حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

حکایت ابرهه واصحاب فیل كشف الاسرار و عدة الأبرار

و بيان اين قصّه على سبيل الاختصار آنست كه: نجاشى ملك حبشه بود، نام وى اضخمه و ديار حبشه و يمن در مملكت وى بود. دو قائد داشت كه سالاران لشگر وى بودند، يكى ارباط و ديگر ابرهة بن الصّبّاح الملقّب باشرم و كنيته ابو بكسوم. ايشان را هر دو باميرى يمن فرستاد.

خلاف افتاد ميان ايشان و با يكديگر حرب كردند. و ارباط بدست ابرهه كشته شد و مال و ملك وى همه برداشت. و هر چه زير دست ارباط بود، از نواحى يمن، زير دست خويش كرد. و فرمان و ملك خود بر همه يمن روان كرد. و اين همه بى‏ دستورى و بى ‏فرمانى نجاشى كرد.

چون خبر به نجاشى رسيد، خشم گرفت بر ابرهه و سوگند خورد كه ننشينم تا پاى خويش بر خاك يمن نهم و خون ابرهه بريزم. ابرهه چون اين خبر بشنيد، رسولى بيرون كرد با هديّه ‏ها و تحفه ‏هاى بسيار و خود را حجامت كرد و خون خويش در شيشه ‏اى گرفت با انبانى خاك يمن بملك نجاشى فرستاد.

گفت: ما دو بنده بوديم از آن ملك و ما را با يكديگر خصومت افتاد، يكى كشته شد بى‏ اختيار بر سبيل دفع. اكنون من كه ابرهه‏ ام بنده ملك‏ام، فرمان بردار و خدمتكار؛ اگر ملك عفو كند، از اين پس شربتى آب نخورم بى ‏دستورى ملك. و اگر ملك سوگند خورده كه خون من بريزد، و پاى بر خاك يمن نهد.

اينك حجامت كردم و خون خود در يكى شيشه نزديك ملك فرستادم تا بريزد. و انبانى خاك يمن فرستادم تا پاى بر آن نهد و سوگند ملك راست شود. چون رسول با آن هديّه‏ ها پيش ملك نجاشى رسيد، و آن پيغام بداد، ملك ازو خشنود شد و ولايت يمن جمله بدو ارزانى داشت و بوى تسليم كرد.

چون آن رسول نزديك ابرهه باز آمد، ابرهه شاد شد؛ و بشكر آنكه ملك از وى خشنود گشت، وزراى و عقلاى اهل مملكت خويش جمع كرد و ايشان را گفت: مرا راهى سازيد بعملى كه ملك را خوش آيد و او را در آن عزّى و جمالى بود، تا آن را شكر نعمت عفو او سازم. ايشان همه متّفق شدند كه عرب را خانه‏اى است معظّم مقدّس.

و شرف جمله عرب بدان خانه است و مردمان شرق و غرب‏ روى بدان خانه دارند و آن خانه از سنگست. تو در صنعاء يمن كنيسه‏اى بساز بر نام ملك و بر دين ترسايى كه دين نجاشى است و اساس آن از زر و سيم و الوان جواهر كن. و كس فرست باطراف زمين و ديار عرب و ايشان را بخوان و بزر و سيم و تحفه‏ها و هديّه‏ها ايشان را رغبتى كن، تا عالميان روى بدين كنيسه نهند و اينجا طواف كنند، و ملك را عزّى و جمالى باشد.

ابرهه هم چنان كرد كه ايشان گفتند و آن كنيسه بدان صفت بساخت. و آن را قليس نام نهاد. و از بهر طمع مال و زر و سيم خلقى روى بآن كنيسه نهادند. و هر كه آنجا رفتى با تحفه و هديّه باز گشتى. و خبر در اطراف افتاد. كه آن حجّ و زيارت و طواف كه در مكّه و خانه عرب بود با يمن افتاد. و در آن وقت رئيس مكّه عبد المطّلب بود.

مردى از عرب از ساكنان مكّه نام وى زهير بن بدر از عبد المطّلب درخواست و سوگند خورد كه من بروم و در آن خانه ايشان حدث كنم و برخاست و آنجا شد. و چند روز آنجا عبادت كرد. شبى گفت: من ميخواهم كه اين يك امشب اينجا عبادت كنم كه مرا سخت نيكو و خوش آمده است اين بقعت، و او را آن شب تنها در آن بقعه بگذاشتند.

و در آن خانه مشك و عنبر فراوان بود، و پيوسته بوى خوش از آن همى‏دميد. زهير آنجا حدث كرد و همه ديوار و محراب بنجاست بيالود آن گه آهنگ بيرون كرد و بگريخت. ديگر روز ابرهه از اين حال آگاه شد. و دانست كه اين مرد از مكّه بود و از مجاوران كعبه! سوگند خورد كه من با لشگر و حشم بروم و آن خانه ايشان خراب كنم و با زمين هموار كنم. و رسولى فرستاد بزمين حبشه و ملك را خبر كرد از آنچه زهير كرد اندر آن كنيسه و از رفتن خويش سوى مكّه و خراب كردن كعبه.

گروهى گفتند: ملك حبشه بتن خويش بيامد و گروهى گفتند خود نيامد، ليكن پيلان بسيار فرستاد و لشگر و حشم فراوان؛ و گفته‏اند: يك پيل عظيم بود او را، نام آن پيل محمود، آن را فرستاد تا كعبه بوى خراب كند. پس ابرهه با لشگر و سپاه فراوان از يمن بيامد. و در لشگر وى مردى داهى بود، نام وى ابو رغال او را صاحب جيش خويش كرد و در مقدّمه لشگر با آن پيلان بفرستاد. و ابو رغال براه در هلاك گشت. و گور وى معروفست، براه يمن، حاجّ يمن چون آنجا رسند بآن گور وى سنگ باران‏ كنند. حتّى صار كالجبل العظيم و في ذلك يقول الفرزدق:

اذا مات الفرزدق فارجموه‏ كما يرمون قبر ابى رغال‏

ابرهه چون باطراف حرم رسيد، بيرون حرم نزول كرد. و هر چه در حوالى مكّه شتر و گوسفند بود غارت كرد. و در جمله دويست شتر از آن عبد المطّلب كه بوقف حاجّ كرده بود بغارت بردند. و ابرهه چون آنجا نزول كرد هيبت خانه كعبه در دل وى اثر كرد. و از آن قصد كه داشت پشيمان گشت. و در دل خود ميخواست كه كسى در حقّ خانه شفاعت كند تا باز گردد و بفرمود كه: رئيس مكّه را بياريد، و رئيس مكّه آن گه عبد المطّلب بود. عبد المطّلب با جمع بنى هاشم بنزديك ابرهه آمد، و آن مرد كه فرستاده بود پيش از رسيدن عبد المطّلب در پيش ابرهه شد.

گفت: قد جاءك سيّد قريش حقّا. مردى مى‏آيد بحضرت تو كه بدرستى و راستى سيّد قريش است. مردى كريم طبع نكوروى، با سيادت و با سخاوت و با هيبت. و آن گه نورى از وى همى‏تابد كه منظر وى مرا بترسانيد. يعنى نور مصطفى (ص) كه از پيشانى وى همى‏تافت.

ابرهه خويشتن را بزىّ نيكو بياراست و بر تخت نشست و عبد المطّلب را بار داد. چون در آمد نخواست كه او را با خود بر تخت نشاند، از تخت بزير آمد و با عبد المطّلب بپايان تخت بنشست. و او را اجلال كرد و نيكو بنواخت و سخنان وى او را خوش آمد و با خود گفت اگر در حقّ خانه كعبه شفاعت كند او را نوميد نكنم.

پس ترجمان را گفت تا حاجتى كه دارد بخواهد. عبد المطّلب گفت: حاجت من آنست كه دويست شتر از آن من بياوردند، بفرماى تا باز دهند! ابرهه را از آن اندوه آمد. ترجمان را گفت: بپرس از وى تا چرا از بهر خانه كعبه حاجت نخواست؟

خانه‏ اى كه شرف و عزّ شما بآنست و سبب عصمت و حرمت شما آنست و من آمده ‏ام تا آن را خراب كنم نمى‏ خواهى، و اين شتران را چه خطر باشد كه مي  خواهى؟! عبد المطّلب گفت: انا ربّ الإبل و للبيت رب يحفظه. من شتر را خداوندم و اين خانه را خداوندى است كه خود گوشدارد و نگه دارد. ابرهه از اين سخن در خشم شد، گفت: ردّوا عليه بعراته لتنظر من يحفظنا عن البيت و من يحفظ البيت عنّا!

عبد المطّلب باز گشت و مكّيان را فرمود تا هر چه داشتند از مال و متاع برگرفتند و با كوه شدند و مكّه خالى كردند. پس ابرهه بفرمود تا آن پيل سپيد كه نام آن محمود بود فرا پيش صف آوردند و دگر پيلان و لشگر همه اندر پس او ايستادند و آن سپاه و آن پيلان هم چنان همى آمدند تا بكنار حرم رسيدند. و عبد المطّلب آن ساعت حلقه در كعبه بگرفت و همى‏ گفت:

يا ربّ لا ارجو لهم سواكا يا ربّ فامنع منهم حماكا
انّ عدوّ البيت من عداكا امنعهم ان يخربوا قراكا.

ثمّ اصبح عبد المطّلب و ارتفع على الجبل فاقبل نحو الكعبة رافعا يده و يقول:

لاهمّ انّ المرء يمنع رحله فامنع رحالك‏
لا يغلبنّ صليبهم و محالهم عدوا محالك‏
ان كنت تاركهم و قبلتنا فامر ما بدا لك‏
جرّوا جموع بلادهم و الفيل كى يسبوا عيالك‏
عمدوا حماك بكيدهم جهلا و قد حقروا جلالك‏

آن پيل سپيد كه در پيش صف بود، چون بحرم رسيد، هيچ پاى بحرم اندر ننهاد، هر چند پيش زدند او را باز پس تر همى‏شد! و گفته‏اند كه: در ميان ايشان مردى بود نام وى نفيل بن حبيب رفت و گوش آن پيل گرفت و گفت:

ابرك محمود و ارجع راشدا من حيث جئت فانّك في بلد اللَّه الحرام. چون اين سخن بگوش پيل فرو گفت، باز گشت و پاى در حرم ننهاد. آن ساعت ربّ العالمين مرغانى بر انگيخت از جانب بحر مانند خطّاف، گردنهاشان سبز و منقار سرخ، و با هر مرغى سه سنگ بود از عدس مه و از نخود كم؛ يكى در منقار بود و دو در چنگ و بر سر هر مردى از آن سپاه يكى از آن مرغ بر هوا بيستاد و بر آن سنگ نام آن‏ مرد نوشته كه او را خواهد كشت! پس بفرمان اللَّه آن سنگها فرو هشتند، بر سر ايشان گذاره كرد، و در شكم ايشان گذاره كرد، و بزير ايشان بيرون آمد؛ و ايشان را كشته و هلاك كرده بيفكند. و آن پيلان نيز همه هلاك گشتند، مگر آن پيل سپيد محمود نام كه در حرم نشد و باز گشت.

آن پيل زنده بماند و ديگر همه لشگريان هلاك گشتند، مگر ابرهه كه مرغ بر سر وى بيستاد و از مكّه بيرون شد و روى به حبشه نهاد و آن مرغ بر هوا بر سر وى همى‏ بود و او نمى ‏دانست؛ تا در پيش نجاشى شد و آن احوال باز گفت. چون سخن تمام گفته بود، مرغ سنگ بر سر وى فرو هشت و او را هلاك كرد. فارى اللَّه النّجاشى كيف كان هلاك اصحابه!

كشف الاسرار و عدة الأبرار سورة الفیل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=