کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره النجم‏

سوره النجم‏

النوبه الاولى‏

(۵۳/ ۶۲- ۱)

قوله تعالى:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ بنام خداوند فراخ بخشایش مهربان.

وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏ (۱) بپاره‏اى از قرآن هر گه که فرود آید از آسمان.

ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوى‏ (۲) گم راه نگشت این مرد شما و راه کژ نرفت.

وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ (۳) و هیچ سخن نگوید بوایست تن خویش.

إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحى‏ (۴) نیست آن مگر پیغامى که میدهند.

عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوى‏ (۵) در آموخت در وى آن سخت نیروها.

ذُو مِرَّهٍ آن محکم نیروى‏ فَاسْتَوى‏ (۶).[۱]

وَ هُوَ [راست شدند و هام سر او[۲] محمد]

بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏ (۷) بآن سوى برترین.

ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى (۸) آن گه پس نزدیک شد و فرود آمد.

فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ‏ تا باندازه دو کمان گشت در نزدیکى،

أَوْ أَدْنى‏ (۹) یا نزدیک‏تر [در دیدار شما و دانش شما پنداره شما].

فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏ (۱۰) آگاهى او کند[۳] برهى خویش آنچه او کند[۴].

ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏ (۱۱) دروغ ندید دل آنچه دید.

أَ فَتُمارُونَهُ عَلى‏ ما یَرى‏ (۱۲) مى پیکار کنید[۵] با او بر آنچه‏[۶] او دید مى‏نااستوار گیرید[۷] او را وران.

وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً أُخْرى‏ (۱۳) و دید او را باز بارى دیگر.

عِنْدَ سِدْرَهِ الْمُنْتَهى‏ (۱۴) بنزدیک درخت سدره آنجا که دانش خلق تا آنجا بیش نرسد، چون آنجا رسد برنگذرد.

عِنْدَها جَنَّهُ الْمَأْوى‏ (۱۵) بنزدیک آن درخت است بهشت که ماوى دوستانست و جانها شهیدان.

إِذْ یَغْشَى السِّدْرَهَ آن گه که وران درخت مى‏پیچد.

ما یَغْشى‏ (۱۶) آنچه مى‏پیچد [از آن پروانه زرین زنده‏].

ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ (۱۷) چشم [رسول (ص)] کژ نشد و از راست دیدن در نگذشت.

لَقَدْ رَأى‏ و حقا که دید،

مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْرى‏ (۱۸) از شگفتها و نشانها بزرگ [از توانایى خداوند خویش‏].

أَ فَرَأَیْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى (۱۹)

وَ مَناهَ الثَّالِثَهَ الْأُخْرى‏ (۲۰) چه بینید این بتان شما که مى‏پرستید: لات و عزى‏ و مناه [این توانند که اللَّه تواند].

أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى‏ (۲۱) باش شما را پسر و او را دختر.

تِلْکَ إِذاً قِسْمَهٌ ضِیزى‏ (۲۲). اکنون پس بخششى است سخت کژ و ستمکارانه.

إِنْ هِیَ‏، نیست این بتان که مى‏پرستید،

إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ‏، مگر نامهاى که شما کردید و پدران شما.

ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ‏ فرو نفرستاد اللَّه بر آن [پرستکاران را] هیچ عذرى و حجتى [و آن را هیچ سزاوارى بخدایى‏][۸].

إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ‏ نه مى‏روند مگر به پى پنداشت،

وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ‏ و آنچه تن آدمى فراواید[۹]

وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‏ (۲۳) و آمد بایشان از خداوند ایشان، کار راست و پیغام درست و مزد استوار.

أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّى (۲۴) باش هر چه مردم آرزوى کنند او را آن سزد یا رسد.

فَلِلَّهِ الْآخِرَهُ وَ الْأُولى‏ (۲۵) اللَّه راست آن گیتى و این گیتى.

وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی السَّماواتِ‏ و چند فرشته که در آسمانست: لا تُغْنِی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً هیچ سود ندارد و بکار نیاید شفاعت ایشان و بخواستن ایشان،

إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللَّهُ‏ مگر پس آن که دستورى دهد،

لِمَنْ یَشاءُ وَ یَرْضى‏ (۲۶) که خواهد و که پسندد.

إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ ایشان که برستاخیز مى‏نگروند[۱۰]

لَیُسَمُّونَ الْمَلائِکَهَ تَسْمِیَهَ الْأُنْثى‏ (۲۷) فرشتگان را مى‏زنان نام کنند[۱۱]

وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ‏ و ایشان را بآن هیچ دانش نیست،

إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ‏ نمى‏روند مگر بر پى پنداشت،

وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً (۲۸) و پنداشت بجاى سخن راست و کار راست هیچ بکار نیاید

فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِکْرِنا روى گردان و فرا گذار از آن کس که برگشت از پذیرفتن سخن ما و از یاد ما وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیاهَ الدُّنْیا (۲۹) و نخواست مگر همین جهان نزدیک خست.

ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ‏ تا این [جهان‏] رسید دانش ایشان و بس،

إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ‏ خداوند تو میداند و او داناتر بهر که گم گشت از راه خداى،

وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى‏ (۲۰) و او داناتر داناست‏[۱۲] که بر راه راست رفت.

وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ‏ و اللَّه راست هر چه در آسمانها و زمینها چیز است،

لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَساؤُا تا پاداش دهد ایشان را که بد کردند،

بِما عَمِلُوا بآنچه کردند.

وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى (۳۱) و پاداش دهد ایشان را که نیکویى کردند بپاداش نیکو.

الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ‏ ایشان که باز مى‏پرهیزند از بزرگیها بزه و زشتیها[۱۳].

إِلَّا اللَّمَمَ‏ مگر آهنگ و پیرامن گشت.

إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَهِ خداوند تو فراخ آمرزش است.

هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ‏ او داناتر داناى است بشما و بود،

إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ‏ آن گه که مى‏آفرید شما را در زمین،

وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّهٌ و آن گه که شما پوشیده بودید[۱۴] و نازاد،

فِی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ‏ در شکمهاى مادران خویش،

فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ‏ خویشتن بى‏گناه مدانید و مخوانید،

هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى‏ (۳۲) اللَّه داناتر دانایست باو که مى‏پرهیزد از ناپسند.

أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلَّى (۳۳) دیدى آن مرد که برگشت [از پذیرفتن حق‏].

وَ أَعْطى‏ قَلِیلًا و اندک بخشید، وَ أَکْدى‏ (۳۴) و آن گه باز ایستاد.

أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ‏ بنزدیک او است آگاهى از غیب،

فَهُوَ یَرى‏ (۳۵) و مى‏داند او [که چند خواهد زیست و روزگار او که چند خواهد کشید].

أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ یا او را آگاه نکردند،

بِما فِی صُحُفِ مُوسى‏ (۳۶) که چیست در صحیفهاى موسى.

وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّى (۳۷) و در صحیفهاى ابراهیم آن ابراهیم که سپرى کرد و بگزارد آنچه فرمودند و باز ایستاد و باز آمد آن را که پذیرفت.

أَلَّا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرى‏ (۳۸) نکشد هیچ بارکش بار کسى دیگر.

وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏ (۳۹)- و نیست مردم را از پاداش مگر پاداش آنچه خود کرد.

وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرى‏ (۴۰) و کردار او آرى باز نمایند او را.

ثُمَّ یُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى‏ (۴۱) آن گه پاداش دهند او را بان سپرى‏تر پاداش.

وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّکَ الْمُنْتَهى‏ (۴۲) و بازگشت هر کس با اوست و بازگشت‏

هر کار با حکم اوست و بازگشت هر چیز با علم اوست و بازگشت هر بودنى با خواست و مراد او است.

وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکى‏ (۴۳) اوست که بخندانید و بگریانید.

وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْیا (۴۴) و اوست که میراند و زنده گرداند.

وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثى‏ (۴۵) و اوست که بیافرید هر دو جفت:نر جفت ماده و ماده جفت نر[۱۵].

مِنْ نُطْفَهٍ إِذا تُمْنى‏ (۴۶) از نطفه آن گه که آن را باز اندازند چهل روز آب و چهل روز خون و چهل روز گوشت.

وَ أَنَّ عَلَیْهِ النَّشْأَهَ الْأُخْرى‏ (۴۷)، و بر اللَّه است آفرینش پسین‏

وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى‏ وَ أَقْنى‏ (۴۸) و اوست که بى‏نیاز کرد و مال داد.

وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى‏ (۴۹) و اوست خداوند شعر و آفریدگار او.

وَ أَنَّهُ أَهْلَکَ عاداً الْأُولى‏ (۵۰) و اوست که تباه کرد و هلاک عاد پیشین را.

وَ ثَمُودَ فَما أَبْقى‏ (۵۱) و ثمود را هیچ بازمانده نگذاشت.

وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ‏ و قوم نوح را هم هلاک کرد پیش از عاد و ثمود.

إِنَّهُمْ کانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى‏ (۵۲) کایشان ستمکارتر بودند و نافرمان‏تر.

وَ الْمُؤْتَفِکَهَ أَهْوى‏ (۵۳) و آن نگونسارانرا در آن زمین نگونسار [بنهیب‏] در شیب او کند[۱۶].

فَغَشَّاها ما غَشَّى (۵۴) و فراسر ایشان نشاند آنچ نشاند.

فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکَ تَتَمارى‏ (۵۵) بکدام از نعمتها خداوند خویش مى‏نگروى یا در گمان مى‏باشى.

هذا نَذِیرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى‏ (۵۶) این محمد آگاه کننده‏ایست از آگاه کنندگان پیشینیان.

أَزِفَتِ الْآزِفَهُ (۵۷) نزدیک آمد رستاخیز.

لَیْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ کاشِفَهٌ (۵۸) آن روز که پدید آید، نیست آن را باز برنده‏اى جز از اللَّه، نیست هنگام آن را پیدا کننده‏اى جز از اللَّه.

أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ (۵۹) ازین سخن شگفت مى‏دارید و انکار همى کنید.

وَ تَضْحَکُونَ‏، و مى‏خندید وَ لا تَبْکُونَ (۶۰) [و از این تهدید] نگریید.

وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ (۶۱) و شما مى‏بازى و افسوس کنید[۱۷] باین سخن.

فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا (۶۲) سجود اللَّه را کنید و او را پرستید.

النوبه الثانیه

این سوره هزار و چهارصد و پنج حرف است سیصد و هشت کلمه و شست و دو آیت، جمله بمکه فرود آمد مگر یک آیت:

الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ‏ این یک آیت بقول ابن عباس بمدینه فرود آمد. و درین سوره دو آیت منسوخ است یکى:

فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِکْرِنا معنى اعراض منسوخ است بآیت سیف.

دیگر آیت:وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏ منسوخ است بقوله تعالى:«و الذین آمنوا و اتبعناهم ذریاتهم بایمان الحقنا بهم ذریاتهم» و در فضیلت سوره روایت کنند ازابىّ بن کعب قال- قال رسول اللَّه (ص)- من قرء و النجم اذا هوى اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من صدّق بمحمد و جحد به.وعن ابن مسعود قال- هذا اوّل سوره اعلنها رسول اللَّه (ص) بمکه.

قوله:وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏ مفسران را در معنى‏ وَ النَّجْمِ‏ قولهاست، بعضى گفته‏اند- اسم جنس است و مراد باین جمله ستارگان آسمان است. و هوى بمعنى- سقط، قسم یاد مى‏کند رب العالمین بجمله ستارگان آن گه که از هول قیامت و رستاخیز همه فرو ریزند، همانست که جایى دیگر گفت:وَ إِذَا الْکَواکِبُ انْتَثَرَتْ‏.

و گفته‏اند- مراد باین ثریاست که عرب بنجم مطلق ثریا گویند. مصطفى (ص) فرموده-اذا طلع النجم ارتفعت العاهات یعنى- الثریا، و فى روایه- ما طلع النجم قطّ و فى الارض من العاهه شى‏ء الا رفع.

و هویّها طلوعها و ارتفاعها. قسم یاد مى کند بثریّا بآنگه که برآید و آفات و عاهات از زمین بردارد. و روى عکرمه عن ابن عباس- انه الرجوم من النجوم یعنى- ما یرمى به الشیاطین عند استراقهم السمع.

مجاهد گفت و کلبى و روایت از ابن عباس- وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏ یعنى- و القرآن اذا نزل. قسم یاد مى‏کند بقرآن که از آسمان فرو آمد نجم نجم در مدت بیست و سه سال. همانست که آنجا گفت- فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ‏.

جعفر بن محمد گفت (ع)- و النجم یعنى- محمدا (ص) إِذا هَوى‏ اى- نزل من السماء لیله المعراج. سمّاه نجما کما سمّاه سراجا فى قوله: وَ سِراجاً مُنِیراً. و قیل- النجم النبات‏ إِذا هَوى‏ اى- سقط على الارض، فان النجم لیس له ساق کقوله: وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ‏. و یحتمل من التأویل- المصلّى اذا سجد و الغازى اذا قتل شهیدا و العالم اذا مات، فانّ هؤلاء نجوم الارض و الاخبار ناطقه بها.

گفته‏اند- آن روز که این آیت فرو آمد و رسول خدا بر قریش آشکارا کرد، عتبه بن ابى لهب گفت- کفرت برب النجم اذا هوى و دختر رسول را که زن وى بود طلاق داد، رسول خداى دعا کرد گفت- اللهم سلّط علیه کلبا من کلابک.

بعد از آن این عتبه بتجارت شام رفت با پدر خویش بو لهب، در منزلى از منازل راه فرو آمدند و آنجا دیرى بود، راهبى از دیر فرو آمد و گفت- هذا ارض مسبعه، درین زمین سباع فراوان بود، نگر تا خویشتن را از شیر نگه دارید. بو لهب گفت فرا اصحاب خویش- این پسر مرا نگه دارید که مى‏ترسم که دعاء محمد در وى رسد. ایشان همه گرد وى درآمدند و او را در میان گرفتند و پاس وى میداشتند. در میانه شب، رب العالمین خواب بر ایشان اوکند و شیر بایشان درگذشت و لطمه بر وى زد و او را هلاک کرد. قوله:وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏ اصحاب معانى گفتند- قسم در قرآن بر دو وجه است،

یکى: قسم بذات و صفات خالق جل جلاله و قسم حقیقى آنست، که ذات و صفات وى را استحقاق آنست، چنان که فرمود- فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ‏- فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ‏- قُلْ إِی وَ رَبِّی‏. این قسم است بذات او جل جلاله. و قسم بصفات آنست که فرمود- ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِیدِ- ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ و کذلک قوله: فَبِعِزَّتِکَ‏، و همچنین حروف تهجّى در اوائل سور، هر حرفى اشارتى است بصفتى از صفات حق جلّ جلاله و قسم بآن یاد کرده.

وجه دوم: قسم است بمخلوقات و آن بر چهار ضرب است، یکى: اظهار قدرت را چنانک فرمود- وَ الذَّارِیاتِ ذَرْواً- وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً- وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً هذا و امثاله نبّه العباد على معرفه القدره فیها. دیگر: قسم است برستاخیز اظهار هیبت را کقوله:

لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَهِ، اقسم بها لیعلم هیبته فیها. سدیگر: قسم یاد میکند اظهار نعمت را تا بندگان نعمت اللَّه را بر خود بشناسند و شکر آن بگزارند، کقوله:وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ‏. چهارم: قسم است ببعضى مخلوقات بیان تشریف را تا خلق شرف و عزّ آن چیز بدانند که قسم بوى یاد کرده، کقوله: لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ یعنى- مکه و کذلک قوله:وَ طُورِ سِینِینَ وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ‏ و من ذلک قوله للمصطفى (ص)- لعمرک. و هذا على عاده العرب فانها تقسم بکل ما تستعظمه و ترید اظهار تعظیمه، و قیل- کلّ موضع اقسم فیه بمخلوق فالرب مضمر فیه کقوله:وَ النَّجْمِ‏ یعنى- برب النجم و رب الذاریات و اشباه ذلک.

ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوى‏ اى- ما ضلّ عن التوحید قط و ما زاغ عن المعرفه باللّه سبحانه و عن الرشد قطّ. و قیل- ما نکب عن الحق و الصدق و الامانه قطّ و هذا دلیل على انّ قوله: وَ وَجَدَکَ ضَالًّا لیس من ضلال الغىّ. و قیل- ما غوى اى- ما خاب سعیه و ذلک انّ قریشا قالوا- ضلّ محمد عن دین آبائه و غوى ثم تقوّل على اللَّه و افترى.

فانزل اللَّه تعالى- ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوى‏ یا محمد اگر مکّیان نسبت ضلالت و غوایت با تو میکنند تو دل بتنگ میاور، باک مدار تو آن بین که ما لوح مدح و ثناء توبقلم لطف قدم مى‏نویسیم، چون ایشان تخته هجر تو خوانند تو سوره مدح و ثنا ما آغاز کن:فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ‏.

قوله: وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ اى- لم یأتکم بالقرآن من تلقاء نفسه و بهواه و مراده. و عن بمعنى الباء قد یتعاقبان کقوله: فَسْئَلْ بِهِ خَبِیراً اى- عنه‏ وَ ما نَحْنُ بِتارِکِی آلِهَتِنا عَنْ قَوْلِکَ‏ اى- بقولک. در ضمن این آیت تشریف و تخصیص مصطفى است (ص) رب العزه رتبت قربت وى بلند نهاد و تشریف عظیم داد که خصم وى را بخودى خود جواب داد و برسول باز نگذاشت.

آن گه که او را ضالّ گفتند، حق جل جلاله از بهر وى جواب داد که:ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوى‏، نه چون دیگر پیغامبران که جواب خصم ایشان هم بایشان باز گذاشت، چنانک نوح، قوم او را گفتند- إِنَّا لَنَراکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ‏ نوح خود جواب ایشان را داد که- لَیْسَ بِی ضَلالَهٌ و هود را گفتند- إِنَّا لَنَراکَ فِی سَفاهَهٍ هود جواب داد که- لَیْسَ بِی سَفاهَهٌ، همچنین داود پیغامبر را فرمان آمد که- فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى‏ یا داود نگر تا حکمى که میان خلق کنى بعدل و راستى کنى و بر پى هوا و مراد خود نروى. چون نوبت بمصطفى عربى (ص) رسید حق جل جلاله فرمود:وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ او بر پى مراد و هوا خود نرود و آنچه گوید جز از وحى و پیغام ما نگوید.

إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحى‏ اى- ما هذا القران الا وحى من اللَّه یوحى الیه.عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوى‏ الهاء راجعه الى الرسول و شدید القوى هو جبرئیل علیه السلام و کان قوّته انّه اقتلع مدائن لوط من سبع ارضین و رفعها الى السماء ثم قلّبها على الماء الاسود. و من قوّته انه ابصر ابلیس و هو یکلّم عیسى على بعض العقاب، فنفخه بجناحیه نفخه القاه فى اقصى جبل الهند، و کذلک صیحته بثمود. فاصبحوا جاثمین خاملین، و کذلک هبوطه من السماء على الانبیاء و صعوده الیها فى اقلّ من الطرف.

ذُو مِرَّهٍ یعنى- ذو منظر حسن، قیل- ذو قوّه و شدّه و قیل- شَدِیدُ الْقُوى‏ اخبار عن قوّته فى امر اللَّه و ذو مرّه اخبار عن قوه جسمه. و المرّه- القوه، تقول حبل ممرّ اى- محکم الفتل و قیل- هى فعله من المرور و المعنى- ذو مرور فى البحر فى صعوده و هبوطه و قیل- شدید القوى ذو مرّه هو اللَّه عز و جل. هذا کقوله: هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّهِ الْمَتِینُ‏ قوله: فَاسْتَوى‏ یعنى- جبرئیل- و هو یعنى محمدا (ص) و المعنى- استوى جبرئیل و محمد لیله المعراج بالافق الاعلى و هو اقصى الدنیا عند مطلع الشمس و قال سعید بن المسیب- الافق الاعلى قاع تحت العرش

و قیل- فَاسْتَوى‏ یعنى- جبرئیل و قوله: وَ هُوَ کنایه عن جبرئیل ایضا یعنى- استوى على صورته التی خلقه اللَّه علیها و هو اذ ذاک بالافق الاعلى و ذلک ان جبرئیل کان یأتى رسول اللَّه (ص) على صوره رجل من الآدمیّین کما یأتى الانبیاء فانه اتى ابراهیم علیه السلام فى صوره الاضیاف و اتى داود علیه السلام فى صوره الخصم فسأله رسول اللَّه (ص) ان یریه نفسه على صورته التی جبل علیها، فاراه نفسه مرّتین، مرّه فى الارض و مرّه فى السماء فاما فى الارض ففى الافق الاعلى و المراد بالاعلى جانب المشرق و ذلک ان محمدا (ص) کان بحراء فطلع له جبرئیل من المشرق فسدّ الافق الى المغرب فخرّ رسول اللَّه (ص) مغشّیا علیه فنزل جبرئیل فى صوره الآدمیّین فضمّه الى نفسه و جعل یمسح الغبار عن وجهه، یدلّ علیه قوله.

وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ‏.و اما فى السماء فعند سدره المنتهى فذلک قوله: وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً أُخْرى‏ عِنْدَ سِدْرَهِ الْمُنْتَهى‏ و لم یره احد من الانبیاء على تلک الصوره الا محمد (ص).

فان قیل- کیف یجوز ان یغیّر الملک صوره نفسه و هل یقدر غیر اللَّه تعالى تغییر صوره المخلوقین و قد علم‏[۱۸] ان جبرئیل علیه السلام اتى رسول اللَّه مرّه فى صور رجل و مرّه فى صورته التی ابتدأه اللَّه علیها. و انّ ابلیس اتى قریشا فى صوره شیخ من اهل نجد.

فالجواب عنه- انّ تغییر الصور الذى هو تغییر الترکیب و التألیف لا یقدر علیه الّا اللَّه تعالى، فاما تغییر صفه جبرئیل ففعل اللَّه تعالى تبیینا للمصطفى (ص) و لیعلم انه امرمن اللَّه تعالى اذا راه فى صور مختلفه فان ذلک لا یقدر علیه الا اللَّه تعالى و هو ان یراه مرّه قد سدّ الافق و اخرى یجمعها مکان ضیّق. و اما ابلیس فکان ذلک منه تخییلا للناظرین و تمویها دون التحقیق کفعل السحره بالعصىّ و الحبال. قال اللَّه تعالى- فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى‏ و لم یقل- سعت.

و قیل- فاستوى و هو بالافق الاعلى من فعل اللَّه عز و جل کقوله- اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ‏ و الافق الاعلى فوق السماوات السبع یعنى- العرش. و گفته‏اند- فاستوى صفت مصطفى است (ص) معنى آنست که- راست بایستاد بنفس در مجاهدت و بدل در مشاهدت، بروح در مکاشفت، بسرّ در ملاطفت. راست بایستاد، از امر ما قدم بیرون ننهاد و بنهى ما قدم در ننهاد و بى‏فرمان ما دم نزد، راست بایستاد، مراد ما را، هر چه مراد وى بود زیر قدم آورد و مراد ما مراد او گشت و ما خود آن کردیم که مراد وى بود.

فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَهً تَرْضاها- وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضى‏.راست بایستاد در دوستى که از دوست جز دوست نخواست، راست بایستاد در نفس موافقت قلب را، راست بایستاد قلب موافقت سرّ را، راست بایستاد سرّ موافقت حق را، راست رفت، براست و چپ نگاه نکرد تا بمنزل‏ ثُمَّ دَنا رسید بر بساط فَتَدَلَّى‏ قدم نهاد.

بقاب قوسین قرب بر رفته، بر متکاء عزت او ادنى تکیه زده، بمشاهدت رسیده، شراب چشیده، راز شنیده دوست دیده.

دردى که من از عشق تو کردم حاصل‏ دل داند و من دانم و من دانم و دل‏

هر که تحفه- ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ برد، هدیه- فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏ آرد. شعر:

لا یکتم السرّ الا کل ذى خطر و السرّ عند الکرام الناس مکتوم‏
و السرّ عندى فى بیت له غلق‏ قد ضاع مفتاحه و الباب مختوم‏

قوله: ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى‏، هذا من المقلوب تأویله- تدلّى فدنا، و التدلّى-التنزّل، اخذ من الدلو. و صحّ‏

عن رسول اللَّه- (ص) فى حدیث شریک بن عبد اللَّه بن ابى نمر عن انس بن مالک عن رسول اللَّه (ص) انه قال- دنا الجبار رب العزه فتدلّى‏

و هو قول الحسن البصرى: دنا ربنا فتدلى، و روى موقوفا على انس بن مالک قال- دنا الجبار رب العزه فتدلّى حتى کان منه قاب قوسین او ادنى. و هذا روایه ابى سلمه عن ابن عباس و قال الضحاک- دنا محمد من ربه فتدلّى فاهوى للسجود فَکانَ‏ منه‏ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‏ و قیل- دنى محمد من ساق العرش فتدلّى، اى- جاوز الحجب و السرادقات لا یقلّه مکان و هو قائم باذن اللَّه عز و جل کالمتعلق بالشى‏ء لا یثبت فیه قدمه على مکان و قیل- دنوّ اللَّه من العبد على نوعین احدهما: باجابه الدعوه و اعطاء المنیه و رفع المنزله کقوله تعالى:فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ‏.

و الثانى: بمعنى القرب فى الحقیقه دون هذه المعانى کقوله: ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى‏ کما قال انس و ابن عباس و کما

جاء فى الخبر الصحیح عن النبى (ص): یدنو المؤمن من ربه عز و جل … الحدیث.

قوله: فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ‏. هذا من کون الوقت. مجازه- صار قاب قوسین اى- قدر قوسین من قسى العرب المخاطبین بهذا الکلام و هذا اشاره الى تأکید القرب و اصله ان الحلیفین من العرب کانا اذا ارادا عقد الصفاء و العهد خرجا بقوسیهما فالصقا بینهما یریدان بذلک انّهما متظاهران یحامى کل واحد منهما عن صاحبه و قیل- معناه- فى القرب من الوتر الى الکبد. و قال عبد اللَّه بن مسعود و سعید بن جبیر- قاب قوسین اى- قدر ذراعین و سمّى الذراع قوسا لانه یذرع بها الاشیاء و یقاس بها کل شی‏ء و هى لغه بعض اهل الحجاز

وفى الخبر- لقاب قوس احدکم من الجنه خیر من الدنیا و ما فیها.

و قوله: أَوْ أَدْنى‏ هذا حکایه عن تخمین الناظر و حدسه یعنى- لو انتم عاینتم القرب لحرزتموه قاب قوسین او قلتم فى انفسکم انه ادنى. قیل- انما قال- او ادنى لانه لم یردان یجعل لذلک حدا محصورا و سئل ابو العباس بن عطاء عن هذه الایه فقال- کیف أصف لکم مقاما انقطع عنه جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و لم یکن الا محمد و ربه.

قوله: فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏ اى- اوحى اللَّه تعالى الى عبده محمد مااوحى و تکلم معه بما تکلّم و امره بما امر سرّا بسرّ بلا واسطه و لا ترجمان و فیه یقول القائل شعر:

بین المحبین سرّ لیس یفشیه‏ قول و لا قلم للخلق تحکیه‏
سرّ یمازجه انس مقابله‏ نور تحیّر فى بحر من التیه‏

قال سعید بن جبیر- اوحى الیه- الم اجدک یتیما فآویتک الم اجدک ضالا فهدیتک الم اجدک عائلا فاغنیتک ا لم اشرح لک صدرک الم اضع عنک وزرک الم ارفع لک ذکرک و قیل- اوحى الیه ان الجنه محرّمه على الانبیاء حتى تدخلها و على الامم حتى تدخلها امّتک.

وقال على (ع)- اوحى اللَّه الیه یا محمد لو لا انى احب معاتبه امتک لما حاسبتهم‏

و قال بعضهم- انه مفسر فى الاخبار و نطقت به الروایات من احوال القیامه و غیرها و لهذا

قال (ص): لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قلیلا و لبکیتم کثیرا.

و قیل- ابهم ما اوحى تعظیما لشأن ذلک و تعبّدا للخلق بالایمان بکونه على الجمله. و قیل- اوحى جبرئیل الى رسول اللَّه (ص) ما اوحى الیه ربه.

قوله‏ ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏، قرأ ابو جعفر- ما کذّب بالتشدید اى- ما کذّب قلب محمد ما رأى بعینه تلک اللیله بل صدّقه و حقّقه و قرء الآخرون بالتخفیف اى- ما کذب فؤاد محمد الذى راى بل صدقه یقال کذبه اذا قال له الکذب و قیل- ما جحد الفؤاد و ما انکر ما رآه الرسول و قیل- ما کذب فؤاده قبل ذلک ما رآه فى تلک اللّیله ببصره لانه کان قد آمن بقدره اللَّه سبحانه على امثال ذلک و اضعافه ثم اختلفوا فى الذى رآه فقال قوم راى جبرئیل و هو قول ابن مسعود و عایشه و قال آخرون هو اللَّه عز و جل ثم اختلفوا فى الرؤیه فقال بعضهم رآه بقلبه دون عینه و هذا خلاف السنه. و المذهب الصحیح‏[۱۹] انه (ص) راى ربه عز و جل بعین رأسه و هو قول‏ الحدیث.

الحسن و انس و عکرمه، روى عن ابن عباس انه قال- ان اللَّه اصطفى ابراهیم بالخلّه و اصطفى موسى بالکلام و اصطفى محمدا بالرؤیه و امّا عایشه فانّها انکرت ذلک عن نفسها و لم تقل- سمعت رسول اللَّه (ص) یقول فیه مقالا کیف و قول عایشه نفى و قول ابن عباس اثبات و الحکم للمثبت لا للنافى لان النافى انّما نفاه لانه لم یسمع و المثبت لانه سمعه و علمه.

قوله: أَ فَتُمارُونَهُ عَلى‏ ما یَرى‏ قرأ حمزه و الکسائى و یعقوب- أ فتمارونه بفتح التاء بلا الف، یعنى- ا فتجحدونه و تدفعونه یقال- مریت الرجل حقه اذا جحدته، و اصل المرى من مریت الناقه اذا استخرجت لبنها بعلاج و قرأ الآخرون- أ فتمارونه بالالف و ضم التاء على معنى- أ فتجادلونه على ما یرى، و ذلک انّهم جادلوه حین اسرى به فقالوا صف لنا بیت المقدس و اخبرنا عن عیرنا فى الطریق و غیر ذلک مما جادلوه به و المعنى- أ فتجادلونه جدالا ترومون به دفعه عما رآه و علمه، و المراء هو الجدال بالباطل و فى الحدیث:لا تماروا فى القرآن فانّ المراء فیه کفر.

وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً أُخْرى‏ الخلاف فیه کالخلاف فى الاول. قال ابن مسعود- رأى جبرئیل على صورته مرّتین: مرّه عِنْدَ سِدْرَهِ الْمُنْتَهى‏ و مرّه بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ‏ یعنى- باجیاد مکه و قد سدّ الافق و علیه تهاویل الدّرّ و الیاقوت و على قول ابن عباس رأى ربّه نزله اخرى و ذلک انه کانت للنبى (ص) عرجات فى تلک اللیله لمسئله التخفیف فى اعداد الصلوات فتکون لکل عرجه نزله فرأى ربه فى بعضها و تقدیره- رآه نازلا نزله اخرى.

وفى بعض الروایات عن النبى (ص) قال- کلّما رجعت الى ربى وجدته مکانه.

قوله: عِنْدَ سِدْرَهِ الْمُنْتَهى‏ السدره شجره النبق‏[۲۰] سمّیت سدره المنتهى لانه ینتهى الیها علم الخلائق و اعمالهم لا یعلم احد ما ورائها الّا اللَّه و قیل- ینتهى الیها مقامات الانبیاء، و الملائکه ینتهى الیها من فوقها و یصعد الیها من تحتها و لم یجاوزها احد الّا نبینا (ص). قال کعب الاحبار- سِدْرَهِ الْمُنْتَهى‏ عن یمین العرش الیها انتهى علم العلماء لا یعلم احد ما وراءها.

فى حدیث المعراج قال (ص)- ثم صعد بى الى السماء السابعه فاذا ابراهیم فسلّمت علیه ثم رفعت الى سدره المنتهى فاذا نبقها مثل قلال هجر[۲۱] احلى من العسل و الین من الزبد و اذا ورقها مثل آذان الفیله.

وعن ابى هریره- قال- لمّا اسرى بالنبى (ص) انتهى الى السدره فقیل له- هذه السدره ینتهى الیها کل احد خلا من امّتک على سنّتک فاذا هى شجره تخرج من اصلها انهار من ماء غیر آسن الى قوله: مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى‏

و هى شجره یسیر الراکب فى ظلها سبعین عاما لا تقطعها.

و عن اسماء بنت ابى بکر قالت- سمعت النبى (ص)- یذکر سدره المنتهى- قال- یسیر الراکب فى ظل الفنن فیها مائه عام و یستظل فى الفنن منها مائه الف راکب، فیها فراش من ذهب کانّ ثمرها القلال و قال مقاتل- هى شجره تحمل الحلىّ و الحلل و الثمار من جمیع الالوان، لو انّ ورقه منها وضعت فى الارض لاضاءت لاهل الارض و هى طوبى التی ذکرها اللَّه سبحانه فى سوره الرعد.

