كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۱3۶-۱41
النوبة الاولى
– قوله تعالى: قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ136- گوئيد ايمان داريم باللّه وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا و بآنچه فرو فرستاده آمد بما وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ و بآنچه فرو فرستاده آمد به ابراهيم، وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ و به پيغامبران فرزندان يعقوب، وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى و آنچه دادند موسى و عيسى را از نامه و پيغام، وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ و به آنچه دادند همه پيغامبران را از خداوند ايشان، لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ جدا نكنيم يكى را از پيغامبران از ديگران وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ و ما وى را گردن نهادگانيم.
فَإِنْ آمَنُوا- اگر جهودان بگروند بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ چنان گرويدن كه شما گرويديد فَقَدِ اهْتَدَوْا وا راه راست آمدند وَ إِنْ تَوَلَّوْا و اگر بر گردند فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ ايشان در جدايى ستيزند: فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ آرى كفايت كند ترا اللَّه شغل ايشان وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ و اوست شنوا و دانا.
صِبْغَةَ اللَّهِ- راه نمونى اللَّه دانيد و سپاس وى بينيد و راه وى گزينيد وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً و كيست نيكو رجندهتر[1] از اللَّه وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ و ما وى را پرستگارانيم.
قُلْ- رسول من گوى أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ بامامى حجت جوييد و خصومت سازيد در خدا؟ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ و او خداى ماست و خداى شما، وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ كردار ما ما را و كردار شما شما را، وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ- و انگه ما نه چون شماايم كه ما پاك راهان ايم و پاك دلان.
أَمْ تَقُولُونَ يا مىگوئيد إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط كانُوا هُوداً جهودان بودند أَوْ نَصارى و ترسايان ميگويند كه ايشان ترسايان بودند، قُلْ گوى أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ شما به دانيد يا خدا وَ مَنْ أَظْلَمُ و كيست بيدادگر تر بر خود؟ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ از آن كس كه پنهان كند گواهى كه دارد بنزديك خويش در نبوت محمد مِنَ اللَّهِ از خداوند عز و جل، وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ و خداى ناآگاه نيست از آنچه شما ميكنيد.
تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ ايشان گروهىاند كه رفتند و گذشتند، لَها ما كَسَبَتْ ايشانراست آنچه كردند و جز او كردار خويش ديدند وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ و شما راست آنچه كنيد و جز او كردار خويش بينيد، وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ 141و شما را نپرسند از آنچه ايشان كرده اند.
الجزء الثانى
سَيَقُولُ السُّفَهاءُ- آرى گويد گروهى سبك خردان و كم دانان، مِنَ النَّاسِ ازين مردمان، ما وَلَّاهُمْ چه چيز باز گردانيد ايشان را عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها از آن قبله ايشان كه بر آن بودند، قُلْ گوى لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ خدايراست بر آمدن گاه آفتاب و فرو شدن گاه آفتاب يَهْدِي مَنْ يَشاءُ راه مىنمايد آن را كه خواهد إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ سوى راه راست درست.
النوبة الثانية
– قوله تعالى: قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ- الآية … ابو هريرة گفت- اهل كتاب بزبان عبرى تورية مىخواندند و تفسير آن با مسلمانان ميگفتند بزبان تازى، رسول گفت- لا تصدقوهم و لا تكذبوهم- و قولوا آمَنَّا بِاللَّهِ گفت ايشان راست گوى مداريد و دروغ زن مگيريد راه ايمان شما آنست كه گوئيد آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا ايمان داريم باللّه و بآنچه فرو فرستادند بما، يعنى قرآن، و بآنچه ابراهيم را دادند.
از صحف و آن ده صحيفه بود بروايت ابو ذر از مصطفى، قال ابو ذر- قلت يا نبى اللَّه فما كانت صحف ابراهيم؟ فذكر كلاما ثم قال فيها على العاقل ما لم يكن مغلوبا على عقله ان تكون له ساعة يناجى فيها ربّه و ساعة يتفكر بها فى صنيع اللَّه عز و جل، و ساعة يحاسب فيها نفسه فيما قدّم و اخّر، و ساعة يخلو فيها لحاجته من الحلال فى المطعم و المشرب.
وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ- و ايمان داديم بآنچه فرو فرستادند اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان وى را گفتهاند اسباط در فرزندان يعقوب همچون قبائل است در فرزندان اسماعيل، و اسماعيل پدر تازيان بود، و اسحاق پدر عبرانيان، و اسماعيل بجود و سخا معروف بود، ازينجاست كه عرب همه با جود و سخا باشند.
و اسحاق بزهد و عبادت معروف بود از اينجاست كه در اهل كتاب زهّاد و رهبان بسيار باشند، و فرزندان يعقوب را اسباط از آن گفتند كه بسيار بودند، و سبط در لغت عرب درختى پر شاخ باشد، يعنى كه ايشان را شاخههاى بسيارست، چنانك عرب را قبائل بسيارست، و آنچه گفت ايشان را كتاب داديم و در عداد كتاب داران آورد، پيغامبران ايشان را خواهد كه در اسباط چهار هزار پيغامبر بودند.
و روا باشد كه اسباط اينجا بر فرزندان صلب نهند از يعقوب، كه همه پيغامبران بودند و كتاب داران.
وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى- و آنچه به موسى دادند يعنى- تورية و ديگر صحيفهها، و به عيسى دادند از- انجيل- وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ- و آنچه ديگر پيغامبران را دادند- چون زبور داود و صحف شيث و مانند ايشان. ميگويد ايمان آريد بهر چه پيغامبران آوردند از هر چه بود و آنچه دانيد و شناسيد و آنچه نشناسيد كه نه همه دانيد و شناسيد.
وعن معقل بن يسار:- قال قال رسول اللَّه «اعملوا بالقرآن و اقتدوا به و لا تكفروا بشيء منه، و آمنوا بالتورية و الانجيل و الزبور و ما اوتى- النّبيّون من ربهم، و يشفيكم القرآن و ما فيه البيان»ثم قال- لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ- جدا نكنيم يكى را از پيغامبران از ديگران بنا استوار گرفتن و ناگرويدن، چنانك جهودان و ترسايان كردند.
وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ- و ما مسلمانانيم و اللَّه را گردن نهادگانيم. چون اين آيت فرو آمد رسول بر جهودان و ترسايان خواند، جهودان چون حديث عيسى شنيدند منكر شدند او را، و به نبوت وى اقرار ندادند، و ترسايان خود غلو كردند و گفتند كه عيسى بارى نه چون ديگر پيغامبرانست كه او پسر خداست پس رب العالمين اين آية ديگر فرو فرستاد و گفت:
فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا- گفتهاند كه مثل اينجا صلت است و زيادت- يعنى بما آمنتم به، مىگويد اگر ايشان ايمان آرند بآنچه شما ايمان آورديد، و بگروند گرويدنى چنان شما، يعنى شما كه امت محمد ايد بكتاب ايشان ايمان آورديد، اگر ايشان بكتاب شما ايمان آرند راست راهاناند و مسلمانان.
وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ- و اگر بر گردند از مسلمانى و از راه حق، بر گوشه افتادند و آنچه گفت- بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ دليل است كه ايمان و اسلام هر دو يكسانست كه همان قوم را ميگويد. كه ايشان را گفت فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.
فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ- آرى بسنده كند ترا اللَّه ببازداشت خويش بدايشان را از تو، و شغل ايشان ترا كفايت كند، و هم چنان كرد كه جهودان قريظه و نضير بودند بعضى را ازيشان بكشتند، و بعضى را به بردگى ببردند، و بعضى را از وطن خويش آواره كردند، و ترسايان نجران بودند كه جزيت بريشان نهادند بخوارى و مذلت، وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ او خداوندى شنواست كه گفت همه مىشنود، داناست كه حال همه ميداند.
قوله تعالى صِبْغَةَ اللَّهِ اى- اتبعوا صبغة اللَّه- ميگويد دين اللَّه و سنت وى گيريد و راه وى جوييد،- صبغة- رنگ باشد و اين در معارضه آن آمد كه ترسايان فرزند خود را كه مىزادند بآبى زرد مىبرآوردند در شهر عموريه، و ميگفتند. صبغناه نصرانيا- او را ترسا رشتيم. اللَّه گفت عزّ جلاله- من بتوحيد و اسلام رهى را مسلمان رشتم، و اين صبغة آنست كه قرآن بوى اشارت ميكند- كه فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها
و مصطفى گفت«كل مولود يولد على الفطرة»
وعن ابن عباس ان النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم قال- «ان بنى اسرائيل قالوا- يا موسى هل يصبغ ربك؟ فقال موسى يا رب هل تصبغ؟ قال نعم، أنا اصبغ الالوان- الاحمر و الأبيض و الاسود، و الالوان كلها فمن صبغى.»
و عن ابن عباس ايضا قال- جاء رجل الى النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم فقال يا رسول اللَّه أ يصبغ ربك؟ قال- نعم صبغا لا يصبغ احمر و ابيض و اصفر و اسود.
وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً- و كيست نيكو رزنده تر از اللَّه، آن گه اقرار خواست تا گويند كه اللَّه نيكو رزنده تر است، و ما وى را پرستگارانيم، يعنى كيست از ما نيكو رنگ تر و ما وى را بندگانيم.
وقال النبى «يؤتى بانعم اهل الدنيا و من اهل النار يوم القيمة فيصبغ فى النار صبغة، ثم يقال له- يا بن آدم هل رأيت خيرا قط؟ هل مرّ بك شر قط؟ فيقول- لا و اللَّه يا ربّ ما مرّ بى بؤس قط و لا رأيت شدة قط.»
قوله تعالى … قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ الآية … اى أ تخاصموننا فى دين اللَّه- مفسران گفتند- اين پاسخ جهودانست كه ايشان دعوى آشنايى و دوستى حق ميكردند و خود را به نزديك اللَّه حقى ميديدند، گاهى مىگفتند- نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ- گاهى گفتند- لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى و با مصطفى عليه السّلام و با عرب ميگفتند ما بخداى نزديكتريم و اوليتريم از شما، كه رسول ما پيش از رسول شما بود، و كتاب ما پيش از كتاب شما بود و دين ما پيش از دين شما بود. رب العالمين گفت- اى مهتر ايشان را جواب بده و بگوى أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ- الحجة- ادعاء الحق- حجت مى جوييد بر من؟ و دعوى حق مىكنيد و حق سزاى ميجوئيد؟
و برمن غلبه مى پيوسيد؟ بحق در دين خداى، وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ و او خداوندست ما را و شما را هر دو را دارنده و پروراننده، آن كس بوى اوليتر است كه او را طاعت دارست و رسولان وى را استوار گير. آن گه گفت- وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ ما را كردارهاست و شما را كردارها، و ما در آن كردار خويش مخلص آمديم، اللَّه را گردن نهاده و بيگانگى وى اقرار داده، و شما مشركان و دو گويانايد، پس چونست كه با ما در دين اللَّه حجت ميگيريد؟ و ما نه چون شماايم. نظير اين آنست كه گفت تعالى و تقدس- وَ إِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ لِي عَمَلِي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ … وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ «أَمْ تَقُولُونَ» الآية …. بيا و تا هر دو خواندهاند، بتاء قراءت شامى و حمزه و كسايى و حفص و رويس از يعقوب، و خطاب با حاضر است. و بيا قراءت باقى، و فعل غائب است. و بهر دو قرائت حكايت از جهودانست.
ميگفتند- پيغامبران گذشته ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان همه- همه بر دين جهودى بودند. و ترسايان ميگفتند- نه كه بر دين ترسايى بودند رب العالمين رسول خود را گفت عليه السّلام- قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ- گوى اين بيگانگان را كه- شما به دانيد از كار ايشان و دين ايشان يا اللَّه؟ و بگوى كه- اللَّه مرا خبر داد كه ايشان نه جهود بودند نه ترسا، بل كه مؤمنان بودند بر دين اسلام.
پس ايشان را بر آن گفتن ملامت كرد، كه ايشان دانسته بودند و از كتاب خوانده كه پيغامبران بر دين اسلام بودند ليكن نهان ميداشتند و ظاهر نمىكردند. گفت وَ مَنْ أَظْلَمُ كيست ستمكار تر بر خويشتن از آن كس كه گواهى دارد دانسته؟ و دادن آن پذيرفته؟ و آن گواهى بنزديك وى باشد از اللَّه كه از كتاب خوانده باشد؟ و بدانسته كه اين پيغامبران بر دين اسلام بودند و نبوت محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم راست است و درست و دين وى حق، و آن گه آن را پنهان دارد؟ كيست ازين كس بيداد گرتر و بر خود ظالمتر؟
وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ- اللَّه غافل نيست از آنچه شما ميكنيد، آنچه پنهان ميكنند از كتاب خدا ميداند، و آنچه ظاهر ميكنند از تكذيب ميداند، و فردا بقيامت همه را پاداش دهد، بهمه چيز و هيچ فرو نگذارد قوله تعالى-: تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ …. الآية … از بسيارى كه تفاخر مىكردند بپدران و گذشتگان خويش، و دين ايشان مىپسنديدند و راه ايشان ميرفتند و ميگفتند إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ رب العالمين ايشان را باين آيت از آن بازداشت- گفت ايشان قومى اند كه رفتند و گذشتند نه شما را از كردار ايشان پرسند، و نه ايشان را از كردار شما، بل كه همه را از كردار خود پرسند و بكردار خود گيرند، همانست كه جايى ديگر گفت وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى و قال تعالى وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى و هر چند كه اين آيت از روى ظاهر يك بار گفت اما از روى معنى در آن تكرار نيست كه امت در آيت پيش پيغامبران را ميخواهد ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب، و درين آيت اسلاف جهودان و ترسايان را مي خواهد، پدران ايشان كه بر ملت ايشان بودند.
سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ- اين سفهاء مشركان مكه اند، و جهودان مدينه، و سبب نزول اين آيت آن بود كه مصطفى از اول در مكه روى بكعبه داشت در نماز كردن پس چون هجرت كرد به مدينه او را فرمودند تا روى بقبله جهودان آرد، يعنى بيت المقدس، پس چون روزگارى بر آمد ديگر بار او را فرمودند تا بقبله خود باز آيد، و روى فرا كعبه كند. مشركان گفتند- محمد قبله پدران بگذاشته بود و اكنون باز آمد، چنان دانيم كه بدين پدران كه بگذاشته است نيز باز آيد، اللَّه تعالى اين آيت فرو فرستاد كه سَيَقُولُ السُّفَهاءُ آرى اين جاهلان و سبك خردان از مردمان مكه ترا منكر ميشوند باين بر گشتن از قبله بقبله ديگر، تو ايشان را جواب ده و بگوى.
لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ- جهان همه خدايراست، هم مشرق كه كعبه سوى آنست، هم مغرب كه بيت المقدس سوى آنست. چنانك فرمايد- او را فرمانبردارم و گردن نهادم.
يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ راه نمايد او را كه خواهد براه راست و دين پاك و كيش پسنديده و قبله حق.
فصل
بدانك در قرآن ذكر مشرق و مغرب بر سه وجه آيد:- يكى بلفظ واحد چنانك درين سوره گفت بدو جايگه- وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ. جاى ديگر گفت- رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ. وجه دوم بلفظ تثنيه گفت، چنان كه در سورة الرحمن است- رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ. وجه سوم بلفظ جمع است چنانك در سورة المعارج گفت- فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ.
اما آنچه بلفظ واحد گفت مراد بآن يك سوى جهان است كه آن را مشرق گويند و مغرب سوى ديگر، و آنچه به تثنيه گفت- مشرقين يكى مشرق تابستانى است، جاى بر آمدن آفتاب آن روز كه آفتاب بسر حمل شود ديگر مشرق زمستانى جاى بر آمدن آفتاب آن روز كه آفتاب بسر ميزان شود. و مغربين آن دو مغرباند كه در مقابله اين دو مشرق افتادند. و آنچه مصطفى عليه السّلام گفت «ما بين المشرق و المغرب قبلة»
– معنى آنست كه چون مغرب تابستانى بر راست خويش گذارى، و مشرق زمستانى بر چپ خويش، روى تو بقبله باشد. و اين اهل مشرق راست على الخصوص. اما آنچه بلفظ جمع گفت و ذلك فى قوله- بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ آن صد و هشتاد مشرقاند، نود در تابستان و نود در زمستان، و صد و هشتاد مغرب در مقابله آن. هر روز كه آفتاب مىبرآيد بمشرق برمىآيد و بمغربى كه مقابله آنست مىفرو شود.
و شرح اين از گفتار اهل خبرت درين صنعت آنست- كه آفتاب را مشرقهاست و مغربها و اول مشرقها آن مشرق تابستانى است جاى بر آمدن آفتاب، در درازترين روز از سال آن گه كه آفتاب بسرطان شود، و آن نزديك است بمطلع سماك رامح، و آخر مشرقها مشرق زمستانى است جاى بر آمدن آفتاب در كوتاهترين روز از سال، آن گه كه آفتاب بجدى شود. و آن نزديك است بمطلع قلب العقرب و از مشرق تابستانى تا مشرق زمستانى نود درجه است. هر روز آفتاب بدرجه ديگر برآيد. و ميان اين و آن مشرق استوا است- آن گه كه آفتاب بحمل شود در بهار، و بميزان شود در مهرگان.
و اول مغربها مغرب تابستانى است، جاى فرو شدن سماك رامح، و آخر مغربها مغرب زمستانى است جاى فرو شدن قلب عقرب، و ميان اين و آن مغرب استوار است، حمل و ميزان و آن هم نود درجه است، هر گه كه آفتاب بدرجه سوى جنوب يا شمال ميل كند در طلوع، هم چنان در مغرب ميل كند در غروب، پس كسى كه اول مشرق تابستانى پس پشت خويش دارد و آخر مغرب زمستانى پيش روى خويش- روى وى بقبله باشد، و همچنين اول مغرب تابستانى بر دست راست گذارد، و آخر مشرق زمين زمستانى بر چپ روى وى بقبله بود. و اگر اول مشارق براست خويش گذارد و آخر مغارب بر چپ خويش، روى وى بشام باشد.
النوبة الثالثة
– قوله تعالى: قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ … الآية …- فرمان خداوند عالم است، خداوندى سازنده، نوازنده داننده دارنده، بخشنده پوشنده، دلگشاى، رهنماى، سر آراى، مهر افزاى، غالب فضل، ظاهر بذل، سابق مهر، دائم ستر، خداوند جهان، داناى آشكارا و نهان، دايم بثناى خود، قائم بسزاى خود، نه افزود و نه كاست، همه آن بود كه وى خواست، فرمان داد بمؤمنان فرمانى لازم و حكمى واجب وصيّتى بسزا، و به حق پيدا، بزبان كرم با خير الامم، كه قُولُوا گوئيد رهيكان من، بندگان من، و چون گوئيد از من گوئيد، و چون خوانيد مرا خوانيد، همه حديث من كنيد، عهد من در جان گيريد، ايمان بمن آريد، مهر من در دل داريد، سخن من گوئيد، كه من نيز در ازل حديث شما كردم، سخن شما گفتم، عطر دوستى شما سرشتم، رحمت خود را از بهر شما نبشتم.
| تو همه از مهر من آرى حديث | من همه از عشق تو گويم سخن | |
قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ- اى پيغامبر كه سيد سادات و سرور كائنات تويى، گزيده عالميان و خاتم پيغامبران تويى، و اى امتى كه بهترين امّتان گذشته شما ايد، ايمان آريد بهر چه پيغامبران گذشته گفتند و رسانيدند از نامه و پيغام ما، و امت ايشان خواندند و بدان گرويدند. تا هر شرفى و كرامتى كه بجملگى ايشان را بود تنها شما را بود. اين امت پيغام حق نيوشيدند و بحكم فرمان برفتند و گردن نهادند، و بهمه ايمان آوردند. رب العالمين ايمان ايشان بپسنديد، و بر جهانيان جلوه كرد و گفت وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ آن گه همه را زير علم مصطفى عليه السّلام در آورد و اتباع وى گردانيد. مصطفى از آن خبر داد گفت«آدم و من دونه تحت لوائى يوم القيمة»
و امت وى را بر گذشتگان پيشى داد و گفت- السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ- أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ.
رسول گفت:«نحن الآخرون السابقون يوم القيمة».
فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا- الآية … اى سيد خافقين و رسول ثقلين! اين كارها همه در پى تو بستيم، و جهانيان را اتباع تو فرموديم، خادمان ترا عهدنامه محبت نوشتيم، و در محل نظر خود آورديم، و مخالفان ترا در وهده مذلت و مهانت اوكنديم، من خالفك فهو فى شقّ الاعداء، و من خدمك فهو فى شقّ الاولياء، هر كه ترا خواست او را خواستيم و بخود راه داديم، و هر كه برگشت او را سوختيم و بينداختيم، من يطلع الرسول فقد اطاع اللَّه- اى مهتر! از برگشتن اين بيگانگان و ناسزا گفتن ايشان دل تنگ مدار، كه ما شغل ايشان ترا كفايت كنيم، و رنج ايشان از تو باز داريم، فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ- آن گه قومى آريم برنگ توحيد برآورده، و بصفت دوستى آراسته، و صبغة اللَّه بستر ايشان پيوسته، اين «صبغة اللَّه» رنگ بى رنگى است، هر كه از رنگ رنگ آميزان پاك است بصبغة اللَّه رنگين است.
| آن كس كه هزار عالم از رنگ نگاشت | رنگ من و تو كجا خرد اى ناداشت | |
پس چون كه بصبغة اللَّه رسيد، هر كه بوى باز افتد او را برنگ خود كند. چنانك كيمياء مس را و آهن را برنگ خويش كند، و عزيز گرداند. اگر بيگانه بوى باز افتد آشنا گردد، و گر عاصى باز افتد مطيع شود، و درين باب حكايات مشايخ بسيار است.
منها- ما حكى عن ابراهيم الخواص، قال- دخلت البادية مرّة فرأيت نصرانيا على وسطه زنّار، فسألنى الصحبة، فمشينا سبعة ايّام. فقال يا راهب الحنيفية! هات ما عندك من الانبساط! فقد جعنا- فقلت الهى لا تفضحنى في هذا الكافر، فرأيت طبقا عليه خبز و شواء و رطب و كوز ماء. فاكلنا و شربنا و مشينا سبعة ايّام.
ثمّ بادرت و قلت- يا راهب النصارى هات ما عندك، فقد انتهت النّوبة اليك، فاتكأ على عصاه و دعا فاذا بطبقين عليهما اضعاف ما كان على طبقى، قال- فتحيّرت و تغيّرت و ابيت ان آكل فالحّ علىّ، فلم اجبه فقال- كل فانى مبشّرك ببشارتين- احديهما اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللَّه، و حلّ الزنار. و الأخرى انى قلت- اللهم ان كان لهذا خطر عندك فافتح على بهذا، ففتح. قال- فاكلنا و مشينا و حجّ و اقمنا بمكة سنة ثم انّه مات فدفن بالبطحاء رحمه اللَّه.
قوله- قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ- ميگويد- اى پيغامبر ما! اى رسول و فرستاده ما! اى سفير درگاه ما! اى باز مملكت ما! اى دلال شريعت ما! اى شفيع مجرمان، و اى خاتم پيغامبران، آن بيگانگان را گوى- أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ چه خصومت سازيد با ما؟
و چه پيكار كنيد با مادر اللَّه؟ و او خداوند ما و شماست خداوندى او همه را لازم، و اقرار دادن بيگانگى و پادشاهى او بر همه واجب، آن گه شما را اين چه سود دارد كه گوئيد، و چه بكار آيد چون نشان بندگى بر خود نه بينيد، و رقم اخلاص بر خود نيابيد، دانيد كه عود چون در مجمر نهند تا آتش در آن نزنيد بوى ندهد، چون بزبان گفتيد- رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ- آتش اخلاص بايد كه در آن زنيد تا بوى توحيد بيرون دهد.
اى مهتر كائنات!- منّت ما بر خود فراموش مكن، و از نواخت و ا كرام ما بر خود ايشان را خبر كن و گوى- وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ ما پاك راهانيم و پاك دلان، او را پرستگاران و گردن نهادگان، و بيزار از انباز و انباز گيران.
گفته اند كه جمله شرايع سه چيز است:- يكى اقرار بوجود معبود، ديگر عمل كردن از بهر وى، سديگر اخلاص. رب العالمين گفت اى محمد! ايشان را گوى اگر در اقرار و عمل ما را مشاركيد، در اخلاص مشارك نه ايد، و كار اخلاص دارد و بناء دين بر اخلاص است، و رستگارى در اخلاص است، روش اخلاص در اعمال همچون روش رنگ است در گوهر، چنانك گوهر بى كسوت رنگ سنگى بى قيمت باشد، عمل بى اخلاص جان كندن بى ثواب باشد.
خداوند عز و جل از بندگان خويش در دين اخلاص درخواسته است. گفت وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ- و گوهر اخلاص جز در صدف دل ننهادهاند و در درياى سينه، پس زنده دلى بايد نخست تا آنكه اخلاص از وى درست آيد. يقول تعالى- إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ. و قال بعضهم- دخلت على سهل بن عبد اللَّه يوم جمعة قبل الصلاة، فرأيت فى البيت حيّة- فجعلت اقدّم رجلا و اؤخّر اخرى، فقال- ادخل لا يبلغ احد حقيقة الايمان و على وجه الارض شيء يخافه. ثم قال- هل لك فى صلاة الجمعة؟
فقلت- بيننا و بين المسجد مسيرة يوم و ليلة. فاخذ بيدى فما كان الّا قليلا حتّى رأيت المسجد فدخلنا و صلّينا الجمعة، ثمّ خرجنا فوقف ينظر الى الناس، و هم يخرجون.
فقال- اهل لا اله الا اللَّه كثير و المخلصون منهم قليل.
___________________________________________
[1] ( 1) نيكو رزندهتر- فى نسخة ج
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول