حکایت تهمت زدن به عایشه تفسیرمجمع البیان
أن نزول: إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ (11)
از عايشه نقل شده است كه هر گاه پيامبر گرامى قصد سفر مىكرد، ميان زنان قرعه مىانداخت و بنام هر كه قرعه اصابت ميكرد، او را با خود مىبرد. در يكى از سفرهاى جنگى قرعه بنام من افتاد و اين بعد از نزول آيه حجاب بود.- برخى گفتهاند: جنگ بنى المصطلق بود- در وقت مراجعت، در نزديكى مدينه و در موقع كوچ كردن لشكر برخاستم و از سپاه دور شدم. پس از قضاء حاجت و حركت بسوى لشكر متوجه شدم كه گلو بندم پاره شده و دانه هايش ريخته است. برگشتم كه دانه هاى گلو بندم را بيابم، سپاهيان هودج خالى مرا بر شتر گذاشته و رفته بودند.
بگمان اينكه من در هودج هستم. زيرا در آن وقت زنها لاغر و كم گوشت و سبك بودند. زيرا غذاى ناچيزى ميخوردند. من گردن بندم را يافتم و بمحل اول بازگشتم اما هيچكس در آنجا نيافتم. فكر كردم سپاهيان متوجه نبودن من در هودج مىشوندو به سراغ من مىآيند. نشستم و خواب بر من غالب شد.
صفوان بن معطل از سپاه دنبال مانده بود. وقتى بمنزل من مىرسد، شبح انسانى توجهش را جلب ميكند. و بالآخره مرا مىشناسد. منهم وقتى متوجه او شدم، صورتم را پوشيدم. بخدا او با من تكلم نكرد. شترش را خوابانيد و من سوار شدم او شتر را راند تا موقع ظهر به سپاه رسيديم و در باره من، بهلاكت رسيد آنكه بهلاكت رسيد و عبد اللَّه بن ابى بار سنگين اين گناه را بدوش كشيد.
ما بمدينه رسيديم و من بمدت يك ماه بيمار شدم. در اين مدت مردم سرگرم گفتگو در باره تهمتى بودند كه بمن بسته شده بود. و من اطلاع نداشتم. تنها ميديدم پيامبر خدا نسبت بمن كم لطفتر از اوقاتى است كه بيمار ميشدم. او فقط داخل مى شد و سلام مى كرد و سراغى مى گرفت. من از اين رفتار او ناراحت مى شدم و سر آن را نميدانستم تا اينكه پس از بهبودى بهمراه ام مسطح بمنظور قضاى حاجت، از خانه خارج شدم. در آن وقت هنوز در خانه ها محلى براى قضاى حاجت نداشتيم و مثل عربهاى ديگر از داشتن محل قضاى حاجت در خانه، متنفر بوديم. ناچار بوديم فقط شبها بيرون برويم. مادر ام مسطح خاله پدرم بود.
در حين حركت پاى او مسطح لغزيد و فرزند خود مسطح را نفرين كرد.
گفتم: حرف بدى گفتى! مردى را بدگويى ميكنى كه در جنگ بدر شركت جسته است؟
گفت: دخترم، مگر سخن او را نشنيده اى؟
گفتم: چه گفته است؟
او سخن دروغ پردازان را براى من تعريف كرد. در نتيجه بيمارى من شديد شد. وقتى بخانه بازگشتم، پيامبر تشريف آورد و جوياى حال من شد. از او اجازه خواستم كه بخانه پدرم روم. مرا اجازه داد. بخانه پدر آمدم و از مادرم پرسيدم: مردم چه مىگويند؟ گفت: ناراحت نباش. بخدا هر زن زيبايى كه داراى عده اى هوو باشد، اينگونه ماجراها برايش پيش مىآيد
گفتم: سبحان اللَّه! مردم اين حرفها را مىزنند؟
گفت: آرى.
آن شب تا صبح گريه كردم و خواب بر چشمم راه نيافت، پيش از آنكه وحى نازل شود، پيامبر از اسامة بن زيد و على بن ابى طالب (ع) در باره جدا شدن از من مشورت كرد. اسامه كه مرا بىگناه ميدانست، عرض كرد: يا رسول اللَّه، آنها خانواده تواند و ما در باره آنها جز نيكى نميدانيم. اما على (ع) گفت: خداوند بر تو سخت نگرفته است. جز او زنان ديگرى هم هستند. اگر از كنيز سؤال كنى، ترا تصديق خواهد كرد. پيامبر از بريره پرسيد: آيا در باره عايشه سوء ظنى دارى؟ بريره گفت: عايشه دختر خردسالى است كه بر خمير خانواده خوابش مىبرد. از او چشمپوشى كن. بخدا من او را پاك ميدانم.
هيچ گمان نميكردم در باره من وحى نازل شود ولى اميدوار بودم كه پيامبر در باره بيگناهى من خوابى ببيند. سرانجام خداوند وحى نازل كرد و حال پيامبر تغيير كرد و مثل ساير اوقاتى كه بر او وحى نازل مىشد، عرق كرد. آن گاه كه وحى را دريافت كرد، بمن فرمود: عايشه، ترا مژده مىدهم كه خداوند ترا تبرئه كرد.
مادرم گفت: برخيز و به خانه پيامبر خدا برو.
گفتم: بخدا نمىروم. تنها خدا را ستايش مىكنم كه آيه در برائت من نازل فرمود.
آيه: «إِنَّ الَّذِينَ جاءُو بِالْإِفْكِ …» تا ده آيه به اين مناسبت نازل شده است.
لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ: اين خطاب بعايشه و صفوان است زيرا هدف تير تهمت، آنها بودند. همچنين به كسانى است كه به سبب اين تهمت ناراحت و غمگين شده بودند. يعنى: اين تهمت را بد تصور نكنيد، بلكه خير شماست. زيرا خداوند عايشه را تبرئه ميكند و او را بخاطر صبرش اجر ميدهد و سزاى گناه آنها كه تهمت زدهاند، مىدهد.
ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره النور آیه 1– 29