كشف الاسرار و عدة الأبراریوسف - كشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره يوسف آیه 8-18

2- النوبة الاولى‏

(12/ 18- 8)

قوله تعالى:

إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ‏ برادران يوسف گفتند براستى كه يوسف و هم مادر او [بنيامين‏]،

أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا دوست تر است بپدر ما از ما،

وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ و ما ايم گروهى ده تن،

إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (8) پدر ما در مهر اين دو برادر در ضلالى است آشكارا.

اقْتُلُوا يُوسُفَ‏ [يك ديگر را گفتند از رشك يوسف كه‏] بكشيد يوسف را،

أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يا او را بيفكنيد بزمينى

«يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ» تا پرداخته گردد شما را و خالى روى پدر شما و مهر دل او،

«وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ (9)» و پس آن گروهى باشيد از نيكان و تائبان.

«قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ» از ميان آن برادران گوينده‏اى گفت،

«لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ» مكشيد يوسف را،

«وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ» و بيفكنيد او را در كنج قعر چاه،

«يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ» تا بر گيرد او را كسى از كاروانيان،

«إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» (10) اگر [لا بد بيوسف آنچه مى‏سگاليد] خواهيد كرد.

«قالُوا يا أَبانا» گفتند اى پدر ما،

«ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ» چيست ترا كه ما را استوار نميدارى بر يوسف [و بر ما ايمن نمى‏ باشى در كار او؟]

«وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ» (11) و ما او را نيك خواهانيم.

«أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً» بفرست او را با ما فردا،

«يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ» تا ما گلّه چرانيم و او بازى كند،

«وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (12) و ما او را نگه بان باشيم‏.

«قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي» يعقوب گفت مرا اندوهگن ميدارد،

«أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ» كه شما او را ببريد،

«وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ» و مى‏ترسم كه گرگ او را بخورد،

«وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ» (13) و شما ازو ناآگاه.

«قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» گفتند اگر گرگ او را بخورد و ما ده تن،

«إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ» (14) ما آن گه ضايع گذارندگانيم.

«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ» چون ببردند او را،

«وَ أَجْمَعُوا» و در دل كردند،

«أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ» كه او را در كنج چاه كنند،

«وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ» و پيغام داديم ما باو،

«لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا» ناچار ايشان را خبر كنى بآنچه ميكنند امروز،

«وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» (15) و ايشان نمى‏دانند.

«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ» (16) آمدند با پدر خويش شبانگاه و مى- گريستند.

«قالُوا يا أَبانا» گفتند اى پدر ما،

«إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ» ما رفتيم كه تير اندازيم،

«وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا» و يوسف را گذاشتيم بنزديك رخت و كالاى خويش،

«فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ» گرگ او را بخورد،

«وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا» و تو ما را باستوار نخواهى داشت،

«وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ» (17) و هر چند كه ما راست گوئيم‏

«وَ جاؤُ عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ» و آمدند خون بدروغ آوردند بر پيراهن او،

«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» يعقوب گفت نه چنان كه تنهاى شما شمارا كارى بر آراست [و بكرديد]،

«فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» اكنون كار من شكيبايى است نيكو،

«وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ» (18) و يارى خواست من به خداى است بر آنچه شما مى‏گوييد و صفت ميكنيد.

 

 

النوبة الثانية

 

قوله تعالى و تقدّس: «إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ» اين لام، لام قسم است، تقديره و اللَّه ليوسف و اخوه، «أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا» و روا باشد كه گويند لام تأكيد است كه در اوصاف شود نه در اسماء چنانك گويند «اذ قالوا يوسف و اخوه لاحب الى ابينا»، لكن پيوستن آن باسم يوسف نظم سخن را نيكوتر و لايق تر بود از پيوستن آن بوصف، اين معنى را در اسم پيوستند نه در وصف، «وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» عصبة گروهى باشد از سه تا ده بدليل اين آيت كه ايشان ده بودند، و گفته ‏اند از ده تا بچهل چنان كه در آن آيت گفت:

«لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ» و عصبه را از لفظ خود واحد بگويند، هم چون نفر و رهط، و اشتقاق آن از عصب است و تعصّب، و اقويا را گويند نه ضعاف را، «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» ضلال درين موضع و دو جاى ديگر هم درين سوره نام محبّت مفرط است، آن محبّت كه مرد در آن با خود بر نيايد و برشد خود راه نبرد و نصيحت نشنود، معنى آيت آنست كه پدر ما يوسف را و بنيامين را بدرستى و تحقيق بر ما برگزيده و مهر دل بافراط بر ايشان نهاده، دو كودك خرد فرا پيش ما داشته، و ما ده مرديم نفع ما بيشتر، و او را بكار آمده تر.

«إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» قيل فى خطاء من رأيه و جور من فعله، پدر ما راى خطا زد و در فعل جور كرد كه در محبّت فرزندان راه عدل بگذاشت.و قيل: فى ضلال مبين اى فى غلظ من امر دنياه، فانّا نقوم بامواله و مواشيه. برادران اين سخن آن گه گفتند كه خبر خواب يوسف بايشان رسيد، و ميل يعقوب بوى هر روز زياده‏تر ميديدند، و يعقوب را خواهرى بود كه پيراهن ابراهيم داشت و كمر اسحاق، چون يعقوب خواب يوسف با وى بگفت وى بيامد و چشم يوسف ببوسيد و پيراهن و كمر بوى داد، پسران يعقوب چون اين بشنيدند دل تنگ شدند، بر عمّه خويش آمدند، و شكايت كردندكه يوسف را بدين هديه مخصوص كردن و حقّ ما بگذاشتن چه معنى دارد؟ عمّه از شرم گفت: من بيعقوب دادم و يعقوب او را داده، برادران از آنجا خشمگين و كينه ور برخاستند و كمر عداوت بربستند، با يكديگر گفتند:

«اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ» اين گوينده شمعون بود بقول بعضى مفسّران و بيك قول دان، و بيك قول روبيل، «أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً» يعنى: ابعدوه عن ارض ابيه الى ارض بعيدة عنه، و تقديره فى ارض، بحذف الجار و تعدّى الفعل اليه، «يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ» اى يصف مودته لكم و يقبل بكلّيته عليكم.

اين هم آن وجه است كه جايها در قرآن ياد كرده: «وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ‏، وَجَّهْتُ وَجْهِيَ‏ فَأَقِمْ وَجْهَكَ‏، أَقِمْ وَجْهَكَ» اين وجه دل است و نيّت و قصد درين موضعها «وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ» اى من بعد قتله او طرحه، «قَوْماً صالِحِينَ» تقديره، ثم توبوا لتكونوا قوما صالحين، هيئوا التوبة قبل المعصية. و قيل صالحين تائبين، مثل قوله: «إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً» صالح درين آيت هم آن مصلح است كه جايهاى ديگر گفت: «إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا- فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ‏- إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا».

«قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ» چون ايشان همّت قتل يوسف كردند گوينده‏اى از ميان ايشان گفت: «لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ»، ميگويند روبيل بود برادر مهين بسنّ و از همه قوى‏تر برأى، و گفته‏اند يهودا بود كه از همه عاقل‏تر بود. مجاهد گفت شمعون بود، «لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ» فانّ القتل عظيم، يوسف را مكشيد كه قتل كارى عظيم است و عاقبت آن وخيم، «وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ» و بر قراءت مدنى «فى غيابات الجب» غيابات جمع غيابة است، و غيابة كران قعر چاه بود يا كنجى يا چون طاقى كه نگرنده از سر چاه آن را نبيند، و در شواذ خوانده‏اند: «غيبة الجب» زير چاه است از سر تا زير كه از روندگان در هامون پنهان بود.

قتاده گفت:چاهى است معروف به بيت المقدس. كعب گفت ميان مدين و مصر است به اردنّ مقاتل گفت چاهى است بر سه فرسنگى منزل يعقوب چاهى تاريك وحش، قعر آن‏ دور، زير آن فراخ، بالاء آن تنگ، آب آن شور، و ميگويند سام بن نوح آن را كنده، «يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ» اى يأخذه بعض المجتازين- الالتقاط- تناول الشي‏ء من الطريق، و منه اللقطة و اللقيط، و السيّارة رفقة مسافرين يسيرون فى الارض، «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» ما قصدتم من التفريق بينه و بين ابيه، و قيل ان كنتم فاعلين بمشورتى.

قومى گفتند از علماء تفسير كه برادران يوسف آن گه كه اين سخن گفتند و اين فعل با يوسف كردند بالغ نبودند، مراهقان بودند به بلوغ نزديك، قومى گفتند بالغان بودند و اقويا امّا هنوز پيغامبر نبودند كه بعد از آن ايشان را نبوّت دادند، پس چون عزم درست كردند كه او را در چاه افكنند آمدند و پدر را گفتند:

«يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ» مقاتل گفت: درين آيت تقديم و تأخير است، و تقديره انّهم قالوا ارسله معنا غدا نرتع و نلعب. فقال ابوهم: «إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ» الآية … «فقالوا يا ابانا ما لك لا تأمنا على يوسف ان ترسله معنا» اى لم تخافنا عليه فلا تخرجه معنا الى الصّحراء. قرأ عامّتهم- لا تأمنّا- باشمام نون المدغمة، الضمّ للاشعار بالاصل، لانّ الاصل- لا تامننا- بنونين الاولى مرفوعة فادغمت فى الثّانية لتماثلهما طلبا للخفّة و اشمت الضّمّ ليعلم انّ محلّ الكلمة رفع على الخبر و ليس بجزم على النّهى.

و قرأ ابو جعفر بالادغام من غير اشمام لخفّته فى اللفظ و موافقته لخطّ المصحف، «وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ» فى الرّحمة و البرّ و الشّفقة، النصح: طلب الصّلاح و اصلاح العمل و النّاصح: الخيّاط. پسران يعقوب پيش پدر آمدند و دست وى را بوسه دادند و تواضع كردند، گفتند اى پدر چرا در كار يوسف بر ما ايمن نه اى؟! و چرا ترسى و او را با ما بصحرا نفرستى؟ چنين برادرى خوب روى بود ما را دوازده ساله شده و هرگز از پيش پدر بيرون نيامده، و با مردم نه نشسته، فردا چون بزرگ شود، در ميان مردم مستوحش بود و بد دل، او را با ما بصحرا فرست تا بچراگاه آيد و بازى كند و به تنزّه و تفرّج نشاط گيرد و با مردم بستاخ‏ شود و ما او را نگه بان‏ و دوست دار و بر وى مشفق و مهربان باشيم.

اينست كه ربّ العزّه گفت: «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ». مكى و شامى و ابو عمرو، نرتع و نلعب بنون خوانند، يعنى نرتع مواشينا و نلهو و ننشط. يقال:رتع فلان فى ماله اذا انعم فيه و انفقه فى نشاطه، و قيل: نلعب بالرّمى قيل لابى عمرو كيف تقرأ نلعب بالنّون و هم انبياء؟ قال: لم يكونوا يومئذ انبياء. اهل كوفه يرتع و يلعب هر دو بيا خوانند يعنى يرتع يوسف ساعة و يلعب ساعة. يعقوب نرتع بنون خواند و يلعب بيا يعنى نرتع مواشينا و يلعب يوسف. اهل حجاز نرتع بكسر عين خوانند من الارتعاء اى نتحارس و يحفظ بعضا.

چون برادران اين سخن گفتند، يعقوب گفت:«إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ» اين چراگاه شما معدن گرگ است و من ترسم كه شما غافل باشيد و گرگ او را بخورد. اين چنان است كه در مثال گويند: ذكرتنى الطّعن و كنت ناسيا، برادران خود ندانسته بودند كه گرگ مردم خورد! و راه بدين حيله نبردند تا از پدر بنشنيدند.

و در خبر است از مصطفى (ص):«لا تلقنوا الناس الكذب فيكذبوا» فانّ بنى يعقوب لم يعلموا انّ الذئب يأكل الانسان‏ فلمّا لقّنهم انّى اخاف ان يأكله الذئب قالوا اكله الذئب.

و يعقوب از بهر آن مى‏گفت كه او را در خواب نموده بودند كه يعقوب بر سر كوه ايستاده بود و يوسف در ميان وادى و ده گرگ بقصد وى گرد وى در آمده، يعقوب خواست تا فرو آيد و او را از ايشان برهاند، راه فرو آمدن نبود و دستش بدان نرسيد، گفتا چون نوميد گشتم گرگ مهين را ديدم كه يوسف را در حمايت خويش گرفت از ديگران، آن گه زمين را ديدم كه از هم باز شد و يوسف بآن شكاف در شد و بعد از سه روز از آنجا بيرون آمد.

ابن عباس گفت به تعبير اين خواب: آن ده گرگ برادران وى بودند آن روز كه قصد قتل وى كردند، و آن گرگ مهين يهودا است كه او را از دست ايشان بستد و از قتل برهانيد، و آن زمين كه شكافته شد چاه است كه يوسف را در آن افكندند.

چون يعقوب گفت «أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ» ايشان گفتند: «لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» عشرة رجال «إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ» عجزة مغبونون.

ثم قالوا يا نبى اللَّه كيف يأكله الذئب و فينا شمعون اذا غضب لا يسكن غضبه حتى يصيح، فاذا صاح لا تسمعه حامل الّا وضعت ما فى بطنها. و فينا يهودا اذا غضب شقّ السّبع بنصفين. يوسف چون اين سخن از ايشان بشنيد فرا پيش پدر رفت گفت يا ابة ارسلنى معهم قال أ تحبّ ذلك يا بنىّ؟ قال نعم، قال فاذا كان غدا اذنت لك في ذلك.

يعقوب او را وعده داد كه فردا ترا با ايشان بفرستم، يوسف همه شب خرّم بود و شادى ميكرد كه فردا با برادران بچراگاه و تماشا روم، يعقوب بامداد موى وى بشانه زد و پيراهن ابراهيم در وى پوشانيد و كمر اسحاق بر ميان وى بست و عصا بدست وى داد و پسران را وصيّت كرد گفت: اوصيكم بتقوى اللَّه و بحبيبى يوسف، اسئلكم باللَّه ان جاع يوسف فاطعموه و ان عطش فاسقوه و قوموا عليه و لا تخذلوه و كونوا متواصلين متراحمين، آن گه يوسف را در بر گرفت و ميان دو چشمش ببوسيد و گفت: استودعك ربّ العالمين.

و يعقوب را سلّه‏اى بود كه ابراهيم زاد اسحاق در آن نهادى بوقت سفر كردن، يعقوب هم چنان طعام در آن نهاد از بهر زاد يوسف و بدست لاوى داد و كوزه آب بدست شمعون، و روبيل يوسف را بر دوش گرفت و برفتند، يعقوب در ايشان مينگريست و ميگريست تا از ديدار چشم وى غايب شدند، يعقوب بخانه باز گشت غمگين و گريان بخفت، در خواب ديد كه كسى گفتى هفتاد، هفتاد، هفتاد، هفتاد. يعقوب از خواب در آمد، و تعبير خواب نيك دانست گفت آه يوسف از بر من رفت هفتاد ساعت و هفتاد روز و هفتاد ماه و هفتاد سال.

و پسران يعقوب چون از ديدار پدر غائب گشتند: روبيل، يوسف را از دوش فرو هشت و همه از پيش برفتند و در تدبير كار وى شدند، يوسف پاره‏اى برفت، رنجور گشت گفت اى برادران تشنه‏ام مرا آب دهيد و شمعون كوزه آب بر زمين زده و شكسته، يوسف بدانست كه بلا آغاز كرد و او را محنت پيش آمد، بگريست و زارى كرد و از پس ايشان همى دويد، عرق از پيشانى گشاده و اشك از ديده روان و پاى آبله كرده همى گويد اى برادران اى آل ابراهيم نه اين بود عهد پدر با شما از بهر من!!

نه اين بود بشما اميد پدر من‏، چرا رحمت نكنيد و بوفاء عهد باز نيائيد؟ ايشان آن همى شنيدند و او را هم چنان بتشنگى و گرسنگى و رنج همى داشتند تا آن گه كه از ايشان نوميد گشت و از بيم قتل بيفتاد و بيهوش شد، يهودا بر وى مشفق گشت، سر وى در كنار گرفت، يوسف بهش باز آمد گفت اى برادر زينهار، يهودا او را تسكين دل داد گفت مترس كه از قتل بزينهار منى، يوسف گفت من خود دانسته بودم كه من اهل غم گينان‏ام و از خاندان محنت زدگان، لكن گفتم مگر محنت من از بيگانگان بود، كى دانستم و كجا گمان بردم كه محنت از برادران بينم و داغ بر دل من بدست ايشان نهند؟

آن گاه بناليد و بزاريد و گفت‏ اى پدر از حال من خبر ندارى و ندانى كه بر من چه مى‏رود! برادران گفتند مر يهودا را كه تو ما را از كشتن منع ميكنى و كار وى بجايى رسانيديم كه او را واپيش پدر بردن هيچ روى نيست، اكنون تدبير چيست؟ يهودا گفت من چاهى ديده ‏ام درين وادى او را در آن چاه افكنيم، تا راه گذرى فرا رسد و او را ببرد و مقصود شما گم بودن وى است تا پدر او را نه بيند و دل بشما دهد.

ايشان بحكم وى رضا دادند و راى وى موافق داشتند، او را بر گرفتند و بسر چاه بردند، و پيراهن از وى بركشيدند، بعلت آنكه تا پيراهن بخون آلوده پيش پدر برند و آن وى را نشانى بود كه گرگ يوسف را بخورد، يوسف گفت: يا اخوتاه ردّوا علىّ قميصى اتوار به في الجبّ، فقالوا ادع الاحد عشر كوكبا و الشّمس و القمر يكسوك و يؤنسوك. پس او را بچاه فرو گذاشتند، چون بنيمه چاه رسيد رسن از دست رها كردند، ربّ العزّه او را بقعر آن چاه رسانيد، چنان كه هيچ رنج بوى نرسيد، و در ميان آب سنگى بود، يوسف بر آن سنگ نشست و برادران از سر چاه برفتند، يهودا باز آمد كه بر وى از همه مشفق تر بود و دلش نميداد كه او را فرو گذارد، فرا سر چاه آمد گريان‏ و نالان و رنجور دل، گفت يا يوسف صعب است اين كار كه ترا پيش آمد و من عظيم رنجورم باين كه برادران با تو كردند،

يوسف گفت: يا اخى اين حكم خداست و بر حكم خدا اعتراض نيست، لكن ترا وصيّت ميكنم اگر روزى غريبى را بينى تشنه و گرسنه و ستم رسيده، با وى مساعدت كن و لطف و مهربانى نماى، اى يهودا و چون بخانه باز روى برادرم بنيامين و خواهرم دينه از من سلام برسان و ايشان را بنواز، و ازين معاملت كه برادران با من كردند پدر را هيچ آگاه مكن كه مرا اميد است كه ازينجا خلاص يابم، تا من ايشان را عفو كنم، و پدر اين خبر نشنيده باشد.

و گفته ‏اند كه از سر چاه تا بقعر صد و شصت گز بود و از كرامت يوسف آواز يكديگر آسان مى‏ شنيدند، يهودا گفت چرا بايد كه پدر اين خبر نشنود؟ گفت نبايد كه از سر ضجر بر ايشان دعا كند و ايشان را گزندى رسد كه اندوه آن بعضى بمن رسد. اينست كمال شفقت و غايت كرم و مهربانى بى نهايت، طبع كريم پيوسته احسان را متقاضى بود، اصل شريف همواره با كرم و لطف گرايد.

و گفته ‏اند كه آب آن چاه تلخ بود، چون يوسف در چاه آرام گرفت آب آن خوش گشت و چاه تاريك روشن شد، و يوسف برهنه بود، امّا بر بازوى وى تعويذى بسته كه يعقوب آن را از بيم چشم زخم بر وى بسته بود، و در آن تعويذ پيراهن ابراهيم خليل بود، پيراهن از حرير بهشت كه جبرئيل آورده بود از بهشت، آن روز كه ابراهيم را برهنه در آتش نمرود مى‏افكندند، و بعد از ابراهيم، اسحاق بميراث برد از وى و بعد از اسحاق، يعقوب. آن ساعت كه يوسف برهنه در چاه آمد، جبرئيل آن تعويذ بگشاد و پيراهن بيرون آورد و در يوسف پوشانيد. و گفته‏اند بهى از بهشت بياورد و بوى داد تا بخورد.

و گفته‏اند كه ربّ العزّه بوى فريشته‏ اى فرستاد كه او را ملك النّور گويند، كه آن فريشته مونس ابراهيم بود در آتش نمرود، و مونس اسماعيل بود آن گه كه هاجر بطلب آب رفت و او را تنها بگذاشت، و مونس يونس بود آن گه كه از شكم ماهى بيرون آمد در عراء، اين ملك- النّور در چاه مونس يوسف بود.

و گفته‏ اند يوسف در چاه دعا كرد گفت: يا صريخ المستصرخين، يا غوث المستغيثين، يا مفرّج كرب المكروبين، قد ترى مكانى، وتعرف حالى، و لا يخفى عليك شى‏ء من امرى- فريشتگان آسمان آواز وى بشنيدند همه بغلغل افتادند گفتند: الهنا و سيدنا انّا لنسمع بكاء و دعاء امّا البكاء فبكاء صبىّ، و اما الدّعاء فدعاء نبىّ، فاوحى اللَّه اليهم: ملائكتى هذا يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن خليل ابراهيم.

فاتّسع الجبّ له مدّ بصره و وكّل اللَّه به سبعين الف ملك يؤنّسونه و كان جبرئيل عن يمينه و ميكائيل عن يساره فجعل اللَّه له الجبّ روضة خضراء و كانت تؤنّسه و كان اللَّه من وراء ذلك مطّلع عليه.

يوسف سه روز در آن چاه بماند و يهودا پنهان از برادران همى آمد و او را طعام همى داد، روز چهارم جبرئيل گفت: يا غلام، من طرحك فى هذا الجبّ؟

قال اخوتى لابى، قال و لم؟ قال حسدونى بمنزلتى من ابى، فقال أ تحبّ ان تخرج من هذا الجبّ؟ قال نعم، فقال له قل: يا صانع كل مصنوع و يا جابر كلّ كسير و يا شاهد كلّ نجوى يا قريبا غير بعيد يا مونس كلّ وحيد يا غالبا غير مغلوب يا حىّ لا اله الا انت يا بديع السّماوات و الارض يا ذا الجلال و الاكرام، اجعل لى من امرى فرجا و مخرجا، يوسف اين دعا بگفت در حال فريشته‏اى آمد ببشارت و راحت و پيغام ملك. فذلك قوله عزّ و جل: وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ‏ اين- واو- زيادت است، تقديره: فلمّا ذهبوا به و اجمعوا، اى عزموا على ان يجعلوه فى غيابت الجبّ اوحينا اليه. و روا باشد كه اين واو ثابته باشد و واو در اجمعوا زيادت بود يعنى فلمّا ذهبوا به اجمعوا.

آن گه ابتدا كرد، گفت: و اوحينا اليه. و مثله قوله فلما اسلما و تلّه للجبين و ناديناه، اى ناديناه، و الواو زائدة. و قيل الوحى ها هنا وحى الهام.

معنى آيت آنست كه چون يوسف را ببردند و در چاه كردند ما پيغام داديم باو كه ناچار تو ايشان را خبر كنى در مصر از آنچه امروز مى‏رود و آنچه با تو ميكنند، و ذلك فى قوله: «هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ‏ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»، انّك يوسف، اى لا يعرفونك، يعنى كه تو ايشان را مى‏گويى: هل علمتم ما فعلتم بيوسف، و ايشان ترا نشناسند و روا باشد كه با وحى شود، اى اوحينا و هم لا يشعرون بذلك الوحى.

روى عن الحسن قال: القى يوسف فى الجبّ، و هو ابن سبع عشرة سنة، و كان‏ فى العبوديّة و السّجن و الملك ثمانين سنة، و عاش بعد ذلك ثلثا و عشرين سنة، و مات و هو ابن مائة و عشرين سنة،و قيل حين القى فى الجبّ كان ابن اثنتى عشرة سنة.

«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً» برادران چون از سر چاه باز گشتند گفتند اكنون پيش پدر رويم چه حجّت آريم و چه گوئيم؟- اتّفاق كردند كه بزغاله ‏اى بكشند و پيراهن يوسف بخون وى آلوده كنند و پيش پدر دربرند، گويند يوسف گرگ بخورد و اين پيراهن آلوده بخون نشان است، و يعقوب بانتظار ايشان از خانه يك ميل بيامده و بر سر راه نشسته، ايشان بوقت شبان گاه پيش پدر رسيدند، گريان و زارى‏ كنان. «عشاء» آخر روزست و ابتداء شب و از بهر آن بشب آمدند تا بر اعتذار دليرتر باشند كه در آن روز حيا ايشان را مانع بود از عذر دروغ آوردن، و از اينجا گفته ‏اند: لا تطلب الحاجة باللّيل فانّ الحياء فى العين و لا تعتذر بالنّهار فتلجلج فى الاعتذار فلا تقدر على اتمامه و در شواذ خوانده‏اند «عشاء» بضم عين، معنى آنست كه از اشك فرا نمى‏ديدند كه مى‏گريستند.

و گفته‏اند كه گريستن ايشان بحقيقت بود نه بمجاز، سه معنى را: يكى آن كه شيبت يعقوب ديدند و دانستند كه او را در بلاء و غم صعب افكندند.- دوّم كودكى و بى گناهى يوسف ياد آوردند.- سيوم بر كرده خويش پشيمان شدند و روى اصلاح كار نمى‏ديدند. يعقوب چون زارى و فزع ايشان شنيد از جاى برجست و بر خود بلرزيد، گفت: ما لكم يا بنى و اين يوسف؟ چه رسيد شما را اى پسران و يوسف كجا است؟

ايشان گفتند: «يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ» اى نتسابق، يعنى يريد كلّ واحد منّا ان يسبق الآخر و ذلك من رياضة الأبدان. اين آيت دليل است كه مسابقت بر اقدام رواست و يدلّ عليه‏

خبر عائشة: قالت‏ سابقت رسول اللَّه (ص) فسبقته فلمّا حملت من اللّحم سابقنى فسبقنى، فقال يا عائشة هذه بتلك.

و عن الزهرى قال: كانوا يستبقون على عهد رسول اللَّه (ص) على الخيل و الإبل و الرجال على اقدامهم و كانوا يستبقون ليشدّوا بذلك انفسهم. و گفته‏اند: إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ‏، اين سباق رمى‏ است و مصطفى (ص) گفته:الرّمى سهم من سهام الاسلام من تعلّم الرّمى ثمّ تركه فنعمة تركها.

وقال صلى اللَّه عليه و سلّم: من حقّ الولد على الوالد ان يعلّمه كتاب اللَّه و السّباحة و الرّمى.

قال‏ و ليس من اللهو الا ثلاثة: ملاعبة الرّجل اهله، و تأديبه فرسه، و رميه بقوسه، و من علّمه اللَّه الرّمى و تركه رغبة عنه فنعمة كفرها. و فى رواية: قال كلّ شى‏ء من لهو الدّنيا باطل الّا ثلثا: انتضالك بقوسك، و تأديبك فرسك، و ملاعبتك اهلك، فانّهنّ من الحقّ.

وروى‏ انّ النّبي (ص) مرّ بنفر يتناضلون، فقال: ارموا بنى اسماعيل فانّ اباكم كان راميا و انا مع ابن الادرع فطرحوا نبالهم، و قالوا من كنت معه يا رسول اللَّه غلب؟ قال ارموا و انا معكم كلّكم ارموا و اركبوا و ان ترموا احبّ الىّ من ان تركبوا.

«قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ» گفتند اى پدر ما، ما رياضت تن را و آزمون قوّت را با يكديگر سباق مى‏برديم و تير مى‏انداختيم و يوسف از آن كه كودك بود او را نزديك رخت خويش بگذاشتيم، گرگ آمد و او را بخورد، «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا» معنى مؤمن درين موضع مصدّق است هم چنان كه آنجا گفت‏ «وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ» اى يصدق المؤمنين، جايى ديگر گفت‏ «لَنْ نُؤْمِنَ لَكُمْ» اى لن نصدّقكم، «وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ» ليس يريدون انّ يعقوب لا يصدّق من يعلم انه صادق هذا محال، لا يوصف الانبياء بذلك و لكنّ المعنى لو كنّا عندك من اهل الثقة و الصدق لاتّهمتنا فى يوسف لمحبّتك ايّاه و ظننت انّا قد كذبناك.

«وَ جاؤُ عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ» اى ذى كذب يريد مكذوبا فيه، لانّه لم يكن دم يوسف بل دم سخلة. يعقوب چون پيراهن ديد، هيچ ندريده و پاره نگشته وانگه بخون آغشته، گفت شما دروغ مى‏گوئيد كه اگر گرگ خوردى پيراهن وى پاره كردى‏، آن گه گفت: تاللَّه ما رأيت كاليوم ذئبا حليما اكل ابنى و لم يخرق عليه قميصه.

يعقوب چون پيراهن ديد آرام در دل وى آمد، دانست‏ كه يوسف زنده است گرگ او را نخورده، و ايشان دروغ مى‏گويند، و آن پيراهن بر وى خود مى‏ نهاد و مى ‏بوئيد و مى‏ گفت: ما هذا بريح دم ابنى فانظروا ما صنعتم، آن گه گفت «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» اى زيّنت لكم انفسكم امرا فصنعتموه «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» يعنى فصبرى صبر جميل لا شكوى فيه و لا جزع، «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ» كلمة يسكن اليها الملهوف اى استعين باللَّه على احتمال ما تصفون.

قال الشعبى لقميص يوسف ثلث آيات: احديها حين جاءوا عليه بدم كذب، و الثانية حين قدّ، و الثالثة حين القى على وجه يعقوب فارتدّ بصيرا. و روى‏ انّهم انطلقوا فنصبوا شبكة و اصطادوا ذئبا و اتوا به يعقوب، فقالوا يا ابانا هذا الذئب الذى افترسه و قد اتيناك به فرفع يده الى السّماء، و قال يا ربّ ان كنت استجبت لى دعوة او رحمت لى عبرة فانطلق لى هذا الذّئب حتّى يكلّمنى فانطقه اللَّه عزّ و جلّ فابتداه بالسّلام، و قال: السّلام عليك يا نبى اللَّه، فقال يعقوب و عليك السّلام ايّها الذّئب، لقد فجعتنى بحبيبى و قرة عينى و اورثتنى حزنا طويلا، قال: لا و حقّك يا نبىّ اللَّه، ما اكلت له لحما و لا شربت له دما و انّ لحومكم و دماؤكم لمحرمة علينا معاشر الانبياء.

 

 

النوبة الثالثة

 

قوله تعالى: «إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا» الآية … برادران يوسف خواستند كه قاعده دولت يوسفى را منهدم كنند، و سپاه عصمت را در حقّ وى منهزم گردانند، و بر كشيده عنايت را بدست مكر خود بر خاك مذلّت افكنند، نتوانستند! و با قضاء رانده و حكم رفته برنيامدند!

و قد قيل: اطول النّاس حزنا و كثرهم غيظا من اراد تأخير من قدّمه اللَّه او تقديم من اخره اللَّه. حلق يعقوب را در حلقه دام محبّت يوسف آويخته ديدند، هر گاه كه نزديك پدر در آمدند او را ديدند نشسته و آن بهار شكفته و ماه دو هفته را پيش خود نشانده و نطع وصال در خيمه جمال وى گسترده، ايشان چنان همى ديدند و از كينه و عداوت بر خود همى بيچيدند، با يكديگر گفتند:

«لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَ‏ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»، پدر ما باين اختيار كه كرده كه يكى را بده برگزيده از راه صواب دور است، اكنون تدبير آنست كه او را از چشم پدر غائب گردانيم، كه هر چه چشم نه بيند دل نخواهد، تا يكبارگى دل بر ما نهد و با ما پردازد، و اين مايه ندانستند كه هر كه همه جويد از همه درماند: من طلب الكلّ فانه الكلّ، اقبال يعقوب بخود بكليت مى‏ خواستند بآن نرسيدند و بجاى اقبال اعراض ديدند چنان كه ربّ العزّه گفت: «وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ»، آن گه از سر آن كينه و عداوت از روى تلبيس بر پدر باز شدند و از مكر اين آواز دادند كه «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ».

هيچ دستورى هست اى پدر كه اين روشنايى چشم يعقوبى را و واسطه عقد خوبى را فردا با ما بصحرا فرستى تا يك ساعت تماشا كنيم؟ از حضرت پدر اجازت يافتند نه بمراد خويش بل بمراد يوسف، كه يوسف كودك بود و حديث نزهت و تماشا بگوش وى رسيده، از پدر درخواست تا او را با ايشان بفرستد.

پدر از بهر دل وى دستورى داد، كه محبّ همه مراد محبوب جويد و رنج خود بر حظّ وى بگزيند، چون پدر دستورى داد آن عزيز مكرّم را و آن غزال مدلل از كنار پدر بناز بيرون بردند، چون بصحرا رسيدند دهره زهر از نيام دهر بر كشيدند و آن چهره چون خورشيد و ماه را در چاه انداختند و جگر يعقوب را بر فراق آن بدر منير بسوختند، مرغان عالم بخفتندى‏ و ماهيان دريا بغنودندى و ددان بيابان بشب آرام گرفتندى‏ و آن پير پيغامبر پس از آن آرام نگرفتى و براحت نغنودى

همه شب مردمان در خواب، من بيدار چون باشم‏ غنوده هر كسى با يار، من بى يار چون باشم‏

صومعه ‏اى ساخت و آن را بيت الاحزان نام نهاد، چون خواست كه در آن صومعه شود بزارى بگريست چنانك كنعانيان جمله مردان و زنان بر اندوه وى بگريستند، آن گه بزبان حسرت گفت: اى يوسف، در بيت الاحزان باندوه فراق تو ميروم تا ترا نه بينم نخندم و شادى نكنم و چشم از گريستن باز ندارم.

مرا تا باشد اين درد نهانى‏ ترا جويم كه درمانم تو دانى‏

و اين حال از يعقوب عجب نيست كه برنا ديدن فرزندان صبورى ممكن نيست. فرزندان بر فراق پدر و مادر صبر توانند، امّا پدر و مادر بر فراق فرزندان صبر نتوانند، و ان اندوه فرزندان كشيدن و غم ايشان خوردن از آدم عليه السّلام ميراث است بفرزندان، كه آدم همه پدرى كرد هرگز پسرى نكرده بود، پس پدرى كردن گذاشت به ميراث نه پسرى كردن، لا جرم فرزند آدم پدرى كردن دانند، پسرى كردن ندانند و ناچار پسر پدر را دوست دارد هم چنان پدر پسر را، لكن دوستى پدر از روى شفقت است و دوستى پسر از روى حشمت، و مردم بوقت ضجر حشمت بگذارند امّا شفقت بنگذارند، اگر پدر از پسر هزار جفا بيند هرگز مر او را دشمن نگيرد و پسر باشد كه از پدر جفا بيند مر او را دشمن شود، زيرا كه اينجا دوستى از حشمت است و حشمت با ضجر نماند و آنجا دوستى از شفقت است و شفقت بضجر برنخيزد.

ابن عطا گفت: يعقوب اعتماد بر كثرت ايشان كرد و قوّت و حفظ ايشان تكيه گاه خويش ساخت كه گفته بودند «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» لا جرم آن تكيه گاه، كمين محنت وى كردند و از آنجا كه امانت گوش داشت، خيانت ديد. و آن روز كه بنيامين را از بر خويش بفرستاد به اعتماد بر حفظ و رعايت اللَّه جلّ جلاله كرد، گفت: «فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً» لا جرم بزودى بوى باز رسيد و يوسف نيز با وى، تا بدانى كه اعتماد همه بر حفظ اللَّه است كه عالميان را پناه است و بخود پادشاه است جلّ جلاله و عظم شأنه.

«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ» الآية … ان انقطع عن يوسف مناجاة ابيه ايّاه حصل له الوحى من قبل مولاه كذا سنّة اللَّه تعالى، انّه لا يفتح على نفوس اوليائه بابا من البلاء الا فتح على قلوبهم ابواب الصّفاء و فنون الولاء. اگر يك راه بربند آمد بحكم بلا، چه بود؟ صد راه صفا برگشاد بنعت و لا، اگر يك لقمه باز گرفت، چه زيان؟! كه صد نواله در پيچيد، اين چنان است كه‏ گويند:

گر در مستى حمائلت بگسستم‏ صد گوى زرين بدل خرم بفرستم‏

يوسف اگر به فراق پدر غمگين گشت چرا نالد؟! چون بوصال وحى حقّ رنگين گشت، وحى حقّ او را در آن چاه بى سامان خوشتر از وصال يعقوب در كنعان، آرى نواختها همه در ميان رنج است و زير يك ناكامى هزار گنج است.

پير طريقت گفت: ار نشان آشنايى راست است، هر چه از دوست رسد احسان است. ور بر دوست در قسمت تهمت نيست گله تاوان است. ور اين دعوى را معنى است، شادى و غم‏ در آن يكسان است.

جانى دارم به عشق تو كرده رقم‏ خواهيش به شادى كش خواهيش بغم‏

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=