عِنْدَها جَنَّهُ الْمَأْوى‏ قال ابن عباس- جنه یاوى الیها جبرئیل و الملائکه و قال مقاتل و الکلبى- یاوى الیها ارواح الشهداء، نظیره قوله: فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى‏ و قیل- هى التی کان فیها آدم و قیل- هى الجنه التی وعد المتقون و الماوى مصدر تقدیره- جنه الرجوع. قیل- سمیت جنه الماوى لان ارواح الشهداء تسرح فى الجنه و تعلق من اشجارها ثم تاوى الى قنادیل فیها تحت العرش.

إِذْ یَغْشَى السِّدْرَهَ ما یَغْشى‏ قال ابن مسعود- یغشاها فراش من ذهب و قیل- جراد من ذهب و قال مقاتل- تغشیها الملائکه امثال الغربان حین یقعن على الشجر

و فى الحدیث- قال (ص) رایت على کل ورقه منها ملکا قائما یسبّح اللَّه عز و جل.

و قال الحسن- غشیها نور رب العزّه فاستنارت و قال ابن عباس- یغشاها الرب سبحانه قیل- اراد ابن عباس بذلک نور الرب سبحانه.

و فى بعض الحدیث- ان النبى (ص) قال- یغشیها رفرف من طیر خضر

و عن انس عن النبى (ص) قال- انتهیت الى السدره و انا اعرف انها سدره اعرف ورقها و ثمرها و اذا نبقها مثل الجرار و اذا ورقها مثل آذان الفیله فلمّا غشیها من امر اللَّه‏ ما یغشیها تحوّلت یاقوتا و زمردا حتى ما یستطیع احد یصفها.

وفى الحدیث‏ انه اعطى رسول اللَّه (ص) عندها ثلثا: الصلوات الخمس و خواتیم البقره و غفر لمن تاب من امّته لا یشرک باللّه شیئا.

ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ اى- ما مال بصر محمد (ص) و لا عدل یمینا او شمالا و لا جاوز ما امر به و هذا وصف ادبه فى ذلک المقام اذ لم یلتفت جانبا.

لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْرى‏ یعنى- الآیات العظام و هى الجنه و النار و الانبیاء و الکوثر و راى جبرئیل فى صورته التی تکون فى السماء، له ستّمائه جناح و راى رفرفا اخضر من الجنّه قد سدّ الافق و راى امورا من امور الغیب کقوله:لِنُرِیَکَ مِنْ آیاتِنَا الْکُبْرى‏ و الکبرى یجوز ان یکون المفعول و المعنى- «لقد راى الکبرى من آیات ربه» فیکون من للتبعیض و یجوز ان یکون صفه للآیات و محلها جر و المفعول محذوف و المعنى- لقد راى آیات من آیات ربه الکبرى، و یجوز ان یکون من زیاده و آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْرى‏ مفعول و زیاده من فى الاثبات قلیل.

أَ فَرَأَیْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى‏ سمّوا اوثانهم باسماء اللَّه فقالوا- من اللَّه اللات و من العزیز العزّى. و اللات صنم کان بالطائف تعبده ثقیف. و العزّى سمره[۲۲] کانت تعبدها غطفان قطعها خالد بن الولید بالفاس و هو یقول:

کفرانک لا سبحانک‏ انى رایت اللَّه قد اهانک.

فخرجت منها شیطانه فى صوره امراه عریانه ناشره شعرها، داعیه ویلها، واضعه یدها على راسها، فقتلها ثم رجع الى النبى (ص) و اخبره بذلک فقال- تلک العزّى و لن تعبد ابدا، قرء ابن کثیر- اللاتّ بتشدید التاء و قال- هو رجل کان یلتّ‏[۲۳] السویق بالسّمن و الزیت للحاجّ فلما مات عکفوا على قبره فعبدوه.

وَ مَناهَ حجر کان تعبده خزاعه و هذیل، یقولون- انه الحجر الذى نقله الامیر محمود من سومناه. قرأ ابن کثیر مناءه بالمد و الهمزه اشتقاقا من. مناه یمنیه اذا قطعه، قیل- کانوا یذبحون عندها القرابین و منه سمّى منا لانّ هناک تذبح النسائک‏[۲۴] و فى الایه تقدیم و تأخیر مجازها:ا فرأیتم اللات و العزى الأخرى و مناه الثالثه، و تأویل الایه:ا فرأیتم هذه الاوثان و الاصنام التی تعبدونها هل تقدر هى ان تخلق ما خلق اللَّه بقدرته من الآیات الکبرى، ثم قال للذین کانوا یعبدون الملائکه فیقولون هم بنات اللَّه، منکرا علیهم:أَ لَکُمُ الذَّکَرُ ترضونه لانفسکم‏ وَ لَهُ الْأُنْثى‏ و انتم تکرهونها و لا ترضونها لانفسکم.

تِلْکَ إِذاً قِسْمَهٌ ضِیزى‏ اى- قسمه عوجاء غیر معتدله ان یکون لکم الذکور و للَّه الاناث. قرء ابن کثیر- ضئزى بالهمزه و هما لغتان، یقال- ضاز یضیز ضیزا و ضاز یضوز ضوزا و ضأز یضأز ضأزا اذا ظلم و نقص و جار فى القضیه و تقدیر ضیزى من الکلام فعلى بضم الفاء لانها صفه و الصفات لا تکون الّا فعلى بضم الفاء کالحبلى و بشرى و انثى او فعلى بفتح الفاء نحو غضبى و سکرى و عطشى و لیس فى کلام العرب فعلى بکسر الفاء فى النعوت، انّما یکون فى الاسماء، مثل ذکرى و شعرى، غیر انهم کرهوا ضم الضاد و خافوا انقلاب الیاء واوا و هو من باب الیاء فکسروا الضاد لهذه العله کما قالوا فى جمع ابیض بیض و اصله بیض کالاحمر و الحمر و الاصفر و الصّفر. فاما من قال ضاز یضوز، فالاسم منه ضوزى مثل شورى.

إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ‏ هذا دلیل على قدم اسماء اللَّه عز و جل و انها اسماء له لم تزل و لیست من تسمیه الخلق ایاه بها. ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ‏ اى- من عذر و حجه لمن یعبدها إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ‏ اى ما یتبعون فى ذلک الا الظن دون الیقین‏ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ‏ اى- و یتبعون ما یوافق اهواءهم فى عبادتهم الاصنام‏ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‏ اى- البیان بالکتاب و الرسول انها لیست بآلهه و ان العباده لا تصلح الا للواحد القهار.

أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّى‏ یظن الکافر انّ له ما یتمن‏ى و یشتهى من شفاعه الاصنام کما ظنّوا و تمنّوا.

فَلِلَّهِ الْآخِرَهُ وَ الْأُولى‏ خلقا و ملکا یعطى ما یشاء و یمنع ما یشاء لا ما تمنّى‏[۲۵] الانسان و اشتهى.

و قیل- ام للانسان ما اشتهى من طول الحیاه و ان لا بعث و لا حشر.

فَلِلَّهِ الْآخِرَهُ یعنى- باعطاء الثواب و الکرامه و الشفاعه وَ الْأُولى‏ یعنى- باعطاء المعرفه و التوفیق.

وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی السَّماواتِ‏ ممن یعبدهم هؤلاء الکفار و یرجون شفاعتهم عند اللَّه، لا تُغْنِی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللَّهُ‏ فى الشفاعه لِمَنْ یَشاءُ وَ یَرْضى‏ من اهل التوحید. قال ابن عباس- یرید- لا تشفع الملائکه الا لمن رضى اللَّه عنه و قوله:لِمَنْ‏ یجوز للشافع و یجوز للمشفوع له.

إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ لَیُسَمُّونَ الْمَلائِکَهَ تَسْمِیَهَ الْأُنْثى‏ اى- بتسمیه الانثى حین قالوا- ابهم بنات اللَّه.

وَ ما لَهُمْ بِهِ‏ اى- بما یقولون‏ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ‏ و هو تقلید الآباء وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً و الحق بمعنى العلم اى- لا یقوم الظن مقام العلم. و قیل- الحق بمعنى العذاب اى- ان ظنّهم لا یدفع عنهم من العذاب شیئا.

فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِکْرِنا هذا التولّى هو التکذیب و الصدّ عن الایمان و معنى الاعراض منسوخ بآیه السیف‏ وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیاهَ الدُّنْیا یعنى- ابا جهل و اصحابه. ثم صغّر رأیهم فقال- ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ‏ اى- ذلک نهایه علمهم و قدر عقولهم ان آثروا الدنیا على الآخره. و قیل- لم یبلغوا من العلم الا ظنّهم ان الملائکه بنات اللَّه و انّها تشفع لهم، فاعتمدوا ذلک و اعرضوا عن القران و الایمان، و قیل- معناه- علموا ما یحتاجون الیه فى معاشهم و نبذوا الآخره من وراء ظهورهم.

إِنَّ رَبَّکَ‏ یا محمد هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ‏ دینه‏ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى‏ لدینه، هذا متعلّق بقوله: فَأَعْرِضْ‏، و المعنى- کلهم الىّ فانّى عالم بالفریقین اجازى محسنهم و مسیئهم.

وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ‏ ملکا و ملکا لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا، اى- الذین اشرکوا على شرکهم‏ وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا اى- الذین آمنوا بالحسنى اى- بالجنّه یعنى- له الملک و له الحکم، یتصرّف فى ملکه بحسب مشیّته، ثم وصفهم فقال-الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ‏ قیل- کَبائِرَ الْإِثْمِ‏ الشرک باللّه و الفواحش المعاصى کلّها. و قیل- کَبائِرَ الْإِثْمِ‏ ماله حدّ فى الدنیا و الفواحش الزنا خاصّه.

وسئل النبى (ص) عن اکبر الکبائر فقال- ان تدعو للَّه ندّا و هو خلقک، و ان تقتل ولدک مخافه ان یاکل معک و ان تزانى حلیله جارک‏

و قوله: إِلَّا اللَّمَمَ‏ قال ابن عباس- معناه- الا ان یلمّ بالفاحشه مرّه ثم یتوب و لم یثبت علیها فانّ اللَّه یقبل توبته، الم تسمع‏

ان النبى (ص) کان یقول-

ان تغفر اللهم تغفر جما و اىّ عبد لک لا المّا.

و قال عبد اللَّه بن عمرو بن العاص- اللمم ما دون الشّرک. و قال ابو صالح- سئلت عن قول اللَّه عز و جل‏ إِلَّا اللَّمَمَ‏ فقلت- هو الرجل یلمّ بالذنب ثم لا یعاوده فذکرت ذلک لابن عباس، فقال- اعانک علیها ملک کریم. و اصل اللمم و الالمام ما یعمله الانسان الحین بعد الحین و لا یکون له عاده و لا اقامه علیه. فعلى هذا، الاستثناء صحیح، و اللمم من الکبائر و الفواحش، و قال قوم- هو استثناء منقطع مجازه- لکن اللمم و لم یجعلوا اللمم من الکبائر و الفواحش، ثم اختلفوا فى معناه، فقال بعضهم- هو ما سلف فى الجاهلیّه فلا یؤاخذهم اللَّه به و ذلک انّ المشرکین قالوا للمسلمین- انّهم کانوا بالامس یعملون معنا، فانزل اللَّه هذه الایه، و قال بعضهم- هو صغار الذنوب مثل النظره و الغمزه و القبله.

قال عبد اللَّه بن مسعود- العینان تزنیان و زناهما النظر، و الشفتان تزنیان و زناهما التقبیل، و الیدان تزنیان و زناهما اللمس، و الرجلان تزنیان و زناهما المشى و یصدّق ذلک و یکذّبه الفرج فان واقع فذلک زنا و ان لم یواقع فهو لمم. و قال الکلبى- اللمم على وجهین: کلّ ذنب لم یذکر اللَّه علیه حدّا فى الدنیا و لا عذابا فى الآخره فذلک الذى تکفّره الصلوات ما لم یبلغ الکبائر و الفواحش. و الوجه الآخر هو الذنب العظیم یلمّ به المسلم المرّه بعد المرّه فیتوب منه و قال الحسین بن الفضل اللمم النظره من غیر تعمّد فهو مغفور فان اعاد النظره فلیس بلمم و هو مذنب و قیل- اللمم النکاح.

و قال محمد ابن الحنفیّه- کلّ ما هممت به من خیر و شرّ فهو لمم و دلیله‏

قوله (ص): ان للشیطان لمّه و للملک لمّه، فلمّه الشیطان الوسوسه و لمّه الملک الالهام.

قوله: إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَهِ قال ابن عباس- واسع المغفره لمن فعل ذلک و تاب تمّ الکلام هاهنا، ثم قال- هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ‏ ابتداکم فیها- یعنى- آدم علیه السلام‏ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّهٌ جمع جنین سمّى جنینا لاجتنانه فى البطن، فِی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ‏ قد علم اللَّه فى هذا الاحوال ما یکون منکم، فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ‏ فلا تبرّئوها عن الآثام و لا تمدحوها بحسن اعمالکم.

قال الکلبى و مقاتل- کان ناس یعملون اعمالا حسنه فزکّوا انفسهم و قالوا- صلوتنا و صیامنا و حجّنا، فانزل اللَّه هذه الایه- هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى‏ و بمن لم یتّق منکم.

قال النبى (ص)- اذا رایتم المدّاحین فاحثوا فى وجوههم التراب‏

و قیل-کانت الیهود تقول اذا هلک لهم صبىّ- هو صدّیق، فبلغ ذلک النبى (ص) فقال- کذبت الیهود ما من نسمه یخلقه اللَّه فى بطن امّه الّا هو شقّى او سعید فانزل اللَّه‏ هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ‏ … الایه.

أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلَّى‏ وَ أَعْطى‏ قَلِیلًا وَ أَکْدى‏ نزلت فى ابى جهل کان یستمع الى القرآن ثم یعرض عنه و کان یبخل، قال الشاعر فیه و فى اخیه الحارث شعرا:

لعمرک ما یغنى هشام غناهم‏ و ما یجمعان من مأین و من الف‏
یقولان نستغنى و و اللَّه ما الغنى‏ من المال الا ما یعفّ و ما یکف.

و قوله: أَکْدى‏ اى- قطع العطاء، و اصله من قول العرب- اکدى الحافر اى- بلغ الکدیه و هى حجر صلب لا یعمل فیه المعول فیترک الحفر، فصار مثلا لکلّ من منع خیره و یقال للبخیل- مکدّ.

أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَرى‏ هذه الرؤیه هى العلم، اى- فهو یعلم، یجوز للاعمى ان یقول- رایت فلانا فصیحا اى- علمته و وجدته فصیحا و تاویل الایه- هذا المعطى قلیلا المکدى عالم بالغیب فیعلم طول عمره فیبخل بماله ..؟ و قیل- نزلت فى الولید بن المغیره کان قد اتّبع النبى (ص) فى دینه فعیره بعض المشرکین و قال له- ا ترکت دین الاشیاخ و ضلّلتهم قال- انّى خشیت عذاب اللَّه، فضمن الذى عاتبه ان هواعطاه کذا من ماله و رجع الى شرکه ان یتحمّل عنه عذاب اللَّه فرجع الولید الى الشّرک و اعطى الذى عیّره بعض ذلک المال الذى ضمن و منعه تمامه، فانزل اللَّه- أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلَّى‏ ادبر عن الایمان و أَعْطى‏ صاحبه‏ قَلِیلًا ثم‏ أَکْدى‏ بخل بالباقى‏ أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَرى‏ ما غاب عنه و یعلم ان صاحبه یتحمل عنه عذابه.؟ و قیل- نزلت فى العاص بن وائل السّهمى لانه کان ربما یوافق النبى (ص) فى بعض الامور و کان یقول- و اللَّه ما یامرنا محمد الا بمکارم الاخلاق فذلک قوله:أَعْطى‏ قَلِیلًا وَ أَکْدى‏ اى- قطع و لم یؤمن به و قیل- هو المنافق الذى یعین على الجهاد قلیلا ثم یقطع ذلک‏ أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَرى‏ ما صنعه حقا.

أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ لم یخبر بِما فِی صُحُفِ مُوسى‏.وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّى‏ ما ارسل به من تبلیغ رساله اللَّه و هى قوله:أَلَّا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرى‏ قال ابن عباس- کانوا قبل ابراهیم یؤخذ الرجل بذنب غیره یقتل الأب بالابن و الاخ بالاخ و الزوج بامراته و السیّد بعبده حتى جاء ابراهیم فنهاهم عن ذلک و بلّغهم عن اللَّه‏ أَلَّا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرى‏ اى- لا یؤخذ احد بذنب غیره.

و فى الخبر الصحیح عن رسول اللَّه (ص) قال- نزلت على ابراهیم عشر صحائف و على موسى قبل التوراه عشر صحائف.

قوله: الَّذِی وَفَّى‏ قرء مشدّدا و مخفّفا فاذا شدّدت فهو توفیه عدد الامور التی امر بها من ذبح الولد و الصبر على النار و الاختنان و الهجره و ترک اهله و ولده بواد غیر ذى ذرع و توفیه عمل یومه باربع رکعات اوّل النهار و هى صلاه الضحى.

عن ابى ذر عن النبى (ص) عن اللَّه تبارک و تعالى قال- ابن آدم ارکع لى اربع رکعات من اول النهار اکفک آخره. و اذا خفّت فهو من الوفاء و هو قضاء ما عهد و نذر.

روى‏ انّ ابراهیم کان قد عهد ان لا یسئل مخلوقا شیئا، فلمّا قذف فى النار و اتاه جبرئیل فقال- أ لک حاجه فقال- امّا الیک فلا فاثنى اللَّه سبحانه علیه بقیامه بما قال و وفائه بما عهد

فقال تعالى- وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّى‏ و قیل- وفّى سهام الاسلام و هو قوله: وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَ‏.

قوله: وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏ یعنى- و کان فى صحف موسى‏ و ابراهیم ان لیس للانسان الاثواب ما عمل من خیر او شرّ و ما عمل غیره فلیس له و لا علیه. قال ابن عباس- هذا منسوخ بقوله:«و الذین آمنوا و اتبعناهم ذریاتهم بایمان الحقنا بهم ذریاتهم».

فادخل الأبناء بصلاح الآباء الجنه. قال عکرمه- کان ذلک لقوم ابراهیم و موسى فامّا هذه الامّه فلهم ما سعوا و ما سعى غیرهم، فمن یصدّق عنه او یصام له او یحجّ عنه لا حق به و ان لم یأمر.

و فى الخبر- انّ سعدا سأل رسول اللَّه (ص)- هل لامّى ان تطوّعت عنها قال- نعم و روى انّ امراه سالته فقالت- انّ ابى مات و لم یحجّ، قال- فحجّى عنه.

و قال (ص) اذا مات الانسان انقطع عمله الا من ثلث: صدقه جاریه او علم ینتفع به او و ولد صالح یدعو اللَّه.

و قال الربیع بن انس- وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏ یعنى- الکافر فامّا المؤمن فله ما سعى و ما سعى له. و قیل- لیس للکافر الا ما عمله فیثاب علیه فى الدنیا حتى لا یبقى له فى الآخره خیر.

دعا عبد اللَّه بن طاهر والى خراسان، الحسین بن الفضل فقال- اشکل علىّ ثلث آیات دعوتک لتکشفها لى، قال- و ما هى ایها الامیر. قال- قوله تعالى فى وصف ابن آدم: فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِینَ‏ وصحّ الخبر بانّ الندم توبه.

و قوله: کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏ وصحّ فى الخبر بانّ القلم جفّ بما هو کائن الى یوم القیامه.

و قوله: وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏ فما بال الاضعاف.

فقال الحسین بن فضل- یجوز ان لا یکون ندم قابیل توبه له و یکون ندم هذه الامّه توبه لان اللَّه تعالى خصّ هذه الامّه بخصائص لم یشرکهم فیها الامم.

و فیه قول آخر و هو ان ندم قابیل لم یکن على قتل هابیل انّما کان على حمله.

و اما قوله: وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏ یعنى- من طریق العدل و مجاز الایه: لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏ عدلا ولى ان اجزیه بواحد الفا فضلا.

و اما قوله: کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏ فانه شؤن یعیدها لا شؤن یبدئها و مجاز الایه: سوق المقادیر الى المواقیت.

قال- فقام عبد اللَّه بن طاهر و قبّل رأسه و سوّغ‏[۲۶] خراجه قیل- و کان خراجه. خمسون الف درهم.

وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرى‏ فى دیوانه و میزانه یوم القیمه، هذا کقوله:

فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ‏.

ثُمَّ یُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى‏ یعنى- الاکمل و الأتمّ بالحسن حسنا و بالسّى‏ء سیّئا.

وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّکَ الْمُنْتَهى‏ اى- منتهى الخلق و مصیرهم الیه و هو یجازیهم باعمالهم. و قیل- منه ابتداء المنّه و الیه انتهاء الآمال. و قیل- معناه- اذا انتهى الکلام الى اللَّه فامسکوا و من تعاطى ذلک هلک.

و فى ذلک ماروى انس عن النبى (ص) قال- اذا ذکر اللَّه فانتهوا.

وروى ابىّ بن کعب عن النبى (ص) فى قوله: وَ أَنَّ إِلى‏ رَبِّکَ الْمُنْتَهى‏ قال- لا فکره فى الرب.

و هذا مثل ماروى عن ابى هریره مرفوعا- تفکّروا فى الخلق و لا تتفکّروا فى الخالق فانه لا تحیط به الفکره.

وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکى‏ فهذا یدلّ على انّ کلّ ما یعمله الانسان فبقضائه و خلقه حتى الضحک و البکاء. قال مجاهد و الکلبى- اضحک اهل الجنه و ابکى اهل النار فى النار. و قال الضحاک- اضحک الارض بالنبات و ابکى السماء بالمطر. و قیل- معناه- افرح و احزن. لان الفرح یجلب الضحک و الحزن یجلب البکاء.

روى عن عایشه قالت- مرّ النبى (ص) على قوم یضحکون، فقال- لو تعلمون ما اعلم لبکیتم کثیرا و لضحکتم قلیلا، فنزل علیه جبرئیل فقال- ان اللَّه عز و جل یقول- وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکى‏ فرجع الیهم فقال- ما خطوت اربعین خطوه حتى اتانى جبرئیل فقال- ائت هؤلاء فقل لهم- ان اللَّه عز و جل یقول- هو اضحک و ابکى.

و سئل طاهر المقدسىّ أ تضحک الملائکه فقال- ما ضحک من دون العرش منذ خلقت جهنم و قیل لعمر- هل کان اصحاب رسول اللَّه (ص) یضحکون، قال- نعم و اللَّه و الایمان اثبت فى قلوبهم من الجبال الرواسى.

و عن سماک بن حرب قال- قلت لجابر بن سمره- أ کنت تجالس النبى (ص) قال- نعم و کان اصحابه یجلسون فیتناشدون الشعر و یذکرون اشیاء من امر الجاهلیه فیضحکون و یتبسّم معهم اذا ضحکوا یعنى- النبى (ص). و قال ذو النون فى قوله: أَضْحَکَ وَ أَبْکى‏- اى- اضحک قلوب العارفین بشمس معرفته و ابکى قلوب العاصین بظلمه معصیته. و قال سهل- اضحک المطیع بالرحمه و ابکى العاصى بالسخطه. و قیل- اضحک المؤمن فى الآخره و ابکاه فى الدنیا. و اضحک الکافر فى الدنیا و ابکاه فى الآخره- و قیل- معناه- خلق القوّتین اللتین منهما ینبعث الضحک و البکاء و الانسان لا یعلم ما تلک القوّه.

وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْیا اى- امات فى الدنیا و احیى للبعث: و قیل- امات فى الدنیا و احیى فى القبر امّا للراحه و امّاللاحساس بالعقوبه. و قیل- امات الآباء و احیى الأبناء.

و قیل- امات الکافر بالنکره و احیى المؤمن بالمعرفه. و قیل- خلق الموت و الحیاه.وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثى‏ الذکر زوج الانثى و الانثى زوج الذکر.

مِنْ نُطْفَهٍ إِذا تُمْنى‏ اى- تصبّ فى الرحم، و قیل- یقدّر منها الولد، اذ لیس کل منىّ یصیر ولدا، یقال- منیت الشی‏ء اذا قدّرته و المنىّ الماء یقدّر منه الولد و سمّیت المنیّه لانها مقدّره و اصلها ممنیّه.

وَ أَنَّ عَلَیْهِ النَّشْأَهَ الْأُخْرى‏ الاحیاء بعد الموت. اى- علیه تصدیق ما اخبر به من اعادتهم بعد الموت للجزاء ثوابا و عقابا. و النشاه نشأتان: نشاه فى الرحم و هى النشأه الاولى فى سوره الواقعه و هذه نشاه الآخره و هى نشاه البعث کقوله: ثُمَّ اللَّهُ یُنْشِئُ النَّشْأَهَ الْآخِرَهَ. تقول- انشاته نشأه و نشاءه کقوله: انبتته نباتا.

وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى‏ وَ أَقْنى‏ اغنى الناس بالاموال‏[۲۷] و اقنى- اعطى القنیه، و هى اصول الاموال و ما یدّخرونه بعد الکفایه. و قیل- هو کلّ منتج او مغلّ من زرع او ضرع. و قال ابن عباس- اغنى بالمال و اقنى، اى- ارضى بما اعطى و قال الحسن- اقنى اى- اخدم و قال ابن زید- اغنى اى- اکثر، و اقنى اى- اقلّ، و قرأ- یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ.

وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى‏ الشعرى کوکب خلف الجوزاء کانت خزاعه تعبده فى الجاهلیه فاعلم اللَّه عز و جل انه خالقها. و هما شعریان: الغمیصاء و العبور[۲۸] و المجرّه بینهما و اراد هاهنا الشعرى العبور و هى اشدّهما ضیاء و خصّت بالذکر لانّ ابا کبشه احد اجداد رسول اللَّه (ص) من قبل امّه قال- لا ارى شمسا و لا قمرا و لا نجما یقطع السماء عرضا غیرها، فلیس شی‏ء مثلها فعبدها، و عبدها خزاعه، فخالفوا قریشا فى عباده الاوثان، و کانت قریش سمّى‏[۲۹] محمدا (ص) ابن ابى کبشه اى- نزع الیه فى مخالفه دیننا کما خالف ابو کبشه.

وَ أَنَّهُ أَهْلَکَ عاداً الْأُولى‏. «ان» فى هذه الآیات کلها فى محلّ الجرّ بدلا من‏ بِما فِی صُحُفِ مُوسى‏. قرء اهل المدینه و ابو عمرو عادا الولى بلام مشدّده بعد الدال و العرب تفعل ذلک فتقول- قم الان عنّا، اى- قم الآن عنّا و صم الاثنین، اى- صم الاثنین و عاد الاولى قوم هود اهلکهم اللَّه بالریح.

وَ ثَمُودَ یعنى- قوم- صالح، اهلکهم اللَّه بالصیحه فَما أَبْقى‏ اى- لم یترک منهم احدا.

وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ‏ اى- اهلک قوم نوح من قبل عاد و ثمود إِنَّهُمْ‏ یعنى- قوم نوح‏ کانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى‏ من عاد و ثمود لطول دعوه نوح ایاهم و عتوّهم على اللَّه بالمعصیه و التکذیب، دعاهم نوح الف سنه الا خمسین عاما ف ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ‏.

وَ الْمُؤْتَفِکَهَ اى- المنقلبه یعنى- قرى قوم لوط: صبوا ایم و داد و ما و عامورا و سدوم ائتفکت باهلها اى- انقلبت‏ أَهْوى‏ اى- اهویها جبرئیل، یعنى- رفعها ثم قلّبها.

و قیل- اهواها جعلها تهوى. و قیل- قلّبها فى موضعها فهوت خسفا.

فَغَشَّاها اى البسها اللَّه‏ ما غَشَّى‏ یعنى- الحجاره المنضوده المسوّمه، و ابهم لیکون اوقع فى القلوب.

فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکَ تَتَمارى‏ اى- تشکّ و تجادل ایها الانسان بما اولاک من النعم او بما کفاک من النقم …؟ و قیل- باىّ نعم ربک الداله على وحدانیته تشکّ …؟.

قیل- اراد بهذا المخاطب الولید بن المغیره من عند اهل التفسیر[۳۰].

هذا نَذِیرٌ یعنى محمدا (ص) مِنَ النُّذُرِ الْأُولى‏ اى رسول من الرسل.و النذیر بمعنى المنذر اى- ارسل الیکم بالانذار کما ارسل غیره من الانبیاء الى قومهم.و قیل- معناه- هذا الذى انذرتکم به من وقایع الامم الخالیه العاصیه فى صحف ابراهیم و موسى.

أَزِفَتِ الْآزِفَهُ اى- قربت القیامه.لَیْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ کاشِفَهٌ اى- دافعه، و قیل- لا یکشف وقتها و لا یزیل غطاؤها احد دون اللَّه، کقوله: لا یُجَلِّیها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ. و الهاء فیه للمبالغه او على تقدیر نفس کاشفه، و قیل- هى مصدر کالطاغیه و الکاذبه. ثم قال لمشرکى العرب:أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِیثِ‏ یعنى- آمن هذا القرآن الذى یقرأ علیکم محمد تَعْجَبُونَ‏ کقوله: أَ کانَ لِلنَّاسِ عَجَباً … الایه.

وَ تَضْحَکُونَ‏ استهزاء وَ لا تَبْکُونَ‏ ممّا فیه من الوعید.وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ‏ لاهون غافلون. و قیل- السمود لغه یمانیّه لکل لاعب او راقص فى شرب او لهو او نوح و قال عبد اللَّه بن الزبیر:

و فى الحدثان نسوه آل حرب‏ بمقدار سمدن له سمودا
فردّ شعورهن السود بیضا و ردّ وجوههن البیض سودا

سمدن اى- زفنّ‏[۳۱] و نحن و رفعن ایدیهن و المعنى- انهم کانوا اذا سمعوا القرآن عارضوه بالغناء و اللهو لیشغلوا الناس عن استماعه.

وعن ابى هریره قال- لمّا نزلت هذه الایه بکى اهل الصّفه حتى جرى دموعهم على خدودهم فلمّا سمع رسول اللَّه (ص) حنینهم بکى معهم فبکینا ببکائه، فقال (ص)- لا یلج النار من بکى من خشیه اللَّه و لا یدخل الجنه مصرّ على معصیه اللَّه و لو لم تذنبوا لجاء اللَّه بقوم یذنبون ثم یغفر لهم.

وروى‏ ان النبى (ص) نزل علیه جبرئیل و عنده رجل یبکى فقال له- من هذا، فقال- فلان، فقال جبرئیل- انّا نزن اعمال بنى آدم کلّها الا البکاء فان اللَّه عز و جل لیطفى بالدمعه بحورا من نیران جهنم.

وروى‏ انّ النبى (ص) ما رؤى ضاحکا بعد نزول هذه الایه

وقال (ص)- انّ هذا القرآن نزل بحزن فاذا قرأتموه فابکوا فان لم تبکوا فتباکوا.

فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا اى صلّوا للَّه و وحّدوه.روى عکرمه عن ابن عباس قال- قرأ رسول اللَّه (ص) سوره النجم فسجد فیها و سجد معه المسلمون و المشرکون و الجن و الانس.

و عن عبد اللَّه قال- اول سوره انزلت فیها سجده، النجم فسجد رسول اللَّه (ص) و سجد من خلفه الا رجلا رایته اخذ کفّا من تراب فسجد علیه فرأیته بعد ذلک قتل کافرا و هو امیّه بن خلف.

و عن زید بن ثابت قال- قرأت على النبى (ص) و النجم فلم یسجد فیها و هذا دلیل على انّ سجود التلاوه غیر واجب و قال عمر بن الخطاب- انّ اللَّه لم یکتبها علینا الا ان نشاء و هو قول الشافعى و احمد و ذهب قوم الى وجوب سجود التلاوه على القارئ و المستمع جمیعا و هو قول سفیان الثورى و اصحاب الرأى‏[۳۲].

النوبه الثالثه

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏. اسم یدلّ على جلال من لم یزل. اسم یخبر عن جمال من لم یزل. اسم ینبّه على اقبال من لم یزل. اسم یشیر الى افضال من لم یزل.فالعارف شهد جلاله فطاش و الصّفی شهد جماله فعاش و الولىّ شهد اقباله فارتاش‏[۳۳].

نام خداوندى که او را جلال بى‏زوال است و جمال بر کمال. جلال او آتش عالم سوز است و جمال او نور جهان افروز. جلال او غارت دل مریدان است و جمال او آسایش جان ممتحنان. جلال او غارت کننده دلى که درو رخت نهد، جمال او چون جلوه گردد غمان از دل برکند.

عارف بجلال او نگرد بنالد، محب بجمال او نگرد بنازد. آن یکى مینالد از بیم فصال، این یکى مى‏نازد بامید وصال. بیچاره کسى که نام او شنود و نه از جمال او خبر دارد نه از جمال او اثر بیند.مى‏نداند که این نام کهسار را بلاله آرد، و دل بیداران را بناله آرد.

سماع این نام طرب افزاید و یافت این نام صفت رباید. دلهاى عارفان بجوش آرد عاصیان را بفریاد و خروش آرد.

