ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سورة النّجم
سورة النّجم
اين سوره مكّى است، بعضى گفتهاند: غير از آيهى الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ … تا آخر» مكّى است و بعضى همهى اين سوره را مدنى دانستهاند.
آيات 1- 18
[سوره النجم (53): آيات 1 تا 18]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى (1) ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى (2) وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى (3) إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى (4)
عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى (5) ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى (6) وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى (7) ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى (8) فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى (9)
فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى (10) ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى (11) أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى (12) وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى (13) عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى (14)
عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى (15) إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى (16) ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى (17) لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى (18)
ترجمه:
(53/ 18- 1)
سوگند به ثريا چون فروگرايد.
كه هم سخن شما نه سرگشته است و نه گمراه شده است.
و از سر هواى نفس سخن نمى گويد.
آن جز وحيى نيست كه به او فرستاده مى شود.
[فرشتهى] نيرومند او را آموخته است.
برومندى كه سپس [دربرابر او] درايستاد.
و او در افق بالا بود.
سپس نزديك شد و فرود آمد.
تا كه فاصلهى [آنها به قدر] دو كمان شد يا كمتر.
آنگاه به بندهى او آنچه بايد وحى كند، وحى كرد.
دل او آنچه ديد ناراستى نكرد.
آيا شما با او دربارهى آنچه ديده است، مجادله مى كنيد؟
و به راستى كه بار ديگر هم او [جبرئيل] را ديده بود.
در نزديكى سدرة المنتهى.
كه جنّة المأوى هم نزديك آن است.
آنگاه كه [درخت] سدره را چيزى كه فروپوشاند، فروپوشاند.
ديده [اش] كژتابى و سرپيچى نكرد.
به راستى كه نشانه هاى بزرگ پروردگارش را ديد.
تفسير
[وَ النَّجْمِ] سوگند به ستاره (ثريّاى نبوّت)، كه مقصود از آن قرآن است، چون قرآن به صورت نجوم يعنى تدريجى و پراكنده در طول بيست و سه سال نازل شده است.
يا سوگند به ثريّا، زيرا لفظ «نجم» براى ثريّا به عنوان اسم خاص معروف شده است، يا معناى آيه سوگند به مطلق ستارگان يا به ستارهاى كه شيطان بهوسيله آن سنگسار مىشود تا استراق سمع نكند سوگند به گياهى كه بر زمين مىافتد، يا از زمين بالا رفته و نموّ مىكند.
بعضى گفته اند: يعنى قسم مى خورم به محمّد صلّى اللّه عليه و آله كه او ستارهاى بوده است كه در شب معراج از آسمان هفتم نازل شده است.
از ابن عبّاس آمده است كه گفت: ما يك شب عشا آخر را با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خوانديم، وقتى سلام كرد روى به سوى ما نمود و فرمود:
ستارهاى از آسمان با طلوع فجر به زودى جدا مىشود و در خانهى يكى از شما مىافتد، پس آن ستاره در خانهى هر كس افتاد، او وصىّ و خليفهى من و امام بعد از من است، وقتى فجر نزديك شد هر يك از ما در خانه اش نشست و منتظر بود ستاره در خانه او سقوط كند، طمعكارترين قوم در اين مورد ابى العبّاس بود، وقتى فجر طلوع كرد ستاره از هوا جدا شد و در خانهى علىّ بن ابى طالب سقوط كرد.
پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به على عليه السّلام فرمود: يا علىّ سوگند به كسى كه مرا به نبوّت مبعوث نمود وصى بودن و خلافت و امامت بعد از من بر تو واجب شد.
پس منافقين (عبد اللّه بن أبى و اصحابش) گفتند: محمّد صلّى اللّه عليه و آله در محبّت به پسر عمويش گمراه شد و در اين ساعت جز با هوا و هوس سخن نمى گويد، پس خداى تعالى اين آيه را نازل نمود … تا آخر حديث[1].
[إِذا هَوى] سقوط و غروب كرد، يا بالا رفت و بلند شد، چون در هر دو استعمال مى شود.
[ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ] اى قريش صاحب شما محمّد صلّى اللّه عليه و آله گمراه نشده است.
[وَ ما غَوى] و از طريق حقّ در اعمال و اقوال ظاهرى و در علوم و عقائد باطنى گمراه نشده است.
[وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى] و سخن گفتن او به قرآن يا به ولايت يا به مطلق آنچه سخن مىگويد، يا به احكام شرعى از روى هوا و هوس و بدون امر پروردگار نيست.
[إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى] اين نطق يا قرآن، يا امر ولايت جز وحى چيزى نيست يعنى او از انانيّتش خارج شده، و انانيّت او انانيّت خدا گشته، بنابراين هيچ فعل يا قول يا اخلاق از او نيست جز با وحى از جانب خدا و انانيّت خدا.
[عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى] او را جبرئيل همان فرشته بسيار توانا علم آموخته است.
لفظ «القوى» جمع قوت در مقابل ضعف است، و چون قوّت جبرئيل در همهى آن چيزهايى است كه دارد از انواع ادراكات و تصرّفات لذا لفظ «القوى» به صورت جمع آورد.
[ذُو مِرَّةٍ] داراى متانت در عقل و ثبات در امرش مى باشد، كه صاحب متانت در عقل صاحب ثبات در امر نيز مى شود و لذا وارد شده است كه: هيچ نبىّ مبعوث نشد مگر آنكه داراى عقل و ثبات رأى و مزاج معتدل بوده است.
[فَاسْتَوى] بر صورت حقيقى كه خداوند او را بر آن صورت خلق كرده استوار گشت و ظاهر شد.
بعضى گفته اند، هيچ يك از پيامبران جبرئيل را در صورت اصلى نديده اند جز نبىّ ما محمّد صلّى اللّه عليه و آله، كه او دو بار جبرئيل را بر صورت حقيقى خويش ديد، يك مرتبه در آسمان، و يك مرتبه در زمين.
بعضى گفتهاند: جبرئيل بر جميع آنچه كه در زمين است، يا بر جميع آنچه كه خداوند به آن امر كرده استيلا پيدا كرد.
بعضى گفته اند، معناى آيه اين است كه محمّد در كارش استقامت پيدا كرد و متمكّن شد و بنا بر هر تفسير لفظ «فاء» درست و به جاست.
بعضى گفته اند: جبرئيل در صورت آدميان به حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىرسيد، پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از او خواست خود را بر همان صورت اصلى خويش نشان دهد، جبرئيل خودش را دو بار نشان داد، يك بار در زمين و يك بار در آسمان.
امّا در زمين پس محمّد صلّى اللّه عليه و آله در حرا بود كه جبرئيل بر او ظاهر شد از جانب مشرق و افق را تا مغرب گرفت.
پس نبىّ صلّى اللّه عليه و آله بى هوش بر زمين افتاد، آنگاه جبرئيل در صورت آدميان نازل شد و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در بغل گرفت.
[وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى] و آن رسول در افق اعلاى كمال بود؛ كه آن افق عالم معقولى است كه عالم جبروت از جهت لاهوت است و جبرئيل هنگام نزول از افق مشرق نازل مىشد كه آن بالاتر از افق مغرب است.
يا مقصود اين است كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله هنگام نزول وحى و تعليم در افق بالاتر بود، يعنى افق عالم عقول تا لاهوت، يا عالم نفوس تا عقول، يا عالم مثال تا نفوس يا افق عالم طبع تا عالم مثال، كه به رسول صلّى اللّه عليه و آله در جميع اين افقها وحى مىشد.
[ثُمَّ دَنا] سپس جبرئيل از افق أعلى به محمّد صلّى اللّه عليه و آله نزديك شد.
[فَتَدَلَّى] در حالى كه در هوا معلّق و آويزان شده بود، يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله از افق اعلى به خدا نزديك شد، پس از انانيّتش بيرون آمد و زير عرش معلّق شد و براى او مقام و مكان و انانيّتى كه قابل اعتماد باشد باقى نماند، پس آويزان و معلّق گشت بدون آنكه ذاتى در بين باشد.
و لفظ «فتدلّى» «فتدانى» خوانده شده است.
و از امام كاظم عليه السّلام درباره آيه: دَنا فَتَدَلَّى سؤال شد؟ فرمود:
اين لفظ لغتى است در قريش كه هرگاه كسى از آنان مىخواست بگويد:
شنيدم، مىگفت: «تدلّيت» و تدلّى يعنى فهميدن.
[فَكانَ] امتداد دو مسافت بين محمّد صلّى اللّه عليه و آله و جبرئيل.
[قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى] بدان نزديكى كه به اندازهى دو كمان يا كمتر، يعنى بلكه كمتر.
و «قاب قوس» بين قبضهى، گوشه و سر كمان است و هر قوس داراى دو قاب است و لذا گفته شده: در اين جمله قلب شده و اصل آن «قابى قوس» بوده، ولى مطلب مبنى بر قلب نيست، چون مقصود اين نيست كه فاصلهى بين آن دو به مقدار دو قاب يك كمان بود، بلكه مقصود اين است كه فاصلهى بين آن دو مقدار يك قاب از كمان است اگر كمان تا شود و صورت دايره به خود گيرد، نه وقتى كه مستقيم باشد، زيرا قوس قطعه اى از دايره به خود گيرد، نه وقتى كه مستقيم باشد، زيرا قوس قطعهاى از دايره است، و هر كمان آنگاه كه دولا مى شود داراى دو قوس مى گردد كه بين قبضهى آن و سر هر طرف پديد مى آيد.
از امام صادق عليه السّلام سؤال شد: چند مرتبه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به معراج برده شد؟ فرمود: دو بار، در يك جايى جبرئيل او را نگه داشت، و عرض كرد: يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله در همانجا توقّف كن، تو در جايى ايستادى كه هيچ ملايكه و پيامبرى هرگز در آنجا نايستاده است، به درستى كه پروردگار تو نماز مىخواند، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود، يا جبرئيل چگونه نماز مىخواند؟ عرض كرد: مىگويد: «سبّوح قدّوس من پروردگار ملايكه و روح هستم، رحمت من بر غضبم پيشى گرفته» پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد: بار الها عفو تو، عفو تو.
امام صادق عليه السّلام فرمود: مطلب همان طور بود كه خداوند فرموده است: قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى از حضرت پرسيده شد: «قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى» چيست؟ فرمود: آنجا كه قوس تا مىشود و بر مىگردد و تا سرش.
فرمود: بين آن دو حجابى بود كه مىدرخشيد و به او اعلام نكرد جز آنكه گفت: زبرجد، پس در مانند سوراخ سوزن نگاه كرد إلى ما شاء اللّه از نور عظمت ديد، پس خداى تعالى فرمود: يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد: لبّيك ربّى، خدا فرمود، بعد از تو چه كسى براى امّت تو است؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد: خدا داناتر است. خداى تعالى فرمود:
علىّ بن ابى طالب امير المؤمنين و سيّد المؤمنين و قائد الغرّ المحجّلين.
سپس امام صادق عليه السّلام فرمود: به خدا سوگند ولايت على بن ابى طالب عليه السّلام از زمين نيامده است، و ليكن از آسمان آمده به طور شفاهى.
در تفسير صافى گفته: در تعبير از اين معنا به اين عبارت اشارهى لطيفى است كه سيركنندهى به اين سير از جانب خدا نازل شده و به سوى او صعود كرده است و حركت صعودى به صورت انعطافى بوده و حركت بر خود مسافت نزولى واقع نشده، بلكه بر مسافت ديگرى واقع شده، چنانچه در محلّ خود محقّق شده، پس سير رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از خدا و به سوى خدا و در خدا و به سبب خدا و با خداى تعالى بوده است.
[فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى] و آنچه را كه بايد بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وحى شود وحى شد.
موضوع وحى را به صورت مبهم گذاشت تا تفخيم و بزرگ شمردن آن مورد توجّه قرار گيرد و در آخر سورهى بقره گذشت كه در جملهى چيزهايى كه به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وحى شد اين آيه بود: لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ و اين آيه بر تمام انبيا از زمان آدم عليه السّلام عرضه شده تا آنكه خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را مبعوث نموده، آيه را بر امّتها عرضه كرد به جهت سنگينى آن از پذيرفتن آن خوددارى كردند، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن را قبول كرد و بر امّتش عرضه نمود و آن را قبول كردند.
و در آخر سورهى بقره بيان اين آيه گذشت و نيز گفتيم كه اين آيه منافات ندارد با آنچه كه وارد شده مبنى بر اينكه خداوند بندگان را بر خطورات ذهنى، وسوسه ها، عزم و ارادهى گناهان مؤاخذه نمى كند.
[ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى] آنچه ديد (در عالم غيب) دلش هم حقيقت يافت كذب و خيال نپنداشت.
لفظ «كذب» با تخفيف ذال و تشديد آن خوانده شده است. فؤاد و قلب محمّد صلّى اللّه عليه و آله و اضافه به محمّد صلّى اللّه عليه و آله نكرد تا موهم اين باشد كه دلى غير از دل محمّد وجود ندارد، و اينكه مطلق منصرف به او مى باشد.
در بعضى از اخبار آمده: محمّد صلّى اللّه عليه و آله پروردگارش را با دلش ديد نه با چشمش.
و در بعضى از اخبار دارد: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از آيات بزرگ پروردگارش و آيات خدا و نشانه هاى الهى را ديد، نه خدا را.
يا خلافت على عليه السّلام را ديد، على عليه السّلام بزرگترين آيات و نشانه هاى خدا است، يا جبرئيل در صورت اصلىاش ديد، كه كسى اين چنين او را نديده است[2].
[أَ فَتُمارُونَهُ] آيا با او مجادله مى كنيد؟ و «أ فتمرونه» از «مرى» خوانده شده، يعنى آيا در احتجاج و جدل بر او غلبه مى كنيد؟ و او را انكار مى كنيد؟
چه اينان در خلافت على عليه السّلام با او مجادله مى كردند.
[عَلى ما يَرى] بر آنچه رسول (در شب معراج) مشاهده كرد.
موافقتر به عبارتهاى قبلى اين بود كه بگويد: «على ما رأى» ولى آن را با مضارع ادا كرد تا اشعار به استمرار رؤيت داشته باشد چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چنين بود كه هر وقت به قلب خويش نظر مىانداخت خلافت على عليه السّلام و ولايت او را پس از خودش مىديد.
از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در مورد اين وحى سؤال شد، فرمود: به من وحى شد كه على عليه السّلام سيّد المؤمنين، امام المتّقين، قائد الغرّ المحجّلين است در ميان سخنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله داخل شدند و گفتند: آيا اين سخن از جانب خداست يا از جانب رسولش؟ پس خداى تعالى به رسولش فرمود:
به آنان بگو: ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى سپس در جواب آنان فرمود: أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به آنان فرمود: من به بالاتر از اين مأمور شده ام، مأمور شده ام كه او را براى مردم نصب كنم، و بگويم: او ولىّ شما بعد از من است و او به منزلهى كشتى در روز غرق است، هر كس داخل آن شود نجات پيدا مىكند و هر كس از آن خارج شود غرق مىشود.
[وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى] و در يك نزول ديگر از عرش ربّ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله جبرئيل را ديد، يا مقصود اين است كه يك بار ديگر او را ديد بدون آنكه نزول در آن اعتبار شده باشد، چه لفظ «نزلة» در معنى يكبار استعمال مى شود بدون آنكه معنى مادّهى آن در نظر گرفته شود.
[عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى] و آن نزد سدرهى كه در آخر مقامات امكان واقع شده است بود و ناميدن درخت نور كه در آخر مقامات قرار گرفته به «سدره» بدان جهت است كه در آن مقام جز حيرت، ترس و دهشت چيزى نيست، و «سادر» كسى است كه متحيّر باشد و آن درختى است در طرف راست عرش بالاى آسمان هفتم، كه علم هر ملايكه به آن منتهى مىشود، اعمال خلايق از اولين و آخرين به آنجا منتهى مى شود و ارواحى كه بالا مى روند به آنجا منتهى مى شوند و كسى كه مقيّد به قيود حدود باشد از آنجا فراتر نمىرود.
و لذا جبرئيل در آن مقام گفت: اگر يك سر انگشت نزديكتر مى رفتم مى سوختم و آن درخت طوبى است و آن درخت نبوّت است، چنانچه بالاى آن درخت ولايت است.
[عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى] در آنجا بهشتى است كه ممكن از آن فراتر نمى رود، بر خلاف ساير بهشتها كه آنها عبورگاه است و براى بعضى از نفوس مأوى و مسكن نيست اگرچه براى بعضى چنين باشد.
[إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى] چون سدره مى پوشاند آنچه را كه احدى از آن آگه نيست.
لفظ «ما» در امثال اين كلمه براى بزرگنمايى است.
بعضى گفتهاند: ملايكه سدره را مىپوشانند مانند كلاغها وبعضى گفتهاند: نور و بها آن را مى پوشاند.
بعضى گفتهاند: فرشهايى از طلا و بعضى گفتهاند: وقتى حجاب بين او، و بين رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برداشته شد نور او سدره را پوشانيد.
[ما زاغَ الْبَصَرُ] چشم محمّد صلّى اللّه عليه و آله خطا نكرد تا نتواند واقع را ببيند، يعنى چشم محمّد هنگامى كه نزد سدره بود و آن را ديد خطا نكرد.
[وَ ما طَغى] از حدّ اعتدال در ديدن فراتر نرفت تا خطا در ديد داشته باشد.
[لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى] و محقّقا آيات بزرگ پروردگارش را ديد.
مانند سدرة المنتهى و صورت اصلى جبرئيل. بعضى گفته اند:
كلامى شنيد كه اگر خدا او را تقويت نكرده بود طاقت شنيدن نمى آورد.
بعضى گفتهاند: رفرف سبزى را ديد كه افق را پوشانده بود، بعضى گفته اند: پروردگارش را با قلبش ديد، بعضى گفته اند: علىّ عليه السّلام را ديد كه آن آيت كبرى و نشانهى بزرگى است كه از آن بزرگتر نيست.
از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه فرمود: يا علىّ عليه السّلام خداوند تو را با من در هفت جا شاهد و حاضر قرار داد، كه شب معراج يكى از آنهاست.
آيات 19- 28
[سوره النجم (53): آيات 19 تا 28]
أَ فَرَأَيْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّى (19) وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى (20) أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى (21) تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى (22) إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى (23)
أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّى (24) فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولى (25) وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاَّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى (26) إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى (27) وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً (28)
ترجمه:
(53/ 28- 19)
آيا شما لات و عزّى را نگريسته ايد.
و آن ديگرى منات را كه سومين است.
آيا براى شما پسر و براى او [خداوند] دختر است؟
در اين صورت اين تقسيم بندى ناعادلانه اى است.
آنها چيزى جز نامهايى كه شما و پدرانتان ناميدهايد، نيست، [و] خداوند بدان حجّتى فرونفرستاده است؛ جز از پندار و خواستهى دلها پيروى نمى كنند؛ حال آنكه به راستى براى آنان از سوى پروردگارشان هدايت آمده است.
يا مگر انسان راست هر چه آرزو كند؟
آرى انجام و آغاز، خداوند راست.
و چه بسيار فرشته در آسمانها كه شفاعت آنان سودى ندارد، مگر پس از آنكه خداوند براى كسى كه بخواهد و بپسندد، اجازه دهد.
بىايمانان به آخرتند كه فرشتگان را مادينه مى نامند.
و ايشان را به آن علمى نيست، جز از پندار پيروى نمىكنند و بى گمان پندار چيزى از حقيقت را به بار نمى آورد.
تفسير
[أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى] آيا دو بت بزرگ لات و عزّى را ديديد و منات سومين بت ديگر را دانستيد بى نفع و ضرر است.
يعنى به ما از اين خدايان خبر دهيد آيا قادرند به شما ضرر برسانند يا نفع؟ يا آن خدايان دختران خدا هستند؟
بعضى گفته اند: مشركين گمان كردند كه ملايكه دختران خدا هستند و بتهايشان را به صورتهاى آنها ساختند.
و آن بتها را پرستيدند و براى آنها نامهايى از اسماى خدا مشتق نمودند، و گفتند: لات از خداست، و عزّى از عزيز است و بعضى گفتهاند: لفظ «تاء» در «اللّات» اصلى است و «اللّاتّ» با تشديد تاء خوانده شده است.
برخى گفته اند: لات بتى بود كه آن را به صورت مردى تراشيده و ساخته بودند كه سويق درست مى كرد و حاجى ها را اطعام مى نمود.
و بعضى گفته اند: لات بت ثقيف بود، و عزّى نيز بت است و بعضى گفته اند: آن درختى بود كه غطفان آن را عبادت مى كردند، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خالد بن وليد را فرستاد و آن را قطع كرد و منات بتى بود در «قديد» بين مكّه و مدينه.
بعضى گفته اند: هر سه بت در كعبه بود و مشركين آنها را عبادت مى كردند و لفظ «الثالثة» نعمت و صفت «منات» است و همچنين است لفظ «الأخرى» و هر دو لفظ نعت بيانى بودند.
[أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى] آيا براى خودتان پسر مىخواهيد و براى خدا دختر؟! و اين گونه تقسيم خود جور و ستم است.
برخى گفته اند: لفظ «ضيزى» بر وزن «فعلى» مضموم الفاء است اعمّ از آنكه واوى قرار داده شود يا يائى، چون وصف بر وزن «فعلى»مكسور الفاء وجود ندارد، با همزه از «ضازه» خوانده شده، يعنى به او ظلم و ستم كرد.
[إِنْ هِيَ] اين بتها.
[إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ] جز اسمهايى كه شما و پدرانتان اين گونه نام نهادهايد نيستند و خدا با آنها تسلّط و چيرگى خاصى نفرستاده است.
اين آيه با تفاوت اندك در الفاظ در سورهى اعراف گذشت و تحقيق مطلب در آنجا و در سورهى بقره در تفسير قول خدا: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها گذشت.
[إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ] در قرار دادن اين اسما كه هيچ حكمى ندارند تا چه رسد به اينكه از مسمّيات باشند معبودها و نظر كردن و سجده كردن بر آنها جز حدس و گمان را پيروى نمىكنند، لفظ «تتّبعون» به صورت خطاب و غيبت خوانده شده است.
[وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ] و هواى نفس فاسد خود را در بتپرستى پيروى نمىكنيد! اين جمله عطف بر «الظنّ» است و ممكن است لفظ «ما» نافيه يا استفهاميّه باشد.
[وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى] چيزى كه وسيلهى هدايت و يقين بود از پروردگارشان آمد و آنها از آن اعراض كردند، و از چيزى كه موجب گمان و گمراهى بود پيروى نمودند.
مقصود از «الهدى» رسول و كتاب و شريعت او مى باشد.
[أَمْ لِلْإِنْسانِ ما تَمَنَّى] آيا براى انسان هر چه آرزو كند حاصل مىشود؟ (هرگز نمىشود) مانند حال خوب در دنيا، و حسن عاقبت و سر انجام در آخرت، يا شفاعت بتها در آخرت. چه دليلى بر حصول آرزوها ندارند جز آنكه فقط آرزوها بكنند، و چنين نيست كه هر چه آرزو كنند حاصل شود.
[فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولى] در صورتى كه دنيا و آخرت همه ملك خداست.
لفظ «فاء» براى سببيّت است، يعنى اگر آخرت و دنيا براى خداست پس آنچه را كه انسان آرزو كند حاصل نمىشود، بلكه آنچه از خدا مى خواهد محقّق مى شود.
[وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً] چه بسيار فرشتگان كه در آسمانها و زمين هستند كه شفاعتشان چيزى از نياز يا عذاب خدا را (در بى نيازى) كفاف نمى دهد.
[إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ] مگر پس از آنكه خداوند اجازهى شفاعت به آنها بدهد.
[لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى] اجازهى شفاعت هم به كسى مىدهد كه بخواهد و راضى باشد.
و چنين كسى نيست جز آنكه تولّاى على عليه السّلام را داشته باشد، چون چيزى كه موجب رضايت الهى است همان سوى خوش ولايت است، پس آنان چرا ملايكه را عبادت مىكنند.
نه خدا را و ملايكه را چيزى مىنامند كه خدا به آن راضى نيست.
[إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى] آنان كه به آخرت ايمان ندارند مى گويند: ملايكه دختران خدا هستند.
[وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ] آنان علمى ندارند و از گمان پيروى مى كنند.
اوّلا آنان را ذمّ نمود كه چگونه خود كه پسر را شريف و اولاد و دختر را پست مى شمرند، به خدا دختر نسبت مى دهند؟! و ثانيا عدم علم را نكوهيد.
ثالثا پيروى از ظنّ و گمان را ناشايست دانست.
[وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً] و ظن و گمان هم در فهم حقّ و حقيقت هيچ سودى ندارد.
لفظ «حقّ» در اينجا تفسير به علم شده و ممكن است مقصود نفس الأمر، يا مشيّت، يا حقّ اوّل تعالى باشد، و لفظ «شيئا» مفعول مطلق، يا مفعول به، و لفظ «من الحقّ» حال از آن است.
آيات 29- 35
[سوره النجم (53): آيات 29 تا 35]
فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا (29) ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى (30) وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى (31) الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى (32) أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى (33)
وَ أَعْطى قَلِيلاً وَ أَكْدى (34) أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرى (35)
ترجمه:
(53/ 35- 29)
پس، از كسى كه از ياد ما دل مىگرداند و جز زندگانى دنيا را نمى خواهد، روى بگردان.
اين منتهاى علمشان است؛ بى گمان پروردگارت آگاهتر است كه چه كسانى از راه او به دور افتاده اند و همو به كسى كه راه يافته است، آگاهتر است.
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است خداوند راست، تا سر انجام بدكرداران را بر وفق كار و كردارشان جزا دهد و نيكوكرداران را به پاداش نيكو [بهشت] جزا دهد.
كسانى كه از گناهان كبيره و ناشايستيها پرهيز مى كنند، مگر صغيره؛ بى گمان پروردگارت گسترده آمرزش است، او آنگاه كه شما را از زمين پديد آورد و آنگاه كه جنينهاى در شكمهاى مادرانتان بوديد، به شما آگاهتر است. پس خودتان را پاكدامن مشمريد، او به آنكه [از ناپسند] مى پرهيزد، آگاهتر است.
آيا كسى را كه روى گردان شد نگريسته اى.
و اندكى بخشيد و باز ايستاد.
آيا نزد او علم غيب است كه او [حقايق را] مى بيند؟
تفسير
[فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا] تو هم اى رسول از هر كس كه از ياد ما رو گردانيد به كلّى اعراض كن.
وقتى حال مشركين را ذكر كرد، و آنكه آنان از يقين اعراض كردند، ظنّ و تخمين را دست آويز خود ساختند، فرمود: حال كه آنها اين چنين هستند و توجّه به تو و به آنچه كه به وسيله آن يقين حاصل مى شود ننمودند و به علىّ عليه السّلام توجّه نكردند كه توجّه به علىّ موجب يقين مى شود- پس از مجادلهى با آنان و خير خواهى و ياد آورى آنان اعراض كن و روى بگردان، يا از مكافات و مجازات آنها بر كارهاى بدشان اعراض كن.
و مقصود از ذكر چيزى است كه به وسيلهى آن خداوند بندگان را ياد مىكند، آن عقل و قلب است و همان طريق عقل و قرآن و رسول و صاحب ولايت و همهى آيات آفاقى و انفسى است.
يا مقصود چيزى است كه بندگان به وسيلهى آن خدا را ياد مى كنند، آن عبادت از همين چيزهايى كه ذكر شد به اضافهى ذكرهاى لسانى و قلبى ولى مقصود اعراض از كسى است كه منكر ولايت شده كه او مستحقّ اعراض است خواه رسالت را قبول كرده باشد يا نه.
[وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا] و جز زندگانى دنيا را نخواست و چنين شخصى كه از قلب و صاحبش اعراض كرده ديگر از همهى افعال و اقوال و علومش جز بهره بردن در جهت زندگى دنيا قصدى ندارد.
كه اگر نماز مى خواند يا روزه مىگيرد، بدان جهت است كه حادثه اى پيش نيايد كه به زندگى دنيوى او ضرر بزند.
و اگر علم و يقينى براى او حاصل شود، علمش جز به سوى دنيا روى ندارد، بنابراين علم او جهل مشابه علم خواهد بود.
[ذلِكَ] اين حيات دنيا، يا طلب حيات دنيا.
[مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ] كه محلّ بلوغ آنها، يا بلوغ آنها از علم است، چيزى نيست كه سزاوار آخرت باشد.
[إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى] و پروردگار داناتر به گمراه و راه يافته است.
اين عبارت جواب سؤال و در مقام تعليل قول خدا: «أعرض»است.
[وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ] براى خداست آسمانها و زمين و آنچه كه در آن دومى باشد؛ چنانچه بارها گذشته است.
[لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا] كه بدكاران را به كيفر مىرساند.
اين جمله علّت غايى براى «أعرض» است، يعنى مادام كه تو بر آنها روى مىآورى خداوند هيچ يك از آنها را عذاب نمىكند، تو از آنها اعراض كن تا خداوند مجازات بدكاران را بدهد.
[بِما عَمِلُوا] و ممكن است جملهى لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا غايت قول خدا: هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ باشد، يا علّت اثبات قول خدا: هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ باشد، يعنى گفتيم كه خداوند داناتر است، بدان علّت است كه تو مىبينى كه خداوند بدكاران را مجازات مىكند.
يا غايت قول خدا: لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ يا علّت اثبات آن است.
[وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى] و خدا هر كار زيبايى كه كنيد بهترينش كه خصلت زيبا، يا عاقبت، يا نعمت زيبا باشد پاداشتان مىدهد.
[الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ] آنان كه از گناهان بزرگ و اعمال زشت دورى كنند.
صفت يا بدل از «الَّذِينَ أَحْسَنُوا» يا خبر مبتداى محذوف، يا مبتداست و خبر آن جملهى: إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ به تقدير ضمير عايد است، يا به قرينهى إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ خبر محذوف است، يعنى «مغفور لهم» و در اين صورت قول خدا: إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ تعليل آن است.
بيان گناهان كبيره و صغيره در سورهى نساء در تفسير قول خدا:
إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ گذشت.
[وَ الْفَواحِشَ] لفظ «الفواحش» عطف بر «كَبائِرَ الْإِثْمِ» يا بر «الإثم» است، و فاحشه بدترين گناهها يا زناست.
[إِلَّا اللَّمَمَ] «لمم» با حركت عبارت از گناهان كوچك است كه انسان را از مقامش پائين مىآورد، در حالى كه مقام او مقام آن گناهان كوچك نمى باشد.
در بيان گناهان كبيره گذشت كه وقتى انسان در راه نفس متمكّن نباشد هر گناهى كه از او صادر شود گناه صغيره است، و مقام انسان مقام آن گناه صغيره نمى باشد.
[إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ] كه مغفرت پروردگار بسيار وسيع است و خداوند به حال شما بندگان آگاهتر است.
جواب سؤال مقدّر در مقام تعليل قول خداى تعالى لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا مىباشد.
[إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ] زيرا او شما را از خاك زمين آفريده.
تعليل قول خدا: أَعْلَمُ بِكُمْ يا ظرف آنست يعنى اگر خداوند در وقت ايجاد و انشاى شما از زمين به حال شما داناترست.
پس چگونه حال شما را در هنگام زندگى دنيوى يا هنگام برانگيختن و بعث نمىداند؟! [وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى] و هنگامى كه در رحم مادر جنين بوديد ياد آريد و خودستايى مكنيد او كه آفريننده است به حال هر كه متقى است از شما داناترست.
يعنى نزد خدا و رسولش پاكى نفس خود را اظهار نكنيد و آن را مدح ننماييد كه او به حال شما داناتر از خود شماست، بلكه از خشم خدا بترسيد، يا از شرك پرهيز نماييد، يا از شرك به ولايت نزد نفسهايتان پرهيز كنيد و تقواى خويش را اظهار ننماييد كه خداوند به تقواى شما داناتر است.
[أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى وَ أَعْطى قَلِيلًا] آيا آن مرد را ديدى كه از پذيرفتن حقّ برگشت؟ در مجمع گفته شده است: اين هفت آيه از قول خدا: «أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي … تا هفت آيه بعد» دربارهى عثمان بن عفّان نازل شده، عثمان صدقه مىداد و مالش را انفاق مىكرد، پس برادر رضاعى او عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح گفت: اين چه كارى است كه انجام مىدهى؟ نزديك است چيزى براى تو باقى نماند.
عثمان گفت: تو شتر خود را با كجاوه آن به من بده من همهى گناهان تو را متحمّل مىشوم و بر عهده مىگيرم، عثمان ناقه را به او داد و بر آن شاهد گرفت و ديگر از صدقه دادن امساك كرد.
پس اين آيه: أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى نازل شد، يعنى در روز احد هنگامى كه مركز جنگ را ترك كرد، اندكى عطا كرد و سپس نفقه را قطع نمود … تا قول خدا: وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى و عثمان با شنيدن آيه به حالت قبلى برگشت.
بعضى گفتهاند: دربارهى وليد بن مغيره نازل شده و نظير آنچه كه دربارهى عثمان نقل شد دربارهى او نيز نقل شده است.
بعضى گفته اند: دربارهى عاص بن وائل سهمى نازل شده است.
و بعضى گفتهاند: دربارهى مردى نازل شده كه گفت: مرا مجهّز كنيد تا به سوى اين مرد خارج شوم، مقصودش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بود، مجهّز شد و بيرون رفت، مردى از كفّار او را ديد و به او مانند آنچه كه به عثمان گفته شده بود گفت.
بعضى گفتهاند: دربارهى ابو جهل نازل شده، كه گفت: به خدا سوگند محمّد صلّى اللّه عليه و آله به ما امر نمىكند مگر به مكارم اخلاق و اين معناى قول خداست: أَعْطى قَلِيلًا. [وَ أَكْدى] بخل نمود، يا خيرش اندك شد، يا عطايش را كم كرد.
[أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرى] آيا او علم غيب دارد و با بصيرتش مىبيند كه غير او شخص ديگرى متحمّل گناهان او مى شود، يا مى بيند كه او از گناهان پاك شده است، يا مى بيند كه عقوبتى بر او نيست.
آيات 36- 62
[سوره النجم (53): آيات 36 تا 62]
أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِما فِي صُحُفِ مُوسى (36) وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى (37) أَلاَّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى (38) وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى (39) وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى (40)
ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى (41) وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى (42) وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى (43) وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْيا (44) وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى (45)
مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى (46) وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْرى (47) وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى وَ أَقْنى (48) وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى (49) وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عاداً الْأُولى (50)
وَ ثَمُودَ فَما أَبْقى (51) وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى (52) وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوى (53) فَغَشَّاها ما غَشَّى (54) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكَ تَتَمارى (55)
هذا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى (56) أَزِفَتِ الْآزِفَةُ (57) لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ كاشِفَةٌ (58) أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ (59) وَ تَضْحَكُونَ وَ لا تَبْكُونَ (60)
وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ (61) فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا (62)
ترجمه:
(53/ 62- 36)
يا از آنچه در صحيفه هاى موسى است، آگاهش نكرده اند.
و [صحيفه هاى] ابراهيم كه عهد به جاى آورد.
كه هيچ بردارنده اى بار گناه ديگرى را بر ندارد.
و اينكه براى انسان هيچ چيز نيست مگر آنچه كوشيده است.
و حاصل كوشش او زودا كه ديده شود.
سپس پاداش دهند او را به پاداشى هر چه وافى تر.
و اينكه سر انجام [همه كار و همه چيز] با پروردگار توست.
و اوست كه مى خنداند و مى گرياند.
و اوست كه مى ميراند و زنده مى دارد.
و اوست كه زوج نرينه و مادينه را آفريد.
از نطفه اى كه [در رحم] فرومى ريزد.
و اينكه پديد آوردن نشئهى ديگر با اوست.
و اينكه اوست كه بى نياز كند و سرمايه دهد.
و اوست كه پروردگار شعرى است.
و اوست كه عاد نخستين را نابود كرد.
و ثمود را نيز، باقى نگذاشت.
و نيز پيش از آن قوم نوح را؛ كه ايشان ستمكارتر و سركشتر بودند.
و سرزمين نگون سار را واژگون كرد.
و آن را چنانكه بايد، پوشيده داشت.
پس به كداميك از نعمتهاى پروردگارت شك و شبه دارى؟
اين [نيز] هشداردهنده اى از هشدار نعمتهاى پروردگارت شك و شبهه دارى؟ اين [نيز] هشداردهنده اى از هشدار دهندگان نخستين است.
[قيامت] فرارسنده، فرا رسيد.
جز خداوند، براى آن آشكار كننده اى نيست.
پس آيا از اين سخن عجب مى كنيد؟
و مى خنديد و نمى گرييد؟
و شماييد كه غفلت زده ايد.
پس براى خداوند سجده بريد و پرستش كنيد.
تفسير
[أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِما فِي صُحُفِ مُوسى وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى] يا كه آگه نشد به آنچه راجع (به مجازات) در تورات موسى بن عمران عليه السّلام است و همه در صحف ابراهيم خليل عليه السّلام وفادار.
لفظ «وفّى» مبالغه در وفاء و ايفاء است و معناى آن اين است كه در وفاء به عهد خدا كه از او گرفته شده به آخر رسيده و مبالغه نموده است، و مقدّم انداختن موسى عليه السّلام بدان جهت است كه موسى به مخاطبين و كسانى كه مورد عتاب و سرزنش قرار گرفتهاند نزديكتر است، و از سوى ديگر صحف او مشهورتر و روشنتر است.
[أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى] كه هيچ كس بار گناه ديگرى را بدوش نخواهد گرفت.
[وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى] و بر انسان نيست مگر آنكه سعى و جديّت كرده است، لفظ «ما» مصدريّه يا موصوله، يا موصوفه است، و آنچه كه وارد شده مبنى بر انتفاع اموات از صدقات و خيرات به وسيلهى زندگان از قبيل بهره بردن از كوشش و سعى غير نيست، بلكه از آن جهت است كه محبّت مردگان بهوسيله سعى و كوشش خودشان در دنيا در قلوب زندگان داخل شده است.
[وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى ثُمَّ يُجْزاهُ] و به سعى و كوششكننده جزاى سعى و كوشش داده مىشود.
[الْجَزاءَ الْأَوْفى وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى] آخر همه و آخر عملهايشان به پروردگار تو بر مىگردد. و خود او جزاى اوفى و كاملتررا مىدهد، پس چرا غير خدا را عبادت مىكنند.
[وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى] كه خداوند خوشحال مىكند و اندوهناك مىگرداند، يا خداى تعالى آسمان را به جهت برداشتن ابرها خوشحال و به وسيلهى باران گريان مىسازد.
[وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْيا وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى] و هم او مى ميراند و زنده مى گرداند، و او نر و ماده را آفريد.
[مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى] از نطفه چون منى مىشود، كه خون منى شود، يا آنگاه كه منى بر رحم وارد شود.
[وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْرى وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى وَ أَقْنى] و آفرينش جهان واپسين از اوست و آنها را به وسيلهى اموال بى نياز مى كند، و آنها را با اصول اموال و متاعها دارا و ثروتمند مى نمايد.
و بعضى گفته اند: «أقنى» به معناى «خدمت كرد» مى باشد، بعضى گفته اند: به معناى «راضى كرد» مى باشد.
و برخى گفته اند: معناى آيه اين است كه با كفايت كردن بى نياز نمود و با افزودن و زياده كردن راضى كرد.
و بعضى «أقنى» را به معنى «حرم» دانسته اند.
[وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى] و هم او آفريننده ستاره شعرا است.
لفظ «شعرى» ستارهاى است در آسمان كه قريش و گروهى از عرب آن را عبادت مى كردند.
[وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عاداً الْأُولى وَ ثَمُودَ فَما أَبْقى] و اهم قوم عاد را در اول هلاك كرد و قوم ثمود را هيچ باقى نگذاشت.
[وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ] و قبل از عاد، ثمود و قوم نوح را هلاك نمود.
[إِنَّهُمْ كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغى وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوى] چه آنها ستمكارتر و سركشتر بودند، و مقصود از «مؤتفكه» قريه هاى قوم لوط است كه بر اهلش خراب و واژگون شد.
[فَغَشَّاها ما غَشَّى] و آنها را با عذاب پوشانيد، پس چرا اينان به غير خدا نظر مى كنند، و از غير او استمداد مى نمايند، و عبادت غير او مى كنند، يا پيروى از غير او مى كنند.
[فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكَ تَتَمارى] پس (اى بشر) به كدام از نعمتهاى پروردگارت جدال و انكار خواهى كرد.
خطاب عام يا مخصوص به محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، به تو مى گويم و مقصودم همسايه است مى باشد.
يعنى همهى اين نعمتها و نقمتها كه ذكر شد از نعمتهاى پروردگار تو است، زيرا اين نقمتها و هلاك كردن ها نيز نعمت است براى كسانى كه بعد از پيشينيان آمده اند.
چه امّت موجود از گذشتگان و نقمتهايشان پند و عبرت مى گيرند.
پس در كدام يك از نعمتهاى پروردگارت شكّ مىكنى؟ يا به سبب كدام يك از نعمتها مجادله مىكنى؟ و لفظ «آلاء» جمع «الالى» با فتح همزه و كسرهى آن و سكون لام، يا جمع «الالو» با كسرهى همزه و سكون لام مى باشد.
[هذا] محمّد صلّى اللّه عليه و آله.
[نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى] مانند رسولان پيشين ترسانندهى خلق (از قهر خدا) است.
از اين آيه از امام صادق عليه السّلام سؤال شد، فرمود: خداى تعالى وقتى در عالم ذرّ اوّل خلق را آفريد آنها را در جلوى خود به صورت صفوف منظّم بر پا نمود و محمّد صلّى اللّه عليه و آله را مبعوث نمود كه آنها را به سوى خدا دعوت كند كه قومى به او ايمان آوردند، و گروهى انكار كردند، پس خداى تعالى فرمود: هذا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى اين محمّد صلّى اللّه عليه و آله است كه خلق را در عالم ذرّ اوّل به سوى خدا فرا خواند.
[أَزِفَتِ الْآزِفَةُ] روز قيامت بسيار نزديك شده است لفظ «الآزفة» از نامهاى قيامت است، كه اطلاق آن بر قيامت غالب شده است.
لفظ «تاء» بدان جهت است كه لفظ «قيامت» مؤنّث است يا به جهت نقل است.
يا لفظ «الآزفة» مصدر است، مانند «الكاشفة» و «العافية» و نزديكى قيامت براى اين است كه قيامت در عرض زمان نيست تا قرب آن قرب زمانى باشد، بلكه قيامت در طول زمان و به منزلهى روح براى زمانها است، و همان طور كه روح هر چيزى نزديكتر از خود آن چيز به آن است روح زمان نزديكتر از تمام زمانيّات به زمان است.
[لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ كاشِفَةٌ] غير از خدا ظاهر كنندهاى ندارد، يا لفظ «الكاشفة» مصدر است (يعنى غير از خدا موضوع مورد كشفى نيست) [أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ] آيا از اين سخن (كافران) تعجّب مىكنيد آيا حديث آزفه، يا نزديك بودن قيامت يا قرآن، يا آنچه كه از اخبار گذشت، چنانچه از امام صادق عليه السّلام وارد شده- به گفت وانكارى مى آييد.
61 [وَ تَضْحَكُونَ وَ لا تَبْكُونَ وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ] و بر آن بر مى خندند و (به روزگار سخت خود) نمى گريند اى بشر نادان شما سخت غافليد.
سمد سمودا يعنى سرش را به جهت تكبّر بالا برد، و «سمد الإيل» يعنى در سير جدّى شد، «سمد» يعنى كار را انجام و متحيّر ايستاد.
[فَاسْجُدُوا لِلَّهِ] آنگاه كه قيامت نزديك شد پس براى خدا سجده كنيد.
[وَ اعْبُدُوا] عبادت خدا كنيد تا هنگام ورود بر او انس بگيريد و وحشت نكنيد.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج13، ص: 463
[1] تفسير نور الثقلين ج 5 ص 145
[2] مجمع البيان- نور الثقلين ج 5 ص 153