کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره النمل آیه ۵۸ – ۳۸

۴- النوبه الاولى‏

(۲۷/ ۵۸- ۳۸)

 

قوله تعالى: قالَ یا أَیُّهَا الْمَلَؤُا سلیمان گفت: اى مهینان سپاه‏ أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها کیست از شما که تخت آن زن بمن آرد؟ قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ‏ (۳۸) پیش از آن که ایشان مسلمانى را بمن آیند.

 

قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِ‏ [شوخى‏] گفت ستنبه ‏اى از پریان: أَنَا آتِیکَ بِهِ‏ من آن‏ تخت را بتو آرم، قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ‏ پیش از آنکه ازین نشست برخیزى، وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ‏ (۳۹) و من آورد را با نیرویم و سپردن را استوار.

 

قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ‏ آن مرد گفت که بنزدیک او دانشى بود از [دانش‏] کتاب [خداى عزّ و جلّ‏]: أَنَا آتِیکَ بِهِ‏ من بتو آرم آن [تخت‏] قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ‏ پیش از آنکه نگرستن چشم تو از جاى با تو آید و پردازد از دیدن آن‏]. فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ‏ چون آن [تخت‏] را دید آرمیده نزدیک او قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی‏ گفت: این از افزونى نعمت اللَّه است بر من [که هر کس را نیست‏]. لِیَبْلُوَنِی‏ مى‏ بیازماید مرا [باین اکنون‏] أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ که آزادى کنم یا نسپاسى آرم‏ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ‏ و هر که آزادى کند خود را کند وَ مَنْ کَفَرَ و هر که نسپاسى کند فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ‏ (۴۰) خداوند من بى نیازست و نیکوکار [کم انگار و فروگذار].

 

قالَ نَکِّرُوا لَها عَرْشَها [سلیمان‏] گفت: تخت [بلقیس‏] را [چنان که هست‏] جد کنید [از آن گونه که او شناخته است‏] نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِی‏ تا نگریم که بجاى آرد [عرش خویش را] أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لا یَهْتَدُونَ‏ (۴۱) یا از ایشان بود که بجاى نیارند.

 

فَلَمَّا جاءَتْ‏ چون آمد بلقیس، قِیلَ‏ گفتند او را: أَ هکَذا عَرْشُکِ‏ چنین است آن تخت تو؟ قالَتْ‏ [بجواب‏] گفت‏ کَأَنَّهُ هُوَ چنانست گویى که آنست‏ وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها و ما را دانش دادند [بدین و پیغامبرى‏] پیش از آن [که او را دین دادند] وَ کُنَّا مُسْلِمِینَ‏ (۴۲) و ما مسلمان بودیم [تا بودیم‏].

 

وَ صَدَّها ما کانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ و آفتاب او را از مسلمانى بازداشت‏ إِنَّها کانَتْ مِنْ قَوْمٍ کافِرِینَ‏ (۴۳) که او از قوم کافران بود [گورکان‏].

 

قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ‏ گفتند [بلقیس را] در طارم آى‏ فَلَمَّا رَأَتْهُ‏ چون دید طارم را [از آبگینه‏] حَسِبَتْهُ لُجَّهً پنداشت که آب ژرف است، [ندانست‏ که آب در زیر آبگینه است‏] کَشَفَتْ عَنْ ساقَیْها دامن از ساق بر کشید که پاى در آب نهد قالَ‏ گفت [سلیمان‏]: إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِیرَ آن طارمى است از آبگینه پاک ساخته و نسو داده‏ قالَتْ رَبِ‏ [بلقیس‏] گفت خداوند من‏ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی‏ من ستم کردم بر خویشتن [بآفتاب‏پرستى‏] وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمانَ‏ و گردن نهادم و مسلمان شدم [و تن بدادم‏] با سلیمان‏ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ‏ (۴۴) خداوند جهانیان را.

 

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ ثَمُودَ و فرستادیم بثمود أَخاهُمْ صالِحاً مرد ایشان را صالح‏ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ‏ که اللَّه را پرستید یگانه‏ فَإِذا هُمْ فَرِیقانِ‏ دو گروه شدند [ثمود در کار صالح‏]، یَخْتَصِمُونَ‏ (۴۵) با یکدیگر شور و جنگ درگرفتند.

 

قالَ یا قَوْمِ‏ [صالح‏] گفت اى قوم: لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَهِ قَبْلَ الْحَسَنَهِ چرا بعذاب مى‏ شتابید پیش از نیکى [و توبت‏]، لَوْ لا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ‏ چرا آمرزش مى ‏نخواهید از اللَّه‏ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ‏ (۴۶) تا مگر بر شما ببخشاید.

 

قالُوا اطَّیَّرْنا بِکَ وَ بِمَنْ مَعَکَ‏ گفتند: [شوم آمدى بر ما] فال بد گرفتیم بتو و باینان که با تواند. قالَ طائِرُکُمْ عِنْدَ اللَّهِ‏ [صالح‏] گفت آنچه شما ارزانى آنید بخش آن بنزدیک اللَّه است [و سزاى شما از نزدیک اوست و پاداش کردار شما باوست‏] بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ‏ (۴۷) نیست مگر آنکه شما قومى‏ اید که مى‏ بیازمایند شما را.

 

وَ کانَ فِی الْمَدِینَهِ تِسْعَهُ رَهْطٍ و در شارستان [ثمود] نه تن بودند یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ‏ که در زمین مى ‏تباه‏کارى کردند وَ لا یُصْلِحُونَ‏ (۴۸) و نیک کارى نمى‏ کردند.

 

قالُوا تَقاسَمُوا بِاللَّهِ‏ گفتند یکدیگر را سوگند خورید بخدا لَنُبَیِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ‏ که ناچاره شبیخون کنیم بر صالح و کسان وى‏ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیِّهِ‏ انگه چون و داورى دارى او را گوئیم: ما شَهِدْنا مَهْلِکَ أَهْلِهِ‏ کشتن [صالح‏] و کسان او را ما نبودیم‏ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ‏ (۴۹) و ما مى‏ راست گوئیم.

 

وَ مَکَرُوا مَکْراً ایشان دستانى ساختند نهان‏ وَ مَکَرْنا مَکْراً و ما دستانى ساختیم نهان‏ وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ‏ (۵۰) و ایشان آگاه نبودند.

 

فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ مَکْرِهِمْ‏ در نگر سرانجام دستان ایشان چون بود.أَنَّا دَمَّرْناهُمْ‏ و ما دمار از ایشان برآوردیم [که آن دستان ساختند] وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ‏ (۵۱) و قوم ایشان را همگان [ببانگ بکشتیم‏].

 

فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خاوِیَهً آن گه خان و مان ایشان تهى گذاشته‏ بِما ظَلَمُوا بآن ستمکارى که کردند إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً در ان نشانى است و [عبرتى‏] لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ‏ (۵۲) ایشان را که بدانند.

 

وَ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا رهانیدیم ایشان را که بگرویدند وَ کانُوا یَتَّقُونَ‏ (۵۳) و از ناپسند مى ‏پرهیزیدند.

 

وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ‏ و [یاد کن‏] لوط را آن گه که قوم خویش را گفت:أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَهَ مى کار زشت کنید وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ‏ (۵۴) و شما خردمندانید و میدانید

 

أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَهً مِنْ دُونِ النِّساءِ با مردان مى‏گرائید بکام‏رانى فرود از زنان‏ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ‏ (۵۵) نیست جز آن که قومى نادانید.

 

فَما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا نبود پاسخ قوم او مگر که مى ‏گفتند. أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْیَتِکُمْ‏ بیرون کنید قوم لوط را از شهر خویش‏ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ‏ (۵۶) [و بافسوس گفتند] ایشان مردمانى‏ اند که مى پاکیزگى برزند.

 

فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ‏ و رهانیدیم او را و کسان او را إِلَّا امْرَأَتَهُ‏ مگر زن او را قَدَّرْناها که چنان خواستیم، [و باز انداختیم‏] مِنَ الْغابِرِینَ‏ (۵۷) که آن زن از بازماندگان بود [از شارستان تا در عذاب ماند].

 

وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً و بریشان بارانى باریدیم‏ فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِینَ‏ (۵۸) چون بد بارانى بود [آن باران‏] آگاه کردگان و پند نپذیرندگان.

 

 

 

النوبه الثانیه

 

 

قوله: قالَ یا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها؟ مقاتل گفت چون رسول بلقیس‏ از نزدیک سلیمان بازگشت و آن عجایب و بدایع که در مملکت سلیمان دیده بود باز گفت و حکایت کرد، بلقیس گفت: هذا امر من السّماء، این کارى آسمانى است، ساخته و خواسته ربّانى است و ما را کاویدن با وى روى نیست و در مخالفت و منابذت وى هیچ کس را طاقت نیست و آن ملک وى نه ملک سرسریست که آن جز نبوّت و تأیید الهى نیست. کس فرستاد به سلیمان که: اینک من آمدم با سران و سروران قوم خویش تا در کار تو بنگرم و دین تو بدانم که چیست و مرا بچه مى ‏خوانى؟ آن گه عرش خویش را در آخر هفت اندرون استوار بنهاد و پاسبانان بر آن موکّل کرد و در مملکت خویش نائبى بگماشت که کار ملک میراند و آن سریر ملک نگه میدارد تا کس در آن طمع نکند- و آن گه عزم رحیل کرد با دوازده هزار سرهنگ از مهتران قوم خویش با هر سرهنگى عددى فراوان از خیل و حشم. و سلیمان که آنجا بود دانست که بلقیس مى‏ آید و بقصد اسلام و ایمان مى ‏آید- که جبرئیل از پیش آمده بود و او را خبر داده- و لهذا قال سلیمان: قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ‏، اى- مؤمنین موحّدین.

 

و گفته ‏اند میان بلقیس و سلیمان ده روز راه بود، و گفته ‏اند دو ماهه راه بود. روزى سلیمان بیرون رفته بود از انجا که بود غبارى عظیم دید بمسافت یک فرسنگ- و سلیمان مردى مهیب بود، کس بابتداء سخن با وى نیارستى گفت تا نخست وى ابتدا کردى- چون آن غبار دید از دور گفت: ما هذا؟ آن چه غبارست؟ گفتند، بلقیس است که مى آید. گفت: و قد نزلت منّا بهذا المکان، و بلقیس چنین بما نزدیک رسید. آن گه سلیمان روى با لشکر خویش کرد گفت: یا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها کیست از شما که عرش بلقیس آن ساعت بمن آرد، و این سخن دو معنى را گفت: یکى آن که کره سلیمان ان یستحلّ حریمها بعد اسلامها، روا نداشت که بعد از آمدن بلقیس و اسلام وى دست در حریم وى برد- که بعد از اسلام آن وى را حلال نبود-، دیگر معنى: احبّ ان یریها معجزه تدلّها بها على صحه نبوه سلیمان، خواست که آن حال‏ سلیمان را معجزتى بود و دلیلى بر صدق نبوت وى تا بلقیس بداند که آوردن آن سریر از چنان جاى استوار محکم بیک لحظه جز قدرت الهى و معجزت نبوى نیست.

 

قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِ‏ تقول: عفریت و عفریّه و عفر و عفاریه، و العرب تتبع کل واحده منها بتابعه تقول: عفریت، نفریت، عفریّه، و عفر نفریّه، عفر، عفاریه نفاریه.

و العفریت عند العرب- المارد، الداهیه-، یقال: هو صخر سیّد الجنّ، و کان قبل ذلک متمردا على سلیمان، و اصطخر فارس تنسب الیه. آن عفریت گفت: سید الجن که آن تخت بتو آرم پیش از آن که از مجلس حکم و قضا برخیزى- و عادت سلیمان چنان بود که تا به نیمه روز مجلس حکم و فصل قضا بنشستید، و گفته ‏اند مقام وى آن بود که هر روز بمجلس وعظ و تذکیر بنشستید تا آفتاب بالا گرفتى‏ وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ‏ اى- قوى على حمله امین على جواهره، و قیل امین فیما اقول. سلیمان گفت: زودتر از این خواهم.

 

قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ‏، اقوال مفسران مختلف است که‏ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ‏ که بود؟ قومى گفتند جبرئیل بود (ع)، قومى گفتند فریشته دیگر بود، ربّ العزه او را قرین سلیمان کرده بود پیوسته با وى بودى و او را قوّت دادى، قومى گفتند خضر بود (ع)، قومى گفتند مردى بود از حمیر نام او ضبه و مستجاب الدعوه بود و قیل اسمه ملیخا، و قیل اسمه اسطوس، و قیل هو سلیمان (ع) و ذلک انّ رجلا عالما من بنى اسرائیل، آتاه اللَّه علما و فقها، قال‏ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ‏، فقال سلیمان: هات. فقال: انت النبى بن النبى و لیس احدکم اوجه عند اللَّه منک و لا اقدر على حاجته فان دعوت اللَّه و طلبت الیه کان عندک. قال صدقت، ففعل ذلک، فجی‏ء بالعرش فى الوقت. و قول معتمد و بیشترین مفسران آنست که آصف بود وزیر سلیمان و دبیر وى. و هو آصف بن برخیا بن شمعون رجل صالح مجاب الدعاء، قال ابن عباس انّ آصف قال لسلیمان حین صلّى و دعا اللَّه عزّ و جلّ: مدّ عینیک حتى ینتهى طرفک. قال فمدّ سلیمان عینیه فنظر نحو الیمن و دعا آصف، فبعث اللَّه سبحانه الملائکه فحملوا السریر من تحت الارض یخدون الارض خدّا حتى انخرقت الارض بالسّریر بین یدى سلیمان (ع).

امّا آنچه گفت: عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ‏ این علم کتاب اسم اللَّه الاعظم است:

یا حىّ یا قیوم یا ذا الجلال و الاکرام، و بقول بعضى: یا الهنا و اله الخلق اجمعین الها واحدا لا اله الّا انت، ایتنى بعرشها. و قیل قال آصف بالعبریه: آهیا شراهیا، و هو الاسم الاعظم، و قال الحسن اسم اللَّه الاعظم: یا اللَّه یا رحمان.

قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ‏ ارتداد الطرف ان یرجع الى الناظر من رؤیه شى‏ء کان ینظر الیه.

فَلَمَّا رَآهُ‏ یجوز ان یکون هذا الرّاى سلیمان و یجوز ان یکون آصف‏ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ‏ راسخا فى الارض ثابتا فیها کانّه فیه بیت او بنى رتقا و هو محمول الیه من مآرب الى الشام فى مقدار ارتداد الطرف. قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی‏ اعطانى بفضله و انّما اعطانى لیمتحننى فیستخرج منى ما اودعه فى من معلومه أ اشکر نعمه على حین اعطانى ما اردت ام اکفر ذلک فلا اشکره علیه، و من شکر اللَّه على نعمه، فانّما یشکر لنفسه لانّ نفع ذلک یعود الیه حیث یستوجب المزید و من کفر فان مضرّه کفره علیه لا على ربّه و اللَّه سبحانه متعال على المضارّ و المنافع غنىّ عن عباده و افعالهم.

 

و قیل معنى الایه: هذا من فضل ربّى علىّ اذ صیّر فى امّتى من یجرى على یده مثل هذا الامر، ففضل ذلک لى و هو انعام علىّ. و قیل انّ سلیمان تداخله شى‏ء اذ صار غیره من امته اعلم منه و اقدر على بعض الامور فقال ریاضه لنفسه: هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی‏ اى- ممّا یملکه یجعله لمن یشاء من عباده فقد جعل هذا الفضل لهذا الذى اوتى علما من الکتاب لیبلونى اشکر أم اکفر.

 

قوله: قالَ نَکِّرُوا لَها عَرْشَها، التنکیر- التغییر الى حال ینکرها صاحبها اذا رآها، و المعنى- اظهروه لها لتنکّر موضعه عندى فننظر أ تهتدى بان تعلم انّ هذا لا یقدر علیه الّا اللَّه فتؤمن ام لا تتنبّه لذلک. و قال وهب و محمد بن کعب و غیرهما من اهل الکتاب: خافت الجنّ ان یتزوّجها سلیمان فتفشى الیه اسرار الجنّ فلا ینفکّون من تسخیر سلیمان و ذریته من بعده فارادوا ان یزهدوه فیها فاساؤا الثناء علیها.

و قالوا انّ فى عقلها خبلا و انّ رجلها کحافر الحمار فاراد سلیمان ان یختبر عقلها فقال: نَکِّرُوا لَها عَرْشَها اى غیّروا لها عرشها بتغییر صورته فاجعلوا اعلاه اسفله و مقدّمه مؤخّره. و قیل نزع ما کان علیه من فصوصه و جواهره. و قیل زید فیه و نقص‏ نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِی‏ الى معرفه عرشها فنعرف بذلک عقلها أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لا یَهْتَدُونَ‏ الیه.

 

فَلَمَّا جاءَتْ‏ بلقیس‏ قِیلَ‏ لها أَ هکَذا عَرْشُکِ قالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ شبّهته به فلم تقرّ بذلک و لم تنکر، فعلم سلیمان کمال عقلها، قال الحسین بن فضل: شبّهوا علیها بقولهم: أَ هکَذا عَرْشُکِ‏ فشبّهت علیهم بقولها: کَأَنَّهُ هُوَ، فاجابتهم على حسب سؤالهم، و لو قالوا لها هذا عرشک لقالت نعم.

 

قوله: وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها … قال المفسرون: هذا من قول سلیمان یقول اعطینا علم التوحید و النبوه من قبل توحیدها وَ کُنَّا مُسْلِمِینَ‏، قبل اسلامها کأنّه یباریها بقدم دینه و اسلامه اذ بارته بملکها، و قیل هذا من قول بلقیس لمّا رأت عرشها عنه سلیمان قالت: عرفت هذه و اوتینا العلم بصحه نبوّتک بالآیات المتقدّمه من امر الهدهد و الرسل من قبل هذه المعجزه التی رأیتها من احضار العرش‏ وَ کُنَّا مُسْلِمِینَ‏ منقادین، مطیعین لامرک من قبل ان جئناک.

 

وَ صَدَّها ما کانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ یجوز ان یکون ما فى موضع الرفع فیکون فاعل‏ وَ صَدَّها اى- صدّها عباده الشمس من عباده اللَّه، و فیه دلاله انّ اشتغال المرء بالشى‏ء یصدّه عن فعل ضدّه. و کانت المرأه تعبد الشمس فکانت عبادتها ایّاها تصدّ عن عباده اللَّه و یجوز ان یکون ما فى موضع النصب، و المعنى- صدّها سلیمان عن عباده الشمس فلمّا سقط الجار نصب.

 

قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ‏ الصرح- القصر و منه قوله: یا هامانُ ابْنِ لِی صَرْحاً اى- قصرا، و قیل الصّرح- عرصه الدّار- و کل بناء عال من صخر او زجاج فهو صرح، و «اللجه» الضحضاح من الماء، و «الممرد» المملّس و سمّى الامرد لانّه املس الخدّین، و شجره مرداء لیس علیها و رق، و ارض مرداء لیس فیها نبات. مفسّران گفتند چون بلقیس عزم رفتن کرد به نزدیک سلیمان جن با یکدیگر گفتند که اللَّه تعالى جن و انس و طیور و وحوش و باد مسخّر سلیمان کرده و این بلقیس ملکه سباست اگر سلیمان او را بزنى کند و از وى غلامى زاید ما هرگز از تسخیر و عبودیّت نرهیم.

تدبیر آنست که بلقیس را بچشم سلیمان زشت کنیم تا او را بزنى نکند. آمدند و سلیمان را گفتند: رجلها رجل حمار و انّها شعراء السّاقین لانّ امّها کانت من الجن فلعلّها نزعت الى امّها. چون ایشان چنان گفتند سلیمان خواست که حقیقت آن بداند و قدم و ساق وى ببیند. شیاطین را فرمود تا کوشکى ساختند از آبگینه، گویى آن کوشک آب بود از روشنایى و سپیدى. و آن گه بفرمود تا آب زیر آن کوشک براندند و ماهى و دواب بحرى در ان آب کرد و سریر خود بالاى آن بنهاد، چنان که رهگذر بلقیس بر سر آن آبگینه بود تا بنزدیک سلیمان شود. آن ساعت که بلقیس بر طرف آن قصر و آن عرصه رسید آفتاب وران‏[۱] تافته بود و آب صافى مى ‏نمود و ماهیان را مى ‏دید. او را گفتند: ادْخُلِی الصَّرْحَ‏ در آى درین قصر. بلقیس پنداشت که آن همه آبست و او را در آن آب میخواند، با خود گفت: ما وجد ابن داود عذابا یقتلنى به الا الغرق پسر داود بجز غرق عذابى دیگر نمى‏ دانست که مرا بکشد، دامن از ساق بر کشید تا پاى در آب نهد. سلیمان قدم و ساق وى بدید، فاذا هما احسن ساق فى الدنیا و قدماها کقدم الانسان. سلیمان آن گه چشم از وى بگردانید و بآواز بلند گفت: إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِیرَ و لیس ببحر.

اهل تفسیر را درین قصّه سه قول است: قومى گفتند جن بر وى دروغ بستند از بیم آن که سلیمان او را بزنى کند و رنه قدم وى چون قدم آدمیان بود و ساق وى نیکوترین ساقها بود، قومى گفتند سخن همان بود که جنّ گفتند و بر ساق وى موى فراوان بود امّا شیاطین تدبیر ازالت آن کردند بنوره، و از آن روز باز استعمال نوره در ستردن موى میان آدمیان پدید آمد، قول سوم آنست که: لم یکن لها حافر غیر انّ مؤخّرتى قدمیها کانتا کمؤخّر الحافر.

پس سلیمان او را بدین اسلام دعوت کرد و مسلمان شد و گفت: رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی‏ بالکفر وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ‏. و انّما قالت‏ مَعَ سُلَیْمانَ‏ لانّها دخلت فى الاسلام و لم تعرف الشرائع بعد فقلّدته و قالت دینى دینه.

خلافست میان علما که سلیمان او را بزنى کرد یا بدیگرى داد بزنى: قومى گفتند او را بزنى بملک همدان داد نام وى تبع و ایشان را بزمین یمن فرستاد و ملک یمن بایشان تسلیم کرد و زوبعه امیر جنّ با ایشان بفرستاد تا از بهر ایشان بناهاى عظیم و قصرهاى عالى ساخت صرواح و مرواح و هنده و هنیده و فلتوم، این نام قلعه ‏هاست در زمین یمن که شیاطین آن را بنا کرده ‏اند از بهر تبع و امروز از آن هیچ بر پاى نیست، همه خراب شده و نیست گشته؛ قومى گفتند سلیمان بلقیس را بزنى کرد و او را دوست داشت عظیم، و او را پسرى زاد نام وى داود و آن پسر در حیات پدر از دنیا برفت. و سلیمان بلقیس را با زمین یمن فرستاد و ملک یمن بر وى مقرّر کرد، و هر ماهى بزیارت وى شدى و سه روز به نزدیک وى بودى.

و سلیمان جن را فرمود تا از بهر بلقیس در زمین یمن قصرهاى عالى ساختند[۲] و استوار قلعه‏ هاى سلحین و مینون و غمدان، امروز آن بناها و قصرها همه خرابند جز رسم و طلل آن بر جاى نیست اینست که ربّ العالمین میگوید در سوره هود: وَ حَصِیدٌ.

و گفته‏ اند ملک سلیمان چهل سال بود و عمر وى پنجاه و پنج سال و بلقیس بعد از سلیمان بیک ماه از دنیا برفت- و لمّا کسروا جدار تذمر وجدوها قائمه، علیها اثنتان و سبعون حلّه قد امسکها الصبر و المصطکى ذکروا من جمالها شیئا عظیما اذا حرّکت تحرّکت، مکتوب عندها: انا بلقیس صاحبه سلیمان بن داود خرّب اللَّه ملک من یخرّب بیتى. و کان ذلک فى ملک مروان الحمار. و اختلفوا فى اسمها فقیل بلقیس و قیل تذمر بنت اذینه کما اختلفوا فى صاحبه یوسف فقیل راعیل و قیل زلیخا.

 

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً سمّاه اخاهم لکونه فى النسب منهم یعرفون منشأه و مولده‏ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ‏ اى بان اعبدوا اللَّه وحده‏ فَإِذا هُمْ فَرِیقانِ‏ اى لمّا أتاهم وجدهم على هذه الحاله و هى انّهم افترقوا فرقتین: کافره و مومنه، یَخْتَصِمُونَ‏ اى- یتقاتلون- گفته ‏اند اختصام فریقین آنست که ربّ العالمین گفت در سوره الاعراف که در میان مستکبران و مستضعفان رفت و ذلک قوله تعالى: قالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا … الایه. و گفته‏اند خصومت ایشان درین بود: کافران سخن مؤمنان مستبعد میداشتند در اثبات نبوت و رسالت صالح، میگفتند: اللّهم ان کان ما یقولونه حقا فانزل علینا العذاب، و ذلک فى قوله تعالى: ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ‏.

صالح جواب ایشان داد، گفت یا قوم: لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَهِ قَبْلَ الْحَسَنَهِ؟ سیّئه اینجا عقوبت است و حسنه توبت و معنى‏ قَبْلَ‏ اینجا نه تقدم زمان است بل که تقدّم رتبت و اختیارست، همچنانست که کسى گوید: صحه البدن قبل کثره المال. میگوید اى قوم چرا عقوبت و عذاب پیش از توبت باستعجال مى‏خواهید؟ آن عقوبت و عذاب که من شما را بآن مى‏ترسانم و شما در عقل روا میدارید که تواند بود. چرا بآن مى‏شتابید و بر سلامت عاجل و سعادت آجل اختیار میکنید چرا نه از اللَّه آمرزش خواهید و توبت و رحمت تا مگر بر شما ببخشاید.

قالُوا اطَّیَّرْنا بِکَ وَ بِمَنْ مَعَکَ‏ یعنى- تطیّرنا بک، و المعنى- تشأمنا بک و بقومک و بمجیئک، همانست که قوم موسى با موسى گفتند و اهل انطاکیه با رسولان خویش گفتند. و سبب آن بود که چون بر پیغامبر خویش عاصى شدند و پیغامبر را دروغ‏زن گرفتند ربّ العالمین باران رحمت ازیشان باز گرفت و قحط و نیاز بریشان گماشت تا بسختى رسیدند، و کذا سنّته سبحانه فى اخذهم بالبأساء و الضّراء لعلهم یرجعون. همچنین قوم صالح را قحط و نیاز و مجاعت رسید، گفتند: دعوتک مشئومه علینا، این دعوت تو شوم آمد که باران و نعمت از ما وا ایستاد، و هذا کان اعتقاد العرب فى بعض الوحوش و الطّیور انّها اذا صاحت من جانب دون جانب دلّت على حدوث آفات و بلایا، و نهى رسول اللَّه (ص) عنها فقال اقرّوا الطیر على مکناتها لانّها اوهام لا حقیقه معها، و المکنات بیض الضّبّ واحدتها مکنه و هى کلمه مستعاره،

و لقد انشدوا:

الفال و الزجر و الرّؤیا تعالیل‏ و للمنجّم احکام اباطیل‏

چون قوم صالح گفتند: اطَّیَّرْنا بِکَ وَ بِمَنْ مَعَکَ‏ صالح جواب داد، گفت:

طائِرُکُمْ عِنْدَ اللَّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ‏، آنچه شما مى ‏پندارید که از من است از نقصان زروع و ثمار آن نه از منست، که آن از تقدیر خداست و بامر خداست. شما را بآن آزمایش میکند که تا[۳] خود هیچ بیدار شوید و پند پذیرید و نمى ‏پذیرید و نمى ‏دانید. و قیل‏ طائِرُکُمْ عِنْدَ اللَّهِ‏، اى جزاء تطیّرکم عند اللَّه محفوظ علیکم حتى یجازیکم به. و قیل معناه العذاب الموعود لکم عند اللَّه اعظم و اشدّ ممّا لحقّکم من نقصان الزّروع و الثمار. بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ‏ اى- تصرفون عن الطریقه المستقیمه. و الفتنه- صرف الشی‏ء عن الشی‏ء. و قیل‏ تُفْتَنُونَ‏ اى- تضلّون فتجهلون انّ الخیر و الشّر من عند اللَّه.

 

و کانَ فِی الْمَدِینَهِ تِسْعَهُ رَهْطٍ من ابناء اشرافهم فى مدینه ثمود و هى: الحجر، یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَ لا یُصْلِحُونَ‏ اى- لا یکون منهم الّا الفساد فى جمیع امورهم، و اسماؤهم: قدار بن سالف و مصدع بن دهر و اسلم و رهمى و رهیم و دعمى و دعیم و قبال و صداف.

این جماعت با یکدیگر گفتند: تَقاسَمُوا بِاللَّهِ‏، امر است اى- احلفوا باللّه.

 

لَنُبَیِّتَنَّهُ‏ بالتّاء و ضمّ التاء الثانیه. این قرائت حمزه و کسایى است. و همچنین لتقولنّ بتاء و ضمّ لام، معنى آنست که سوگند خورید با یکدیگر که شبیخون کنید بر صالح و کسان او را آن گه ولى دم او را گوئید: ما شَهِدْنا مَهْلِکَ أَهْلِهِ‏ بفتح میم و لام قرائت عاصم است، و هو المصدر اى ما شهدنا هلاک اهله و لم یتعرّض لاهله فکیف کنّا نتعرّض له. حفص «مهلک» بفتح میم و کسر لام خواند. و هو موضع الهلاک، اى- ما حضرنا موضع هلاکه فضلا عن ان تولّیناه، باقى بضمّ میم و فتح لام خوانند و هو الموضع و المصدر جمیعا، وَ إِنَّا لَصادِقُونَ‏ فى قولنا: ما شَهِدْنا مَهْلِکَ أَهْلِهِ‏.

 

وَ مَکَرُوا مَکْراً حین قصدوا تبییت صالح و الفتک به‏ وَ مَکَرْنا مَکْراً حین ادّینا مکرهم الى هلاکهم‏ وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ‏ برجوع و بال مکرهم علیهم.

فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ مَکْرِهِمْ‏ اى- فانظر یا محمد بعین قلبک و عقلک الى عاقبه مکر ثمود بنبیّهم صالح کیف کانت و الى ما ذا صارت، و اعلم انّى فاعل مثل ذلک بکفّار قومک فى الوقت الموقّت لهم فلیسوا خیرا منهم. ثمّ فسّر ذلک فقال: أَنَّا دَمَّرْناهُمْ‏، بفتح الف قرائت کوفى و یعقوب است و باقى بکسر الف خوانند، فمن فتح جعل الجمله خبر کانَ‏ و من کسر وقف على‏ عاقِبَهُ مَکْرِهِمْ‏،- ثمّ استأنف و قال:

 

أَنَّا دَمَّرْناهُمْ‏، اى- انّا اهلکنا الرّهط وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ‏. الدّمار و التدمیر- استیصال الشی‏ء بالهلاک-، قال ابن عباس: ارسل اللَّه الملائکه لیلا فامتلأت بهم دار صالح فاتى التسعه الدّار شاهرین سیوفهم فرمتهم الملایکه بالحجاره من حیث یرون الحجاره و لا یرون الملائکه فقتلتهم. قال مقاتل: نزلوا فى سفح جبل ینتظر بعضهم بعضا لیأتوا دار صالح، فانحطّت علیهم صخره فهشمتهم.

 

فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ‏ اشاره الى الحجر خاوِیَهً اى- خربه خالیه عن الاهل و السّکان. خاویه نصب على الحال‏ بِما ظَلَمُوا اى- بظلمهم و شرکهم. إِنَّ فِی ذلِکَ‏ اى- فى اهلاکنا ایّاهم‏ لَآیَهً اى- دلاله لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ‏ فیتّعظون.

 

وَ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا بصالح‏ وَ کانُوا یَتَّقُونَ‏ اوامر اللَّه ان یترکوها و کانوا اربعه آلاف خرج بهم صالح الى حضرموت، و سمّى حضرموت لان صالحا لمّا دخلها مات.

وَ لُوطاً اى اذکر لوطا إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ‏ على وجه الانکار علیهم‏ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَهَ یعنى اتیان الذّکران‏ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ‏ یعنى و حالکم انّ لکم بصرا و علما بقبح ما تفعلون. و انّما قال ذلک لانّ فعل القبیح و ان کان قبیحا من جمیع الناس فهو ممّن یعلم قبحه اقبح. و قیل البصر هاهنا العقل. و قیل معناه یرى بعضکم بعضا و کانوا لا یستترون عتوّا منهم و تمرّدا.

 

أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَهً مِنْ دُونِ النِّساءِ هذا تفسیر للفاحشه التی انکر علیهم اتیانها مبصرین و اعاد لفظ الاستفهام زیاده فى الانکار. و قیل هو توبیخ بعد توبیخ کقول القائل: الم انهک، الم اعظک‏ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ‏ اى- جهله بعظیم حق اللَّه علیکم. ان قیل کیف وصفهم بالبصیره ثمّ قال بعقبه: بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ‏، فالجواب انّ‏ بَلْ‏ نفى لفعل توجبه البصیره اى لکم بصیره و تعملون عمل الجهّال. و قیل‏ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ‏ العذاب الموعود على هذه الفاحشه و تجهلون، عاقبه امرکم.

 

فَما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ‏ یتحرّجون و یتنزّهون عمّا نعمل. یقولون ذلک على سبیل الاستهزاء.

 

فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْناها مِنَ الْغابِرِینَ‏، اى- لمّا تعاطوا ما تعاطوه خلّصنا لوطا و من آمن معه من قومه من تلک المدن بان امرنا هم بالخروج منها، إِلَّا امْرَأَتَهُ‏ الکافره فانّا ترکناها مع المقیمین. و الغابر- الباقى، یقال: غبر غبورا اذا بقى. و قرأ ابو بکر قَدَّرْناها مخفّفه و التخویف و التشدید فى المعنى واحد، اى- بتقدیر منّا جعلناها من الباقین.

وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَراً من سجّیل‏ فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِینَ‏ اى- بئس مطر من انذروا فلم یخافوا.

 

 

النوبه الثالثه

 

 

قوله تعالى: قالَ یا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ‏ بدانکه این آیات دلائل روشنند و برهان صادق بر اثبات کرامات اولیا، که اگر نه از روى کرامت بودى و از خصایص قدرت اللَّه کجا بعقل صورت بندد یا در وسع بشر باشد. عرشى بدان عظیمى و مسافتى بدان دورى بیک طرفه العین حاضر کردن، مگر که ولىّ دعا کند و رب العالمین اجابت دعاء وى را بقدرت خویش آن را حاضر کند، بر آن وجد که میان عرش و منزل سلیمان زمین درنوردد و مسافت کوتاه کند، و این جز در قدرت اللَّه نیست و جز دلیل کرامات اولیاء نیست.

 

در آثار بیارند که مصطفى (ص) از دنیا بیرون شد، زمین باللّه نالید که: بقیت لا یمشى علىّ نبىّ الى یوم القیامه. بوفات مصطفاى عربى زمین باللّه نالید که نیز پیغامبرى بر من نرود که خاتم پیغمبران آمد و درگذشت. اللَّه گفت- عزّ جلاله- من ازین امّت محمد مردانى پدید آرم که دلهاى ایشان بر دلهاى پیغامبران باشد. و ایشان نیستند مگر اصحاب کرامات، و بدان که این کرامات اولیا ملتحق است بمعجزات انبیاء، اذ لو لم یکن النبىّ صادقا فى نبوّته لم تکن الکرامه تظهر على من یصدّقه و یکون من جمله امته.

و فرق میان معجزت و کرامت آنست که بر پیغامبر واجب است که بقطع دعوى نبوّت کند و خلق را دعوت کند و اظهار معجزت کند. و بر ولى واجب است که کرامات بپوشد و قطعى دعوى ولایت نکند و دعوت خلق نکند و جایز دارد که آنچه بر او میرود مکر است چنان که از سرى سقطى حکایت کنند که گفت: لو انّ واحدا دخل بستانا فیه اشجار کثیره و على کل شجره طیر یقول له بلسان فصیح: السلام علیک یا ولى اللَّه فلو لم یخف انّه مکر لکان ممکورا. امّا اگر در احایین چیزى از آن کرامات بر اهل خویش اظهار کند روا باشد.- لکن نه همه وقت این کرامت باختیار ولى باشد. فقد یحصل باختیاره و دعائه و قد لا یحصل و قد یکون بغیر اختیاره فى بعض الاوقات؛ بخلاف معجزه که باختیار نبى باشد و درخواست او. و روا نباشد که پیغامبر نداند که پیغامبرست، و روا باشد که ولى نداند که و لیست. و پیغامبر را معجزت ناچارست و واجب، که وى مبعوث است بخلق و خلق را حاجتست بمعرفت و صدق وى و راه صدق وى معجزتست؛ بخلاف ولى که بر خلق واجب نیست که بدانند که او و لیست و نه نیز بر ولى واجبست که بداند که و لیست.

 

امّا شرط ولى آنست که بسته کرامت نشود، طالب استقامت باشد نه طالب کرامت. بو على جوزجانى گفته: کن طالب الاستقامه لا طالب الکرامه فانّ نفسک متحرکه فى طلب الکرامه و ربک یطالبک بالاستقامه، و این استقامت که از کرامت مه آمد آنست که توفیق طاعت بر دوام رفیق وى باشد و بر اداء حقوق و لوازم بى‏کسل مواظب باشد و از معاصى بپرهیزد و مخالفت از هیچ روى بخود راه ندهد و بر عموم احوال و اوقات شفقت از خلق بازنگیرد و در دنیا و آخرت هیچکس را خصمى نکند و بار همه بکشد و بار خود بر هیچکس ننهد. و ممّا روى من الاخبار فى اثبات کرامات الاولیاء ما روى ابو هریره عن النبى (ص) قال‏ بینا رجل یسوق بقره قد حمل علیها التفتت البقره و قالت: انّى لم اخلق لهذا انّما خلقت للحرث، فقال الناس: سبحان‏ اللَّه فقال النبى (ص) آمنت بهذا و ابو بکر و عمر.

 

و من ذلک حدیث عمر بن الخطاب حیث قال فى حال خطبته: یا ساریه! الجبل الجبل، و هو حدیث معروف مشهور. 

 

و  روى‏ انّ رسول اللَّه (ص) بعث العلاء الحضرمىّ فى غزاه فحال بینهم و بین الموضع قطعه من البحر فدعا اللَّه باسمه الاعظم و مشوا على الماء.

 

و روى انّ عباد بن بشر و اسید بن حضیر خرجا من عند رسول اللَّه (ص) فاضاء لهما رأس عصا احدهما کالسّراج. و روى انّه کان بین سلمان و ابى الدّرداء قصعه فسبّحت حتى سمعا التسبیح. 

 

و  روى عن النبى (ص) انّه قال: کم من اشعث اغبر ذى طمرین لا یؤوله لو اقسم على اللَّه لابره و لم یفرق بین شى‏ء و شى‏ء فیما یقسم به على اللَّه.

 

و قال سهل بن عبد اللَّه: من زهد فى الدنیا اربعین یوما صادقا من قلبه مخلصا فى ذلک یظهر له من الکرامات و من لم یظهر له فلانّه عدم الصدق فى زهده، فقیل له کیف تظهر له الکرامه فقال یأخذ ما یشاء کما یشاء من حیث یشاء. و حکى عن ابى حاتم السجستانى یقول سمعت ابا نصر السراج یقول: دخلنا تستر فرأینا فى قصر سهل بن عبد اللَّه بیتا کان الناس یسمّونه: بیت السبع؟ فسألنا الناس عن ذلک فقالوا، کان السّباع تجى‏ء الى سهل فکان یدخلهم هذا البیت و یضیفهم و یطعمهم اللّحم، ثمّ یخلّیهم. قال ابو نصر و رأیت اهل تستر کلّهم متّفقین على ذلک لا ینکرونه و هم الجمع الکثیر.

 

و قیل کان سهل بن عبد اللَّه اصابته زمانه فى آخر عمره، فکان اذا حضر وقت الصلاه انتشر یداه و رجلاه، فاذا فرغ من الفرض عاد الى حال الزمانه و کان لسهل بن عبد اللَّه مرید، فقال له یوما: ربّما أتوضّأ للصّلوه فیسیل الماء بین یدىّ کقضبان ذهب و فضه.

 

فقال سهل اما علمت انّ الصّبیان اذا بکوا یعطون خشخاشه لیشتغلوا بها؟

پیرى بود در طوس نام وى بو بکر بن عبد اللَّه از طوس بیرون آمد تا غسلى کند، جامه ور کشید[۴] بر کنار سردابه نهاد و بآب فرو شد، بى‏ ادبى بیامد و جامه‏ شیخ ببرد. شیخ در میان آب بماند، گفت: بار خدایا اگر دانى که این غسل بر متابعت شریعت رسول میکنم دست ازو بستان تا جامه من باز آرد هم در ساعت آن مرد مى ‏آمد و جامه شیخ مى ‏آورد و دست او خشک گشته جامه بر کنار سردابه نهاده شیخ گفت بار خدایا اکنون که جامه باز رسانید دست او باز رسان. دست وى نیکو شد.

و بسیار افتد که کرامت پس از مرگ ظاهر شود چنان که چون جنازه جنید برگرفتند مرغى سپید بیامد، بر گوشه جنازه نشست. قومى از اهل او که نزدیک جنازه بودند آستین مى‏ فشاندند، تا مگر برخیزد. مرغ برنخاست. هم چنان مى‏ بود، و خلق در تعجب بمانده. فتح شخرف از قدیمان مشایخ خراسان بود. عبد اللَّه بن احمد بن حنبل گفت: از خاک خراسان کس برنخاست چو فتح شخرف. سیزده سال در بغداد بود و از بغداد قوت نخورد از انطاکیه سویق مى ‏آوردند و آن مى ‏خورد بوقت نزع با خود ترنّمى میکرد باو نیوشیدند مى‏ گفت: الهى اشتدّ شوقى الیک فعجّل قدومى علیک. چون او را مى‏ شستند بر ساق وى دیدند نوشته، چنانک از پوست بر خاسته: الفتح للَّه.

سألتک بل اوصیک ان متّ فاکتبى‏ على لوح قبرى: کان هذا متیّما
لعلّ شجیّا عارفا سنن الهوى‏ یمرّ على قبر الغریب فسلمّا
هزار سال بامید تو توانم بود هر آن گهى کت بینم هنوز باشد زود
هنوز از تو چه دیدم از آنچه خواهم دید ز شیر صورت او دیدم و ز آتش دود
اگر چه در غم تو جان و دل زیان کردم‏ من این زیان نفروشم بصد هزاران سود

امّا جوانمردان طریقت و سالکان راه حقیقت در بند کرامات نشوند و آرزوى‏ آن نکنند، زیرا که کرامت ظاهر از مکر ایمن نبود، و از غرور خالى نباشد.

 

درویشى در بادیه تشنه گشت از هوا قدحى زرّین فرا دید آمد پر آب سرد.

درویش گفت: بعزت و جلال تو که نخورم اعرابیى باید که مرا سیلى زند و شربتى آب دهد و رنه بکراماتم آب نباید. تو خود قادرى که آب در جوف من پدید آرى. درویش این سخن از بیم غرور میگفت دانست که کرامات از مکر و غرور خالى نباشد.

شیخ الاسلام انصارى گفت: حقیقت نه بکرامات مى ‏درست شود، که حقیقت خود کرامتست. از کرامات مکرم باید دید و از عطا معطى، هر که با کرامات بنگرد او را بآن بازگذارند، هر که با عطا گراید از معطى باز ماند. بو عمرو زجاجى گفت: اگر بشریّت من ذرّه ‏اى کم شود دوستر از آن دارم که بر آب بروم.

 

______________________________

[۱] ( ۱) نسخه ج: بران.

[۲] ( ۱) نسخه ج: ساختى.

[۳] ( ۱) نسخه ج: با.

[۴] ( ۱) نسخه ج: برکشید.

 

کشف الأسرار و عده الأبرار، ج‏۷

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *