كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة طه آیه 74-101
4- النّوبة الاولى
(20/ 101- 74)
قوله تعالى:
«إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً» هر كه بخداوند خويش آيد و كافر آيد،
«فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ» او را دوزخست،
«لا يَمُوتُ فِيها» نميرد در ان دوزخ [تا رهد]
«وَ لا يَحْيى» (74) و نه زندگانى خوش زيد.
«وَ مَنْ يَأْتِهِ مُؤْمِناً» و هر كه باللّه تعالى آيد و گرويده آيد
«قَدْ عَمِلَ الصَّالِحاتِ» نيكيها كرده،
«فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلى» (75) ايشان راست او راز هاى بلند
«جَنَّاتُ عَدْنٍ» بهشتهاى هميشى،
«تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» مىرود زير [درختان] آن جويها،
«خالِدِينَ فِيها» جاويدان در آن،
«وَ ذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكَّى» (76) و آنست پاداش آن كس كه پاك [و هنرى] آمد.
«وَ لَقَدْ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى» پيغام داديم [و فرموديم] بموسى،
«أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي»كه بشب بر، رهيگان مرا
«فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ» ايشان را راهى زن در دريا
«يَبَساً» [راهى] خشك،
«لا تَخافُ دَرَكاً». نترسى از در رسيدن [دشمن]
«وَ لا تَخْشى» (77) و نه بيم دارى.
«فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ» فرعون ايشان را جست با سپاه خويش،
«فَغَشِيَهُمْ مِنَ الْيَمِّ ما غَشِيَهُمْ (78)» در بر ايشان آمد از دريا آنچه آمد.
«وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ» و فرعون قوم خود را در آب برد،
«وَ ما هَدى» (79) و بيرون نياورد.
«يا بَنِي إِسْرائِيلَ» اى فرزندان يعقوب!
«قَدْ أَنْجَيْناكُمْ مِنْ عَدُوِّكُمْ»، رهانيديم شما را از دشمن،
«وَ واعَدْناكُمْ» و شما را وعده داديم،
«جانِبَ الطُّورِ الْأَيْمَنَ»، بآن سوى كوه طور. [آن با يمن و بركت و بآفرين كوه]
«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى» (80) و فرو فرستاديم بر شما، ترنجبين و مرغ سلوى.
«كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ»، ميخوريد ازين پاكها [و خوشها و حلالها] كه شما را روزى داديم،
«وَ لا تَطْغَوْا فِيهِ» در آنچه داديم شما را از نعمت ناآزرم و نافرمان و ناپاك مباشيد،
«فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبِي» كه بر شما گشاده [و فرو آمده] گردد خشم من
«وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي» و هر كه برو گشاده [و فرو آمده] گردد خشم من،
«فَقَدْ هَوى» (81) فرو شد او.
«وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ» من آمرزگارم، [فراخ آمرز]
«لِمَنْ تابَ»، آن كس را كه باز گردد،
«وَ آمَنَ»، و بگرود [و استوار گيرد]،
«وَ عَمِلَ صالِحاً». و كردار نيك كند،
«ثُمَّ اهْتَدى» (82)، آن گه براه راست رود [بر پى رسول].
«وَ ما أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ يا مُوسى» (83). چه شتابانيد ترا از قوم تو اى موسى؟
«قالَ هُمْ أُولاءِ عَلى أَثَرِي» [موسى] گفت ايشان اينكاند در پى من،
«وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ» و من بتو شتابيدم خداوند من،
«لِتَرْضى» (84) تا بپسندى و خشنود باشى.
«قالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ» گفت بيازموديم و در فتنه افكنديم [و بر تباهى داشتيم] قوم ترا،
«مِنْ بَعْدِكَ» از پس [بيرون آمدن] تو، [از ميان ايشان]
«وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ» (85) و بى راه كرد سامرى ايشان را.
«فَرَجَعَ مُوسى إِلى قَوْمِهِ» بازگشت موسى بقوم خويش
«غَضْبانَ أَسِفاً» خشمگين [سخت تيز] و غمگين.
«قالَ يا قَوْمِ» گفت اى قوم!
«أَ لَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً» نه وعده داد شما را خداوند شما وعده نيكو؟
«أَ فَطالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ» دراز گشت بر شما درنگ آن وعده [و چنين دير شد درنگ ناديدن من]
«أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ» يا خود خواستيد كه بر شما فرود آيد خشمى از خداوند شما؟
«فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِي» (86)، كه خلاف كرديد وعده من؟
«قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا» گفتند خلاف نكرديم وعده تو بتوان خويش،
«وَ لكِنَّا حُمِّلْنا أَوْزاراً» لكن ما بارى داشتيم [آنچه بر ما نهاده بودند]
«مِنْ زِينَةِ الْقَوْمِ» لختى بار از آرايش قوم، [فرعون]
«فَقَذَفْناها» در آتش انداختيم آن را، [گداز را]
«فَكَذلِكَ أَلْقَى السَّامِرِيُّ» (87) همچنين سامرى در افكند، [آن خاك كه از پى اسب جبرئيل گرفته بود در راه دريا]
«فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا»، و ايشان را از آن [زر] گوسالهاى بيرون آورد،
«جَسَداً لَهُ خُوارٌ» كالبدى [زرين] آن را بانگى گاو،
«فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى» گفتند اين [گوساله] خداى شماست و خداى موسى،
«فَنَسِيَ» (88) [و موسى راه باو فرو گذاشت] و ندانست.
«أَ فَلا يَرَوْنَ» نمىبينند؟
«أَلَّا يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلًا» كه [آن گوساله] هيچ سخن ايشان پاسخ نكند،
«وَ لا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً» (89) و ايشان را نه گزند تواند و نه سود رساند.
«وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ» و گفته بود ايشان را هارون
«مِنْ قَبْلُ» پيش، [از آمدن موسى]
«يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ» اى قوم اين آنست كه شما را باين بيازمودند [و در تباهى افكندند و بر گمراهى داشتند]،
«وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ» و خداوند شما رحمن است
«فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي» (90) بر پى من رويد و فرمان من بريد.
«قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ» گفتند بنشويم و برين [گوساله] نشسته مى باشيم.
«حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى» (91) تا آن گه كه موسى بما باز آيد [تا چه گويد].
«قالَ يا هارُونُ» [موسى] گفت اى هارون،
«ما مَنَعَكَ» چه بازداشت ترا؟
«إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا» (92) چون ديدى كه ايشان بىراه مىشوند.
«أَلَّا تَتَّبِعَنِ» كه بر پى من رفتى و ايشان را باز نزدى؟
«أَ فَعَصَيْتَ أَمْرِي» (93) سر كشيدى از فرمان من؟
«قالَ يَا بْنَ أُمَّ» گفت اى پسر مادر من،
«لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي» مگير ريش من و سر من،
«إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ» من ترسيدم [اگر بر ايشان پيچم] تو گويى،
«فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ» دو گروه كردى بنى اسرائيل را،
«وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي» (94) و در سخن من نگه نكردى.
«قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِيُّ» (95) آن گه «موسى (ع) گفت اى سامرى اين چيست كه كردى؟
«قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ»، گفت آن بديدم و بدانستم كه شما نديديد [و ندانستيد]
«فَقَبَضْتُ قَبْضَةً» مشتى گرفتم از خاك،
«مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ» از پى [ستور] جبرئيل،
«فَنَبَذْتُها»، آن را در افكندم [در زر گداخته]،
«وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي» (96) چنان بر آراست مرا تن من.
«قالَ فَاذْهَبْ»، [موسى] گفت [سامرى را] كه برو
«فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ» ترا تا زنده باشى ان است از مردم دور باشى
«وَ إِنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ»، و ترا وعده گاهى كه آن با تو خلاف نكنند
«وَ انْظُرْ إِلى إِلهِكَ الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً» ، و درين خداى خود كه باو باز نشستى مىنگر،
«لَنُحَرِّقَنَّهُ»، بسوزيم آن را [تا خاكستر گردد]،
«ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً» (97)، آن گه آن را در دريا پراكنيم پراكندنى.
«إِنَّما إِلهُكُمُ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» خداوند شما اللَّه تعالى است، آن خدا كه نيست خدا جز او،
«وَسِعَ كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً» (98) رسيده بهمه چيز دانش او.
«كَذلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ» همچنين ميخوانيم بر تو،
«مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ» از خبر هاى آنچه گذشته است،
«وَ قَدْ آتَيْناكَ مِنْ لَدُنَّا ذِكْراً» (99) داديم ترا از نزديك خويش يادى [و سخنى].
«مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ»، هر كه روى گرداند از آن [و نپذيرد]
«فَإِنَّهُ يَحْمِلُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وِزْراً» (100) او بردارد روز رستاخيز بارى بد.
«خالِدِينَ فِيهِ» جاويد در آن بار بد باشد.
«وَ ساءَ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ حِمْلًا» (101) و آن روز رستاخيز ايشان را بد بارى.
النوبة الثانية
قوله: «إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً» يعنى- كافرا. مىگويد، روز رستاخيز كه بندگان بر اللَّه تعالى رسند هر كه كافر بدو رسد و چون باو آيد كافر آيد. يعنى در دنيا بر كفر ميرد، «فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ» جزاء وى دوزخست. اين هاء كنايتست از مجرم و اگر با «رَبَّهُ» شود روا باشد كنايت از اللَّه بود يعنى كه خداى تعالى را دوزخيست كه مجرم را بدان عذاب كند.
«لا يَمُوتُ فِيها وَ لا يَحْيى» اى- لا يموت المجرم فيها فيستريح و لا يحيى حياة يلذّها. جانهاشان بحنجره رسيده، نه بر آيد تا برهد، نه بمقرّ خود بود تا خوش زيد، اين عذاب كافران و مشركانست در دوزخ، كه جاويد در دوزخ باشند.
امّا عاصيان اهل توحيد كه بمعصيت در دوزخ شوند و جاويد در دوزخ نباشند، عذاب ايشان نه چون عذاب كافران باشد، بلكه اللَّه تعالى ايشان را در آتش بميراند، تا از عذاب بىخبر باشند، تا ربّ العزة شفيع انگيزد و ايشان را بنهر الحيوان زنده گرداند.
و باين معنى خبر مصطفى (ص) است،روى ابو سعيد الخدرى، انّ رسول اللَّه (ص) خطب النّاس فاتى على هذه الآية «إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لا يَمُوتُ فِيها وَ لا يَحْيى» فقال صلّى اللَّه عليه و سلّم: امّا اهلها، الّذين هم اهلها، فانّهم لا يموتون فيها و لا يحيون، و امّا الّذين ليسوا باهلها فانّ النّار تميتهم اماتة، ثمّ يقوم الشفعاء فيشفعون لهم فيجعلون ضبائر فيؤتى بهم نهر، يقال له نهر الحياة او الحيوان فينبتون كما ينبت الغثاء فى جميل السيل».
و فى رواية امّا ناس يريد اللَّه بهم الرّحمة و فى رواية و لكن اناس تصيبهم النّار بذنوبهم فيميتهم اللَّه اماتة، حتّى اذا صاروا فحما اذن، فى الشّفاعة فجيء بهم ضبائر ضبائر فبثوا على انهار الجنّة: فيقال لاهل الجنة افيضوا عليهم. قال: فينبتون كما تنبت الحبة البذر يسقط من الشّجر فتصيبه السّيول فينبت.
فان قيل كيف الجمع بين هذا الحديث و بين قوله عزّ و جلّ: «لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى»؟فيقال ذاك فى اهل الجنّة ممّن لم تمسه النّار الّا تحلة القسم، لا فيمن تمسه النّار ببعض عذابها.
