچ معجزه نبودى و حجّت بر منكران لازم و ثابت نشدى و كافران خود انكار نكردندى كه در خواب هر كسى مثل آن بيند، چنانك كسى كه در خواب بيند كه بر آسمان مى ‏شود و بهشت مى ‏بيند يا قيامت و رستاخيز بيند اين چنين خواب مدفوع نيست، و آن كس كه حكايت كند بر وى انكار نيست، پس وجه دليل آنست كه كافران انكار كردند و گفتند راهى بدان دورى يعنى از مكّه تا بيت المقدس بچهل روز روند و بچهل روز باز گردند، تو مى‏ گويى بيك شب رفتم و باز آمدم اين ممكن نيست و نتواند بود، و اگر گفتى بخواب چنان ديدم ايشان انكار نكردندى و بر ايشان حجّت نبودى. ديگر دليل آنست كه ربّ العزّه خود را بستود درين آيت و بر خود ثناگفت بآنك بنده خويش را از مكّه به بيت المقدس برد اگر حمل آن نه بر صفتى كنند كه خارج عادت بود و نه بر وجهى كه قدرت حق جلّ جلاله بدان متفرد بود آن مدح را معنى نباشد و آن تنزيه را جاى نبود و بى فايده ماند، و جلّ كلام الحقّ ان يحمل على ما لا فائدة فيه.

 

 

معراج رسول (ص)

 

اكنون قصّه معراج گوئيم از اخبار صحاح روايت انس بن مالك و ابو سعيد خدرى و شدّاد اوس و ابو هريره و ابن عباس و عايشه رضى اللَّه عنهم، دخل حديث بعضهم فى بعض، اين بزرگان صحابه روايت مى‏كنند كه رسول خدا را (ص) بمعراج بردند شب دوشنبه سيزدهم ربيع الاوّل پيش از هجرت بيك سال، بروايتى ديگر نوزده روز از ماه رمضان گذشته پيش از هجرت بهژده ماه و او را از خانه امّ هانى بنت ابى طالب بردند، و بروايتى ديگر از حجر كعبه.

رسول خداى (ص) گفت: جبرئيل (ع) آمد و مرا از خواب بيدار كرد و بر گرفت و فرا سقايه زمزم برد و آنجا بنشاند، شكم مرا بشكافت تا بسينه و بدست خويش باطن من بشست بآب زمزم و با وى ميكائيل بود بدست وى طشتى زرّين و در آن طشت تورى زرّين پر از ايمان و حكمت، جبرئيل آن همه در شكم من نهاد و سينه من از آن بيا كند وانگه آن شكافته فراهم گرفت و بحال خويش باز شد و مرا از آن هيچ رنج نبود، آن گه مرا فرمود تا وضو كردم، آن گه گفت: انطلق يا محمّد خيز تا رويم، گفتم تا كجا؟

گفت: الى ربّك و ربّ كلّ شى‏ء- تا بدرگاه خداوند خويش، خداوند جهان و جهانيان، آن گه دست من بگرفت و از مسجد بيرون برد، و براق را ديدم ميان صفا و مروه ايستاده، دابّه‏ اى از دراز گوش مه و از استر كم، رويش چون روى مردم، گوش چون گوش فيل، عرف چون عرف اسب پاى چون پاى اشتر، ذنب چون ذنب گاو، چشم چون ستاره زهره، پشت وى از ياقوت سرخ، شكم وى از زمرد سبز، سينه وى از مرواريد سپيد، دو پر داشت بانواع جواهر مكلّل، بر پشت وى‏ رحلى از زر و حرير بهشت، جبرئيل گفت: يا محمد اركبه- برنشين، و هى دابة ابرهيم (ع) كان يزور عليها البيت الحرام.

گفتا چون دست بر پشت وى نهادم خويشتن را از زير دست من بجهانيد، جبرئيل عرف وى بگرفت خشخشه مرواريد و ياقوت بگوش من رسيد، آن گه جبرئيل گفت: أ تفعل هذا بمحمد؟ اسكن فو اللَّه ما ركبك احد من الانبياء اكرم على اللَّه منه- اى براق بيارام و ساكن باش محمّد را (ص) نمى‏دانى؟

بآن خدايى كه يكتاست كه هرگز بر تو هيچ پيغامبر ننشست بر خدا گرامى تر از روى، براق چون اين بشنيد از شرم عرق بگشاد و سر در پيش افكند و از تواضع شكم خويش بر زمين نهاد، جبرئيل ركاب من گرفت تا بر نشستم و ميكائيل جامه بر من راست كرد، فرا راه بودم از راست جبرئيل با من مى‏آمد و از چپ ميكائيل و از پيش اسرافيل زمام براق بدست گرفته، گام مى ‏نهاد براق بر اندازه مد البصر و روش او بر مراد و همّت من، اگر خواستم كه برود مى ‏رفت يا بپرد مى ‏پريد يا بايستد مى ‏ايستاد، براه دراز سوى راست ندانى شنيدم كه:يا محمّد على رسلك اسئلك-آرام گير تا از تو سؤال كنم، سه بار گفت و من او را اجابت نكردم و بر گذشتم، از سوى چپ هم چنان ندا شنيدم سه بار كه:يا محمّد على رسلك اسئلك‏

و من هم چنان بر گذشتم و خويشتن را با وى ندادم، چون فراتر شدم پير زنى را ديدم كه بر وى زينت بسيار بود و مى‏گفت:يا محمّد الى‏ – سوى من آى، من التفات نكردم و برفتم، پس گفتم يا جبرئيل آن منادى اوّل كه از سوى راست ندا كرد كه بود؟

گفت داعيه يهود بود اگر از تو اجابت يافتى امّت تو جهودان بودندى و او كه از سوى چپ ندا كرد داعيه ترسايان بود اگر تو اجابت كردى امّت تو ترسايان بودندى و آن پير زن كه او را با زينت و بهجت ديدى دنيا بود اگر ترا بوى ميل بودى امّت تو دنيا بر آخرت اختيار كردندى.

گفتا بنخلستانى رسيدم جبرئيل مرا گفت فرود آى و نماز كن، نماز كردم، آن گه گفت: اين زمين يثرب است، بعد از آن بصحرايى رسيدم هم چنان فرمود تا فرود آمدم و نماز كردم، گفت دانى كه اين چه جايست؟ گفتم: اللَّه اعلم،

گفت اين مدين است و آن طور سينا و شجره موسى، بعد از آن بزمينى فراخ رسيدم و در آن زمين كوشكهاديدم، مرا گفت اينجا نماز كن، نماز كردم، آن گه گفت اين موضع را بيت لحم گويند جاى ولادت عيسى (ع).

گفتا و در آن راه تشنگى بر من افتاد فريشته‏اى را ديدم سه اناء در دست وى: در يكى عسل و در يكى ديگر شير و در سيم‏ خمر، مرا گفت آنچ خواهى بياشام، شير بياشاميدم و اندكى عسل و خمر نخوردم، جبرئيل گفت:

اصبت الفطرة انت و امّتك اما انّك لو شربت الخمر لغوت امّتك و لم تجتمع على الفطرة ابدا. پس از آن زمينى ديدم تاريك و تنگ و ناخوش از آنجا بگذشتم زمينى ديگر ديدم فراخ و روشن و خوش، گفتم اى جبرئيل آن چه بود و اين چيست؟

گفت آن زمين دوزخ بود و اين زمين بهشت، پس از آن رفتم تا به بيت المقدس فريشتگان را ديدم فراوان كه از آسمان فرو مى‏آيند و مرا بنواخت و كرامت حق بشارت مى‏دهند و مى‏گويند:السلام عليك يا اوّل يا آخر يا حاشر،گفتم اى جبرئيل اين چه تحيّتست كه ايشان مى‏گويند؟

گفت:انّك اوّل من تنشقّ عنه الارض و عن امّته و اوّل شافع و اوّل مشفع و انّك آخر الانبياء و ان الحشر بك و بامّتك يعنى حشر يوم القيامة،پس بايشان در گذشتيم تا بدر مسجد رسيديم جبرئيل مرا از براق فرود آورد و زمام براق بحلقه در مسجد استوار كرد، چون در مسجد رفتم انبياء را ديدم فراوان.

وفى حديث ابى العاليه قال: ارواح الانبياء الذين بعثهم اللَّه قبلى من لدن ادريس و نوح الى عيسى قد جمعهم اللَّه عزّ و جل فسلّموا علىّ و حيّونى بمثل تحيّة الملائكة، قلت يا جبرئيل من هؤلاء؟- قال: اخوانك الانبياء-

پيغامبران مرا همان تحيّت گفتند كه فريشتگان گفتند و تقريب و ترحيب كردند و مرا و امّت مرا ببهشت بشارت دادند، و آن ساعت اين آيت بمن فرود آمد: «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ»، اين آيت مقدسى گويند: لانّها نزلت ببيت المقدس.

پس جبرئيل مرا فرا پيش كرد، پيغامبران و فريشتگان صفها بر كشيده و دو ركعت نماز كردم، پس پيغامبران بهر يكى ثنائى گفتند خداى را عزّ و جل، ابراهيم گفت: الحمد للَّه الذى اتخذنى خليلا و اعطانى ملكا عظيما و جعلنى امّة قانتا يؤتم بى و انقذنى من النّار و جعلها علىّ بردا و سلاما. موسى گفت: الحمد للَّه الذى كلّمنى تكليما و جعل هلاك فرعون على يدىّ و جعل من امّتى قوما يهدون بالحق و به يعدلون.

داود گفت: الحمد للَّه الذى جعل لى ملكا عظيما و علّمنى الزّبور و الان لى الحديد و سخر لى الجبال يسبّحن و الطير. سليمان گفت: الحمد للَّه الذى سخر لى الرّياح و جنود الشياطين يعملون لى ما شئت من محاريب و تماثيل و علّمنى منطق الطير و جعل ملكى ملكا طيّبا ليس على فيه حساب.

عيسى گفت:الحمد للَّه الذى جعلنى كلمة منه و علمنى الكتاب و الحكمة و التورية و الانجيل و جعلنى اخلق من الطّين كهيئة الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن اللَّه پس رسول خدا محمّد عربى (ص) نيز ثنا گفت: الحمد للَّه الذى ارسلنى رحمة للعالمين و كافّة للنّاس بشيرا و نذيرا و انزل علىّ القرآن فيه تبيان كلّ شى‏ء و جعل امّتى خير امّة اخرجت للنّاس و جعل امتى وسطا و شرح لى صدرى و وضع عنّى و زرى و رفع لى ذكرى و جعلنى فاتحا و خاتما. فقال ابراهيم بهذا فضّلكم محمد.

پس جبرئيل دست من بگرفت و مى‏برد تا بر صخره‏اى، جبرئيل آواز داد ميكائيل را خواند، ميكائيل آواز داد جمعى فريشتگان را خواند بنامهاى ايشان تا معراج از فردوس بآسمان دنيا آوردند و از آسمان دنيا به بيت المقدس فرو گذاشتند و معراج شبه نردبانى بود يكسر بصخره داشت و يكسر بآسمان دنيا، يك جانب وى از ياقوت سرخ و ديگر جانب از زبرجد سبز و درجه‏ هاى آن يكى از زر يكى از سيم، يكى از ياقوت، يكى از زمرّد، يكى از مرواريد،

جبرئيل مرا بر درجه اول نشاند هزار فريشته را ديدم بر آن درجه كه خداى را عزّ و جل تسبيح و تكبير مى‏ گفتند و چون مرا ديدند ترحيب و تقريب كردند و امّت مرا ببهشت بشارت دادند، از آن درجه بر درجه دوم نشاند دو هزار فريشته را ديدم هم‏ بر آن صفت، بسوم درجه سه هزار ديدم همچنين تا پنجاه و پنج درجه باز گذاشتم، بهر درجه كه رسيدم فريشتگان را اضعاف درجه اوّل ديدم تا بآسمان دنيا رسيدم، اهل آسمان آواز دادند كه: من هذا؟- قال جبرئيل، قالوا و من معك؟ قال: معى محمّد، قالوا او قد بعث؟ قال نعم، قالوا مرحبا به و اهلا فنعم المجى‏ء جاء.

گفتا: فريشتگان از رسيدن ما شادى كردند و يكديگر را بشارت مى‏دادند و ما را سلام و تحيّت مى‏گفتند، فريشته‏اى عظيم را ديدم نام وى اسماعيل بر ديگران موكل و همه را زير دست وى كرده، با اين فريشته هفتاد هزار فريشته ديگر بود و با هر يك از آن هفتاد هزار، صد هزار ديگر بود، همه پاسبانى آسمان دنيا مى كردند و ايشان را فراوان ديدم، جبرئيل گفت: «وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ».

پس مردى را ديدم سخت زيبا و نيكو خلقت گفتم اى جبرئيل اين كيست؟ گفت پدرت آدم، بر وى سلام كردم، سلام را جواب داد و گفت: مرحبا بالابن الصّالح و بالنبى الصّالح فنعم المجى‏ء جاء. و ارواح ذريت او ديدم كه برو عرضه مى‏كردند، چون روح مؤمن ديدى گفتى: روح طيّب و ريح طيّبة اجعلوا كتابه فى علّيين، و چون روح كافر ديدى گفتى: روح خبيث و ريح خبيثة اجعلوا كتابه فى سجّين.

گفتا: در آسمان دنيا نظر كردم قومى را ديدم كه لبها داشتند چون لب شتر، يكى را بر ايشان گماشته تا بدهره آتشين آن لبهاى ايشان مى‏بريد و سنگ آتشين در دهن ايشان مى‏نهاد و از زير بيرون مى‏آمد، گفتم اى جبرئيل اينان كيانند؟ گفت ايشان كه مال يتيمان بظلم خورند: «إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً».

قومى ديگر را ديدم كه از پوست و گوشت ايشان مى‏گرفتند و در دهنهاى ايشان مى‏نهادند و مى‏گفتند: كلوا كما اكلتم، گفتم اى جبرئيل كه‏اند ايشان؟ گفت ايشان كه مردمان را غيبت كنند و از پس پشت ايشان بدى گويند.

قومى ديگر را ديدم بنزديك ايشان مائده‏اى نيكو آراسته، بر آن مائده گوشت بريانى پاكيزه خوش بوى نهاده و گرد بر گرد آن مردارها افكنده و ايشان روى از آن مائده بگردانيده و در آن مردار افتاده و مى‏خورند، گفتم كه‏اند اينان؟- گفت زانيان‏اند كه‏ حلال دارند و قصد حرام كنند.

قومى ديگر را ديدم كه با شكمهاى بزرگ بودند. شكمهاشان از بزرگى چون خانه‏ ها و انگه در ممرّ آل فرعون افتاده كه ايشان را بامداد و شبانگاه چون بدوزخ برند باينان برگذرند. و ايشان را بپاى فرو گيرند و بكوبند، گفتم اينان كه‏اند؟- گفت ربا خواران. زنان را ديدم جماعتى بپستان آويخته و جماعتى از ايشان سرنگون بپاى آويخته، گفتم اينان كه‏اند؟- گفت ايشان كه زنا كنند و فرزند خود را كشند.

قومى ديگر را ديدم كه زبانيه در ايشان آويخته با دهره‏ هاى آتشين و دهن ايشان مى ‏باز برند تا بسر دوش پس بديگر جانب مى‏ روند و هم چنان مى‏ برند تا بدوش چپ و آن بريده با هم ميشود و باز ديگر باره مى‏ برند، گفتم اينان كه‏اند؟- گفت سخن‏چينان تا مردم را بهم درافكنند.

قومى ديگر را ديدم كه بناخن‏گير آتشين لبهاى ايشان مى‏گرفتند باز با هم مى‏شد و ديگر باره مى‏گرفتند، گفتم اى جبرئيل اينان كه‏اند؟- گفت گويندگان امّت تو كه آنچ خود نكنند گويند، كتاب خدا خوانند و بدان عمل نكنند.

و بروايت ابن عباس، مصطفى (ص) گفت: در آسمان دنيا خروسى سپيد ديدم سخت سپيد، زير پرهاى وى پرهايى سبز بود سخت سبز و شاخ گردن وى فرو آويخته برنگ زمرّد سبز، دو پاى وى در تخوم زمين هفتم و سر وى زير عرش عظيم و گردن وى زير عرش دو تا در آمده، دو پر داشت چون از هم باز كردى خافقين بپوشيدى، لختى از شب گذشته آن دو پر از هم باز كرد و بهم باز زد و آواز تسبيح برآورد گفت: سبحان الملك القدّوس، سبحان اللَّه الكبير المتعال، لا اله الّا هو الحىّ القيّوم، چون وى بآواز آمد همه خروسهاى زمين بآواز آمدند و پرها بهم باز زدند، چون وى ساكن گشت و خاموش شد همه خروسها ساكن گشتند و خاموش شدند و بعد از آن چون لختى ديگر از شب بگذشت ديگر باره پرها بهم باز زد و اين تسبيح گفت: سبحان اللَّه العلى العظيم، سبحان اللَّه العزيز القهار، سبحان اللَّه ذى‏ العرش الرّفيع- هم چنان خروسهاى زمين بموافقت وى بآواز آمدند. مصطفى (ص) گفت:فلم ازل منذ رأيت ذلك الدّيك مشتاقا اليه ان اراه ثانية.

رسول (ص) گفت: و از آسمان دنيا جبرئيل مرا بر پر خويش گرفت و بآسمان دوم برد و مسافت آسمان اوّل تا آسمان دوم بيك قول پانصد ساله راه، جبرئيل آواز داد تا آسمانيان در آسمان دوم بگشايند، گفتند:من هذا؟ قال جبرئيل، قيل: و من معك؟- قال محمد، قال: و قد ارسل اليه؟- قال نعم، قيل: مرحبا به فنعم المجى‏ء جاء.

گفتا: دو جوان ديدم در آسمان دوم، جبرئيل گفت يكى يحيى است و ديگر عيسى، هر دو پسر خاله يكديگر بر ايشان سلام كن، سلام كردم و جواب شنيدم و گفتند:مرحبا بالاخ الصّالح و النّبي الصّالح،

پس مرا بآسمان سوم برد، هم بر آن صفت، و يوسف را ديدم- و قد اعطى شطر الحسن، سلام كردم و جواب شنيدم و گفت:مرحبا بالاخ الصّالح و النبى الصّالح،

پس مرا بآسمان چهارم برد، ادريس را ديدم و همان گفت، و مصطفى (ص) اين آيت بر خواند: «وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا» پس بر آسمان پنجم برد، هارون را ديدم، سلام كردم و جواب شنيدم و هم چنان تقريب و ترحيب.

و بروايت محمّد بن اسحاق، مصطفى (ص) گفت: در آسمان پنجم فريشتگان را ديدم يك نيمه ايشان از برف بود و يك نيمه از آتش و همى‏ گفتند:اللّهم كما الّفت بين الثلج و النّار فكذلك الّف بين عبادك المؤمنين.

پس از آن جبرئيل مرا بآسمان ششم برد، موسى را ديدم، سلام كردم و جواب شنيدم، چون بوى بر گذشتم موسى بگريست، گفتند اى موسى ترا چه گريانيد؟- گفت‏

ابكى لانّ غلاما بعث بعدى يدخل الجنّة من امّته اكثر ممّن يدخلها من امّتى.

گفتا: در آسمان ششم خانه‏اى ديدم كه آن را بيت العزّه مى‏گفتند، جاى دبيران و نويسندگان ايشان كه قرآن از جبرئيل بتلقين مى ‏گرفتند و مى ‏نبشتند و ربّ العزّه ايشان را مى‏ گويد: «بِأَيْدِي سَفَرَةٍ كِرامٍ بَرَرَةٍ» پس از آن مرا بآسمان هفتم بر دو از بسيارى فريشته كه در آسمان هفتم ديدم يك قدم جاى نديدم‏ كه نه فريشته ‏اى بر وى ايستاده يا در ركوع و يا در سجود، و ابراهيم خليل را ديدم، بر وى سلام كردم، جواب داد و گفت: مرحبا بالابن الصّالح و النّبي الصّالح، و قال لى: مر امتك فليكثروا من غراس الجنّة فانّ تربتها طيّبة و ارضها واسعة، فقلت له و ما غراس الجنّة؟- قال: لا حول و لا قوّة الّا باللّه، پس مصطفى (ص) اين آيت بر خواند: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ» و در آسمان هفتم بيت المعمور ديدم، رفتم در آنجا و نماز كردم، و در پيش وى دريايى بود فريشتگان جوق جوق‏ در آن دريا مى‏شدند و بيرون مى‏آمدند و خويشتن را مى ‏افشاندند و از هر قطره‏اى ربّ العزّه فريشته‏اى مى‏آفريد كه بيت المعمور را طواف مى ‏كرد.

بروايتى ديگر جبرئيل گفت: هذا البيت المعمور يدخله كلّ يوم سبعون الف ملك اذا خرجوا منه لم يعودوا فيه ابدا، و در آسمان هفتم فريشته‏اى را ديدم بر كرسى نشسته و مانند طشتى در پيش نهاده و در دست وى لوحى بود نبشته از نور در آن مى‏نگريد و هيچ براست و چپ نمى‏نگريد، همچون كسى انديشناك اندوهگين، گفتم: اين كيست اى جبرئيل؟- گفت ملك الموت، يا محمّد چنانك مى‏بينى پيوسته در كارست كه دائم در قبض ارواح است. مصطفى (ص) گفت اى جبرئيل هر كه مى‏ميرد در وى نگرد؟- گفت آرى، گفت پس از مرگ بزرگ كاريست و صعب داهيه‏ اى، جبرئيل گفت اى محمّد آنچ بعد از مرگ بود بزرگتر است و صعب‏تر، پس جبرئيل فرا پيش وى شد و گفت: هذا محمّد نبىّ الرّحمة و رسول العرب، پس بر وى سلام كردم و جواب شنيدم و از وى نواخت و كرامت ديدم، گفت اى محمّد ترا بشارت باد كه همه خير و نيكى در امّت تو مى‏بينم، رسول (ص) گفت:الحمد للَّه المنّان بالنّعم،

آن گه گفتم اين چه لوح است كه دارى و در آن‏ مى‏نگرى؟- گفت: آجال خلايق در آن نبشته و تفصيل داده كه در آن مى‏ نگرم هر كرا اجل رسيده قبض روح وى ميكنم، رسول گفت: سبحان اللَّه چون توانى قبض ارواح خلايق زمين و ازين مقام خويش حركت نمى‏ كنى؟! گفت آرى اين طشت كه در پيش من مى‏ بينى بر مثال دنيا است و جمله خلايق زمين در پيش ديده من‏اند همه را مى‏ بينم و دست من بهمه مى‏ رسد، چنانك خواستم قبض ارواح ميكنم.

مصطفى (ص) گفت: از آسمان هفتم بر گذشتم تا به سدرة المنتهى رسيدم، درختى عظيم ديدم:

نبقها مثل قلال هجر احلى من العسل و الين من الزّبد و ورقها مثل آذان الفيلة،

چهار جوى ديدم از اصل اين درخت روان: دو ظاهر و دو باطن، جبرئيل گفت آن دو نهر كه ظاهراند نيل است و فرات، و آن دو نهر باطن هر دو در بهشت روانند، و نورى عظيم ديدم كه بر آن درخت مى‏درخشد، و پروانه ‏اى زرّين زنده و فريشتگان بى شمار كه عدد ايشان جز اللَّه نداند آن گه جبرئيل مرا گفت اى محمّد تو فرا پيش باش، من گفتم: لا بل كه تو در پيش باش، جبرئيل گفت تو نزد خداى عزّ و جل از من گرامى تر بتقدّم تو سزاوارترى، آن گه من فرا پيش بودم و جبرئيل بر اثر من مى ‏آمد تا باول پرده رسيديم از پرده‏ هاى درگاه عزّت، جبرئيل پرده بجنبانيد گفت منم جبرئيل و محمّد با من، از درون پرده فريشته ‏اى آواز داد كه: اللَّه اكبر، آن گه دست خويش از زير پرده بيرون كرد و مرا در درون پرده گرفت و جبرئيل بر در بماند، گفتم اى جبرئيل چرا ماندى؟ گفت: يا محمّد و ما منّا الّا له مقام معلوم، اين مقام معلوم منست و منتهى علوم خلايق است، دانش خلايق تا اينجا بيش نرسد، چون اينجا رسد برنگذرد.

گفتا بيك طرفة العين آن فريشته مرا ازين پرده بآن پرده ديگر برد مسافت پانصد ساله راه، هم چنان آواز داد كه منم پرده دار نخستين و محمّد با من، فريشته اى از درون پرده دوم آواز داد كه: اللَّه اكبر، و دست از زير پرده بيرون كرد و مرا در درون گرفت و مرا بيك طرفة العين بپرده سوم رسانيد پانصد ساله راه، و هم‏ برين نسق مرا مى‏بردند تا هفتاد پرده باز بريدم پهناى هر پرده‏اى پانصد ساله راه، و ميان دو پرده پانصد ساله راه، گفته ‏اند كه آن پرده ‏ها از نور و ظلمت است و آب و برف، و گفته ‏اند مرواريدست و پروانه زر بعضى از آن، و بيك قول جبرئيل با وى بود تا اين پرده ‏ها باز گذاشت. آن گه رفرفى سبز ديدم كه از بالا فرو گذاشته، نور روشنايى وى بر نور آفتاب غلبه كرده، جبرئيل مرا بر گرفت و بر آن رفرف نشاند. قال: فلم يزل يرفعنى و يخفضنى حتّى انتهيت الى عرش ربى عزّ و جل فبينا انظر الى العرش و الى اللّوح المحفوظ و الى حملة العرش و العجائب.

مصطفى (ص) چون بدين مقام رسيد اقبال درگاه عزّت ديد، نواخت:

«ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى» بر وى آشكارا گشت، ديد آنچ ديد و شنيد آنچ شنيد، نفس مصطفى (ص) مقام قربت ديد، ضمير او حالت مكاشفت يافت، دل او سلوت مشاهدت ديد، جان او حلاوت معاينت چشيد، سر او بدولت مواصلت رسيد، در نگرست عالمى از هيبت و عظمت و سياست الوهيت ديد از خود بى خود گشت! متحير ماند! سر در پيش افكند، نه عبارت را زبان ماند، نه فكرت را دل و جان، سر گشته و حيران، تا خود چه آيد از جناب جبروت و درگاه عزّت فرمان، ربّ العزّه تدارك دل وى كرد و او را دريافت بنظر رحمت و بنواخت بلطف و كرامت، گفت: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ»- رسول من ايمان آورد بكتاب من و براستى رسانيد پيغام من، مصطفى (ص) چون آن لطف و نداء حق شنيد و آن نواخت و كرامت ديد همگى وى بجاى باز آمد، در خود مستقيم گشت، تنش بدل پيوست، دل بجان پيوست، سرّ بضمير پيوست، بستاخ‏ گشت زبان در كار آمد امّتش با ياد آمد، گفت: «وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» كما فرّقت اليهود و النّصارى.

و فى رواية اخرى قال: رأيت ربّى عزّ و جل بعينى فقرّبنى الى سند العرش و تدلّت لى قطرة من العرش فوقعت على لسانى فما ذاق الذّائقون شيئا قطّ احلى‏ منها فانبأنى اللَّه عزّ و جل بها نبأ الاولين و الآخرين و اطلق اللَّه لسانى بعد ما كل من هيبة الرّحمن فقلت التحيّات للَّه و الصلوات و الطيبات، فقال لى ربّى عزّ و جل:

السلام عليك ايّها النبى و رحمة اللَّه و بركاته، فقلت السّلام علينا و على عباد اللَّه الصّالحين ثمّ قال لى ربّى يا محمّد، قلت لبيك، قال فيم يختصم الملأ الاعلى؟ قلت لا ادرى، فوضع يده بين كتفى فوجدت بردها بين ثديىّ فعلمت فى مقالته ذلك ما سألنى عنه و ذكر الحديث.

و روى انّه قال عزّ و جل: يا محمّد هل تعلم فيم اختصم الملأ الاعلى؟- فقلت انت اعلم يا رب بذلك و بكل شى‏ء و انت علام الغيوب، قال: اختلفوا فى الدّرجات و الحسنات فهل تدرى يا محمّد ما الدّرجات و ما الحسنات؟

قلت انت اعلم يا ربّ بذلك و بكلّ شى‏ء و انت علام الغيوب، قال: الدّرجات اسباغ الوضوء فى المكروهات و المشي على الاقدام الى الجماعات و انتظار الصّلوات بعد الصّلوات، و الحسنات افشاء السّلام و اطعام و التهجد بالليل و النّاس نيام، ثمّ قال يا محمّد من يعمل بهنّ يعش بخير و يخرج من خطيئته كيوم ولدته امّه.

(باقى آنچ در آن حضرت رفت با مصطفى (ص) از آنچ ناقلان نقل كرده‏اند در سوره النّجم گوئيم انشاء اللَّه).

مصطفى (ص) گفت پس از آنك رازها رفت و نواختها و كرامتها ديدم، فرمان داد جبّار كائنات كه: يا محمّد ارجع الى قومك فبلّغهم عنّى- بزمين باز گرد و آنچ گفتنى است بگوى و پيغام كه رسيدنيست برسان، قال فحملنى الرّفرف الاخضر الذى كنت عليه يخفضنى و يرفعنى حتّى اهوى بى الى سدرة المنتهى، گفتا چون بسدره منتهى باز آمدم جبرئيل گفت اى محمّد نوشت باد اين نواخت و كرامت و اين عزّ و مرتبت كه از حضرت ذى الجلال يافتى، هرگز هيچ ملك مقرّب و هيچ پيغامبر مرسل باين منزلت نرسيد كه تو رسيدى و اين نديد كه تو ديدى، خداى تعالى را سپاس دارى كن و شاكر باش كه اللَّه تعالى شاكران را دوست دارد، قال: فحمدت اللَّه تعالى على ذلك.

آن گه از آن عجائب قدرت كه در علّيين ديده بودم از آن بحر مسجور و نار و نور غير آن لختى با جبرئيل ميگفتم، جبرئيل گفت:تلك سرادقات عرش ربّ العزّه التي احاطت بعرشه و هى سترة للخلائق من نور الحجاب و نور العرش لولا ذلك لاحرق نور العرش و نور الحجب من تحت العرش من خلق اللَّه و ما لم تره اكثر و اعجب. قلت سبحان اللَّه العظيم ما اكثر عجائب خلقه.

گفتم اى جبرئيل آن فريشتگان كه در آن درياهاى عظيم ديدم صفها فراوان بر كشيده: «كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ» ايشان كه بودند؟ جبرئيل گفت: ايشان روحانيان بودند كه ربّ العزّه ايشان را مى‏گويد: «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا» اى جبرئيل جمعى عظيم را ديدم در بحر اعلى بالاى همه صفها صف بر كشيده و گرد عرس مجيد در آمده ايشان كه بودند؟ جبرئيل گفت ايشان كرّوبيانند اشراف فريشتگان و مهينان ايشان، اى محمّد كار و بار ايشان از آن عظيم‏تر است كه من بوصف ايشان رسم يا اسرار ايشان دانم.

وفى بعض الاخبار انّ اللَّه عزّ و جل خلق من نور العرش مائة الف صف من الملائكة يطوفون حول العرش كما امر ابن آدم بطواف بيته الحرام، قال و حول العرش اربعة ابحر: بحر من لؤلؤ يتلألأ، و بحر من ثلج يلمع لمعانا، و بحر من ماء يفور، و بحر من نار تتلظى.

پس آن گه جبرئيل دست من بگرفت و بدر بهشت برد تا بهشت بمن نمايد و درجات و منازل مؤمنان ببينم و مآل و مرجع ايشان. گفتا بر در بهشت نبشته ديدم:الصدقة بعشر امثالها و القرض بثمانية عشر-

صدقه يكى ده است و قرض يكى هژده، اى جبرئيل چونست كه قرض بر صدقه فضل دارد؟- گفت از بهر آنك سائل هر وقتى صدقه خواهد، اگر حاجت دارد يا نه. امّا آن كس كه قرض خواهد جز بوقت حاجت و ضرورت نخواهد. پس در بهشت شدم غرفه‏ ها و قصرها ديدم از درّ و ياقوت و زبرجد، ديوار آن خشتى زرّين و خشتى سيمين، خاك آن زعفران و زمين آن مشك اذفر، درختها ديدم شاخ آن زرّين و برگ آن حرير و ساق آن مرواريد و بيخ آن سيم، جويها ديدم يكى آب شير يكى عسل يكى مى، ديگر نهرى عظيم ديدم آب آن سپيدتر از شير، شيرين تر از عسل، خوش بوى‏تر از مشك، سنگ ريزه آن‏ درّ و ياقوت، جبرئيل گفت اى محمّد اين آن كوثر است و تسنيم كه ربّ العزّه ترا داده و بآن گرامى كرده و منبع آن زير عرش مجيد است، در هر قصرى و غرفه ‏اى و خانه ‏اى از خانه‏ هاى بهشتيان شاخى از آن مى‏رود تا شراب و عسل و شير و مى از آن آميغ كنند، و ذلك قوله: «عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً» كنيزكى را ديدم سخت زيبا و آراسته و با جمال، گفتم اين آن كيست؟- گفتند آن زيد حارثه. قصرى ديدم از مرواريد سپيد، ظاهر آن از باطن پيدا و باطن آن از ظاهر پيدا، گفتم آن كيست؟- جبرئيل گفت آن عمر خطاب، پس گفت اى عمر اگر نه غيرت تو بودى من در آن قصر رفتمى، عمر گفت: أ عليك اغار يا رسول اللَّه.

گفتا از بهشت بدر آمدم و خواستم كه به دوزخ نظرى كنم تا خود چونست، فريشته‏اى را ديدم ازين كريه المنظرى، شديد البطشى، خشمگينى، ترش‏رويى، از او بسهميدم، گفتم اى جبرئيل اين كيست كه از ديدن وى چنين بترسيدم و از وى رعبى در دل من افتاد؟ جبرئيل گفت اين عجبى نيست كه ما همه فريشتگان پيوسته ازو همچنين در رعب و ترس باشيم، اين مالك است خازن دوزخ كه شادى و خرّمى در وى نيافريده ‏اند و هرگز تبسم نكرده است، جبرئيل گفت: يا مالك هذا محمّد رسول العرب- اين پيغامبر آخر الزّمانست رسول عرب، آن گه بمن نگرست و مرا ثنا و تحيت گفت و ببهشت بشارت داد، گفتم يا مالك صفت دوزخ با من بگو، گفت:

هزار سال تافته‏ اند تا سرخ گشت، پس هزار سال ديگر تافته‏ اند تا سپيد گشت، پس هزار سال ديگر تافته ‏اند تا سياه گشت، اكنون سياهست تاريك همچون كوه كوه آتش، خود را بر هم مى‏زند و يكديگر را مى‏ خورد: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ» اى محمّد اگر يك حلقه از آن سلسلهاى آتشين بر كوه‏هاى دنيا نهند همه كوه‏ها از زخم تف آن همچون ارزير گداخته گردد و بتخوم زمين سفلى فرو شود، گفتم يا مالك طرفى از آن بمن نماى تا ببينم، گوشه‏اى از آن رها كرد، شاخى از شاخه‏هاى آتش بيرون آمد، سياه و صعب، از تف و دود آن همه آفاق‏ تاريك گشت و از آن پر شد، هولى عظيم و كارى فظيع ديدم چنانك از وصف آن درمانم و مرا از ديدن آن غشى رسيد تا جبرئيل مرا در خود گرفت و مالك را فرمود تا آن را بحال خود باز برد.

بروايتى ديگر مصطفى (ص) گفت‏ ثمّ عرضت علىّ النّار حتّى نظرت الى اغلالها و سلاسلها و حيّاتها و عقاربها و غسّاقها و يحمومها و رأيت عمّى ابا طالب‏ فى‏ (1)ضحضاح من النّار عليه نعلان من النّار يغلى منها دماغه و لولا مكانى لكان فى الدّرك الاسفل، قال اهل اللغة فى ضحضاح من النّار اى فى شى‏ء قليل من النّار و اصل الضّحضاح الماء الى الكعبين.

مصطفى (ص) از آنجا باز گشت جبرئيل او را بر پر خود گرفته و از آسمانها فرو مى‏آمد تا به موسى كليم باز رسيد، موسى گفت:ما ذا فرض اللَّه عليك و على امّتك؟ اللَّه تعالى ترا چه فرمود و بر امّت تو چه فرض كرد؟ گفت پنجاه نماز در شبانروزى، موسى گفت اى محمّد من مردم را ديده ‏ام و شناخته و آزموده و امّت تو ضعيف‏اند طاقت پنجاه نماز ندارند، باز گرد و از خداوند خويش تخفيف خواه،قال فرجعت الى ربّى.

و فى بعض الاخبار فرجعت فاتيت سدرة المنتهى فخررت ساجدا، قلت يا ربّ فرضت علىّ و على امّتى خمسين صلاة و لن استطيع ان اقوم بها انا و لا امّتى،چون مصطفى (ص) بازگشت و تخفيف خواست ده نماز از وى فرو نهادند، باز آمد و با موسى (ع) باز گفت، موسى ديگر باره همان سخن گفت كه امّت تو طاقت اين ندارند، باز گرد و نيز تخفيف خواه.

مصطفى (ص) باز گشت و ده ديگر از وى فرو نهادند، به موسى باز آمد و موسى ديگر بار او را باز فرستاد همچنين موسى مى‏ گفت و مصطفى (ص) باز مى‏ گشت و تخفيف مى‏ خواست تا پنجاه نماز به پنج باز آوردند، بعد از آن كه پنج بار باز گشت و نماز بپنج باز آورد، موسى (ع) هنوز مى‏ گفت كه باز گرد و زيادت تخفيف خواه تا مصطفى (ص) گفت پس ازين شرم دارم كه باز روم، بدين پنج رضا دادم و تسليم كردم. آن گه چون به موسى درگذشتم مناديى از پس ندا كرد كه:امضيت امرى و خفّفت عن عبادى و انّى يوم خلقت السّماوات و الارض فرضت عليك و على امّتك خمسين صلاة و لا يبدّل القول لدىّ فخمسة بخمسين: «الحسنة بعشر امثالها»

آورده ‏اند از شافعى كه گفت: هر بار كه مصطفى (ص) از نزديك موسى (ع) بحضرت عزّت باز گشت خداى را ديد جلّ جلاله. و خبر درستست كه عكرمه فرا عبد اللَّه عباس گفت كه: سبحان اللَّه نظر محمد الى ربّه؟- محمد در خداوندخويش نگرست؟ گفت: نعم، جعل الكلام لموسى (ع) و الخلّة لإبراهيم (ع) و النّظر لمحمّد (ص). گفتند يا بن عباس، عايشه صديقه مى‏گويد كه نديد، ابن عباس گفت رسول خدا احكام حيض و نفاس زنان را گفتى، ما را از ايشان بايد آموخت و احكام اصول دين ما را گفتى، ايشان را از ما بايد آموخت.

و در بعضى روايات مصطفى (ص) گفت: چون باز گشتم، بآسمان دنيا رسيدم، در زير آسمان نگه كردم غبارى و دخانى ديدم و آوازى و شغبى فراوان، گفتم اى جبرئيل اين چيست؟- گفت اين شياطين‏اند كه در پيش ديده فرزند آدم ايستاده اند و راه تفكّر و انديشه بايشان بر بسته‏ اند تا در ملكوت آسمان و زمين تفكر نكنند:و لولا ذلك لرأوا العجائب،پس آن گه جبرئيل مرا پيش قوم موسى برد ايشان كه ربّ العزّه مى‏ گويد: «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ» و با ايشان سخن گفتم، و ايشان را قصّه ايست مشهور و در سوره الاعراف شرح آن داده‏ايم.

بعد از آن به بيت المقدس باز آمدند و براق هم چنان بر در مسجد ايستاده، رسول خدا بر نشست و جبرئيل با وى تا او را به مكّه باز آورد و بر جامه خواب خود نشاند و هنوز از شب ساعتها مانده بود. جبرئيل گفت اى محمّد قوم خود را خبر ده از آنچ ديدى از آيات كبرى و عجائب قدرت حق جلّ جلاله، گفت اى جبرئيل ايشان مرا دروغ زن گيرند و استوار ندارند، گفت ترا چه زيان از تكذيب ايشان، ابو بكر صديق ترا استوار دارد و تصديق كند.

ابن عباس و عايشه صدّيقه روايت كنند از مصطفى (ص) كه گفت: من دانستم كه ايشان مرا دروغ زن گيرند در آنچ گويم ازين جهت پاره‏اى دلتنگ بودم و غمگين نشسته، بو جهل فراز آمد بر طريق استهزاء گفت يا محمّد امروز از نو چه آورده‏اى و چه مى‏گويى؟ گفتم امشب مرا به بيت المقدس برده بودند، بو جهل شگفت بماند! گفت تو امشب به بيت المقدس رفته ‏اى و بامداد بنزديك ما باز آمده ‏اى؟

گفتم آرى چنين است، بو جهل گفت تو اين سخن كه با من گفتى با قوم خود بگويى؟- گفتم گويم، بو جهل بر گشت و جمعى را از صناديد قريش‏ فراهم آورد و رسول خداى همان سخن با ايشان باز گفت، ايشان همه بانگ بر آوردند كه اين دروغ زن نگر كه چه ميگويد!! در قدرت آدمى چون باشد كه بيك شب از مكّه به بيت المقدس رود و باز آيد؟! يكى از آن جمله برفت و ابو بكر صديق را خبر داد كه صاحب تو چنين مى‏گويد، ابو بكر گفت: لئن قال لقد صدق- اگر گفت راست گفت، ابو بكر را آن روز صدّيق نام نهادند.

پس يكى از ايشان كه ببيت المقدس سفر كرده بود و آن بقعت شناخته گفت توانى كه مسجد بيت المقدس را صفت كنى اگر ديده‏اى؟ رسول خدا (ص) و صف مسجد همى ‏كرد و آنچ ديده بود همى ‏گفت، بعضى از آن بر وى بپوشيد كه نديده بود، ربّ العالمين جبرئيل را فرمود تا آن ساعت مسجد اقصى را به مكّه آورد و آنجا كه سراى عقيل است بنهاد، رسول (ص) در آن مى‏نگرست و از هر چه مى‏پرسيدند نشان ميداد، بعاقبت گفتند: امّا النّعت فو اللَّه لقد اصاب، پس گفتند يا محمّد از كاروان ما كه از شام مى‏آيد چه خبر دارى؟

قال: يقدمها جمل اورق عليه كذا و فيها فلان و فلان و تقدم يوم كذا مع طلوع الشّمس فخرجوا فى ذلك اليوم، فقال قائل منهم هذه الشّمس قد شرقت، فقال آخر و هذه الإبل قد اقبلت يقدمها جمل اورق و فيها فلان و فلان كما قال محمّد، فلم يؤمنوا و لم يفلحوا و قالوا ما سمعنا بمثل هذا قطّ«إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ».

 

 

النوبة الثالثة

 

قوله تعالى: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»- اللَّه نام خداوندى كه نامور است بيش از نام بران و راست نام ترست از همه ناموران، كردگار جهان و جهانيان و خداوند همگان، رحمن است دارنده آفريدگان: دشمنان و دوستان و فراخ بخشايش در دو جهان، رحيم است مهر نماى و دل گشاى، دوستان را راه نماى و سر آراى عارفان، نكو نام و رهى‏دار كريم و مهربان، در گفت شيرين و در علم پاك، در صنع زيبا و در فضل بيكران.

پير طريقت گفته در مناجات خويش: اى بوده و هست و بودنى، گفتت شنيدنى، مهرت پيوستنى و خود ديدنى، اى نور ديده و ولايت دل و نعمت جان، عظيم شانى و هميشه مهربان، نه ثناى ترا زبان، نه دريافت ترا درمان، اى هم شغل دل و هم غارت جان، بر آر خورشيد شهود يك بار از افق عيان، و از ابر جود قطره‏اى چند بر ما باران.

قوله: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ» خداوند هفت آسمان و هفت زمين جلّ جلاله و تقدّست أسماؤه و تعالت صفاته، در صدر اين سورت بر خود ثنا كرد آن گه كرامت مصطفى (ص) جلوه كرد و شرف وى بر خلق پيدا كرد، اوّل خود را به بى عيبى گواهى داد و بپاكى ياد كرد، خود را خود ستود و كمال قدرت خود با خلق نمود، حوالت معراج رسول (ص) با فعل‏ خود كرد نه با فعل رسول تا مؤمن را شبهت نيفتد و بر منكر حجّت بود، داند كه عجائب قدرت را نهايت نيست و از كمال قدرت آن قادر اين حال بديع نيست.

ديگر معنى آنست كه تا كرامت مصطفى (ص) و شرف وى بر خلق عالم جلوه كند و تا عالميان بدانند كه مقام وى مقام ربودگانست بر بساط صحبت نه مقام روندگان در منزل خدمت، ربوده در كشش حقّ است و رونده در روش خويش، او كه در كشش حقّ است در منزل راز و نازست و سزاى اكرام و اعزاز است، و او كه در روش خويش است بر درگاه خدمت بار همى‏خواند و همى‏جويد تا خود را منزلتى پديد كند، آن مقام مصطفى (ص) است حبيب حق و اين مقام موسى است كليم حق، نبينى كه موسى را گفت: «جاءَ مُوسى‏ لِمِيقاتِنا» و مصطفى را گفت:

«أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ» موسى آينده است بخويشتن رونده، محمّد برده است از خود ربوده: ليس من يمشى برجله كمن يمشى اليه، ليس من نوجى بسرّ كمن نودى عليه، او كه رونده باشد در غيبت بعد پس از فصل وصل يابد، باز آن كس كه برده بود بدايتش رفعت وصل بود، خاتمتش خلعت فضل بود، آن گه گفت: «بِعَبْدِهِ لَيْلًا»بنده خود را كه بحضرت راز و ناز برد بشب برد، زيرا كه شب برد، زيرا كه شب موسم عارفانست و وقت خلوت دوستانست، آرام گاه مشتاقانست، هنگام نواخت بندگانست، چون شب در آمد، دوستان را وقت خلوت آمد، رقيبان در خواب و دشمنان دور، خانه خالى و دوست منتظر:

شب هست و شراب هست و چاكر تنهاست‏ برخيز و بيا جانا كامشب شب ماست‏

در اخبار داود است كه: يا داود كذب من ادّعى محبّتى اذا جنّه اللّيل نام عنّى، يا محمّد در راه ما هر كه رنجى كشد از پس آن گنجى بيند، ترا فرموديم كه: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ» بشب خيز و نماز كن، هم ما فرموديم كه بشب خيز و بيا و با ما راز كن، تا بدانى كه ما رنج كس ضايع نكنيم و هر كس را بسزاى خود رسانيم.

لطيفه ‏اى ديگر گفته ‏اند كه ربّ العالمين مصطفى (ص) را فعلى اثبات كرد لايق عبوديّت او، و خود را فعلى گفت سزاى ربوبيّت خويش، فعل مصطفى عروج است: «أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى»، فعل اللَّه تعالى نزول است: ينزل كلّ ليلة الى السّماء الدّنيا، عروج محمّد سزاى بشريّت او و نزول اللَّه سزاى الهيّت او، لايق ذات و صفات او، آن گه نزول خود را هنگام آن شب ساخت، عروج محمّد را هم بشب خواست از بهر آنك محمّد را حبيب خواند و معنى محبّت جز موافقت نيست،

«مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى» بردند او را از مسجد حرام بمسجد اقصى و از مسجد اقصى بسدره منتهى و منزل اعلى تا احوال و اهوال قيامت معاينه بيند و قواعد شفاعت ممهّد گرداند، فردا كه رستاخيز بپاى شود و سياست و عظمت جبّارى در خلق پيچد، از بيم و فزع قيامت و هو و سياست در گاه عزّت خلايق همه در خود افتاده متحيّر بمانده رعب زده و فزع چشيده كه آن بينند كه هرگز نديده باشند و از شغل و كار خود با كار كس نپردازند، همه گويند: نفسى نفسى، و مصطفى (ص) كه ملكوت ديده و آيات كبرى و عجائب غيب بوى نموده نترسد و هيبت و سياست آن روز در وى اثر نكند و دل خود با شفاعت امّت دهد، همى ‏گويد: امّتى امّتى، و اگر اين حال را مثالى خواهى در كار موسى (ع) تأمّل كن، چون تقدير اللَّه چنان بود كه موسى و لشكر دشمن روزى بهم آيند و ساحران سحر عظيم آرند و عصاى موسى مار گردد تا آن سحر فرو برد، پيش از آن روز در حضرت مناجات ربّ العالمين با وى گفت: «أَلْقِ عَصاكَ» يا موسى عصا بيفكن، موسى عصا بيفكند مار گشت، موسى از آن بترسيد!

ربّ العزّه گفت: «خُذْها وَ لا تَخَفْ» اى موسى برگير و مترس، لا جرم آن روز كه برابر فرعون بود و عصا مار گشت همه بترسيدند كه نديده بودند و موسى به نترسيد كه يك بار ديده بود، و يقال ارسله الحقّ سبحانه ليتعلّم اهل الارض منه العبادة ثمّ رقاه الى السّماء لتتعلّم الملائكة منه آداب العبادة.- قال اللَّه تعالى: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏» ما التفت يمينا و لا شمالا ما طمع فى مقام و لا فى اكرام تحرّر عن كلّ ارب و طرب.

لطيفه‏ اى عجب شنو! آدم را گفتند «فَاهْبِطْ» مصطفى (ص) را گفتند:«اصعد» اى آدم بزمين فرو رو تا عالم خاك به هيئت جلال سلطنت تو قرار گيرد، اى محمّد تو بآسمان بر آى تا ذروه افلاك بجمال مشاهده تو آراسته شود، اى محمّد سرّ ما در آن كه پدرت را آدم گفتيم: «فَاهْبِطْ» اين بود كه ترا گوئيم: «اصعد»، بر مركب همّت نشين و تارك افلاك را اخمص‏ قدم مبارك خود گردان، از جسمانى و روحانى سفر كن آن گه بما نظر كن، هديه پاك: التّحيّات المباركات الصّلوات الطيّبات للَّه، بحضرت آر. قدح مالامال: السّلام عليك ايّها النّبي و رحمة اللَّه كه بر دست ساقى عهد فرستاده شد بانامل قبول بگير و بكش، جرعه‏اى كريم وار بر ارض دلهاى امّت ريز كه كريمان چنين گفته ‏اند:

شربنا و اهرقنا على الارض قسطها و للارض من كأس الكرام نصيب‏
هر كسى را جام او با جان او هم سان كنيد هر كسى را نقل او با عقل او هم بر نهيد

قال جعفر الصّادق (ع): لمّا قرّب الحبيب غاية التقريب نالته غاية الهيبة فالطفه ربّه غاية اللّطف لانّه لا تحمل غاية الهيبة الّا بغاية اللّطف-جعفر صادق (ع) گفت: شب معراج كه سيد (ص) بحضرت رسيد غايت قربت يافت و از غايت قربت غايت هيبت ديد، تا ربّ العزّه تدارك دل وى كرد بغايت لطف و كرامت بى نهايت او را بخود نزديك كرد، الطاف كرم گرد وى در آمد، بمنزل: «ثُمَّ دَنا» رسيده، خلوت: «أَوْ أَدْنى‏» يافته، راز شنيده، شراب چشيده، ديدار حق ديده، از هر دو كون رميده، و با دوست بيارميده، رفت آنچ رفت و شنيد آنچ شنيد و ديد آنچ ديد و كس را از آن اسرار خبرته، عقول و اوهام از دريافت آن معزول كرده، رازى در پرده غيرت رفته، بى زحمت اغيار بسمع نبوّت رسانيده، نور فى نور و سرور فى سرور و حبور فى حبور اخبرنا بالقصّة اكراما و اخفى الاسرار اعظاما.

رازيست مرا با شب و رازيست عجب‏ شب داند و من دانم، من دانم و شب‏

_____________________________________________

(1) گر چه بعقيده گروهى از اهل سنت و جماعت ابو طالب مدة الحيات بحضرت رسول اكرم ايمان نياورده است ولى باجماع شيعه اماميه و اكثر زيديه و جمع كثيرى از خود اهل سنت و جماعت و بالخصوص معتزله مانند ابو القاسم بلخى و ابو جعفر اسكافى و غيرهم، ابو طالب از صميم قلب به پيغمبر اسلام ايمان داشته و باسلام گرويده بوده است، ابو الفداء كه خود از اهل سنت و جماعت است در تاريخ خود ابيات مشهور زير را:

و دعوتنى و علمت انك صادق‏ و لقد صدقت و كنت ثم امينا
و لقد علمت بان دين محمد من خير اديان البرية دينا
و اللَّه لن يصلوا اليك بجمعهم‏ حتى اوسد فى التراب دفينا

از ابو طالب در اثبات اسلام او ذكر كرده و همچنين قصيده لاميه ابو طالب در مدح رسول اكرم برادر زاده‏اش در كتب تواريخ و ادب بسيار معروف است كه در آن مى‏گويد:

و ما ترك قوم لا أبا لك سيدا يحوط الذمار غير ذرب مواكل‏
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه‏ ثمال اليتامى عصمة للارامل‏
و نسلمه حتى نصرع حوله‏ و نذهل عن ابنائنا و الحلائل‏

و قضيه كفالت نمودن ابو طالب حضرت رسول را پس از وفات عبد المطلب در تمام مدت عمر خود يعنى تا سال دهم از بعثت كه ابو طالب در آن سال وفات يافت و سعى بليغ در حفظ و حراست پيغمبر اسلام از شر كفار قريش كه بقصد ايذاء و حتى قتل آن حضرت از هيچ امر كوتاهى نمى‏كردند و مخصوصا نگاهدارى آن حضرت و اقارب و اتباع او در شعب ابو طالب بمدت سه سال در كنف حمايت و صيانت خود دليل روشن و واضحى است كه گذشته از حميت خويشاوندى كشش قلبى و باطنى نسبت برسالت پيغمبر و دين اسلام داشته و اعتقاد و ايمان يافته بود. اشعارى كه ابو طالب در اينخصوص گفته در عموم كتب تواريخ و سير مذكور و نزد جمهور مشهور است.

اثر نگاهدارى و كفالت ابو طالب از حضرت رسول اكرم تا سن پنجاه سالگى آن حضرت و مخصوصا حمايت و دفاع در مقابل كفار قريش پس از بعثت بقدرى در پيشرفت كار اسلام و دعوت پيغمبر اسلام بدين حق مؤثر و قابل توجه بوده كه پس از وفات ابو طالب (سه سال قبل از هجرت) حضرت محمد بكلى تنها و بى حامى ماند و در قبال شدت آزار و ايذاء كفار قريش كه اجماع بر قتل حضرتش نموده بودند ناگزير در خفيه از مكه بمدينه هجرت فرمود. گفته پيغمبر اسلام است:«ما نالت منى قريش شيئا اكرهه حتى مات ابو طالب»

و نيز فرموده:«ما زالت قريش كاعة عنى حتى مات عمى ابو طالب».

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۵

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=