كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الزخرف آیه 32 ـ 66
2- النوبة الاولى
(43/ 66- 32)
قوله تعالى:
أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ، ايشان ميبخشند بخشايش خداوند تو،
نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ، ما بخش كرديم ميان ايشان،
مَعِيشَتَهُمْ فِي- الْحَياةِ الدُّنْيا، زيش ايشان و جهان داشتن ايشان در زندگانى اين جهانى،
وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ، و برداشتيم ايشان را زبر يكديگر در عز و در مال، پايه ها افزونى،
لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا تا يكديگر را بچاكرى و بندگى گيرند و زير دستى سازند،
وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (32) و بهشت خداوند تو، به است از آنچه ايشان [از اين جهان] مىفراهم كنند.
وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً، و اگر نه آن بودى كه [ما خواستيم كه] مؤمن و كافر، [در عيش اين جهان] چون هم باشند، [توانگران و درويشان]
لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ، ما ساختيمى و كرديمى هر كس را كه برحمن كافر شود،
لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ، خانهاى ايشان را كاذى سيمين،
وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ (33) و نردبانهاى سيمين كه بآن برميشدندى
وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً، و خانه هاى ايشان را ما، درها و تختها كرديم،
عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ (34) كه بر آن تكيه ميزدندى.
وَ زُخْرُفاً، و آن همه ايشان را زرين كريمى،
وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا، و نبودى آن مگر [بسر آمدنى] چيز اين جهانى،
وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ (35) و پيروزى آن جهان بنزديك خداوند تو، پرهيزگاران راست.
وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ، و هر كه بگردد از ذكر رحمن،
نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً، ديوى را فرا، دست او سازيم،
فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ (36) تا او را دمساز مى بود.
وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ، تا آن ديو ايشان را از راه باز ميگرداند،
وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (37) و ايشان ميپندارند كه بر راه راستاند.
حَتَّى إِذا جاءَنا، تا آن گه كه هر دو آيند بما، قالَ، گويد آدمى، [فراديو]،
يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ، كاش ميان من و ميان تو،
بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ، چندان بودى كه ميان دو گوشه جهان،
فَبِئْسَ الْقَرِينُ (38) بد دمساز كه تويى.
وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ، سود ندارد شما را آن روز كه ستمكارانيد،
أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ (39) كه شما در عذاب با يكديگر انبازانيد.
أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَ، باش تو آنى كه گوش دل كردلان شنوانى،
أَوْ تَهْدِي الْعُمْيَ، يا چشم دل نابينادلان را راهنمايى،
وَ مَنْ كانَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (40) يا او كه در گمراهى آشكار است، با راه آرى.
فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ، اگر تو را ببريم،
فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ (41) ما از ايشان كين خواهيم ستد.
أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِي وَعَدْناهُمْ، يا با تو نمائيم آنچه ايشان را مى وعده دهيم،
فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ (42) [اگر اين كنيم يا آن]، ما بر ايشان پادشاهيم.
فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ، سخت دار و دست محكم در اين پيغام زن كه بتو فرستادم،
إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (43) كه تو بر راه راستى.
وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ، و اين قرآن تازى و دين تازى و حكم تازى و قبله تازى و عيد تازى آوا و بزرگ نامى توست، و عرب كه قوم تواند،
وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ (44) و شما را از شكر اين بخواهند پرسيد.
وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا پرس ايشان را كه فرستاديم پيش از تو از فرستادگان ما [به پيغام]،
أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ (45) پرس كه ما فزود از رحمن، خدايان كرديم تا پرستند هرگز از ما پسند و دستورى آن بود.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا، فرستاديم موسى را به پيغامها و نشانه هاى خويش،
إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ، بفرعون و حشم او،
فَقالَ إِنِّي رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ (46) گفت من فرستاده خداوند جهانيانم.
فَلَمَّا جاءَهُمْ بِآياتِنا، چون بايشان آمد، بپيغامها و نشانهاى ما
إِذا هُمْ مِنْها يَضْحَكُونَ (47) ايشان از آن خنده درگرفتند.
وَ ما نُرِيهِمْ مِنْ آيَةٍ، ننموديم ايشان را هيچ نشانى،
إِلَّا هِيَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِها، مگر همه از يكديگر مهتر و بهتر،
وَ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ، و فرا گرفتيم ايشان را بعذاب،
لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (48) تا مگر بتوبه بازگردند.
وَ قالُوا يا أَيُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ، گفتند اى جادو، خوان خداوند خويش [ما را و خواه از او]
بِما عَهِدَ عِنْدَكَ، بآن عهد و پيمان كه نزديك تو نهاده است،
إِنَّنا لَمُهْتَدُونَ (49) كه ما بر آن پيمان بخواهيم پائيد و با راه خواهيم آمد.
فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ، چون بازبرديمى از ايشان عذاب،
إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ ايشان پيمان مي شكستندى .
وَ نادى فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ، بانگ زد فرعون در قوم خويش،
قالَ يا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ، گفت اى قوم نه مراست پادشاهى زمين مصر،
وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي و، و اين جويها آنك روان زير من،
أَ فَلا تُبْصِرُونَ (50).أَمْ نمىبينيد يا ميبينيد؟،
أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ، من بهام از اين مرد كه خوار است،
وَ لا يَكادُ يُبِينُ (51) و نميتواند كه سخن گشايد آسان.
فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ، چرا برو، دستينهاء زرين نيوكندند و نياراستند،
أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ (52) يا چرا باو فرشتگان نيامدند، دست در دست.
فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ، سبك و بى مغز در دست آمد او را قوم او، و ايشان را زبون گرفت، [سبك با خود خواند ايشان را] و تن فراوى دادند،
إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ (53) كه ايشان گروهى بودند نافرمانان و بدان.
فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ، چون ما را بخشم آوردند، كين كشيديم از ايشان،
فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ (54) بآب بكشتيم ايشان را همه.
فَجَعَلْناهُمْ سَلَفاً، ايشان را سرگذشتى كرديم،
وَ مَثَلًا لِلْآخِرِينَ (55) و داستانى پسينان را.
وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا و آن گه كه پسر مريم را مثل زدند [و او را عيار ساختند تكذيب را]،
إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ (56) و قوم تو قريش از آن، بانگ و خنده در گرفتند و از تصديق برگشتند.
وَ قالُوا، أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ، گفتند: اين خدايان ما بهتر كه بتاناند يا عيسى، [اگر عيسى بآتش شايد، بتان هم شابند]،
ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا، بعيسى مثل نزدند ترا در اين سخن مگر به پيكار و پيچيدن در حق،
بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ قريش قومىاند جنگين.
إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ، نيست عيسى مگر بندهاى كه بنواختيم او را و نيكويى كرديم با او،
وَ جَعَلْناهُ مَثَلًا لِبَنِي إِسْرائِيلَ، و او را عبرتى كرديم بنى اسرائيل را،
وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً، و اگر ما خواستيمى هم از شما فرشتگان آفريديمى،
فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ (60) كه در زمين ميبودنديد، يكى پس ديگر و جو كى پس جو كى.
وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ، و عيسى آگاهى خلق است رستاخيز را،
فَلا تَمْتَرُنَّ بِها نگر بگمان نبيد درين،
وَ اتَّبِعُونِ، [و تو گوى اى محمد] بر پى من رويد،
هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ (61) كه راه راست اينست.
وَ لا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطانُ، و نبادا كه شيطان شما را از راه برگرداند،
إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (62) كه او شما را دشمنى است آشكارا.
وَ لَمَّا جاءَ عِيسى بِالْبَيِّناتِ، و آن گه كه عيسى آمد بپيغامها و نشانهاى روشن،
قالَ قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ، گفت آوردم شما را سخن راست، درست،
وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ، و تا بيان كنم شما را چيزى از آنچه در آن مختلف شديد ،
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ (63) بپرهيزيد از خشم و عذاب خدا و مرا، فرمانبردار باشيد.
إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ، اللَّه اوست كه خداوند من و خداوند شماست،
فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ (64) او را پرستيد كه راه راست اينست.
فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ مختلف شدند، جدا جدا گوى سپاهها از ميان ترسايان،
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ عَذابِ يَوْمٍ أَلِيمٍ (65) پس ويل ايشان را كه ستم كردند بر خويشتن، از عذاب روزى دردنماى.
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ، چه چشم دارند، مگر رستاخيز را،
أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً، كه بايشان آيد ناگاه،
وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (66) و ايشان نميدانند [كه خواهد بود].
النوبة الثانية
قوله تعالى:- أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ، يعنى النبوة و الرسالة، قال مقاتل: معناه: أ بأيديهم مفاتيح الرسالة، فيضعونها حيث يشاءون، اين آيت جواب ايشانست كه گفتند: لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ ميگويد كليد رسالت و نبوت بدست ايشانست تا آنجا نهند كه خود خواهند؟.
آن گه گفت: نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ، فِي الْحَياةِ الدُّنْيا، فجعلنا هذا غنيا و هذا فقيرا و هذا مالكا و هذا مملوكا، فكما فضّلنا بعضهم على بعض فى الرزق كما شئنا، كذلك اصطفينا بالرسالة من شئنا، قسمت معيشت و رزق بندگان در دنيا با ايشان نگذاشتيم و با اختيار ايشان نيفكنديم، كه خود كرديم، بعلم و حكمت خويش، يكى توانگر، يكى درويش، يكى مالك، يكى مملوك.
چون قسمت معيشت و رزق باختيار ايشان نيست كرامت نبوت و رسالت اولىتر كه باختيار ايشان نبود، حكمت اقتضاء آن كرد كه در معيشت و رزق، بعضى را بر بعضى افزونى داديم، چنانك خواستيم،و كسى را بر حكم ما اعتراض نه، هم چنان قومى را برسالت و نبوت برگزيديم بخواست خويش، و كسى را روى اعتراض نه. آن گه بيان كرد كه تفاوت ارزاق از بهر چيست؟
گفت: لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا اين لام لام غرض گويند، اى- ليستخدم بعضهم بعضا، فيسخر الاغنياء باموالهم الفقراء بالعمل فيكون بعضهم لبعض سبب المعاش، هذا بماله و هذا بعمله، فيلتئم قوام امر العالم، وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ يعنى النبوة، خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ من المال، ميفرمايد توانگرى نبوت، به است از توانگرى مال، و آنكه توانگرى مال در دست شما و باختيار شما نيست، كرامت نبوت و توانگرى رسالت اوليتر كه در دست شما و باختيار شما نبود،
و قيل معناه: وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ، عباده بالايمان و الاسلام، خَيْرٌ من الاموال التي يجمعونها، مؤمنانرا ايمان و اسلام به است از خواسته دنيا كه جمع ميكنند، زيرا كه خواسته دنيا، اگر حلالست، حسابست، و اگر حرامست، عذابست، و قيل: وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ يعنى الجنة، خَيْرٌ، للمؤمنين، مِمَّا يَجْمَعُونَ يجمع الكفار من الاموال.
وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً، اى- لو لا قضاء اللَّه السابق فى الخلق، ان يكونوا اغنياء و فقراء، لجعلنا الكفار كلّهم اغنياء، ليعلموا انه لا قيمة للدنيا، اين هم جواب ايشانست كه گفتند لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ ايشان ظن چنان بردند كه استحقاق نبوت و رسالت، بمال و خواسته دنياست. و تا مال نباشد، سزاوارى نبوت نباشد.
رب العالمين و ايشان نمود كه اين دنيا و مال دنيا محلى و قيمتى نيست، اگر نه حكم رفته و سابقه ازل بودى كه خلق بايد كه چون هم باشند بتوانگرى و درويشى، ما اين كافران را همه توانگر آفريدى و خانههاى ايشان سيمين و زرين كردى، از خوارى و ناچيزى دنيا.
وفى الخبر: لو كان الدنيا تزن عند اللَّه جناح بعوضة ما سقى كافرا منها شربة ماء و عن المستور دبن شدّاد احد بنى فهر قال: كنت فى الركب الذين وقفوا مع رسول اللَّه (ص) على السخلة الميتة، فقال رسول اللَّه: أ ترون هذه هانت على اهلها حين القوها، قالوا: من هوانها القوها. قال رسول اللَّه: الدنيا اهون على اللَّه من هذه على اهلها.
و قال الحسن. معنى الاية لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً مجتمعين على الكفر و على اختيار الدنيا على الآخرة، لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ و ذلك، لهوان الدنيا على اللَّه. قرء ابن كثير و ابو عمرو سقفا بفتح السين و سكون القاف على الواحد و معناه الجمع، كقوله: فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ و قرء الآخرون سقفا بضم السين و القاف على الجمع، و هى جمع السقف مثل رهن و رهن و قيل: هى جمع السقيف و قيل: هى جمع الجمع سقف و سقوف و سقف و قيل: سقيفة و سقائف و سقف، وَ مَعارِجَ اى- مصاعد و مراقى و قرء: معاريج و هما لغتان، واحدهما:معراج مثل مفتاح و مفاتح و مفاتيح.
عَلَيْها يَظْهَرُونَ اى- يعلون و يرتقون، يقال: ذهبت على السطح اذا علوته، قال النابغة:
بلغنا أ لستما فى مجدنا و علونا و انا لنرجو فوق ذلك مظهرا
اى: مصعدا، اى: جعلنا معارج من فضة عليها يعلون.
وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً من فضة عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ، يجلسون و ينامون.
وَ زُخْرُفاً الزخرف فى اللغة، الزينة، قال اللَّه عز و جل:حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها و قال: زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً و المزخرف المزين و المراد به هاهنا الذهب و هو معطوف على محل مِنْ فِضَّةٍ، يعنى سقفا من فضة و زخرف اى: ذهب. و قيل: معنى الاية: لو فعلنا ذلك بالكفار، لافتتن بهم غيرهم و توهّموا ان ذلك لفضيلة فى الكفار فيكفرون و يكونون فى الكفر أمة واحدة. قوله: وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا.
قرء عاصم و حمزة: لما بالتشديد بمعنى الا اى: و ما كل ذلك الا متاع الحياة الدنيا و قرء الباقون لما بالتخفيف. و الوجه انّ، ان على هذا هى المخففة من الثقيلة، و زائدة، و التقدير: و ان كل ذلك لمتاع الحياة الدنيا، يزول و يذهب، وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ اى ثواب الآخرة خير للمتقين.
و قيل معناه: و الجنة عند ربك للمتقين خاصة.روى ان عمر كان يقول: لو ان رجلا هرب من رزقه لا تبعه حتى يدركه كما ان الموت يدرك من هرب منه، له اجل هو بالغه و اثر هو واطئه و رزق هو آكله و حتف هو قاتله، فاتقوا اللَّه و اجملوا فى الطلب و لا يحملنّكم استبطاء شيء من الرزق ان تطلبوه بمعصية اللَّه فان اللَّه عز و جل لا ينال ما عنده الا بطاعته و لن يدرك ما عنده بمعصيته، فاتقوا اللَّه و اجملوا فى الطلب.
وَ مَنْ يَعْشُ، اى: يعرض عن ذكر الرحمن فلم يخف عتابه و لم يرج ثوابه، تقول عشوت الى كذا، اى: ملت اليه و عشوت عنه، اى: ملت عنه كما تقول، عدلت الى فلان و عدلت عنه.
و قرء ابن عباس: و من يعش بفتح الشين اى يعم يقال عشى يعشى عشى اذا عمى، فهو اعشى و امراة عشواء و قيل: عن ذكر الرحمن، اى: عن معرفته و طاعته لانه لا يذكره الا من عرفه و اطاعه. و قيل يحتمل ان المراد به، من نزل فيهم قوله:- وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قالُوا وَ مَا الرَّحْمنُ نظير الاية قوله:- الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً اى- نهيئ له و نسبب له شيطانا و نضمه اليه و نسلطه عليه فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ لا يفارقه يزين له العمى و يخيل اليه انه على الهدى.
و قيل ذلك فى القيامة يقرن كل انسى بالشيطان الذى كان يدعوه، قرء يعقوب و حماد عن عاصم يقيض له بالياى على ضمير الرحمن و قرء الباقون: نقيض بالنون على اخبار اللَّه تعالى عن نفسه بالتقييض. وَ إِنَّهُمْ يعنى الشياطين لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ اى: يصدون الكافرون عن الاسلام و يمنعونهم على الهدى وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ اى يحسب الكفار انهم على هدى و انهم محقون فى قولهم و عملهم. حَتَّى إِذا جاءَنا قرء اهل العراق غير ابى بكر على الواحد يعنون الكافر و قرء الآخرون جاءانا على التثنية يعنون الكافر و قرينه جعلا فى سلسلة واحدة،
فقال الكافر لقرينه يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ اى: بعد ما بين المشرق و المغرب فغلب اسم احدهما على الآخر كما يقال للشمس و القمر، القمران و لابى بكر و عمر العمران، فَبِئْسَ الْقَرِينُ كنت فى الدنيا و قيل فَبِئْسَ الْقَرِينُ انت فى النار قال ابو سعيد الخدرى اذا بعث الكفار، زوّج كل واحد منهم بقرينه من الشياطين فلا يفارقه حتى يصير الى النار وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ اشركتم فى الدنيا أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ اى- لن ينفعكم اليوم اشتراككم فى العذاب، اين سخن جواب آن كس است كه بدى ميكند و ميگويد كه اين نه همه من ميكنم كه ديگران نيز مىكنند، يعنى كه اشتراك در عذاب، شما را سود ندارد و در عذاب تخفيف نيارد كه در دوزخ، تأسى و تسلى بيكديگر نبود، هر كسى بخود مشغول بود و در عذاب خود گرفتار.
و قال مقاتل معناه لن ينفعكم الاعتذار و الندم اليوم لانكم انتم و قرناؤكم مشتركون اليوم فى العذاب كما كنتم فى الدنيا مشتركين فى الكفر، عذر و پشيمانى امروز شما را سود ندارد كه شما امروز با قرناء خويش در عذاب مشترك خواهيد بود، چنان كه در دنيا در كفر مشترك بوديد.
أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِي الْعُمْيَ وَ مَنْ كانَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ.
هذا خطاب للنبى (ص) اى- لا يضيق صدرك فان من سبق علم اللَّه بكفره لا يسمع و لا يهتدى. فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ بان نميتك قبل ان نعذبهم، فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ بالقتل بعدك.أَوْ نُرِيَنَّكَ فى حياتك الَّذِي وَعَدْناهُمْ من العذاب فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ متى شئنا عذبناهم و اراد به مشركى مكة انتقم منهم يوم بدر. هذا قول اكثر المفسرين و قال الحسن و قتاده عنى به اهل الاسلام من امّة محمد، و قد كان بعد النبى نقمة شديدة فى امته، فاكرم اللَّه نبيه و ذهب به و لم ير فى امته الا الذى تقر عينه به و ابقى النقمة بعده.
و روى ان النبى ارى ما يصيب امته بعده فما رؤى ضاحكا متبسما حتى قبضه اللَّه.فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ اى- تمسك بالقرآن و اتله حق تلاوته و امتثل اوامره، و اجتنب نواهيه، إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ اى- على الدين الذى لا عوج له و إِنَّهُ يعنى قرآن لَذِكْرٌ لَكَ اى شرف لك و لقومك قريش، نظيره:لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ كِتاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ اى شرفكم وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ عن حقه و اداء شكره.
روى الضحاك عن ابن عباس: ان النبى (ص) اذا سئل: لمن هذا الامر بعدك لم يخبر بشيء حتى نزلت هذه الاية و كان بعد ذلك اذا قال: لقريش.
وعن ابن عمرقال رسول اللَّه لا يزال هذا الامر فى قريش ما بقى اثنان.و قال ان هذا الامر فى قريش لا يعاديهم احد الا اكبّه اللَّه على وجهه ما اقاموا الدين
وقال (ص) من يرد هوان قريش اهانه اللَّه.
و قال مجاهد: القوم هم العرب فالقرآن لهم شرف اذ نزل بلغتهم ثم يختص بذلك الشرف، الاخص فالاخص من العرب حتى يكون الاكثر لقريش و لبنى هاشم.
وعن ابى بردة قال قال رسول اللَّه الامراء من قريش لى عليهم حق و لهم عليكم حق ما حكموا، فعدلوا. و استرحموا، فرحموا. و عاهدوا، فوفوا، فمن لم يفعل ذلك، فعليه لعنة اللَّه و الملائكة و الناس اجمعين.
وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا، لهذا الكلام وجهان، احدهما ان اللَّه عز و جل جمع رسله ليلة اسرى برسوله فى مسجد بيت المقدس فاذن جبرئيل ثم اقام و قال يا محمد: تقدم فصل بهم فتقدم و صلى بهم فلما فرغ من الصلاة قال له جبرئيل «سل» يا محمد مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ فقال رسول اللَّه (ص) لا اسئل قد اكتفيت
و هذا قول الزهرى و سعيد بن جبير و ابن زيد قالوا: جمع له الرسل ليلة اسرى به و أمر أن يسئلهم فلم يشكّ و لم يسئل و هذه الاية عدّت مكية لان رسول اللَّه (ص) لم يكن هاجرا ليلتئذ بعد و كل ما نزل من القرآن بعد مهاجرة رسول اللَّه بمكة فى عمرة القضاء و فى الفتح فى اسفاره.
فانه يعد مدنيّة و الوجه الثانى: و سئل من ارسلنا اليهم من قبلك رسولا من رسلنا، يعنى سل مؤمنى اهل الكتاب الذين ارسلنا اليهم الانبياء هل جاءتهم الرسل الا بالتوحيد و المراد بالسئوال، التقرير لمشركى قريش انه لم يأت رسول و لا كتاب بعبادة غير اللَّه عز و جل.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ فَقالَ إِنِّي رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ آياته العصا و اليد البيضاء فَلَمَّا جاءَهُمْ بِآياتِنا إِذا هُمْ مِنْها يَضْحَكُونَ استهزءوا بها و قالوا انها سحر و تخييل و هذا تسلية للنبى (ص) وَ ما نُرِيهِمْ مِنْ آيَةٍ إِلَّا هِيَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِها اين آنست كه پارسيان گويند كه همه از يكديگر نيكوتر، همه از يكديگر بهتر و مهتر، اكبر من اختها اى- قريبها و صاحبتها التي كانت قبلها وَ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ يعنى بالسنين و نقص من الثمرات و الطوفان و الجراد و القمل و الضفادع و الدم و الطمس فكانت هذه دلالات لموسى و عذابا لهم و كانت كل واحدة اكبر من التي قبلها لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ عن كفرهم وَ قالُوا لموسى لما عاينوا العذاب، يا أَيُّهَا السَّاحِرُ يا ايها العالم الكامل الحاذق و انما قالوا هذا توقيرا و تعظيما له لان السحر عندهم كان علما عظيما و صفة ممدوحة ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ اى- بما اخبرتنا عن عهده اليك، انّا ان آمنّا كشف عنا العذاب فسله بكشف العذاب عنا إِنَّنا لَمُهْتَدُونَ مؤمنون، فدعا موسى فكشف عنهم العذاب فلم يؤمنوا فذلك قوله عز و جل: فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ اى ينقضون عهدهم و يصرّون على كفرهم.
وَ نادى فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ چون موسى دعا كرد و رب العزة بدعاء وى عذاب از قبطيان باز برد، فرعون ترسيد كه ايشان بموسى ايمان آرند همه را جمع كرد و ملك خود و قوت خود فرا ياد ايشان داد و ضعف موسى فرا نمود تا نپندارند كه كشف عذاب بدعاء موسى بود كه اگر بدعاء وى بودى و او بدعوى صادق بودى، ملك وى را بودى و دعاء از بهر خود كردى تا آن لثغة كه بر زبان وى است زائل گشتى، گفت: أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي نه ملك زمين مصر مرا است و اينك جويهاى نيل زير قصر من و در بوستان ورزان من ميرود بفرمان من، و آن جويهاى نيل سيصد و شصت بودند، اصل آن و معظم آن چهارند:
يكى نهر ملك، ديگرى نهر طولون سوم نهر دمياط، چهارم طنيس أَ فَلا تُبْصِرُونَ أَمْ سخن اينجا تمام است يعنى أ فلا تبصرون ام تبصرون، نمى بينيد يا مى بينيد آن گه گفت: أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ و قيل معناه ا فلا تبصرون شدة ملكى و عجز موسى.
ثم قال: ام انا خير بل انا خير من هذا الذى هو مهين اى: فقير لا حشم معه وَ لا يَكادُ يُبِينُ اى- لا يكاد يفصح بكلامه للثغة التي فى لسانه، كان موسى (ع) بليغا فصيحا و كانت عليه حلاوة و مهابة و ملاحة غير ان لسانه كانت به عقدة فلما قال: وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي قيل له أُوتِيتَ سُؤْلَكَ فبقيت منها لثغة.
فرعون خود را فضل نهاد بر موسى و گفت طاعت من اوليتركه مرا ملك است و فرمان و حشم من برم، از اين موسى حقير ضعيف و درويش كه او را نه حشم است و نه مال و نه معيشت كه بدان زيش كند و نه فصاحتى كه بيان سخن كند.
فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ ان كان صادقا أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ جمع الاسورة و هى جمع الجمع قرء حفص و يعقوب اسورة و هى جمع سوار قال مجاهد كانوا اذا سوّدوا رجلا سوروه بسوار و طوقوه بطوق من ذهب يكون ذلك دلالة لسيادته و علامة لرياسته فقال فرعون هلّا القى رب موسى عليه اسورة من ذهب ان كان سيدا يجب طاعته أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ متتابعين يقارن بعضهم بعضا يشهدون له بصدقه و يعينونه على امره قال اللَّه تعالى فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ، اى استخف فرعون قومه القبط يعنى وجدهم جهالا و استخف عقولهم و قيل طلب منهم الخفة فى الطاعة و هى الاسراع اليها فاطاعوه يقال اخف الى كذا اى اسرع اليه و استخفه غيره دعاه الى ذلك، اى:و استخفهم بهذا الكلام المزخرف فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ خارجين عن دين اللَّه.
فَلَمَّا آسَفُونا اى اغضبونا و الاسف اشد الغضب، انْتَقَمْنا مِنْهُمْ، اى احللنا بهم النقمة و العذاب فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ. فَجَعَلْناهُمْ سَلَفاً قرأ حمزة و الكسائى سلفا بضم السين و اللام جمع سليف من سلف اى تقدم و قرأ الباقون سلفا بفتح السين و اللام على جمع السالف مثل حارس و حرس و خادم و خدم و راصد و رصد و هم الماضون المتقدمون من الامم، و المعنى، جعلناهم متقدمين ليتعظ بهم الآخرون وَ مَثَلًا لِلْآخِرِينَ اى عبرة وعظة. و قيل سلفا لكفار هذه الامة الى النار اى مقدمة كفار هذه الامة الى النار وَ مَثَلًا لِلْآخِرِينَ اى يضرب بهم الامثال فيما بينهم.
وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا مفسران اندرين آيت مختلف القولاند بر سه گروه:قومى گفتند الضارب للمثل عبد اللَّه بن الزبعرى كان من مردة قريش قبل ان يسلم اين مثل عبد اللَّه الزبعرى زد كه آمد برسول خدا صلوات اللَّه و سلامه عليه گفت تو مىگويى انكم و ما تعبدون من دون اللَّه حصب جهنم شما و هر چه فرود از اللَّه مىپرستيد (عيسى) هيزم دوزخ است و تو مىگويى عيسى برادر منست و پيغامبر خداى. چون وى چنين گفت، مصطفى صلى اللَّه و السلام (ص) خاموش گشت منتظر وحى تا از حق جواب چه آيد عبد اللَّه الزبعرى گفت خصمته و اللات و العزى، قريش كه حاضر بودند دست زدند و خنده در گرفتند و از تصديق برگشتند. اينست كه رب العالمين فرمود إِذا قَوْمُكَ يعنى قريشا مِنْهُ يَصِدُّونَ اى يضجون و يصيحون و يضحكون و قيل يعرضون عن القرآن و عن التصديق.
وَ قالُوا أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ گفتند اين خدايان ما بهتر يا عيسى اگر عيسى بآتش شايد بتان، هم شايد. قول دوم آنست كه اين مثل مشركان زدند ايشان كه ملائكه را دختران گفتند يعنى اذا جاز أن يكون عيسى ابن اللَّه، جاز أن تكون الملائكة بنات اللَّه. باين قول، إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ مؤمناناند كه اين سخن بر ايشان صعب آمد از آن برگشتند و ديگران را از آن برگردانيدند قال قتادة: يصدون اى يخرجون و قال القرظى: يضجرون. قول سوم آنست كه الضارب للمثل هو اللَّه عز و جل اين مثل آنست كه اللَّه زد در قرآن كه إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ. مثل عيسى بنزديك اللَّه چون مثل آدم است آدم را بيافريد از خاك بىپدر و بىمادر، عيسى را بيافريد از باد بىپدر. در تخليف بنزديك اللَّه در قدرت او هر دو يكىاند.
چون اين آيت فرو آمد كافران گفتند محمد مىخواهد كه ما او را خداى خوانيم و او را پرستيم چنانك ترسايان عيسى را پرستيدند: باين قول إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ مشركان قريشاند كه از ضرب مثل برميگشتند و مىخنديدند وَ قالُوا أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ، يعنون محمدا خدايان ما بهاند پرستيدن را يا محمد يعنى كه خدايان خود فرونگذاريم و او را پرستيم، يَصِدُّونَ بضم صاد قرائت نافع و ابن عامر و كسايى است و باقى بكسر صاد خوانند هما لغتان مثل يعرشون و يعرشون ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا اى انهم قد علموا انك لا تريد منهم ان ينزلوك منزلة المسيح و ما قالوا هذا القول الّا جدلا اى خصومة بالباطل و على القول الاول ما ضربوا هذا المثل لك الا جدلا بالباطل لانهم علموا ان المراد من قوله إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ هؤلاء الاصنام دون عيسى (ع) بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ حاذقون فى الخصومه.
عن ابى امامة قال قال رسول اللَّه (ص) ما ضل قوم بعد هدى كانوا عليه، الا اوتوا الجدل ثم قرأ ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ
ثم ذكر عيسى عليه السلام فقال:إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ بالتقوى وَ جَعَلْناهُ مَثَلًا اى آية و عبرة لبنى اسرائيل يعرفون قدرة اللَّه على ما يشاء حيث خلقه من غير اب وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً اى لو نشاء لاهلكناكم و جعلنا بدلكم و مكانكم ملائكة فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ يكونون خلفاء منكم يعمرون الارض و يعبدونى و يطيعونى.
و قيل يخلفون اى يخلف بعضهم بعضا و قيل معنى الاية: لو نشاء لجعلنا من الانس ملائكة و ان لم تجر العادة كما خلقنا عيسى من غير اب و انه لعلم للساعة اى ان عيسى نزوله من اشراط الساعة يعلم بنزوله، قربها و ثبوتها و قيل ان عيسى كان يحيى الموتى فعلم به الساعة و البعث و قراء ابن عباس و ابو هريرة و انه لعلم للساعة بفتح العين و اللام اى علامة و اماره للساعة فَلا تَمْتَرُنَّ بِها يعنى اذا انزل فلا تشكن فى قيامها.
يقولها لقريش قال النبى صلى اللَّه عليه و اله سلم ليوشكن ان ينزل فيكم ابن مريم حكما عدلا يكسر الصليب و يقتل الخنزير و يضع الجزية و يهلك فى زمانه الملك كلها، الا الاسلام.
ويروى انه ينزل على ثنية بالارض المقدسة يقال لها افيق و عليه ممصران يعنى ثوبين مصبوغين بالصفرة و شعر راسه دهين و بيده حربة يقتل بها الدجال فياتى بيت المقدس و الناس فى صلاة العصر و الامام يؤمّ بهم فيتاخر الامام فيتقدمه عيسى و يصلى خلفه على شريعة محمد (ص) ثم يقتل الخنازير و يكسر الصليب و يخرب البيع و الكنانس و يقتل النصارى الّا من آمن به.
و قال الحسن و جماعة و انه يعنى و ان القرآن لعلم للساعة يعلمكم قيامها و يخبركم باحوالها و اهوالها فَلا تَمْتَرُنَّ بِها اى لا تشكن فيها قال ابن عباس اى لا تكذبوا بها وَ اتَّبِعُونِ القول هاهنا مضمر اى قل يا محمد اتبعونى على التوحيد هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ اى هذا دين قيم و قال الحسن هذا القرآن صراطه الى الجنة مستقيم.
وَ لا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطانُ عن الايمان بالساعة و القرآن إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ ظاهر العداوة وَ لَمَّا جاءَ عِيسى بِالْبَيِّناتِ اى بالحجج و المعجزات قالَ قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ اى بالنبوة و قيل بالانجيل وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ من احكام التورية قال قتاده يعنى اختلاف الفرق الذين تحزبوا على امر عيسى و قيل: لابين لكم ما كان بينكم من الاختلاف فى الدين قال.
الزجّاج الذى جاء به عيسى فى الانجيل انما هو بعض الذى اختلفوا فيه و بين لهم فى غير الانجيل ما احتاجوا اليه فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ خالقى و رازقى و انا عبد مخلوق محتاج الى الرزق فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ، فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ اى فيما بينهم و هم احزاب النصارى تحزبوا فى عيسى ثلث فرق الملكائية و النسطورية و اليعقوبية فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا اى قالوا فى عيسى ما كفروا به مِنْ عَذابِ يَوْمٍ أَلِيمٍ العذاب.هَلْ يَنْظُرُونَ اى ينتظرون إِلَّا السَّاعَةَ يعنى انها تاتيهم لا محالة، فكانهم ينتظرونها، يعنى القاعدين عن الايمان أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً فجأة وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ بمجيئها.
النوبة الثالثة
قوله: أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا صناديد قريش از سر سبكبارى و طيش ميگفتند كه از همه عالم كلاه نبوت و افسر رسالت بر يتيم بو طالب نهادند اگر اين حديث راست بودى و اين پيغام درست، پيغام رسان وليد مغيره بودى سرور قريش و عظيم مكه، يا بو مسعود ثقفى سيد ثقيف و عظيم طائف.
ايشان چنين ميگويند و منادى عزت ندا ميكند كه نَحْنُ قَسَمْنا ما آن را كه نخواهيم در مفازه تحير همى رانيم و آن را كه خواهيم بسلسله لطف بدرگاه ميكشيم، يكى را بهر لحظه در منازل درجات بدست ترقى جلوه ميكنيم و آن را كه نخواهيم هر ساعتى سرنگونتر همى داريم. نَحْنُ قَسَمْنا قسمت ما چنين است و حكم ما اينست.
| شهريست بزرگ و من بدو درميرم | تا خود زنم و خود كشم و خود گيرم |
فرمان آمد: كه اى جبرئيل بآن روضه رضا رو و رخش فضل را برگستوان عنايت، بر نه، يتيم بو طالب را بحضرت آر، عنان براق دولت او در شاخ سدرة بند، ما ميخواهيم كه از خزانه غيب، او را خلعتها روان كنيم، گفتند جلوهگرى فرزند با على عليين و خوارى ما در اسفل السافلين چيست؟
خطاب آمد كه: نَحْنُ قَسَمْنا بر قسمت ما اعتراض نيست و كس را روى سؤال نيست لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ نوح پيغامبر بدرجات على، جنات مأوى، ميان نعيم و فوز مقيم شادان و نازان و جگر گوشه نوح در دركات سفلى ميان آتش عقوبت و خطيئة سوزان و گدازان چيست؟ نَحْنُ قَسَمْنا قسمت الهى را مرد نيست و حكمى كه در ازل كرد آن را تغيير و تبديل نيست.
ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَ. ابليس مهجور را از آتش بيافريد و در سدره منتهى او را جاى داد و مقربان حضرت بطالب علمى بر وى فرستاد و صد هزار سال او را بر مقام خدمت بداشت آن گه زنار لعنت بر ميان او بست، آدم خاكى را از خاك تيره بركشيد و ناكرده خدمت، تاج كرامت و اصطفاء بر فرق وى نهاد، گفتند اين عز و منقبت آدم از كجا و آن ذل و نوميدى ابليس چرا، گفت نَحْنُ قَسَمْنا بر قسمت ما چون و چرا نيست و هر كه چون و چرا گويد او را بر درگاه ما بار نيست.
او جل جلاله چون از كسى اعراض كرد جراحتى است كه هيچ علاج نپذيرد و چون بر كسى اقبال كرد از خاك خانه او همه گدايان عالم توانگر گردند.
توانگران دو گروهند: توانگران مال و توانگران حال. توانگران مال بمال مينازند و توانگران حال با نَحْنُ قَسَمْنا ميسازند و اگر از اين باريكتر خواهى توانگران حال دو گروهند: گروهى را ديده بر قسمت قسام آمد، بهر چه يافتند رضا دادند و قانع گشتند، گروهى ديده بر نَحْنُ آمد قَسَمْنا نديدند از شهود قسام نپرداختند، هر دو كون بر ايشان جلوه كردند در آن نياويختند، بر سنت سيد المرسلين و خاتم النبيين راست رفتند و بر سيرت وى كه ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى، پى بردند لا جرم امروز مفتاح در رشاد گشتند و مصباح سراى سداد و فردا ايشان را آن ساختند كه: لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر. بو بكر رضى شيخ شام وقتى در باديهاى بود بتجريد و در اللَّه زاريد و گفت: الهى از آن حقيقت خرد كه مرا دادى بهره من بر دل من چيزى آشكارا كن تا جان من بياسايد، درى از آن حقايق قربت بر وى گشادند زارى بوى افتاد نزديك بود كه تباه گشتيد. گفت:الهى بپوش كه من طاقت آن ندارم، آن را بپوشيدند
شيخ الاسلام انصارى گفت نهان:كردن غيب و پوشيدن حقايق آن از اللَّه تعالى رحمت است كه آن در اين جهان نگنجد. هر چه از آن آشكارا شود يا آن بود كه آن كس را در وقت ببرند، يا عقل وى طاقت آن ندارد، احوال و رسوم وى متغير شود غيب و حقيقت نهان به تا در سراى غيب و حقيقت بر سر آن شوى، كه اين دنيا سراى بهانه است و زندان اندوه تا روزى كه اين مدت بسر آيد و اين قوت مقدر خورده آيد و در غيب باز شود.
اى درويش، بس نماند كه اين شب محنت بسر آيد و اين قوت مقدر خورده آيد و در حقايق و غيب باز شود. اى درويش، بس نماند كه اين شب محنت بسر آيد و صبح كرامت از مشرق قربت برآيد، اشخاص پيروزى بدر آيد، ظلمت فرقت را نور وصلت با برآيد، گير چنان كه تو خواهى چنان برآيد. بس نماند كه آنچه خبر است عيان شود، آرزوها نقد و زيادت بيكران شود. دست علايق از دامن حقايق رهان شود، قصه آب و گل نهان شود و دوست ازلى عيان شود، ديده و دل و جان هر سه بدو نگران شود.
مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ من لم يعرف قدر الخلوة مع اللَّه فحادّ عن ذكره و اخلد الى خواطره الرديئة، قيض اللَّه له من يشغله عن اللَّه. هر كه قدر خلوت با حق نداند از ذكر او بازماند و هر كه از ذكر او بازماند، حلاوت ايمان از كجا يابد. لا جرم بجاى ذكر رحمن وساوس شيطان نشيند و هواجس نفس بيند و هر كه بر پى شيطان رود و هواء نفس پرستد قدر ذكر اللَّه چه داند و از درد دين چه خبر دارد، بلال سوخته بايد و سلمان ريخته و معاذ كوفته تا حديث درد دين و انس ذكر، با تو بگويند.
| از اين مشتى رياست جوى رعنا هيچ نگشايد مسلمانى | ز سلمان جوى و درد دين ز بو دردا |
اگر بلال است از تيمار مسلمانى بيمار و نحيف گشته، و معاذ است سراپرده عشق در صحراى درد نايافت، زده كه: تعالوا نؤمن ساعة.، ور سلمان است جان و دل خويش غريب وار از اندوه دين و درد اسلام بگداخته سر در سرّ خود گم كرده، از وله و تحير بدان جاى رسيده كه بدر مسجد رسول (ص) برگذشت از خود چنان بيخود گشته و در مذكور چنان مستغرق شده كه سلام بر رسول فراموش كرد، جلال و عظمت مرسل بجان و دل وى چنان تاختن آورده كه جاى سلامى بر رسول نگذاشته.
مصراع: يعلم اللَّه گر همى دانم نگارا شب ز روز.
چون برگذشت و سلام نكرد مصطفى (ص) تيز در وى نگريست دل وى را ديد، چون كشتى در بحر غيب افكنده، باد جلال از مهب تجلى خاسته، كشتى بشكسته و سلمان سرگشته. زبان سلمان بزيارت دل رفته، دل در جان آويخته، جان در حق گريخته.
مصطفى (ص) دانست كه سلمان از خود رها شده و مرغش از روزن دل بعالم ملكوت پرواز كرده. اى جوانمرد، كار آن مرغ دارد. قفس كه در او مرغ نبود بچه شايد.
گفته اند قفس، قالب است و امانت مرغ، پر او عشق، پرواز او ارادت، افق او غيب، منزل او درد، استقبال از راه اتيته هرولة. هر گه كه اين مرغ امانت از اين قفس بشريت بر افق غيب پرواز كند، كروبيان عالم قدس دستها بديده خويش باز نهند، تا برق اين جمال ديدههاى ايشان نربايد. مصطفى (ص) هر چند كه از احوال سلمان با خبر بود غيرتى بر صحراى سينه وى گذر كرد گفت:
اى سلمان مى برگذرى و سلام مى نكنى، سلمان جواب نداد، رسول فرمود اى سلمان آخر نه من راهت نمودم نه بشفاعت من همى اميد دارى، سلمان هم جواب نداد، سرّ سلمان آن ساعت در اللَّه زاريد كه الهى يا زبانى بازده تا جواب دهم يا جوابى از بهر من بازده.
جبرئيل آن ساعت از هواء قدرت بشتاب درآمد رسول فرمود: اى جبرئيل امروز بشتاب آمدى، گفت آرى كه سلمان در غرقاب است. اى محمد اللَّه ترا سلام ميكند ميفرمايد كه با سلمان مىگويى نه راهت من نمودم؟ ترا راه كه نمود؟ مىگويى نه اميد بشفاعت من دارى؟ در كل عالم كرا زهره شفاعت بود تا دستورى من نباشد؟
اى محمد تو بر طور نبودى آن روز كه ما ندا كرديم آن ذره سلمان در ميان ذرهها متوارى، خيمه عشق بر صحرا زد و غيرت ارنى استقبال كرد، كه يا موسى تو پندارى كه در اين مملكت، عاشق خود تويى، درنگر باين خاك طور، تا در زير هر ذرهاى، عاشقى بينى ايستاده و ميگويد: ارنى ارنى،قال النبى (ص): من أراد أن ينظر الى عبد نوّر اللَّه قلبه، فلينظر الى سلمان.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۹