وصف اصحاب صفّه كشف الاسرار و عدة الأبرار
قوله تعالى: وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ الاية- خوف اينجا بمعنى علم است، و ترسنده بحقيقت اوست كه علم ترس داند، ترس بى علم ترس خارجيان است، و علم بى ترس علم زنديقان، و ترس با علم صفت مؤمنان و صديقان.
اينست صفت درويشان صحابه و اصحاب صفّه، هم ترس بود ايشان را و هم علم، هم اخلاص بود ايشان را و هم صدق. رسول خدا (ص) روزى بايشان برگذشت.ايشان را ديد هر يكى كان حسرت شده، و اندوه دين بجان و دل پذيرفته، با درويشى و بى كامى بساخته، ظاهرى شوريده، و باطنى آسوده، قلاده معيشت و نعمت گسسته، و راز ولى نعمت بدل ايشان پيوسته، چشمهاشان چون ابر بهاران، و رويها چون ماه تابان.
همه در آن صفّه صف كشيده، و نور دل ايشان بهفت طبقه آسمان پيوسته. رسول خدا آن سوز و نياز و آن راز و ناز ايشان ديد، گفت: «ابشروا يا اصحاب الصفة! فمن يقى منكم على النعت الذى انتم عليه اليوم، راضيا بما فيه، فانه من رفقايى يوم القيامة».
بو هريره گفت هفتاد كس ديدم از اصحاب صفّه كه با هر يكى از ايشان نبود مگر گليم كى كهنه پاره پاره بر هم نهاده و ابر گردن خود بسته. كس بود كه تا نيمه ساق برسيده، و كس بود كه تا بكعبتين، و آن گه بهر دو دست خويش فراهم مي گرفتند، و بدان عورات مى پوشيدند، و رسول خدا هر گه كه فتحى در پيش بودى گفتى: خداوندا!
بحق اين دلهاى افروخته، و بحق اين شخصيتهاى فرو ريخته، كه ولايت كافران بر ما بگشايى، و ما را بر كافران نصرت دهى. و گفتى: مرا كه جوييد در ميان اينان جوييد، و روزى كه خواهيد بدعاء ايشان خواهيد: «ابغونى فى ضعفائكم. هل تنصرون و ترزقون الا بضعفائكم»، و آن گه موافقت ايشان را درويشى بدعا خواستى، گفتى: «اللّهمّ احينى مسكينا، و أمتنى مسكينا، و احشرنى فى زمرة المساكين».
فقالت عائشة: لم يا رسول اللَّه؟ قال: «انهم يدخلون الجنّة قبل اغنيائهم بأربعين خريفا».و هم از بهر ايشان گفت:«حوضى ما بين عدن الى عمان، شرابه ابيض من اللبن و أحلى من العسل. من شرب منه شربة لا يظمأ بعدها ابدا، و اوّل من يرده صعاليك المهاجرين». قلنا: و من هم يا رسول اللَّه؟ قال: «الدنس الثياب، الشعث الرؤس، الّذين لا تفتح لهم ابواب السدد، و لا يزوجون المنعمات الذين يعطون ما عليهم و لا يعطون ما لهم».
هنوز رب العالمين ايشان را نيافريده، و در عالم وجود نياورده، كه بهزار سال پيش از ايشان با پيغامبران بنى اسرائيل ميگويد، و ايشان را جلوه ميكند كه: مرا بندگانى اند كه مرا دوست دارند، و من ايشان را دوست دارم، ايشان مشتاق مناند، و من مشتاق ايشان. ايشان مرا ياد كنند و من ايشان را ياد كنم. نظر ايشان بمن است و نظر من بايشان.
وَ لا تَطْرُدِ- كافران بر مصطفى (ص) آمدند، گفتند: يا محمد! ما مىخواهيم كه بتو ايمان آريم، لكن ما را عار باشد با اين گدايان نشستن، و آن بوى ناخوش خلقان ايشان كشيدن. ايشان را از خويشتن دور كن، تا ما بتو ايمان آريم. رسول خدا عظيم حريص بود بر ايمان ايشان، و لهذا يقول اللَّه تعالى: لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ.
آورده اند بيك روايت كه رسول خدا عمر را به پيغام بدرويشان فرستاد تا روزى چند كمتر آيند مگر كه ايشان ايمان آرند. عمر هنوز سه گام رفته بود كه جبرئيل آمد و آيت آورد كه: وَ لا تَطْرُدِ يا محمد! مران ايشان را كه من نرانده ام. منوازايشان را كه من نخوانده ام.
آرى مقبولان حضرت ديگرند، و مطرودان قطيعت ديگر! اين درويشان خواندگان وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ اند، و آن بيگانگان راندگان اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ. رسول خدا عمر را باز خواند. كافران نيز باز آمدند، و گفتند: اگر مىتوانى بارى يك روز ما را نوبت نه، و يك روز ايشان را، تا بتو ايمان آريم. رسول خدا همت كرد كه اين نوبت چنان كه در مى خواهند بنهد.
جبرئيل آمد و آيت آورد: وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ الاية با ايشان باش كه من با ايشانم. ايشان را خواه كه من ايشان را خواهانم. كافران چون از اين نوبت روز روز نهادن نوميد گشتند باز آمدند و گفتند: اگر نوبت نمى نهى روا داريم، و با ايشان بنشينيم اندى كه تو بما نگرى نه با ايشان، و اكرام ما را روى سوى ما دارى، تا بتو ايمان آريم.
مصطفى عمر را بخواند و بدرويشان فرستاد، تا دل ايشان خوش گرداند، و رضاء دل ايشان باين معنى بجويد، مگر آن كافران ايمان آرند، و مقصود كافران در آنچه ميخواستند نه آن بود تا ايمان آرند، بلكه ميخواستند تا دل درويشان بيازارند، مگر از مصطفى نفرت گيرند، و از دين وى برگردند. چون عمر فرا راه بود تا اين پيغام ببرد، جبرئيل آمد و آيت آورد: وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ يا محمد! ازين درويشان روى مگردان، و چشم از ايشان برمگير، كه من با ايشان همى نگرم. رسول خدا يكبارگى روى بدرويشان آورد و با ايشان بنشست، و پيوسته گفتى: «بابى من وصانى به ربّى».