الاعراف - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الاعراف آیه 79 ـ73

8- النوبة الاولى‏

(7/ 79- 73)

قوله تعالى: وَ إِلى‏ ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً و فرستاديم به ثمود مرد ايشان را و كس ايشان را صالح‏ قالَ يا قَوْمِ‏ ايشان را گفت: اى قوم! اعْبُدُوا اللَّهَ‏ خداى را پرستيد ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ‏ نيست شما را خدايى جز از او قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏ بشما آمد از خداوند شما نشانى روشن‏ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ‏ آنك اين ماده شتر خداى است‏ لَكُمْ آيَةً تا شما را نشانى بود [باز نمودن قدرت را و معجزت بود درست كردن نبوت صالح را]. فَذَرُوها گذاريد آن را تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ‏ تا مى‏خورد در زمين خداى‏ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ و بآن هيچ بدى مرسانيد فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏ (73) كه فرا گيرد شما را عذابى درد نماى.

وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ و ياد كنيد كه شما را پس- نشينان جهان كرد پس عاد وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ‏ و شما را در زمين جاى داد تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً ميكنيد هر جاى كه از زمين خاك نرم است كوشكها وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُيُوتاً و مى‏تراشيد هر جاى كه سنگ است و كوه، خانها فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ‏ نعمتهاى اللَّه بر خود ياد ميكنيد وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ‏ (74) و در زمين بتباهكارى و فساد مرويد.

قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ‏ سران قوم او كه گردنكشان بودند از حق، گفتند: لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا بيچارگان و زبون گرفتگان قوم صالح را لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ‏ ايشان را كه گرويدگان بودند از ايشان‏ أَتَعْلَمُونَ‏ شما چنان مى‏ دانيد أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ‏ كه صالح فرستاده‏ ايست از خداى خويش؟

قالُوا آن مستضعفان جواب دادند إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ‏ (75) ما بآن پيغام كه وى را بآن فرستاده‏ اند مصدقان و گرويدگانيم.

قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا گردنكشان قوم گفتند: إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ‏ (76) ما بآنچه شما بآن گرويده ‏ايد كافر و ناگرويدگانيم.

فَعَقَرُوا النَّاقَةَ پى زدند و بكشتند ماده شتر را وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ‏ و گردن كشيدند از فرمان خداوند خويش‏ وَ قالُوا و گفتند: يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا اى صالح بما آر آنچه ما را وعده مى‏ دهى از عذاب‏ إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ‏ (77) اگر از فرستادگان اويى.

فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فرا گرفت ايشان را بانگ و جنبش‏ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ‏ بامداد كردند در سرايهاى خويش‏ جاثِمِينَ‏ (78) بر وى درافتاده و بر جاى مرده.

فَتَوَلَّى عَنْهُمْ‏ برگشت صالح از ايشان [كه ايشان را مرده ديد] وَ قالَ يا قَوْمِ‏ و گفت: اى قوم! لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي‏ بشما رسانيدم پيغام خداوند خويش‏ وَ نَصَحْتُ لَكُمْ‏ و شما را نيك خواستم و بنيكى فرمودم‏ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ‏ (79) ليكن شما نيكخواهان را دوست نداشتيد.

 

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ إِلى‏ ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً- ثمود اینجا نام قبيله است و ايشان را عاد آخر گويند، كه از پس عاد اول درآمدند، و جد ايشان ثمود بن عاد بن ارم بن سام بن نوح بود، و هو اخو جديس، در عصر خويش جهانداران بودند ازين طاغيان و متمردان و جبّاران. بت پرستيدند و بازار كفر برساختند، و آن را تعظيم نهادند، و بآيات و وحدانيت اللَّه جلّ جلاله كافر گشتند، تا رب العالمين هم از نسب و قوم ايشان بايشان پيغامبر فرستاد، و ايشان را بدين اسلام و ملت حق، و عبادت اللَّه دعوت كرد.

اينست كه رب العالمين گفت: وَ إِلى‏ ثَمُودَ يعنى: و ارسلنا الى ثمود أَخاهُمْ‏ يعنى فى النسب لا فى الدين‏ صالِحاً، و هو صالح بن عبيد اشرفهم نسبا و اوسطهم دارا، و اكرمهم نفسا.

چون صالح بايشان آمد بپيغامبرى، جوان بود. روزگار دراز ايشان را دعوت كرد. تا پير گشت، و از ايشان جز طائفه‏اى اندك نگرويدند، پس ايشان را روز عيدى بود همه بهم آمدند در آن عيد خويش، و صالح با ايشان، همه گفتند صالح را: ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ‏. تو بشرى همچون مايى. اگر آنچه مى‏ گويى و دعوى ميكنى كه پيغامبر خدايم، راست است كه مى‏ گويى، پس نشانى بياور و آيتى بنماى. رئيس ايشان جندع بن عمرو صالح را گفت، و ازو درخواست كه ازين سنگ ناقه‏ اى برون آر اگر مى ‏راست گويى كه پيغامبرم، تا بتو ايمان آريم. و آن سنگى بود عظيم، تنها، بهيچ كوه نپيوسته، از زمين برآمده، در آن ناحيت حجر، و اين حجر مسكن و ديار ثمود است، ميان حجاز و شام. صالح رفت، و بحكم درخواست ايشان دو ركعت نماز كرد، و بتضرع و زارى دعا كرد، تا آن سنگ همچون شترى آبستن شكم باز كرد، و فرا جنبش آمد، و شكافته گشت، و ناقه‏ اى نيكو آبستن بوقت زادن رسيده از آن سنگ بيرون آمد، و هم در آن حال بزاد، و بچه ‏اى همچون خود ببزرگى و تمامى بنهاد. صالح گفت: قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏ آنك آيت كه‏ خواستيد آمد، نشانى آشكارا، حجتى روشن از خداوند شما، كه دلالت ميكند بر صدق نبوت من. آن گه تفسير كرد، گفت: هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً- نصب على النعت، و ناقَةُ اللَّهِ‏ بر سبيل تخصيص گفت همچون بيت اللَّه، و گفته ‏اند اضافت با خود كرد كه خلق را در آن سعى و تصرف نيست، و صلب نرينه و رحم مادينه در ميان نيست، و جز بتكوين و قدرت اللَّه حدوث آن نيست. چون ناقه از آن سنگ بيرون آمد در صحرا با بچه خويش ميچريد، در تابستان بكوه و در زمستان بهامون، و چهارپايان و مواشى ايشان از آن مى‏ ترسيدند، و مى‏ رميدند، و آبشخور بر ايشان تنگ كرده، كه يك روز ناقه و بچه را بود، و يك روز ايشان را، چنان كه اللَّه گفت: هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ‏. پس جندع بن عمرو از ميان قوم ايمان آورد. ديگران همه برگشتند، و در طغيان بيفزودند.

فَذَرُوها تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ‏- اى خلّوا عنها، فلتأكل حيث شاءت من عشب الارض و خلاها، اى سهل اللَّه لكم امرها فليس عليكم منها مؤنة. وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ- اى لا تقربوها بنحر و عقر فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏ و جيع فى الدنيا.

وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ- اى من بعد هلاكهم. وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ‏- اى: و انزلكم فى الارض بعد الهالكين من القرون قبلكم. يقال: بوأتك فى هذه الدار، و بوأت هذه الدار لك. آنكه تفسير وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ‏ كرد، گفت: تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً- كوشكهاى عظيم ميساختند در زمين هامون، اما عمرهاى ايشان دراز بود، و آن كوشكها كه از گل ساخته بودند وفاء عمر ايشان نمى‏ كرد. بروزگار دراز خانهاشان خراب گشت، و ايشان هنوز زنده. پس در ميان كوه سنگ بريدند، و تراشيدند، و خانها ساختند، فذلك قوله: وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ. جاى ديگر گفت: تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ‏، آن گه گفت: فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ‏ وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ‏. آن خداوند كه شما را اين نعمت و قوت داد از خشم عذاب وى بپرهيزيد، و او را فرمان بردار باشيد و گزافكاران و مفسدان را فرمان مبريد.

همانست كه درين آيت گفت: فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ‏- عثى يعثى و عاث يعيث در معنى هر دو يكسان است، اى: لا تسيروا فى الارض مفسدين.

قالَ الْمَلَأُ- و هم الكبراء و العظماء من قوم صالح‏ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا يعنى الذين تكبروا عن الايمان، لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا يعنى المؤمنين. آن گه تفصيل داد، و گفت:

لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ‏ سروران و گردنكشان ايشان گفتند مؤمنان مستضعفان را: أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ‏ اليكم؟ شما ميدانيد كه صالح فرستاده خداست بشما؟

مستضعفان جواب دادند: إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ‏ اى بالتوحيد و بالعذاب‏ مُؤْمِنُونَ‏. ما بآنچه وى را فرستادند بآن، از توحيد كه فرمود و از عذاب كه خبر داد، گرويدگانيم و استوار دارانيم.

قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ‏- گردنكشان گفتند: ما بارى كافر شديم بآنچه شما بآن ايمان آورديد.

فَعَقَرُوا النَّاقَةَ- ليلة الاربعاء وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ‏- اى تولوا عن قبول امر ربهم.

اين «عن» همان «عن» است كه بر عقب استكبار گويند: إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي‏. و عاقر ناقه اشأم عاد بود: قدار بن سالف اشقر بود و ازرق. او را اشأم عاد خوانند از بهر آنكه سبب هلاك قوم او بر دست او بود، و او از ثمود است، و ثمود نيازادگان عاداند، از آن او را اشأم عاد خوانند.

مفسران گفتند در بيان اين قصه كه: قدار بن سالف و مصدع بن دهر دو مرد طاغى بودند، و هر يكى زنى ميخواست از قوم خويش، و دو زن بودند در آن عصر يكى صدوف و ديگر عنتره. قدار در صدوف رغبت كرد، و مصدع در عنتره، و اين دو زن سخت حريص بودند در كشتن ناقه، از بهر آنكه صاحب مواشى بودند، و آبشخور بر ايشان تنگ شده بود، كه هر بدو روز ايشان را نوبت آب بود. يك روز نوبت ناقه بود و بچه. و آب چاه بود، و ناقه و بچه آن را همه مى ‏بازخوردند در نوبت خويش، كه يك قطره آب در چاه نماندى، و ديگر روز نوبت قوم بودى و مواشى ايشان، و به اين سبب كار آب بر ايشان تنگ شده بود، و نيز چرندگان ايشان از آن ناقه مى ‏ترسيدند، و مى ‏رميدند. پس آن زنان باين سبب قدار و مصدع را بر عقر ناقه داشتند، و خويشتن را بر ايشان عرضه كردند، كه اگر ناقه را بكشيد ما زنان شما باشيم. ايشان بطمع زنان رفتند، و خمر خوردند، تا خمر در ايشان كار كرد، آن گه رفتند، و هفت كس ديگر را از غاويان قوم خويش خبر كردند، تا با ايشان متفق شدند. اينست كه رب العالمين گفت: وَ كانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ‏. پس رفتند و بر راه ناقه مترصد نشستند. چون از آبشخور بازگشت، مصدع نخست تيرى در وى انداخت و او را پى زد. پس قدار او را بشمشير ضربت زد، و تمام بكشت. پس قوم همه فراهم آمدند، و گوشت آن قسمت كردند.

اما قول سدى درين قصه آنست كه: رب العزة وحى فرستاد بصالح كه قوم تو ناقه را بكشتند. صالح قوم خويش را از اين وحى خبر داد. ايشان گفتند: ما نكشيم، و هرگز بخاطر ما نگذشت كه آن را بكشيم. صالح گفت: كشنده آن درين ماه از مادر در وجود آيد، و هلاك شما بر دست وى بود. ايشان گفتند: درين ماه هر پسر كه از مادر در وجود آيد او را بكشيم. پس در آن ماه نه پسر زادند، و همه را كشتند، و دهمين پسر كه زاد زنده بگذاشتند. پسرى بود اشقر ازرق، شخصى تمام نيكو قد برآمد. آن نه مرد كه پسران خود را كشته بودند، گفتند: لو تركنا ابناءنا لكانوا مثل ابن العاشر.

پس بر صالح خشم گرفتند، و سوگند خوردند كه صالح را بكشيم، فذلك قوله: تَقاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ‏، و صالح هر شب بمسجد رفتيد بمحراب عبادت. ايشان در راه وى آمدند، و در آن غارى كمين ساختند. رب العالمين آن غار را بر سر ايشان فرود آورد، و همه را هلاك كرد. ديگر روز مردمان بانگ برآوردند كه: اما رضى صالح ان امرهم بقتل اولادهم حتى قتلهم؟! پس همه فراهم آمدند، و بكشتن ناقه متفق گشتند.

پس چون ناقه را بكشتند، آن بچه وى بگريست چنان كه اشك از چشم وى روان گشته بود، و ميديدند. آن گه بچه بكوه برشد. خبر به صالح رسيد كه ناقه را كشتند، و قومى عذر ميدادند كه ما را درين گناه نيست، كه بى‏ خبر بوديم. صالح گفت: مگر بچه را در توانيد يافتن، كه اگر دريابيد اميد بود كه عذاب وقت مندفع شود. ايشان رفتند تا بچه را دريابند. بچه بسر كوه برشد و بفرمان اللَّه كوه بالا گرفت چندان كه هيچ مرغ پرنده بر سر آن نرسيد، و آن بچه بر سر آن كوه بآواز آمد، بفرمان اللَّه كه: اين امّى؟ اين امّى؟ آن گه سه بانگ كرد، و سنگ شكافته گشت، و در ميان سنگ فرو شد، و ناپديد گشت. صالح گفت: همى دانيد كه آن سه بانگ چه اشارت بود؟ هر بانگى اشارت است بر روزى كه شما را ازو عمر مانده، و پس عذاب اللَّه در رسد، و دمار از شما برآرد. اينست كه اللَّه گفت: تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ‏.

پس ديگر روز پنجشنبه بود. برخاستند رويهاشان زرد گشته، و روز آدينه برخاستند رويهاشان سرخ گشته برنگ خون. روز شنبه برخاستند رويهاشان سياه گشته برنگ قير. و صالح از ميان ايشان بيرون آمد با مؤمنان قوم خويش و سوى‏ شام رفتند بناحيت فلسطين، و ايشان روز شنبه منتظر عذاب نشستند، و دل بر مرگ و هلاك نهادند. پس روز يك شنبه بوقت چاشتگاه از آسمان صاعقه و صيحه آمد، و از زمين زلزله و رجفه، همى بيكبار از بيم و فزع بروى درافتادند مرده و كشته، و چون خاكستر گشته. اينست كه رب العزة گفت:

فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ اى الصيحة و الزلزلة، و أصلها الحركة مع الصّوت، و منه قوله تعالى و تقدس: يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ‏- اى فى ارضهم و بلدهم‏ جاثِمِينَ‏ اى ميّتين صرعى. ميگويند زنى بود در ميان ايشان مقعد نام وى ذريعه، و كافر دل و سخت خصومت بود با صالح. آن ساعت كه عذاب معاينه ديد، رب العزة او را درستى داد و پاى روان، تا از ميان ايشان بيرون شد به وادى القرى سر حد ديار ثمود، و مردمان را خبر كرد از آنچه ديد از هلاك ثمود. آن گه همان جاى بر ديدار مردم بر جاى بمرد، و هلاك گشت. پس از هلاك ثمود، صالح از شام به مكه بازگشت، و كان يعبد اللَّه فيها حتى مات، و قيل توفّى صالح و هو ابن ثمان و خمسين سنة، و كان قد اقام فى قومه عشرين سنة.

فَتَوَلَّى عَنْهُمْ‏- اى اعرض عنهم صالح حين كذبوه و عقروا الناقة، وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ‏- و قيل اعرض بعد نزول العذاب بهم، و قال هذا القول كما

خاطب النّبي قتلى بدر حين القوا فى القليب، فجعل يناديهم بأسمائهم و اسماء آبائهم، و يقول: هل وجدتم ما وعد ربكم حقا؟ فانا قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقّا».

وَ نَصَحْتُ لَكُمْ‏ يعنى فيما بينكم و بين ربكم و حذّرتكم عذابه. وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ‏- اى لا تحبون من نصح لكم، و دعاكم الى ما لكم فيه السلامة.

روى جابر بن عبد اللَّه، قال: لما مرّ النبى (ص) بالحجر فى غزوة تبوك، قال لاصحابه: لا يدخلن احد منكم القرية، و لا تشربوا من مائهم، و لا تدخلوا على هؤلاء المعذبين، الا ان تكونوا باكين، ان يصيبكم مثل الذى اصابهم،

و روى ان النبى (ص) قال: «يا على! أ تدرى من اشقى الاولين»؟ قال: قلت اللَّه و رسوله اعلم. قال: «عاقر الناقة. قال: «أ تدرى من اشقى الآخرين؟» قال: قلت اللَّه و رسوله اعلم. قال: «قاتلك».

 

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ إِلى‏ ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً الاية- خداوند عالم، كردگار جهان، و ديّان مهربان، جل جلاله و تقدست اسماؤه، درين آيات صالح پيغامبر را برادر ثمود خواند. معلوم است كه اين برادرى از روى صورت و نسبت است، نه از روى دين و ديانت و موافقت، و همچنين در حق پيغمبران گفت: أَخاهُمْ هُوداً، أَخاهُمْ شُعَيْباً، أَخُوهُمْ لُوطٌ، أَخُوهُمْ نُوحٌ‏. چون از روى نسبت بود اين برادرى لا جرم در قيامت بگسلد، و آن را هيچ اثر نماند، كه اللَّه ميگويد، جل جلاله: فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ، و گفت: يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ‏. باز مؤمنان را برادر يكديگر خواند، گفت: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ، فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً، و اين برادرى از روى ديانت و موافقت است، نه از روى نسبت، لا جرم فردا در قيامت بيفزايد و بپيوندد، چنان كه اللَّه گفت سبحانه و تعالى: إِخْواناً عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ‏.

لطيفة اخرى: پيغامبران را برادر امت خواند، و برادر اگر چه مشفق و مهربان باشد از وى هم فرقت بود هم عداوت آيد. نه بينى كه يوسف از برادران چه ديد؟! و چه شنيد؟! هم فرقت ديد، و هم ذكر عداوت شنيد. تا بدانى كه در برادرى اين همه گنجد. چون حكم الهى و سابقه ازلى در صفت اخوت اين رفت، رب العالمين مصطفى عربى را برادر امت نخواند، بلكه تن و جان ايشان خواند: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ‏، و از تن و جان خود هرگز نه عداوت آيد نه فرقت، نه امروز دشمنى، نه فردا بريدنى. ازينجا بود كه پيغامبران هلاك قوم خود خواستند، مصطفى (ص) رحمت و مغفرت خواست. نوح‏ ميگفت: رَبِّ لا تَذَرْ. مصطفى ميگفت: «وَ اعْفُ عَنَّا».

لطيفة اخرى: پيغامبر را برادر ايشان خواند، و ايشان را قوم وى خواند نه برادر، از بهر آنكه ايشان نه آن كردند و گفتند كه برادران كنند و گويند. همه دشمنى نمودند. همه ناسزا گفتند و تكذيب كردند. قوم صالح گفتند: إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ‏ ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا. قوم هود گفتند: وَ ما نَحْنُ بِتارِكِي آلِهَتِنا عَنْ قَوْلِكَ وَ ما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ‏. قوم نوح گفتند: لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِينَ‏.

قوم لوط گفتند: لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ‏. قوم شعيب گفتند:

وَ إِنْ نَظُنُّكَ لَمِنَ الْكاذِبِينَ‏. اما پيغامبر را برادر ايشان خواند، كه همه آن كرد كه برادران كنند. بيراه بودند، براهشان باز خواند. گفت: يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ‏. از ايشان شفقت باز نگرفت، گفت: إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ‏. در شفقت بيفزود و نصيحت كرد، گفت: وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ‏. اى قوم! من شما را نيك خواهم پند پذيريد، و سخن بنيوشيد، كه من استوارم، هر چه گويم سعادت شما در آن خواهم. اما شما خود نصيحت مى‏نپذيريد، و بصلاح خود راه نمى‏بريد، و سر رشته خود باز نميدانيد.

دلى كه قفل نوميدى برو زدند از وى چه طاعت آيد؟ چشمى كه بر مص كفر آلوده بود بعبرت چون نگرد. حبلى گسسته چه بار بردارد؟ بنده نبايسته و رانده كوشش وى چه سود دارد؟ آه از پاى بندى نهانى! فغان از حسرتى جاودانى! زينهار از قهرى سلطانى!

كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏3،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=