آل عمران - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره آل عمران آیه 72- 65

13- النوبة الاولى‏

(3/ 72- 65)

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ‏- اى اهل تورات و انجيل‏ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ‏ چرا حجت ميسازيد خود را در ابراهيم (ع) وَ ما أُنْزِلَتِ التَّوْراةُ وَ الْإِنْجِيلُ إِلَّا مِنْ بَعْدِهِ‏ و خود نفرستادند نه تورات و نه انجيل، مگر پس ابراهيم، أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏ (65) هيچ مى درنياوريد؟

ها بيدار بيد[1] و گوش داريد أَنْتُمْ هؤُلاءِ شما كه اينان‏ايد. حاجَجْتُمْ‏ حجّت مى‏ آريد فِيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ‏ در آنچه شما را بآن علم است. فَلِمَ تُحَاجُّونَ‏ چرا حجّت مى‏ آريد؟ فِيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ‏ در آن چيز كه شما را در آن علم نيست و نه از آن آگاهى؟ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‏ (66). و خدا داند و شما ندانيد.

ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا ابراهيم هرگز جهود نبود وَ لا نَصْرانِيًّا و نه ترسا بود وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً لكن حنيفى بود، مسلمان. وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏ (67) و هرگز از انبازگيران و انباز خوانان با خداى نبود.

إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ‏ اولى‏تر مردمان به ابراهيم‏ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ‏ ايشان‏اند كه بر پى اواند وَ هذَا النَّبِيُ‏ و اين پيغامبر وَ الَّذِينَ آمَنُوا و ايشان كه بگرويدند وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ‏ (68) و خداى يار مؤمنان است و در نصرت و معونت نزديك بايشان است.

وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏ دوست ميدارند گروهى از جهودان، لَوْ يُضِلُّونَكُمْ‏ اگر شما را بيراه توانند كرد و از حق شما را بتوانند فريفت، وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ‏ و بيراه نميكنند مگر خويشتن را، وَ ما يَشْعُرُونَ‏ (69) و نميدانند.

يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ‏ اى اهل كتاب چرا كافر ميشويد بسخنان خداى‏ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ‏ (70) و شما گواهى ميدهيد كه تورات حقّ است.

يا أَهْلَ الْكِتابِ‏ اى اهل كتاب‏ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ‏ چرا مى‏آميزيد راستى را بكژى‏ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَ‏ و پنهان ميداريد چيزى كه راست است و درست، وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏ (71) و شما ميدانيد راستى آن.

وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏، و گروهى گفت از دانشمندان اهل كتاب قوم خويش را: آمِنُوا بگرويد بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا بآنچه فرو فرستادند بر مؤمنان، وَجْهَ النَّهارِ باوّل روز بگرويد وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ‏ و بآخر روز از آن اقرار و ايمان باز آئيد لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏ (72) تا مگر ايشان كه‏ به محمد (ص) گرويده اند از تصديق او باز پس آيند.

 

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ‏ الاية …- مفسّران گفته‏ اند: اين آيت بآن فرود آمد كه دانشمندان جهودان و ترسايان نجران خصومت كردند در كار ابراهيم (ع). جهودان ميگفتند ابراهيم از ما بود و بر دين ما، و بما سزاوارتر، و ترسايان دعوى ميگردند كه از ما بود و بر دين ما. رب العالمين دعواى هر دو باطل كرد گفت: لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ‏ اى لم تدّعون؟ دعوى درين آيت حجّت خواند، از بهر آنكه هر كه دعوى كند حجّت آرد. آن گه بيان كرد كه اين نسبت جهودان و ترسايان در حقّ وى محال است، كه ابراهيم متقدّم بود و اين هر دو علّت متاخّر. يعنى كه اين ملّت جهودان و ترسايان بعد از نزول تورات و انجيل فرا ديده آمد، و تورات و انجيل بعد از وفات ابراهيم فرود آمدند بعمرهاء دراز.

گفته‏ اند كه ميان ابراهيم و موسى هزار سال بود و ميان موسى و عيسى دو هزار سال. أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏ مى ‏درنيابيد كه اين دعواى شما باطل است و حجّت شما تباه؟

ها أَنْتُمْ‏ قرّاء مدينة بى ‏همزه و بى ‏مدّ خوانند، و قرّاء مكه مهموز و مقصور خوانند بر وزن معنتم. و اهل كوفه بمدّ و همزه، و باقى بمد بى ‏همزه. و اصل كلمه انتم است و ها تنبيه. و همچنين هؤلاء اصل كلمه اولاء است، و ها تنبيه، اى التّنبيه عما يضلّ عنه الانسان او يغفل. و نهاد اين كلمه تقريب راست. چنان كه كسى ترا گويد «اين انت» تو او را جواب دهى «ها انا ذا» يعنى «انا قريب منك».

ها أَنْتُمْ‏ ميگويد: بيدار باشيد و گوش داريد كه شما جهودان و ترسايان‏ايد، هؤُلاءِ يعنى يا هؤلاء اى شما هر كه اينانيد، گرفتم كه خصومت گيريد و حجّت آريد در كار محمد (ص) كه نعت و صفت وى در كتاب تورات و انجيل خوانده‏ ايد هر چند كه در آن محاجّت بر باطل آيد.

فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ‏ بارى در ابراهيم (ع) چرا حجّت گيريد و دعوى كنيد، و شما را در كار وى علم و دانش نه، كه در كتاب شما نيست كه ابراهيم يهودى بود يا ترسا بود. وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‏ و خداى داند شأن و قصه ابراهيم، و شما ندانيد. آن گه تفسير كرد و گفت:

ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا ابراهيم هرگز جهود نبود و نه ترسا، نه گفته با خداى هيچ انباز، لكن مسلمانى بود يكتا گوى مخلص.

اهل تفسير گفته‏ اند كه: حنيف موحّد است و مخلص. و گفته‏ اند كه ابراهيم را بآن حنيف خواندند كه حاجّ بود. و گفته‏ اند از بهر آن كه مختتن بود.

آن گه گفت: وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏- تا تنبيهى باشد كه آن جهودان و ترسايان در آن دعوى كه ميكردند مشرك بودند، و ربّ العالمين ابراهيم را از آن شرك مبرّا كرد و بدين اسلام منسوب كرد، آن دين كه اللَّه از آن خبر داد كه:

إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ‏ و حسن بصرى گفت: «و اجعل ديننا الاسلام القديم».

و از عهد آدم (ع) تا بمنتهاى عالم هر پاك دينى و صاحب حقّى بآن دين مخصوص است و بآن منسوب. و اليه‏

اشار النبى (ص): بعثت بالحنيفيّة السهلة المسحة.

إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ‏- قصّه نزول اين آيت آنست كه روايت كرده‏ اند از جماعتى ياران رسول (ص) كه گفتند: چون مصطفى (ص) بمدينة هجرت كرد و جعفر بن ابى طالب به حبشه، و وقعه بدر افتاده بود و بر كافران و مشركان قريش آن قهر و قتل رفته. جمع قريش در دار الندوة حاضر شدند و اتفاق كردند كه مالى فراوان جمع كنند و بنجاشى فرستند، تا جعفر و اصحاب وى كه بنزديك وى بودند بدست ايشان باز دهد، تا بجاى كشتگان بدر از ايشان كين خواهند، اين اتّفاق كردند و عمرو بن عاص و عمارة بن ابى معيط بآن كار نامزد كردند و فرستادند. ايشان رفتند بزمين حبشه و در پيش نجاشى شدند، و وى را سجود كردند چنان كه عادت ايشان بود. و گفتند: ما كه آمديم بآن آمديم تا ترا شكر گوئيم و نصيحت كنيم، و ترا خبر دهيم از قصّه و حال اين قوم كه نزديك تو آمدند، و دشمنى ايشان و بدخواهى ايشان مر ترا، كه ايشان از نزديك مردى بيامدند دروغ‏زن، جادوگر. ميگويد بدعوى كه من رسول خداام و فرستاده او بخلق! و آن گه وى را در آن دعوى كس متابع نيست، مگر ازين سفهاء و نازيركان و با پس افتادگان چند كس كه با وى برخاسته‏اند و او را نصرت ميكنند، و ما كه قريش‏ايم و سران و سروران عرب‏ايم ايشان را در پيچانيديم و با شعبى رانديم از زمين خويش، كه كس در ايشان نشود و بيرون نيايد مگر گرسنگان و برهنگان و با گوشه‏اى افتادگان.

و اكنون كه كار بر ايشان دشخوار، و جاى بر ايشان ناخوش گشت، ابن عمّ خويش بنزديك تو فرستاد تا دين تو بر تو بزيان آرد، و ملك تو بتو بتباه برد، و رعيّت تو بشوراند، و نظام كار تو بهم بركند. اكنون ما آمديم تا ايشان را بدست ما بازدهى، تا شر ايشان از تو باز داريم و كفايت كنيم. و نشان درستى اين حال آنست كه ايشان چون بنزديك تو آيند سجود نكنند و خدمت و تحيّت تو چنان كه مردمان كنند ايشان نكنند. پس نجاشى كس فرستاد و جعفر و اصحاب او را بخواند. چون بدر سراى نجاشى رسيدند جعفر هم از برون آواز داد كه: «يستأذن عليك حزب اللَّه». نجاشى گفت: «فليدخلوا بامان اللَّه و ذمّته». پس در آمدند و سجود نكردند و تحيّتى كه ايشان را عادت بود نكردند، چنان كه عمرو بن عاص گفته بود. نجاشى گفت چون است كه سجود نكرديد؟ و مرا تحيّت نگفتيد چنان كه ديگران كنند كه بنزديك من در آيند؟ مؤمنان جواب دادند: نسجد اللَّه الذى خلقك و ملكك سجود آن كسى را كنيم كه ترا بيافريد و ملك بتو داد. و آن تحيّت كه تو ميخواهى آن هنگام كرديم كه بت‏پرست بوديم. اكنون خداى عزّ و جلّ پيغامبرى راست‏گوى بما فرستاد، و ما را بسلام و تحيّت اهل بهشت فرمود، و نهى كرد از آن تحيّت كه در جاهليّت بر آن بوديم. نجاشى از كتاب خدا تورات و انجيل شناخته بود كه آنچه‏ ايشان گفتند حقّ است، هيچ چيز[2] نگفت، و از آن در گذشت. آن گه گفت: ايكم الهاتف: يستأذن عليك حزب اللَّه؟ كه بود از شما كه آواز داد و دستورى در آمدن خواست؟ جعفر گفت: «آن من بودم.». نجاشى گفت: اكنون تو سخن گوى. جعفر گفت تو پادشاهى از پادشاهان زمينى، و از اهل كتاب خدايى، در حضرت تو سخن فراوان نگويم كه ترك ادب باشد، مختصر گويم: اين دو مرد را بپرس يعنى عمرو بن عاص و عمارة بن ابى معيط كه ما آزادگان يا بندگانيم؟ اگر بندگانيم كه از خداوندان خويش گريخته ‏ايم ما را با ايشان فرست، و به ايشان باز ده. نجاشى گفت: يا عمرو! چه كسانيند ايشان؟ آزادان‏اند يا بندگان؟ عمرو گفت: «بل احرار كرام» آزادانند و كريمانند، جعفر گفت: بپرس ازيشان كه ما هرگز خون بناحق ريختيم تا از ما قصاص خواهند؟ عمرو گفت: «لا و لا قطرة» جعفر گفت: بپرس تا هرگز مال مردم بغصب و بى‏حق گرفتيم؟ تا باز دهيم. نجاشى گفت: اى عمرو! اگر قنطارى برده‏ اند مال مردم بغصب، من باز دهم. عمرو گفت:

«لا و لا قيراطا منه» نه قنطار برده ‏اند و نه يك قيراط. نجاشى گفت: پس چه خواهيد از ايشان؟ عمرو گفت: ما همه بر يك دين بوديم، آن دين كه آباء و اجداد ما بر آن بودند و بر آن رفتند، اكنون ايشان آن دين بگذاشتند، و ديگرى بر دست گرفتند، و ما همه بر آن دين خويش مانده‏ا يم. نجاشى گفت: يا جعفر آن چه دين بود كه داشتيد و بگذاشتيد؟ و اكنون چيست كه داريد؟ جعفر گفت: ما اوّل بر دين شيطان بوديم، بت پرستى و كافرى بخداى عزّ و جلّ و فرمان بردارى شيطان، و اكنون خداى ما را دين اسلام كرامت كرد، رسول (ص) آمد بما از خدا و كتاب آورد چون كتاب عيسى (ع)، موافق كتاب و دين او بود. نجاشى آن ساعت بفرمود تا ناقوس بزدند و هر قسّيسى و راهبى كه بودند حاضر شدند، و نجاشى بر ايشان سوگند نهاد كه بآن خداى كه انجيل بعيسى فرو فرستاد، هيچ يافتيد در كتاب خويش كه ميان‏ عيسى و قيامت پيغامبرى مرسل خواهد بود؟ ايشان گفتند: خواهد بود، كه عيسى ما را بآن بشارت داده و گفته: «من آمن به فقد آمن بى و من كفر به فقد كفر بى».

آن گه نجاشى گفت: يا جعفر چه فرمايد بشما آن مرد از كار دين؟ جواب داد كه كتاب خدا خواند بر ما، و امر معروف كند، و نهى منكر كند، نيكويى با همسايگان و خويشاوندان، و نواختن يتيمان، و ما را بعبادت يك خداى خواند، آن خداى كه يگانه و يكتاست، بى ‏شريك و بى ‏نظير و بى‏ همتاست. نجاشى گفت: از آن كتاب كه بر شما ميخواند چيزى بخوان. جعفر سورة العنكبوت و سورة الروم بر خواند. نجاشى و اصحاب او بسيار بگريستند چون آن شنيدند و گفتند يا جعفر: «زدنا من هذا الحديث الطّيب» جعفر بر ايشان سورة الكهف خواند. عمرو بن عاص چون آن حال و آن كار بر آن نسق ديد خواست تا نجاشى را بخشم آرد. گفت «انّهم يشتمون عيسى و امّه» ايشان در عيسى و مادر او ناسزا گويند. نجاشى گفت: در عيسى و مادر چه گوئيد؟

جعفر سورة مريم بر خواند. نجاشى مانند سر خلالى‏[3] برداشت و گفت: و اللَّه كه عيسى بر آنچه ايشان گفتند باين قدر افزونى نگفت. آن گه جعفر و اصحاب وى را گفت: بزمين من ايمن رويد كه كس را نيست و نرسد كه شما را ناسزا گويد و رنجاند، كه شما حزب ابراهيم‏ ايد. عمرو گفت: يا نجاشى و من حزب ابراهيم؟ فقال هؤلاء الرهط و صاحبكم الذى جاءوا من عنده و من اتبعهم گفت: حزب ابراهيم اين گروه ‏اند، و آن كس كه ايشان از نزديك وى بيامدند، و آن كس كه پس رو ايشان باشد. مشركان را اين سخن راست نيامد و بآن منكر شدند، و در ابراهيم دعوى كردند كه وى از ما بود، و ما اوليترين بابراهيم و بدين وى. پس رب العالمين در شأن ايشان و آن خصومت كه در ابراهيم ميگرفتند و دعوى كه ميكردند اين آيت بمدينة فرو فرستاد بر وفق قول نجاشى.

إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ‏ الآية،

روى انّ النّبي (ص) قال: «لكلّ نبىّ ولاة من المؤمنين و انّ وليّى منهم ابى و خليل ربى ثمّ قرأ انّ اولى النّاس بابراهيم … الآية.

اولى از «ولى» است و ولى قرب است بنزديك عرب، و ولىّ، قريب. يقال هو ولىّ منه اى قريب منه. و معنى آيت آنست كه نزديكتر مردمان به ابراهيم آنانند كه بر پى او بودند، يعنى در روزگار او. و اين پيغامبر يعنى محمد (ص) وَ الَّذِينَ آمَنُوا و ايشان كه به محمد (ص) ايمان آوردند، يعنى ايشان را سزاست و رسد كه گويند: ما بر دين ابراهيم‏ ايم.

اين يك معنى است كه درين آيت گفتند، و معنى ديگر گفته ‏اند: هو انّ اصدق النّاس، موالاة لابراهيم من تبعه فى اعتقاده و افعاله و هذا النّبي و الّذين آمنوا هم المتّبعون له فاذا هم احقّ به. برين معنى «هذا النّبي» ابتدا است نه عطف، و خبر آن محذوف است.

آن گه گفت: وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ‏ موالات خداى در ايمان بنده بست تا بحكم اين خطاب هر كه با ايمان بود بهر وقت كه بود بموالات اللَّه رسد، و كافران كه از ايمان بى ‏نصيب ‏اند. ازين نواخت محروم‏اند، و موالات ايشان با شيطان باشد چنان كه گفت:

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ‏.

قوله: وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏- مودت در دو جاى استعمال كنند: در محبّت و در تمنّى. و فرق آنست كه چون در تمنّى استعمال كنند «لو» در آن آيد و با معنى محبّت «لو» استعمال نكنند. و طائفة جمع طائف است و هو الذى يطوف بالبيت او فى الاسفار، پس بر سبيل توسّع هر جمعى را طائفة گويند، اگر طواف كنند و اگر نه. هم چنان كه رفقه گويند ترافقوا او لم يترافقوا. معنى آيت آنست كه: جهودان آرزوى ميكنند كه شما را بى راه كردندى يا بفريفتندى. و جز آن‏ نيست كه خود را بى ‏راه ميكنند و مى ‏فريبند، كه مؤمنان آن گفتار ايشان مى ‏نپذيرند.

پس وبال و بزه آن از روى اضلال بايشان باز گردد، و خود نميدانند كه آن زيان بخود ميكنند، نه بمؤمنان؛ و خود را گمراه مى‏كنند، نه مؤمنان را. و معنى ديگر:

وَ ما يَشْعُرُونَ‏ انّ اللَّه عزّ و جلّ يطلعكم على سرائرهم. مفسّران گفتند كه: اين قوم جهودان بودند كه عمار بن ياسر را و حذيفة بن يمان را با دين جهودى ميخواندند، و اين قصّه در سورة البقر رفت.

يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ‏- اهل كتاب اينجا جهودان و ترسايان‏اند. و «آيات اللَّه» قرآن است و بيان نعت محمد (ص). ميگويد: شما كه جهودان و ترسايان‏ايد چرا بر قرآن كه منزل است بر محمد (ص) مى‏ كافريد؟ و شما گواهى ميدهيد و ميدانيد كه تورات حقّ است و اثبات نبوّت محمد (ص) در تورات است.

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ‏- حقّ دين اسلام است و باطل جهودى و ترسايى. ابن زيد گويد: حقّ تورات است كه بموسى (ع) فرو فرستادند، و باطل تحريف و تبديل ايشان كه در تورات آوردند. و گفته ‏اند حق تصديق ايشان است ببعضى تورات، و باطل تكذيب ايشان ببعضى، يعنى كه: ببعضى نعت محمد (ص) كه در تورات است اقرار ميدهند و بعضى بدروغ ميدارند. وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَ‏ نعت و صفت محمد (ص) است كه بپوشيدند بعد از آن كه اشارت تورات و انجيل بر آن دلالت كرد. و مصطفى (ص) نهى كرد از آنكه كسى علمى دارد و از خلق بپوشد و باز گيرد بعد از آنكه اظهار آن واجب بود، و ذلك فى‏ قوله (ص): «من سئل عن علم فكتمه الجم يوم القيامة بلجام من النّار».

ثمّ قال‏ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏- اى تعرفون الحقّ الّذى تكتمون و التّلبيس الّذى تأتون. اگر كسى گويد: چونست كه ايشان را درين آيت علم اثبات كرد و در آن آيت‏ پيش علم از ايشان نفى كرد و گفت: وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‏؟ جواب آنست كه:

آنچه از ايشان نفى كرد آنست كه در ابراهيم (ع) دعوى كردند كه جهود بود يا ترسا، و آن نه در كتاب ايشان بود، نه ايشان را در آن هيچ علم بود، و آنچه ايشان را درين آيت اثبات كرد از علم بيان صفت نعت محمد (ص) كه در تورات و انجيل خوانده بودند و دانسته، و آن گه بپوشيده بودند و انكار كرده، و اين غايت ذمّ است كه آنچه دانند انكار كنند، و آنچه ندانند بآن دعوى كنند.

قوله تعالى: وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏ الآية …- قول سدى و حسن آنست كه: اين جهودان خيبر بودند، دوازده مرد از احبار ايشان كه با يكدگر گفتند: راه اينست كه در اوّل روز در دين محمد (ص) شويد و آشكارا باو گرويد و اقرار دهيد بزبان بيرون، از اعتقاد و دل، و آن گه شبانگاه باز شويد و گوئيد: ما با تورات باز رسيديم و از نشانهاى پيغامبر آخر الزّمان در تو چيزى نمى ‏بينيم، و آن پيغامبر تو نه‏اى، ما از اقرار خود باز آمديم.

لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏- اين «ها و ميم» با مؤمنان شود، يعنى كه ايشان با همدگر گفتند كه: چنين كنيد مگر اصحاب محمد (ص) و ايشان كه بوى گرويده‏ اند چون شما را كه اهل كتاب‏ايد و دانايان در كار محمد (ص)، چنين بينند ايشان در شكّ افتند، و از تصديق او باز گردند، و بدين ما درآيند. مجاهد و مقاتل و كلبى گفته‏ اند:

اين آيت در شأن قبله آمد كه چون با كعبه گردانيدند بر جهودان دشخوار آمد، كعب بن الاشرف و مالك بن الضيف با اصحاب خود گفتند كه: بامداد با محمد (ص) نماز بكعبه كنيد و تصديق وى كنيد، و در آخر روز بوى كافر شويد و با صخره گرويد كه قبله شما است. ربّ العزّت مصطفى را و مؤمنان را از مكر ايشان خبر كرد و سرّ ايشان آشكارا كرد، و اين آيت فرو فرستاد: وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا اين كه گفتند بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا، بر حسب گفت و اعتقاد مسلمانان گفتند، نه بر حسب اقرار و اعتقاد خويش. وَجْهَ النَّهارِ اوّل روز است بحكم آنكه اوّل چيزى از مردم كه استقبال تو كند در مواجهت، روى وى باشد. اوّل روز را بآن باز خوانند، و بسبب آنكه شريف‏ترين جوارح روى است، در چيزهاى شريف نيكو استعمال كنند، گويند: «هذا وجه الثّوب و غيره».

در معنى اين آيت وجهى ديگر گفته‏ اند و آن آنست كه: جهودان پيش از بعثت مصطفى (ص) از وى خبر دادند و نعت و صفت وى گفتند، پس چون ديدند كه رياست ايشان بوى باطل خواهد شد، پشيمان گشتند. با يكدگر گفتند كه: ما از عوام و سفله خويش از محمد (ص) خبر داديم و گفتيم آنچه گفتيم، و اكنون اگر بيك دفعه او را دروغ زن داريم متّهم شويم. راه آنست كه ببعضى ايمان آريم و ببعضى نه. يعنى اوّل چنان نمائيم كه ما او را راست گوى مى‏پنداريم، پس او را دروغ‏زن گيريم. و آن گه ايشان يك بار اظهار ايمان كردند و يك بار اظهار كفر. ربّ العالمين گفت: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً الآية.

 

النوبة الثالثة

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ‏ الآية … از روى حقيقت اين آيت اشارتست بلطف خداى با بندگان، و پسنديدن طاعت ايشان، و جزاء آن دادن به اضعاف كردار ايشان. خليل اللَّه (ع) كه در راه توحيد منزل داشت و در حقيقت تفريد هر چيز جز اللَّه بگذاشت، و همه درباخت، مال بمهمان داد، و فرزند بقربان داد، و خود را بنيران. ربّ العالمين آن از وى بپسنديد، و حكايت كرد از وى، و گفت:

فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعالَمِينَ‏ ابراهيم (ع) آنست كه هر چه دون ماست همه را بدشمن گرفت، و دوستى ما بر همه اختيار كرد، بزبان حال گويد:

امروز كه ماه من مرا مهمان است‏ بخشيدن جان و دل مرا پيمانست‏
دل را خطرى نيست، سخن در جانست‏ جان افشانم كه روز جان افشانست‏

لا جرم ربّ العزّة نقاب ضنّت بر روى خلّت وى فرو گذاشت و حجاب غيرت در ميان وى و خلق نگه‏داشت. همه در دعوى كردند كه وى ماراست، ربّ العزّت گفت:

نى، كه او خدا راست، وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا. جهودان و ترسايان و مشركان هر كسى در وى دعوى كردند، ربّ العزّت او را از همه برى كرد و بخود قريب كرد.

ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً- نظير اين، قصّه سلمان است بروز خندق، هر كس درو دعوى كردند. مهاجران گفتند: از ماست، انصار گفتند: از ماست، مصطفى (ص) گفت: «نه آن و نه اين، بلكه از ماست، سلمان منّا اهل البيت».

سلمان در جستن دين حق و راه مصطفى (ص) چندان رياضت بر خود نهاد تا خود را تسليم كرد تا او را به بندگى بفروختند. چنان كه در قصّه وى بيايد، كه بدايت كار كه طالب حق بود و در جست‏وجوى مصطفى (ص) و دين وى بود، در ديار حجاز زنى از جهينه او را بخريد و او را شبانى فرمود و زبان حالش ميگويد:

گردان گردان به بندگيت افتادم‏ آن دولت شد كه گفتمى آزادم‏

لا جرم چون آزادى خويش در آرزوى مشاهده مصطفى (ص) خرج كرد، مصطفى (ص) با وى اين كرامت كرد كه از همه باز بريد و با پناه عصمت خويش گرفت.

من رفع خطوة الينا وجد نعمة لدينا و من وقع عليه غبار موكبنا ظهرت عليه آثار نعمنا.

وفى الخبر: من تقرّب الىّ شبرا تقرّبت اليه ذراعا، و من تقرّب الىّ ذراعا تقرّبت اليه باعا و من اتانى مشيا اتيته هرولة!

بعزّت عزيز كه اگر يك قدم درراه خدمت حق بردارى هزاران نواله نعمت از مائده لطفش بردارى! منك يسير خدمة و منه كثير نعمة، منك قليل طاعة و منه جليل رحمة، منك قدم واحد و منه كرم وافر.

خليل (ع) قدمى چند برداشت در راه حق چنان كه گفت: «انّى ذاهب الى ربّى» ربّ العزّت آن قدم از وى بپسنديد، و جهانيان را بر اتّباع او خواند فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً. ابراهيم روى بما نهاد و هر كه ما را ميخواهد تا بر پى وى روان باشد. فرمان آمد كه: يا محمد (ص)! يا مهتر عالم، يا سيّد ولد آدم! ابراهيم را فرزند نجيب تويى، و قرّة العين مملكت تويى، تو سزاوارترى كه اتّباع وى كنى كه قدر اميران اميران دانند، و آن گه امّت تو كه بهترين امم ايشانند. اين است كه ربّ العالمين گفت: إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا آن گه تابع و متبوع همه فراهم گرفت، و تاج ولايت و محبت بر فرق ايمان ايشان نهاد و گفت:

و اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا خداى يار و دوست مؤمنان است و بايشان نزديك، و لطيف و مهربان است، و مهربانى وى نه امروزينه كه از ازل تا جاودان است.

[1] ( 2) مخفف بويد

[2] ( 1) نسخه: هيچيز

[3] ( 1) كذا فى ثلاث نسخ، يعنى سر چوب نازك كه بدان خلال دندان كنند برداشت

 ابو الفضل رشيد الدين ميبدى، كشف الأسرار و عدة الأبرار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=