«وَ مَنْ يَأْتِهِ» بكسر الهاء غير مشبعة قرأها ابو جعفر و قالون، و قرأ الباقون يأتهى مشبعة «مؤمنا» يعنى مات على الايمان، «قَدْ عَمِلَ الصَّالِحاتِ» قد أدى الفرائض «فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلى» اى- الرّفيعة فى الجنّة. و العلى جمع العليا، و العليا تأنيث الاعلى.
«جَنَّاتُ عَدْنٍ» اى- جنّات اقامة «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» اى- من تحت اشجارها و قصورها الانهار، «خالِدِينَ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكَّى» اى- تطهّر من الكفر و المعاصى و قيل تزكّى اى اعطى زكاة نفسه و قال لا اله الا اللَّه.
روى ابو سعيد الخدرى قال: قال رسول اللَّه (ص): «انّ اهل الدّرجات العلى ليريهم من تحتهم كما ترون الكوكب الدرّى فى افق من آفاق السماء، و انّ ابا بكر و عمر منهم و انعما».
قال عطيّة انعما اخصبا. و عن ابن محيريز يرفعه قال: ما بين الدّرجة الى الدّرجة جرى الفرس المضمر ستّين سنة. قال الضّحاك: الجنّة درجات، بعضها فوق بعض، هكذا فيرى الاعلى فضيلته على من اسفل منه، و لا يرى الاسفل احدا فضل عليه.
قوله: «وَ لَقَدْ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي» قرأ ابن كثير و نافع، ان اسر بوصل الالف من اسر و كسر النون من ان. و قرأ الباقون ان اسر- بقطع الالف و الوجه ان سرى و اسرى لغتان.
چون روزگار فرعون بسر آمد و طغيان وى بغايت رسيد، رب العزة خواست كه او را هلاك كند، بموسى وحى آمد، «أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي» اى سربهم ليلا من ارض مصر.
بندگان مرا بشب بيرون بر از زمين مصر، ايشان در ايستادند و پيرايهها و جامهها و مركوبها از قبطيان بعاريت خواستند، گفتند ان لنا يوم عيد نريد الخروج اليه: ما را روز عيديست در مقامى معلوم، مىخواهيم كه آنجا رويم، آن پيرايهها بعاريت ستدند چون شب در آمد راه گم كردند و تا تابوت يوسف (ع) با خود برنداشتند راه بر ايشان گشاده نگشت، بامداد فرعون را از رفتن بنى اسرائيل خبر كردند، تا با لشكر و قوم خويش بر نشست و از پى ايشان برفت.
گفته اند بيرون از ميمنه و ميسره و قلب و مقدمه لشكر وى دو هزار هزار بود، و پنج هزار ديگر، فرعون با اين لشكر عظيم از پى ايشان برفتند چون نزديك رسيدند بنى اسرائيل آثار غبار ايشان ديدند، گفتند: يا موسى انا لمدركون، موسى (ع) گفت: «كَلَّا إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ» گفتند يا موسى اين نمضى؟ البحر امامنا و فرعون خلفنا دريا از پيش و دشمن از پس كجا رويم چكنيم؟
فرمان آمد از جبار كائنات بموسى كه: «فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً» اى- اجعل لهم طريقا فى البحر بالضرب بالعصا يابسا ليس فيه ماء و لا طين، «لا تَخافُ» دركا من فرعون خلفك، «وَ لا تَخْشى» غرقا من البحر امامك. قرأ حمزة «لا تخف» بالجزم على جواب الامر و هو قوله: «فَاضْرِبْ» و التقدير «فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً» فانك ان تضرب لا تخف.
قرأ الباقون لا تخاف بالالف مرفوعة على انه حال من الفاعل تقديره، اضرب لهم طريقا غير خائف و لا خاش، و يجوز ان يكون مقطوعا من الاول، بتقدير و انت لا تخاف و لا تخشى. و اختار ابو عبيده هذه القراءة لقوله: «وَ لا تَخْشى» رفعا.
«فَأَتْبَعَهُمْ» يعنى نلحقهم «فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِيَهُمْ» اى- نالهم و اصابهم، «مِنَ الْيَمِّ» اى- البحر، «ما غَشِيَهُمْ». يعنى الماء، و قيل الغرق، و قيل «غَشِيَهُمْ»- غرقهم، ذكره بلفظ «ما» تهويلا و تعظيما.
«وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ» اى- ادخل فرعون قومه البحر «وَ ما هَدى» اى- ما اخرجهم، يقال ضلّ اللّبن فى الماء، يعنى خفى فيه و منه قوله: «وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى» يقال هديت العروس اذا جلوتها و اخرجتها من خدرها. و قيل «أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ» عن الدين «وَ ما هَدى» اى ما هداهم الى مراشدهم، و هو جواب لقول فرعون: «ما أُرِيكُمْ إِلَّا ما أَرى وَ ما أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشادِ». فكذّبه اللَّه تعالى و قال بل اضلّهم و ما هداهم.
و تمامى قصّه غرق در سورة البقرة و سورة يونس مستوفى گفته ايم.قوله: «يا بَنِي إِسْرائِيلَ» قول اينجا مضمر است، ثم قلنا و اوحينا يا بنى اسرائيل و كانوا يومئذ الف الف ستمائة الف، مع كثرة ما كان يذبح فرعون من ذكور اولادهم دهرا عظيما.
قوله: «قَدْ أَنْجَيْناكُمْ مِنْ عَدُوِّكُمْ» قرأ حمزة و الكسائى، انجيتكم و واعدتكم ما رزقتكم بالتاء فيهن على التوحيد. و الوجه انّه على اخبار اللَّه تعالى عن نفسه بانه فعل بهم هذه الاشياء. و قرأ الآخرون انجيناكم و واعدناكم ما رزقناكم، بالنون و الالف فيهن على لفظ الجمع، و الوجه انّه اخبار عن النفس ايضا على سبيل التعظيم و لم يختلفوا فى نزلنا لانّه مكتوب بالالف و المعنى- اذكر و انعمتى عليكم بانّى قد انجيتكم من عدوكم و وعدت نبيكم ان يأتى الجانب الايمن من الطور لا كلّمه و هذا شرف لكم، «وَ نَزَّلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى» لطعامكم و ادامكم فى التيه «كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ» اى- من حلال ما رزقناكم، «وَ لا تَطْغَوْا فِيهِ» بتحريم الحلال و تحليل الحرام.
و قيل معناه استعينوا به على طاعة اللَّه لا نستعينوا به على معصيته، «فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبِي» قرأ الكسائى فيحل بضم الحاء و من يحلل بضم اللّام الاولى، من قولهم حلّ بالمكان اذا نزل يحل بضم الحاء و يستعمل فى العذاب، فيقال حلّ به العذاب كما يستعمل فيه لفظ نزل، قال اللَّه تعالى: «أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دارِهِمْ» و اجرى الغضب مجرى العذاب ما كان يتبعه من العذاب فاستعمل فيه لفظ الحلول.
و قرأ الآخرون فيحل: بكسر الحاء و من يحلل بكسر اللام الاولى، من قولهم حل الشيء اذا وجب يحل بالكسر قال ابو زيد: يقال حلّ عليه امر اللَّه يحل بالكسر حلولا، و حل الدار يحلها بالضم حلولا، اذا نزلها و يقوى وجه الكسر اتفاقهم فى قوله: «أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ» و فى قوله: «وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ» على الكسر. «وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوى» اى- هلك و صار الى الهاوية و هى قعر جهنم.
قوله: «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ» هذه الاية بيان ابنية الايمان. «لِمَنْ تابَ» اقرّ، «وَ آمَنَ» صدق، «وَ عَمِلَ صالِحاً» بنفسه و ماله، «ثُمَّ اهْتَدى» اتبع السّنة. قال سفيان الثورى: الايمان، اقرار و تصديق و عمل و اتباع السنة لا يتم الايمان الا بها.
قوله: «وَ ما أَعْجَلَكَ» اى- ما حملك على العجلة، «عَنْ قَوْمِكَ يا مُوسى»؟ قيل له هذا و هو على الطور فى الكرّة الثانية حين اعطى التوراة، لا ليلة النار، فقد مضت قصة ليلة النار فى اوّل السورة.
سياق اين ايت بر سبيل معاتبه و زجرست و استفهام بمعنى انكار است، و سبب آن بود كه رب العزة موسى را فرمود تا بطور آيد با هفتاد مرد از نيكمردان بنى اسرائيل، و ذلك قوله: «وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقاتِنا» رب العزّة او را گفته بود كه با ايشان بميعاد آيد تا ايشان كلام حق بىواسطه بشنوند و تورتة از حق قبول كنند، موسى (ع) چون بطور نزديك گشت ايشان را بگذاشت و خود بشتافت.
رب العالمين با وى گفت: لم سبقتهم و تقدمت و اخرتهم؟ اى موسى چه چيز ترا بشتابانيد و ايشان را بگذاشتى؟ موسى عذر آورد كه نه ترفع و تطاول مرا برين عجله داشت، بلكه شوق سماع كلام تو مرا برين داشت و طلب رضاء تو، و ايشان اينك بر پى من ميآيند. و قيل امره اللَّه ان يحضر الميقات فى وقت معلوم، فاتى قبل ذلك الوقت فعاتبه.
و قال الحسن فى قوله: «هُمْ أُولاءِ عَلى أَثَرِي» يعنى انهم ينتظرون ما آتيهم به من عندك «وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى» اى- لتزداد عنّى رضا.
و «قالَ» اللَّه، «فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ» اى- ابتلينا قومك الّذين خلفتهم مع هارون و كانوا ستمأئة الف، فتنوا بالعجل غير اثنى عشر الفا و قوله: «مِنْ بَعْدِكَ» اى- من بعد انطلاقك من الجبل. «وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ» بدعائه اياهم الى عبادة العجل و اجابتهم له.
قيل اضاف الفتنة التي هى الامتحان الى نفسه قضاء و اضاف الاضلال الى السامرى رعاء، فامّا فى الحقيقة فليس الى السامرى شيء من ذلك و السّامرى كان من قوم يعبدون البقر و هو اوّل منافق يعرف من بنى آدم و كان من قرية باجروان.
و قيل كان علجا من اهل كرمان، و الاكثر فى التفسير انّه كان عظيما من عظماء بنى اسرائيل من قبيلة يقال لها سامرة. و قيل بينه و بين موسى نسب و قيل لم يكن اسمه سامريا لكنّه كان من قرية يقال لها سامرة، اسمه موسى بن ظفر.
قوله: «فَرَجَعَ مُوسى» يعنى من مناجاة ربّه، «إِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ» شديد الغضب.«أَسِفاً» حزينا متلهفا على ما فاته «قالَ يا قَوْمِ أَ لَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً؟ يعنى الجنّة فى الآخرة ان تمسكتم بالدين فى الدنيا.
و قيل يعنى النصر و الظفر، و قيل «وَعْداً حَسَناً» اى- صدقا انّه يعطيكم التورية. «أَ فَطالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ» اى- فبعد عليكم العهد فنسيتم ما وعدكم اللَّه على لسانى؟ «أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ» اى- ان يجب عليكم. «غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ» بعبادتكم العجل. «فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِي» خالفتمونى فيما تواعدنا عليه؟
«قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا» قرأ نافع و ابو جعفر و عاصم «بِمَلْكِنا» بفتح الميم و قرأ حمزة و الكسائى بضمها. و قرأ الآخرون بكسرها، و الوجه فى القراءات الثلاث انّها كلّها لغات. يقال ملكت الشيء ملكا و ملكا و ملكا، بالحركات الثلاث فى الميم، و المعنى ما اخلفنا موعدك و نحن نملك امرنا، و قيل ما اخلفنا موعدك باختيارنا.
و من قرأ بالضمّ معناه بقدرتنا و سلطاننا، و ذلك انّ المرء اذا وقع فى البلية و الفتنة لم يملك نفسه. پارسى آنست كه ما خلاف نكرديم وعده تو بدست رس خويش، و اين چنانست كه گويند فلان كس بر كار خويش نه پادشاهست، يعنى كار او نه بدست اوست.
«وَ لكِنَّا حُمِّلْنا» قرأ ابو عمرو و حمزة و الكسائى و ابو بكر عن عاصم و روح و ابن حسان عن يعقوب، «حملنا» بفتح الحاء و تخفيف الميم، قرأ الآخرون «حملنا» بضمّ الحاء و تشديد الميم، اى- جعلونا نحملها و كلفنا حملها «أَوْزاراً مِنْ زِينَةِ الْقَوْمِ» اى- من حلى قوم فرعون، سماها اوزارا لانّهم اخذوها على وجه العارية فلم يردوها، و قيل انّ اللَّه تعالى لمّا اغرق فرعون و قومه نبذ البحر حليهم فاخذوها و كانت غنيمة، و لم تكن الغنيمة لهم حلالا فى ذلك الزمان فسمّا اوزارا باين هر دو قول اوزار بمعنى اثام است و بعضى مفسران گفتند اين پيرايه خواستن بعاريت از قبطيان، موسى فرمود ايشان را بفرمان اللَّه و آن حلال بود ايشان را، باين قول اوزار بمعنى اثقال است يعنى كه پيرايه بسيار بود و برداشتن آن برايشان گران بود مفسران گفتند موسى كه كه بميعاد حقتعالى رفت با ايشان وعده كرده بود كه بچهل روز باز گردد سامرى روز و شب هر دومى شمرد چون بيست روز گذشته بود گفت وعده بسر آمد و چهل گذشت بيست روز و بيست شب، اما موسى (ع) وعده خلاف كرد و نيامد از آنكه شما پيرايه حرام داريد از قبطان بعاريت ستده، ايشان گفتند اكنون چه تدبيرست و راى تو در آن چيست، گفت آتشى سازيم و همه در آتش افكنيم.
سامرى حفرهاى بكند و آتش بر افروخت و آنچه داشت از پيرايه در آتش افكند، و بنو اسرائيل آنچه داشتند همه در آتش افكندند، اينست كه رب العالمين از ايشان حكايت كرد «فَقَذَفْناها فَكَذلِكَ أَلْقَى السَّامِرِيُّ». پس چون ايشان برگشتند سامرى آن زر گداخته بيرون آورد و صنعت زرگرى دانست و از آن سبيكه صورت گوسالهاى بساخت، بجواهرمرصع كرد جسدى بىروح، ابن عباس گفت هارون بوى بر گذشت آن وقت كه گوساله مىساخت، گفت چيست اين كه ميكنى اى سامرى؟ گفت: اصنع ما ينفع و لا يضرّ.
چيزى مىكنم كه درو نفعست و ضرر نه اى هارون! و خواهم كه دعائى كنى در كار من، هارون گفت اللّهم اعطه ما يسأل كما يحبّ. بار خدايا آنچه ميخواهد چنان كه ميخواهد بدو ده، چون هارون از وى بر گذشت گفت: اللهم انّى اسئلك ان يخور. خداوندا آن خواهم كه ازين گوساله بانگى آيد، پس يك بانگ از وى بيامد بدعاء هارون، و نيز هيچ بانگ ديگر نكرد و بنو اسرائيل در وى بفتنه افتادند و آن را سجود بردند.
حسن گفت سامرى قبضهاى خاك از پى اسب جبرئيل بر گرفته بود آن گه كه در دريا مىشد از پيش فرعون، سامرى آن قبضه خاك با خود مىداشت، تا آن روز كه گوساله ساخت آن قبضه خاك در آن فكند، جسدى گشت با گوشت و پوست حيوانى همى رفت با روح، و بانگ گاو همى كرد. نام وى بهيوث و ذلك قوله: «فَكَذلِكَ أَلْقَى السَّامِرِيُّ».
«فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى» اى- قال السامرى و من تبعه من السفلة و العوام، هذا العجل الهكم و اله موسى. «فَنَسِيَ» اى- ترك موسى طريق الوصول الى ربّه و انا ما تركته. و قيل نسى موسى ان يذكر لكم انّه الهه. تا اينجا سخن سامرى است.
و روا باشد كه فنسى استيناف كلام است از حق تعالى جلّ جلاله. يعنى- فنسى السامرى اللَّه و الايمان و الاستدلال على ان العجل لا يجوز ان يكون الها.
پس ربّ العالمين ايشان را توبيخ كرد گفت: «أَ فَلا يَرَوْنَ أَلَّا يَرْجِعُ» اى- انه لا يرجع «إِلَيْهِمْ قَوْلًا» يعنى- الا يكلّمهم العجل و لا يحيهم. كقوله: «أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ». و قيل «أَلَّا يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلًا» اى- لا يرجع الى الخوار و الصوت، انّما خار مرة واحدة. «وَ لا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً» فكيف يكون إلها«وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ» اى- من قبل رجوع موسى «يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ» اى- اختبركم اللَّه بهذا العجل ليعلم به الصحيح الايمان من الشاك منكم فى دينه.
وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ» لا العجل، «فَاتَّبِعُونِي» على دينى، «وَ أَطِيعُوا أَمْرِي».«قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ» لن بانزال مقيمين على العجل و عبادته، «حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى». فاعتزلهم هارون فى اثنى عشر الفا،- و هم الّذين لم يعبدوا العجل.
مفسّران گفتند هفت روز عبادت گوساله كردند و سبب آن بود كه موسى ايشان را وعده داده بود كه از ميقات حق تعالى بسى روز باز مىگردم، ربّ العزّة گفت:«وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً» پس ربّ العزة ده روز در افزود چنان كه گفت: «وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً» پس چون سى روز گذشته بود و موسى نيامد ايشان بعبادت گوساله همت كردند.
هارون سه روز زمان خواست، ايشان سه روز در انتظار موسى بودند، چون موسى نيامد سامرى ايشان را بعبادت گوساله دعوت كرد. هفت روز او را عبادت ميكردند، پس از چهل روز موسى باز آمد و آشوب و شغب و مشغله ايشان شنيد كه گرد گوساله بر آمده بودند و رقص مىكردند. موسى (ع) با آن هفتاد مرد كه با وى بودند گفت هذا صرت الفتنة، اين آشوب و جلبه گوساله پرستانست كه بفتنه افتادهاند.آن گه هارون را ديد فاخذ شعره بيمينه و لحيته بشماله غضبا و انكارا عليه.
«قالَ يا هارُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا» بعبادة العجل، «أَلَّا تَتَّبِعَنِ» لا- زائدة، و التأويل ان تتبعنى كقوله: «ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ» يعنى ان تسجد. يقول اى شيء منعك من اللحوق بى و اخبارى بضلالتهم فيكون مفارقتك ايّاهم تقريعا و زجرا لهم عمّا اتوه. و قيل معناه- هلّا اتبعت عادتى فى منعهم و الانكار عليهم و مقاتلتهم على كفرهم. «أَ فَعَصَيْتَ أَمْرِي» حيث اقمت فيما بينهم و هم يعبدون غير اللَّه.
«قالَ» هارون «يَا بْنَ أُمَّ»- و كان هارون اخاه لابيه و امّه لكنّه اراد بقوله ان يرفقه و يستعطفه عليه فيتركه. و قيل كان اخاه لامّه دون ابيه و قيل لانّ كون ولد من الامّ على التحقيق و للاب من جهة الحكم قرأ حجازى و بصرى و حفص «يَا بْنَ أُمَّ» بفتح الميم و الباقون بكسرها، فمن كسر اضافها الى نفسه فحذف الياء تخفيفا. و من فتح جعل ابن ام شيئا واحدا كخمسة عشر.
«لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي» يعنى- ذوائبى و شعر رأسى، اذ هما عضوان مصونان يقصدان بالاكرام و الاعظام من بين سائر الاعضاء يقال انّ موسى حدث فيه من الغضب فى ذات اللَّه ما يوهم القصد الى اخذ الرأس و اللحية فظنّ هارون قصد اخذ رأسه و لحيته و الدّليل عليه انّه قال: «لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي» و لو كان آخذ رأسه و لحيته لكان الاليق باللفظ ان يقول ارفع يدك عن لحيتى، و قيل اخذ برأسه على وجه التأديب و السياسة بحكم الاخوة و الرئاسة.
ثم رفع يده على لحيته و هو الاظهر لقوله: «وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ» ثمّ ذكر هارون عذره فقال: «إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ» اى- خفت ان خرجت و فارقتهم، لحق بى فريق، و تبع السامرى على عبادة العجل فريق، و توقف فريق، و لم آمن ان قاتلتهم، ان توبخنى فتقول لى فرقت بين بنى اسرائيل، اى- اوقعت الفرقة فيما بينهم، «وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي» لم تحفظ وصيّتى حين قلت لك اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ.
ثمّ اقبل على السامرى منكرا عليه، و «قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِيُّ» اى- ما شأنك، و ما الذى حملك على ما فعلت.«قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ» قرأ حمزة و الكسائي بالتاء على الخطاب ادخالا للجمع فى الخبر و قرأ الباقون «يبصره» بالياء على الغيبة و المعنى- لم يبصر به بنو اسرائيل. يقال ابصرت الشيء و بصرت به تدخل الباء فيه، «فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ» و التّأويل- علمت بما لم يعلم به بنو اسرائيل يعنى- يوم دخول البحر.
موسى گفت:سامرى را كه چه چيز ترا برين داشت كه كردى؟ گفت: من آن بديدم و بدانستم كه شما نديديد و بندانستيد و نه بنو اسرائيل دانستند، آن روز كه در دريا ميشديم جبرئيل را بديدم بر اسب حياة، در دل من افتاد كه از خاك پى اسب جبرئيل قبضه اى خاك بردارم و بر هر چه افكنم حيوانى گردد با گوشت و پوست و روح، آن را در زر گداخته افكندم تا گوسالهاى زنده گشت.
اينست كه گفت: «فَنَبَذْتُها» يعنى طرحتها فيما ذاب من الحلى، و قيل طرحتها فى جوف العجل، و قيل فى فم العجل حتى خار، و قيل حتّى صار لحما و دما. موسى گفت: چرا چنين كردى؟ گفت: «وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي» حين رأيت قومك سألوك ان تجعل لهم الها. چون قوم ترا ديدم كى بت پرستان را ديدند گفتند: اجعل لنا الها كما لهم آلهة.
نفس من مرا چنان بر آراست كه آن گوساله كردم و آن قبضه بر وى افكندم موسى گفته «فَاذْهَبْ» اى- اعزب عنى «فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ» فان قيل كيف عرف السامرى جبرئيل من سائر النّاس يوم دخول البحر؟ قيل لانّ امّه لما ولدته فى السنة الّتى يقتل فيها البنون وضعته فى كهف حذرا من القتل، فبعث اللَّه عزّ و جل جبرئيل ليربّيه لما قضى على بديه من الفتنة فكان فى صغره يمص من احدى ابهامى جبرئيل العسل و من الأخرى السمن، فلما رآه فى كبره عرفه.
و قيل ناقض السامرى فى جوابه لانّه قال: «بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ» فادعى العلم، ثم قال: «سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي» فنسبه الى حديث النفس. «قالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ» اى- انك لا تمس احدا و لا يمسك احد فى حياتك و لا يكون بينك و بين احد مماسة. فامر موسى بنى اسرائيل ان لا يؤاكلوه و لا يجالسوه و لا يبايعوه. و قيل معنى «لا مِساسَ»- انك تعيش فى البرية مع السباع و الوحوش، فلا تمس و لا مس. و قيل ما مس احدا و لا مسه احد الا حما جميعا.
و من اراد ان يمسه جهلا بحاله، قال له السامرى لا مساس خوفا من الحمى و تنبيها للغير. و يقال ذلك باق فى عقبه الى اليوم، و قيل اراد موسى ان يقتله فمنعه اللَّه من قبله و قال لا تقتله فانه سخى.
قوله: «وَ إِنَّ لَكَ مَوْعِداً» يعنى- موعد العذاب يوم القيامة، «لَنْ تُخْلَفَهُ» قرأ ابن كثير و ابو عمرو و يعقوب «لن تخلفه» بكسر اللام اى- لن يغيب عنه و لا مذهب لك عنه بل توافيه يوم القيامة. و قرأ الباقون «تُخْلَفَهُ» بفتح اللام اى- لن تكذبه و لن يخلفك اللَّه اياه، و المعنى- ان اللَّه تعالى يكافئك فعلك لا يفوته.
«وَ انْظُرْ إِلى إِلهِكَ» بزعمك، اى الى معبودك، يعنى- العجل «الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً»، دمت عليه مقيما تعبده، ظلت اصله ظللت و لكن اللام الاولى حذفت لثقل التضعيف و الكسر، و بقيت الظاء على فتحها، و «عاكِفاً» منصوب لانّه خبر ظلّت.«لَنُحَرِّقَنَّهُ» يعنى- بالنار، «ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ» اى- لنثيرن رماده «فِي الْيَمِّ نَسْفاً».
قال ابن عباس: احرقه بالنار ثم ذراه فى البحر. معنى آنست كه بسوزيم آن را و بباد بردهيم و پراكنده كنيم بروى دريا، و اين از آيات و عجايب دنيا يكيست كه آتش هرگز زر را نسوخت و نسوزد مگر گوساله سامرى، بر قول ايشان كه گفتند گوساله باصل خويش زرين مانده بود و لحم و دم نگشته و ازو يك بانگ گاو بيامده، و در شواذ خواندهاند «لنحرّقنه» بفتح نون و ضم راء اى- لنبردنه بالمبرد، ميگويد آن را بسوهان بسائيم، آن گه بدريا افكنيم.
و على قول الحسن يروى ان موسى اخذ العجل فذبحه فسال منه دم، لانّه كان قد صار لحما و دما، ثم حرقه بالنار، ثم ذراه فى اليم. و عن عكرمة قال لما جاء موسى و حرق العجل و نسفه فى اليم استقبلوا الجرية فجعلوا يشربون منه لحبهم العجل، قال اللَّه عزّ و جل: «وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ».
قوله: «إِنَّما إِلهُكُمُ اللَّهُ» اى- معبود كم المستحق للعبادة. «اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» لا العجل «وَسِعَ كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً» لا يضيق علمه عن شيء و لم يعبدوا العجل الا بعلمه.
«كَذلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ» اى- كما قصصنا عليك قصة موسى، «نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ» اى- بعض اخبار من سبق زمانه زمانك. «وَ قَدْ آتَيْناكَ مِنْ لَدُنَّا ذِكْراً» يعنى- القرآن.«مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ» فلم يؤمن به و لم يعمل بما فيه «فَإِنَّهُ يَحْمِلُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وِزْراً» حملا ثقيلا من الكفر.
«خالِدِينَ فِيهِ» فى الوزر لا نغفر لهم ذلك و لا نكفر عنهم شيئا، «وَ ساءَ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ حِمْلًا» بئس ما حملوا على انفسهم من المآثم كفرا بالقران، و حملا منصوب على التمييز.
النوبة الثالثة
قوله: «إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لا يَمُوتُ فِيها وَ لا يَحْيى وَ مَنْ يَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصَّالِحاتِ فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلى» بر ذوق ارباب معرفت و جوانمردان طريقت اين دو آيت اشارت بدو گروه است: گروهى كه صفت انتقام درگاه عزت ذى الجلال بايشان روى نمايد تا بحكم قهر پرده تجمل از روى كار ايشان بردارند و نقاب حشمت از روى جاه ايشان فرو گشايند و رقم مهجورى بر حاشيه وقت ايشان كشند و قبله رد همه عالم گردانند، گهى در چنك قبض اسير تحير گشته، گهى از بيم قهر عين فزع شده، نه نواختى كه دل را زندگى دهد، نه زهرى كه نفس باو كشته شود، «لا يَمُوتُ فِيها وَ لا يَحْيى» نه روى آنكه باز گردد، نه زهره آن كه فرا پيش شود، بزبان بيچارگى از سر درماندگى گويد:
| از جام وجود خود نه مستم نه نيم | زير لگد فلك نه پستم نه نيم |
| نه راحت جان نه درد دل و اى بمن | يا رب چه كسم من كه نه هستم نه نيم |
باز گروهيند كه تجلى نظر جمال لطف حق بدلهاى ايشان پيوسته، نواختهاى ايشان يكى امروز يكى فردا، امروز بر بساط انبساط، در روضه انس و ناز آرام گرفته و از شراب خانه محبّت هر ساعتى و لحظهاى جامهاى مالامال از بهر ايشان روان كرده، و فردا در جنات مأوى و درجات على صدره بقاى ابد و خلّه ملك سرمد پوشيده، بر متكاى اقبال در مشاهده ملك ذو الجلال نشانده، كاسات وصال متواتر، و خلعت افضال متوالى هر دمى نواختى و قبولى، هر لحظه فتوحى و وصلى، اينست كه رب العالمين جل جلاله گفت:
«خالِدِينَ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكَّى» امّا نشان استقبال اين دولت و آثار يافت اين رتبت و منزلت آنست كه بنده حجاب غفلت از راه خود بردارد و دامن خويش از ساق جدّ كشف كند و نفس خود را بآداب شريعت رياضت دهد و داد دين از روزگار خرد بستاند و جهد كند كه اعمال و اقوال خود را بمعيار شريعت و مقتضى حقيقت راست كند، و حكم اين آيت بر خود لازم گرداند و بداند كه ربّ العزة مىگويد: «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى» غفّار بناء مبالغتست، اقتضاى كثرت كند، يعنى كه اللَّه فراخ بخشايش است، و «لِمَنْ تابَ» فعل بنده است و فعل اقتضاء كثرت نكند، اشارت آيت آنست كه اگر بنده از روى ندامت.
يك بار بحق باز گردد، ربّ العزة از روى لطف و رحمت بارها بوى باز گردد، از بنده يك قدم در راه مجاهدت، و از اللَّه تعالى هزار كرم بحكم عنايت، عبدى منك قليل طاعة و منى جليل رحمة، منك يسير خدمته و منى كبير نعمة همانست كه مصطفى (ص) گفته است حكايت از كردگار قديم جلّ جلاله: «من تقرّب الى شبرا تقربت اليه ذراعا و من تقرّب الىّ ذراعا تقربت اليه باعا».
«وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ» معلومست كه توبه بىايمان درست نيست، پس «آمَنَ» اينجا چه فايده مىدهد يعنى و آمن بانه ليس نجاته بتوبته و طاعته، انّما نجاته برحمته. داند كه نجات وى نه بطاعت و جهد و بندگيست، بلكه بفضل و لطف الهى است، غفار از غفر است و معنى غفر پوشيدنست و ستر بر وى نگاه داشتن، و پرده عفو و رحمت بر اعمال و اقوال وى داشتن، هم طاعت و هم معصيت، كه نه خود معاصى بنده را بستر حاجتست كه طاعت وى را هم بستر حاجتست، اگر آفات طاعت بنده پيش وى آرند از طاعت خود بيش از آن ترسد كه از معصيت.
عائشة روايت كند كه از: مصطفى (ص) پرسيدم معنى اين آيت، «وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ»هو الرّجل يزنى و يسرق و يشرب الخمر؟ قال لا هو الرجل يصلى و يصوم و يتصدّق و يخاف ان لا يقبل منه
رابعه عدويه بسيار گفتى: استغفر اللَّه من قلّة صدقى، فى قولى استغفر اللَّه، بدان اى جوانمرد كه پرده دواست يكى برداشته، و هرگز مبادا كه فرو گذارند. يكى فرو گذاشته و هرگز مبادا كه بر گيرند. آن پرده برداشته، حجاب فكرت است از پيش دلهاى موحدان و سينههاى مؤمنان برداشته، و آن پرده فرو گذاشته، ستر كرم است پيش اقوال و اعمال عاصيان و مطيعان و صدّيقان و متقيان، پرده كرم بحكم قهر قدم از پيش طاعت ابليس برداشتند همه معصيت آمده.
| من لم يكن للوصال اهلا | فكل احسانه ذنوب. |
پرده عفو بحكم لطف و كرم پيش زلّت آدم فرو گذاشتند عنايت ازل زبان بر گشاد كه: «فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً».
| من لم يكن للفراق اهلا | فكلّ اعضائه قلوب |
قوله: «وَ ما أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ يا مُوسى» عتاب موسى است كه قوم را واپس گذاشت و از پيش ايشان برفت، بميعاد حق تعالى شتافت، گفت: اى موسى! ندانستى كه من ضعيفان را دوست دارم؟ شكستگان را بيش نوازم! پيوسته در دلهاشان مىنگرم؟ هر كرا بينم در دل ايشان او را بدوست گيرم؟ تا موسى عذرى داد كه. «هُمْ أُولاءِ عَلى أَثَرِي» ما خلفتهم لتضييعى و لكنى «عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى» خداوندا! تو خود دانايى و از سرّ اين بنده آگاهى، كه باين عجله نه تضييع ايشان خواستم و نه ترك رعايت حق صحبت ايشان قصد داشتم. لكن رضاى تو خواستم و زيادت خشنودى تو جستم، گفت اى موسى رضاء من در مراعات دل ايشانست، «انا عند المنكسرة قلوبهم من اجلى، انا جليس من ذكرنى»
اى موسى! چون مرا جويى در دل ايشان جو، كه من در خلوت «وَ هُوَ مَعَكُمْ» با ذاكران نشينم، مونس دل درويشانم، يادگار جان عارفانم، حاضر راز محبّانم، نور ديده آشنايانم، مايه رميدگان و زاد مضطران و پناه ضعيفانم، اى موسى، هر كجا درويشى بينى افكنده جور روزگار، خسته دهر او را غلامى كن، تا بتوانى مفارقت وى مجو، صحبت او را خريدارى كن، كه آن نهاد وى خزينه اسرار ازلست و تعبيه بازار ابد، با مصطفى (ص) همين وصيّت رفت «وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ» اى محمد! نگر تا دو چشم خويش از ايشان بنگردانى، و ايشان را بديگران نفروشى، كه ايشان بر كشيدگان ذكر مااند، نام نهادگان فضل مااند، آراستگان لطف مااند، برداشتگان مشيّت مااند، از علم آمده، بر تقدير عرض كرده، از ارادت نشان يافته، از حكم توقيع بر كشيده، در ازل پديد آورده علم من، امروز موجود امر من، فردا نگاه داشته حكم من، علم ولايت ازل دارد.
امر ولايت وقت دارد، حكم ولايت ابد دارد، سلطان كه خاصگيان دارد هر يكى را ولايتى دهد، ولايت سه است: ولايت ازل، ولايت وقت، ولايت ابد. اى علم تو جانب ازل گير، اى امر تو راه وقت گير، اى حكم تو دامن ابد گير، اى آدمى ترا سه صفت دادم و آخر بخودت رسانيدم: اول بسلطان علم سپردم، پس بپادشاه امر دادم، پس بشاهنشاه حكم تسليم كردم، پس اين ندا در عالم دادم كه: «وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى» اى علم تو بامر ده، اى امر تو بحكم ده، اى حكم تو بمن ده، علم همه صفاست، امر همه بلاست، حكم همه بقاست، كه داند كه درين اسرار چه تعبيه هاست.
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى ج 6