النمل - كشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة النمل آیه 37 – 20

3- النوبة الاولى‏

(27/ 37- 20)

قوله تعالى: وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ [سليمان‏] مرغ [هدهد] را باز جست و [نيافت‏] فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ گفت چيست مرا كه هدهد را نمى ‏بينم‏ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ‏ (20) يا از ناديدگان شد.

لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً حقّا كه او را عذاب كنم عذابى سخت‏ أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ‏ يا گلوى او ببرم‏ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ‏ (21) يا عذرى آرد بمن آشكارا و حجّتى روشن.

فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ غايب ماند و درنگ كرد نه دير فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ‏ [هدهد] گفت چيزى بدانستم و ديدم و بآن رسيدم كه تو بآن نرسيدى‏ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ و آوردم بتو از سبا بِنَبَإٍ يَقِينٍ‏ (22) خبرى بى‏ گمان.

إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ‏ من زنى يافتم آنجا كه ايشان را پادشاهى ميكرد وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ و او را هر چيزى كه در پادشاهى در بايد داده بودند وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ‏ (23) و او را تختى است بزرگوار.

وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ او را و قوم او را آفتاب پرستان يافتم كه سجود ميكردند آفتاب را فرود از اللَّه‏ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ‏ و برآراست شيطان بر ايشان كردهاى بد ايشان‏ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ‏ تا برگردانيد ايشان را از راه‏ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ‏ (24) تا ايشان راه نمى ‏برند فراراستى.

أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ‏ چرا سجود نه اللَّه را كنند: الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْ‏ءَ آن خدايى كه نهان مى ‏بيرون آرد فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ در آسمانها و زمينها و يعلم ما يخفون و ما يعلنون (25) و ميداند آنچه مى ‏پوشند و آشكارا ميكنند.

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ اوست كه نيست خدا جز او رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‏ (26) خداوند آن عرش بزرگوار.

قالَ سَنَنْظُرُ سليمان گفت آرى بنگريم‏ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ‏ (27) تا راست گفتى يا از دروغ‏زنانى.

اذْهَبْ بِكِتابِي هذا ببر اين نامه‏ فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ‏ و با ايشان او كن‏ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ‏ و آن گه بازگرد از ايشان [و بيكسو باز شو] فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ‏ (28) و نگر تا بچه پاسخ دهند.

قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ. [بلقيس‏] گفت [خاصّه خويش را] كه اى مهينان‏ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ‏ (29) بمن او كندند نامه‏اى نيكو.

إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ‏ آن از سليمان است‏ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ (30) و نوشته اينست كه‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.

أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَ‏ بر من گردن مكشيد و از اندازه برمگذريد وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ‏ (31) و بمن آييد گردن نهادگان.

قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ بلقيس گفت اى مهينان قوم: أَفْتُونِي فِي أَمْرِي‏ پاسخ دهيد مرا درين كار من [كه افتاد] ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً من هرگز كارى را نينداختم و نبريدم و بسر نبردم‏ حَتَّى تَشْهَدُونِ‏ (32) تا آن گه كه شما پيش من آئيد.

قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ گفتند ما خداوندان قوّت و انبوهى ‏ايم‏ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ و خداوندان زور سخت و سلاح‏ وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ‏ و كار و فرمان بتوست‏ فَانْظُرِي ما ذا تَأْمُرِينَ‏ (33) بنگر تا چه فرمايى.

قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها گفت پادشاهان كه در شهرى روند بگرفتن و بزور تباه كنند آن را وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً و عزيزان آن را خوار كنند وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ‏ (34) و هم چنان كنند [كه او گفت.]

وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ و من بايشان هديّه ‏اى فرستم‏ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ‏ (35) نگرم تا فرستادگان چه پاسخ آرند.

فَلَمَّا جاءَ سُلَيْمانَ‏ چون رسول بسليمان آمد قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ‏ سليمان گفت مرا هديه فرا سخن مى ‏پيونديد و مزد از دنيا مى‏ فرستيد؟ فَما آتانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ‏ آنچه اللَّه مرا داد به از آن كه شما را داد بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ‏ (36) نه كه شما آنيد كه به چنان كه مرا فرستاديد شادى بريد.

ارْجِعْ إِلَيْهِمْ‏ بازگرد بايشان‏ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ حقّا و حقّا كه بايشان سپاهى آريم‏ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها كه بآن بر نيايند و طاقت آن ندارند وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً و ايشان را بيرون آريم از آن زمين خوار وَ هُمْ صاغِرُونَ‏ (37) و ايشان را كم آورده و بى آب.

 

 

 

النوبة الثانية

 

 

قوله‏ وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ، التفقّد- تطلب المفقود، و انّما قيل له التفقّد لانّ طالب الشي‏ء يدرك بعضه و يفقد بعضه، لذلك قال ابو الدرداء: من يتفقّد يفقد و من لم يعدّ الصبر لعظائم الامور يعجز. و انّما تفقّد سليمان الهدهد لانّه مهندس الماء يرى الماء من تحت الارض كما ترى من وراء الزّجاج، فانّه كان يضع منقاره فى الارض فيخبرهم بعد الماء و قربه، ثمّ يأمر الجنّ بحفر ذلك الموضع، فيظهر الماء؛ فاحتاج فى ذلك اليوم الى الماء فتعرّف عن حاله و تفقّده. و قيل سبب تفقّده انّه كان اذا سار بجنوده جاءت الطّير فتقف فى الهواء مصطفّة موصولة الاجنحة او متقاربة، و سار ذلك اليوم بجنوده، فوقعت الشمس عليه، فنظر فوجد موضع الهدهد خاليا، فتعرّف من حاله و قال: ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ؟

قرأ ابن كثير و الكسائىّ «ما لى» بفتح الياء- لا أَرَى الْهُدْهُدَ، أحاضر أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ‏؟

و قيل معناه: ازاغ بصرى عنه ام كان من الغائبين؟ و قيل «أم» هاهنا بمعنى الالف و تقديره: أ كان من الغائبين. و قيل معناه- بل كان من الغائبين. لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً و كان عذابه ان ينتف ريشه فيدعه ممّعطا. ثمّ يلقيه فى بيت النّمل فيلدغه. و قيل ينتف ريشه فيدعه فى الشمس. قال مقاتل بن حيان معناه- لاطلينّه بالقطران و لاشمسنّه.

و قيل: لاودعنّه القفص، و قيل: لاجمعنّ بينه و بين ضدّه. و قيل: لامنعنّه من خدمتى.

 

أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي‏. قرأ ابن كثير بنونين الاولى مثقلة مفتوحة و الثّانية مخفّفة مكسورة. فالنّون الاولى دخلت بمعنى التّوكيد كما دخلت فى قوله: لاعذبنه لاذبحنه، لانه معطوف عليها، و النّون الثّانية هى الّتى تلزم ياء الاضافة فى الفعل.

 

و قرأ الباقون ليأتينّى بنون واحدة، و اصله نونان كالاول فحذفت الثّانية استثقالا لتوالى‏ ثلاث نونات لفظا كما حذفت من انّى و الاصل انّنى، بِسُلْطانٍ مُبِينٍ‏ يعنى- الّا ان ياتينّى بحجّة واضحة يكون له فيها عذر، فان قيل ما معنى قوله: «لاعذّبنّه» و المكلّف هو الذى يستحقّ العذاب، فالجواب عنه من وجهين: احدهما انّه كان مأمورا بطاعة سليمان فاستحقّ العذاب على غيبته دون اذنه، و الثّاني انّ معنى الاية لاؤدبنّه و غير المكلّف يؤدّب كالدّوابّ و الصّبيان.

 

«فَمَكَثَ»- بفتح الكاف- قراءة عاصم و الباقون بضمّ الكاف و هما لغتان يعنى فمكث الهدهد بعد تفقّد سليمان ايّاه‏ غَيْرَ بَعِيدٍ اى- زمانا غير طويل حتّى رجع و قيل مكث سليمان بعد تفقّد و توعّده غير طويل حتّى عاد الهدهد، و قيل عاد الهدهد فمكث، اى- وقف مكانا «غير بعيد» من سليمان. فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ‏ اصحاب تواريخ و ارباب قصص سخنهاى مختلف گفته ‏اند درين قصّه هدهد، و قول علماء تفسير كه سير انبيا شناخته ‏اند و دانسته آنست كه سليمان (ع) چون از بناى «بيت المقدس» فارغ گشت از شام بيرون آمد بقصد مكه و زيارت كعبه، و با وى انس و جنّ و شياطين و وحوش و طيور و بر مركب باد، تا رسيدند بزمين حرم و مدّتى آنجا مقام كردند چندان كه اللَّه خواسته بود، هر روز قربان كردى پنج هزار شتر و پنج هزار گاو و بيست هزار گوسپند، و آن گه اشراف قوم خود را گفت كه ازين زمين پيغامبرى عربى بيرون آيد كه بر خداى عزّ و جلّ هيچ پيغامبر گرامى ‏تر از وى نيست سيّد انبياء است و خاتم رسولان و نام وى در كتب پيشينان، هر كه با وى كارد مخذول و مقهور گردد و هيبت و سياست وى بر سر يك ماهه راه بدشمن رسد، و نشست وى در مدينه باشد و دين وى دين حنيفى باشد، طوبى او را كه وى را دريابد و بوى ايمان آرد و اتّباع سيرت و سنّت وى كند.

آن گه گفت از روزگار ما تا بروزگار وى قريب هزار سال بود. سليمان (ع) بعد از آن مدّتى انجا مقام كرد و مناسك بگزارد و از انجا قصد زمين يمن كرد، بامداد از مكه برفت وقت زوال بصنعاء يمن رسيده بود راه يك ماهه زمينى و هوايى خوش ديد

آنجا نزول كرد تا نماز كند و بياسايد و لشكريان نيز بياسايند و تناول كنند. طلب آب كردند و آب نيافتند و مهندس وى و دليل وى بر آب هدهد بود. منقار بر زمين نهادى و بدانستى كه آب كجا نزديكترست بر سر زمين و كجا دورتر. آن گه ديوان را فرمودى تا آنجا كه هدهد نشان دهد چاه فرو برند و آب برآرند. سعيد بن جبير حكايت كند كه ابن عباس اين قصّه ميگفت و نافع ازرق قدرى حاضر بود، گفت: يا ابن عباس هدهد كه بمنقار آب در زيرزمين همى ديد چونست كه دام فرا كرده نمى ‏بيند و نمى ‏داند تا آن گه كه دام گردن وى افتد؟ ابن عباس گفت: ويحك، انّ القدر اذا جاء حال دون البصر.

 

و  عن انس قال قال رسول اللَّه (ص): «انهاكم عن قتل الهدهد فانّه كان دليل سليمان على قرب الماء و بعده و احبّ ان يعبد اللَّه فى الارض حيث يقول: وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ‏.

 

إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ‏ الاية … آن ساعت كه سليمان در زمين صنعاء نزول كرد هدهد برپريد سوى هوا تا در عرصه دنيا نظاره كند چشمش بر ناحيه سبا افتاد در زمين يمن. مرغزار و درختان و سبزى فراوان ديد. در آن نواحى پريد.

هدهدى را ديد در ان زمين يمن- نام وى عنفير- و هدهد سليمان نام وى يعفور، آن عنفير مرين يعفور را گفت از كجا ميايى و چه ميخواهى گفت من از شام مى ‏آيم و صاحب من سليمان بن داود است، پادشاه جنّ و انس و شياطين و طيور و وحوش. عنفير گفت: ملك سليمان عظيم است لكن نه چون بلقيس كه همه ديار و نواحى يمن بفرمان اوست. دوازده هزار سرهنگ دارد زير دست هر سرهنگى صد هزار مقاتل. خواهى تا طرفى از ملك وى ببينى؟ يعفور گفت: ترسم كه بازگشت من دير شود و سليمان بر من خشم گيرد. عنفير گفت: اگر تو مملكت بلقيس را ببينى و احوال وى بدانى و آن گه چون بازگردى و سليمان را از آن خبر كنى، او را خوش آيد و بر تو حرج نكند. يعفور برپريد و بلقيس را و حشم وى را بديد و احوال وى را نيك بدانست، آن گه بازگشت و نماز ديگر با سليمان رسيد و سليمان‏ آن ساعت كه نزول كرد وقت نماز پيشين درآمد، طلب آب كرد و هدهد را نيافت كه بر آب دلالت ميكرد و ديگران از جنّ و انس و شياطين راه بآب نمى ‏بردند.

 

سليمان بر هدهد خشم گرفت گفت: لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ‏، عقاب برپريد تا هدهد را طلب كند، روى سوى يمن نهاد. هدهد را ديد كه مى ‏آمد. هدهد دانست كه عقاب در خشم است از آنكه سليمان را خشمگين ديده بتواضع فرا پيش آمد، گفت: بحقّ اللَّه الّذى قوّاك و اقدرك علىّ الّا رحمتنى، فولّى عنه العقاب و قال: ويلك انّ نبىّ اللَّه حلف ان يعذّبك او يذبحك. عقاب گفت: اى ويل ترا، پيغامبر خدا. سليمان- سوگند ياد كرده كه ترا عذاب كند. هدهد گفت سليمان هيچ استثناء كرد در سخن؟

عقاب گفت: بلى استثنا كرد، گفت: أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ‏. هدهد گفت: پس چون استثنا كرد باكى نيست. آمدند تا بنزديك سليمان، و هدهد ترسان و لرزان.

سليمان گفت: ما الذى بطّأك عنّى؟

فقال الهدهد: أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ‏ هذا، و قول السامرىّ: بصرت بما لم تبصروا به- بمعنى واحد اى- علمت من حال سبا ما لم تعلمه، و الاحاطة- العلم بالشى‏ء- من جميع جهاته، وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ‏ اى- خبر محقّق لا شكّ فيه، قال ذلك اعتذارا اليه ممّا احلّ بمكانه. قرائت ابن كثير و ابو عمرو سبأ مهموز است مفتوح و همچنين لقد كان لسبإ قنبل بسكون الف خوانده، باقى‏ مِنْ سَبَإٍ بجرّ و تنوين خوانده، من نوّن فلانّه اسم رجل و من لم ينوّن فلانّه اسم قبيلة كقريش، زجاج گفت: سبا نام آن شارستان است كه مآرب گويند در نواحى يمن و بلقيس آنجا مسكن داشت، و بينها و بين صنعاء مسيرة ثلاثة ايّام. و قيل ثلاثة فراسخ، و قال الخليل: سبا اسم يجمع عامة قبائل اليمن. و قيل اسم امّهم، و قول درست آنست كه از رسول خدا پرسيدند كه سبا نام مرد است يا نام زمين؟ رسول جواب داد كه نام مردى است كه ده پسر داشت چهار از ايشان در شام مسكن داشتند: لخم و جذام و عاملة و غسان، و شش در يمن: كنده و اشعرون و ازد و مذحج‏ و انمار.

قالوا يا رسول اللَّه و ما الانمار؟ فقال والد خثعم و بجيلة،

و قيل هو سبا بن يشحب بن يعرب بن قحطان، فوجه سبا بغير تنوين انّه اسم غير منصرف لاجتماع التعريف و التأنيث فيها، لانّها اسم مدينة او ارض او قبيلة او امراة و وجه التنوين انّه اسم منصرف لانّه اسم رجل أو حيّ او بلد فهو مذكّر، فلم يجتمع فيه سببان من اسباب منع الصرف، فصرف لذلك؛ و امّا وجه الهمز انّه مأخوذ من سبأت الخمر، اذا اشتريتها، او من سبأته النار اذا احرقته. و من لم يهمز فلانّه مأخوذ من سبى يسبى لانّه اوّل من سبى السّبى.

 

إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ‏ يعنى تملك الولاية و التصرّف عليهم و لم يرد به ملك الرقبة و هى بلقيس بنت شراحيل بن طهمورث و قيل بنت طهمورث و قيل بنت شرحيل بن مالك بن الريان و قيل بلقيس بنت الهدهاد و امّها فارعة الجنّيّه و قيل امّها ريحانة بنت السكن و هى جنّيّة، و قيل كان ابو بلقيس يلقّب بالهدهاد و كان ملكا عظيم الشأن قد ولده اربعون ملكا. و كان يملك ارض اليمن كلّها. و كان يقول لملوك الاطراف ليس احد منكم كفوا لى و ابى ان يتزوّج فيهم فزوّجوه امراة من الجنّ فولدت له بلقيس و لم يكن له ولد غيرها.

و به‏ قال النبى (ص): «كان احد ابوى بلقيس جنّيّا».

روى انّ مروان الحمار امر بتخريب تدمر[1]، فوجدوا فيها بيتا فيه امرأة قائمة ميّتة- امسكوها بالصبر- احسن من الشمس، قامتها سبعة اذرع و عنقها ذراع عندها لوح، فيه: انا بلقيس صاحبة سليمان بن داود، خرّب اللَّه ملك من يخرّب بيتى.

 

وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ احتاجت اليه فى ملكها من الالة و العدّة. و قيل:

اعطيت من كلّ نعمة حظا وافرا كما اعطيت، وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ‏ سرير عظيم ثلاثون‏[2] ذراعا فى ثمانين ذراعا، و طوله فى الهواء ثمانون ذراعا مقدّمه من ذهب مفصّص بالياقوت الاحمر و الزبرجد الاخضر و مؤخّره من فضّة مكلّل بالوان الجواهر له اربع قوائم:

قائمة من ياقوت احمر، و قائمة من ياقوت اخضر، و قائمة من زمرّد، و قائمة من درّ و صفائح السرير من ذهب و عليه سبعة ابيات على كلّ بيت باب مغلّق، و كان عليه من الفرش ما يليق به.

 

قوله: وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ قال الحسن كانوا مجوسا وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ‏ الّتى كانوا يعملونها «فصدّهم» الشيطان عن طريق الجنة، و قيل عن سبيل التوحيد و الحق الّذى يجب ان يسلكوه، فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ‏ الى طريق الحق.

 

أَلَّا يَسْجُدُوا[3] لِلَّهِ‏، كسايى و رويس و ابو جعفر: أَلَّا يَسْجُدُوا[4] بتخفيف خوانند معنى بر الا يا هؤلاء اسجدوا، و باشد كه وقف كنند و گويند: الا يا، آن گه ابتدا كنند و گويند: اسْجُدُوا لِلَّهِ‏ و باين قرائت «الا» كلمه تنبيه است و «يا» حرف ندا است و منادى محذوف است و «اسجدوا» امرى مستأنف است از جهت حق سبحانه و تعالى، ميگويد: «الا» بشنويد و بدانيد و آگاه باشيد «يا» يعنى: اى قوم‏ اسْجُدُوا لِلَّهِ‏ شما سجود اللَّه را كنيد بر شكر نعمت او تا چون ايشان نباشيد كه آفتاب سجود ميكنند و شيطان كردار ايشان بريشان آراسته. و باقى قرّاء: أَلَّا يَسْجُدُوا بتشديد خوانند و معنى آنست كه هلّا يسجدوا للَّه، و روا باشد كه تعلّق بآيت پيش دارد يعنى فصدّهم عن السبيل لئلا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْ‏ءَ اى المخبوء فِي السَّماواتِ‏ من الثلج و البرد و المطر وَ الْأَرْضِ‏ من الزّروع و الاشجار فيكون «فى» بمعنى من، و قيل يخرج الخبأ و الخبأ- كل ما غاب- اى- يعلم غيب السماوات و الارض و يعلم ما يخفون و ما يعلنون بالسنتهم. و قرأ الكسائى و حفص‏ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ‏ بتاء المخاطبة.

 

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‏ تمّ الكلام هاهنا و هو موضع سجود التلاوة و سمى العرش عظيما لانّه اعظم شى‏ء خلقه اللَّه.

قالَ سَنَنْظُرُ اى- قال سليمان سنتعرّف‏ أَ صَدَقْتَ‏ فيما اخبرت فتكون معذورا فى غيبتك، أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ‏ فيما اخبرت، فيحلّ بك ما توعدتك.

ثم ذكر ما يتعرّف به صدق الهدهد، فقال: اذْهَبْ بِكِتابِي هذا، فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ‏ قرأ ابو عمرو و عاصم و حمزة بجزم الهاء و الباقون باشباعها اى- اطرحه اليهم لانّه لا يتهيّأ له ايصاله بيده‏ «ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ» تنحّ عن ذلك الموضع فكن قريبا منهم بحيث تسمع ما يجيبون. و قيل معنى «فانظر» اى- فانتظر. ما ذا يَرْجِعُونَ‏ اى- ما ذا يردّون و يجيبون. و قيل فيه تقديم و تاخير، اى- فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ‏ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ‏ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ‏، راجعا الىّ، فاخذ الكتاب بمنقاره، و قيل علّقه بخيط و جعل الخيط فى عنقه فجاء ها حتّى وقف على راسها- و حولها جنودها- فرفرف ساعة- و الناس ينظرون اليه- حتى رفعت رأسها. فألقى الكتاب فى حجرها، و قيل: انّها نامت على سريرها و اغلقت الأبواب دونها و وضعت المفاتيح تحت وسادتها. فطار الهدهد من الكوّة و ألقى الكتاب على وجهها و نبّهها بمنقاره، و قيل طأطأ راسه حتى سقط الكتاب من عنقه و ألقاه على وجهها، و قيل كانت فى البيت كوة تقع الشمس فيها كل يوم، فاذا نظرت اليها سجدت فجاء الهدهد فسدّ تلك الكوّة و سترها بجناحه، فلمّا رأت ذلك قامت اليه فألقى الكتاب اليها. فاخذت الكتاب و كانت قارئة عربية من قوم تبع.

 

ف قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ الملأ- عظماء القوم- جمعه املاء مثل نبأ و انباء، كانوا اهل مشورته و هم ثلاثمائة رجل و اثنى عشر رجلا تحت كلّ رجل منهم عشرة آلاف رجل‏ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ‏ اى مختوم‏

لقوله (ص): «كرم الكتاب ختمه»؛

و لا يختم الّا كتب الملوك، و قيل كريم مضمونه، و قيل شريف بشرف صاحبه، و قيل كريم حيث اتى به طير، حقيق بان يؤمّل من جهته خير.

 

إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ قال ابن جريح لم يزد سليمان على ما قصّ اللَّه فى كتابه انّه و انّه، و گفته‏اند: إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ‏ سخن بلقيس است باملاء خويش و مضمون نامه سليمان اينست: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ‏، و نامه‏هاى پيغامبران همه چنين بودى: موجز و مختصر بى ‏تطويل. سليمان نامه بمهر كرد بخاتم خويش، و بهدهد داد. هدهد نامه به بلقيس رسانيد؛ بلقيس چون مهر سليمان ديد لرزه بر وى افتاد و بتواضع پيش آمد.

 

و كان ملك سليمان فى خاتمه. بدانست بلقيس كه ملك سليمان عظيم‏تر از ملك وى است چون رسول وى مرغ است. آن گه عظماء قوم خويش كه اهل مشورت وى بودند همه را جمع كرد، و هم ثلاثمائة و اثنا عشر رجلا، و با ايشان گفت: إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ. إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَ‏، ان اينجا حكايت است و در نامه اين بود كه‏ أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَ‏ اى- لا تترفعوا علىّ و ان كنتم ملوكا، اين علوّ همانست كه در قرآن جايها گفته: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ‏، إِنَّهُ كانَ عالِياً مِنَ الْمُسْرِفِينَ‏، ام كنت من العالين ظلما و علوا، اين همه بيك معنى است. قوله: وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ‏ اى- مومنين داخلين فى الاسلام، و قيل لا تعلوا علىّ اى: لا تتكبّروا. ميگويد كبر از گردن بيفكنيد و مؤمن شويد، كافر چون كفر از گردن بيفكند آن گه اسلام را شايسته گردد، و هيچ كافر كفر نيارد مگر بكبر. و ذلك قوله تعالى: إِنَّهُمْ كانُوا إِذا قِيلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ يَسْتَكْبِرُونَ‏.

 

پس بلقيس مر ان سرهنگان خويش را گفت، يا أَيُّهَا الْمَلَأُ و هم الذين يملئون العيون مهابة و القلوب جلالة، و قيل هم المليئون بما يراد منهم‏ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي‏ اى اشيروا علىّ فى الامر الذى نزل به، و الفتوى- الحكم- بما هو صواب، گفته ‏اند بلقيس نخست ايشان را گفت چه مردى است سليمان؟ شما شناسيد او را؟ گفتند:

شناسيم، ملكى بزرگ است بشام اندر و دين بنى اسرائيل دارد و تورات خواند و دعوى پيغامبرى كند و باد و مردم و ديو و پرى و مرغان همه او را فرمان بردارند.

بلقيس گفت: اكنون چه بينيد اندر كار من مرا پاسخ دهيد درين كار كه افتاد كه من هرگز بى ‏شما كارى نگزارم و بسر نبرم.

ايشان گفتند: نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ اى- نحن اصحاب الحروب و العدد و العدّة  وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ اى- نجدة و شجاعة وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ‏ و الرأى رأيك‏ فَانْظُرِي ما ذا تَأْمُرِينَ‏ ان امرتنا بالحرب و القتال قاتلنا و ان امرتنا بالصّلح صالحنا.

چون ايشان چنين گفتند و خويشتن را عرض دادند قتال و حرب را بلقيس گفت بدانايى و زيركى خويش: إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها خرّبوها و استولوا على ساكنيها و اجلوا اهلها عنها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً اهانوا اشرافها و اخذوا اموالهم و حطّوا اقدارهم ليستقيم امرهم. پادشاهان چون بقصد ولايت ستدن و بزور گرفتن در شهرى روند تباهى كنند و عزيزان آنجا خوار كنند. ربّ العالمين تصديق كرد گفت: وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ‏ اى- كذلك يا محمد يفعلون، فيكون الضمير للملوك.

 

اللَّه گفت: يا محمد ملوك چون در شهرى روند همچنين كنند كه بلقيس گفت، و روا باشد كه: كذلك يفعلون تمامى سخن بلقيس نهند و يَفْعَلُونَ‏ ضمير سليمان و حشم وى باشد. معنى آنست كه ملوك چون در شهرى روند تباهى كنند، و عزيز آن را خوار كنند و سليمان و لشكر وى چون در نواحى آيند چنين كنند. و قيل معناه- و كذلك يفعل جندى ان قصدت.

سليمان آن گه گفت: وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ‏.

الناظر هاهنا- المنتظر- كقوله: انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ‏ قال الشّاعر:

و ان يك صدر هذا اليوم ولىّ‏ فانّ غدا لناظره قريب‏

بلقيس گفت من او را هديه ‏اى فرستم تا اگر بپذيرد دانم ملكى است كه دنيا همى جويد، و اگر نپذيرد دانم كه پيغامبر خدا است و حقست و از ما بهيچ چيز فرو نيايد و بهيچ چيز رضا ندهد مگر باتّباع دين وى. اكنون خلافست ميان علماء تفسير كه آن هديه چه بود؟ قال الحسن: كان ذلك مالا و لا بصر لى به، و قال ابن عباس: كانت الهديّة لبنة من ذهب. وهب منبه گفت و جماعتى كه كتب پيشينيان خوانده ‏اند:

آن هديه كه بلقيس بسليمان فرستاد پانصد خشت زرّين بود و پانصد خشت سيمين و يك پاره تاج زرّين مكلّل بدر و ياقوت و لختى فراوان مشك و عود و عنبر و پانصد غلام جامه كنيزكان پوشيده و دست اورنجن در دست و گوشوار در گوش و طوق زر در گردن و پانصد كنيزك جامه غلامان پوشيده قبا و كلاه و منطقه بر ميان و حقّه ‏اى كه در ان درّ يتيم بود ناسفته و جزعى سفته ثقبه آن معوج، انگه جماعتى را از اشراف قوم خويش نامزد كرد و يكى را بر ايشان امير كرد نام وى منذر بن عمرو و او را وصيت كرد كه چون در پيش سليمان شوى مى‏ نگر اگر بنظر غضب بتو نگرد بدانكه او ملكست و اگر نه پيغامبر و نگر تا ازو در هيبت نباشى، كه من ازو عزيزترم، و اگر بنظر لطف بتو نگرد، خوش خوى و خرّم روى. بدانكه پيغامبر است. سخن او نيك بشنو و جواب او چنان كه لايق باشد مى‏ ده، و همچنين كنيزكان را وصيت كرد كه شما با وى سخن مردانه گوئيد و خويشتن را بدو مرد نمائيد و غلامان را بر عكس اين گفت، يعنى كه شما سخن نرم گوئيد و خويشتن را زن بدو نمائيد و منذر را گفت: از سليمان درخواه تا تميز كند ميان غلامان و كنيزكان: اگر پيغامبر است و پيش از ان كه سر حقه بگشايد بگويد كه در حقّه چيست و آن در يتيم ناسفته سوراخ كند آن را و رشته در مهره جزع كشد در آن ثقبه معوج.

اين وصيت تمام كرد و رسول فرا راه كرد و هدهد بشتاب آمد پيش سليمان و او را از اين احوال خبر كرد، سليمان شياطين را فرمود تا خشتهاى زرين و سيمين فراوان زدند وز آنجا كه سليمان بود تا مسافت نه فرسنگ ميدانى ساختند خشتهاى زرّين و سيمين در انجا او كندند و گرد آن ميدان ديوار برآورده و بر سر ديوار شرف زرّين و سيمين بسته و چهار پايان بحرى بنقش پلنگ نقطه نقطه رنگهاى مختلف آورده و بر راست و چپ ميدان بر سر آن خشتهاى زرين و سيمين بسته و اولاد جن خلقى بيعدد بر راست و چپ ميدان بخدمت ايستاده سليمان در مجلس خويش بر سرير خويش نشسته و چهار هزار كرسى از راست وى و چهار هزار از چپ وى نهاده، آدميان گرد بر گرد سرير وى صفها بر كشيده و از پس ايشان جن و از پس ايشان شياطين و از پس ايشان سباع و وحوش و هوام و از پس ايشان مرغان. رسول بلقيس چون بآن ميدان رسيد و ملك و عظمت سليمان‏ ديد چشم ايشان خيره بماند چون آن ميدان ديدند و خشتهاى زرّين و سيمين آن و چهار پايان بحرى كه هرگز مانند آن نديده بودند پس آنچه خود داشتند از هدايا بچشم ايشان خوار و مختصر آمد و بيفكندند، و چون شياطين و اولاد جن فراوان ديدند بترسيدند شياطين گفتند: جوزوا فلا باس عليكم، بگذريد و مترسيد كه شما را باك نيست و جاى ترس نيست. پس ايشان ميگذشتند بر كردوس كردوس جوك جوك از جن و انس و وحوش و طيور تا رسيدند بحضرت سليمان (ع) سليمان بنظر لطف بروى تازه گشاده خندان بايشان نگريست و گفت: ما ورائكم چه داريد و چه آورديد و بچه آمديد؟ منذر كه رئيس قوم بود جواب داد كه چه آورديم و بچه آمديم و نامه بلقيس كه داشت بوى داد.

سليمان گفت: اين الحقّه؟ حقّه بياوردند و جبرئيل (ع) بفرمان حق جل جلاله آمد و سليمان را گفت كه در حقّه چيست، گفت در اين حقّه دانه درّى يتيم است ناسفته و جزعى سفته ثقبه آن كژ و ناراست. رسول بلقيس گفت صدقت، راست گفتى. اكنون اين درّ يتيم را سوراخ كن و آن مهره جزع را رشته دركش.

سليمان جن و انس را حاضر كرد و علم اين بنزديك ايشان نبود شياطين را حاضر كرد و ازيشان پرسيد. شياطين گفتند: ترسل الى الارضة فجاءت الارضة و اخذت شعرة فى فيها فدخلت فيها حتى خرجت من الجانب الآخر. فقال سليمان: ما حاجتك؟ فقالت تصيّر رزقى فى الشجرة. قال: لك ذلك. ثمّ قال: من بهذه الخرزة يسلكها الخيط؟

فقالت دودة بيضاء: انا لها يا رسول اللَّه: فاخذت الدودة الخيط فى فيها و دخلت الثقبة حتّى خرجت من الجانب الآخر. فقال سليمان: ما حاجتك؟ قالت: تجعل رزقى فى الفواكه. قال: لك ذلك. ثمّ ميّز بين الجوارى و الغلمان بان امرهم ان يغسلوا وجوههم و ايديهم فكانت الجارية تاخذ الماء من الآنيه باحدى يديها ثمّ تجعله على اليد الأخرى ثمّ تضرب به على الوجه، و الغلام كما يأخذه من الآنية يضرب به وجهه، و كانت الجارية تصبّ الماء صبّا، و كان الغلام يحدر الماء على يده حدرا، فميّز بينهم بذلك.

ثمّ ردّ سليمان الهديّة و قال: أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ‏، قرأ حمزة و يعقوب بنون واحدة مشددّة مع الياء و قرأ الباقون بنونين مخففتين و حذف الياء قرء ابن عامر و عاصم و الكسائى و الباقون باثباته. فَلَمَّا جاءَ الرسول سليمان، فقيل معناه: جاء سليمان ما عهدت اليه و ارسلت. و قيل كان الرسول امرأة. قال سليمان‏ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ‏ أ تزيدونني فى مال انكر عليهم ارسالهم بالمال اليه و هو يدعوهم الى اللَّه و الى الاسلام، يعنى- لست بمن يرغب فى المال و لا ممّن يغترّ به فما آتانى اللَّه من الدين و النبوّة و الحكمة خير ممّا آتاكم من الدنيا، آتانى بفتح الياء قراءة نافع و ابو عمرو و حفص. بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ‏ هذه‏ تَفْرَحُونَ‏ اعظاما منكم لها، فدلّت الاية على انّه لا ينبغى لعالم و لا لعاقل ان يفرح بعرض الدنيا.

ثمّ قال للرّسول: ارْجِعْ‏ ايّها الرّسول‏ إِلَيْهِمْ‏ يعنى- الى بلقيس و قومها بما صحبك من الهديّة: و قيل محتمل انّ المخاطب هاهنا الهدهد، اى- ارْجِعْ إِلَيْهِمْ‏ قائلا لهم: فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها اى لا طاقة لهم و لا يمكنهم دفعا عنهم و عن قريتهم و انما قال ذلك لكثرتهم و شدّة شوكتهم و كونهم جند اللَّه عزّ و جلّ، وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها اى من ارضها و ملكها أَذِلَّةً جمع ذليل كالاجلّة جمع الجليل‏ وَ هُمْ صاغِرُونَ‏ مهانون ذليلون، ان لم ياتونى مسلمين.

 

 

 

النوبة الثالثة

 

 

قوله: وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ- دلّت هذه الاية على تيقّظ سليمان فى مملكته و حسن قيامه و تكفله بامور امّته و رعيّته حيث لم يخف عليه‏ غيبة طير هو اصغر الطيور من حضوره ساعة واحدة. تنبيهى عظيم است اين آيت مر ملوك جهان را بتيمار داشت رعيّت و شفقت بردن بر ايشان و باز جستن ضعيفان و رعايت مصالح ايشان:

عمر خطاب همه شبها بسان عسس طواف كردى در كوي هاى مدينه اگر خللى ديدى تدارك كردى و ضعيفان را نيك باز جستى و مراعات كردى. طلحة بن عبيد اللَّه گويد در شب تاريك عمر را ديدم كه از مدينه بيرون ميشد ديگر روز برخاستم بآن جانب رفتم او را از شب ديده بودم و بآن خرابه‏اى كه عمر را ديده بودم درشدم پير زنى را ديدم زمنه نابينا، چون پاره ‏اى گوشت افتاده. گفتم: يا عجوز امير المؤمنين دوش بتعهّد تو مى‏ آمد يا جايى ديگر مى ‏شد؟ گفت كدام امير المؤمنين؟ گفتم: عمر خطاب.

 

آن پير زن بگريست و بانگ برآورد و گفت: من اين خجالت كجا برم كه دويست روز است تا هر شبى كسى آيد و مرا طعام دهد و آب دهد و جامه من بشويد و تا روز اينجا بايستد و مرا حراست كند تا چيزى مرا تباه نكند، گاه قرآن خواند و گاه گريد من مى‏ پنداشتم كه از خويشان من يا از همسايگان من كسى است، خود ندانستم كه امير المؤمنين است. طلحه چون اين بشنيد دست بر روى خود ميزد و با خود ميگفت يا طلحه تتبّع كار عمر ميكنى و گرد اسرار عمر ميگردى. شرمت باد.

 

لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ‏ فيه دليل على انّ العقوبة على قدر الجرم و لا عبرة بصغر الجثة و عظمها.

آورده ‏اند كه چون هدهد باز آمد و عذر خويش بگفت كه: أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ‏، سليمان گفت: سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ‏. آرى بنگريم تا اين عذر كه مى‏ آرى راست است يا دروغ، اگر دروغ است ترا عذابى سخت كنم. جبرئيل امين آمد آن ساعت از درگاه عزّت كه: يا سليمان مران مرغك ضعيف را تهديد ميكنى كه باش تا در كار تو بنگرم كه راست مى‏ گويى يا دروغ؟ يا سليمان از مرغى ضعيف‏ بعذرى ضعيف چرا بسنده نكنى و بدرخواست صدق از وى چه تهديد كنى؟ چرا از ما نياموزى معاملت با بندگان؟ آن كافر بينى كه در دريا نشيند در كشتى و باد كژ برآيد و آن كشتى در تلاطم امواج افتد؟ كافران از غرق بترسند بت را بيندازند و بزبان عذر دروغ آرد، چون از دريا بيرون آيد و از غرق خلاص يابد ديگر باره بت پرستد و بكفر خويش باز گردد. من بدروغ وى ننگرم و آن عذر دروغ وى بپذيرم و از غرق نجات دهم. يا عجب از كافر دروغ‏زن، عذر دروغ مى‏ پذيرم و بدروغ و خيانت او ننگرم، چگويى مرد مسلمان كه عذر آرد بگناه خويش از سر صدق و ايمان خويش چون كه عذرش نپذيرم. لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً گفته‏ اند كه هدهد چون باز آمد ترسان و لرزان فرا پيش سليمان شد، پر و بال از هم باز كرده و در زمين همى كشيد بتواضع سليمان سر وى بخود كشيد گفت: اين كنت لاعذّبنك‏ عَذاباً شَدِيداً. هدهد گفت يا نبى اللَّه اذكر وقوفك بين يدى اللَّه عزّ و جل، ياد كن آن ساعت كه در عرصات قيامت در آن انجمن كبرى ترا بحضرت اللَّه برند و از تو سؤال كنند. آن سخن بر سليمان تأثير كرد و سخن با لطف گردانيد گفته‏ اند كه با هدهد گفت: چگويى كه پر و بالت بكنم و ترا بآفتاب گرم افكنم. هدهد گفت دانم كه نكنى كه اين كار صيادانست نه پيغامبران. سليمان گفت: گلوت ببرّم. گفت دانم كه نكنى، كه اين كار قصّابان است نه پيغامبران. گفت ترا با ناجنس در قفس كنم. گفت. اين هم نكنى كه اين كار ناجوانمردانه است و پيغامبران ناجوانمرد نباشند. سليمان گفت: اكنون تو بگوى كه با تو چكنم؟ گفت: عفو كنى و در گذارى و دانم كه كنى، كه عفو كار پيغامبران و كريمان است و اين موافق آن خبر است كه: فرداى قيامت ربّ العزّة با قومى عاصيان موحّدان گويد: چه عذاب كنم شما را بآن جفاها و معصيتها كه كرديد در دنيا؟ ايشان گويند: بار خدايا عفو كنى و در گذارى كه كرم تو سزاى آن هست. امّا در طريق جوانمردان و سالكان راه حقيقت عذاب شديد آنست كه حلاوت خدمت از بنده باز گيرد تا در خدمت الم و مشقّت بوى رسد. هر آن كس كه بمعبود خود معرفت دارد خدمت و عبادت از ميان جان كند و از حلاوت خدمت الم و مشقّت نيابد.

 

آن عزيزى در پيش درويشى صادق شد و آن درويش بيمار بود خواست كه او را در آن بيمارى تنبيهى كند گفت: ليس بصادق فى حبّه من لم يصبر على بلائه. در محبت صادق نيست آن كس كه در بلاى وى صابر نيست. درويش صادق سر بر آورد و گفت: غلط كردى ليس بصادق فى حبّه من لم يتلذّذ ببلائه. در محبت صادق نيست آن كس كش با بلاء او خوش نيست قالوا و من العذاب الشديد ان يقطع عنه حسن التولّى لشأنه فيوكل الى حوله و نفسه.

 

و من ذلك ان يمتحن بالحرص فى الطلب ثم يحال بينه و بين مقصوده و مطلوبه. و من ذلك توهّم الحدثان و حسبانه من الخلق. و من ذلك الحاجة الى الاخسّة من الناس. و من ذلك ذلّ السؤال مع الغفلة عن شهود التقدير. و من ذلك ضعف اليقين و قلّة الصبر.

 

إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ‏ هدهد چون باز آمد و حديث بلقيس با سليمان گفت و آن مملكت آراسته و هر چه ملوك را در بايد ساخته و پرداخته از خيل و حشم و عدّت و عدد و سياست و هيبت و حشمت و مال و نعيم و عرش عظيم، سليمان ان همه بشنيد و هيچ در وى اثر نكرد و طمع در آن نبست باز چون حديث دين كرد كه: وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏، سليمان از جا برخاست و متغيّر گشت و از بهر دين اسلام و تعصّب ملّت حنيفى در خشم شد، گفت كاغذ و دوات بياريد تا نامه نويسم و او را بدين اسلام دعوت كنم، نامه نوشت كه: إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏. بلقيس چون آن نامه بخواند گفت: كتاب كريم لانّه مصدّر بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏، بزرگوار نامه و كريم نامه ‏اى كه ابتداء آن‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ است، دل را انس و جان را پيغامست، از دوست يادگار و بر جان عاشقان سلام است دل را فتح و جان را فتوح است، اول شاهد بر مشاهده روح است، معرفت را راه و حقيقت را درگاه است، خائف را امان و راجى‏ را ضمان است، طالب را شرف و عارف را خلف است.

 

نام تو شنيد بنده دل داد بتو چون ديد رخ تو جان فرستاد بتو

اجماع است كه اين آيت تسميت از قرآن است.

قال اللَّه تعالى: إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ اين كلمات هم نظم آيتى است و هم بعضى از آيتى است و هم بعضى از او آيتى: امّا بعضى از آيتى اينست كه در قصّه سليمان گفت: إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏، و كذلك قوله: بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها؛ و بعضى ازو آيتى است و ذلك قوله فى سورة الفاتحة: الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏. و بر سر سورتها نظم آيتى است: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏. و اين آيت بخلاف ديگر آياتست از آنكه آيات قرآن هر آيتى يك بار وحى آمده است و اين آيت صد و چهارده بار وحى آمده، هر حرفى از اين آيت ظرفى است شراب رحيق را، و هر كلمه صدفى است درّ تحقيق را، هر نقطه‏ اى ازو كوكبيست آسمان هدايت را و نجم رجمى‏ست مر اصحاب غوايت را، يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً.

 

——————————————————————————————————

[1] ( 1) نسخه ج: تذمر

[2] ( 2) نسخه ج: ثمانون

[3] ( 1) نسخه ج. يا اسجدوا

[4] ( 2) نسخه ج: يا اسجدوا

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏7

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=