حکایت به صحرا بردن حضرت یوسف (ع) كشف الاسرار و عدة الأبرار
«إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» قيل فى خطاء من رأيه و جور من فعله، پدر ما راى خطا زد و در فعل جور كرد كه در محبّت فرزندان راه عدل بگذاشت.
و قيل: فى ضلال مبين اى فى غلظ من امر دنياه، فانّا نقوم بامواله و مواشيه. برادران اين سخن آن گه گفتند كه خبر خواب يوسف بايشان رسيد، و ميل يعقوب بوى هر روز زياده تر ميديدند، و يعقوب را خواهرى بود كه پيراهن ابراهيم داشت و كمر اسحاق، چون يعقوب خواب يوسف با وى بگفت وى بيامد و چشم يوسف ببوسيد و پيراهن و كمر بوى داد، پسران يعقوب چون اين بشنيدند دل تنگ شدند، بر عمّه خويش آمدند، و شكايت كردندكه يوسف را بدين هديه مخصوص كردن و حقّ ما بگذاشتن چه معنى دارد؟ عمّه از شرم گفت: من بيعقوب دادم و يعقوب او را داده، برادران از آنجا خشمگين و كينه ور برخاستند و كمر عداوت بربستند، با يكديگر گفتند:«اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ»
اين هم آن وجه است كه جايها در قرآن ياد كرده: «وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ، وَجَّهْتُ وَجْهِيَ فَأَقِمْ وَجْهَكَ، أَقِمْ وَجْهَكَ» اين وجه دل است و نيّت و قصد درين موضعها «وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ» اى من بعد قتله او طرحه، «قَوْماً صالِحِينَ» تقديره، ثم توبوا لتكونوا قوما صالحين، هيئوا التوبة قبل المعصية. و قيل صالحين تائبين، مثل قوله: «إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً» صالح درين آيت هم آن مصلح است كه جايهاى ديگر گفت: «إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا- فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ- إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا».
«قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ» چون ايشان همّت قتل يوسف كردند گويندهاى از ميان ايشان گفت: «لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ»، ميگويند روبيل بود برادر مهين بسنّ و از همه قوىتر برأى، و گفته اند يهودا بود كه از همه عاقلتر بود.
مجاهد گفت شمعون بود، «لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ» فانّ القتل عظيم، يوسف را مكشيد كه قتل كارى عظيم است و عاقبت آن وخيم، «وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ» و بر قراءت مدنى «فى غيابات الجب» غيابات جمع غيابة است، و غيابة كران قعر چاه بود يا كنجى يا چون طاقى كه نگرنده از سر چاه آن را نبيند، و در شواذ خواندهاند: «غيبة الجب» زير چاه است از سر تا زير كه از روندگان در هامون پنهان بود.
قتاده گفت:چاهى است معروف به بيت المقدس. كعب گفت ميان مدين و مصر است به اردنّ مقاتل گفت چاهى است بر سه فرسنگى منزل يعقوب چاهى تاريك وحش، قعر آن دور، زير آن فراخ، بالاء آن تنگ، آب آن شور، و ميگويند سام بن نوح آن را كنده، «يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ» اى يأخذه بعض المجتازين- الالتقاط- تناول الشيء من الطريق، و منه اللقطة و اللقيط، و السيّارة رفقة مسافرين يسيرون فى الارض، «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» ما قصدتم من التفريق بينه و بين ابيه، و قيل ان كنتم فاعلين بمشورتى.
قومى گفتند از علماء تفسير كه برادران يوسف آن گه كه اين سخن گفتند و اين فعل با يوسف كردند بالغ نبودند، مراهقان بودند به بلوغ نزديك، قومى گفتند بالغان بودند و اقويا امّا هنوز پيغامبر نبودند كه بعد از آن ايشان را نبوّت دادند، پس چون عزم درست كردند كه او را در چاه افكنند آمدند و پدر را گفتند:
«يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ» مقاتل گفت: درين آيت تقديم و تأخير است، و تقديره انّهم قالوا ارسله معنا غدا نرتع و نلعب. فقال ابوهم: «إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ» الآية … «فقالوا يا ابانا ما لك لا تأمنا على يوسف ان ترسله معنا» اى لم تخافنا عليه فلا تخرجه معنا الى الصّحراء. قرأ عامّتهم- لا تأمنّا- باشمام نون المدغمة، الضمّ للاشعار بالاصل، لانّ الاصل- لا تامننا- بنونين الاولى مرفوعة فادغمت فى الثّانية لتماثلهما طلبا للخفّة و اشمت الضّمّ ليعلم انّ محلّ الكلمة رفع على الخبر و ليس بجزم على النّهى.
پسران يعقوب پيش پدر آمدند و دست وى را بوسه دادند و تواضع كردند، گفتند اى پدر چرا در كار يوسف بر ما ايمن نه اى؟! و چرا ترسى و او را با ما بصحرا نفرستى؟ چنين برادرى خوب روى بود ما را دوازده ساله شده و هرگز از پيش پدر بيرون نيامده، و با مردم نه نشسته، فردا چون بزرگ شود، در ميان مردم مستوحش بود و بد دل، او را با ما بصحرا فرست تا بچراگاه آيد و بازى كند و به تنزّه و تفرّج نشاط گيرد و با مردم بستاخ شود و ما او را نگه بان و دوست دار و بر وى مشفق و مهربان باشيم.
اينست كه ربّ العزّه گفت: «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ». مكى و شامى و ابو عمرو، نرتع و نلعب بنون خوانند، يعنى نرتع مواشينا و نلهو و ننشط. يقال:رتع فلان فى ماله اذا انعم فيه و انفقه فى نشاطه، و قيل: نلعب بالرّمى قيل لابى عمرو كيف تقرأ نلعب بالنّون و هم انبياء؟
قال: لم يكونوا يومئذ انبياء. اهل كوفه يرتع و يلعب هر دو بيا خوانند يعنى يرتع يوسف ساعة و يلعب ساعة. يعقوب نرتع بنون خواند و يلعب بيا يعنى نرتع مواشينا و يلعب يوسف. اهل حجاز نرتع بكسر عين خوانند من الارتعاء اى نتحارس و يحفظ بعضا.
«لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ» و عصبه را از لفظ خود واحد بگويند، هم چون نفر و رهط، و اشتقاق آن از عصب است و تعصّب، و اقويا را گويند نه ضعاف را، «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» ضلال درين موضع و دو جاى ديگر هم درين سوره نام محبّت مفرط است، آن محبّت كه مرد در آن با خود بر نيايد و برشد خود راه نبرد و نصيحت نشنود، معنى آيت آنست كه پدر ما يوسف را و بنيامين را بدرستى و تحقيق بر ما برگزيده و مهر دل بافراط بر ايشان نهاده، دو كودك خرد فرا پيش ما داشته، و ما ده مرديم نفع ما بيشتر، و او را بكار آمده تر. «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» قيل فى خطاء من رأيه و جور من فعله، پدر ما راى خطا زد و در فعل جور كرد كه در محبّت فرزندان راه عدل بگذاشت.
و قيل: فى ضلال مبين اى فى غلظ من امر دنياه، فانّا نقوم بامواله و مواشيه. برادران اين سخن آن گه گفتند كه خبر خواب يوسف بايشان رسيد، و ميل يعقوب بوى هر روز زياده تر ميديدند، و يعقوب را خواهرى بود كه پيراهن ابراهيم داشت و كمر اسحاق، چون يعقوب خواب يوسف با وى بگفت وى بيامد و چشم يوسف ببوسيد و پيراهن و كمر بوى داد، پسران يعقوب چون اين بشنيدند دل تنگ شدند، بر عمّه خويش آمدند، و شكايت كردندكه يوسف را بدين هديه مخصوص كردن و حقّ ما بگذاشتن چه معنى دارد؟ عمّه از شرم گفت: من بيعقوب دادم و يعقوب او را داده، برادران از آنجا خشمگين و كينه ور برخاستند و كمر عداوت بربستند، با يكديگر گفتند:
«اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ» اين گوينده شمعون بود بقول بعضى مفسّران و بيك قول دان، و بيك قول روبيل، «أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً» يعنى: ابعدوه عن ارض ابيه الى ارض بعيدة عنه، و تقديره فى ارض، بحذف الجار و تعدّى الفعل اليه، «يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ» اى يصف مودته لكم و يقبل بكلّيته عليكم.
اين هم آن وجه است كه جايها در قرآن ياد كرده: «وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ، وَجَّهْتُ وَجْهِيَ فَأَقِمْ وَجْهَكَ، أَقِمْ وَجْهَكَ» اين وجه دل است و نيّت و قصد درين موضعها «وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ» اى من بعد قتله او طرحه، «قَوْماً صالِحِينَ» تقديره، ثم توبوا لتكونوا قوما صالحين، هيئوا التوبة قبل المعصية.
و قيل صالحين تائبين، مثل قوله: «إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً» صالح درين آيت هم آن مصلح است كه جايهاى ديگر گفت: «إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا- فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ- إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا».
«قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ» چون ايشان همّت قتل يوسف كردند گويندهاى از ميان ايشان گفت: «لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ»، ميگويند روبيل بود برادر مهين بسنّ و از همه قوىتر برأى، و گفته اند يهودا بود كه از همه عاقلتر بود.
مجاهد گفت شمعون بود، «لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ» فانّ القتل عظيم، يوسف را مكشيد كه قتل كارى عظيم است و عاقبت آن وخيم، «وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ» و بر قراءت مدنى «فى غيابات الجب» غيابات جمع غيابة است، و غيابة كران قعر چاه بود يا كنجى يا چون طاقى كه نگرنده از سر چاه آن را نبيند، و در شواذ خواندهاند: «غيبة الجب» زير چاه است از سر تا زير كه از روندگان در هامون پنهان بود.
قتاده گفت:چاهى است معروف به بيت المقدس. كعب گفت ميان مدين و مصر است به اردنّ مقاتل گفت چاهى است بر سه فرسنگى منزل يعقوب چاهى تاريك وحش، قعر آن دور، زير آن فراخ، بالاء آن تنگ، آب آن شور، و ميگويند سام بن نوح آن را كنده، «يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ» اى يأخذه بعض المجتازين- الالتقاط- تناول الشيء من الطريق، و منه اللقطة و اللقيط، و السيّارة رفقة مسافرين يسيرون فى الارض، «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» ما قصدتم من التفريق بينه و بين ابيه، و قيل ان كنتم فاعلين بمشورتى.
قومى گفتند از علماء تفسير كه برادران يوسف آن گه كه اين سخن گفتند و اين فعل با يوسف كردند بالغ نبودند، مراهقان بودند به بلوغ نزديك، قومى گفتند بالغان بودند و اقويا امّا هنوز پيغامبر نبودند كه بعد از آن ايشان را نبوّت دادند، پس چون عزم درست كردند كه او را در چاه افكنند آمدند و پدر را گفتند:
پسران يعقوب پيش پدر آمدند و دست وى را بوسه دادند و تواضع كردند، گفتند اى پدر چرا در كار يوسف بر ما ايمن نه اى؟! و چرا ترسى و او را با ما بصحرا نفرستى؟ چنين برادرى خوب روى بود ما را دوازده ساله شده و هرگز از پيش پدر بيرون نيامده، و با مردم نه نشسته، فردا چون بزرگ شود، در ميان مردم مستوحش بود و بد دل، او را با ما بصحرا فرست تا بچراگاه آيد و بازى كند و به تنزّه و تفرّج نشاط گيرد و با مردم بستاخ شود و ما او را نگه بان و دوست دار و بر وى مشفق و مهربان باشيم.
اينست كه ربّ العزّه گفت: «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ». مكى و شامى و ابو عمرو، نرتع و نلعب بنون خوانند، يعنى نرتع مواشينا و نلهو و ننشط. يقال:رتع فلان فى ماله اذا انعم فيه و انفقه فى نشاطه، و قيل: نلعب بالرّمى قيل لابى عمرو كيف تقرأ نلعب بالنّون و هم انبياء؟
قال: لم يكونوا يومئذ انبياء. اهل كوفه يرتع و يلعب هر دو بيا خوانند يعنى يرتع يوسف ساعة و يلعب ساعة. يعقوب نرتع بنون خواند و يلعب بيا يعنى نرتع مواشينا و يلعب يوسف. اهل حجاز نرتع بكسر عين خوانند من الارتعاء اى نتحارس و يحفظ بعضا.
چون برادران اين سخن گفتند، يعقوب گفت:«إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ» اين چراگاه شما معدن گرگ است و من ترسم كه شما غافل باشيد و گرگ او را بخورد. اين چنان است كه در مثال گويند: ذكرتنى الطّعن و كنت ناسيا، برادران خود ندانسته بودند كه گرگ مردم خورد! و راه بدين حيله نبردند تا از پدر بنشنيدند.
و در خبر است از مصطفى (ص):«لا تلقنوا الناس الكذب فيكذبوا» فانّ بنى يعقوب لم يعلموا انّ الذئب يأكل الانسان فلمّا لقّنهم انّى اخاف ان يأكله الذئب قالوا اكله الذئب.
و يعقوب از بهر آن مىگفت كه او را در خواب نموده بودند كه يعقوب بر سر كوه ايستاده بود و يوسف در ميان وادى و ده گرگ بقصد وى گرد وى در آمده، يعقوب خواست تا فرو آيد و او را از ايشان برهاند، راه فرو آمدن نبود و دستش بدان نرسيد، گفتا چون نوميد گشتم گرگ مهين را ديدم كه يوسف را در حمايت خويش گرفت از ديگران، آن گه زمين را ديدم كه از هم باز شد و يوسف بآن شكاف در شد و بعد از سه روز از آنجا بيرون آمد.
ابن عباس گفت به تعبير اين خواب: آن ده گرگ برادران وى بودند آن روز كه قصد قتل وى كردند، و آن گرگ مهين يهودا است كه او را از دست ايشان بستد و از قتل برهانيد، و آن زمين كه شكافته شد چاه است كه يوسف را در آن افكندند.
چون يعقوب گفت «أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ» ايشان گفتند: «لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» عشرة رجال «إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ» عجزة مغبونون.
ثم قالوا يا نبى اللَّه كيف يأكله الذئب و فينا شمعون اذا غضب لا يسكن غضبه حتى يصيح، فاذا صاح لا تسمعه حامل الّا وضعت ما فى بطنها. و فينا يهودا اذا غضب شقّ السّبع بنصفين. يوسف چون اين سخن از ايشان بشنيد فرا پيش پدر رفت گفت يا ابة ارسلنى معهم قال أ تحبّ ذلك يا بنىّ؟ قال نعم، قال فاذا كان غدا اذنت لك في ذلك.
يعقوب او را وعده داد كه فردا ترا با ايشان بفرستم، يوسف همه شب خرّم بود و شادى ميكرد كه فردا با برادران بچراگاه و تماشا روم، يعقوب بامداد موى وى بشانه زد و پيراهن ابراهيم در وى پوشانيد و كمر اسحاق بر ميان وى بست و عصا بدست وى داد و پسران را وصيّت كرد گفت:
اوصيكم بتقوى اللَّه و بحبيبى يوسف، اسئلكم باللَّه ان جاع يوسف فاطعموه و ان عطش فاسقوه و قوموا عليه و لا تخذلوه و كونوا متواصلين متراحمين، آن گه يوسف را در بر گرفت و ميان دو چشمش ببوسيد و گفت: استودعك ربّ العالمين.
و يعقوب را سلّه اى بود كه ابراهيم زاد اسحاق در آن نهادى بوقت سفر كردن، يعقوب هم چنان طعام در آن نهاد از بهر زاد يوسف و بدست لاوى داد و كوزه آب بدست شمعون، و روبيل يوسف را بر دوش گرفت و برفتند، يعقوب در ايشان مينگريست و ميگريست تا از ديدار چشم وى غايب شدند، يعقوب بخانه باز گشت غمگين و گريان بخفت، در خواب ديد كه كسى گفتى هفتاد، هفتاد، هفتاد، هفتاد. يعقوب از خواب در آمد، و تعبير خواب نيك دانست گفت آه يوسف از بر من رفت هفتاد ساعت و هفتاد روز و هفتاد ماه و هفتاد سال.
و پسران يعقوب چون از ديدار پدر غائب گشتند: روبيل، يوسف را از دوش فرو هشت و همه از پيش برفتند و در تدبير كار وى شدند، يوسف پاره اى برفت، رنجور گشت گفت اى برادران تشنه ام مرا آب دهيد و شمعون كوزه آب بر زمين زده و شكسته، يوسف بدانست كه بلا آغاز كرد و او را محنت پيش آمد، بگريست و زارى كرد و از پس ايشان همى دويد، عرق از پيشانى گشاده و اشك از ديده روان و پاى آبله كرده همى گويد اى برادران اى آل ابراهيم نه اين بود عهد پدر با شما از بهر من!!
نه اين بود بشما اميد پدر من، چرا رحمت نكنيد و بوفاء عهد باز نيائيد؟ ايشان آن همى شنيدند و او را هم چنان بتشنگى و گرسنگى و رنج همى داشتند تا آن گه كه از ايشان نوميد گشت و از بيم قتل بيفتاد و بيهوش شد، يهودا بر وى مشفق گشت، سر وى در كنار گرفت، يوسف بهش باز آمد گفت اى برادر زينهار، يهودا او را تسكين دل داد گفت مترس كه از قتل بزينهار منى، يوسف گفت من خود دانسته بودم كه من اهل غم گينانام و از خاندان محنت زدگان، لكن گفتم مگر محنت من از بيگانگان بود، كى دانستم و كجا گمان بردم كه محنت از برادران بينم و داغ بر دل من بدست ايشان نهند؟
آن گاه بناليد و بزاريد و گفت اى پدر از حال من خبر ندارى و ندانى كه بر من چه مىرود! برادران گفتند مر يهودا را كه تو ما را از كشتن منع ميكنى و كار وى بجايى رسانيديم كه او را واپيش پدر بردن هيچ روى نيست، اكنون تدبير چيست؟ يهودا گفت من چاهى ديده ام درين وادى او را در آن چاه افكنيم، تا راه گذرى فرا رسد و او را ببرد و مقصود شما گم بودن وى است تا پدر او را نه بيند و دل بشما دهد.
ايشان بحكم وى رضا دادند و راى وى موافق داشتند، او را بر گرفتند و بسر چاه بردند، و پيراهن از وى بركشيدند، بعلت آنكه تا پيراهن بخون آلوده پيش پدر برند و آن وى را نشانى بود كه گرگ يوسف را بخورد، يوسف گفت: يا اخوتاه ردّوا علىّ قميصى اتوار به في الجبّ، فقالوا ادع الاحد عشر كوكبا و الشّمس و القمر يكسوك و يؤنسوك.
پس او را بچاه فرو گذاشتند، چون بنيمه چاه رسيد رسن از دست رها كردند، ربّ العزّه او را بقعر آن چاه رسانيد، چنان كه هيچ رنج بوى نرسيد، و در ميان آب سنگى بود، يوسف بر آن سنگ نشست و برادران از سر چاه برفتند، يهودا باز آمد كه بر وى از همه مشفق تر بود و دلش نميداد كه او را فرو گذارد، فرا سر چاه آمد گريان و نالان و رنجور دل، گفت يا يوسف صعب است اين كار كه ترا پيش آمد و من عظيم رنجورم باين كه برادران با تو كردند،
يوسف گفت: يا اخى اين حكم خداست و بر حكم خدا اعتراض نيست، لكن ترا وصيّت ميكنم اگر روزى غريبى را بينى تشنه و گرسنه و ستم رسيده، با وى مساعدت كن و لطف و مهربانى نماى، اى يهودا و چون بخانه باز روى برادرم بنيامين و خواهرم دينه از من سلام برسان و ايشان را بنواز، و ازين معاملت كه برادران با من كردند پدر را هيچ آگاه مكن كه مرا اميد است كه ازينجا خلاص يابم، تا من ايشان را عفو كنم، و پدر اين خبر نشنيده باشد.
و گفته اند كه از سر چاه تا بقعر صد و شصت گز بود و از كرامت يوسف آواز يكديگر آسان مى شنيدند، يهودا گفت چرا بايد كه پدر اين خبر نشنود؟ گفت نبايد كه از سر ضجر بر ايشان دعا كند و ايشان را گزندى رسد كه اندوه آن بعضى بمن رسد. اينست كمال شفقت و غايت كرم و مهربانى بى نهايت، طبع كريم پيوسته احسان را متقاضى بود، اصل شريف همواره با كرم و لطف گرايد.
و گفته اند كه آب آن چاه تلخ بود، چون يوسف در چاه آرام گرفت آب آن خوش گشت و چاه تاريك روشن شد، و يوسف برهنه بود، امّا بر بازوى وى تعويذى بسته كه يعقوب آن را از بيم چشم زخم بر وى بسته بود، و در آن تعويذ پيراهن ابراهيم خليل بود، پيراهن از حرير بهشت كه جبرئيل آورده بود از بهشت، آن روز كه ابراهيم را برهنه در آتش نمرود مىافكندند، و بعد از ابراهيم، اسحاق بميراث برد از وى و بعد از اسحاق، يعقوب. آن ساعت كه يوسف برهنه در چاه آمد، جبرئيل آن تعويذ بگشاد و پيراهن بيرون آورد و در يوسف پوشانيد. و گفته اند بهى از بهشت بياورد و بوى داد تا بخورد.
و گفته اند كه ربّ العزّه بوى فريشته اى فرستاد كه او را ملك النّور گويند، كه آن فريشته مونس ابراهيم بود در آتش نمرود، و مونس اسماعيل بود آن گه كه هاجر بطلب آب رفت و او را تنها بگذاشت، و مونس يونس بود آن گه كه از شكم ماهى بيرون آمد در عراء، اين ملك- النّور در چاه مونس يوسف بود.
و گفته اند يوسف در چاه دعا كرد گفت: يا صريخ المستصرخين، يا غوث المستغيثين، يا مفرّج كرب المكروبين، قد ترى مكانى، وتعرف حالى، و لا يخفى عليك شىء من امرى فريشتگان آسمان آواز وى بشنيدند همه بغلغل افتادند گفتند: الهنا و سيدنا انّا لنسمع بكاء و دعاء امّا البكاء فبكاء صبىّ، و اما الدّعاء فدعاء نبىّ، فاوحى اللَّه اليهم: ملائكتى هذا يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن خليل ابراهيم.
يوسف سه روز در آن چاه بماند و يهودا پنهان از برادران همى آمد و او را طعام همى داد، روز چهارم جبرئيل گفت: يا غلام، من طرحك فى هذا الجبّ؟ فذلك قوله عزّ و جل: وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ اين- واو- زيادت است، تقديره: فلمّا ذهبوا به و اجمعوا، اى عزموا على ان يجعلوه فى غيابت الجبّ اوحينا اليه. و روا باشد كه اين واو ثابته باشد و واو در اجمعوا زيادت بود يعنى فلمّا ذهبوا به اجمعوا.
آن گه ابتدا كرد، گفت: و اوحينا اليه. و مثله قوله فلما اسلما و تلّه للجبين و ناديناه، اى ناديناه، و الواو زائدة. و قيل الوحى ها هنا وحى الهام.
معنى آيت آنست كه چون يوسف را ببردند و در چاه كردند ما پيغام داديم باو كه ناچار تو ايشان را خبر كنى در مصر از آنچه امروز مىرود و آنچه با تو ميكنند، و ذلك فى قوله: «هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»، انّك يوسف، اى لا يعرفونك، يعنى كه تو ايشان را مىگويى: هل علمتم ما فعلتم بيوسف، و ايشان ترا نشناسند و روا باشد كه با وحى شود، اى اوحينا و هم لا يشعرون بذلك الوحى.
«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً» برادران چون از سر چاه باز گشتند گفتند اكنون پيش پدر رويم چه حجّت آريم و چه گوئيم؟ اتّفاق كردند كه بزغاله اى بكشند و پيراهن يوسف بخون وى آلوده كنند و پيش پدر دربرند، گويند يوسف گرگ بخورد و اين پيراهن آلوده بخون نشان است، و يعقوب بانتظار ايشان از خانه يك ميل بيامده و بر سر راه نشسته، ايشان بوقت شبان گاه پيش پدر رسيدند، گريان و زارى كنان. «عشاء» آخر روزست و ابتداء شب و از بهر آن بشب آمدند تا بر اعتذار دليرتر باشند كه در آن روز حيا ايشان را مانع بود از عذر دروغ آوردن، و از اينجا گفته اند: لا تطلب الحاجة باللّيل فانّ الحياء فى العين و لا تعتذر بالنّهار فتلجلج فى الاعتذار فلا تقدر على اتمامه و در شواذ خواندهاند «عشاء» بضم عين، معنى آنست كه از اشك فرا نمىديدند كه مىگريستند.
و گفته اند كه گريستن ايشان بحقيقت بود نه بمجاز، سه معنى را: يكى آن كه شيبت يعقوب ديدند و دانستند كه او را در بلاء و غم صعب افكندند. دوّم كودكى و بى گناهى يوسف ياد آوردند.- سيوم بر كرده خويش پشيمان شدند و روى اصلاح كار نمىديدند. يعقوب چون زارى و فزع ايشان شنيد از جاى برجست و بر خود بلرزيد، گفت: ما لكم يا بنى و اين يوسف؟ چه رسيد شما را اى پسران و يوسف كجا است؟
«قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ» گفتند اى پدر ما، ما رياضت تن را و آزمون قوّت را با يكديگر سباق مى برديم و تير مى انداختيم و يوسف از آن كه كودك بود او را نزديك رخت خويش بگذاشتيم، گرگ آمد و او را بخورد، «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا» معنى مؤمن درين موضع مصدّق است هم چنان كه آنجا گفت «وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ» اى يصدق المؤمنين، جايى ديگر گفت «لَنْ نُؤْمِنَ لَكُمْ» اى لن نصدّقكم، «وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ» ليس يريدون انّ يعقوب لا يصدّق من يعلم انه صادق هذا محال، لا يوصف الانبياء بذلك و لكنّ المعنى لو كنّا عندك من اهل الثقة و الصدق لاتّهمتنا فى يوسف لمحبّتك ايّاه و ظننت انّا قد كذبناك.
«وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ» اى ذى كذب يريد مكذوبا فيه، لانّه لم يكن دم يوسف بل دم سخلة. يعقوب چون پيراهن ديد، هيچ ندريده و پاره نگشته وانگه بخون آغشته، گفت شما دروغ مىگوئيد كه اگر گرگ خوردى پيراهن وى پاره كردى، آن گه گفت: تاللَّه ما رأيت كاليوم ذئبا حليما اكل ابنى و لم يخرق عليه قميصه.
يعقوب چون پيراهن ديد آرام در دل وى آمد، دانست كه يوسف زنده است گرگ او را نخورده، و ايشان دروغ مىگويند، و آن پيراهن بر وى خود مى نهاد و مى بوئيد و مى گفت: ما هذا بريح دم ابنى فانظروا ما صنعتم، آن گه گفت «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» اى زيّنت لكم انفسكم امرا فصنعتموه «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» يعنى فصبرى صبر جميل لا شكوى فيه و لا جزع، «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ» كلمة يسكن اليها الملهوف اى استعين باللَّه على احتمال ما تصفون.
و قيل بشّر اصحابه بانّه وجد غلاما مفسّران گفتند اين سيّاره كاروانى بود كه از مدين مى آمد بسوى مصر مى شد و سالاران كاروان مردى بود مسلمان از فرزندان ابراهيم، نام وى مالك بن ذعر بن- مديان بن ابراهيم الخليل، كاروان راه گم كردند، همى رفتند در آن صحرا و زمين شكسته تا بسر آن چاه رسيدند و چهارپايان همه زانو زدند و هر چند نه جاى فرو آمدن كاروان بود كه آب آن چاه به تلخى معروف و مشهور بود.
امّا بعد از آن كه يوسف بوى رسيد آب آن خوش گشت، چون چهارپايان آنجا زانو بزمين زدند مالك ذعر مردى زيرك بود، عاقل، مسلمان، بدانست كه آنجا سرّى تعبيه است، بفرمود تا كاروانيان بار فرو گذاشتند و آرام گرفتند و در كار آب فرو ماندند.
مالك ذعر گفت من درين جايگه چاهى ديده ام هر چند كه آب آن تلخ است امّا يك امشب بدان قناعت كنيم، مرد خويش را فرستاد بطلب آب، پيش از كاروانيان رفت و دلو فروهشت چنانك ربّ العزّه گفت: «فَأَدْلى دَلْوَهُ»، جبرئيل آمد و يوسف را در دلو نشاند او را برمى كشيد، عظيم گران بود، طاقت بر كشيدن مى نداشت تا ديگرى را به يارى خواند، چون يوسف بنزديكى سر چاه رسيد، وارد در نگرست شخصى را ديد زيبا چون صد هزار نگار جمالى بر كمال، رويى چون ماه تابان و چون خورشيد روان، شعاع نور روى وى با ديوار چاه افتاده و آن چاه روشن چون گلشن گشته، مصطفى (ص) گفت:«اعطى يوسف شطر الحسن و النّصف الآخر لسائر النّاس».
و قال كعب الاحبار: كان يوسف حسن الوجه، جعد الشّعر، ضخم العين، مستوى الخلق ابيض اللّون غليظ السّاقين و السّاعدين و العضدين خميص البطن صغير السّرّة و كان اذا تبسّم رأيت النّور فى ضواحكه، فاذا تكلّم رأيت فى كلامه شعاع النّور يبتهر عن ثناياه و لا يستطيع احد وصفه و كان حسنه كضوء النّار عند اللّيل و كان يشبه آدم يوم خلقه اللَّه عزّ و جلّ و صوّره و نفخ فيه من روحه ان يصيب المعصية. و يقال انّه ورث ذلك الجمال من جدّته سارة و كانت اعطيت سدس الحسن.
وارد چون او را بديد بانگ از وى برآمد كه: «يا بُشْرى هذا غُلامٌ» اى شاديا- مرا آنك غلامى!
مالك ذعر گفت خاموش باشيد و او را پنهان داريد كه اين چهارپايان ما از بهر آن ايستادند تا ما درست كنيم كه وى كيست و سبب بودن وى اينجا چيست! اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» منصوب على الحال يعنى اسرّه مالك بن ذعر و اصحابه، فقالوا للسيّارة هو بضاعة ابضعناها اهل الماء لنبيّعه بمصر لئلّا يستشركهم فيه النّاس.
مالك ذعر و اصحاب وى يوسف را از اهل قافله پنهان كردند كه ايشان را عادت بودى كه هر سود و زيان كه ايشان را بودى در سفر در آن مشترك بودندى، خواستند كه تنها اين غلام ايشان را باشد.
برادران يوسف از سيّاره پنهان كردند كه وى برادر ايشان است بلكه او را بضاعتى ساختند و بفروختند، و اين چنان بود كه يهودا طعام آورد از بهر وى بر عادت خويش و او را در چاه نيافت!
برادران خبر كرد از آن حال، همه بيامدند و يوسف را با ايشان ديدند، حريت وى پنهان كردند و به عبرانى با يوسف گفتند كه اگر تو به عبوديّت خويش اقرار ندهى ما ترا هلاك كنيم، يوسف گفت انا عبد و اراد انّه عبد اللَّه.
پس او را بضاعتى ساختند و فروختند. و روا باشد كه- اسرار- بمعنى اظهار بود، اى اظهروه بضاعة، يعنى اظهروا حال يوسف على هذا الوجه، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ بيوسف.
وَ شَرَوْهُ شايد كه فعل سيّاره بود بمعنى خريدن، و شايد كه فعل برادران بود بمعنى فروختن، و- بخس- ناقص بود ناچيز و خسيس، يعنى كه او را بفروختند بچيزى اندك خسيس، يعنى كه بوى ضنّت ننمودند و گرامى نداشتند تا از ارزان فروختن دريغ داشتنديد.
و گفته اند معنى- بخس- حرام است يعنى كه بفروختند او را به بهايى حرام از بهر آن كه وى آزاد بود و بهاى آزاد حرام باشد.
و روا باشد كه معنى- بخس- ظلم بود، يعنى كه بر وى ظلم كردند كه او را بفروختند، «دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ» بدرمى چند شمرده: گفتند بيست درم بود هر يكى را دو درم، و يهودا نصيب خود نگرفت بايشان داد، و گفته اند بيست و دو درم بود.
معدود نامى است چيزى اندك را، هم چون ايام معدوده، و انّما قال معدودة ليعلم انّها كانت اقلّ من اربعين درهما لانّهم كانوا فى ذلك الزّمان لا يزنون ما كان اقلّ من اربعين درهما لانّ اصغر اوزانهم كان الاوقية و الاوقية اربعون درهما.
«وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ» اى ما كانوا ضانّين به اذ لم يعلموا كرامته و منزلته عند اللَّه عزّ و جلّ. برادران چون او را بفروختند و به مالك ذعر تسليم كردند گفتند: استوثقوا منه لا يأبق او را بند بر نهيد و گوش داريد كه وى گريزنده است نبايد كه بگريزد و نيز دعوى حريت كند ازو مشنويد و ما از عهده همه بيرون آئيم.
و گفته اند كه روبيل وثيقه نامه اى نوشت بخطّ خويش باين مبايعت و اين شرط كه ميان ايشان رفت و بمالك ذعر داد تا حجّت خويش ساخت.
پس مالك او را دست و پاى بسته بر شتر نشاند و سوى مصر رفتند، به گورستانى بر گذشتند براه در و يوسف قبر مادر خويش ديد راحيل، خود را از سر اشتر بيفكند و گريستن و زارى در گرفت و گفت يا امّى يا راحيل ارفعى رأسك من- الثّرى و انظرى الى ولدك يوسف و ما لقى بعدك من البلايا يا امّاه لو رأيتنى و قد نزّعوا قميصى و فى الجب القونى و على حرّ وجهى لطمونى و لم يرحمونى و كما يباع العبد باعونى و كما يحمل الاسير حملونى.
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره يوسف آیه 8-18