نام تو بصد معنى نقاش نگارند بر یاد تو و نام تو مى‏جان بسپارند

آن عزیزى پیوسته در همه حال بهمه اوقات این نام همى گفت، بعد از وفات او بخواب دیدند که حالت چیست، گفت- نجوت من الجحیم و وصلت الى دار النعیم ببرکه بسم اللَّه الرحمن الرحیم.

رستم از جحیم. رسیدم بدار النعیم از برکات این نام عظیم. و یاد کردیم:بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏.

وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏ بدان که حق جل و جلاله و تقدست اسماؤه اندرین سوره، از معراج مهتر عالم سید ولد آدم و سفر کردن وى بآسمان و بازگشتن از مشاهده و عیان خبر داد تا امت وى بدانستن این قصه روح را روح دهند و دل را نور و سرور افزایند. در ابتداء سوره بنى اسرائیل قصه رفتن وى یاد کرد و تعظیم آن را تنزیه خود جلّ جلاله در پیش داشت:

سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ‏. و اندرین سوره بازگشت وى از حضرت بیان کرد و تشریف او را بشخص قسم یاد کرد گفت: وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏.

بآن ستاره روشن، بآن ماه دو هفته، بآن چراغ افروخته، آن گه که از حضرت عیان بازگشت، شخص او مقام قربت دیده، دل او روح مشاهدت یافته، سرّ او بدولت مواصلت رسیده، در خلوت او ادنى بر بساط، انبساط راز شنیده.

و بدانک رفتن آن سیّد بآن منزل غریب نبود، اما آرام وى درین منزل عجیب بود، زیرا که خلق عالم در ظلمت بعد بودند و آن مهتر در نور زلفت و قربت بود. چون آن مهتر عالم جبرئیل را در مقام معلوم خود بگذاشت و برگذشت، اسرار انوار ظاهر و باطن او را بجذب حضرت سپرد، تا اندر دریا نور و بحر عظمت غوص کرد و رفرف شرف را بپاى همت بسپرد و چنانک مغناطیس آهن را بخود جذب کند، شرفات‏[۳۴] عرش مجید آن مهتر را بخود جذب کرد و از عرش مجید قصد حضرت قاب قوسین کرد و در مقام قاب قوسین در مسند جمال بوصف کمال در مشاهده جلال تکیه گاه ساخت، تنزیل عزیز این اسرار در رموز این کلمات بیان کرد که:ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‏.

از جمله خلایق، در عالم حقایق، کسى بزرگوارتر از محمد مصطفى نبود.

مراد اصلى از حکم الهى بر وفق علم ازلى ابداع حالت و اظهار جلالت آن مهتر بود.

اول جوهرى که از امر کن خلعت یافت و آفتاب لطف حق برو تافت، جان پاک آن مهتر بود.

هنوز نه عرش بود نه فرش، نه زحمت شب و نه رحمت روز، که صنع الهى مرو را از مستودع علم ازل بمستقرّ مجد ابد آورد و در روضه رضا بر مقام مشاهده او را جلوه کرد و هر چه بعد ازو موجود گشت طفیل وجود او بود و هر چه بوهم خلق درآید از الفت و زلفت و رأفت و رحمت و سیادت و سعادت، بر فرق ذات و صفات او نثار کرد، آن گه مر او را بقالب آدم صفى در آورد و بمدارج تلوین و مناهج تمکین گذر داد و در مسند رسالت بنشاند و مرو را امر کرد تا خلائق را بحضرت دین دعوت کند. گم شدگان را براه باز آرد و روندگان را بدرگاه خواند.

گویى بازى بود آن مهتر بر دست فضل آموخته، بر بساط قربت و زلفت پرورش داده، و از جمعیت مشاهده او را بتفرقه دعوت درآورده تا عالمى را صید کند، همه را پیش لطف و قهر حق بدارد. امروز همه را بشریعت شکار خود گرداند و فردا در مقام شفاعت همه را بحق سپارد.

چون آن مهتر قدم در میان دعوت نهاد و آن عزیزان حضرت اجابت کردند، از هر گوشه‏[۳۵] طلیعه بلا سر برآورد و از آسمان فطرت باران محنت باریدن گرفت، قرآن قدیم از قصه غصه ایشان چنین خبر میدهد که:وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ‏ و قال تعالى- لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ‏ … الآیه.

اى جوانمرد، هر که خیمه بر سر کوى محبت زند از چشیدن بلا و شنیدن جفا چاره نبود. ما دام تا قدم در عالم عافیت دارى، همه عالم بساط تو بود، چون قدم در عالم عشق نهادى، بزنجیر ز حیرت‏[۳۶] بر عقابین‏[۳۷] بلا پیچند و از حلقه در بى‏نیازى، حلق نیازت را برآویزند.

اگر مرد عیارى باشى و عاشق وفادار، نداء هل من مزید مى‏زنى و رنه که از الم زخم تیغ قهر، لا طاقه بر آرى. تازیانه عتاب بر سرت فرو گذارند و گویند:

چون دانستى که نیست مهر تو درست‏ چند نیّت هواء ما نبایستى جست‏

چون رنج بلا آن پاکان صحبت و عزیزان حضرت نبوه بغایت رسید و اذى کفار و طعن ایشان از حد درگذشت، فرمان آمد بجبرئیل پیک حضرت، برید رحمت سفیر رسالت که- اى جبرئیل دلها آن مؤمنان و عزیزان صحابه در حیرت و غصه مانده و سینه‏هاشان معدن اندوه و حسرت شده، مانا که خبر ندارند از آن انواع نعیم و الطاف کرم‏[۳۸] که ما درین سراى باقى از بهر ایشان ساخته‏ایم و آن طرف و غرف که نام‏زد ایشان کرده‏ایم، برخیز و طبقات آسمان گذار کن و بعالم سفلى سفرى کن، بدرگاه محمد عربى شو، آن مهتر عالم و سید ولد آدم که پیغامبر ایشانست و پیغام رسان ما، بگوى تا بحضرت آید و مآل و مرجع ایشان بیند و آن و ناز و نعیم و فوز عظیم که ایشان را ساخته باز گوید و دل ایشان را مرهم نهد، تا آن مشقت و بلا که در دنیا مى‏کشند بامید این کرامت و عطا بر ایشان آسان شود.

اى محمد، یاران خود را گوى- از حلاوت حلوا وصال‏[۳۹] کسى خبر دارد که تلخى حنظل فراق چشیده باشد.

آن کس که طمع دارد بملک کبیر، در جوار خداوند کریم، بر دیدار و رضا ذو الجلال عظیم، کم از آن نباشد که درین زندان دنیا، روزى چند، بار محنت بکشد و بامید آن نعمت، این محنت دولت انگارد.

چنانک آن پیر طریقت گفته- الهى، بر امید وصل چندان اشک باریدم که بر آب چشم خویش تخم درد بکاریدم،

ور سعادت ازلى دریابم‏ این درد پسندیدم‏
ور دیده من روزى بر تو آید آن محنت همه دولت انگاریدم.

در خبرست که- مصطفى (ص) بامداد آن روز که شبانگاه بمعراج بود ازبدایت سفر خود بر زمین تا به بیت مقدس خبر داد. عزیزان صحابه شاد شدند و قبول کردند و این خبر در مکه منتشر گشت و ابو بکر صدّیق آن روز غایب بود، بحضرت نبوت نرسیده بود، بو جهل چون این خبر بشنید، با خود گفت- اگر هیچ ممکن شود که بو بکر را از اتّباع محمد بسببى بر توان گردانید، آن سبب این خبر محال باشد، پس برخاست براه بو بکر شد، مرو را گفت- اى پسر بو قحافه، این یار تو محمد محالى میگوید که هیچ عاقل مر آن را قبول نکند، مى‏گوید- دوش ازین مسجد برفته ‏ام و به بیت مقدس شده‏ام و هم در شب باز آمده ‏ام، یا با بکر تو باور کن که اندر شبى کسى از مکه به بیت مقدس شود و هم در شب بازآید ..؟ که یک ماهه را هست مر کاروان را و مر مرد رونده را، اگر باور دارى این خبر محال، در نقصان عقل تو هیچ شک نبود. صدّیق‏[۴۰] بو بکر مرو را تلقین داد، جوابى محترز، ببیانى ملخص، گفت- ان قال هو فقد صدق. اى ابا جهل اگر این چه‏[۴۱] تو مى‏گویى محمد گوید، راست گوید. بو جهل از او نومید گشت و بو بکر بشتاب آمد بنزدیک رسول و پیش از آنکه بنشست، صادق‏وار و عاشق‏وار گفت- یا رسول اللَّه مرا خبر ده از آن سفر دوشین تو.

گفت- یا با بکر دوش جبرئیل آمد و براق آورد و مرا به بیت مقدس برد، ارواح پاک انبیا را دیدم و سادات ملاء اعلى، و ایشان را امامى کردم و از آنجا بخطّه ملکوت سفر کردم و بافق اعلى رسیدم و آیات کبرى دیدم و هم در شب بخطه مکه باز آمدم.

بو بکر گفت- صدقت یا رسول اللَّه، بعزت آن خداوند که ترا بحق فرستاد که چنان که ترا به بیدارى بصورت و شخص اندرین سفر از مکانى بمکانى برده‏اند، جان مرا اندر صحبت و خدمت تو همى برده‏اند، سفر تو بصورت و قالب بوده و سفر من در خدمت تو بجان و سرّ بوده. مرا بخواب نمودند در خدمت تو و ترا به بیدارى نمودند بتأیید حق. پس اندران حال که این سخن رفت، جبرئیل امین آمد و آیت آورد- وَ الَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ‏ از این روز[۴۲] باز لقب بو بکر، صدّیق گشت و تا قیام الساعه اهل سنت و جماعت‏ اقتدا بوى دارند در تصدیق معراج، و تمامى قصّه معراج و لطائف و حقائق آن در افتتاح سوره بنى اسرائیل بشرح گفته‏ ایم.

اگر کسى سؤال کند گوید- روایت کرده ‏اند که شب معراج چون آن مهتر عالم خواست که پاى در رکاب نهد براق از وى برمید، آن رمیدن براق از چه بود ..؟

جواب آنست که براق اندر آن حال که خود را مرکب سید دید سر برآورد و بنازید و بخرامید، گفت- اى سید، مرا از تو امیدى باید که بعد از این روزى خواهد بود که تو ببهشت خرامى، چنانک امشب به بیت مقدس مى ‏شوى، باید که آن روز مرکبت، هم من باشم که عادت کرم آنست که هر که در شب طلب مونس بود در روز طرب رفیق بود. مهتر عالم (ص) این عهد با وى تحقیق کرد و برأفت نبوّت و شفقت رسالت گفت که- در قیامت مرکب من تو باشى. آن گه گفت- اى مهتر عالم با این همه از تو یادگارى خواهم تا بر گردن خویش قلاده بندم و ازو خود را طوقى سازم، سید (ص) التماس وى اجابت کرد و از زلف مشکین خود دو تار موى بوى بخشید، براق آن را بدست نیاز بر گردن خود بست و تا قیام الساعه در خمار آن شراب و طرب آن وصال خواهد بود.

اما آنچه گفته ‏اند که- براق گفت که- از آن برمیدم که از دست وى بوى بت همى آید و جبرئیل از رسول سؤال کرد که- این چون است و رسول گفت- روزى به بتى برگذشتم و دست فرا کردم و گفتم بیچاره بت نداند که وى را که مى‏ پرستد و بیچاره ‏تر آن کس که وى را پرستد همانا بوى اینست.

این معنى نقل کرده‏اند لکن ناقل معتمد نیست و این جواب درست نیست جواب درست آنست که اول گفتم.

اگر کسى گوید- چه حکمت بود که شب معراج موسى علیه السلام با وى سخن گفت در طلب تخفیف نماز و هیچ پیغامبر دیگر نگفت.

جواب آنست که موسى صاحب مناجات بود در دنیا و ظن وى چنان بود که مرتبت کس بلندتر از مرتبت او نیست و معراج کس وراء معراج او نیست، اما معراج موسى تا طور بود و معراج محمد تا بساط نور بود و موسى را چهل روز روزه فرمودند و چون بحضرت مناجات حاضر کردند ملتمسات او بعضى بایجاب مقرون داشتند بعضى نه.

و محمد (ص) که درّ یتیم بحر فطرت بود، او را خواب آلود بحضرت بردند و در یک لحظه چندین بار تخفیف حواست همه باجابت مقرون گردانیدند، تا موسى را معلوم گردد شرف و مرتبت مصطفى (ص) و استغفار کند از آن گفت که- جوانى را از سر ما در گذرانیدند.

و از این عجبتر که موسى چون دیدار خواست که- أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ‏، او را بصمصام غیرت‏ لَنْ تَرانِی‏ جواب دادند، پس چون تاوان زده آن سؤال گشت بغرامت‏ تُبْتُ إِلَیْکَ‏ وادید آمد، باز چون نوبت بمصطفى (ص) رسید دیده وى را توتیاى غیرت‏ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ‏ در کشیدند، گفتند- اى محمد دیده که بآن دیده ما را خواهى دید نگر بعاریت بکس ندهى. مهتر، عصابه عزت: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ بر دیده خود بست، بزبان حال گفت:

بر بندم چشم خویش نگشایم نیز تا روز زیارت تو اى یار عزیز

لا جرم چون حاضر حضرت گشت، جلال و جمال ذو الجلال بر دیده او کشف کردند که:

ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏ شعر:

همه تنم دل گردد چو با تو راز کنم‏ همه جمال تو بینم چو دیده باز کنم‏
ان تذکّرته فکلّى قلوب‏ و ان تأمّلته فکلّى عیون‏[۴۳]

گفته‏اند موسى چون از حضرت مناجات بازگشت با وى نور هیبت بود و عظمت، لا جرم هر که در وى نگریست نابینا گشت، باز مصطفى (ص) چون از حضرت مشاهدت بازگشت با وى نور انس بود، تا هر که در وى نگرید بینایى وى بیفزود.

آن مقام اهل تلوین است و این مقام ارباب تمکین.

قوله تعالى: فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏ هر چند که این سخن سربسته گفت و مبهم فرو گذاشت تعظیم آن حال را و بزرگوارى قدر مصطفى را (ص)، اما در بعضى‏ کتب آورده‏ اند که- قومى از یاران پرسیدند از مصطفى (ص) که این وحى چه بود، و مصطفى آن قدر که حوصله ایشان برتافت بیان کرد گفت- رب العالمین از امت من گله کرد گفت- یا محمد، من که خداوندم بنیک عهدى خود براى امّت تو در دوزخ هیچ درک نیافریده ‏ام و ایشان به بد عهدى‏[۴۴] خود خویشتن را بجهد در دوزخ افکنند[۴۵]. یا محمد، معزّ و مذلّ منم. عزیز اوست که من عزیز کنم، ذلیل اوست که من ذلیل کنم، ایشان عزّ از جاى دیگر مى ‏جویند و ذلّ از جاى دیگر مى‏بینند.

یا محمد، عمل فردا امروز ازیشان نمى ‏خواهم و ایشان رزق فردا امروز مى‏ جویند از من.[۴۶]

یا محمد، رزقى که ایشان را نامزد کرده ‏ام بدیگرى ندهم و ایشان عملى که حق ماست و سزا ما، بریا بدیگرى مى‏دهند.

یا محمد، نعمت از ماست و دیگرى را شکر مى‏کنند.

یا محمد، با این همه اطلب العلل لغفران امّتک، بهانه جویم تا ایشان را بآن بهانه بیامرزم.

یا محمد، لو لا انى احب المعاتبه لما حاسبتهم، اگر نه آن بودى که دوست دارم با ایشان عتاب کردن و با ایشان سخن گفتن و رنه خود حساب ایشان نکردمى.

یا محمد، با امّتهاء[۴۷] پیشین چهار چیز کردم که با امت تو نکردم:

قومى را بزمین فرو بردم. قومى را صورت بگردانیدم. قومى را سنگ باران کردم. قومى را بآتش حریق هلاک کردم، و از بهر شرف و جاه تو، با امت تو از این هیچ چیز نکردم.

یا محمد، این خلوت که ساختم با تو، بآن کردم تا با خلق نمایم که تو کیستى و با تو نمایم که من کیستم.

رسول خدا (ص) چون از درگاه عزت آن همه اکرام و اعزاز دید گفت- بار خدایا، امّت مرا جمله بمن بخش. فرمان آمد که- اى محمد امشب تنها آمده‏اى‏[۴۸]

دندان مزد[۴۹] ترا ثلثى بخشیدم و فردا برستاخیز در انجمن کبرى باقى بتو بخشم، تا عالمیان مرتبت و منزلت تو بنزدیک ما بدانند و اللَّه الموفق و المعین.

_________________________

[۱] ( ۱) بطورى که ملاحظه میگردد ترجمه« فاستوى» پس از« و هو» آمده و ممکن است این تقدیم و تأخیر بدست نساخ شده باشد.

[۲] ( ۲) در نسخه ج: هم سر او

[۳] ( ۳، ۴) در نسخه ج: افکند.

[۴] ( ۳، ۴) در نسخه ج: افکند.

[۵] ( ۱) در نسخه ج: پیکار میکنید

[۶] ( ۲) در نسخه ج برنج.

[۷] ( ۳) در نسخه ج: نااستوار گیرند

[۸] ( ۴) در نسخه ج: سزاوارى نخدائى.

[۹] ( ۱) در نسخه ج: فرا باید.

[۱۰] ( ۲) در نسخه ج: نمى‏گروند.

[۱۱] ( ۳) در نسخه ج: زنان نام میکنند.

[۱۲] ( ۴) در نسخه ج: دانائیست.

[۱۳] ( ۱) در نسخه ج:« الذین یجتنبون» ایشان که باز مى‏پرهیزند« کبائر الاثم» از بزرگیها بزه و زشتیها.

[۱۴] ( ۲) و آنکه شما پوشیده بود.

[۱۵] ( ۱) در نسخه ج:\i وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَیْنِ‏\E و اوست بیافرید هر دو جفت‏\i الذَّکَرَ وَ الْأُنْثى‏\E نر جفت ماده و ماده جفت نر.

[۱۶] ( ۲) در نسخه ج: افکند.

[۱۷] ( ۱) در نسخه ج: بازى میکنید و افسوس.

[۱۸] ( ۱) در نسخه ج: و قد قلتم.

[۱۹] ( ۱) شیعه امامیه و معتزله شدیدا منکر رؤیت بچشم‏اند و بگفته فرید وجدى( دائره المعارف: رأى) بحث درباره امکان رؤیه خدا را نمیتوان یک بحث جدى تلقى کرد و وقوع آن را میان علماء اسلام جز بر تفنن حمل نتوان کرد و قد روى فى تفسیر الخازن و مجمع البیان و اکثر التفاسیر و کتب الاخبار انه کانت عائشه تقول لم یر رسول اللَّه( ص) ربه و تحمل الایه على رؤیه جبرئیل قال مسروق قلت لعایشه یا اماه هل رأى محمد ربه فقالت- وقف شعرى مما قلت این انت من ثلاث من حدثکهن فقد کذب. من حدثک ان محمدا رأى ربه فقد کذب ثم قرأت- لا تدرکه الأبصار ..الحدیث.

[۲۰] ( ۱) نبق‏[ ن ب( یا) ب‏]: بار درخت سدر.

[۲۱] ( ۱) هجر شهریست بنزدیک مدینه و یا اقلیم بحرین است و قلال نوعى کوزه است که از آنجا آرند.

[۲۲] ( ۱) سمره درختى کوچک است داراى برگهایى خرد و خارهایى کوتاه، دانه‏هایى ریز از آن بدست میآید.

[۲۳] ( ۲) یلتّ از لتّ بمعنى آمیختن سویق با چیزى

[۲۴] ( ۳) تذبح النسائک، کذا ..؟ و ظاهرا یذبح الناسک است.

[۲۵] ( ۱) در نسخه ج: الا ما تمتّى آمده و مسلما غلط است و صحیح لا ما تمنى است

[۲۶] ( ۱) سوّغ الامر: بخشید آن را و واگذار کرد( المنجد).

[۲۷] ( ۱) در نسخه ج: اغنى بالاموال بحذف کلمه« الناس»

[۲۸] ( ۱) در نسخه ج یک جا غبور و یک جا عبور آمده و صحیح عبور با عین است.

[۲۹] ( ۲، ۳) جمله« من عند اهل التفسیر» در نسخه ج وجود ندارد.

[۳۰] ( ۲، ۳) جمله« من عند اهل التفسیر» در نسخه ج وجود ندارد.

[۳۱] ( ۱) از زفن بمعنى رقص و دست افشانى.

[۳۲] ( ۱) در فقه شیعه امامیه نیز بهنگام قرائت و یا استماع و یا مطالعت آخرین آیت سوره النجم سجود واجب است

[۳۳] ( ۲) ارتیاش رفاه و خوشى و شاید مأخوذ از اراش اللَّه زیدا- انعشه باشد.

[۳۴] ( ۱) شرفات جمع شرفه بمعنى قصر و بلندترین قسمت یک کاخ بزرگ.

[۳۵] ( ۱) در نسخه ج: از بهر گوشه.

[۳۶] ( ۲) کذا .. ظاهرا زجرت

[۳۷] ( ۳) عقابین: خارهاى آهنین.

[۳۸] ( ۱) کذا … و ظاهرا انواع نعم صحیح است، تطابق قافیه نعم و کرم نیز مؤید آنست.

[۳۹] ( ۲) در نسخه ج: حلواء وصال

[۴۰] ( ۱) در نسخه ج: صدق آمده و مسلما غلط است.

[۴۱] ( ۲) نسخه ج: اگر آنج

[۴۲] ( ۳) در نسخه ج:از آن روز باز

[۴۳] ( ۱) وجود و او در آغاز مصرع دوم مخل بوزن شعر است لکن در هر دو نسخه باو او ضبط شده.

[۴۴] ( ۱) در نسخه ج: ببد عهدى.

[۴۵] ( ۲) در نسخه ج: مى‏افکنند.

[۴۶] ( ۳) در نسخه ج: از من میخواهند.

[۴۷] ( ۴) در نسخه ج: با امتها پیشین.

[۴۸] ( ۵) در نسخه ج: آمده

[۴۹] ( ۱) انعام پس از اطعام

[۵۰] ( ۲) در نسخه ج بر جاى.

کشف الأسرار و عده الأبرار// ابو الفضل رشید الدین میبدى جلد ۹

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *