**حکایات بيان السعادة

جنگ با بنى نضیر ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده

ر آنان آمد.

در سبب این مطلب در تفسیر قمى آمده است: در مدینه سه طایفه از یهود بودند، بنى النّضیر و قریظه و قینقاع و بین آنان و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله عهد و پیمان بود، بعد از مدّتى عهدشان را شکستند، علّت این عهدشکنى بنى نضیر بودند.

قصّه آنان چنین بود که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله پیش آنان آمد تا دیه‏ى دو مردى را که شخصى از اصحابش آن دو را کشته بود قرض بگیرد.

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله قصد کعب بن الاشرف را داشت، وقتى وارد بر کعب شد گفت: مرحبا یا ابا القاسم و بلند شد گویى که مى‏خواهد طعام درست کند، کعب پیش خودش مى‏گفت که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله را بکشد، سپس اصحاب و یاران او را دنبال نماید.

پس جبرئیل نازل شد و مطلب را به رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خبر داد، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله پس از این قضیّه به مدینه بازگشت و به محمّد بن مسلمه‏ى انصارى گفت: به سوى بنى النضیر برو و به آنها بگو که خداى تعالى به من خبر داده که شما چه قصد و حیله و نیرنگى داشتید، پس شما یا باید از شهر ما بیرون بروید یا اعلام جنگ نمایید.

بنى النضیر گفتند: ما از بلاد تو بیرون مى‏رویم در این میان‏ عبد اللّه بن ابىّ شخصى را نزد آنان فرستاده و گفت: بیرون نروید و در همان محلّ خود اقامت نمایید و با محمّد صلّى اللّه علیه و آله اعلام جنگ کنید که من با قوم و هم‏پیمانان خود شما را یارى مى‏کنیم، اگر شما قتال نمودید من هم قتال مى‏کنم، پس پا شدند و سنگرهایشان را درست نمودند و آماده‏ى جنگ شدند، قاصدى به سوى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرستادند که ما خارج نمى‏ شویم هر چه مى‏خواهى بکن.

پس رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بلند شد و تکبیر گفت و یاران و اصحابش تکبیر گفتند و به امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: به سوى بنى النضیر پیش برو، امیر المؤمنین علیه السّلام پرچم را به دست گرفت و پیش رفت، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آمد و سنگرهاى آنان را احاطه نمود.

و عبد اللّه بن ابىّ در این بین عذر و حیله به کار برد و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله وقتى به جلو خانه‏ هاى آنان مى‏رسید جلو خانه را که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بود خراب مى‏ کردند و آن مقدار را که خودشان بودند محکم و استوار مى‏ کردند.

و یک نفر از بنى النضیر که خانه‏ى خوبى داشت آن را خراب کرد و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله دستور داده بود درختان نخل آنان را قطع کنند و آنان از این موضوع ناراحت بودند و بى‏ تابى مى‏کردند و گفتند: یا محمّد خداوند به تو دستور داده که فساد کنى؟ اگر این درخت مال توست که آن را بگیر و اگر مال ماست که قطع نکن.

پس از آن گفتند: یا محمّد ما از بلاد تو بیرون مى‏رویم اموال ما را به ما بده، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: نه، ولى شما بیرون مى‏روید و مى‏توانید به مقدار حمل شتر ببرید، ولى آنان قبول نکردند و چند روزى‏ آنجا ماندند، سپس گفتند: ما بیرون مى‏رویم و راضى شدیم که به مقدار بار یک شتر ببریم، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: نه شما بیرون مى‏روید و هیچ چیزى با خودتان نمى ‏برید و هر کس را ببینیم چیزى با خود مى ‏برد او را مى ‏کشیم، پس بر همین توافق از شهر بیرون آمدند، گروهى از آنان در فدک و وادى القرى ماندند و گروهى نیز به سوى شام بیرون رفتند.

بعضى گفته ‏اند: آنگاه که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله جنگ بدر انجام داد بنى نضیر گفتند: این همان نبىّ موعد است که پرچم و رایت او ردّ و برگشت ندارد ولى وقتى جنگ احد روى داد و مسلمین شکست خوردند به شکّ افتادند و عهد و پیمانى را که بین آنان و محمّد صلّى اللّه علیه و آله بود نقض کردند و کعب بن اشرف سوار شد و با چهل سواره به مکّه نزد قریش و ابو سفیان رفت و با هم پیمان بستند که سخن و حرفشان یکى باشد و بر علیه محمّد صلّى اللّه علیه و آله با هم اختلاف نکنند.

پس خداى تعالى این مطلب را به رسولش خبر داد، وقتى کعب بن اشرف وارد مکّه شد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله دستور داد او را بکشند.

به محمّد بن مسلمه که برادر رضاعى کعب بود دستور قتل او را داد، محمّد با چهار مرد خارج شد و نزدیک قصر کعب رفت و بقیه‏ى افراد را نزدیک دیوارى نشانید و صدا زد اى کعب، کعب متوجّه شد و گفت:

تو کیستى؟

گفت: من محمّد بن مسلمه برادر تو هستم، آمده‏ام چند درهمى از تو قرض بگیرم، که محمّد صلّى اللّه علیه و آله از ما صدقه مى‏خواهد و ما پول نداریم.

کعب گفت: من به تو قرض نمى‏ دهم مگر با رهن، محمّد گفت:

رهن دارم بیا پایین و آن را بگیر زنى داشت که آن شب را با آن زن‏ مى‏گذراند، زن گفت: من نمى‏ گذارم تو پایین بروى، چون من سرخى خون را در این صدا مى ‏بینم، ولى کعب به سخن او توجّه نکرد و بیرون آمد و محمّد بن مسلمه با او معانقه نمود، با هم در حالى که حرف مى‏زدند از قصر به سوى صحرا خارج شدند، سپس محمّد سر کعب را گرفت و افرادش را به کمک طلبید و کعب فریاد زد و همسرش صداى او را شنید و داد کشید، بنى نضیر صداى زن را شنیدند و به طرف کعب آمدند و او را کشته یافتند، گروه محمّد بن مسلمه سالم نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله برگشتند و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله دستور جنگ با بنى نضیر را صادر نمود[۱].

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره الحشر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=