كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره ص آیه 18-29
2- النوبة الاولى
(38/ 29- 18)
قوله تعالى: إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ ما كوهها مسخر كرديم فرمان بردار و گويا با داود، يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ (18) تا مرا مىستايند با داود بشبانگاه و چاشتگاه.
وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً و مرغان فراهم آورده نرم نرم كرديم و فرمان بردار، كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ (19) همه خداى را ستاينده و فرمان برنده.
وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ قوى كرديم بر جاى بداشته ملك او او را، وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ و او را داديم زيرك سخنى و دانش، وَ فَصْلَ الْخِطابِ (20) و سخن گشادن و برگزاردن.
وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ رسيد بتو خبر آن خصمان؟ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ (21) آن هنگام كه بران كوشك شدند.
إِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ آن گه كه بر داود در شدند، فَفَزِعَ مِنْهُمْ و بيم زد داود را ازيشان، قالُوا لا تَخَفْ گفتند مترس، خَصْمانِ و تنايم با يكديگر بداورى، بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ از ما دو تن يكى بر ديگر افزونى ميجويد، فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِ داورى كن ميان ما براستى، وَ لا تُشْطِطْ و در حكم بيداد مكن و اندازه داد در مگذران، وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ (22) و ما را راه داد راست بنماى.
إِنَّ هذا أَخِي اين برادر منست، لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً او را نود و نه ميش است، وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ و مرا يك ميش، فَقالَ أَكْفِلْنِيها ميگويد آن گوسفند فرامن و مرا خداوند آن كن، وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ (23) و مىبازشكند مرا در سخن گفتن و مىزور كند بر من بچيره زبانى.
قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ داود گفت ستم كرد بر تو، بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ بخواستن ميش تو كه با ميشان وى بهم بود، وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ فراوانى از انبازان و هم كاران افزونى ميجويند بر يكديگر، إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مگر گرويدگان و نيككاران، وَ قَلِيلٌ ما هُمْ و ايشان اندكىاند، وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ داود بدانست بدرستى كه ما او را مىآزموديم، فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ آمرزش خواست از خداوند خويش، وَ خَرَّ راكِعاً و سجود را در آمد، وَ أَنابَ (24) و بدل و آهنگ با ما گشت.
فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ بيامرزيديم او را آن گناه، وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى و او راست بنزديك ما نزديكى، وَ حُسْنَ مَآبٍ (25) و نيكويى بازگشتن گاه.
يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ گفتيم اى داود ما ترا خليفه و پس رو حكم خويش كرديم در زمين [كه بحكم من در آسمان حكم ميكنى در زمين].
فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِ داورى كن ميان مردمان براستى، وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى و پس رو دل مباش و خواست خود را، فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ كه گمراه كند ترا از راه خداى و از راه داد، إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ايشان كه گمراه بودند از راه خداى، لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ ايشان را عذابى است سخت، بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ (26) بآنچه فراموش كردند روز شمار و بگذاشتند كار كردن آن را.
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا نيافريديم آسمان و زمين و آنچه در ميان آن بناكارى تا همه اين گيتى بود و بس، ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا آن پنداره ناگرويدگان است، فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ (27) واى بر ناگرويدگان از آتش.
أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ ما گرويدگان نيككاران را چون گزاف كاران كنيم كه بتباه كارى ميروند در زمين؟! أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ (28) يا پرهيزگاران چون بدكاران كنيم؟!
كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ نامهايست كه فرو فرستاديم بتو بركت كرده [در ان بر خوانندگان آن و نيوشندگان و گرويدگان]، لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ تا بر پى آن ميروند و در وى انديشند، وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ (29) و تا پند گيرند [بآنچه داود را افتاده] زيركان.
النوبة الثانية
قوله تعالى: إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ- فيه تقديم و تأخير، تأويله: انا سخرنا الجبال يسبّحن معه، و كان داود عليه السلام يسمع و يفهم تسبيح الجبال على وجه تخصيصه به كرامة له معجزة. و قيل: تسخيرها انها كانت تسير معه اذا اراد سيرها الى حيث يريد معجزة له، هذا كقوله: وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ.
و قوله: بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ اى- غدوّة و عشيّا. و الاشراق ان تشرق الشمس و يتنار ضوءها، تقول: شرقت الشمس اذا طلعت، و اشرقت أضاءت، و هو اصل صلاة الضحى فى القرآن.
قال ابن عباس: كنت امرّ بهذه الآية لا ادرى ماهى حتّى حدّثتنى امّ هانى بنت ابى طالب انّ رسول اللَّه (ص) دخل عليها فدعا بوضوء فتوضّأ فصلّى الضّحى، فقال: يا امّ هانى هذه صلاة الاشراق.
«وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً» اى- و سخرنا الطّير محشورة له، اى- مجموعة من كلّ ناحية كانت الملائكة تحشر اليه ما امتنع عليه منها. و قيل: زاد اللَّه فيها ما فهمت الامر و النّهى و الزّجر به، «كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ» اى- الجبال و الطّير للَّه مسبّح. و قيل: «له» اى- لداودعلى مذهب التّقديم و التأخير كما ذكرنا.
«وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ» اى- ثبّتناه فى بيته حتّى ورّثناه ابنه و قيل: «وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ» اى- قوّيناه بالحرس و الجنود. و قال ابن عباس: كان اشد الملوك سلطانا كان تحرسه كل ليلة ثلاثة و ثلاثون الف رجل. و قيل: «شَدَدْنا مُلْكَهُ» بالعدل فى القضية و حسن السيرة فى الرّعية و قبض ايدى الظّلمة «وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ» يعنى العلم و النبوّة. و قيل: احكام الرأى و التدبير.
«وَ فَصْلَ الْخِطابِ» يعنى الشهود على المدّعى و اليمين على المدّعى عليه، و ذلك لانّ كلام الخصوم ينقطع و ينفصل به. و قيل: «فصل الخطاب» هو قول الانسان بعد حمد اللَّه و الثناء عليه، امّا بعد اذا اراد الشروع فى كلام و اوّل من قاله داود عليه السلام. و قال مقاتل: «فصل الخطاب» علم الحكم و البصر بالقضاء.
عكرمه گفت: دو مرد برخاستند بخصومت، نزديك داود عليه السلام آمدند، يكى بر ديگر دعوى كرد بگاوى كه از من بغصب دارد، مدّعى عليه آن دعوى را منكر شد و با انكار لطمه اى بر روى آن مدّعى زد، داود از مدّعى بيّنت خواست، بيّنت نبود، داود گفت: امروز برخيزيد تا من در كار شما انديشه كنم، آن شب داود را بخواب نمودند كه مدّعى عليه كشتنى است؛ او را بكش و گاو بمدّعى تسليم كن.
داود گفت:اين خوابست كه مرا نمودند و اندرين حكم تعجيل نكنم تا آن گه كه بوحى مرا محقّق شود، پس وحى آمد از حق جلّ جلاله كه آنچه ترا فرموديم حكم ماست و فرموده ما حكمى درست و قضيّتى راست. داود هر دو خصم را حاضر كرد و گاو بمدّعى داد و بر مدّعى عليه حكم قتل كرد، آن مرد گفت: و بى حجّت قتل من از كجا روا ميدارى؟
گفت:وحى خداوند است و فرمان حقّ جلّ جلاله. گفت: اگر چنين است بارى من راست گويم:پدر اين مرد را كشته ام و گاو از وى بغصب ستده ام اين چه بر من ميرود جزاى آنست و قصاص آن و بر اللَّه جلّ جلاله چيزى فرو نشود و آنچه بر آدمى پوشيده شود بر حق پوشيده نشود، آن گه داود بفرمود تا او را بكشند. پس هيبتى عظيم از داود بر بنى اسرائيل افتاد
همه منقاد وى شدند و سر بر خطّ وى نهادند، گفتند: داود ملك كه ميراند و حكم كه ميكند بوحى آسمان ميكند و بتأييد و نصرت الهى، اينست كه ربّ العالمين فرمود: وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ.
قوله: وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ- اين آيت ابتداى قصّه داود است، و علماى تفسير مختلفاند كه سبب آن امتحان چه بود. قول سدى و كلبى و مقاتل آنست كه داود عليه السلام روزگار خود قسمت كرده بود، هر روزى را كارى ساخته و وردى نهاده، روزى حكم را بود و فصل خصومات ميان مردم، روزى عبادت را بود و خلوت داشتن با حقّ باخلاص و صدق، روزى زنان را بود كار ايشان راست داشتن و معاش خويش را ترتيب دادن، و داود در كتاب خدا خوانده بود شرف و منزلت آبا و اجداد خويش ابراهيم و اسحاق و يعقوب و آن درجات و كرامات و فضل و افضال كه حق جل جلاله با ايشان كرده و ايشان را بمحلّ رفيع رسانيده، داود منزلت و درجت ايشان آرزو كرد، وحى آمد از حقّ جلّ جلاله كه: اى داود ايشان بلاها چشيدند و رنجها كشيدند تا بآن نواخت و كرامت رسيدند، اگر ابراهيم بود در آتش نمرود و ذبح فرزند ديد آنچه ديد، ور اسحاق بود در ذبح خويش و تن فراكشتن دادن چشيد آنچه چشيد، ور يعقوب بود در فراق يوسف رسيد بوى آنچه رسيد، داود گفت:بار خدايا اگر بلائى بر من نهى و مرا در ان ممتحن كنى من صبر كنم چنانك ايشان صبر كردند تا مگر آنجا رسم كه ايشان رسيدند. فرمان آمد كه اى داود ما حكم كرديم و قضا رانديم كه فلان روز در فلان ماه روز بلاى تو خواهد بود و هنگام امتحان تو.
داود آن روز كه اللَّه او را وعده نهاد در محراب شد و خويشتن را با عبادت پرداخت، ساعتى نماز كرد و ساعتى زبور خواند، شيطان آمد بصورت مرغى حمامه؛ مرغى كه هر دو بال وى مرواريد و زبرجد بود و نهاد وى از زر بود و از هر رنگ نيكو او را رنگى بود، از بالا در پريد و ميان دو پاى داود بنشست، داود را سخت عجب آمد آن مرغ و آن رنگ وى، دست فراز كرد تا آن را بگيرد و فرا بنى اسرائيل نمايد تا در عجائب قدرت اللَّه نظر كنند، آن مرغ پارهاى فراتر شد چنانك دست داود بدان نرسيد، امّا از وى نوميد نگشت كه نزديك بود، داود بر روزن شد، مرغ بر پريد، داود از بالا نظر كرد كه كجا پريد تا صيّاد را فرستد و او را بگيرد، آن ساعت چشم داود بر زنى آمد برهنه در بوستانى بر شطّ بركه اى غسل ميكرد، زنى را ديد بغايت جمال و حسن، آن زن باز نگرست، سايه مرد ديد بدانست كه كسى مينگرد، موى خويش بيفشاند در ميان موى خويش پنهان شد، داود را از حسن وى اين عجبتر آمد، پرسيد كه اين زن كيست؟
گفتند: بتشايع بنت شايع زن اوريا ابن حنانا، اينجا مفسّران را اقوال مختلف است:
قومى گفتند ذنب داود بيش از ان نبود كه در دل خود دوست مي داشت و آرزو كرد كه اوريا در غزاة كشته شود و زن وى را بزنى كنم. قومى گفتند: داود نامه نوشت به ايوب بن صوريا كه روز جنگ اوريا را فرا پيش كن كه جنگ كند، و مقصود وى آن بود كه كشته شود و زن وى را بزنى كند، و اين قول ضعيف است و محقّقان نپسنديده اند.
روى انّ عليا رضى اللَّه عنه قال: «من حدّث بحديث داود على ما يرويه القصّاص معتقدا صحّته جلّدته مائة و ستّين»
اى- حدّين لعظيم ما ارتكب من الاثم و كبير ما احتقب من الوزر. قومى گفتند: اوريا آن زن را خطبه كرده بود او را بخواسته و از قوم وى اجابت يافته و دل بر وى نهاده، امّا عقد نكاح هنوز نرفته بود، چون اوريا بغزاة رفت؛ داود بسر وى در آمد و او را بخواست، تزوّجت منه لجلالته، فاغتمّ لذلك اوريا و صار ذلك من داود معصية فعاتبه اللَّه على ذلك حيث لم يترك هذه الواحدة لخاطبها و عنده تسع و تسعون امرأة. قومى گفتند: كشتن اوريا در غزاة و شهيد گشتن وى بىقصد داود بود و بىآگاهى وى، امّا ذنب وى آن بود كه چون خبر قتل وى رسيد او را دشخوار نيامد و برنا يافت وى جزع نكرد چنانك بر ديگران كرد و پيش از ان تمنّى كرده و گفته.
كاشك اين زن مرا حلال بودى، على الجمله از داود اين ذنب صغيره بود، و صغيرة الانبياء عند اللَّه عظيمة فعاتبه اللَّه على ذلك. پس چون خبر قتل اوريا برسيد و عدّت آن زن بسرآمد، داود او را بخواست و از وى سليمان زاد، بعد از ان كه وى را خواسته بود و دخول كرده؛ ربّ العالمين دو ملك فرستاد بوى بر صورت دو خصم، گويند جبرئيل بود و ميكائيل، فذلك قوله تعالى: وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ، و «الخصم» ها هنا بمعنى الخصوم، تقول: رجل خصم و قوم خصم و امرأة خصم و نسوة خصم، و رجل عدل و قوم عدل و امرأة عدل و نسوة عدل، و كذلك رجلان و امرأتان، و انما صلح للواحد و الاثنين و الجماعة و الذكر و الانثى لانه مصدر، تقول: خصمته اخصمه خصما،
فاذا قلت:هما خصم و هم خصم فالمعنى هما ذوا خصم و هم ذووا خصم، و كذلك اذا قلت: هى خصم و هنّ خصم فالمعنى هى ذات خصم و هنّ ذوات خصم، كما تقول: هما عدل و هم عدل اى- هما ذوا عدل و هم ذووا عدل و هى عدل و هنّ عدل، اى- هى ذات عدل و هنّ ذوات عدل، و ما كان من المصادر و قد وصف به الاسماء فتوحيده جائز و ان و صفت به الجماعة، فتذكيره جائز و ان وصفت به الانثى، تقول: هو رضى و هما رضى و هم رضى و هذه رضى،
و ان قلت:هم خصوم و هم عدول جاز. و- التسور- الصعود، و- المحراب- ها هنا القصر.
«إِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ»- الاثنان فما فوقهما جماعة، كان دخل عليه جبرئيل و ميكائيل فى صورة رجلين، «فَفَزِعَ مِنْهُمْ» اى- فزع منهما، و انما فزع لانهما دخلا عليه فى غير حين الاذن، فقال: ما ادخلكما علىّ؟ «قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ» اى- نحن خصمان «بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ» جئناك لتقضى بيننا، فان قيل: كيف قالا بغى بعضنا على بعض و هما ملكان لا يبغيان؟ قلنا معناه: أ رأيت خصمين بغى احدهما على الآخر، هذا من معاريض الكلام لا على تحقيق البغى من احدهما، «فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِ» اى- بالعدل «وَ لا تُشْطِطْ» اى لا تجر يقال: شطّ الرجل شططا و اشطّ اشطاطا اذا جار فى حكمه، و معناه: مجاوزة الحدّ و اصل الكلمة من شطّت الدّار اذا بعدت، و يقرأ «لا تشطط» و يجوز «لا تشطط»، يقال:
شطّ يشطّ و يشط، و معناه: لا تبعد عن الحق، قال الشاعر:
| تشطّ غدا دار جيراننا | و للدّار بعد غد ابعد |
«وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ» اى- ارشدنا الى طريق الصّواب و العدل.
فقال داود لهما تكلّما، فقال احدهما: «إِنَّ هذا أَخِي» اى- على دينى و طريقتى.
و قيل: صاحبى، «لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً» اى- امرأة، «وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ»- و العرب تكنى عن المرأة بالنّعجة و بالشّاة ايضا. قال الاعشى:
| فرميت غفلة عينه عن شاته | فاصبت حبّة قلبها و طحالها |
قال الحسين بن ابو الفضل: هذا تعريض للتنبيه و التفهيم لانه لم يكن هناك بغى و لا نعاج، فهو كقولهم: ضرب زيد عمروا، و اشترى بكر دارا، و ليس هناك ضرب و لا شرى.
«فَقالَ أَكْفِلْنِيها»- قال ابن عباس: اعطنيها. و قال مجاهد: انزل لى عنها.
و قال اهل اللغة: «أَكْفِلْنِيها» اى- اجعلنى كافلالها اقوم بامرها، و المعنى طلّقها لا تزوّجها.
«وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ»- اى غلبنى فى الخصومة، اى كان اقدر على الاحتجاج منّى و صار اعزّ منّى فى مخاصمته ايّاى ان تكلّم كان افصح منّى و ان حارب كان ابطش منّى فغلبنى.
«قالَ» داود: «لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ» اى- مضمومة الى نعاجه.
گفتهاند: سخنگوى درين قصّه جبرئيل بود، با داود گفت: اين برادر منست در دين و طريقت و صاحب من، او را نود و نه ميش است و مرا يك ميش، او را مهمانى رسيد قصد كشتن ميش من كرد مهمان را از دريغ داشتن ميش خويش داود چون اين سخن شنيد خشم گرفت گفت: و اللَّه لاقتلنّه ان ذبحها، فقال جبرئيل: أ تقتل فى ذبح شاة و لا تقتل من استلب امرأة جاره و استنكحها.
«وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ»- هذا كلام مستأنف ليس من قول داود، و- الخلطاء الشركاء، جمع خليط كظريف و ظرفاء، «لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ» اى- ليظلم بعضهم بعضا، «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» فانهم لا يظلمون احدا، «وَ قَلِيلٌ ما هُمْ» اى- و قليل هم، و «ما» زيادة، معناه: الصّالحون الذين لا يظلمون قليل. داود چون حكم ايشان برگزارد، جبرئيل با صاحب خويش نگرست بخنديد و گفت: حكم على نفسه- بر خويشتن حكم كرد.
اين سخن بگفت و هر دو بآسمان شدند، داود بدانست كه ايشان فريشته بودند و آزمودن وى را آمده بودند، اينست كه ربّ العالمين فرمود: وَ ظَنَّ داوُدُ اى- علم و ايقن داود، «أَنَّما فَتَنَّاهُ» اى- ابتليناه، «فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ» سأل ربه الغفران، «وَ خَرَّ راكِعاً» اى- سقط ساجدا، و الركوع ها هنا السجود لان الساجد يهوى راكعا الى السجود. قال مجاهد: سجد اربعين يوما و ليلة لا يرفع رأسه و لا يرقاء دمعه، «وَ أَنابَ» اى- رجع من خطيئته.
«فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ» اى- سترنا له ذلك الذنب، «وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى» اى- قربة و منزلة رفيعة، الزلفى- القربى، و الزلفة- القربة، و الازلاف- التقريب، و الازدلاف- الاقتراب، و منه سمّيت المزدلفة لقربها من الموقف، «وَ حُسْنَ مَآبٍ» اى- حسن مرجع، و هو الجنّة.
قال ابن عباس: سجدة «ص» ليست من عزائم السجود و قد رأيت النبى (ص) يسجد فيها،يعنى عند قوله: وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ،فقال صلى اللَّه عليه و سلم: «سجدها نبىّ اللَّه داود توبة و سجدناها شكرا»
وقال ابن عباس: جاء رجل الى النبىّ (ص) فقال:يا رسول اللَّه رأيتنى الليلة و انا نائم كانى اصلّى خلف شجرة فسجدت فسجدت الشجرة لسجودى فسمعتها و هى تقول: اللّهم اكتب لى بها عندك اجرا وضع عنّى بها وزرا و اجعلها لى عندك ذخرا و تقبّلها منّى كما تقبّلها من عبدك داود، قال ابن عباس فقرأ النبى (ص) سجدة ثم سجد فسمعته و هو يقول مثل ما اخبره الرّجل عن قول الشجرة.
«يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ»- القول هاهنا مضمر، تأويله: قلنا يا داود انا جعلناك، «خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ» اى- خليفة ممّن كان قبلك من الرّسل، و الخليفة- المدبّر للامر من قبل غيره على جهة البدل من تدبيره. و قيل: جعلناك خليفة اللَّه فى الارض.
بدانكه خليفه كسى را گويند كه وى مأمور بود با قامت امور و تنفيذ احكام و سياست ملك چنانك موسى فرا هارون گفت: اخلفنى فى قومى- خليفه من باش در نگهداشت بنى اسرائيل، و مصالح دين و دنياى ايشان درست گشت كه خليفه در لغت بمعنى كار ران بود بامر كسى ديگر، آدم و داود صلوات اللَّه عليهما هر دو مأمور بودند از جهت حقّ جلّ جلاله بتبليغ وحى و رسالت بخلق و بيان كردن امر و نهى و با قامت حدود شريعت تا ايشان را هر دو درقرآن خليفه نام نهاد، و بعضى علما كراهيت داشتهاند كه ايشان را گويند خليفة اللَّه؛ گفتند: نام خليفه مضاف باللّه جلّ جلاله در قرآن نيامده است؛ در قرآن مطلق آمده بىاضافت چنانك آمده مىبايد گفت.
عبد الملك بن مروان خطبه ميكرد گفت: اللّهم اصلح خليفتك كما اصلحت خلفاءك الرّاشدين، فقام رجل و قال: يا امير المؤمنين لا تقل خليفتك و لكن قل خليفة المتقدّمين، فقال عبد الملك: اما علمت قول اللَّه تعالى: إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً و قال: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ»؟
فقال الرّجل:ذكر الخليفة مطلقا و لم يقل خليفتى و لا خليفة لى، فتحيّر عبد الملك. امّا بيشترين علما روا داشتهاند آدم را و داود را خليفة اللَّه گفتن بر معنى تبليغ وحى و رسالت و اقامت احكام و حدود شريعت كه نه هر بندهاى شايسته وحى اللَّه بود، و باين تأويل همه انبيا را خليفه شايد گفت و ازينجاست كه علماى اسلام روا داشتهاند در خطبهها خليفة اللَّه گفتن
وفى الحديث عن النبى (ص) انه كان يذكر الدّجال فقالت امرأة: يا رسول اللَّه انى لاعجن العجين فاخاف ان يخرج الدّجال قبل الخبز، فقال رسول اللَّه (ص): «ان يخرج و انا فيكم فانا حجيجه دونكم و ان يخرج بعدى فاللّه خليفتى على كلّ مسلم».
چون مصطفى (ص) روا داشت خداوند را عز و جل خليفه خويش گفتن بآن معنى كه نگاه دارنده امت منست از شرّ دجّال، هم روا بود آدم و داود را خليفة اللَّه گفتن بر معنى آن كه بيان كننده دين حقاند و نگاه دارنده احكام شريعت.
قوله عزّ و جلّ: فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِ اى- بالعدل «وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى» اى- لا تحمل الى هوى نفسك فتقضى بغير عدل. و قيل «لا تَتَّبِعِ الْهَوى» كما فعلت بامرأة اوريا، «فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» اى- فيستزلّك الهوى عن طاعة اللَّه، «إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» اى- عن طاعة اللَّه، و قيل: عن دين الاسلام، «لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ» اى- اعرضوا عنه و تركوا العمل بما ينفعهم فيه، و قيل: لم يؤمنوا به، و «يَوْمَ الْحِسابِ» مفعول «نسوا».
و قيل. لهم عذاب شديد يوم الحساب بما تركوا من القضاء بالعدل.
«وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما» من الخلق «باطلا» عبثا لغير شىء فنترك الخلق سدى بلا ثواب و لا عقاب بل نتّبع هذه الدّار دارا اخرى نفصل فيها بين المحسن و المسىء و ينتصف المظلوم من الظالم. و قيل بل خلقنا هما للدّلالة على خالقهما، «ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا» اى- ظنّهم ان لا بعث و لا حساب و لا جنّة و لا نار، «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ».
«أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ» و هم الكفّار، يعنى:لو سوّينا بينهما لكنّا خلقناهما باطلا. و فى التفسير انها نزلت فى ثلاثة رهط: علىّ و حمزة و عبيدة بن الحارث، «كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ» و هم الكفّار عتبة و شيبة ابنى ربيعة و الوليد بن عتبة و هم الّذين تبارزوا يوم بدر فقتل علىّ (ع) الوليد و قتل حمزة، عتبة و قتل عبيدة، شيبة.
و قيل: هو عام. «أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ» الّذين يتّقون الشرك و المعاصى «كَالْفُجَّارِ» فى الثواب؟! «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ» اى- هذا كتاب انزلناه «إِلَيْكَ» يعنى القرآن «مُبارَكٌ» فيه البركة كثير خيره و نفعه و فيه مغفرة الذنوب لمن آمن به، «لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ» ليقفوا على ما فيه و يعلموا به، و تشديد الدّال لادغام التاء فيها، اصله ليتدبروا.
و قال الحسن:تدبّر آياته اتّباعه، «وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ» اى- ليتّعظ بالقرآن ذووا العقول.
النوبة الثالثة
قوله: إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ … الآية- تسبيح كوهها و سنگها با داود هم از ان غيبهاست كه نادر يافته پذيرفته است و آن را گردن نهاده اگر چه بر عقلها پوشيده؛ از قدرت اللَّه بديع نيست و جز برخواست اللَّه حوالت نيست. اعتقاد كن كه هر ذرهاى از ذرائر موجودات كه هست بزبان حال همى گويد: ساكنان كوى دوست خود ماايم، خلعت حياة خود ما پوشيدهايم، اشارت قرآن مجيد اينست كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ».
جوانمردى در صحرايى ميگذشت سنگى را ديد كه بسان قطرات باران پيوسته ازو همى چكيد، ساعتى در ان نظر ميكرد و در صنع خداى عز و جل انديشه ميكرد، ربّ العالمين كرامت آن دوست را سنگ بآواز آورد تا گفت: يا ولى اللَّه هزاران سالست تا مرا بيافريد و از بيم قهر او و سياست خشم او چنين ميترسم و اشك حسرت همىريزم، و اليه الاشارة بقوله تعالى:
وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ. آن ولىّ خدا گفت: بار خدايا اين سنگ را ايمن گردان، ولىّ برفت چون باز آمد هم چنان قطرهها ميريخت، در دل وى افتاد كه مگر ايمن نگشت از قهر او، سنگ بآواز آمد كه: يا ولى اللَّه مرا ايمن كرد امّا باوّل اشك همى ريختم از حيرت و بيم عقوبت و اكنون اشك همى ريزم از ناز و رحمت، و ما را برين درگاه جز گريستن كارى ديگر نيست يا گريستن از حسرت و نياز يا گريستن از رحمت و ناز.
پير طريقت گفت: الهى! در سرگريستنى دارم دراز، ندانم كه از حسرت كريم يا از ناز، گريستن از حسرت بهره يتيم است و گريستن شمع بهره ناز، از ناز گريستن چون بود، اين قصّه ايست دراز.
«وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ ..»- چون آن فريشتگان بر صورت خصمان با داود سخن گفتند و آن گه بر آسمان شدند، داود بدانست كه ايشان فرستاده حق بودند تا گناه داود فرا پيش وى برند، داود در كار خود بديد و بتضرع و زارى در آمد، چهل روز سر بر زمين نهاد بسان ساجدان بر نعت تضرّع، و كان لا يرفع رأسه الّا لحاجة و لوقت صلاة مكتوبة و لا يأكل و لا يشرب و هو يبكى حتّى نبت العشب حول رأسه و هو ينادى ربه عزّ و جلّ و يسئله التّوبة و كان من دعائه فى سجوده: سبحان الملك الاعظم الّذى يبتلى الخلق بما يشاء، سبحان خالق النّور، الهى انت خلقتنى و كان فى سابق علمك ما انا اليه صائر، سبحان خالق النّور، الهى الويل لداود اذا كشف عنه الغطاء فيقال هذا داود الخاطىء، سبحان خالق النّور، الهى باىّ عين انظر اليك يوم القيمة و باىّ قدم اقوم امامك يوم تزلّ اقدام الخاطئين، سبحان خالق النّور،
الهى من اين يطلب العبد المغفرة الّا من عند سيّده، سبحان خالق النّور، الهى انا الّذى لا اطيق حرّ شمسك فكيف اطيق حرّ نارك، سبحان خالق النّور، الهى انا الّذى لا اطيق صوت رعدك فكيف اطيق صوت جهنّم، سبحان خالق النور، الهى الويل لداود من الذّنب العظيم الّذى اصاب، سبحان خالق النّور، الهى قد تعلم سرّى و علانيتى فاقبل معذرتى، سبحان خالق النّور، الهى برحمتك اغفر لى ذنبا و لا تباعدنى من رحمتك لهوائى، سبحان خالق النّور، الهى فررت اليك بذنوبى و اعترفت بخطيئتى لا تجعلنى من القانطين و لا تخزنى يوم الدّين، سبحان خالق النور.
بعد از چهل روز وحى آمد از حق جل جلاله كه يا داود ترا آمرزيدم امّا بسر خاك اوريا شو واو را بر خوان تا من آواز تو او را بشنوانم و از وى حلالى بخواه. داود پلاسى در پوشيد با چشمى پر آب و دلى پردرد و جانى پر حسرت آمد بسر خاك اوريا شد و او را بخواند، بلبّيك جواب داد و گفت: من هذا الّذى قطع علىّ لذّتى و ايقظنى- كيست اينكه لذّت خواب خوش از من وابريد؟ گفت: منم داود، گفت: بچه آمدى يا نبىّ اللَّه؟ گفت: آمدهام تا مرا در حل كنى بهر چه از من بتو رسيد، گفت: ترا بحل كردم و در گذاشتم.
داود چون آن سخن شنيد ارامى و سكونى در وى آمد و بازگشت ديگر بار وحى آمد كه يا داود نميدانى كه من داورى بعدل و انصاف كنم نه بتعنّت، بازگرد و با وى بگوى: من زن تو بخواستم و بوى رسيدم از من راضى شو و مرا بحل كن.
داود بازگشت و اين سخن بگفت، اوريا چون اين سخن شنيد خاموش گشت و نيز جواب داود نداد، داود هم بر سر قبر وى خاك بر سر نهاد و بزارى و خوارى نوحه در گرفت كه: الويل لداود ثمّ الويل الطّويل لداود اذا نصبت الموازين بالقسط يوم القيمة فيؤخذ داود و يدفع الى المظلوم، سبحان خالق النور، الويل لداود ثمّ الويل الطويل لداود حين يسحب على وجهه مع الخاطئين الى النّار، سبحان خالق النّور.
چون تضرّع و زارى داود بغايت رسيد، از آسمان عزّت نداى وحى آمد از بارگاه قدم آواز كرم آمد كه: اى داود دعاى تو نيوشيديم، گناهت بعفو خود بپوشيديم، توبه تو پذيرفتيم و بر تو رحمت كرديم.
داود گفت: الهى كيف و صاحبى لم يعف عنّى!- چون آرام گيرم و خصم از من ناخشنود و دلم از بيم خصمى وى پر آتش و پر دود! ندا آمد كه: يا داود انى استوهبك منه فيهبك لى و اعطيه من الثواب ما لم تر عيناه و لم تسمع اذناه. فيقول يا ربّ من اين لى هذا و لم يبلغ عملى؟ فاقول هذا عوض من عبدى داود، فقال داود: يا ربّ الآن عرفت انك قد غفرت لى، فذلك
قوله: «فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ» وهب منبه گفت: داود پس از آنكه توبه او قبول كردند؛ سى سال ميگريست كه از گريستن نياسود نه بشب نه بروز، گهى در ميان بيابان نوحه كردى بزارى و بناليدى از خوارى، مرغان هوا و وحوش صحرا در گريستن او را مساعدت كردندى، گهى در ميان كوهان سنگ و كلوخ و درختان او را مساعدت كردندى، گهى در ساحل درياها ماهيان و جانوران دريا در گريه او را مساعدت كردندى، چون بخانه باز آمدى سوگوار پلاس در پوشيدى و بر خاك نشستى و راهبان بسيار قريب چهار هزار گرد وى در آمدندى و در مساعدت وى همه بزارى بگريستندى تا از اشك چشم ايشان سيل روان گشتى. مصطفى عليه الصلاة و السلام فرمود:«انّ مثل عينى داود كالقربتين تنطفان ماء و لقد خدّت الدموع فى وجهه كخديد الماء فى الارض»
و قال الحسن: كان داود بعد الخطيئة لا يجالس الّا الخاطئين يقول: تعالوا الى داود الخاطىء و لا يشرب شرابا الّا مزجه بدموع عينيه و كان يجعل خبز الشعير اليابس فى قصعته فلا يزال يبكى عليه حتّى يبتّل بدموع عينيه و كان يذر عليه الملح و الرّماد فيأكل و يقول: هذا كل الخاطئين، قال و كان داود قبل الخطيئة يقوم نصف الليل و يصوم نصف الدّهر فلمّا كان من خطيئته ما كان صام الدهر و قام الليل كلّه.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد۸