حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرارمطالب برگزیده كشف الأسرار و عدة الأبرار

بدنیا آمدن وبزرگ شدن حضرت ابراهیم ((ع)كشف الاسرار و عدة الأبرار

نام پدر ابراهيم تارخ است. چنان مى‏آيد كه وى را دو نام بوده، و چنين فراوان است، چنان كه يعقوب و اسرائيل. و مقاتل حيّان گفت: آزر لقب است، و تارخ نام.

سليمان تيمى گفت: معنى آزر سبّ و طعن است، و هو المخطئ المعوج فى كلامهم، يعنى: و اذ قال ابراهيم لأبيه المخطئ المعوج مجاهد و ابن المسيّب گفتند :

آزر نام صنم است، و موضعه نصب على اضمار الفعل، كأنه قال: و اذ قال ابراهيم لابيه أ تتخذ آزر الها، و جعل اصناما بدلا من آزر. فقال بعد أن قال: ا تتخذ آزر الها، أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً.

يعقوب، آزر برفع خواند بر نداء مفرد، يعنى: يا آزر! اى: يا مخطئ و يا معوج! «أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً»- هر چه از بتان با صورتست، صنم است، و هر چه بى‏صورت وثن. و گويند كه پدر ابراهيم بتگر بود، «إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ».

وَ كَذلِكَ اى كما اريناه البصيرة فى دينه، و استقباح ما كان عليه ابوه من عبادة الاصنام، كذلك نريه «مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» يعنى ملك اللَّه و ما خلق فيهما من الآيات و العبر و الدّلالات. و «الملكوت» الملك، زيد فيه الواو و التاء للمبالغة كالرهبوت للرغبة، و الرّحموت للرّحمة. و ملكوت آسمان و زمين كه با ابراهيم نمودند، بيك قول آن بود كه از سرب بيرون آمد، بر آسمان نگرست.

آفتاب ديد و مهتاب و ستارگان و سير سيارگان، و گردش فلك و ملكوت زمين ديد، ازين كوه و صحرا و دريا و درختان و چهار پايان و پرندگان و امثال آن. بنظر اعتبار و استدلال در آن نگرست. يقين وى بيفزود، كه آن را كردگارى است دارنده داننده.

قول سدى و مجاهد آنست كه او را بر صخره‏اى داشتند، و كائنات از على تا ثرى بوى نمودند، و مكان خويش در بهشت بديد، فذلك قوله: «وَ آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا» يعنى اريناه مكانه فى الجنة.

ابن عباس گفت: ابراهيم از اللَّه درخواست تا ملكوت آسمان و زمين بوى نمايند. فرمان آمد به جبرئيل تا وى را بر آسمان برد. وى را اشراف دادند بر اعمال خلق. يكى را بر معصيت ديد، گفت: «يا رب! ما اقبح ما يأتى هذا العبد!

اللهم اخسف به»، و گفته ‏اند كه: ابراهيم سخت مشفق و مهربان بود بر خلق خدا، چنان كه روزى در خود اين انديشه كرد كه از من رحيم‏تر و مهربان‏تر هيچ كس نيست.

رب العالمين او را بر آسمان برد، و او را اشراف داد بر عمل اهل زمين، و ايشان را بر معصيت ديد. بر ايشان لعنت كرد، و هلاك ايشان خواست، و فى ذلك ما

روى قيس بن ابى حازم عن على (ع) قال: قال رسول (ص): «لمّا رأى ابراهيم ملكوت السماء و الارض اشرف على رجل على معصية من معاصى اللَّه، فدعا عليه، فهلك، ثم اشرف على آخر على معصية من معاصى اللَّه، فدعا عليه، فهلك، ثم اشرف على آخر، فذهب يدعوا عليه فأوحى اللَّه اليه ان يا ابراهيم! انك رجل مستجاب الدعوة، فلا تدع على عبادى فانهم منى على ثلاث: امّا ان يتوب فأتوب عليه، و امّا ان اخرج من صلبه نسمة تملأ الارض بالتسبيح، و امّا ان اقبضه الىّ فان شئت عفوت، و ان شئت عاقبت».

فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ‏- مفسران گفتند: ابراهيم در روزگار نمرود بن كنعان الجبّار زاد، و اوّل كسى كه تاج بر سر نهاد، و مردم را بر عبادت خود خواند، نمرود بود، و در همه جهان ملك داشت.

وقتى بخواب ديد كه ستاره‏اى برآمدى، و نور آفتاب و ماهتاب ببردى. از آن خواب بترسيد. ساحران و كاهنان را جمع كرد، و تعبير آن درخواست. ايشان گفتند: يولد فى بلدك فى هذه السنة غلام يغيّر دين اهل الارض و يكون هلاكك و زوال ملكك على يده.

گفتند: امسال درين شهر كودكى از مادر در وجود آيد كه زوال ملك تو بر دست وى بود. نمرود بفرمود تا آن سال هر فرزند كه زادند، او را بكشتند، و مردان و زنان از هم جدا كرد، و هر ده زن مردى را بر ايشان موكل كرد، تا با شوهر بخلوت نه نشيند مگر در حال حيض.

و گفته ‏اند: مردان را جمله بلشكرگاه خويش برد، و با خود ميداشت، و موكلان بر ايشان گماشته، تا هيچ كس‏ از ايشان با اهل خويش در حال طهر نشود، تا اين يك سال بگذرد. روزى آزر را بشغلى فرستاد، و بر هيچ كس ايمن نبود، چنان كه بر آزر ايمن بود. از آنكه بتگر بود، و در دين نمرود متعصب.

آزر بيامد، و آن شغل بگزارد، و بعاقبت در سراى خويش شد. رب العزّة آن ساعت مهر بر وى افكند، و عشقى در سر وى نهاد، در اهل خود نگرست طاقت نداشت كه باز گردد، و مباشرتى برفت، و در آن مباشرت تخم ابراهيم بنهاد.كاهنان ديگر روز بجاى آوردند كه تخم ابراهيم در مستقرّ خويش نهاده شد.

برخاستند، و پيش نمرود شدند، گفتند: قد حبل به اللّيلة. آن فرزند كه تو از وى ميترسى، امشب در رحم مادر قرار گرفت. نمرود بترسيد. فرزندان را كه مى‏زادند ميكشت، تا ابراهيم را وقت زادن نزديك گشت. مادر وى از شهر بيرون شد و از مردم بگريخت.

بجويى خشك رسيد كه در آن آب بوده، و گياه برآمده. ابراهيم آنجا از مادر جدا شد، و مادر وى را در خرقه‏اى پيچيد، و در ميان گياه رها كرد، و بخانه باز آمد، و پدر را خبر كرد از آن حال و آن فرزند. پدر رفت، و همان جا سربى ساخت، و كودك را در آن سرب برد و بخوابانيد، و سنگى بر در آن راست كرد، تا كس آن را نداند، و سباع قصد وى نكند.

پس مادر هر روز ميرفت و وى را شير ميداد، و هر گه كه مادر بوى رسيدى وى را ديدى انگشتان خود در دهان گرفته، و از آن شرابى درمى‏كشيد و ميخورد. مادر نيك نگه كرد، از يك انگشت شير مى‏آمد، و از ديگرى آب ، و از ديگرى عسل، و از ديگرى گاو روغن و از ديگرى خرما. و ابراهيم در آن سرب ميباليد. يك روزه را هفته‏اى مى ‏نمود، و يك هفته را ماهى، و يك ماهه را سالى. پس چون فرا سخن آمد، روزى با مادر گفت: يا امه من ربّى؟ قالت: انا. قال: فمن ربّك؟ قالت: ابوك.

قال: فمن رب ابى؟ قالت: اسكت، و ضربته. مادر بخانه باز شد، و با پدر گفت:مى‏بينى اين كودك! ترسم كه اين آن كودك است كه كاهنان از وى خبر دادند، كه خدايان را باطل كند، و دين نو آرد، و ملك نمرود زير و زبر كند، و آن قصّه با پدر بگفت.

پدر برخاست، و بآن سرب شد. ابراهيم گفت: يا ابه من ربّى؟ قال: امك. قال: فمن رب امّى؟ قال: انا. قال: فمن ربك؟ قال: نمرود. قال: فمن رب نمرود؟ فلطمه لطمة، و قال له: اسكت.

ابن عباس گفت: چون هفت ساله شد، از مادر و پدر درخواست تا او را از آن سرب بيرون آرند. او را بوقت آفتاب فرو شدن بيرون آوردند. شتران و اسبان و گوسفندان را ديد، با پدر گفت: ايشان چه‏اند؟ گفت: چهارپايان چرندگان. ابراهيم گفت: ما لها بدّ من أن يكون لها ربّ. ناچار اين را خداوندى و آفريدگارى است.

پس در آسمان و زمين و كوه و صحرا نظر كرد، گفت: اين را ناچار كردگارى و آفريدگارى است. آن گه گفت: انّ الّذى خلقنى و رزقنى و أطعمنى و سقانى لربى، مالى اله غيره.

پس شب درآمد و مشترى بر آمد، و بروايتى زهره. چون آن كوكب ديد. گفت:«هذا رَبِّي»، فلذلك قوله عز و جل:فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى‏ كَوْكَباً- جنّ عليه غظّى عليه. عرب گويند:جنّه الليل، و جنّ عليه الليل جنونا، و أجنّه، اذا اظلم حتى يستتر بظلمته، و الجانّ و الجنّان مار بود، از بهر آنكه پنهان رود. و سمّى الجن جنّا، لاجتنانهم عن اعين الناس.

«رَأى‏ كَوْكَباً»- چون شب برو درآمد، و او خداى را مى‏ جست، و از زبر مى‏ جست، آن ستاره را ديد زهره يا مشترى گفت: «هذا رَبِّي». يك قول آنست كه اين بر جهت توبيخ گفته است و انكار بر فعل ايشان. الف استفهام در آن مضمر است، يعنى: ا هذا ربى؟

خداى من اينست؟ و مثل اين خداى تواند بود؟ هذا كقوله: «أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ»؟!

يعنى: أ فهم الخالدون؟ قول ديگر آنست كه اين بر سبيل احتجاج گفت بر ايشان، كه ايشان اصحاب نجوم بودند، و تدبير خلق از آن ميديدند، و آن را تعظيم مينهادند.

ابراهيم گفت: هذا ربّى فى زعمكم ايها القائلون بحكم النجوم. هذا كقوله: «أَيْنَ شُرَكائِيَ»؟ يعنى بزعمكم و قولكم، «وَ انْظُرْ إِلى‏ إِلهِكَ» يعنى بزعمك و قولك.

ابراهيم خواست كه بتدريج جهل و خطاء ايشان بايشان نمايد. باوّل آنچه ايشان تعظيم مى‏ نهادند، آن را تعظيم نهاد، پس بعاقبت نقص در آن آورد، و عيب افول باز نمود، فقال: «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ». عرفهم جهلهم و خطاهم فى تعظيم النجوم، و دلّ ان ما غاب بعد الظهور كان حادثا مسخرا و ليس بربّ.

و گفته‏ اند: مثل ابراهيم در آنچه گفت: «هذا رَبِّي» پس عيب و نقص در آن آورد، و گفت: «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» مثل آن حوارى است كه بر قومى بت پرستان رسيد، خواست كه ايشان را بتدريج از آن فراستاند، اوّل آن را تعظيم نهاد و ايشان را در آن دين خويش بر اجتهاد داشت، تا وى را پيشرو خويش كردند، و گرامى داشتند، و بهر چه وى گفت او را مطيع و منقاد شدند، تا روزى كه دشمنى عظيم بر سر ايشان آمد، با اين حوارى مشورت كردند.

وى گفت: راى من آنست كه همه بهم آئيم، و پيش صنم تضرّع نمائيم، تا كار اين دشمن كفايت كند، پس همه بهم آمدند، و تضرع نمودند، و زارى كردند، و از آن نفعى و دفعى نديدند، و كار دشمن قوى ‏تر ميشد و بالا مي گرفت.

آخر حوارى گفت: من خدايى ميدانم كه برخوانيم اجابت كند، و دعا كنيم كار آن دشمن كفايت كند، فهلمّ ندعه. قال: فدعوا اللَّه فصرف عنهم ما كانوا يحذرون و اسلموا.

فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً اى طالعا. از اوّل ماه سه شب هلال گويند، و بعد از آن قمر گويند تا آخر ماه. پس بآخر شب چون ماه برآمد همان گفت كه با ستاره گفت هم بر آن معنى. «قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي» اين لام خلف قسم است، و لام در لأكوننّ» جواب قسم است. «لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي» يعنى لئن لم يثبّتنى ربى على الهدى‏ «لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ».

فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي‏ اينكه «هذه» نگفت، آن را سه جواب است: يكى آنست كه حكايت از رب ميكرد نه از عين خورشيد، كه آن را بخدايى ميداشت، و ديگر وجه آنست كه: هذا الطّالع ربّى.

كنايت از صفت كرد نه از اسم. سديگر وجه آنست كه عرب بر اختيارند بر تذكير و تأنيث چيزى را كه در آن علامت تأنيث نيست. «هذا أَكْبَرُ» يعنى اعظم من الزّهرة و القمر. «فَلَمَّا أَفَلَتْ» يعنى غابت، «قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ» باللّه من الالهة.

او را گفتند: يا ابراهيم! چون ازين خدايان بيزار شوى كرا پرستى؟ گفت: اعبد الذى خلق السماوات و الارض، «حَنِيفاً» اى مخلصا لعبادته، «وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ». «حنيفا» صفت ابراهيم است، و منصوب است بر نعت، و حنفا مسلمانان‏اند و حنيفيه نامى است ملّت اسلام را، و گفته‏ اند كه حنيف مسلمان بود مختتن.

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الانعام‏ آیه 74-82

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=