كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه 57-61
النوبة الاولى
قول تعالى-: وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ- و سايه كرديم بر شما ميغ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ فرو فرستاديم بر شما از ميغ الْمَنَّ وَ السَّلْوى ترنجبين و مرغ سلوى: كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ ميخوريد از پاكيها و خوشيهااز آنچه شما را روزى كرديم بى رنج بردن و بى جستن وَ ما ظَلَمُونا و ستم نه بر ما كردند وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ لكن ستم بر خويشتن كردند.
وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا- و گفتيم ايشان را كه در رويد هذِهِ الْقَرْيَةَ درين شهر- بيت المقدس- فَكُلُوا مِنْها ميخوريد از آن حَيْثُ شِئْتُمْ هر جا كه خواهيد رَغَداً آسان و فراخ، وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً و چون در رويد پشت خم داده در رويد، وَ قُولُوا حِطَّةٌ و مىگوييد حطّه حطّه- فرو نه از ما گناهان نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ تا بيامرزيم شما را گناهان شما وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ و ما نيكو كاران را به نيكويى بيفزائيم.
فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا- بدل كردند آن ستمكاران آن سخن كه ايشان را فرموديم قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ بسخنى جز زانك ايشان را گفتند فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فرو فرستاديم بر ايشان كه بر خود ستم كردند رِجْزاً مِنَ السَّماءِ عذابى از آسمان بِما كانُوا يَفْسُقُونَ بآنچه از فرمان بيرون شدند.
وَ إِذِ اسْتَسْقى مُوسى لِقَوْمِهِ- موسى آب خواست قوم خويش را در تيه فَقُلْنَا گفتيم او را اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ عصاى خود بر سنك زن فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ پس از آن بيرون گشاد اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً دوازده چشمه، قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ مردمان همه ميدانستند- هر سبطى آبشخور ايشان كُلُوا وَ اشْرَبُوا ايشان را گفتند ميخوريد و مىآشاميد مِنْ رِزْقِ اللَّهِ از آنچه روزى داد اللَّه شما را بى رنج و بى جستن، وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ و بگزاف و تباهكارى و خود كامى در زمين مرويد.
وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى- موسى را گفتيد لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ شكيبايى نميتوانيم كرد بر يك طعام، فَادْعُ لَنا رَبَّكَ خداوند خود را خوان و از وى خواه يُخْرِجْ لَنا تا بيرون آرد ما را مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ از آنچه زمين روياند از خود مِنْ بَقْلِها از تره آن وَ قِثَّائِها و خيار آن وَ فُومِها و گندم آن وَ عَدَسِها و دانچه آن وَ بَصَلِها و پياز آن، قالَ گفت أَ تَسْتَبْدِلُونَ مى بدل جوييد الَّذِي هُوَ أَدْنى آنچه بدتر است بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ از آن چيزى كه بهست، اهْبِطُوا مِصْراً از آن تيه و بيابان فروشيد در شهر فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ كه شما را دهند آنچه ميخواهيد وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ و بريشان زدند خوارى در دلهاى خلق و سستى در چشمها وَ الْمَسْكَنَةُ و فرومايگى و فروتنى وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ و خويشتن بخشم خدا آوردند و بخشم خدا باز گشتند.
ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ آن بدان بود كه بآيات و سخنان خداوند خويش كافر مىشدند، وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِ و ميكشتند پيغامبران خود را بجور و دليرى نه بحق، ذلِكَ بِما عَصَوْا اين آن بود كه سر كشيدند از پذيرفتن حق وَ كانُوا يَعْتَدُونَ و اندازه مى درگذشتند.
النوبة الثانية
– قوله: وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ- سدى و جماعت مفسران گفتند پس از آنك رب العالمين آن قوم را بپايان طور زنده گردانيد، و توبه ايشان كه گوساله پرستيدند قبول كرد، ايشان را فرمود كه بزمين مقدسه رويد. و ذلك فى قوله تعالى- ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ. و زمين قدس و فلسطين و اريحاست.
گويند اريحا ولايتى است كه در آن هزار پاره ديه است، و در هر دهى هزار پستان،ايشان بفرمان حق آمدند تا بنهر الاردن نزديك اريحا. موسى دوازده مرد ازيشان برگزيد از هر سبطى مردى، و ايشان را باريحا فرستاد تا از آنجا ميوه آرند و استعلام احوال جبّاران كنند. و جباران بقاياء قوم عاد بودند ساكنان زمين قدس، آن دوازده مرد آمدند، و عوج از جباران عمالقه بود بايشان فراز رسيد و همه را زير كش برگرفت با هر چه داشتند، و بنزديك پادشاه ايشان برد گفت- اى ملك عجب نيست اين كه چنين قومى ضعيفان بجنگ ما آمدند! فرماى تا ايشان را همه را در زير پاى آرم و خرد كنم! ملك بفرمود- كه همچنين كن. اما زن وى گفت- كشتن ايشان را روا نيست، باز فرست ايشان را به قوم خويش، تا ايشان را از ما خبر دهند و باز گويند آنچه مىبينند كه ايشان خود از ما بهراسند و با ما نكاوند. پس ايشان را رها كردند تا با قوم خويش آمدند و آنچه ديدند باز گفتند. پس قوم موسى گفتند- يا مُوسى إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها- فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ- يا موسى مادر آن زمين نرويم هرگز تا آن جبّاران در آن زميناند، تو رو با خداوند خويشتن و كشتن كنيد كه ما اينجا نشستگانيم.
در خبر است كه قومى از ياران رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفتند: يا رسول اللَّه لا نقول كما قالت بنو اسرائيل- فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ- و لكن اذهب انت و ربك فقاتلا انا معكم مقاتلون فشتّان ما هما. پس موسى بر ايشان خشم گرفت و ضجر شد از سر ضجرت بريشان دعاء بد كرد. رب العالمين ان زمين بريشان حرام ساخت و گفت حرام كردم بر آن زمين كه ايشان را بيرون گذارد تا چهل سال، و ذلك فى قوله تعالى فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ- مفسران گفتند آن زمين ميان فلسطين و ايله است، دوازده فرسنگ طول آن و شش فرسنگ عرض آن، رب العالمين ايشان را در آن تيه من و سلوى فرستاد وز ابر سايه ساخت. اينست كه ميگويد عز جلاله:
وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ- و چون آفتاب بر آمدى بروز تابستان، اللَّه تعالى ميغ فرستادى بر سر ايشان بسايه و انى، ميغى نم دار خنك تا آن گه كه آفتاب فرو شدى.
ميگويند همان ميغ بود كه روز بدر فرشتگان از آن بزير آمدند نصرت مصطفى را و تقويت لشكر اسلام را. پس چون ايشان را در آن آفتاب گرم سايه حاصل شد گفتند:
يا موسى هذا الظّل قد حصل فاين الطعام؟ سايه نيكوست و جاى خنك اما طعام از كجا آريم درين بيابان؟ فانزل اللَّه عليهم المنّ، خداى عز و جل بريشان منّ فرو فرستاد از ميغ. مجاهد گفت اين- منّ- مانند صمغ بود كه بر درختان افتادى، رنگ رنگ صمغ بود و طعم طعم شهد. سدى گفت عسل بود كه بوقت سحر بر درختان افتادى شعبى گفت اين عسل كه مىبينى جزويست از هفتاد جزو از آن منّ. و ضحاك گفت ترنجبين است. قتاده گفت از وقت صبح تا بر آمدن آفتاب آن من ايشان را بيفتادى مانند برف. وهب گفت نان حوّارى[1] است. زجاج گفت- على الجملة طعامى بود ايشان را بى رنج و بى كدّ. منّ بدان خواند كه اللَّه بريشان منت نهاد بدان. و عن ابى هريرة- اوّله العجوة منّ الجنة و فيها شفاء من السّم و الكمأة و
قال النبي «الكمأة من المن و ماءها شفاء للعين، يعنى سبيلها سبيل المنّ الذى كان يسقط على بنى اسرائيل لانه لم يكن على احد مؤنة فى سقى و لا بدر»
گويند هر شخصى را هر شب يك صاع مىبود. پس گفتند: يا موسى قتلنا هذا بحلاوته، فاطعمنا اللحم- فانزل اللَّه عليهم السّلوى- گوشت خواستند اللَّه تعالى ايشان را كرجفو[2] فرستاد. مقاتل گفت- ابرى بر آمدى و از آن ابر مرغهاى سرخ باريدن گرفتى چندانك ايشان را كفايت بودى، قتاده گفت باد جنوب آوردى آن مرغ سلوى، و روز آدينه دو روزه را مىبرگرفتند كه روز شنبه نيامدى كه ايشان را روز شنبه عبادت بود.
كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ- اى قلنا لهم كلوا، ما ايشان را گفتيم مىخوريد از پاكها و خوشها كه شما را روزى كرديم بى رنج و بى جستن در دنيا و بى تبعات در عقبى، و از آن هيچ ادّخار مكنيد و فردا را هيچ چيز بر ميگيريد، ايشان فرمان نبردند و فردا را بر گرفتند، تا آن بر گرفته ايشان تباه شد و خورنده در آن افتاد. مصطفى ع گفت-
لو لا بنو اسرائيل لم يخنز الطعام و لم يخبث اللحم، و لو لا حواء لم تخن انثى زوجها».
وَ ما ظَلَمُونا- اى نحن اعز من ان نظلم، و اعدل من ان نظلم. ما از آن عزيزتريم كه بر ما ستم كنند و از آن عادلتريم كه خود ستم كنيم. وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ- نه بر ما ستم كردند بآنك فرمان نبردند و ادّخار كردند بل كه بر خود ستم كردند كه از آن روزى بى رنج وهنى بازماندند.
وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ- و گفتيم ايشان را در رويد درين شهر يعنى بيت المقدس. بقول مجاهد و قتاده و ربيع و سدى، اما جماعتى ديگر گفتند از مفسران كه اريحا بود. فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً- و فراخ ميخوريد و بآسانى هر جا كه خواهيد عيش خوش ميكنيد كه شما را در آن حساب و تبعات نيست. و اين آن گه بود كه از تيه بيرون آمدند فرمود ايشان را تا در شهر روند پشت خم داده، چنانك گفت:
ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً يعنى ركعا- و كه در رويد پشت خم داده در رويد و گوئيد- حِطَّةٌ ابن عباس گفت: هو احد ابواب بيت المقدس يدعى باب الحطّة، و كان له سبعة ابواب-» ايشان را گفتند از باب حطّه در رويد. وَ قُولُوا حِطَّةٌ- يعنى حطّ عنا ذنوبنا- فرو نه از ما گناهان ما، رب العالمين ايشان را استغفار فرمود و توبه از گناهان تلقين كرد، گفت از گناهان توبه كنيد و از ما آمرزش خواهيد- نَغْفِرْ لَكُمْ.
نافع «يغفر لكم» بياء مضمومه خواند، و ابن عامر «تغفر» بتاء مضمومه خواند. باقى بنون خوانند. ميگويد شما آمرزش خواهيد تا ما گناهان شما بيامرزيم و نافرمانيها در گذاريم. و قال بعضهم فى قوله تعالى وَ قُولُوا حِطَّةٌ اى نحن نزول تحت امرك و قضائك، منحطّين لامرك، خاضعين غير متكبّرين.
وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ و هر كه در نيكوكارى بيفزايد وى را در نيكويى بيفزائيم، و هر كه در صدق نيت و تعظيم فرمان بيفزايد ويرا در نيكويى پاداش و در بزرگى نواخت بيفزائيم.
فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا- تبديل و تغيير متقارباند- اما تغيير جايى استعمال كنند بر غالب احوال كه صفات چيزى بگردد و اصل آن چيز بر جاى بود، چنان كه آب سرد هم بر جاى گرم شود. و تبديل بيشتر آنجا استعمال كنند كه چيزى از جايى برگيرند و آن را بدل نهند، و زاهدان را كه ابدال گويند از آنست كه قومى ميروند از دنيا و ديگران بجاى ايشان مىنشينند. و گفتهاند از آنست كه احوال بهيمى باحوال ملكى بدل ميكنند. فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ- ميگويد آن ستمكاران بر خويشتن آن سخن كه ايشان را فرموديم بدل كردند نه آن گفتند كه فرموديم بجاى حطّه حنطة گفتند- قتيبى گفت- حطّا سمقاثا[3] گفتند بر طريق استهزاء، و اين كلمه بر لغت ايشان- حنطه حمراء- باشد.
و روايت است از مصطفى ع در تفسير اين آيت كه-ادخلوا الباب الّذى امروا ان يدخلوا فيه سجّدا على استاههم و قالوا حنطة فى شعيرة.
قال اللَّه عز و جل: فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ- چون اين كلمه بگردانيدند و نافرمانى كردند عذابى از آسمان بيامد و دريشان افتاد، و هفتاد هزار ازيشان هلاك شدند. و گفتهاند كه طاعون بگرفت ايشان را، يعنى مرگ ساعتى تا در يك ساعت هفتاد هزار بمردند. رِجْزاً مِنَ السَّماءِ از بهر آن گفت كه عذاب بر دو قسم است- يكى آنك بر دست آدمى رود يا از جهت مخلوقى بود چون هدم و غرق و، حرق و امثال آن، دفع اين عذاب بوجهى از وجوه صورت مىبندد و ممكن ميشود.
و قسمى ديگر عذابى بود آسمانى چون طاعون و صاعقه و مرگ مفاجات و امثال آن، و اين يك قسم آنست كه دفع آن ممكن نشود بقوت آدمى. رب العزة گفت عذاب ايشان از آسمان فرستاديم كه آدمى را بدفع آن هيچ دسترس نيست، آن گه گفت- بِما كانُوا يَفْسُقُونَ اين عذاب بريشان بآن فرستاديم كه از فرمان ما بيرون شدند.
وَ إِذِ اسْتَسْقى مُوسى لِقَوْمِهِ- ابن عباس گفت و قتاده، كه امت موسى آن گه كه در زندان تيه بماندند و تشنه شدند، گفتند- يا موسى من اين الشراب هاهنا و قد عطشنا؟ يا موسى بيابان بى آب است و ما تشنه تدبير چيست؟ فاوحى اللَّه الى موسى اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ- بموسى وحى فرستاد كه عصا بر سنگ زن. گفتند:
عصاى موسى شاخى بود از مورد بهشت كه آدم با خود آورده بود، و پس از آدم پيغامبران بميراث مىبردند تا به شعيب پيغامبر رسيد و شعيب بموسى داد. و بالاى آن ده گز بود و سر آن دو شاخ بود، بشب تاريك هر دو شاخ مىافروختى چنانك دو قنديل، و كارهاى موسى بسى در آن بسته بود و معجزها بر آن ظاهر شد. ابن عباس گفت- موسى را بجاى چهار پاى بود آن عصا كه زاد و مطهره و قماشى كه داشتى بر آن نهادى، چون شب در آمدى موسى را پاسبانى كردى، و حشرات زمين چون مار و كژدم و غير آن از وى باز داشتى، اگر گرگ در گله افتادى چون سگى گشتى پيش گرگ باز شدى، اگر موسى را دشمن پديد آمدى چون مرد جنگى با آن دشمن جنگ كردى، چون موسى بسر آب چاه رسيدى با وى دلو و رسن نبودى آن عصا وى را چون دلو و رسن شدى تا آب بدان بيرون كردى، اگر موسى را آرزوى ميوه خاستى عصا بزمين فرو بردى آن ميوه كه آرزوى وى بودى از آن پديد آمدى، ازين عجب تر كه موسى را چون رفيق مونس بودى اندوه و شادى خود با وى بگفتى، سبحان المقدر كيف يشاء سبحانه.
فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ موسى را گفتيم- عصاء خويش بر سنگ زن تا چشمه هاى آب از آن روان شود. وهب بن منبه گفت سنگى مخصوص نبود كه عصا بر هر سنگ كه زدى آب از آن روان شدى، بنى اسرائيل گفتند اگر موسى عصا گم كند ما از تشنگى بميريم فرمان آمد كه- لا تقر عنّ الحجارة و لكن كلّمها تطعك لعلّهم يعتبرون- نيز عصا بر سنگ مزن، يا موسى سنگ را فرمان ده تا آب بيرون دهد.
موسى چنين ميكرد. ايشان گفتند- كيف بنا لو افضينا الى الرمل و الارض الّتى ليست فيها حجارة- اگر بر يك استانى فرود آئيم كه سنگ نبود ما آب از كجا آريم؟ فرمان آمد كه يا موسى اكنون كه چنين ميگويند سنگى با خود ميدار تا آنجا كه فرود آئيد شما را آب دهد. ابن عباس گفت- سنگى بود مخصوص و معين كه موسى از طور برگرفته بود و با خود آورده چندان كه سر آدميى يا سر گوسپندى از رخام، در آن گوشه جوالى افكنده، هر گه كه ايشان آب خواستندى بيرون آوردى. و آن سنگ چهار سوى بود چون عصا بر آن زدى از هر سويى سه جوى روان گشتى، هر سبطى را جداگانه جويى تا با يكديگر از بهر آب درنه شورند و بر هم نياويزند، اينست كه رب العالمين گفت:- فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ- هر سبطى ميدانست كه جوى ايشان كدامست، هر روزى ششصد هزار نفر از آن سنگ آب خوردندى. پس از آنك آب خورده بودندى موسى ديگر باره عصا بر سنگ زدى تا خشك شدى و آب در وى پنهان گشتى.
كُلُوا وَ اشْرَبُوا- ايشان را گفتند منّ و سلوى ميخوريد و آب خوش مى آشاميد، و شكر اين نعمت هنى و روزى بى رنج را مىكنيد و اندر زمين تباهكارى مكنيد و گزاف كار مباشيد. زنادقه گفتند بر سبيل طعن- كه چه صورت بندد و كدام عقل دريابد كه سنگى بدان كوچكى و وزنش بدان مختصرى باضعاف و زن آن آب بيرون دهد و چند جويها از آن روان شود؟ جواب ايشان آنست كه سبيل اين سبيل معجزات است و معجزات خرق عاداتست، و از قدرت آفريدگار چه عجب است كه اصل سنگ مىبيافريند اگر در آن سنگ اضعاف وزن آن آب بيافريند كه نه در قدرت او عجز است نه در علم او نقصان و هم ازين باب است كه مصطفى بغزايى بود و ايشان را آب نرسيد و از سر انگشتان رسول خدا جويهاى آب روان گشت، چندانك هزار و چهار صد كس از آن سيراب گشتند. و در خبرست بروايت جابر بن عبد اللَّه- لو كنّا خمسين الفا لكفانا.
وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ- حسن بصرى گفت قومى برزيگران بودند از اهل گندنا و پياز و حبوب، ايشان را بمن و سلوى فرو گرفتند، نان حوّارى و مرغ بريانى و ترنجبين. بسى برنيامد كه آن طباع ايشان ايشان را بر آن داشت تا آرزوى آن غذاهاى ردى كردند. بو بكر نقاش در تفسير آورده است- كه ايشان را در آن روزى كه به ايشان مىرسيد همه يكسان بودند، نبات زمين طلب كردند تا ايشان را زراعت و عمارت بايد كرد، لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا تا همه يكسان نباشند و زيردستان را كار سازند و قومى را بچاكرى و بندگى گيرند.
لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ- گفتند- يا موسى بر يك طعام شكيبايى نتوانيم كرد. اگر كسى گويد منّ و سلوى دو چيز است چرا عَلى طَعامٍ واحِدٍ گفت؟ جوابش آنست كه نان و نانخورش بود، و بر عرف نان و نانخورش بيك طعام شمرند.
فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ- اى سل لأجلنا ربّك و قل له- اخرج. لنا ممّا تنبت الارض من بقلها و قثّائها و فومها و عدسها و بصلها- خداوند خود را بخوان و بگوى ازين ترّهاى زمين خيار و سير و گندم و پياز و عدس از بهر ما بيرون آر از زمين.- فوم- در لغت عرب هم گندم است و هم سير، و فى الخبر عليكم بالعدس فانه مبارك مقدس، و انه يرقّق القلب و يكثّر الدمعة.
پس موسى ع برايشان خشم گرفت و گفت- أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ- أَدْنى هم از- دنائت- است و هم از- دنوّ- يقول- أ تأخذون الذى هو اخسّ بدلا من الذى هو اجلّ و اشرف، او تأخذون الذى هو اقرب تناولا لقلّة قيمته بدلا من الذي هو ارفع قيمته. اهْبِطُوا مِصْراً يعنى بلدة من البلدان، فانّ الذى سألتم لا يكون الّا فى البلدان و الامصار- در شهرى فرود آئيد كه آنچه ميخواهيد در شهر يابيد. گفتند كدام شهر يا موسى؟ گفت الارض المقدّسة التي كتب اللَّه لكم.
جماعتى مفسران گفتند ايشان را به مصر فرعون فرستادند. و ذلك فى قوله تعالى- كذلك و اورثناها بنى اسرائيل- قالوا فلم يكونوا ليرثوها ثم لا ينتفعوا بها.
وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ- خوارى و فرومايگى بريشان زدند. گفتهاند- اين خوارى آنست كه چون ازيشان جزيت ستانند ايشان را بر پاى بدارند و گريبان فراز گيرند و سيلى زنند.
وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ- بخشمى از اللَّه باز گشتند، اينجا يك خشم گفت و جاى ديگر دو خشم- فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ. اهل تأويل غضب خداى را بر انتقام و عقوبت مىنهند. و تأويل در صفت تعريض است، مذهب اهل حق آنست كه خداى را عز و جل غضب است و در آن غضب از ضجر پاك است نه چون غضب مخلوقان كه با ضجر است.
شافعى گفت- لا يقاس بالنّاس- نه او را با خلق در قياس مىنهند تا غضب او با ضجر دانند چنانك غضب ايشانست، اللَّه را غضب صفت است و خشنودى صفت است و در هر دو قيّوم است و بدين صفت جز وى خداوند نيست و خلق را درين با وى مانندگى نيست.
ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ- الّتى انزلت على محمد و موسى و عيسى، لانهم كفروا بالجميع، خشم و لعنت خداوند بريشان بآنست كه پيغامبران را استوار نميگرفتند و حجت توحيد و علامات نبوت كه بر زبان موسى و عيسى و محمد فرستادند قبول نميكردند.
وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِ- و پيغامبران خود را بنا حق ميكشتند چنانك شعيا و زكريا و يحيى را كشتند. يروى انّ اليهود قتلوا سبعين نبيّا فى اول النّهار و قامت سوق بقلهم من آخر النهار- و روايت كردهاند كه جهودان هفتاد پيغمبر در اول روز بكشتند و چندين زاهدان برخاستند تا امر معروف كنند و ايشان را از آن قتل باز دارند و در آخر روز ايشان را نيز بكشتند.
ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ- اى ذلك الكفر و القتل بشؤم معاصيهم، آن كفر كه مىآوردند و آن قتل كه ميكردند از شومى نافرمانى و تباهكارى ايشان بود و از اندازه در گذشتن ايشان.
النوبة الثالثة
– قوله تعالى وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ الآية- اشارت بلطف و كرم خداونديست، و مهربانى او بر بندگان چنانستى كه رب العالمين ميفرمايد كه اى بيچاره فرزند آدم چرا نه وا من دوستى كنى كه سزاوار دوستى منم؟ چرا نه وا من بازار كنى كه جواد و مفضل منم؟ چرا وا من معاملت درنگيرى كه بخشنده فراخ بخش منم؟ نه رحمت ما تنگ است نه نعمت از كس دريغ، يكى درنگر تا وا بنى اسرائيل چه كردم و چند نعمت بر ايشان ريختم، و چون نواخت خود بريشان نهادم در آن بيابان تيه پس از آن كه پيچيدند و نافرمانى كردند، ايشان را ضايع فرو نگذاشتم، ميغ را فرمان دادم تا بر سر ايشان سايه افكند، باد را فرمودم تا مرغ بريان در دست ايشان نهاد، ابر را فرمودم تا ترنجبين و انگبين بايشان فرو باريد، عمود نور را فرمودم تا در شبى كه مهتاب نبود ايشان را روشنايى ميداد، كودك كه از مادر در وجود آمدى در آن بيابان تيه با دستى جامه كه وى را در بايست بود در وجود آمدى، چنانك كودك مىباليدى جامه با وى ميباليدى، نه كهن شدى آن جامه بر وى نه شوخ گرفتى، در حال زندگى زينت وى بودى و در حال مردگى كفن وى بودى، چه نعمت است كه من بريشان نريختم! چه نواخت است كه من بريشان ننهادم! ايشان خود قدر ما ندانستند و شكر نعمت ما نگزاردند. اى بيچاره ترا هيچكس نخواند چنانك ما خوانيم، چون كه بيايى هيچكس ترا چنان نخرد چنان كه ما خريم، چون كه خود را بفروشى ديگران بى عيب خرند و ما با عيب خريم، ديگران با وفا خوانند و ما با جفا خوانيم، اگر به پيرانه سر باز آيى همه مملكت را بحرمت بيارائيم، و اگر بعنفوان شباب حديث ما گويى فردا برستاخيز ترا در پناه خود گيريم.
| اناس عصوا دهرا فعادوا بخجلة | فقلنا لهم اهلا و سهلا و مرحبا |
وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ- از روى اشارت قريه اينجا احتمال كند كه حريم علم است، و حجر شريعت، چنانك مصطفى ع از روى اشارت خود را گفت «انا مدينة العلم و على بابها»
ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ- ميگويد بحجر شريعت درآئيد و علم و عمل بر وفق شريعت بكار داريد. فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً- و در علم و عمل عيشى هنى و نعيم جاودانه بدست آريد، امروز تلخى مجاهدت چشيد تا فردا ميوه بهشت خوريد.
وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً- در راه دين بر استقامت رويد و با خضوع و خشوع باشيد، و هر كارى را از در دين خود درآوريد تا بمقصد رسيد، و هو المشار اليه بقوله تعالى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها. آن گه گفت وَ قُولُوا حِطَّةٌ اشارت است باستغفار و تضرع و دعا و گفتن كه بار خدايا- حطّ عنا ذنوبنا- همانست كه جاى ديگر گفت- رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ إِسْرافَنا فِي أَمْرِنا و جاى ديگر گفت فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ.
وَ إِذِ اسْتَسْقى مُوسى لِقَوْمِهِ الآية- چند فرق است ميان موسى و عيسى و محمد مصطفى. موسى قوم خود را آب خواست چنانك گفت- وَ إِذِ اسْتَسْقى مُوسى لِقَوْمِهِ عيسى قوم خود را نان خواست چنانك گفت- «أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ» باز مصطفى ع صدر و بدر جهان، چراغ زمين و آسمان، نه آب خواست نه نان، بلكه رحمت خواست و غفران، چنانك اللَّه گفت غُفْرانَكَ رَبَّنا موسى را گفت چه خواهى گفت آب روان از سنگ صفوان، عيسى را گفت چه خواهى؟ گفت خوان بريان فرستاد از آسمان. سيّد كونين را گفت تو چه خواهى؟ گفت رحمت و غفران از خداوند مهربان.
چون موسى آب خواست گفت يا موسى از چون منى آب خواهند؟ آنك سنگ و عصا بر سنگ زن و مراد خود برگير. چون عيسى نان خواست. گفت يا عيسى از چون منى نان خواهند؟ فرمان داد به جبرئيل تا گرده چند و لختى بريان بر خوان نهاد و بايشان فرستاد، گفت يا عيسى مراد خود برگير. چون نوبت بمهتر عالم رسيد، شب قرب و كرامت كه او را حاضر كردند گفت اى دوست ما مهمان آمده دندان مزد چه خواهى؟
گفت غُفْرانَكَ رَبَّنا اللَّه تعالى گفت اى دوست ما حال امّت تو از سه بيرون نيست: يا مطيعاناند، يا عاصيان، يا مشتاقان:- اگر عاصيانند رحمت من ايشان را، و اگر مطيعانند بهشت من ايشان را، و اگر مشتاقانند ديدار و رضاء من ايشان را، مصطفى گفت ع خداوندا مراد ايشان نقدى بدادى از آن من در توقف نهادى! گفت اى دوست ما ايشان حاجت كه خواستند از بهر امت خود خواستند و امّت ايشان همان بودند كه حاضر بودند مراد خود بيافتند، تو آنچه ميخواهى از بهر امت ميخواهى و امّت تو متفرقند تا قيام الساعة خواهند بود و دعوت و پيغامبرى تو هميشه پيوسته خواهد بود، روز رستاخيز همه را جمع كنم و همه را از دوزخ آزاد كنم، همه را بديدار خود شاد كنم، همه را لباس كرامت پوشانم، همه را بزيور انس بيارايم، كه ايشان بهينه امّتاند، يك دل و يك قصد و يك همت اند، وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً نه چون بنى اسرائيل كه از پراكندگى كه بودند هم در دل و هم در قصد و هم در همت، در دين بمعبودى يگانه مى اقتصار نكردند مىگفتند- اجعل لنا الها كمالهم آلهة- و در دنيا بيك طعام قناعت نكردند گفتند يا مُوسى لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ. و فى معناه انشد.
| هموم رجال فى امور كثيرة | و همّى من الدنيا صديق مساعد |
و گفته اند ذكر عصا در آيت اشارت است بسياست شرعى، كقوله ع لا ترفع عصاك عن اهلك- و عرب گويد- شقّ فلان العصا- اذا خرج عن السياسة المشروعة. و حجر اشارتست به بنى اسرائيل از آنك رب العالمين دلهاى ايشان با سنگ برابر كرد و گفت فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً يعنى كه موسى خواست تا بنى اسرائيل را با هم آرد و ايشان را بر راه استقامت دارد، مداوايى طلب كرد. از بهر ايشان كه بهمگان برسد هم عالم را و هم جاهل را، و ايشان را فايده دهد بر عموم همچنانك باران فايده دهد بر عموم بقعتها را هم آبادان و هم غير آن. رب العالمين موسى را گفت ايشان را بتازيانه شريعت سياست كن و بر علم و عمل دار، آن علم و عمل كه جمله اركان اسلام و ايمان بدان باز گردد، و آن دوازده خصلت است، كه مصطفى ع در آن خبر معروف بيان كرد، شش خصلت از آن بناء اسلامست:- يكى اقرار بوحدانيت اللَّه، ديگر اثبات نبوت مصطفى سديگر نماز كردن، چهارم زكاة دادن، پنجم روزه داشتن، ششم حج كردن. و شش خصلت از آن بناء ايمان است:- يكى ايمان دادن باللّه جل جلاله، ديگر ايمان بفرشتگان سديگر ايمان بكتابهاى خداوند، چهارم برسولان وى، پنجم بروز قيامت، ششم ايمان بقدر، آن دوازده چشمه كه درين آيت گفت اشارتست باين دوازده ركن كه بناء اسلام و ايمان است و اللَّه اعلم.
____________________________________________
[1] ( 1) الحوارى- بالضم الدقيق الأبيض.
[2] ( 2) كرجفو-« بر وزن بلبو پرنده باشد از تيهو كوچكتر و آن را بعربى سلوى( السمانى) و بتركى بلدرچين گويند» برهان.
[3] ( 1) فى نسخة ج: خنطة سمقيما.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول