ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الصافّات
سوره الصافّات
مكى است
عدد آيات آن:
يكصد و هشتاد و يك آيه بصرى و هشتاد و دو در نظر ديگران.
اختلاف آن:
دو آيه، وَ ما كانُوا يَعْبُدُونَ غير بصرى و تمام قاريان ميشمرند وَ إِنْ كانُوا لَيَقُولُونَ را غير ابى جعفر.
فضيلت آن:
ابى بن كعب گويد: رسول خدا (ص) فرمود كسى كه سوره و الصافات را بخواند خدا باو ده حسنه عطا فرمايد بعدد هر جن و شيطانهاى دور، و از شرك برى شود و دو فرشته حافظ او برايش در روز قيامت شهادت دهند كه او مؤمن به پيامبران بوده و حسين بن ابى العلاء از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود هر كس سوره و الصافات را در هر جمعه بخواند هميشه از هر آفت و بلائى محفوظ خواهد بود و هر بليّه از او در زندگانى دنيا رفع خواهد شد و در دنيا بوسيعترين روزيها روزى داده خواهد شد و خداوند نميرساند در مال و فرزند و بدنش هيچ بدى از شيطان پليد رانده شده و نه از ستمكار لجوجى باو صدمه خواهد رسيد و اگر در روز و يا شب آن بميرد خداوند او را شهيد مبعوث فرمايد و شهيد بميراند و با شهيدان داخل بهشت كند در درجه از بهشت.
ترتيب آن:
خداوند سبحان اين سوره را مانند سوره” يس” كه بذكر قيامت و روز بعث پايان داد بذكر بعث شروع و باز نمود و گفت:
[سوره الصافات (37): آيات 1 تا 10]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا (1) فَالزَّاجِراتِ زَجْراً (2) فَالتَّالِياتِ ذِكْراً (3) إِنَّ إِلهَكُمْ لَواحِدٌ (4)
رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ (5) إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ (6) وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ (7) لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ (8) دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ (9)
إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ (10)
ترجمه
بنام خداوند بخشنده مهربان 1- سوگند بفرشتگان كه صف كشيدهاند صف كشيدنى.
2- قسم بفرشتگانى كه ميرانند راندنى.
3- سوگند به فرشتگانى كه خوانندگان قرآنند.
4- بطور قطع خداى شما يگانه و يكى است.
5- پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آنهاست و پروردگار خاورهاست 6- ما بيگمان آسمان نزديكتر بكره زمين را بزينتى كه آن ستارگانند بياراستيم.
7- و آسمان را از نزديك شدن هر ديو سركشى نگاه داشتيم.
8- شياطين نميتوانند كه بسخنان فرشتگان عالم بالا گوش فرا دارند و از هر سوى پرتابشان ميكنند.
9- (با خوارى رانده ميشوند) راندنى و ايشان راست شكنجه هميشگى.
10- مگر آن شيطانى كه (بدزدى سخنى از فرشتگان) ربوده باشند ربودنى، پس او را ستارهاى درخشنده يا آتشى سوزنده از پى درآيد.
قرائت:
ابو عمرو و حمزه تاء را در صاد و در زاء و ذال از صافات صفا فالزاجرات زجرا فالتاليات ذكرا وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً ادغام نمودهاند، و ابو عمرو بتنهايى و العاديات ضبحا را مدغم قرائت كرده و همين طور فَالْمُغِيراتِ صُبْحاً و فَالْمُلْقِياتِ ذِكْراً وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً را با ادغام قرائت نمود، و عباس هيچ يك از اينها را ادغام نكرده و باقى از قاريان بظاهر كردن تاء در تمام اين آيات خواندهاند، و عاصم و حمزه بزينه را با تنوين و الكواكب را با جر خوانده، و نيز ابو بكر بزينه با تنوين خوانده الكواكب را با نصب و باقى قاريان بزينة الكواكب مضاف خواندهاند، و اهل كوفه جز ابى بكر لا يسمعون را با تشديد سين و ميم خوانده و ديگران با تخفيف قرائت كرده اند.
دليل:
ابو على گويد: ادغام تاء در صاد خوب است براى نزديك بودن دو لفظ، آيا نمىبينى كه آنها از طرف زبان و پايههاى دندانهاى پيشين اداء ميشوند و در همس و زير لب با هم جمع ميشوند و ادغام در آن دو صفت را بر ادغام شده زياد ميكند يكى اطباق و ديگر صدا و ادغام انقص در ازيد خوب ميشود و جايز نيست كه ازيد صوتا را در انقص صوتا ادغام شود و براى همين ادغام تاء در زاء از قول خداى تعالى، فالزاجرات زجرا براى آنكه تاء مهموسه و خفى و زاء مجهوره و بلند و در آن زيادى صوت و صداست چنانچه در صاد بود و همچنين ادغام تاء در ذال نيكوست در قول او فالتاليات ذكرا وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً براى اتفاق آنها در اينكه هر دو از كنار زبان و اصول دندانهاى جلو اداء ميشود و امّا ادغام تاء در ضاد از قول خداى تعالى:
وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً پس البتّه تاء بذال و به زاء و صاد نزديكتر است از ضاد براى آنكه ذال و زاى و صاد از حروف اطراف و كنارهاى زبان و اصول دندانهاى جلو و كنار زبان براى آنكه از وسط زبان است همين طور ادغام تاء در آن خوب است براى آنكه صدا بسبب ضاد همه دهان را فرا ميگيرد و توسعه پيدا ميكند و كشيده ميشود تا صدايش باصول دندانهاى جلو و كنار زبان مى رسد، پس تاء در آن و ساير حروف كنار زبان و اصول دندانهاى پيشين ادغام ميشود مگر حروفى كه صدا دارد پس آنها در ضاد ادغام نميشوند و ضاد هم در هيچ يك از اين حروف ادغام نميشود براى آنكه در آن زيادتى صوت ميشود، و امّا ادغام در سابحات سبحا و السابقات سبقا خوب است براى نزديك بودن حروف آن بهم و امّا كسى كه باظهار تاء در اين حروف قرائت كرده پس براى اختلاف مخارج است،.
و امّا كسى كه بزينة الكواكب خوانده پس كواكب را بدل از زينت قرار داده چنانچه مىگويى (مررت بابى عبد اللَّه زيد) عبور كردم بابى عبد اللَّه زيد و كسى كه الكواكب را با نصب خوانده زينت را اعمال در الكواكب نموده و معنايش به اينكه ما كواكب را در آن زينت داديم و مانند اين است قول او إِطْعامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ يَتِيماً يعنى يتيمى را در روز سختى اطعام كردن و كسى كه بزينة- الكواكب خوانده مصدر را اضافه بمفعول نموده مثل قول خداى تعالى: مِنْ دُعاءِ الْخَيْرِ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ و كسى كه (لا يسمعون) بتشديد خوانده پس جز اين نيست كه آن لا تسمعون است پس تاء را در سين ادغام كرده و قد يستمع و لا يسمع و گاهى گوش ميدهد ولى نميشنود پس هر گاه نفى گوش دادن از ايشان كرد، پس قطعا نفى شنيدن ايشان كرده از جهت گوش دادن و از جهت غير آن، پس بليغتر است و گفته ميشود سمعت الشيء و استمعته چنانچه گفته ميشود حقرته و احتقرته كوچك كردم او را و تحقير نمودم او را و شويته و اشتويته كباب كردم او را و قطعى است كه خدا فرموده، وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ و هر گاه قرآن خوانده شود براى شنيدن قرآن گوش فرا دهيد، و فرمود، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ پس فعل را يك مرتبه با الى متعدّى نمود و يك مرتبه با لام و دليل آنكه يسمعون قرائت كرده آيه إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ است بدرستى كه ايشان از شنيدن هر آينه كناره گرفته گانند.
لغت:
ابو عبيده گويد: هر چيزى كه بين آسمان و زمين است دو طرفش به هم منضم و چسبيده نيست پس اوصاف است و از آنست پرنده صافات هر گاه دو بال خود را باز كند و صافات جمع جمع است براى آنكه آن جمع صافه است.
و الزجر: گردانيدن از چيزيست براى ترس از مذمّت و عقاب.
المارد: يعنى خارج بسوى فساد بزرگ و آن از اوصاف شياطين است و ايشانند مرده و خروج كننده و اصل آن برهنه شدن، و از آنست امرد كه مجرّد و عارى از موى است پس مارد عارى و برهنه از خير است.
الدحور: دفع كردن بخشونت و تندى است گفته ميشود، دحر يدحر دحرا و دحورا.
و الواصب: بمعناى دائم و ثابت است، ابو الاسود گويد:
| لا اشترى الحمد القليل بقاؤه | يوما بذمّ الدّهر اجمع واصبا | |
نميخرم سپاسى را كه دوام آن كم و يك روز است بمذمّت تمام عمر دنيا كه آن ثابت و هميشگى است، خلاصه گناهى كه لذّت و خوشى آن فقط يك روز است بناراحتى و شرمندگى يك عمر معامله نميكنم.
الخطفه: فرارى دادن و گريزاندن بزور و شتاب گفته ميشود خطفه و اختطفه گريزاند و فرارى نمود.
الشهاب: شعله آتشى كه ميدرخشد گفته ميشود” فلان شهاب حرب” فلان كس شعله آتش است در جنگ هر گاه بگذارد.
الثاقب: نورانى و روشن مثل آنكه بنور و روشنائيش سوراخ ميكند و از آنست حسب ثاقب يعنى شريف.
اعراب:
حفظا مصدر فعل محذوف است يعنى زيّناها و حفظناها حفظا زينت داديم و ما حفظ كرديم آن را حفظ كردنى، لا يسمعون جملهاى است كه محلش مجرور است به اينكه صفت شيطانست.
دحورا مصدر فعل است كه بر او دلالت ميكند” يقذفون” يعنى يدحرون دحورا، يعنى دفع ميكنند دفع كردنى” الا من خطف الخطفه” محتمل است كه” مَنْ خَطِفَ” در محل نصب باشد بر استثناء و عامل در آن چيزى باشد كه لام در لهم عذاب بآن متعلّق است و مستثنى منه هم از لهم باشد و محتمل است كه استثناء منقطع باشد پس” من خطف” مبتداء و خبرش فاتبعه شهاب- ثاقب باشد.
تفسير:
وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا مفسّرين در معناى الصافات بر چند وجه اختلاف كرده اند:
اختلاف معناى صافات
1- ابن عباس و مسروق و حسن و قتاده و سدى گويند: آنها فرشتگانند كه صف در صف قرار دارند در آسمانها مثل صفوف مؤمنين در نماز.
2- جبائى گويد: آنها فرشتگانند كه بالهاى خود را در هواء گستردهاند هر گاه بخواهند بسوى زمين فرود آيند و در اينجا با آن حالت ايستاده و منتظر فرمان خداى تعالى هستند.
3- ابى مسلم گويد: ايشان گروهى از مؤمنين هستند كه در صف نماز و جهاد مىايستند.
فَالزَّاجِراتِ زَجْراً در معنا و مصداق اين آيه نيز اختلاف كردهاند در چند وجه:
زاجرات كيانند؟
1- سدى و مجاهد گويند: آنها فرشتگانى هستند كه مردم را از ارتكاب گناه منع ميكنند منع كردنى شديد و بنا بر اين خداوند مفهوم منع آنها را بدلهاى بندگان ميرساند چنانچه مفهوم اغواء شيطان بقلوبشان ميرسد تا آنكه تكليف صحيح باشد.
2- جبائى گويد: آنها فرشتگان موكّل ابرند كه آنها را رانده و به سختى ميرانند.
3- قتاده گويد: آن قرآن و آيات نهى كننده آنست از زشتىها و كارهاى بد.
4- ابى مسلم گويد: ايشان مؤمنين هستند كه در موقع قرآن خواندن صدايشان را بلند ميكنند براى آنكه زجره داد زدنست.
فَالتَّالِياتِ ذِكْراً در اين آيه نيز بچند قول اختلاف كردهاند:
مقصود از تاليات ذكراً چيست؟
1- مجاهد و سدى گويند: آنها فرشتگانند كه كتب سماوى خداى تعالى را (از صحف و تورات و زبور و انجيل و قرآن) ميخوانند و ذكر آنست كه نازل ميشود بر كسى كه بسوى او وحى ميشود.
2- آنها فرشتگانند كه تلاوت ميكنند كتاب خدا را كه بر آنها فرشتگان نوشته شده و در آن ذكر حوادث است پس افزايش يقين شود بوجود خبر دهند بر وفق خبر.
3- ابى مسلم گويد: ايشان قاريان قرآنند از مؤمنين هستند كه در نماز خودشان تلاوت قرآن ميكنند، و البتّه فالتاليات تلوا نگفت چنانچه گفت:
فَالزَّاجِراتِ زَجْراً براى آنكه تالى گاهى بمعناى تابع و پيرو است، و از آنست قول خداى تعالى وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها پس چون لفظ مشترك بود به تابع و قارى خداوند آن را بيان نمود كه ابهام را ذايل و برطرف كند.
إِنَّ إِلهَكُمْ لَواحِدٌ بدرستى كه خداى شما يكيست، خداوند باين چند طايفه از فرشتگان و يا مؤمنين قسم ياد كرده كه خدا يكيست، خداوند باين چند طايفه از فرشتگان و يا مؤمنين قسم ياد كرده كه خدا يكيست شريكى براى او نيست، پس مفسّرين اختلاف كردهاند در مثل اين قسمها:
پس جبائى و قاضى گويند: كه آنها سوگندهايى بخداى تعالى است و تقديرش، و ربّ الصافات و ربّ الزاجرات و ربّ التين و الزيتون براى آنكه در قسم تعظيم و احترامى است براى چيزى كه بآن سوگند و براى آنكه واجب است بر بندگان كه سوگند ياد نكنند مگر بخداى تعالى جز اينكه حذف شده براى آنكه برهانهاى عقلى دلالت ميكند بر حذف شده كه ربّ باشد.
و بعضى گفتهاند: بلكه خداوند سبحان سوگند باين چيزها ياد كرد و البتّه سوگند باينها جايز است زيرا كه آگاهى ميدهد از بزرگداشت و تعظيم آنها به آنچه در آنهاست از دلالت بر يكتايى خدا و صفات عاليه او پس بر خداى سبحان است كه سوگند ياد كند بآنچه كه خواهد از آفريدههايش و براى بندگانش- نيست كه قسم بخورند مگر بخداى بزرگ، سپس فرمود:
رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يعنى آفريدگار آسمانها و زمين و تنظيم كننده آنها وَ ما بَيْنَهُما از ساير اشياء از حيوانات و گياهها و درختان و اشياء بى روح وَ رَبُّ الْمَشارِقِ ابن عباس و سدى گويند: آن محلّ طلوع خورشيد است بعدد روزهاى سال 360 مشرق، و مغارب هم مثل مشارق است، هر روز خورشيد از يك محل طلوع ميكند و در يك مغرب غروب مينمايد، و البتّه مشارق را اختصاص بذكر كردن نمود براى آنكه شروق و طلوع كردن قبل از غروب نمودن است.
إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا يعنى آن آسمانى كه نزديكترين آسمانها است بما و آن را امتياز داد بذكر نمودن براى اختصاص آن بمشاهده و احساس ما بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ يعنى به تزيين آن و روشنايى آن، و تزيين نيكو كردن و زيبا كردن چيز و قرار دادن آنست بر صورتى كه نفس انسان تمايل بآن نمايد و خداى سبحان آسمان را طورى آرايش و تزيين نمود كه هر بيننده از نظر كردن بآن بهرهمند و كامياب شود، و در اين بزرگترين نعمت است بر بندگان با آنچه در آنست از سود و منفعت بسبب انديشه كردن در آن و استدلال به آنها بر وجود صانع و سازنده آنها.
وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ يعنى و نگه داشتيم آن را از هر شيطان” مارد” يعنى پليد و خالى از خوبىها سركشى، مقصود اينكه ما حفظ كرديم آسمان را از نزديك شدن هر شيطان براى استماع پس ايشان ميآمدند كه دزدانه سخنان فرشتگان را بشنوند و آن را به ضعفاء جنّ القاء نمايند و آنها بودند كه بدين وسيله در دلهاى جادوگران وسوسه ميكردند و آنها را باشتباه ميانداختند كه جنّيان غيب ميدانند، پس خداوند تعالى منع كرد ايشان را از اين استراق سمع لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى كلبى گويد: يعنى تا آنكه گوش بسوى فرشتگان نويسنده در آسمان ندهند.
و بعضى گويند: گوش بكلام ساكنين عالم بالا ندهند، يعنى تا آنكه نشنوند سخنان آنان را و مراد از ملاء اعلى فرشتگانند زيرا آنها در آسمان هستند.
وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ يعنى از هر طرف بسبب شهابها پرت مى شوند از اطراف آسمان هر گاه بخواهند براى شنيدن بآسمان بالا روند.
(دُحُوراً) يعنى رفع و راندنى كه بخشونت باشد” وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ” يعنى با اين وضع براى ايشان عذاب هميشگى روز قيامت است.
إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ و تقديرش اينست گوش بسوى فرشتگان نمى توانند بدهند مگر آن شيطانى كه بجهد و به پرد تا نزديك آسمان پس دزدانه سخنى از ملائكه بشنود و بشتاب سخنى بدزدد.
فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ يعنى پس باو رسد آتشى روشن و سوزنده و ثاقب، آتش درخشنده و روشن است، و اين مانند قول اوست إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ[7] مگر آنكه دزدانه گوش دهد پس او را شهاب آشكارى تعقيب نمايد.
[سوره الصافات (37): آيات 11 تا 20]
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِينٍ لازِبٍ (11) بَلْ عَجِبْتَ وَ يَسْخَرُونَ (12) وَ إِذا ذُكِّرُوا لا يَذْكُرُونَ (13) وَ إِذا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ (14) وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ (15)
أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (16) أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ (17) قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ (18) فَإِنَّما هِيَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ يَنْظُرُونَ (19) وَ قالُوا يا وَيْلَنا هذا يَوْمُ الدِّينِ (20)
ترجمه:
11- از ايشان (مشركان مكه) بپرس آيا ايشان در آفرينش تواناترند يا كسانى كه (پيش از ايشان) آفريدهايم ما بيگمان همه ايشان را از گلى چسبنده بيافريدم.
12- (اى پيامبر از انكار مردم مكّه) تعجّب كردى و حال آنكه ايشان (تو را) بمسخره ميگيرند.
13- و چون پندشان دهند پندپذير نشوند.
14- و هر گاه معجزهاى به بينند بمسخره ميگيرند.
15- و گويند اين جز جادويى هويدا نيست.
16- آيا چون بميريم و خاك و استخوانهايى باشيم چگونه زنده ميشويم.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج20، ص: 459
17- آيا پدران گذشته ما نيز زنده ميشوند.
18- (اى رسول) بگو آرى و حال آنكه شما خوار باشيد.
19- پس بدون شك آن يك صيحه و فرياد است پس آن گاه ايشان مينگرند 20- و گويند واى بر ما اين روز جزا و پاداش است.
قرائت:
اهل كوفه جز عاصم (بل عجبت) بضمّه تاء خوانده و باقى از قاريان به فتحه آن خواندهاند، و ابن عامر و اهل مدينه غير ورش (او آباؤنا) با واو ساكنه خوانده و باقى بفتح آن قرائت كرده و همين طور در سوره واقعه.
دليل:
ابو على گويد: كسى كه (بل عجبت) بفتح خوانده معنايش (بل عجبت من انكارهم البعث و هم يسخرون) بلكه تعجّب كردى از انكار كردنشان روز قيامت را و حال آنكه آنها مسخره ميكنند، يا تعجّب كردى از نزول وحى را بر خودت و حال آنكه مسخره ميكنند، و ضمّه تاء” عجبت” در آنچه كه گمان كردهاند قرائت على عليه السلام و ابن عباس را و از شريح روايت شده انكار اين، زيرا گويد كه خداوند تعالى تعجّب نميكند، و بعضى احتجاج كردند بقول خدا وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ و اين دلالت نميكند كه خدا تعجّب را اضافه بخود كرده است، و لكن معنايش اينست” و ان تعجب فعجب” است، و قول ايشان نزد شما و مقصود در ضمّه دادن اينكه انكار بعث و زنده شدن در روز قيامت با اثبات قدرت بر ايجاد و آفريدن عجيب است، و روشن ميشود اين مطلب نزد كسى كه پيش شما استدلال ميكند از آنچه مىگوييد در آن اين قسم از كلام را هر گاه وارد شود بر شما مثل آن، چنانچه البتّه قول خدا أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ معنايش اينست كه اين گروه از كسانى هستند نزد شما كه اينگونه در باره آنها مىگوييد و همين طور قول خدا فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ نزد كسى كه لفظ را بنا بر استفهام قرار نداده و بنا بر اين نحو است قول خدا” وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ”” و وَيْلٌ … لِلْمُكَذِّبِينَ” و قول او” لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى” و جايز نيست كه” عجب” در توصيف خداى قديم سبحان باشد چنانچه در وصف انسان است براى آنكه تعجّب در ما البتّه وقتى ميشود كه ما مشاهده كنيم چيزى را كه مثلش را نديدهايم و سببش را هم نشناختهايم و اين از خداى قديم منتفى است.
لغت:
لازب: لازب و لازم به يك معناست تبديل شده باء به ميم.
نابغه شاعر گويد:
| و لا يحسبون الخير لا شرّ عنده | و لا يحسبون الشرّ ضربه لازب | |
گمان نميكنند خيرى را كه شرّى نزد آن نباشد و خيال نميكنند شرّى را كه آن ضربت چسبنده و لازم باشد، و بعضى از بنو عقيل، لاتب، با تاء ميگويند و داخر بمعنى صاغر خيلى كوچك است.
تفسير:
سپس خداوند سبحان پيامبر (ص) را خطاب نموده و گفت: فَاسْتَفْتِهِمْ يعنى اى محمد” ص” از ايشان به پرس پرسش اقرار كردن أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً يعنى آيا ايشان از جهت صنعت محكمترند أَمْ مَنْ خَلَقْنا يا آنهايى كه جلوتر از ايشان آفريديم از امتهاى گذشته و قرنهاى پيشين اراده نموده از اين كلام كه ايشان از جهت خلقت محكمتر از غيرشان از امتها نيستند و حال آنكه ما ايشان را بسبب شكنجه و بلا هلاك كرديم.
و بعضى گفتهاند: آيا ايشان سختترند از جهت خلقت يا آنچه را كه ما آفريديم از فرشتگان و آسمانها و زمين و غلبه داد عاقل و مدرك را بر غير عاقل مدرك.
إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِينٍ لازِبٍ يعنى ايشان گفتند كه ما از آسمانها و زمين و ملائكه سختتريم، پس خداوند اعلام كرد آنها را كه ما آفريديم انسان را از گل چسبنده، پس چگونه نيرومندتر از ايشان شدند، و مقصود اين است كه آدم را ايجاد كرد خدا از گل و ايشان نسل و اولاد اويند، پس مثل اينكه از او آفريده شدهاند.
ابن عباس گويد: لازب چسبيده شده از گل گرم خوب عالى است.
(بَلْ عَجِبْتَ) بلكه اى محمد” ص” از تكذيب ايشان تو را تعجّب كردى.
وَ يَسْخَرُونَ مترجم گويد: و حال آنكه آنها از تعجّب تو مسخره ميكنند، و كسى كه تاء را ضمّه داده پس مقصود اينست كه خداى سبحان پيامبرش را امر كرده كه ايشان را خبر دهد به اينكه عجب از اين قرآنست هنگامى كه آن را عطا فرمود و گمراهان آن را مسخره ميكردند و تقديرش اينست بگو بلكه تعجب كردم و بعضى گفتهاند: يسخرون يعنى وقتى آنها را ميخوانى بسوى خدا و تأمل و دقت در دلائل و آيات او مسخره و استهزاء ميكنند، و اعمش از ابى وائل روايت كرده كه عبد اللَّه بن مسعود (بل عجبت) بضمه تاء ميخواند، و شريح گويد: البتّه خدا تعجّب نميكند فقط كسى تعجّب ميكند كه نميداند پس من آن را بابراهيم تذكر دادم، پس گفت كه شريح معجب و خودبين برأى خود ميباشد، عبد اللَّه بن مسعود (بل عجبت) بضمه خوانده و عبد اللَّه از شريح داناتر بقرآن و بدين بود، و نسبت دادن عجب را بخداى تعالى در خبر وارد شده مثل قول خدا
” عجب ربكم من شاب ليس له صبوة”
پروردگار شما تعجّب كند از جوانى كه براى او شوق و آرزومندى نيست و پروردگار شما تجب كند از شما و يأس و نااميدى شما، و اين بر دو صورت ميشود تعجّب كند از آنچه پسنديده باشد و معنايش استحسان است و تعجّب كند از آنچه كراهت دارد و معناى آن انكار و مذمت آنست. وَ إِذا ذُكِّرُوا لا يَذْكُرُونَ يعنى و هر گاه ايشان را از خدا بترسانند و بقرآن موعظه و پند دهند منتفع بآن نميشوند و بآن پند نگيرند وَ إِذا رَأَوْا آيَةً و هر گاه آيهاى و معجزهاى به بينند مانند شق القمر و غير آن (يَسْتَسْخِرُونَ) يعنى استهزاء و مسخره ميكنند و ميگويند اين عمل جادوگريست، و سخروا استسخر بيك معناست.
و بعضى گويند: يعنى بعضى استدعا ميكنند از بعضى ديگر كه اظهار استهزاء و مسخرگى نمايند. و برخى ديگر گفتهاند: يعنى باور كردند كه مسخره است چنانچه مىگويى، استقبحه يعنى باور كرد كه آن قبيح و زشت است، و استحسنه يعنى معتقد شد كه آن خوبست.
وَ قالُوا إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ يعنى و گفتند نيست اين معجزه مگر سحرى آشكار و ظاهر أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ يعنى آيا ما هر گاه مرديم و خاك شديم و استخوان گشتيم بعد از آن محشور و زنده خواهيم شد، يعنى چگونه ما زنده ميشويم بعد از آنكه خاك شديم.
أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ آيا كسانى كه مقدم بر ما بودند و بهمين صفت يعنى آيا پدران ما هم مردند و خاك شدند و زنده ميشوند از اين استفهام قصد كردند
انكار بعث را و گفتند اين نشدنى است، و كسى كه واو را فتحه داده و آن را واو عطف قرار داده بر آن همزه استفهام را داخل مثل قول خدا:
أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرى آيا اهل روستا ايمن شدهاند، سپس خداوند سبحان فرمود بر پيغمبرش (قُلْ) بگو بايشان (نَعَمْ) آرى مبعوث و زنده ميشويد وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ در حالى كه شما ذليل و خوار و خيلى كوچك هستيد سپس تذكر داد كه بعث ايشان يك دفعه و ناگهان واقع ميشود و فرمود (فَإِنَّما هِيَ) پس البتّه قصد بعث زَجْرَةٌ واحِدَةٌ يك صيحه از اسرافيل است يعنى نفخه بعث يك دفعه واقع ميشود، و زجره برگردانيدن از چيزى است به ترسانيدن پس مثل آنكه ايشان منع شدند از حالى كه در آنند تا صحنه محشر.
فَإِذا هُمْ يَنْظُرُونَ پس ايشان در آن هنگام نگاه ميكنند بسوى بعثى كه آن را تكذيب كردند.
و بعضى گفتند، يعنى پس ايشان زندههايى هستند كه انتظار ميبرند چه بايشان از عذاب خدا ميرسد. (وَ قالُوا) يعنى و ميگويند در حالى كه اعتراف و اقرار كنندهگانند بر نفوس خودشان به گناه كارى (يا وَيْلَنا) اى واى بر ما از عذاب و آن كلمهاى است كه گوينده آن را در موقع به هلاكت افتادن ميگويد و مانند آنست جمله” يا حسرتنا” و از اين قبيل كلمات را بنا بر وجه آگاه كردن بر بزرگى حال ميگويند.
هذا يَوْمُ الدِّينِ ابن عباس گويد: يعنى روز حساب و قتاده گويد: روز پاداش و مقصود اينست كه ايشان اعتراف بحق ميكنند در حالى كه معترف و پشيمانند.
[سوره الصافات (37): آيات 21 تا 30]
هذا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ (21) احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما كانُوا يَعْبُدُونَ (22) مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلى صِراطِ الْجَحِيمِ (23) وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (24) ما لَكُمْ لا تَناصَرُونَ (25)
بَلْ هُمُ الْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ (26) وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ (27) قالُوا إِنَّكُمْ كُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْيَمِينِ (28) قالُوا بَلْ لَمْ تَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (29) وَ ما كانَ لَنا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ بَلْ كُنْتُمْ قَوْماً طاغِينَ (30)
ترجمه:
21-” فرشتگان گويند” اين روز جدا شدن” نيكان از بدان” است كه شما آن را دروغ مىشمريد.
22- آنهايى را كه بخود ستم كردند و امثالشان را و آنچه را كه ميپرستيدند جمع كنيد.
23- جز از خداى يكتا پس ايشان را براه دوزخ راهنمايى كنيد.
24- و بازداشتشان كنيد زيرا كه ايشان پرسش شدگان خواهند بود.
25- شما را چه شود كه يكديگر را يارى نميكنيد.
26- بلكه ايشان امروز از عجز گردن نهادگانند.
27- برخى از ايشان به برخى ديگر روى آوردند در حالى كه از يك ديگر سؤال ميكنند.
28- گويند شما بوديد كه از روى نصيحت بسوى ما مىآمديد.
29- گويند بلكه شما مؤمن نبوديد.
30- و ما را بر شما هيچ تسلّطى نبود بلكه شما گروهى گردنكش بوديد.
تفسير:
سپس خداوند سبحان خبر داد از حال ايشان و فرمود:
هذا يَوْمُ الْفَصْلِ اين روز جدايى بين خلايق و روز حكومت و داورى و جدا كردن از حق از باطل است بطورى كه در آن روز براى تمامشان حال افراد ظاهر و معلوم شد و اين چنين است كه مطيع داخل بهشت شود بر روش بزرگوارى و احترام، و گناهكار داخل آتش شود بطريق اهانت و خوارى.
الَّذِي كُنْتُمْ آن روزى كه شما اى گروه كفّار بِهِ تُكَذِّبُونَ آن را دروغ مى پنداشتيد، و اين سخن بعضى بر برخى ديگر است، و بعضى گفتهاند: بلكه اين كلام ملائكه است، سپس خداوند سبحان حكايت نمود كه بملائكه و فرشتگان چه ميگويند بآنكه گفت:
احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا يعنى جمع كنيد كسانى را كه بخود ستم كردند در ارتكاب گناهان از هر طرف. و بعضى گفتهاند: آنهايى كه ستم كردند بر خودشان بمخالفت در امر خداى سبحان و تكذيبشان پيامبران را، و بعضى گفتند: بمردم ستم كردند.
وَ أَزْواجَهُمْ ابن عباس و مجاهد گويند: يعنى و امثال خودشان را و مانند آنست آيه كريمه وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً يعنى امثال و شكلهاى سه گانه پس معنا چنين است، كه زناكار با زناكار محشور ميشود و شراب خوار با ميگساران جمع ميشوند و همچنين ..
قتاده گويد: و پيروان ايشان از كفّار، و حسن گويد: و همسران مشركان ايشان مثل آنكه فرموده مردان مشرك با زنان مشرك محشور و در يك جا جمع شوند.
و بعضى گفتهاند: و پيروان ايشان بر كفر و امثال و اقسام ايشان وَ ما كانُوا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلى صِراطِ الْجَحِيمِ و آنچه را كه ميپرستيدند از غير خدا را پس آنها را بسوى راه جهنّم هدايت كنيد البتّه تعبير از اين بهدايت كرد از جهتى كه آن بدل از هدايت بسوى بهشت است، مثل قول او:
فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ از جهتى كه اين بشارت براى ايشان بدل و عوض بشارت به بهشت و نعمتهاى آن است. (وَ قِفُوهُمْ) يعنى اين كفّار را- بازداشت كنيد و نگه داريد از داخل شدن به آتش إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ كه ايشان پرسش شدگانند، انس بن مالك، روايت كرده كه ايشان پرسش ميشوند از بدعتهايى كه گذاردهاند.
و ضحاك گويد: مسئول از اعمال و كردار و گناهانشانند. ابن عباس گويد: مسئول از قول لا اله الّا اللَّه هستند، ابى سعيد خدرى گويد: مسئول از ولايت على بن ابى طالب عليه الصلاة و السلام هستند.
و از سعيد بن جبير از ابن عباس در حديث مرفوع از حاكم حسكانى به اسنادش روايت نموده است كه از ولايت على عليه السلام پرسيده ميشود چنانچه در ذيل چند روايتى از او و ديگران نقل نمودم. گفته ميشود وقفت انا و وقفت غيرى من ايستادم و ديگرى را هم نگاه داشتم و بعضى از بنى تميم ميگويند اوقفت الدابة و الدار، خانه و مركب را نگاه داشتم.
فراء گويد:
| ترى الناس ما سرنا يسيرون خلفنا | و ان نحن او مانا الى الناس اوقفوا | |
مردم را مىبينى مادامى كه ما حركت كنيم پشت سر ما حركت ميكنند و اگر ما اشاره كنيم بمردم مركبهاى خود را نگه ميدارند.
ما لَكُمْ لا تَناصَرُونَ شما را چه شده كه يكديگر را يارى نميكنيد و اين بر طريق ملامت و سرزنش است، يعنى چيست شما را كه بعضى برخى ديگر را در دفع عذاب يارى نميكنيد، و تقديرش اينست چيست براى شما كه يارى كننده نيستيد، سپس خداوند سبحان بيان فرمود كه ايشان قدرت بر يارى كردن هم را ندارند، پس فرمود:
بَلْ هُمُ الْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ بلكه ايشان در اين روز مطيع و فرمان بردارانند، و معناى استسلام اينست كه بدون نزاع و كشمكش آنچه در دست دارد بياندازد. وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ و اين اخبار- از خداى سبحان است كه هر يك از ايشان بر رفيقش كه او را فريفته و گول زده رو نموده و بر روش خشونت و تندى ميگويد چرا مرا فريب دادى، و او در پاسخ ميگويد، تو چرا پذيرفتى از من.
و بعضى گفتهاند پيروها رو به متبوع و پيروى شدهها و آنها رو باينها نموده يكديگر را ملامت و سرزنش نموده و با هم خصومت و نزاع ميكنند.
قالُوا إِنَّكُمْ كُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْيَمِينِ جبائى گويد: كفّار باغوا كنندگان خود ميگويند شما بوديد كه از در نصيحت و خيرخواهى و سمت راست و بركت ميآمديد نزد ما و براى اين ما اقرار كرديم براى شما، و عرب به كسى كه از سمت راست آيد تفأّل خيره زده و بآن تبرّك ميجويند.
و زجاج گويد: يعنى شما بوديد كه پيش تر از در دين ميآمديد و بما نشان ميداديد كه حق و دين چيزى است كه ما را بدان گمراه نموديد و يمين عبارت از حق است.
و فراء گويد: يعنى شما بوديد كه نزد ما از راه قوّت و توانايى آمده و ما را از قوىترين صورتها فريب ميداديد، و از آنست آيه شريفه فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ[10] پس حمله كرد برايشان با زدن و شكستن آنها را با دستش.
(قالُوا) در پاسخ گفتند چنين نيست كه شما مىگوييد بَلْ لَمْ تَكُونُوا مُؤْمِنِينَ بلكه شما ايمان بخدا نداشتيد وَ ما كانَ لَنا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ و براى ما هيچگونه تسلّطى يعنى قدرت و توانايى نبود كه شما را مجبور بر كفر نمائيم، پس ملامت را از خودتان شروع كنيد، كه آن لازم خود شماست، و لاحق بخود شماست.
بَلْ كُنْتُمْ قَوْماً طاغِينَ بلكه شما مردم سركش بوديد يعنى بيرون رفتگان از حق و ستمكارانيد كه تجاوز از حد و مرز خود به بدترين ستمها و بزرگترين گناهها را نموديد.
[سوره الصافات (37): آيات 31 تا 40]
فَحَقَّ عَلَيْنا قَوْلُ رَبِّنا إِنَّا لَذائِقُونَ (31) فَأَغْوَيْناكُمْ إِنَّا كُنَّا غاوِينَ (32) فَإِنَّهُمْ يَوْمَئِذٍ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ (33) إِنَّا كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ (34) إِنَّهُمْ كانُوا إِذا قِيلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ يَسْتَكْبِرُونَ (35)
وَ يَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ (36) بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِينَ (37) إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ (38) وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (39) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (40)
ترجمه:
31- پس گفتار پروردگارمان بر ما راست آمد زيرا كه ما چشندهايم.
32- پس شما را گمراه ساختيم زيرا كه خود گمراه بوديم.
33- در نتيجه آن روز ايشان همه در عذاب شريكند.
34- البتّه ما با گنهكاران همچنين ميكنيم.
35- زيرا كه ايشان چنين بودند زمانى كه بايشان ميگفتند كه كلمه توحيد را بر زبان رانيد تكبّر ميورزيديد.
36- و ميگفتند آيا براى سخن شاعرى ديوانه خدايان خويش را رها كنيم.
37- بلكه محمد” ص” حق را آورد و پيغمبران را تصديق كرد.
38- البتّه شما مشركان شكنجه دردناك را خواهيد چشيد.
39- و شما را جز در مقابل آنچه ميكرديد جزا نميدهد.
40- مگر بندگان خدا كه پاكانند.
تفسير:
تمام اين آيات حكايت از كفّاريست كه گفتند و نيست ما را بر شما سلطه و غلبه سپس گفتند: فَحَقَّ عَلَيْنا قَوْلُ رَبِّنا يعنى لازم شد بر ما قول پروردگارمان به اينكه ما ايمان نمىآوريم و بر كفر خواهيم مرد يا واجب شد بر ما عذابى كه آن را مستحق شديم بر كفر و فريبمان إِنَّا لَذائِقُونَ بدرستى كه ما چشنده عذاب هستيم يعنى ما آن را احساس ميكنيم چنانچه احساس طعام را بسبب ذائقه و چشيدن مينمائيم سپس اعتراف ميكنند به اينكه ايشان اغوا كردند آنان را به آنكه گفتند فَأَغْوَيْناكُمْ يعنى ما ايشان را از حق گمراه كرديم و به باطل دعوت نموديم إِنَّا كُنَّا غاوِينَ يعنى ما داخل در گمراهى و فريب دادن بوديم.
و بعضى گفتهاند: يعنى ما شما را نااميد كرديم ما البتّه از نااميدها بوديم فَإِنَّهُمْ يَوْمَئِذٍ يعنى بدرستى كه ايشان در اين روز فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ در عذاب و شكنجه مشترك هستيم، و اشتراك ايشان اجتماع آنهاست در عذاب، و مقصود اينكه اين تخاصم و دشمنى سودى بحالشان ندارد هر گاه پيروان و مريدان با مردان و متبوعين خود در آتش تمامى جمع شوند پيروان بسبب پذيرفتن كفر و مردان بوسيله دعوت بكفر كردن و فريب كاريشان. إِنَّا كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ ابن عباس گويد: يعنى آنهايى كه براى خدا انبازها و شريكها قرار دادند.
و بعضى گفتهاند: يعنى ما مانند آنچه با اين گروه كرديم با گنهكاران- خواهيم نمود، سپس خداوند سبحان بيان نمود كه او ايشان را براى خاطر اين كار عذاب نمود.
إِنَّهُمْ كانُوا إِذا قِيلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ يَسْتَكْبِرُونَ كه هر گاه به ايشان گفته ميشود خدايى جز خداى جهان نيست آنها سركشى ميكردند از قبول توحيد. وَ يَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ و ميگفتند آيا ما براى سخن شاعرى ديوانه خدايان خود را واگذاريم.
ابى مسلم گويد: يعنى از اين سخن ناراحت ميشوند و اهانت ميكنند به پيامبرى كه ايشان را بتوحيد ميخواند، و ميگويند ما پرستش بتها را براى گفته شاعرى ديوانه يعنى پيغمبر (ص) كه ما را بخلاف عبادت بتها دعوت ميكند رها نميكنيم، پس خداوند اين گفته ايشان را بر آنها رد كرد، و آنان را تكذيب نمود به اينكه گفت: بَلْ جاءَ بِالْحَقِ يعنى او شاعر و ديوانه نيست بلكه او چيزى آورده از دين حق و قرآن كه عقلها آن را مىپذيرد. وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِينَ يعنى آنچه كه پيامبران از بشارتهايشان بدين اسلام و قرآن درست آوردند حق و راست است.
و بعضى گفتهاند: يعنى تصديق رسالت و پيامبرى ايشان را به اينكه آورد به مانند آنچه كه آنها آوردند از دعوت بتوحيد و بعضى هم گفتهاند: يعنى تصديق رسالت و پيامبرى ايشان را نمود، سپس كفّار را خطاب نموده و گفت:
(إِنَّكُمْ) البتّه شما اى گروه مشركان لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ هر آينده چشنده عذاب دردناك هستيد بر كفرتان و بر اينكه نسبت شاعرى و ديوانگى بپيامبر داديد. وَ ما تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ و پاداش داده نميشويد مگر آنچه را كه كردهايد يعنى بر حسب و اندازه اعمالتان، سپس جدا نمود از گروه مخاطبين عذاب شده و گفت:
إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ مگر بندگان پاك خدا كه عبادت را براى جدا خالص نموده و او را در تمام اوامر اطاعت كردند، پس ايشان عذاب را احساس نمىكنند، بلكه نائل بثواب ميشوند.
[سوره الصافات (37): آيات 41 تا 50]
أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ (41) فَواكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ (42) فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ (43) عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ (44) يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ (45)
بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ (46) لا فِيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ (47) وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عِينٌ (48) كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ (49) فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ (50)
ترجمه:
41- و براى آن بندگان خالص است روزى دانسته شده و معيّن.
42- (آن روزى معلوم) ميوههاست و ايشان گرامى و بزرگوارند.
43- در بهشتهاى پر نعمت.
44- بر تختها روبروى يكديگر نشسته اند.
45- جامى از شراب جارى دور ايشان ميگردانند.
46- شرابى سفيد لذّتى براى آشامندگانست.
47- در آن شراب آفتى نيست و نه بهشتيان از آن مست شوند.
48- و نزد ايشان حوريان فرو داشته چشم فراخ چشمانند.
49- گويا ايشان تخمهاى شتر مرغ پوشيدهاند.
50- پس برخى از ايشان به برخى ديگر روى آورند در حالى كه ميپرسند
قرائت:
اهل كوفه غير عاصم” ينزفون” بكسره زاء خوانده و باقى قاريان بفتحه زاء قرائت كردهاند و همچنين در سوره واقعه مگر عاصم كه در اينجا بفتحه و در سوره واقعه بكسره زاء خوانده است.
دليل:
ابو على گويد:” انزف” بدو معنى آمده 1- بمعناى سكر و مستى گويد:
| لعمرى لئن انزفتم او صحوتم | لبئس الندامى كنتم آل ابجر | |
سوگند بجان خودم كه شما خاندان ابجر بد مردمى و رفقايى هستيد خواه مست و مخمور باشيد و خواه هشيار و بيدار، پس مقابله داشتن، صحوتم دلالت ميكند بر اينكه از انزفتم اراده كرده سكرتم را يعنى مست بودن را.
2- بمعناى تمام شدن شراب، پس معناى انزف يعنى شرابش تمام گرديد چنانچه معناى اوّل نابود شدن عقل است، پس هر كه ينزفون بكسره- قرائت كرده جايز ميداند كه اراده شود بآن عدم مستى از نوشيدن آن را، و جايز ميداند كه اراده شود بآن تمام نشدن شراب را نزد ايشان چنانچه شراب اهل دنيا تمام ميشود و هر كه” ينزفون” بفتحه زاء خوانده پس او از باب نزف الرجل گرفته، پس او منزوف است يعنى مردى كه عقلش بسبب مستى رفت پس او بى عقل شده.
شرح لغات:
اخفش گويد: هر كلمه” كاس” كه در قرآنست مقصود از آن شراب گواراست معين: احتمال دارد كه فعيل بوده باشد از باب امعن، دقت كردن در كار هر گاه سخت شود دخول او در آن، و آن آبيست كه جريانش تند و سريع باشد، و احتمال ميرود كه مفعول باشد از عين الماء يعنى چشمه آب براى آنكه ظاهرى از چشمه جارى ميشود.
و اللذه: لذيذ، خوش مزه و گوارا گفته ميشود شراب لذ و لذيذ شرابى كه گوارا و با لذّت است.
الغول: يعنى فسادى كه آهسته و يواشكى ملحق بچيزى ميشود، گفته ميشود اغتاله اغتيالا او را فريفت فريفتنى، و غاله غولا گول زد او را گول زدنى و از آنست غيله و آن كشتن ناگهانى و ترور ناجوانمردانه است شاعر گويد:
| و ما زالت الكاس تغتالتا | و تذهب بالاوّل الاوّل | |
و همواره شراب ما را ناگهانى فريب ميداد و بسبب جام اوّل عقل و خرد را از ما مىربود.
و القاصرات: جمع قاصره و آنها همسران و حوران بهشتى هستند كه چشمان خود را بشوهرانشان دوخته و بديگران نگاه نميكنند، و قصر بمعناى حبس است.
و العين: چشمان زيبا را گويند.
و المكنون: يعنى محفوظ از هر آفت، و بليتى، شاعر گويد:
| و هى زهراء مثل لؤلؤ الغوا | ص نثرت من جوهر مكنون | |
و آن درخشان و روشن است مانند لؤلؤ و مرواريدى كه غوّاص از صدف محفوظ و مصون جدا شده است.
تفسير:
سپس خداوند سبحان بيان فرمود آنچه را كه به بندگان پاكش وعده داده از اقسام نعمتها پس گفت:
أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ براى آن جماعت پاكانست روزى معيّن كه قرار داده براى آنها تصرّف در آن را و فرمان داد براى ايشان بسبب آن در اوقات آينده در هر وقتى روزى معلوم مقدّرى سپس آن روزى را تفسير كرد بآنكه گفت:
(فَواكِهُ) و آن جمع فاكهه كه بتمام ميوههاى تر و خشك گفته ميشود كه بسبب تصرّف آن متنعّم و مسرور ميشوند. وَ هُمْ مُكْرَمُونَ و ايشان با اين نعمتها محترم و بزرگوار هستند، و ضد اكرام اهانت است.
فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ يعنى و ايشان با اين مقام در باغهاى بهشت كه در آن انواع نعمتهاست بهرهمند بآن ميشوند. (عَلى سُرُرٍ) و آن جمع سرير يعنى تخت است (مُتَقابِلِينَ) روبروى هم نشسته و بنگاه كردن برخى از ايشان بصورت برخى ديگر كامياب ميشوند و نمىبينند بعضى از ايشان پشت بعضى ديگر را، يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ دور زده ميشود بر ايشان به كاسهاى و آن ظرف و جاميست كه در آن شراب پاك است.
(مِنْ مَعِينٍ) حسن و قتاده و ضحاك و سدى گويند: يعنى از شرابى كه در نهرهايى كه سرچشمه آن ظاهر و جاريست.
و بعضى گفتهاند: يعنى جريان آن تند است، سپس تعريف آن شراب را نموده و گفت:
(بَيْضاءَ) شرابى كه سفيد است رنگش براى آنكه در نهايت رقت و روانى است با صفا و لطافت نورانيت كه براى آنست، حسن گويد: شراب بهشت- سفيدتر از شير است، و ياد نمود كه در قرائت ابن مسعود” صفراء” آمده پس محتمل است كه جامش سفيد و رنگش زرد باشد.
(لَذَّةٍ) يعنى لذيذ و خوشمزه (لِلشَّارِبِينَ) براى نوشندگان است، كه در آن نيست تلخى و بدمزگى كه در مشروبات دنيويست (لا فِيها غَوْلٌ) يعنى در آن نيست مستى و بيهوشى، كه عقلشان برده و بآنها دردى از آن در دل و سرشان نميرسد، و بدرد سر و درد دل، غول گفته ميشود براى آنكه منجر بهلاكت و نابودى ميشود.
لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ يعنى مست ميشوند ولى شرابشان تمام نميشود و حمل ميشود اين قرائت بر اين بزيادتى فايده و بنا بر قرائت اوّل پس غول حمل ميشود بر درد سر و در شكم و اذيّت و خمار و ميگسار.
ابن عباس گويد: يعنى ايشان بول نميكنند گويد و در شراب چهار خصلت است (1) مستى (2) درد سر (3) قى كردن (4) بول نمودن پس خداوند سبحان شراب بهشت را از اين خصلتها پاك و منزّه نمود.
وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ و نزد ايشان است همسرانى كه فقط چشم خود را به شوهرانشان دوخته و براى محبّتشان بايشان ديگرى را نمىبينند و بعضى گفتهاند: يعنى چشمانشان را از روى ناز و عشوهگرى باز نمى كنند.
(عِينٌ) يعنى چشمان گشاده و مفرد آن عيناء. حسن گويد: يعنى سفيدى چشمشان سخت سفيد است و سياهى آن نيز بسيار سياه است.
كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ حسن گويد: تشبيه نمود آنها را بتخم شتر مرغ كه در زير پوشش پر از غبار و گرد باد صحرا محفوظ است، و در معناى آن شعر امر القيس است كه ميگويد:
| كبكر المغاناة البياض بصفرته | غذاها نمير الماء غير محلّل | |
مثل تخم بكرى كه رنگ سفيدش بزردى مخلوط شده غذاى آن آب گوارايى است كه مردم بر آن آب داخل نشده است.
و بعضى گفتهاند: كه تشبيه نمود آنها را بشكم تخم پيش از آنكه شكسته شود و قبل از آنكه دستهايى آن را لمس كند،” و المكنون” يعنى محفوظ سپس فرمود:
فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ يعنى اهل بهشت برخى از برخى ديگر سؤال ميكنند از احوالشان از موقعى كه زنده و برانگيخته شدند تا هنگامى كه داخل بهشت گشتند، پس هر يك رفيقش را خبر ميدهد بانعام و تفضّل خدا بر او.
[سوره الصافات (37): آيات 51 تا 60]
قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّي كانَ لِي قَرِينٌ (51) يَقُولُ أَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِينَ (52) أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدِينُونَ (53) قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ (54) فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَواءِ الْجَحِيمِ (55)
قالَ تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ (56) وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّي لَكُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرِينَ (57) أَ فَما نَحْنُ بِمَيِّتِينَ (58) إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولى وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ (59) إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (60)
ترجمه:
51- گويندهاى از ايشان گويد مرا همنشينى بود.
52- كه ميگفت آيا تو از تصديق كنندگان به محشرى.
53- آيا هنگامى كه مرديم و خاك و استخوانهايى گرديديم چگونه ما جزا داده شدگانيم.
54- گويد آيا شما اطلاع داديد.
55- پس مطلع شود و او را در ميان دوزخ به بيند.
56- گويد بخدا سوگند نزديك بود كه مرا هلاك گردانى.
57- و اگر لطف پروردگار من نبودى البتّه من نيز از حاضر گشتگان بودمى.
58- آيا ما مردگان نيستيم.
59- مگر همان مردن نخستين و ما عذاب شدگان نيستيم.
60- جدا اين آن رستگارى بزرگست.
قرائت:
در شواذ قرائت ابن عباس و ابن محيص، هل انتم مطلعون، بتخفيف فاطلع آمده است.
دليل:
الاطلاع: بمعناى اقبال است پس بنا بر اين معنايش اينست، پس آيا شما اقبال نموديد پس اقبل و اطلع اسناد داده شده بمصدرش يعنى پس اطلع، الاطلاع چنانچه گفته ميشود قد قيم يعنى مسلّما قيام بر پا شده.
اعراب:
إِلَّا مَوْتَتَنَا الْأُولى منصوب شده بقول خدا” ميتين” منصوب شدن مصدر بفعلى كه پيش از آن واقع است چنانچه ميگويد ما ضربت الا ضربة واحدة نزدم من مگر يك ضربت و تقديرش آيا ما پس مىميريم مگر مردن نخستين.
تفسير:
اين تمام حكايت است از احوال اهل بهشت و اقبال برخى از ايشان بر برخى ديگر در پرس و جو شدن از اخبار و احوال گذشته و حال:
قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ يعنى از اهل بهشت إِنِّي كانَ لِي قَرِينٌ البته براى من همنشين در دنيا بود، يعنى رفيقى بود از آدميان كه اختصاص به من داشت بنا بر گفته ابن عباس يا از جنّيان و شياطين بنا بر قول مجاهد (يَقُولُ) كه ميگفت بمن بر طريق انكار بر من و استهزاء بفعل من أَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِينَ آيا تو از تصديق كنندگان به روز پاداش و بعث و نشور و حساب و پاداش بودى، و استفهام اينجا بر طريق انكار است.
أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدِينُونَ آيا هر گاه ما مرديم و خاك شديم و استخوان گشتيم آيا ما محاسبه شده و پاداش داده ميشويم از قول ايشان (كما تدين تدان) هر طورى كه معتقد باشيد و عمل كنيد پاداش داده ميشويد، و مقصود اينست كه اين همنشين من در دنيا ميگويد بر روش استبعاد و استنكار آيا ما بعد از آنكه خاك و استخوان پوسيده شديم زنده ميشويم و مجازات باعمالمان خواهيم شد، يعنى اين هرگز نخواهد شد، و اين در نفى و انكار بليغتر است از اينكه بگويد ما مبعوث نميشويم و مجازات نخواهيم شد.
قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ يعنى سپس اين مؤمن به برادران بهشتى خود گويد آيا شما مشرف بر بهشت هستيد از جايى كه اين دوست من ديده شود گفته ميشود اطلع على كذا هر گاه اشراف بر آن و مقصود اينكه آيا محبّت و ايثار ميكنيد كه جاى اين دوست مرا در آتش ببينيد، و در كلام حذف است، يعنى پس باو ميگويند بلى تو خودت برو و به بين كجاست چون تو برفيقت آشناتر و عارفترى.
كلبى گويد: و اين چنانست كه خداى تعالى براى اهل بهشت پنجره و دريچهاى قرار ميدهد كه از آن اهل آتش را ببينند.
فَاطَّلَعَ فَرَآهُ يعنى پس اين مؤمن اشراف نمايد و سر بكشد پس ببيند قرين و دوست خود را فِي سَواءِ الْجَحِيمِ در ميان آتش و دوزخ (قالَ) يعنى پس مؤمن باو گويد تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ اين ان مخففه از انّ مثقّله است بدلالت مصاحبت لام ابتداء بآن در قول خدا (لتردين) سوگند بخداى سبحان ميخورد از روى تعجّب كه تو نزديك بود مرا هلاك كنى بآنچه كه ميگفتى و مرا بآن ميخواندى تا آنكه هلاك من مانند هلاكت كسى باشد كه از كوه بلند افتاده است و از آنست قول خدا وَ ما يُغْنِي عَنْهُ مالُهُ إِذا تَرَدَّى يعنى: مال و ثروت او وى را بينياز نكند هر گاه در آتش سقوط كند.
وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّي و اگر نعمت پروردگار من نبود بر عصمت و لطف- و هدايت كه ايمان آوردم لَكُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرِينَ هر آينه با تو در آتش ميبودم و احضر مطلقا استعمال نميشود مگر در بدى، قتاده گويد قسم بخدا اگر خداوند او را بوى معرّفى نكند ابدا او را نخواهد شناخت براى دگرگونى شكل و زيبايى او در آتش.
أَ فَما نَحْنُ بِمَيِّتِينَ إِلَّا مَوْتَتَنَا الْأُولى وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ يعنى اين مؤمن بدوستش بر طريق سرزنش و ملامت ميگويد، آيا تو نبودى كه در دنيا ميگفتى ما نمىميريم مگر مردن نخستين در دنيا و ما عذاب نميشويم، پس مطلب بخلاف آنچه گفتى ظاهر شد.
و بعضى گفتهاند كه اين قول و سخن بعضى از بهشتيان به بعضى ديگر است بر طريق اظهار سرور بدوام نعمتهاى بهشتى و براى همين در تعقيب آن فرمود:
إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ يعنى ما در اين بهشت از مردگان نيستيم و مرگى نيست مگر همان مرگ نخستين در دنيا، و ما معذّب نخواهيم بود چنانچه خداوند تعالى بما وعده داد و قصدشان از اين تحقيق، نه شك و ترديد و البتّه اين سخن را گويند براى آنكه در اين سرور و خوشحالى- مجدّد و تازهاى خواهد بود، و خرسندى آنها چندين برابر ميگردد، و اگر چه آنها ميدانند كه ايشان مخلّد و جاودان در بهشت خواهند بود و اين چنانست كه مردى مالى فراوان و بسيار مىبخشد به كسى پس ميگويد از روى تعجّب همه اين مال مال من است و حال آنكه ميداند كه او بوى بخشيده است و اين مثل قول شاعر است:
| ابطحاء مكّه هذا الذى | اراه عيانا و هذا انا | |
آيا زمين مكه همين است كه من آن را بالمعاينه مىبينم، و آيا اين منم كه در بطحاء مكّه هستم، شاهد اين بيت ابطحاء مكّه است كه از روى تعجّب گفته شده.
[سوره الصافات (37): آيات 61 تا 70]
لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ (61) أَ ذلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ (62) إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ (63) إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ (64) طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ (65)
فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ (66) ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْها لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ (67) ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِيمِ (68) إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّينَ (69) فَهُمْ عَلى آثارِهِمْ يُهْرَعُونَ (70)
ترجمه:
61- پس عمل كنندگان بايد براى اين رستگارى عمل كنند.
62- آيا از نظر پيش كش اين بهتر است يا درخت زقوم.
63- ما جدّا آن را براى ستمكاران مايه آزمايش قرار داديم.
64- البتّه آن درختى كه در قعر دوزخ مىرويد.
65- شكوفه آن گويا سرهاى ديوانست.
66- و دوزخيان جدّا از آن ميخورند و شكمها را از آن پر ميكنند.
67- سپس دوزخيان را بالاى خوردن آن ميوه آميختنى از آبى جوشانست.
68- آن گاه بازگشت ايشان بسوى دوزخ است.
69- البتّه ايشان پدران خويش را گمراه يافتند.
70- پس اينان از پى آنان بسرعت ميروند.
شرح لغات:
النزل: محصول و باقى مانده است، گفته ميشود براى اين طعام نزل و نزل است، و گفته شده الانزال آنست كه بسبب آن تقويت ميشود پس بدنها را پايدار و روحها بر آن باقى ميماند، و گفته ميشود اقمت لقوم نزلهم يعنى آنچه شايسته بود از غذا كه بر آن فرود آينده آماده كردم، و قطرب خيال كرده كه زقوم درخت تلخى است، در تهامد ابو مسلم گويد: و ظاهر تلاوت- دلالت ميكند كه عرب زقّوم را نمىشناخت، پس تفسير شد بعد از اين.
و الطلع: حمل و بار درخت خرماست ناميده به طلع شد براى طلوع و سر زدن آن.
و الشوب: مخلوط شدن چيزى است بچيزى كه از آن نيست بلكه بدتر و پستتر از آنست.
و الحميم: گرماى چنانيست كه از سوزانيدن نزديك بهلاكت و نابودى ميكند. شاعر گويد:
| احم اللَّه ذلك من لقاء | احاد فى الشهر الحلال | |
خداوند نزديك نمود اين را از برخورد و ملاقات كه باو خيره شدم و چشم دوختم در ماه حلال.
و حمم ريش الفرخ، هنگامى كه جوجه نزديك به پريدن مى شود. و حميم: يعنى دوست نزديك يعنى نزديك از قلب، و هرع الرجل و اهرع هر گاه ترغيب شود و شتاب كند، ازهرى گويد، اهراع بمعناى اسراع و شتاب كردنست، و مهرع بمعناى حريص است.
تفسير:
آن گاه خداوند سبحان تمام حكايت را از قول اهل بهشت فرمود:
لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ يعنى براى مثل اين ثواب و رستگارى و نجات از مهالك قيامت هر آينه بايد عمل كنند در دار دنيا عمل كنندگان و بعضى گفتهاند: كه اين از قول خداى تعالى است، يعنى براى مثل اين نعمتى كه ما آن را ذكر كرديم و آن از قول خدا:
لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ) است تا بَيْضٌ مَكْنُونٌ پس هر آينه بايد عمل كنند عمل كنندگان، اين ترغيب در طلب ثواب است بسبب طاعت، يعنى كسى كه ميخواهد اينكه عمل كند براى نفعى كه اميد آن را دارد، پس هر آينه عمل كند براى اين سود و نفع بزرگ.
أَ ذلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ زجاج گويد: آيا اينست كه آنچه را كه ما ياد نموديم آن را از پذيرايى اهل بهشت و آنچه براى ايشان آماده شده بهتر است، در باب خوراكىهايى كه تقويت بدن ميشود با آن و با آن امكان اقامت و ماندن است، يا خوراكىهاى اهل آتش در آتش.
و بعضى گفتهاند: آيا سبب اينكه مؤدى بخير و سعادت ميشود بهتر است يا بسبب اينكه منجر بآتش ميگردد، براى آنكه در زقوم خيرى نيست و بعضى گفتهاند: البتّه اين كلام درست است براى آنكه وقتى كارى كردند كه منجر و كشيده بآن شد، پس مثل آنست كه گويند در آن خير است.
و بعضى گفتهاند: فقط” خير” را بر طريق مقابله فرموده، پس آن مثل قول اوست:” أَصْحابُ الْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلًا” اصحاب بهشت در اين روز بهترند از جهت جايگاه و منزل و نيكوترند از جهت گفتگو و اين چنانست كه مردى به برده خود ميگويد اگر چنين كارى كردى تو را اكرام ميكنم و اگر چنان كردى تو را ميزنم آيا اين بهتر است يا آن اگر چه در زدن خيرى نيست، و زقوم ميوه درختيست كه جداّ بدو تلخ و ناپسند است، از قول آنها كه ميگويند اين طعام تلخ و كشنده است هر گاه آن را با بى ميلى و رنج فراوان بخورد.
و بعضى گفتهاند: زقوم درختى است در آتش كه اهل آتش از آن مى خورند براى آن ميوه تلخ و زبريست بدبوى.
و بعضى گفتهاند: آن درخت شناخته شده و معروفى است در دنيا و عرب آن را ميشناسند.
و بعضى گفتهاند: آن در دنيا معروف نيست و به تحقيق روايت شده كه وقتى قريش اين آيه را شنيد گفت ما اين درخت را نميشناسيم، پس ابن زبعرى[3] گفت زقوم بزبان بربر خرما و سر شير است، و در روايتى به لغت اهل يمن، پس ابو جهل بكنيزش گفت اى كنيز (زقمينا) پس كنيز براى او خرما و سرشير آورد و به يارانش گفت بفرمائيد تزقم كنيد، يعنى ناشتايى كنيد باين چيزى كه محمد شما را بآن ميترساند، پس خيال ميكرد كه آتش درخت ميروياند، و آتش ميسوزاند درخت را پس خداوند سبحان نازل فرمود:
إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ قتاده و زجاج گويند: يعنى ما آن را آزمايش قرار داديم براى ايشان كه بآن امتحان شوند و تكذيب كردند وجود آن را.
جبائى و ابى مسلم گويند: مقصود از فتنه عذاب است يعنى قرار داديم آن را براى سختى عذاب ايشان از قول خدا: يَوْمَ هُمْ عَلَى النَّارِ يُفْتَنُونَ يعنى عذاب ميشوند إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ حسن گويد:
يعنى زقوم درختى است كه در قعر جهنّم مىرويد و شاخههاى آن به تمام دركات دوزخ ميرود، و بعيد نيست كه خداوند سبحان به كمال قدرت خود درختى در آتش از جنس آتش يا از جوهرى كه آتش آن را نخورد و نسوزاند بيافريند، چنانچه آتش دوزخ زنجيرها و غلها را در دوزخ نميسوزاند و چنانچه مارها و عقربهاى آن را هم نميسوزاند و همچنين ضريع و مانند آن را نمى سوزاند.
طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ شكوفه آن مانند سرهاى ديوها، و جنّيان هولناك و زشت است.
سؤال و جواب:
س- چگونه شكوفه آن درخت شبيه به سرهاى ديوان است و حال آنكه آن شناخته نشده است، و البتّه تشبيه ميكنند چيزى را به چيزى كه شناخته شده باشد؟
ج- شناخت بر سه گونه است:
1- سرهاى شياطين و ديوها شبيه شكوفه درختى است كه بآن استن گفته ميشود، و نابغه شاعر بقولش آن را قصد نموده و گفته است.
| تعبيد عن استن سود اسافله | مثل الاماء اللواتى تحمل الخرما | |
برگشت آن كنيزى كه قسمت زيرين و پائينتر او سياه بود مانند كنيزانى است كه روى سر خود هيزم حمل ميكنند، و اين درخت شبيه بنى آدم است، اصمعى گويد و بآن گفته ميشود صوم، و گويد:
| توكل بشدوف الصوم يرقبه | من المغارم مهضوم الحشازرم | |
موكّل بود بر درخت صوم كه شكل انسانست و آن را مواظبت ميكرد از گلّه بز و گوسفند كه از آن نخورند و مسموم شوند.
2- بدرستى كه شياطين جنسى از مارها هستند پس تشبيه كرد ميوه آن را بسر اين مارها، و فراء گويد در اين باره:
| عنجرد تحلف حين احلف | كمثل شيطان الحماط اغرف | |
زن سليطهاى سوگند ميخورد هنگامى كه من قسم ميخورم مثل مارهايى كه در درخت حماط منزل ميكنند ميشناسد آن را كسى كه شناسايى داشته باشد.
و مبرّد گويد:
| و فى البقل ان لم يدفع اللَّه | شرّه شياطين يعد و بعضهن على بعض | |
و در قبيله بقل (كه قومى از عرب هستند) شيطان صفتانى هستند كه اگر خدا دفع شرّ آنها را نكند برخى بر برخى ديگر تاخته و دشمنى با هم ميكنند 3- اينكه قباحت و زشتى صورت شياطين در قلوب و دلهاى مردم متصوّر است و براى همين ميگويند بكسى كه در كمال قباحت و زشتى است مثل شيطانست، پس خداوند تشبيه فرمود ميوه اين درخت را بچيزى كه زشتى آن در دلهاى مردم مستقر است. راجز گويد:
| ابصرتها تلتهم الثعبانا | شيطانه تزوّجت شيطانا | |
ديدم او را كه اژدهايى او را مىبلعيد و از بد منظرى و زشتى صورت ديوى بود كه با ديو ديگرى آميخته بود. و ابو النجم گويد:
| الرأس قمل كلّه و صئبان | و ليس فى الرجلين الّا خيطان | |
و هى التي يفرغ منها الشيطان در تمام سرش شپش و رشك پر بود و در دو پايش جز دو ريسمان باريك چيز ديگرى نبود و او همان زنيست كه شيطان از زشتى او ناراحت و بيطاقت ميشود.
و امراء القيس گويد:
| أ تقتلنى و المشرفى مضاجعى | و مسنونة زرق كانياب اغوال | |
آيا مرا ميكشى و حال آنكه شمشير من پهلوى من در خوابگاه من و نيزه تيز و كبود من مانند دندانهاى ديوهاست و غولها، پس تشبيه نمود نيزههاى خود را از تيزى بدندانهاى غولان و كسى نگفت كه او غول را ديده است، و اين گفته ابن عباس و محمد بن كعب قرظى است.
و جبائى گويد: بدرستى كه خداى تعالى خلقت شياطين را در آتش بد شكل و زشت و حتى اگر بينندهاى از بندگان ايشان را به بيند هر آينه- وحشت كند از ايشان و براى همين تشبيه فرموده است بسرهاى شياطين.
فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها الْبُطُونَ يعنى اهل آتش از ميوه اين درخت مى خورند. فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ يعنى شكمهاى خود را پر ميكنند از آن براى شدت آنچه را كه به ايشان ميرسد از درد گرسنگى، و روايت شده كه خداى تعالى آنها را گرسنه ميكند تا عذاب آتش را از شدّت گرسنگى فراموش ميكنند، پس داد ميزنند سر مالك دوزخ پس آنها را ميبرد بسوى آن درخت و در ميان ايشان ابو جهل است، پس ميخورند از آن، پس شكمشان بجوش مىآيد مثل جوش آمدن آب جوش، پس اظهار عطش ميكنند، پس آنها را ميدهند شربتى از آب داغى كه بنهايت حرارت و گرمى رسيده، پس هر گاه نزديك صورتشان رسيده روىهاشان كباب ميشود و اين است قول او كه مى فرمايد:
يَشْوِي الْوُجُوهَ پس وقتى بشكمهايشان رسيد هر چه در جوف ايشانست گداخته ميشود، چنانچه فرمود: يُصْهَرُ بِهِ ما فِي بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ گداخته ميشود هر چه در شكم ايشانست، پس اين است طعام و شراب ايشان پس اين قول اوست ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْها پس البتّه براى ايشانست زيادتر از درخت زقوم لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ يعنى آميخته و مخلوطى از آب جوش آن طعام را با اين آب جوش ممزوج ميكنند و بآنها ميدهند.
و بعضى گفتهاند: كه ايشان را اجبار ميكنند بر خوردن آن كه عقوبتى بر آنها باشد.
ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ بعد از خوردن زقوم و آب جوش بازگشتشان.
لَإِلَى الْجَحِيمِ بسوى دوزخ است، و جهت آن اينست كه ايشان براى آشاميدن آب جوشان وارد چشمه حميم كه خارج از دوزخ است ميشوند چنانچه شتر وارد آب ميشود، سپس برميگردند بسوى جهنّم و دلالت ميكند
بر اين قول خدا:
يَطُوفُونَ بَيْنَها وَ بَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ دور ميزند ميان آتش و چشمه حميم آب جوشان، و جحيم آتش بر افروخته است، و معنى اينست كه زقوم و حميم خوراك و نوشابه ايشان و دوزخ برافروخته جايگاه ايشان است.
إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّينَ يعنى اين كفّار تصادف با پدرانشان نمودند در بيرون رفتن از حق و دين.
فَهُمْ عَلى آثارِهِمْ يُهْرَعُونَ پس ايشان در گمراهى و تقليد و پيروى از آنها ميكنند پيروى سريع و با شتاب.
ابن عباس و حسن گويند: يعنى سرعت ميكنند.
كلبى گويد: عمل ميكنند مانند اعمال ايشان ابى عبيد گويد: تحريك ميكنند افرادى را كه پشت آنها هستند …
تمام شد بعون اللَّه الملك المنّان در شب يكشنبه هشتم جمادى الاولى 1401 هجرى قمرى ترجمه جزوه بيستم تفسير مجمع البيان، به دست كمترين خدّام دين و آستان ولايت خاندان رسالت عليهم السلام محمد بن على بن الحسين شهير بشريف الرازى.
پايان
جلد بيست و يكم
[ادامه سوره صافات]
[سوره الصافات (37): آيات 71 تا 82]
وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ (71) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فِيهِمْ مُنْذِرِينَ (72) فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرِينَ (73) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (74) وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ (75)
وَ نَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ (76) وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ (77) وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ (78) سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ (79) إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (80)
إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (81) ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ (82)
ترجمه:
و به حقيقت گمراه شدند پيش از ايشان اكثر پيشينيان. و به حقيقت فرستاديم در ايشان ترسانندهگان را. پس بنگر چگونه بود سرانجام بيم كرده- شدگان. مگر بندگان خداوند كه خالص شدگانند. و به تحقيق خواند ما را نوح پس چه خوب است جواب دهندگان. و رهانيديم او را و كسانش را از اندوه بزرگ. و قرار داديم دودمان او را بازماندگان. و گذارديم بر او در پسينيان.
درود بر نوح در جهانها. همانا ما چنين پاداش ميدهيم نيكوكاران را. همانا اوست از بندگان ما ايمان آورندگان. سپس غرق گردانيديم دگران را.
تفسير
خداوند سوگند ياد كرده و مىگويد:
وَ لَقَدْ (و به تحقيق) لفظ «لام» داخل در جواب قسم شده و لفظ «قد» براى تأكيد است.
ضَلَّ قَبْلَهُمْ (گمراه شد پيش از ايشان) يعنى پيش از اين كافران كه در زمان پيغمبر (ص) بودند از راه هدايت و پيروى حق أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ (اكثر پيشينيان) از امتهاى گذشته.
لفظ (اكثر) عبارت از عدد بزرگ است و لفظ (اوّل) عبارت است از آنچه پيش از ديگرى بوده است، و اوّل پيش از هر چيز، خداوند سبحان است زيرا هر چيزى غير از خداوند پس از او موجود شده است. اين آيه دلالت مىكند كه اهل حق در كليه زمانها كمتر از اهل باطل بودهاند.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فِيهِمْ مُنْذِرِينَ (و به حقيقت فرستاديم در ميان ايشان بيم دهندگانى) از پيامبران و رسولان كه از عذاب خداوند ايشان را ترسانده و از معاصى او بر حذر دارند.
فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرِينَ (پس بنگر چگونه بوده است فرجام بيم داده شدگان) از تكذيب و عناد كنندگان حق.
پس مقصود چنين ميشود كه: اى «محمد» (ص)! بنگر چگونه هلاك كرديم ايشان را و چگونه بر آنان عذاب فرود آمد، پس سرانجام تكذيب كنندگان نيز چنين خواهد بود.
سپس خداوند از بيم شدگان، عدهاى را جدا و مستثنى گردانده و فرمود:
إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (به جز بندگان خدا كه خالص شدگانند) آنان كه دعوت پيامبران را پذيرفته و عبادت خود را خالص براى خداوند قرار دادند، پس خداوند آنان را نيز از عذاب خلاص كرده و ثواب زيادى به ايشان وعده داد.
وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ (و هر آينه ندا كرد ما را نوح) يعنى ما را نوح خواند تا او را در مقابل قومش كه از ايمان آوردن آنان نااميد شده بود يارى كنيم و بدين جهت گفت: (أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ)، «همانا من مغلوب شدهام ياريم كن.
قمر- 10» فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ (پس چه نيكوست جواب گويندگان) كه ما باشيم كه اجابت كرديم «نوح» را در دعايش و او را با هلاك كردن قومش از آزار آنان خلاص كرديم.
برخى گفتهاند: منظور از اجابت براى همه مىباشد نه تنها براى «نوح» پس معنى اين ميشود كه: ما چه نيكو جواب دهندگانيم به هر كه ما را بخواند.
وَ نَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ (و نجات داديم او و كسانش را از اندوه بزرگ) يعنى از مكروهى كه همواره از طرف قومش فرا مىرسيد.
لفظ (كرب) هر اندوهى را گويند كه سوزش آن به سينه برسد. لفظ (نجات) از لغت (نجوه) به معنى مكان بلند است كه در نتيجه به معنى رفع از هلاكت خواهد بود.
اهل «نوح» (ع) عبارت از كسانى بودند كه با او در كشتى قرار گرفته و نجات پيدا كردند.
وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ (و قرار داديم دودمانش را بازماندگان) پس از آنكه مردم غرق شدند، بنا بر اين همه مردم پس از نوح از فرزندان نوح ميباشند و اين گفتار «ابن عباس» و «قتاده» است. در نتيجه عرب و عجم از اولاد «سام ابن نوح» بوده و «ترك»، «صقالبه»، «خزر» و «يأجوج و مأجوج» از اولاد «يافث بن نوح» و سياهان از اولاد «حام بن نوح» مىباشند.
«كلبى» گويد: چون نوح از كشتى بيرون آمد آن كه از زن و مرد همراه او بودند مردند و فقط زنان و فرزندان خودش زنده و باقى ماندند.
وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ (و گذارديم بر او در پسينيان) يعنى گذارديم براى او ياد نيكويى و ستوديم او را به امت «محمد» (ص)، پس اين جمله در آيه حذف شده است و اينها گفتار «ابن عباس» و «مجاهد» است. «زجاج» گويد منظور اين است كه: گذارديم براى نوح ذكر نيكويى تا روز قيامت و آن اين كلام است:
سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ (درود باد بر نوح در جهانيان) يعنى باقى گذارديم دعا خواندن براى او را تا روز قيامت، گويا كه چنين گفته است خداوند (و تركنا عليه التسليم فى الآخرين- و باقى گذارديم براى نوح سلام گفتن را در آخران) و سپس به اين قول (سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ) تفسير شده است.
«فراء» گويد: باقى گذارديم براى او سخنى را و آن چنين است كه در ميان امت آخرين گفته ميشود: (سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ).
«كلبى» گويد: مقصود اين است: سلامتى باشد از ما بر نوح، و اين همان سلام است كه در اين آيه مراد است:
(اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ)، «اى نوح فرود آى بسلامتى از ما و بركتهايى بر تو- هود- 48» إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (همانا ما اين چنين پاداش مىدهيم نيكو كاران را) يعنى در مقابل نيكوكارى نوح، ما اين چنين پاداش نيكو مىدهيم كه ستايش نيكوى او در ميان جهانيان باقى بماند، و اين سخن «مقاتل» است.
برخى گفتهاند مقصود اين است كه: ما مانند آن چه را كه به نوح داديم خواهيم داد به آن كه با انجام اطاعتها و اجتناب از گناهان نيكوكارى كند.
إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (همانا او از بندگان ايمان آورنده ماست) يعنى نوح. بايد گفت اين آيه شامل ستايش همه مؤمنان است كه نوح از ميان آنها بيرون آمده است.
ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ (سپس غرق كرديم ديگران را) يعنى آنان را كه به نوح ايمان نياوردند، مقصود اين است كه من خبر مىدهم كه غرق كردم ديگران را.
نظم آيات:
علت در پيوست داستان نوح به داستان پيامبران پيشين اين است كه خداوند با اين بيان خواسته كه پيغمبر خود را در مقابل كفر قومش تسليت داده و متوجه گرداند كه حال قومش با او مانند حال پيامبران گذشته با قوم خود مىباشد و قوم او را از راهى كه پيشينيان رفتهاند هشدار دهد تا به مانند آنان عقوبت نگردند.
[سوره الصافات (37): آيات 83 تا 100]
وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ (83) إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (84) إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما ذا تَعْبُدُونَ (85) أَ إِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ (86) فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ (87)
فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ (88) فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ (89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ (90) فَراغَ إِلى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْكُلُونَ (91) ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ (92)
فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ (93) فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ (94) قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ (95) وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ (96) قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ (97)
فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلِينَ (98) وَ قالَ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ (99) رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ (100)
ترجمه:
و همانا از شيعيان اوست ابراهيم. هنگامى كه آمد پروردگارش را با قلبى سالم. زمانى كه گفت پدرش را و قومش را: چه چيز را پرستش مىكنيد. آيا به دروغ خدايانى را به غير از خداوند اراده كردهايد. پس چيست گمان شما به پروردگار جهانيان. پس نگاه كرد نگرشى در ستارهها. پس گفت همانا من بيمارم. پس روى برتافتند از او پشت كنندگان. پس ميل كرد بخدايان ايشان پس گفت آيا نمىخوريد؟ چه شده است شما را كه سخن نمىگوئيد. پس روى كرد بر آنها با زدن با دست راست. پس روى نهادند به او مىشتافتند. گفت آيا پرستش مىكنيد آنچه را كه مىتراشيد. خداوند آفريده است شما را و آنچه مىسازيد. گفتند بناء كنيد براى او بنيانى را و بيفكنيدش در دوزخ. پس اراده كردند به او نيرنگى را پس قرار داديم ايشان را پشت شدگان. و گفت من رونده هستم بسوى پروردگارم بزودى رهبريم كند. پروردگار من ببخش براى من از شايستگان.
قرائت:
«حمزه» فقط، اين كلمه (يزفون) را به ضم (ياء) و ديگران به فتح آن خواندهاند.
گفته مىشود: (زفت الإبل تزف) يعنى سرعت كرد شتر، ولى اگر به قرائت «حمزه» معنى كنيم چنين مىشود كه: (به سرعت حمل مىكنند) و در اين صورت مفعول اين فعل محذوف خواهد بود.
«اصمعى» گويد: (ازففت الإبل) يعنى حمل كردم آن را به اين كه سرعت كند، پس اين كلمه به معنى سرعت سير و مقاربت قدم است.
برخى گفتهاند: كلمه (يزفون) بدون تشديد است، و «قطرب» قائل شده كه اين كلمه مخفف (يزفون) است، چنان كه لفظ (قرن) به معنى (اقررن) است در كلام خداوند كه ميگويد: (و قرن فى بيوتكن)
شرح لغات:
شيعه- اين كلمه را به گروهى مىگويند كه از رهبرى پيروى كنند، ولى در عرف مردم، شيعه عبارت است از كسانى كه از (على عليه السلام) پيروى كرده و به طرفدارى از آن حضرت با دشمنان او مبارزه كرده و پس از او از فرزندان او كه جانشين آن حضرت بودهاند پيروى كردهاند.
«ابو بصير» از «حضرت صادق» (ع) نقل كرده كه فرمود: تهنيت ميگويم شما را به اين نام! گفتم به كدام نام؟ فرمود: به نام شيعه! عرض كردم كه مردم ما را به اين نام عيب و سرزنش مىكنند! فرمود آيا نشنيدهاى سخن خداوند را درباره «ابراهيم» (ع) كه مىفرمايد: (ان من شيعته لابراهيم)
و مىفرمايد: (و استغاثه الذى من شيعته على الذى من عدوّه)
، «و يارى خواست از موسى آن كه از شيعيان او بود بر آن كه از دشمنانش بود- قصص- 15».
راغ- كلمه (روغ) به معنى ميل كردن است از جهتى به جهت ديگر، و گفته مىشود (راغ- يروغ- روغا- روغانا) كه به معنى برگشت و انحراف است و (رواغ) حيلهگر و منحرف را گويند.
«عدى بن زيد» گويد: (حين لا ينفع الرواغ و لا ينفع الا المصادق التحرير)
«هنگامى كه نفع ندهد حيلهگران و منحرفان- و نفع ندهد مگر درستكار زبردست»
اعراب:
آلهة- اين كلمه بدل از (افكا) بوده و (افكا) مفعول فعل (تريدون) است.
فَما ظَنُّكُمْ– حرف (ما) مبتداء و كلمه (ظنكم) خبر آن است.
ضربا- اين كلمه مصدر فعل محذوف است و تقدير چنين است (يضربهم ضربا) و حرف (باء) در كلمه (باليمين) متعلق به همين فعل محذوف است.
يزفون- اين كلمه حال است از كلمه (اقبلوا).
وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ– اين جمله نيز حال و محلا منصوب است از جمله (ا تعبدون) و تقدير چنين است (أ تعبدون ما تنحتون مخلوقين) هَبْ لِي– مفعول له اين كلمه عبارت از كلمه محذوف (ولدا) مىباشد.
«فرازى از سرگذشت ابراهيم»
تفسير:
سپس خداوند داستان «ابراهيم» (ع) را به سرگذشت «نوح» (ع) متصل ساخته و فرمود:
وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ (و همانا از شيعيان اوست ابراهيم) يعنى يكى از شيعيان «نوح» حضرت «ابراهيم» است به اين معنى كه ابراهيم در توحيد و عدل و تبعيت از حق بر روش و سنت نوح مىباشد و اين سخن «مجاهد» است.
و برخى گفتهاند: و از شيعيان «محمد» (ص) ابراهيم بود، كه خداوند مىگويد: (وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ)، «و آيتى است بر ايشان كه سوار كرديم ذريت ايشان را در كشتى انباشته- يس- 41».
يعنى فرزندان آن را كه پدر ايشان بود، پس در اينجا اهل كشتى را كه از نظر زمان جلوتر بودهاند در رديف ذريه و فرزندان ايشان قرار داده است، پس در آيه مورد بحث نيز اگر چه ابراهيم جلوتر از «محمد» بوده ولى در رديف شيعيان او قرار گرفته است و اين سخن «فراء» است.
إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (زمانى كه آمد پروردگارش را با قلبى سالم) يعنى آمد بسوى پروردگارش زمانى كه خدا را تصديق كرده و ايمان آورده بود به خدا با دلى كه از شرك خدا خالص بوده و از معاصى و نيرنگ و تزوير دورى مىكرد و بدين روش زندگى كرده و جان سپرد.
«امام صادق» (ع) فرمود: منظور از قلب سليم دلى است كه به غير از خداوند به هيچ چيزى نپيوندد.
إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ (هنگامى كه گفت بر پدر و قوم خود) زمانى كه ديد ايشان بتها را مىپرستند، به صورت انكار و سرزنش از كردار آنان گفت: ما ذا تَعْبُدُونَ (چه چيزى را پرستش مىكنيد؟) أَ إِفْكاً آلِهَةً (آيا به دروغ خدايانى را) بدترين و زشتترين صورت دروغ را (افك) مىگويند، و اصل لغت (افك) به معنى برگرداندن چيزى از جهت و صورت خود مىباشد و چون دروغ وارونه كردن يك حقيقت است به آن (افك) گفته مىشود. در اينجا بايد تذكر داد اين كه ابراهيم از بتها به عنوان خدايان تعبير مىكند به جهت اعتقاد و گمان فاسد مشركان مىباشد كه بتها خدا بوده و سزاوار پرستش هستند، سپس ابراهيم با نكوهش شديد مىگويد:
دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ (غير از خداوند را اراده كردهايد) يعنى آيا عبادت خدايان خود را بدون عبادت خداوند رحمن اراده كردهايد، پس در اينجا مضاف كه (عبادت) باشد حذف شده و مضاف اليه جاى آن را گرفته است زيرا اراده بر چيزى كه حدوث و پديداريش درست نباشد تعلق نمىگيرد و اجسام هم از آنهايى است كه درست نيست مراد واقع شوند.
فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ (پس چيست گمان شما به آفريدگار جهانيان) چه چيز نسبت به شما انجام دهد با اين كه غير از او را عبادت مىكنيد.
برخى گفتهاند: چگونه گمان مىكنيد درباره خدايى كه روزيش را ميخوريد و غير از او را عبادت مىكنيد؟.
و گفتهاند منظور اين است: چه گمان داريد درباره پروردگارتان. به چه صفتى و از چه جنسى از اجناس است كه او را به اين بتها تشبيه مىكنيد و در اين آيه اشاره است بر اين كه به هيچ چيزى شبيه نيست.
فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ (پس نگاه كرد نگرشى در ستارگان پس گفت همانا من بيمارم) درباره اين آيه سخنان مختلفى گفته شده كه اينك توجه كنيد:
1- حضرت ابراهيم به ستارگان نگاه كرد و دليل آورد كه وقت بيمارى تب او فرا رسيده كه در زمان معينى عادت داشت و گفت من بيمارم، يعنى وقت مرض و نوبت بيمارى فرا رسيده است. گويا كه فرمود: من بزودى بناچار بيمار خواهم شد و وقت آن فرا رسيده است كه تب عارضم شود. پس گاهى كسى را كه مشرف و روى آورنده بر چيزى باشد مىگويند داخل در آن شده است، چنان كه خداوند مىگويد: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ)، «همانا تو مردهاى و ايشان مردگانند- زمر- 30».
پس نگاه ابراهيم به ستارگان مانند نگاه منجمان كه براى بدست آوردن حكمى كه روى يقين است نمىباشد، چنان كه شاعر مىگويد:
| (اسهرى ما سهرت ام حكيم | و اقعدى مرة لذلك و قومى) | |
| (و افتحى الباب و انظرى فى النجوم | كم علينا من قطع ليل بهيم | |
«سهر كن اى مادر حكيم كه سهر نكردى- و بنشين بدين خاطر و برخيز» «و بگشا در بر او بنگر در ستارگان- چه قدر از پارههاى شب تاريك باقى مانده است» 2- حضرت ابراهيم مانند نظر بت پرستان به ستارگان نگاه كرد تا آنها گمان كنند كه گفتار او مانند گفتار ايشان خواهد بود، پس در اين هنگام گفت من بيمارم، پس بت پرستان به گمان اينكه طالع او دلالت به بيماريش مىكند او را رها ساختند.
و شايد هم خداوند با وحى خود ابراهيم را آگاه گردانيد كه او را در آينده نزديك بيمار خواهد شد و نشانه اين كار را به طلوع كردن ستارهاى و يا پيوستن ستارهاى به ستاره ديگر قرار داد، و چون ابراهيم اين علامت را مشاهده كرد براى تصديق آنچه كه خدا خبر داده بود گفت من بيمارم.
3- ابراهيم با نظر تفكر در ستارهها نگاه كرده و از اين راه استدلال كرد كه اين ستارگان نه خدا بوده و نه قديم هستند بلكه حادث مىباشند چنان كه خداوند از قول ابراهيم در سوره آل عمران بيان كرده است و ابراهيم با اين گفتارش (من بيمارم) اشاره كرد كه در مهلت نظر بوده و داراى يقين در امر و سلامت از علم نمىباشد چه اينكه گاهى به گمان و شك، مرض و به علم و دانش، شفاء و سلامت گفته مىشود.
و اين مرض از ابراهيم هنگامى برطرف شد كه شك و ترديدش از ميان رفت و به كمال معرفت رسيد.
اين طرز تفسير از «ابو مسلم» است ولى بايد گفت كه گفتار ضعيف است زيرا سياق و روش آيه از اين تفسير منع مىكند زيرا از جمله (اذ جاء ربه بقلب سليم) تا به اينجا نشان مىدهد كه ابراهيم در زمان مهلت نظر نبوده بلكه داراى معرفت خالص و يقين و بصيرت بوده است.
4- حضرت ابراهيم گفت قلب من و فكر من پريشان و غمگين است از اين قوم من كه اين همه در عبادت بتها پافشارى مىكنند در حالى كه نه مىشنوند و نه مىبينند، بنا بر اين تفكر ابراهيم درباره ستارگان به اين جهت بوده كه آنها حادث و مخلوق و تدبير شده دست ديگرى هستند و در شگفت بود كه چگونه خردمندان از اين حقيقت غافل شده و آنها را عبادت مىكنند.
«عياشى» از امام «باقر» و «صادق» (عليهما السلام) نقل كرده كه فرمودند: سوگند به خداوند كه ابراهيم دروغ نگفت و بيمار هم نبود.
ممكن است اين روايت را كه نفى كذب و بيمارى را از ابراهيم مىكند به يكى از وجوه گذشته حمل كرد، و ممكن است بگوئيم كه اين گفتار بر وجه تعريض مىباشد به اين معنى: هر كه بر او مرگ حتمى باشد مسلما او مريض و سقيم است و اگر چه در حال حاضر داراى مرض و بيمارى نباشد.
و نيز روايت شده كه ابراهيم (ع) در سه مورد دروغ گفت اول در اين كه گفت: من بيمارم، دوم اينكه گفت: شكستن بتهاى ديگر بدست بت بزرگ انجام شده است و سوم اينكه گفت: «ساره» خواهر من است با اينكه همسر او بوده است ولى اين روايت را نيز ممكن است حمل به (معاريض) يعنى به گفتن سخنى و اراده كردن مقصود ديگرى حمل كرد به اين كه: من بيمار خواهم شد، شما كه بت بزرگ را عبادت مىكنيد هيچ كارى از دست او بر نمىآيد: «ساره» خواهر دينى من است.
و در خبر وارد شده كه (معاريض) چاره خلاص شدن از دروغ است.
معاريض عبارت است از اين كه كسى چيزى را ذكر كند و غير او را قصد كند و از گفتارش غير مقصود او فهميده شود، و اين دروغ نيست، بديهى است كه دروغ بذاته زشت و ناپسند است و مخصوصا بر پيامبران به هيچ گونه روا و سزاوار نميباشد چه اعتماد را از ميان مىبرد و پيامبران و برگزيدگان الهى منزّه و دور از اين مرحله هستند.
فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ (پس روى برتافتند از او پشت كنندگان) اين جمله خبر از قوم ابراهيم است كه چون شنيدند كه ابراهيم بيمار است او را ترك گفته و از او اعراض كرده و بسوى اجراى برنامه عيد خود رفتند فَراغَ إِلى آلِهَتِهِمْ (پس روى كردند بسوى خدايانشان) يعنى ميل كرد بسوى بتها كه آنها را خدا مىخواندند فَقالَ أَ لا تَأْكُلُونَ (پس گفت آيا نمىخوريد؟) خطاب ابراهيم نسبت به بتها اگر چه آنها جماد بودند به خاطر نكوهش پرستندگان آنها بوده تا آنها متنبه و آگاه شوند آن كه سخن نمىگويد و پاسخ نمىدهد چگونه سزاوار است كه عبادت گردد و آنان براى بتهاى خود غذا تهيه كرده و در نزد آنها مىگذاشتند تا بدين وسيله تبرك جسته و تقرب و نزديكى به آنها پيدا كنند و لذا ابراهيم پس از گفتن اينكه چرا نمىخوريد و نشنيدن پاسخ، مىگويد:
ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ (چيست شما را كه سخن نمىگوئيد) و در اين سخن سرزنش بيشترى براى عبادت كنندگان بتها به كار رفته كه گويا ايشان حاضر بودند يعنى چه شده است كه جواب نمىدهيد. و در اين سخن اشاره است كه بتها جماد بوده، نه مىخورند و نه سخن مىگويند بلكه آنها بىارزشترين اشياء مىباشند.
فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ (پس روى كرد به آنها با زدن راست) يعنى به بتها نزديك شده و با دست راست آنها را زده و مىشكافد، زيرا دست راست قوىتر است، كه اين را «ربيع بن انس» گفته است و گفته شده كه مراد از (يمين- راست) قدرت و قوت است چنان كه شاعر مىگويد:
| (اذا ما راية رفعت لمجد | تلقاها عرابة باليمين) | |
«زمانى كه پرچمى نباشد كه براى شكوه باهتزاز در آيد- در مىيابد آن را «عرابه» با قدرت و قوت خود».
اين سخن از «فراء» بوده و گفتار «سدى» مىباشد.
و برخى گفتهاند مقصود اين است كه: من طبق سوگندى (يمين) كه خوردهام و گفتهام سوگند به خداوند بتهاى شما را نيرنگ مىكنم، اكنون آنها را مىزنم.
فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ (پس روى كردند به او شتاب مىكردند)، يعنى پس از پايان برنامههاى جشن خود بسرعت بسوى ابراهيم آمدند، و اين گفتار «حسن» و «ابن زيد» است.
و برخى گفتهاند: (يزفون) مىشتافتند مانند حركت شتر مرغ، و آن حالتى است ميان دويدن و راه رفتن معمولى، از «مجاهد» در اين آيه اشاره است كه مردم از كار ابراهيم نسبت به بتها اطلاع پيدا كرده و به قصد ابراهيم بسراغ او شتافتند و او را بسوى بتخانه بردند و بر او گفتند: آيا تو به خدايان ما چنين كردى، ابراهيم به طرز استدلال جواب داد:
قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ (گفت آيا مىپرستيد آنچه را كه مىتراشيد) اين جمله استفهام است كه به معنى انكار و نكوهش مىباشد، يعنى چگونه انسان عبادت كند چيزى را كه خود، آن را به دست خود تراشيده و ساخته است، چه آنان بتها را با دست خود تراشيده و مىساختند.
وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ (خدا آفريده است شما و آنچه را كه مىسازيد)
يعنى خداوند خلق كرده است آنچه را كه در بتها مىسازيد پس چگونه عبادت خداوند را رها كرده و به ساختههاى خود عبادت مىكنيد و اين طرز سخن از اين باب است كه گفته مىشود: فلانى حصير مىسازد و يا اين درب از عمل فلان نجار است.
«حسن» گفته: مقصود اين است كه: اصل سنگى را كه از آن بت درست مىكنيد خداوند آفريده است و اين جمله بمنزله اين سخن است (تَلْقَفْ ما صَنَعُوا) «فرو برد آنچه ساختند- طه- 69»، و (أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ) «بيافكن عصاى خود را پس ناگهان فرو برد آنچه را كه به دروغ ساختهاند- اعراف- 117»، پس در اين موارد منظور آن چيز ساخته شده و تراشيده شده است نه صفت تراشيدن و ساختن كه اينها را بگوئيم خداوند آفريده است پس براى اهل جبر در اين موارد دليلى نيست كه بگويند افعال بندگان نيز مخلوق خداوند است زيرا معلوم است كه بت پرستان صفت تراشيدن را عبادت نمىكنند بلكه تراشيدن، فعل آنان بوده و ايشان بتهايى را كه اجسام بدون اعراض و اوصاف است عبادت مىكنند.
پس اين سخن (آنچه مىتراشيد) در حقيقت عبارت است از آن چه انجام مىدهند، پس مبنى آيه بر نكوهش كافران و سرزنش از كردار بد آنان مىباشد، پس اگر مقصود اين باشد كه (خداوند خلق كرده شما و عبادت شما را) در اين صورت آيه قبل از اين كه نكوهش ايشان باشد بهانه خواهد بود و بر آنان است كه در اين صورت بگويند: اى ابراهيم چرا ما را سرزنش بر عبادت بتها مىكنى در حالى كه خداوند انجام دهنده اين كار است، پس حجت به نفع آنان مىشد نه بر ضرر آنان.
علاوه بر همه اينها به جبريه لازم است گفت، اگر عمل تراشيدن از خداوند باشد چرا پس به لفظ (تعملون) به مردم بت پرست نسبت داده ميشود و اگر كار خداوند باشد تناقض لازم خواهد داشت.
قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً (گفتند بنا كنيد براى او بنيانى را) «ابن عباس» گويد: ديوارى را از سنگ بطول سى ذراع و به عرض بيست ذراع ساخته و آن را از آتش پر كردند و اين است كه خداوند مىگويد:
فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ (پس افكندند او را در آتش) زجاج گويد: هر آتشى كه به روى هم انباشته شود آن را (جحيم) گويند، و گفتهاند مراد از (جحيم) آتش بزرگ مىباشد.
فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً (پس اراده كردند به او نيرنگى را) يعنى حيله و تدبير به كار بردند تا ابراهيم را در آتش بسوزانند و نابود كنند.
فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلِينَ (پس قرار داديم ايشان را پستترين) به اين كه ايشان را هلاك كرده و ابراهيم را به سلامت نجات داده و نيرنگ آنان را از او باز گردانيديم.
و گفتهاند مقصود اين است كه ايشان بر ابراهيم اشراف پيدا كرده و چون نگريستند، او را سالم يافتند و بر ايشان محقق شد كه حيله آنان در ابراهيم اثر نگذارده و دانستند كه مغلوب شدهاند.
وَ قالَ (و گفت) ابراهيم إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي (همانا من رونده هستم بسوى پروردگارم).
«ابن عباس» گويد: من مهاجر هستم بسوى پروردگارم كه از ديار كافران هجرت كرده و به سرزمينى كه خدايم امر كرده ميروم و آن «سرزمين مقدس» است.
«قتاده» گفته است: من با كردار و نيت خود بسوى خوشنودى پروردگارم مىروم.
سَيَهْدِينِ (بزودى هدايتم كند) يعنى خدايم مرا هدايت كند از اين- پس به مكانى كه رفتن به آنجا را امر كرده است.
قتاده گويد: ابراهيم اول كسى بود كه هجرت كرده و «لوط» و «ساره»را به همراه خود به «شام» برد.
اين جمله را (خدايم به زودى هدايتم كند) ابراهيم براى ترغيب همراهان و نكوهش قوم خود گفته است.
«ابراهيم» چون به «سرزمين مقدس» رسيد از خداوند براى خود فرزندى مسئلت داشته و گفت:
رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ (پروردگارم ببخش براى من از شايستگان) يعنى از شايستگان فرزند صالحى مرا عنايت كن، پس در اينجا به خاطر دلالت كلام، لفظ (ولد- فرزند) حذف شده است.
[سوره الصافات (37): آيات 101 تا 113]
فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ (102) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ (103) وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (105)
إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ (106) وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (107) وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ (108) سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ (109) كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (110)
إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (111) وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ (112) وَ بارَكْنا عَلَيْهِ وَ عَلى إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِينٌ (113)
ترجمه:
پس نويدش داديم به پسرى بردبار. پس چون رسيد با او سعى را، گفت اى پسرك من، همانا ديدم در خواب كه تو را ذبح مىكنم، پس بنگر تا چه مىبينى، گفت اى پدر بكن آن چه را فرمان شدهاى بزودى بيابى مرا اگر خدا بخواهد از شكيبايان. پس هنگامى كه تسليم شدند و افكندش به پيشانى. و خوانديمش اى ابراهيم. همانا راست آوردى خواب را ما اين چنين پاداش دهيم نيكوكاران را: همانا اين است همان آزمايش آشكار. و فديه داديمش به ذبحى بزرگ. و باز گذارديم بر او در آيندگان. سلام بر ابراهيم. بدينسان جزا دهيم نيكوكاران را. همانا اوست از بندگان ايمان آورنده ما. و مژده داديمش به اسحاق پيامبرى از شايستگان. و مبارك گردانيديم بر او و بر اسحاق و از دودمان آن دو است نيكوكار و ستمگر آشكار بر خود.
قرائت:
ما ذا ترى- كلمه (ترى) به سه گونه قرائت شده:
اول- با ضمّ (تا) و كسر (راء) و اين قرائت اهل كوفه غير از «عاصم» است، بنا بر اين قرائت دو كلمه (ما- ذا) بمنزله اسم واحد و محلا منصوب و مفعول (ترى) مىباشد، و ممكن است كلمه (ما) مبتداء و (ذا) به معنى (الذى) بوده و محذوف (صله) به آن باز مىگردد و در اين صورت فعل (ترى) منقول از (رأى زيد الامر) مىباشد و مانند فعل (اعطيت) جايز است كه به يك مفعول اقتصار كرد.
«ابن جنّى» گويد: آن كه (ما ذا ترى) به ضم (تا) و كسر (ياء) قرائت كرده مقصودش چنين است: (بنگر چه چيز بر تو القاء شده و در خاطرت قرار مىگيرد) دوم- با فتح (تا). «ابو على» گويد: در اين قرائت مفعول كلمه (ترى) يكى از دو چيز است يا (ما ذا) مىباشد كه در اين صورت اين دو كلمه (ما)و (ذا) به منزله اسم واحد است، و يا (ذا) به منزله (الذى) و مفعول كلمه (ترى)، (ها) محذوف از (صله) مىباشد و در اين صورت (ترى) به معنى رأى و نظر بوده نه اين كه به معنى ادراك محسوس باشد چنان كه گفته مىشود (فلانى به نظر و رأى «ابو حنيفه» رأى مىدهد). و چون (ذا) به معنى (الذى) باشد مقصود چنين مىشود (چه چيز را رأى مىدهى)، پس (ما) در محل مبتداء و (الذى) در محل خبر و معنى اين چنين است (چه نظر مىگيرى در باره آن چه كه به تو گفتم آيا تسليم شده و قبول مىكنى و يا راه ديگرى را انتخاب مىكنى).
اسلما- يعنى تفويض و واگذار نموده و اطاعت كردند. ولى اگر كلمه فوق را به صورت (سلّما) با تشديد و بدون الف بخوانيم اين كلمه از (تسليم) بوده مقصود اين است كه آنان خويشتن را تسليم امر پروردگار كردند و مخالفت او را ننمودند به اين كه «ابراهيم» آماده ذبح و «اسماعيل» آماده صبر شد.
شرح لغات:
تل- اين كلمه به معنى (افكندن به زمين است) و (تل) از خاك نيز از اين باب بوده و جمع آن (تلول) است و (تليل) به معنى (گردن) است زيرا به زمين افكنده مىشود.
جبين- اين كلمه به دو طرف پيشانى اطلاق مىشود، پس در هر صورتى دو (جبين) وجود دارد.
ذبح- اين كلمه به كسر (ذال) به معنى آماده شده براى ذبح را گويند.
و به فتح (ذال) مصدر مى باشد
اعراب:
لمّا- در جواب (لمّا) اختلاف است برخى گفتهاند جواب آن عبارت است از (فازا و ظفرا بما ارادا) كه تقدير چنين مىشود (فلما اسلما و تله للجبين و ناديناه فازا و ظفرا بما ارادا) و برخى گفته كه جواب (لمّا) لفظ (ناديناه) بوده و (واو) زائد است نبيّا- اين كلمه از (بشرناه) حال بوده و ذو الحال آن (اسحاق) است «ذبح عظيم»
تفسير:
و اكنون خداوند خبر مىدهد كه دعاى ابراهيم را درباره مسئلت فرزند اجابت كرده و مىفرمايد:
فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ (پس نويدش داديم به پسرى حليم) يعنى به پسرى كه وقور و وزين است.
«حسن» گويد: نشنيدهام خداوند ببخشد به بندگانش چيزى را كه بهتر از حلم باشد و حليم آن است كه درباره چيزى پيش از رسيدن وقت آن شتاب نكند اگر چه به آن قدرت داشته باشد.
و گفته شده است: حليم آن را گويند كه در عقوبت و مجازات عجله نكند.
«زجاج» گويد: كلمه بشارت دلالت مىكند كه فرزند ابراهيم باقى مانده و بزرگ خواهد شد و ميان مردم به حلم معروف خواهد گشت.
سپس خداوند خبر مىدهد كه پسرى را كه بر او بشارت داده فرزند او بوده و رشد كرده و مىفرمايد:
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ (پس هنگامى كه رسيد با او به سعى) يعنى چون جوان شد و كوشش او چون كوشش ابراهيم شد. از «مجاهد». مقصود اين است: رسيد به آن حدى كه بر خود تصرف يافته و همراه پدر رفته و او را در كار- هايش يارى مىكرد كه گفتهاند به سن سيزده سالگى رسيده بود.
«مقاتل» و «حسن» و «كلبى» گفتهاند: مراد از (سعى) عمل و عبادت براى خداوند است.
قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى (گفت اى پسرك من، همانا مىبينم در خواب كه تو را ذبح مىكنم پس بنگر تا چه ميبينى) رأى: كلمه (رأى) به پنج گونه معنى شده است:
اول- ديد دوم- دانست، چون (رأيت زيدا عالما- دانستم كه زيد عالم است) سوم- گمان كرد، چون قول خداوند (إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً) «همانا ايشان گمان كنندش كه دور است- معارج- 6».
چهارم- اعتقاد داشت.
پنجم- رأى و نظر بايد گفت منظور از (رأيت فى المنام) به معنى (ديدم در خواب) است، پس معنى آيه اين است كه ابراهيم گفت: بصيرت كرده و ديدم در خواب رؤيايى را كه تأويلش دستور به ذبح تو مىباشد پس بنگر چه مىبينى و چه نظر دارى؟
پر روشن است كه كلمه (ترى) در اينجا به معنى (تبصر) نيست كه به معنى بصيرت و ديدن باشد زيرا به جايى اشاره نشده كه مورد ديدن باشد و نيز جايز نيست كه اين كلمه به معنى (دانستن، گمان كردن و اعتقاد داشتن) باشد زيرا اين كلمات همواره به دو مفعول متعدى مىشوند و در اينجا فقط يك مفعول است علاوه بر اين كه اين معانى با مراد آيه سازش ندارد، پس در اينجا تنها معنايى كه باقى مىماند عبارت از (رأى) و نظر مىباشد.
«خواب پيامبران حجت است!»
1- بهتر است كه بگوئيم اين فرمان به صورت (وحى) در بيدارى به ابراهيم دستور داده شده و سپس در خواب به آن تعبد و تأكيد گرديده است چه اين كه خوابهاى پيامبران حتما درست مىباشد و اگر در بيدارى امر نشده بود جايز نبود كه عمل كند بر طبق آنچه در خواب ديده است.
2- «سعيد بن جبير» از قول «ابن عباس» گويد: خواب ديدنهاى پيامبران مانند وحى است.
3- «قتاده» گويد: خواب ديدن پيامبران در صورتى حق است كه ببينند كارى را انجام مىدهند.
4- «ابو مسلم» گويد: خواب ديدن پيامبران با اين كه همهاش درست است بر دو گونه مىباشد:
اول- اين كه آن چه در خواب ديده در ظاهر انجام پذيرد، چون قول خداوند: (لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ) «به تحقيق راست آورد خداوند به رسول خود خواب را به حق، هر آينه داخل شويد به مسجد الحرام- فتح- 27».
دوم- اين كه خواب ديدن عبارت از خلاف ظاهر باشد از آن چه در خواب ديده شده است و اين مانند خواب ديدن حضرت «يوسف» است كه يازده ستاره و خورشيد و ماه را در خواب ديدم كه بر او سجده مىكنند، و خواب- ديدن حضرت ابراهيم نيز از اين باب است ولى ابراهيم ايمن نبود از اين كه آن چه در خواب ديده عمل به آن لازم باشد و چارهاى جز آن نداشته باشد، پس چون تسليم خداوند شدند پروردگارش او را متوجه گردانيد كه خواب خود را راست آورده به آن چه كه انجام داده است و فديه داده شده به جاى ذبح فرزندش به ذبح ديگر.
قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ (گفت اى پدر بكن آن چه امر شدهاى) سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ (بزودى مىيابى مرا اگر خدا بخواهد از شكيبايان) يعنى به زودى به مشيت و حسن توفيق خداوند مرا در مقابل خود خواهى ديد كه در اطاعت خداوند بر شدائد صبر كرده و تسليم امر او (خدا) شدهام.
فَلَمَّا أَسْلَما (پس تا تسليم شدند) يعنى چون تسليم امر خدا و راضى به آن شدند و خدا را اطاعت كردند.
برخى گفتهاند: چون پدر، فرزند خود را و فرزند، جان خود را تسليم خداوند كرد.
وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ (و به زمين افكندش به پيشانى) يعنى خوابانيدش به پيشانى، و اين سخن «حسن» است.
«ابن عباس» گويد: پيشانى او را بر زمين قرار داد تا صورت او را نديده و دستخوش رقت و مهر پدرى نگردد.
روايت شده كه «اسماعيل» بر پدر خود گفت: در حالى كه سجده ميكنم مرا ذبح كن و به چهرهام ننگر تا رحم كرده و مرا نكشى.
وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ (و خوانديم او را كه اى ابراهيم) يعنى او را بدين صورت خوانديم.
قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا (به حقيقت راست آوردى خواب را) يعنى انجام دادى آن چه كه در خواب به تو فرمان داديم إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (همانا ما بدينسان پاداش دهيم نيكوكاران را) يعنى ما پاداش دهيم آنان را كه با تسليم و فرمانبرى از امر خداوند مانند.
ابراهيم و اسماعيل، نيكوكارى كردند به مانند پاداشى كه به آن دو داديم كه در مقابل امر به ذبح عفو و بخشش كرديم ايشان را.
إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ (همانا اين است آن آزمايش آشكار) يعنى اين همان امتحان و آزمايش آشكار و شديد است.
و يا: اين همان نعمت آشكار است، و اين كه به نعمت (بلاء) گفته شده چون انگيزهاى كه انسان را به نعمت مىرساند عبارت از (بلاء) مىباشد، چنان كه به اسباب موت، لفظ موت به كار مىرود زيرا كه آنها مؤدى به موت مىشوند.
«ذبح و ذبيح»
درباره ذبيح يعنى آن كه مىبايست ذبح شود دانشمندان دو گونه سخن گفته اند:
1- ذبيح حضرت «اسحاق» بوده است. و اين سخن از: على عليه السلام، ابن مسعود، قتاده، سعيد بن جبير، مسروق، عكرمه، عطاء، زهرى، سدى، و جبائى نقل شده است.
2- ذبيح حضرت «اسماعيل» بوده است و اين سخن از: ابن عباس، ابن عمر، سعيد بن مسيب، حسن، شعبى، مجاهد، ربيع بن انس، كلبى و محمد بن كعب قرظى نقل شده است.
هر دو اين سخن را اصحاب ما از امامان معصوم ما عليهم السلام نقل كردهاند، ولى قول آشكارتر در روايات اين است كه ذبيح حضرت اسماعيل بوده است و اين نظر را قول خداوند تأييد مىكند كه پس از ذكر ذبح مىفرمايد: (وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ و بشارت داديم او را به اسحاق پيامبرى از شايستگان) ممكن است كه گفته شود كه اين بشارت براى نبوت است نه براى تولد كه تولد دوم باشد، در جواب مىگوئيم اين سخن خلاف ظاهر است، زيرا خداوند در جاى ديگرى مىگويد: (فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ).
«و بشارت داديم او را به اسحاق و پس از اسحاق به يعقوب- هود- 71».
پس در اينجا خداوند بشارت به اسحاق داده و اين كه براى او فرزندى به نام يعقوب زاده خواهد شد. پس چگونه درست است كه از يك طرف به ذبح اسحاق امر كرده و از طرف ديگر به فرزند او بشارت دهد؟!.
به روايت صحيح از پيغمبر نقل شده كه فرمود: من فرزند دوم ذبيح هستم.
خلافى نيست كه آن حضرت از نسل اسماعيل كه ذبيح اول است بوده و ذبيح دوم پدر آن حضرت است كه «عبد اللَّه» باشد. دليل آن كه مىگويد مراد از ذبيح حضرت «اسحاق» مىباشد اين است كه اهل كتاب «تورات» و «انجيل» بر اين مطلب اجماع كردهاند ولى بايد گفت: اين اجماع حجت نبوده و سخن آنان مورد قبول نيست.
«محمد بن اسحاق» از «محمد بن كعب قرظى» روايت كرده كه گفت، من نزد «عمر بن عبد العزيز» خليفه اموى بودم، وى از من درباره (ذبيح) پرسش كرد! گفتم آن، حضرت اسماعيل بوده است و استدلالت كردم به اين آيه (وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ) پس اين سخن را خليفه به «شام» نزديك مرد يهود فرستاد و همين باعث شد كه او اسلام آورده و اسلامش نيكو گرديد، ولى مردم گمان مىكردند كه او يهودى است تا اين كه «عمر بن عبد العزيز» از آن مرد راجع به ذبح سؤال كرد و وى آن را حضرت اسماعيل دانست سپس گفت: سوگند به خداوند اى امير المؤمنين و خليفه مسلمين! كه مردم يهود مى- دانند كه ذبيح اسماعيل بوده است ولى به شما مردم عرب رشك مىبرند كه پدر شما آن باشد كه مسئله ذبح راجع به او باشد و لذا مىگويند اين امر درباره پدر ما اسحاق بوده است.
«اصمعى» گويد: از «ابو عمرو بن العلاء» درباره ذبيح سؤال كردم كه اسماعيل بوده يا اسحاق؟ وى در پاسخ گفت: اى اصمعى! عقلت كجا رفته، مسلما اسماعيل در مكه بوده و خانه كعبه و قربانگاه را بنا كرد.
«استدلال به نسخ»
كسى كه به جواز نسخ قبل از وقت انجام آن، قائل شده استدلال كرده كه خداوند امر به ذبح كرده و پيش از فرا رسيدن آن، اين امر را نسخ كرده است از اين استدلال به چند گونه جواب گفته شده است:
اول- خداوند به ذبحى كه بريدن رگهاى گردن باشد امر نكرده بود بلكه به مقدمات ذبح كه عبارت از خواباندن و كشيدن چاقو باشد، امر كرده بود و عرب گاهى چيزى را به عنوان مقدمات آن نام مىبرند، و لذا خداوند ميگويد:
(راست آوردى خواب ديدن خود را) پس اگر منظور از امر ذبح بود لازم بود كه خداوند بگويد: برخى از رؤياى خود را راست گرداندى، ولى (فديه) در مقابل ذبح نيست بلكه در مقابل امر به ذبح است و نيز جايز است كه (فديه) در مقابل مقدمات ذبح باشد زيرا كه (فديه) واجب نيست كه از جنس (مفدى) باشد، لذا گاهى تراشيدن موى سر بجاى ريختن خون ذبيحه فديه مىشود و يا به جاى پوشيدن لباس دوخته شده و مقاربت كردن انجام مىگردد.
دوم- اين كه امر بصورت ذبح شده بود و ابراهيم اين كار را انجام داد چه اين كه رگهاى گردن فرزند خود را بريد ولى هر چند كه مىبريد دو مرتبه به جاى خود برگشته و مىچسبيد، اگر اشكال شود كه مراد از ذبح قطع مكان مخصوص است كه موجب مرگ شود در جواب گوئيم اين موضوع غير مسلم است زيرا كه گفته مىشود فلانى حيوان را ذبح كرد ولى آن حيوان نمرد، ولى اگر قبول كنيم كه ذبح بمعنى ذبح كامل و موجب مرگ باشد لفظ ذبح را به معنى مجازى حمل ميكنيم چه اين كه در اين امر دليل داريم.
سوم- اين كه خداوند به ذبح امر كرده بود ولى در گردن اسماعيل مسى قرار داده بود كه هر چند ابراهيم كارد را مىكشيد مؤثر واقع نمىگشت يا هر مقدار از كارد را مىكشيد آن بر نمىگشت ولى اين تأويلات در صورتى جايز است كه ابراهيم مأمور چيزى باشد كه آن جارى مجراى ذبح باشد ولى در صورتى كه امر به ذبح بوده باشد اين تأويل جايز نخواهد بود چه اين كه در اين صورت تكليف، غير مقدور خواهد بود.
وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (و فديه داديم او را به ذبح عظيم) لفظ (فداء) چيزى را گويند كه به جاى چيز ديگرى قرار داده شود كه از چيز اول، ضرر بر- طرف شود و (ذبح) به معنى مذبوح و آن كه ذبح گرديده شود مىباشد و مقصود اين كه ما ذبح را به جاى آن قرار داده مانند اسيرى كه مقابل چيزى فديه و آزاد شود.
«ذبح چه چيز بوده است؟»
درباره ذبح اختلاف شده است:
«ابن عباس» گويد: مراد از ذبح قوچى از گوسفند است. و اين قول «مجاهد» و «ضحاك» و «سعيد بن جبير» است. «ابن عباس» نيز گويد:
ذبح عبارت از قوچى بود كه «هابيل» آن را به قربانگاه آورد.
ذبح عظيم- درباره اين كه چرا ذبح را عظيم گفته است اختلاف است:
«مجاهد» گويد از اين جهت عظيم گفته شده كه مورد قبول بود. و برخى گفته اند به اين جهت است كه اندازه آن بزرگتر از قوچهاى ديگر بوده است.
و نيز گفته اند: به اين جهت است كه آن قوچ چهل پائيز در بهشت چريده بود و اين از «سعيد بن جبير» است.
و برخى گفته اند باين جهت عظيم گفته شده كه خداوند آن را بدون پدر و مادر بوجود آورده بود. و گفتهاند براى اين كه فداء عبد عظيم بود.
وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (و گذارديم براى او در آيندگان، سلام باد بر ابراهيم، اين- چنين پاداش دهيم نيكوكاران را، همانا او از بندگان با ايمان ماست) تفسير اين آيات در قبل گفته شد.
وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ (و بشارت داديم او را به اسحاق) يعنى به ولادت اسحاق نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ (پيغمبرى از شايستگان) يعنى فرزند پيامبرى از پيامبران صالح، و اين جمله براى تشويق به صلاح است چه اين كه مانند اسحاق كه فرد با جلالتى مىباشد به عنوان صالح ياد شده است.
كسى كه نظرش اين است كه ذبيح اسحاق بوده است و در تفسير آيه فوق گويد: بشارت داديم به نبوت اسحاق و اين كه او را در اثر صبر به مقام نبوت رسانديم.
وَ بارَكْنا عَلَيْهِ وَ عَلى إِسْحاقَ (و مبارك گردانيديم بر او و بر اسحاق) يعنى در آن چه به ايشان داديم خير و بركت را در آن قرار داديم كه منظور رشد و زيادت است، پس مقصود اين است كه قرار داديم براى ايشان خير و بركت دائم و ثابت و رشد كننده. و جايز است كه مقصود اين باشد، بقا و كثرت اولاد به ايشان داديم كه تا روز قيامت دوام داشته باشد.
وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِما (و از دودمان آن دو) يعنى از اولاد ابراهيم و اسحاق مُحْسِنٌ (نيكوكار است) با ايمان و اطاعت.
وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ (و ستمگر است بر خويشتن) با كفر و معاصى.
مُبِينٌ (آشكارا) يعنى ظلم آشكار.
«قصه ابراهيم و ذبح»
آن كه گويد مراد از ذبح اسحاق است داستان را چنين بيان مىدارد:
ابراهيم موقعى كه از قوم خود جدا شده و به خاطر پاسدارى از دين خود به سوى شام هجرت كرد از خدايش خواست كه براى او فرزند پسرى از نسل «ساره» عطا كند. هنگامى كه فرشتگان مرسل ميهمان ابراهيم شده او را بشارت به غلام حليم دادند، ابراهيم چون اين بشارت را شنيد گفت اين فرزند همان ذبيح خواهد بود، تا آن كه پسر متولد شده و به حد سعى و كوشش رسيد، گفته شد به ابراهيم كه اينك بايد به نذر خود وفا كنى و اين همان امر خداوند نسبت به ذبح كردن ابراهيم بود، پس در اين هنگام ابراهيم به اسحاق گفت آماده براى تقرب به خداوند شود و ابراهيم كارد و ريسمانى را گرفته همراه اسحاق به ميان كوهها رفت و اسحاق گفت اى پدر قربانى تو پس كو؟ ابراهيم گفت اى فرزند! خدايم امر كرده است كه تو را به عنوان قربانى او ذبح كنم. اين سخنان از «سدى» بود.
و نيز درباره داستان ابراهيم گفته شده كه ابراهيم در خواب ديد كه فرزند خود اسحاق را ذبح مىكند و در آن هنگام با «ساره» مادر اسحاق حج مىكرد، چون به «منى» رسيد (رمى جمره) را به جا آورد و اهل خود را امر كرد كه بيت را زيارت كند و اسحاق را در نزد خود نگه داشت و او را به جانب (جمره وسطى) برد و با فرزندش مشاوره كرد و فرزندش گفت اى پدر انجام بده آن چه را كه امر شدهاى و هر دو به امر خداوند تسليم شدند.
در اين هنگامى پيرى هويدا شد و گفت اى ابراهيم درباره فرزندت چه فكر كردهاى؟ ابراهيم گفت اراده كردهام كه او را ذبح كنم، پير مرد گفت پناه به خدا آيا اراده كردهاى كه پسرى را ذبح كنى كه هنوز هيچ گناهى نكرده است؟! ابراهيم گفت پروردگارم چنين امر كرده است. پير مرد گفت: اين شيطان است كه تو را به اين كار امر كرده است و خداوند از اين كار نهى ميكند ولى ابراهيم به گفته او اعتنا نكرده و به ذبح فرزند خود تصميم گرفت.
اسحاق گفت اى پدر روى مرا بپوشان و پاى مرا ببند.
ابراهيم گفت: فرزندم من هرگز پاى تو را نبندم و سپس روى خود را به آسمان كرده و با كاردى كه در دست داشت به سوى اسحاق خم شد ولى جبرئيل در اين هنگام كارد را به پشت برگردانيد و قوچى از جانب «ثبير» كه از كوههاى بزرگ ميان مكه و عرفات بوده آورده و به جاى اسحاق قرار داد و از جانب چپ مسجد «خيف» ندا آمد (اى ابراهيم راست آوردى خواب خود را …) در اين هنگام شيطان كه همان پير مرد بود به سوى مادر اسحاق آمد و او مشغول زيارت بيت بود، گفت پير مردى را ديدم «ساره» گفت آن شوهر من است، گفت كودكى را ديدم «ساره» گفت آن فرزند من است. «شيطان» گفت ديدم كه پدر فرزند خود را خوابانيده تا او را ذبح كند «ساره» گفت دروغ مىگويى چه اين كه ابراهيم مهربانترين افراد به مردم است، چگونه فرزند خود را ذبح ميكند؟
شيطان گفت: سوگند به خداى آسمان و سوگند به خداى كعبه كه او را در اين حال ديدم.
«ساره» گفت علت چه بود؟ شيطان گفت او گمان مىكرد كه خدايش به چنين كارى امر كرده است «ساره» گفت: واجب است بر او كه خدايش را اطاعت كند. «ساره» چون امر مناسك را پايان داد با سرعت به سوى (منى)رفت و در حالى كه دستهاى خود را بر سر گذارده و مىگفت خدايا مرا نگير به آن چه كه درباره مادر اسماعيل انجام دادم. چون «ساره» به منى رسيد و اثر زخم كارد را بر گلوى فرزند خود مشاهده كرد فرياد بر آورده و زارى كرد و از اينجا بيمارى او آغاز شد كه بدان واسطه جان سپرد. اين قصه را عياشى و على بن ابراهيم در تفسير خود ذكر كردهاند.
«محمد بن اسحاق يسار» و آنان كه گفتهاند مراد از ذبيح اسماعيل بوده ذكر كردهاند، هر زمانى كه ابراهيم براى ديدن اسماعيل و هاجر مىرفت، صبح از خانه در شام بيرون آمده و با (براق) به مكه آورده مىشد و سپس بازگشته و شب در شام در پيش اهل خود بود تا آن كه اسماعيل به حد كوشش و سعى رسيد، و ابراهيم در خواب ديد كه بايد فرزند خود را ذبح كند، پس به اسماعيل گفت اى فرزندم بگير اين ريسمان و كارد را و برو بسوى گردنه كوه تا با هم هيزم جمع كنيم. چون ابراهيم با فرزند خود در شعب «ثبير» خلوت كرد قضيه خواب خود را بيان كرد و اسماعيل گفت: پدرم! دست و پاى مرا محكم ببند تا اضطراب نكنم و لباس خود را جمع كن تا به خون من آلوده نشود و مادرم ببيند، و از آن پس، كارد را تيز كرده و بسرعت بر گلوى من بكش تا كارم آسان شود كه مرگ سخت است.
ابراهيم گفت: اى پسرك چه نيكو يارى و اطاعت مىكنى امر خدا را. و ابراهيم به سخنان خود ادامه داده و امورى انجام شد كه مقدارى از آن قبلا تذكر داده شد.
«عياشى» به اسناد خود از «بريد بن معاويه عجلى» نقل كرده كه گفت به حضرت صادق (ع) عرض كردم فاصله ميان بشارت به اسماعيل تا بشارت به اسحاق چه اندازه بوده است؟ حضرت فرمود: ميان اين دو بشارت پنج سال فاصله بوده است.
خداوند مىگويد: (فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ) كه منظور اسماعيل است و اين اولين بشارتى است كه خداوند درباره فرزند به ابراهيم داد و چون براى ابراهيم از «ساره» اسحاق متولد شد و به سن سه سالگى رسيد، روزى اسماعيل به نزد ابراهيم آمده و اسحاق را در دامن پدر ديد، او را از جاى خود بلند كرده و خود در دامن ابراهيم نشست، «ساره» مادر اسحاق چون اين حالت را ديد به ابراهيم گفت: آيا فرزند هاجر يعنى اسماعيل، فرزند من، اسحاق را از جاى خود بر مىدارد و خود به جاى آن مىنشيند؟ نه هرگز، بايد هاجر و فرزند او را از شهر دور كرده و از نزد من بجانب ديگرى ببرى.
ابراهيم نسبت به «ساره» احترام زيادى قائل بود چه اين كه او از فرزندان پيامبران و دختر خاله ابراهيم بود. «ابراهيم» را اين كار، سخت آمده و از فراق و جدايى اسماعيل غمگين گرديد، چون شب شد رسولى از جانب خداوند آمده و رؤياى ذبح اسماعيل را بر ابراهيم عرضه داشت كه در موسم حج ذبح كند.
ابراهيم بامداد با غم و اندوه از ديدن اين خواب بيدار شد و چون موسم حج آن سال رسيد هاجر و اسماعيل را در ماه (ذيحجه) برداشته و به همراه خود از شام به سوى مكه روانه گردانيد تا در آنجا، هنگام موسم حج اسماعيل را ذبح كند.
اول ابراهيم به ساختن پايه هاى «بيت الحرام» مشغول شده و چون آنها را بالا آورد به عنوان حاجى به سوى منى روانه شد، برنامه آنجا را تمام كرده و به سوى بيت برگشت و با فرزند خود بيت را طواف كرد و به جانب سعى رهسپار شدند، در آنجا ابراهيم به اسماعيل گفت اى پسرك من در خواب ديدم كه تو را ذبح مى كنم در موسم اين سال، پس چه نظر دارى؟ اسماعيل گفت: اى پدر انجام كن آنچه فرمان شدهاى، چون از برنامه سعى فارق شدند به سوى منى آمدند و اين در روز (قربان) بود، تا آمدند به «جمره وسطى» رسيدند و ابراهيم فرزند خود اسماعيل را بر روى زمين قرار داد تا او را ذبح كند، پس ندا آمد: اى ابراهيم راست آوردى رؤياى خود را … پس بجاى اسماعيل قوچى آمد و ابراهيم آن را ذبح كرد و گوشت آن را ميان فقرا تقسيم نمود.
«محمد بن مسلم» گويد: از حضرت باقر (ع) درباره قوچ ابراهيم سؤال كردم كه چه رنگى داشت فرمود: رنگ اين قوچ سفيد مايل به سياهى و شاخدار بوده است و از آسمان از جانب راست كوه مسجد «خيف» نازل گرديده و دور «جمره وسطى» مشغول به گردش شد، اين قوچ همواره در سبزهزارها چريده و زندگى كرده بود.
از «عبد اللَّه بن سنان» نقل شده كه از حضرت صادق (ع) از صاحب قوچ پرسش شد؟ فرمود: او اسماعيل بود.
«زياد بن سوقه» گويد: از حضرت باقر (ع) از صاحب ذبح سؤال كردم فرمود: او اسماعيل بود.
[سوره الصافات (37): آيات 114 تا 122]
وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى مُوسى وَ هارُونَ (114) وَ نَجَّيْناهُما وَ قَوْمَهُما مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ (115) وَ نَصَرْناهُمْ فَكانُوا هُمُ الْغالِبِينَ (116) وَ آتَيْناهُمَا الْكِتابَ الْمُسْتَبِينَ (117) وَ هَدَيْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ (118)
وَ تَرَكْنا عَلَيْهِما فِي الْآخِرِينَ (119) سَلامٌ عَلى مُوسى وَ هارُونَ (120) إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (121) إِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (122)
ترجمه:
و به حقيقت منت نهاديم بر موسى و هارون، و نجات داديم آن دو را و قومشان را از غمى بزرگ. و يارى كرديم ايشان را، پس بودند ايشان غالبان.
و داديم آن دو را كتاب آشكار. و هدايت كرديم آن دو را به راه راست، و باقى گذارديم بر آن دو در آيندگان. سلام بر موسى و هارون. همانا ما اين چنين پاداش دهيم نيكوكاران را. همانا آن دو از بندگان مؤمن ما بودند.
شرح لغات:
مننا- اصل لغت (منّ) به معنى قطع است، خدا گويد: (لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ)، «بر ايشان است اجر غير ممنون- فصلت- 8» كه ممنون در اين آيه به معنى مقطوع است.
نصر- به معنى يارى مىباشد، ولى بايد گفت: هر نصرى به معنى عون و يارى بوده ولى هر عون و يارى به معنى نصر نيست چه اين كه هر كمكى را (عون) گويند ولى نصر فقط كمك براى مبارزه با دشمن را گويند.
تفسير
خداوند به دنبال داستان ابراهيم به داستان «موسى» و «هارون» پرداخته و فرمود:
وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى مُوسى وَ هارُونَ (و به حقيقت منت نهاديم بر موسى و هارون) يعنى نعمت داديم به ايشان آن چنان كه هر اذيتى از ايشان بريده است و از آن نعمتها، نبوت و نجات از دست فرعونيان و ساير نعمتهاى دنيوى و اخروى مىباشد.
وَ نَجَّيْناهُما وَ قَوْمَهُما (و نجات داديم آن دو و قوم ايشان را) از «بنى اسرائيل» مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ (از اندوهى بزرگ) كه مسخر و زير دست فرعونيان بوده و بشدت براى ايشان به كار گرفته مىشدند.
و گفتهاند: نجات داديم ايشان را از غرق شدن در دريا و يارى كرديم ايشان را بر فرعون و قوم او وَ نَصَرْناهُمْ (و يارى كرديم ايشان را) فَكانُوا هُمُ الْغالِبِينَ (پس بودند ايشان غالبان) يعنى غالب و قاهر شدند بعد از آنكه مغلوب و مقهور بودند.
وَ آتَيْناهُمَا الْكِتابَ الْمُسْتَبِينَ (و داديم ايشان را كتاب واضح) يعنى «تورات» كه به واسطه بيانى كه دارد بسوى خود مىخواند و اين صفت هر كتاب آسمانى است.
وَ هَدَيْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ (و هدايت كرديم ايشان را به راه راست) يعنى دلالت كرديم ايشان را به راهى كه مؤدّى به حق و رساننده به بهشت باشد.
وَ تَرَكْنا عَلَيْهِما (و گذارديم بر آن دو) ثناء و ستايش نيكويى فِي الْآخِرِينَ (در آيندگان) به اينكه گفتيم:
سَلامٌ عَلى مُوسى وَ هارُونَ (سلام بر موسى و هارون) از تفسير اين آيه در پيش سخنانى گفتيم.
إِنَّا كَذلِكَ (ما بدين سان) مانند آنچه كه به موسى و هارون انجام داديم نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (پاداش دهيم نيكوكاران را) به ايشان انجام مىدهيم و اين پاداش به خاطر اطاعت ايشان است.
إِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (بدرستى كه آن دو از بندگان مؤمن ما هستند) يعنى آن دو از بندگان ما مىباشند كه تصديق كننده هستند به آنچه كه خداوند واجب كرده و به آن عمل مىكنند.
[سوره الصافات (37): آيات 123 تا 132]
وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (123) إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ (124) أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ (125) اللَّهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ (126) فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (127)
إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (128) وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ (129) سَلامٌ عَلى إِلْياسِينَ (130) إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (131) إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (132)
ترجمه:
و همانا الياس از مرسلان است. زمانى كه گفت به قومش آيا پرهيز نمىكنيد. آيا مىخوانيد بعل را و مىگذاريد بهترين آفريدگاران را.
خداوند است پروردگار شما و پروردگار پدران پيشين شما. پس تكذيب كردند او را پس همانا ايشان احضار شدگانند. مگر بندگان خالص شدگان خداوند.
و گذارديم براى او در پسينيان. سلام بر آل ياسين. همانا ما بدينسان پاداش دهيم نيكوكاران را. همانا او از بندگان مؤمن ما است.
قرائت:
ربكم و رب آبائكم- اهل عراق غير از «ابى بكر» و «ابى عمرو» اين دو كلمه را به نصب و ديگران را به رفع خواندهاند.
حجت قرائت اول اين است كه اين دو كلمه از (احسن الخالقين) بدل است.
و حجت قرائت دوم اين است كه (اللَّه ربّكم) جمله مستأنفه مىباشد.
ال ياسين- «ابن عامر» و «نافع» و «رويس» از «يعقوب» كلمه (آل يس) را به فتح الف و كسر لام كه از (ياسين) جدا است خواندهاند و ديگران (الياسين) را به كسر الف و سكون لام متصل به (ياسين) خواندهاند.
«ابو على» گويد حجت در قرائت اول اين است كه در قرآن (ال) از (ياسين) جدا آمده است، بنا بر اين (ال) تصغيرش (اهيل) خواهد بود.
«زجاج» گويد وجه قرائت دوم اين كه كلمه (الياسين) جمع (الياس) است كه به معنى الياس و امت الياس است، چنان كه در نسبت گروهى به شخصى جمع بسته مىشود و مىگويند (مهلّبين) يعنى پيروان (مهلب).
وجه ديگرى نيز وجود دارد و اين است كه (الياس) و (الياسين) دو لغت مترادف مانند (ميكائيل) و (ميكال) مىباشد.
اعراب
سلام- اين لفظ در تمام آيات گذشته مبتداء بوده و جار مجرور پس از آن خبر مىباشد و جملتاً در محل مفعول براى فعل (تركنا) مىباشد و اگر (تركنا) عمل در خود لفظ مىكرد بايد (سلاماً) خوانده مىشد.
ممكن است تقدير چنين باشد (و تركنا عليه فى الآخرين الثناء الحسن) كه مفعول حذف شده و ابتداء به (سلام) شده است.
«قصه الياس»
تفسير
خداوند پس از داستان ابراهيم به قصه (الياس) پرداخته و مىگويد:
وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (و همانا الياس از مرسلان است). در شخص (الياس) اختلاف شده است.
«ابن مسعود» و «قتاده» گويند مراد از (الياس) «ادريس» ميباشد.
عده اى گفته اند: مراد از الياس يكى از پيامبران بنى اسرائيل بوده كه از فرزندان «هارون بن عمران» عموى «يسع» مىباشد و اين قول «ابن عباس» و «محمد بن اسحاق» و ديگران است كه گفته اند كه «الياس» پس از «حزقيل» در اثر حوادث عظيمى كه در بنى اسرائيل اتفاق افتاده بود به نبوت مبعوث شد.
«يوشع بن نون» چون «شام» را فتح كرد «بنى اسرائيل» را در آن قرار داده و اين سرزمين را ميان ايشان تقسيم كرد، و سبطى از «الياس» را در «بعلبك» قرار داد و ميان ايشان پيمبرى مبعوث گرديد و پادشاه او را اجابت كرد، سپس زن پادشاه او را وادار كرد كه مرتد شده و با «الياس» مخالفت كند و او را بكشد، بدين طريق «الياس» راه فرار را پيش گرفته و به سوى بيابانها و كوهها فرار كرد.
برخى گفته اند كه «الياس»، حضرت «اليسع» را جانشين خود براى مردم بنى اسرائيل قرار داد و خداوند «الياس» را از مقابل ديدگانشان بالا برده و لذت طعام و شراب را از آنان برداشت و به وى دو بال داد كه يك انسان زمينى به صورت يك فرشته آسمانى به پرواز در آمد و خداوند بر قوم او و بر پادشاه آنان دشمنى را مسلط كرد كه پادشاه و زن او را بقتل رسانيد و سپس خداوند «اليسع» را به عنوان رسالت در ميان ايشان مبعوث گردانيد كه بنى اسرائيل به وى ايمان آورده و او را بزرگ شمرده و از دستورش فرمان بردند. اين گفتار از «ابن عباس» مىباشد.
و گفته شده كه: «الياس» صاحب و گردش كننده بيابانها و «خضر» صاحب و گردش كننده جزيرهها بوده است.
«وهب» گويد: مراد از الياس «ذو الكفل» مىباشد.
إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ (گاهى كه گفت به قوم خود آيا نمىپرهيزيد) از عذاب و بلاى خداوند به اينكه دستورهاى او را انجام داده و از گناهانش پرهيز كنيد.
أَ تَدْعُونَ بَعْلًا (آيا بعل را مىخوانيد) «عطا» گويد: «بعل» بتى بوده كه آنان از طلا ساخته و به آن عبادت مىكردند. «عكرمه»، «مجاهد»، «قتاده» و «سدى» گويند: «بعل» به لغت اهل «يمن» به پروردگار و بزرگ و آقا گفته ميشود، پس تقدير چنين ميشود! (آيا پروردگارى را غير از خداوند مىخوانيد) وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ (و وا مىگذاريد بهترين آفريدگان را) يعنى آيا ترك مىكنيد عبادت و پرستش بهترين خالقان را؟.
اللَّهَ رَبَّكُمْ (خداوند است پروردگار شما) يعنى خالق و رازق شما اوست كه سزاوار عبادت است.
وَ رَبَّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ (و پروردگار پدران پيشين شما) و خلق كننده پدران و اجداد شما مىباشد.
فَكَذَّبُوهُ (پس تكذيب كردند او را) در آنچه ايشان را مىخواند و تصديقش نكردند.
فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (پس ايشان احضار شدگان) براى حساب يا براى عذاب و آتش.
إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (مگر بندگان خالص شدگان خداوند) از ميان ايشان خداوند استثناء و جدا كرده است آنان را كه عبادت خود را خالص براى خداوند انجام دادند.
وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ (و گذارديم براى او در آخر ان) در اين جمله دو قول بود كه گفته شد.
سَلامٌ عَلى إِلْياسِينَ (سلام بر الياسين)«ابن عباس» گويد: مراد از «ال ياسين» آل محمد (ص) است و «ياسين» يكى از نامهاى پيغمبر است.
كسى كه اين كلمه را (الياسين) متصل خوانده گويد مراد از آن «الياس» و پيروان او مىباشد.
و گفته شده كه (يس) نام سوره مىباشد گويا كه خداوند فرموده است:
سلام بر آن كه به كتاب خداوند و به قرآن كه (يس) است ايمان آورد.
إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (همانا ما اين چنين پاداش دهيم نيكو- كاران را) در مقابل كارهاى نيكويى كه انجام دادهاند.
إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (كه او از بندگان با ايمان ما مىباشد) كه تصديق و عمل كنند به آنچه ما واجب كردهايم.
[سوره الصافات (37): آيات 133 تا 148]
وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (133) إِذْ نَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِينَ (134) إِلاَّ عَجُوزاً فِي الْغابِرِينَ (135) ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ (136) وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ (137)
وَ بِاللَّيْلِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (138) وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (139) إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ (140) فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ (141) فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ (142)
فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ (143) لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (144) فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ (145) وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ (146) وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ (147)
فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ (148)
[ترجمه]
و بدرستى كه لوط از مرسلان بود. زمانى كه نجات داديم او را و كسانش را همگى. مگر پير زنى در بازماندگان. سپس هلاك كرديم ديگران را. و بدرستى كه شما مىگذريد بر ايشان بامداد كنندگان. و به شب، آيا پس تعقل نمىكنيد. و همانا يونس از مرسلان است. هنگامى كه گريخت به كشتى انباشته. پس قرعه زد، پس شد از افتاده شدگان. پس فرو بردش ماهى و او بود نكوهيده. پس اگر نبود كه او از تسبيح كنندگان بود. هر آينه درنگ مىكرد در شكمش تا روزى كه مبعوث شوند. پس انداختيمش به هامون و او بيمار بود. و رويانديم براى او درختى از كدو. و فرستاديم او را به صد هزار يا مىافزودند. پس ايمان آوردند، پس كامرانشان كرديم تا هنگامى.
قرائت
حضرت صادق (ع) بجاى (او) اين كلمه را (و يزيدون) با (واو) خوانده و جهتش روشن است.
شرح لغات
غابر- اين كلمه باقيمانده اندك چيزى را گويند كه از ميان رفته است و بدين جهت گرد را (غبار) گويند كه اندكى از خاك بوده كه باقى مانده است.
تدمير- اين كلمه به معنى هلاكت بر اساس مخالفت و نكوهش است.
ابق- كسى را گويند كه بگريزد و صاحبش به آن دست نتواند پيدا كند.
مشحون- به معنى مملو و آكنده و انباشته مىباشد.
مساهمه- به معنى قرعه زدن را گويند كه بواسطه انداختن تير انجام شود.
دحض- به معنى سقوط كردن است، مىگويند: (دحضت حجته) يعنى ساقط شد حجت او. يا گويند: (ادحضها اللَّه) پرت و منحرف و ساقط كرد خداوند او را، كه (دحض) در اينجا از (زلق) به معنى لغزش گرفته شده زيرا كه عابر در جاى لغزان سقوط مىكند.
عراء- فضايى را گويند كه درخت و چيز ديگرى او را نپوشاند و گويند مراد از (عراء) زمين باير و خالى است.
يقطين- هر درختى را گويند كه از زمستان تا تابستان باقى بماند و براى آن ساقه نباشد.
اعراب
مصبحين- حال از (تمرون) مىباشد و (بالليل) نيز جار و مجرور محلا منصوب است چون عطف به (مصبحين) است و تقدير چنين ميشود (تمرون عليه مصبحين و ممسين)
سخنى از «لوط» و «يونس»
تفسير
اين بار خداوند پس از ياد آورى از «الياس» به ذكر «لوط» پرداخته و مىفرمايد:
وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (همانا لوط از مرسلان است) يعنى لوط يكى از رسولانى است كه خداوند او را فرستاده تا به طاعت او دعوت كند و به امر توحيد مردم را آشنا گرداند.
إِذْ نَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِينَ (زمانى كه نجات داديم او را و كسانش را همگى) يعنى خلاص كرديم او را و آنان كه از قومش باو ايمان آورده بودند از عذاب درماندگى.
إِلَّا عَجُوزاً فِي الْغابِرِينَ (مگر پير زنى را در بازماندگان) يعنى در ميان باقى ماندگان كه هلاك شدند پير زنى كه همسر «لوط» بود نگه داشتيم.
ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ (سپس هلاك كرديم آخرين را) كه نابود كرديمشان.
وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ وَ بِاللَّيْلِ (و همانا شما مىگذريد بر ايشان صبح كنندگان و به شب) اين خطاب متوجه مشركان عرب است كه شما مىگذريد در رفت و آمدتان به شام بر منزلها و قريههاى قوم «لوط».
أَ فَلا تَعْقِلُونَ (آيا تعقل نمىكنيد) مقصود اين است كه: آيا تفكر نمىكنيد در آنچه بر آن قوم نازل شد تا از كفر و گمراهى كه ايشان مرتكب مىشدند اجتناب كنيد.
انگيزه ياد آورى از پيامبران
خداوند به قصههاى پيامبران پرداخته و آنها را تكرار كرده است تا مردم را تشويق كند كه به راه آنان رفته و از مكارم اخلاق و محاسن آداب ايشان سرمشق بگيرند و از كافران به جهت داشتن خصال زشت و كردار ناپسند دورى كنند.
وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ (و بدرستى كه يونس از رسولان است، هنگامى كه به سوى كشتى انباشته گريخت) يعنى از ميان قوم خود فرار كرده و به سوى كشتى كه پر از مردم و كالا بود گريخت چه اين كه مىترسيد بر قومش عذاب نازل شده در حالى كه او در ميان ايشان باشد.
فَساهَمَ (پس قرعه انداخت) يونس به قوم به اين كه تيرها را بر اساس قرعه انداخت يعنى با آنان قرعه انداخت.
فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ (پس بود از افتاده شدگان) يعنى از كسانى كه قرعه به نام ايشان افتاده شده بود، و اين قول «حسن» و «ابن عباس» است «مجاهد» گويد: منظور كسانى هستند كه تير به نام آنان به هدف خورده شده بود، يعنى بايد آنان به دريا افكنده مىشدند.
در انگيزه اين كار اختلاف شده است، برخى گفتهاند: چون كشتى نزديك بود كه غرق شود سرنشينان آن گفتند اگر يكى از ما به دريا انداخته شود ما همه از خطر غرق شدن نجات خواهيم يافت.
و نيز گفته شده: كشتى توقف كرده و حركت نكرد، ناخدايان گفتند در اين كشتى بنده فرارى وجود دارد و عادت كشتى چنين بود كه اگر يكى از مسافرين آن، بنده گريز پا بود از حركت باز مىايستاد، بدين جهت سه نوبت قرعه انداخته تا يكى را به دريا افكند و در هر سه بار قرعه بنام يونس افتاد و لذا دانستند كه منظور همان يونس است، او نيز خود را به دريا افكند و يا مردم او را به دريا افكندند.
فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ (بلعيد او را ماهى) گفتهاند كه خداوند به ماهى وحى فرستاد كه من بنده خود را روزى تو قرار ندادهام بلكه شكم تو را مسجد او قرار دادهام، پس نبايد استخوانى از او بشكنى و پوستى از بدن او را زخمى كنى.
وَ هُوَ مُلِيمٌ (و او نكوهيده بود) يعنى او مستحق و سزاوار سرزنش بود نه اين كه سزاوار عذاب باشد به خاطر اين كه بدون امر خداوند از ميان قومش خارج شده بود.
در نزد ما شيعيان، ملامت حضرت يونس به خاطر ترك مندوب و مستحبّ بوده و انسان گاهى براى ترك كار مستحبّ و مندوب مورد ملامت قرار مىگيرد ولى آن كسى كه سر زدن گناه صغيره را از انبياء جايز مىداند، كار حضرت يونس را گناه صغيره مىشمارد كه به واسطه رفتن در شكم ماهى كفارهاش داده شده و مورد بخشش قرار گرفته است. اهل تفسير در مدت درنگ يونس در شكم ماهى اختلاف كردهاند:
«مقاتل بن حيان» گويد: سه روز بوده است.
«عطا» گفته: هفت روز بوده است.
«ضحاك» قائل شده كه: بيست روز بوده است.
«سدى» و «مقاتل بن سليمان» و «كلبى» آن را چهل روز دانسته اند.
فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ (پس اگر نبود كه او از تسبيح كنندگان بود) يعنى اگر نبود كه در حال بيچارگى از نماز گزاران و نيايشگران باشد تا خدا او را هنگام بلاء و نجات دهد … اين قول «قتاده» است «سعيد بن جبير» گويد: تسبيح «يونس» اين بود كه مىگفت (لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ) برخى گفتهاند: منظور از تسبيح كنندگان يعنى آنان كه خداوند را از آنچه لايق او نيست و ذاكران در وصف او نبايد بگويند منزه و پاك و دور مىدانند.
لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (درنگ مىكرد در شكمش تا روزى كه مبعوث شوند) يعنى در اين صورت تا روز قيامت شكم ماهى گور او مىشد.
فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ (پس افكنديمش در هامون) يعنى او را به مكانى انداختيم كه نه گياهى بود، نه درختى و گفتهاند منظور از (عراء) ساحل مىباشد كه خداوند به ماهى وحى كرد كه يونس را از شكم خود به سوى زمين خشك بيفكند.
وَ هُوَ سَقِيمٌ (و او بيمار بود) در آن هنگامى كه ماهى افكندش.
وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ (و رويانديم براى او درختى از كدو) «ابن عباس» گويد: مراد از (يقطين) هر گياهى است كه ساقه نداشته و بروى زمين روئيده شود.
«ابن مسعود» گفته: «يونس» از شكم ماهى خارج شد در حالى كه مانند جوجهاى بود كه پر ندارد و خود را در مقابل خورشيد در سايه درخت پناه داد.
وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ (و فرستاديم او را بر صد هزار يا زيادتر مىشدند) «قتاده» گويد: خداوند «يونس» را به «نينوى» از سرزمين «موصل» فرستاد و اين رسالتش پس از بيرون آمدن از شكم ماهى بوده است و اين سخن «ابن عباس» است، بنا بر اين جايز است كه «يونس» به رسالت قومى پس از قومى مأمور شده باشد و ممكن است كه رسالت شريعت آور او براى قوم نخستين باشد.
أَوْ يَزِيدُونَ– در لفظ (او) به چند گونه اظهار نظر شده است:
1- شايد اين كلمه به معنى ابهام باشد، گويا اين كه گويد: (فرستاديم او را به يكى از دو فرقه).
2- ممكن است به معنى تخيير باشد كه نظر كننده مخير است بگويد (صد هزار نفر يا بيشتر) و اين قول «سيبويه» است، و در اين صورت معنى چنين مىشود كه نظر كننده در آن قوم گويد: يا صد هزار يا بيشتر.
3- به معنى (واو) باشد كه گويا گفته: صد هزار نفر و بيشتر.
و اين عقيده اهل كوفه است و برخى گفتهاند (بلكه بيشتر) و اين دو قول اخير كه (واو) به معنى (او) باشد در نزد پژوهشگران پسنديده نمى- باشد، بلكه بهترين اقوال قول دوم است.
در اين كه زيادتر چه اندازه است اختلاف شده، «ابن عباس» و «مقاتل» گويند: بيست هزار نفر بودهاند. و «حسن» و «ربيع» گفتهاند كه: سى هزار نفر زيادتر بوده است. و «مقاتل» و «ابن حيان» هفتاد هزار نفر دانستهاند.
فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ (پس ايمان آوردند پس كامرانشان كرديم تا هنگامى) خداوند حكايت مىكند كه ايشان ايمان آورده و به واسطه توبه بازگشت نموده و عذاب از ايشان برداشته شد و خداوند ايشان را تا پايان اجلشان از منافع و لذات بهرهمند گردانيد.
[سوره الصافات (37): آيات 149 تا 160]
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ (149) أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِكَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ (150) أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ (151) وَلَدَ اللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (152) أَصْطَفَى الْبَناتِ عَلَى الْبَنِينَ (153)
ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (154) أَ فَلا تَذَكَّرُونَ (155) أَمْ لَكُمْ سُلْطانٌ مُبِينٌ (156) فَأْتُوا بِكِتابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (157) وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (158)
سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ (159) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (160)
[ترجمه]
پس بپرس ايشان را، آيا دختران براى پروردگار تو و پسرانى براى ايشان است؟ يا آفريديم فرشتگان را مادهگانى و آنان شاهد بودند. آگاه باش آنان از دروغشان مىگويند. فرزند آورده خداوند، و بيگمان ايشان دروغگويانند. آيا برگزيد دختران را بر پسران. چيست شما را چگونه حكم كنيد. آيا ياد آور نمىشويد. يا براى شما دليل آشكار است. بياوريد كتاب خود را اگر راستگويان هستيد. و قرار دادند ميان او و ميان پريان نسبى و به حقيقت دانستند پريان كه احضار شوندگانند. منزه است خداوند از آنچه مىستايند. مگر بندگان خداوند خالص شدگان.
قرائت
اصطفى- «ابو جعفر» و «نافع» به روايت «اسماعيل» و «ورش» از از طريق «اصفهانى» كلمه (اصطفى) را به ما قبل خود متصل دانسته و چنين خواندهاند (.. لكاذبون اصطفى البنات …) و همزه (اصطفى) را به كسر خواندهاند.
«ورش» از طريق «بخارى» و ديگران به فتح همزه (اصطفى) قرائت كردهاند.
ابو على گويد: توجيه در قرائت اول اين است كه لفظ (اصطفى) خبر باشد، يعنى از دروغشان اين است كه مىگويند: (خداوند دختران را برگزيده است) پس در نظر آنان اين چنين است، چنان كه خداوند مىگويد: (ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ)، «بچش كه همانا تو عزيز و گرامى هستى- دخان- 49» كه در اين آيه منظور اين است كه اى پيغمبر تو در نزد خودت عزيز و گرامى هستى. و جايز است كه (اصطفى البنات) از (ولد اللَّه) بدل باشد زيرا ولادت و اتخاذ آنها مانند اصطفاء و برگزيدن آنها مىباشد پس جمله (اصطفى) بدل از مثال سابق مىباشد. و ممكن است كه جمله (اصطفى البنات) تفسير از (و انهم لكاذبون) باشد و ممكن است كه جمله (اصطفى) متعلق به (يقولون) باشد كه حرف عطف ساقط شده است مانند: (سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ) «به زودى گويند سه تا بودند چهارمشان سگ آنان بود.
كهف- 22».
و توجيه در قرائت دوم اين است كه كلمه (اصطفى) بر اساس نكوهش و توبيخ باشد چنان كه خداوند گويد: (أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَناتٍ) «يا بگرفت از آنچه آفريد دختران را- زخرف- 16» كه در چنين مواردى منظور از كلام،استفهام بر اساس نكوهش است.
تفسير
خداوند دوباره سخن خود را متوجه رد مشركان عرب كرده و فرمود:
فَاسْتَفْتِهِمْ (پس استفتاء كن از ايشان) يعنى بپرس و طلب كن از ايشان درباره اين قصه.
أَ لِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ (آيا بر پروردگار تو است دختران و براى ايشان است پسران) يعنى چگونه دختران را به خدا نسبت داده و پسران را براى خود انتخاب كرديد؟ چه اينكه مشركان مىگفتند كه فرشتگان دختران خداوند مىباشند البته عقيده نداشتند كه خداوند آنها را زاده است بلكه آنان را به عنوان دختر براى خداوند انتخاب كرده بودند.
أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِكَةَ إِناثاً (يا آفريديم فرشتگان را مادگانى) مقصود اين است كه: بلكه آنها را مادهگانى آفريديم.
وَ هُمْ شاهِدُونَ (و آنان بودند شاهدان) يعنى آيا آنان شاهد بودند كه ما آنها را مادهگانى و زنانى قرار داديم، پس اگر حاضر نبودند چگونه دانستند كه فرشتگان زن مىباشند.
سپس خداوند از دروغ آنان خبر داده و مىگويد:
أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ وَلَدَ اللَّهُ (آگاه باش كه ايشان از دروغشان مىگويند خداوند زاده است) چون گمان مىكنند كه فرشتگان دختران خدا هستند.
وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (و همانا ايشان دروغگويانند) در گفتارشان كه أَصْطَفَى الْبَناتِ عَلَى الْبَنِينَ (برگزيد پسران را بر دختران) در لفظ (اصطفى) همزه استفهام بر همزه وصل داخل شده و آن را ساقط كرده است مانند قول «ذى الرمه»:
| استحدث الركب من اشيائهم خبرا | ام راجع القلب من اطرابه طرب | |
مقصود اين است چگونه خداوند چيز پست را بر چيز برتر بر مىگزيند در حالى كه او مالك حكيم است.
سپس خداوند آنان را نكوهش كرده و مىفرمايد:
ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (پس گفت چيست شما را چگونه حكم مىكنيد كه دختران را براى خدا و پسران را براى خود مىپسنديد.
أَ فَلا تَذَكَّرُونَ (آيا ياد آور نمىشويد) يعنى آيا پند نمىگيريد كه از اين سخن دست بكشيد؟.
أَمْ لَكُمْ سُلْطانٌ مُبِينٌ (يا براى شما دليل آشكارى است) يعنى حجت بيّنى بر آنچه كه مىگوئيد و ادعا مىكنيد. و همه اين سخنان استفهام انكارى مىباشد.
فَأْتُوا بِكِتابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (پس بياوريد كتابتان را اگر راستگويان هستيد) يعنى اگر راست مىگوئيد آن چه را كه ادعا داريد بياوريد كتابى را كه حجتى براى شما در آن باشد و مراد اين است كه دليلى از طريق عقل ارائه دهيد نه از جهت سمع.
وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً (و قرار دادند ميان او و ميان پريان نسبى) در معنى اين جمله اختلاف شده كه اكنون توجه مىكنيد:
1- مراد از جمله فوق قول زنادقه و ملحدان است كه خداوند و پريان با هم برادرند و خداوند خير و حيوانات مفيد را آفريده. و شيطان تاريكى و پليدى و حيوانات مضر را آفريده است و اين قول «كلبى» و «عطيه» است.
2- مراد قول مشركان است كه فرشتگان دختران خداوند هستند و به (جن) و پرى ناميده شدهاند چون از ديدهها مستور و ناپيدا مىباشند.
و اين قول «مجاهد» و «قتاده» و «جبائى» است.
3- مراد اين است كه خداوند با پريان خويشى كرده و فرشتگان حادث شدهاند، منزه و دور است خداوند از اين سخن!
4- مراد اين است كه مشركان شيطان را در عبادت خداوند شريك قرار دادهاند و اين همان نسبى است كه ميان خداوند و پريان قرار دادهاند.
و اين قول «حسن» است.
وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (و به حقيقت دانستند پريان كه همانا ايشان احضار شدگانند) يعنى فرشتگان دانستند آنان كه اين سخنان را مى- گويند روز قيامت براى عذاب احضار مىگردند. و اين نظر «سدى» است.
برخى گفتهاند مقصود اين است كه: جنّيان دانستند كه روز قيامت احضار شوند براى عذاب آنان كه ايشان را به عنوان نسبيّت با خداوند خواندند.
سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ (منزه است خداوند از آن چه وصف مىكنند) خداوند سبحان خود را منزه و دور كرده از آن چه او را وصف كرده و به او نسبت مىدهند.
إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (مگر بندگان خداوند خالص شوندگان) خداوند بندگان خالص خود را و وصف كردن آنها را از ميان كافران و آنچه سزاوار نيست و درباره خدا مىگويند جدا و مستثنى گردانده است.
[سوره الصافات (37): آيات 161 تا 170]
فَإِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ (161) ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفاتِنِينَ (162) إِلاَّ مَنْ هُوَ صالِ الْجَحِيمِ (163) وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ (164) وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ (165)
وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ (166) وَ إِنْ كانُوا لَيَقُولُونَ (167) لَوْ أَنَّ عِنْدَنا ذِكْراً مِنَ الْأَوَّلِينَ (168) لَكُنَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (169) فَكَفَرُوا بِهِ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (170)
[ترجمه]
پس همانا شما و آنچه مىپرستيد. نيستيد شما بر آن به فريب دهندگان.
مگر آن را كه چشنده دوزخ است. و نيست از ما مگر آن كه براى اوست مقامى معين. و همانا ما هر آينه صف كشندگانيم. و همانا ما هر آينه تسبيح كنندگانيم.
و اگر چه بودند مىگفتند. اگر در نزد ما ذكرى بود از پيشينيان. هر آينه بوديم بندگان مخلص خداوند. پس كافر شدند به آن پس زود است كه بدانند.
قرائت
صال الجحيم- بر خلاف اكثريت «حسن» كلمه (صال) را به ضم (لام) قرائت كرده است.
«ابن جنّى» گويد: «ابو على» قرائت فوق را به اين نحو توجيه كرده كه:(لام) براى تخفيف حذف شده و (لام) به ضمه، اعراب داده شده است.
شرح لغات:
فاتن- كسى را گويند كه با آرايش خود بسوى گمراهى بخواند و اصل لغت (فتنه) از باب (فتنت الذهب بالنار) است كه به معنى: خارج كردم طلا را و بصورت خالص در آوردم مىباشد.
صالى- به معنى: ملازم آتش است كه در آن مىسوزد و (مصطلى) كسى را گويند كه به آتش گرم شود و يا چيزى كه به آتش گرم كند، و لذا صلاة گويند به خاطر اين كه لازمه آن دعا مىباشد و (مصلى) آن را گويند كه پس از شخص سابق آمده باشد چه اينكه ملازم اثر او مىباشد.
تفسير:
و اكنون خداوند كافران را مخاطب ساخته و فرمايد:
فَإِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ (پس همانا شما و آن چه مىپرستيد) محلّ (ما) منصوب بوده چون عطف به (كم) مىباشد و مقصود چنين است: اى گروه كافران و آن كه او را مىپرستيد.
ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفاتِنِينَ إِلَّا مَنْ هُوَ صالِ الْجَحِيمِ (نيستيد شما بر آن فريب دهندگان مگر آن را كه چشنده دوزخ است) در اين كه ضمير (ها) در كلمه (عليه) به كجا رجوع مىكند دو قول وجود دارد:
1- قول اول اين است كه ضمير (ها) به كلمه (ما تعبدون) عود ميكند و تقدير چنين است: شما و آن كه عبادت مىكنيد نمىتوانيد احدى را گمراه كنيد مگر آن را كه دوزخ را بچشد و به علت بدى عملش در آتش بسوزد.
برخى گفتهاند: شما نمىتوانيد كسى را گمراه كنيد مگر آن را كه در علم خدا گذشته كه وى كافر شده و عذاب آتش را خواهد چشيد.
2- قول دوم اين است كه: ضمير (ها) در كلمه (عليه) به (اللَّه) بر-مىگردد و مقصود چنين مىشود كه: شما بر عليه خداوند نمىتوانيد گمراه كنيد مگر آن را كه چشنده دوزخ است، چنان كه گفته مىشود هلاك كنندهاى نمىتواند كسى را بر خدا هلاك كند، و فلانى سود مىكند بر فلانى و ضرر مىدهد بر فلانى.
وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ (و نيست از ما مگر براى اوست مقام معلومى) اين سخن «جبرئيل» به پيغمبر (ص) است و برخى گفتهاند: اين سخن، گفتار فرشتگان است و در اين صورت چيزى در تقدير است كه مقصود چنين مىباشد: نيست از ما گروه فرشتگان فرشتهاى، مگر براى اوست مقام معينى در آسمانها كه خدا را در آن عبادت مىكند.
برخى گفتهاند منظور از (مقام معلوم) اندازه معينى مىباشد كه در آن، از امر و دستور خداوند تجاوز نمىكند چنان كه صاحب مقام از مقام معين خود تجاوز نمىكند.
پس چگونه جايز است عبادت شود آن كه به اين صفت بوده و بنده آفريده شده مىباشد.
وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ (و همانا ما صف كشندگانيم) در حول عرش و منتظر امر و نهى خداوند هستيم.
و برخى گفتهاند: ما ايستاده و براى نماز صف كشندهگانيم. «كلبى» گويد: صفهاى فرشتگان در آسمان مانند صفهاى مردم است در زمين.
«جبائى» گويد: كشندگانيم با بالهاى خود براى اين كه خدايمان را تسبيح و عبادت كنيم.
وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ (و همانا ما تسبيح كنندگانيم) يعنى نماز گزارده و منزه ميداريم خداوند را از آن چه لايق او نمىباشد، و لذا گفته مىشود:
(فرغت من سبحتى) يعنى از نماز خودم فارغ شدم، چه اين كه در نماز تسبيح كرده ميشود خداوند متعال و تعظيم مىگردد. و (مسبحون) عبارتند از كسانى كه بر اساس تعظيم خداوند مىگويند: سبحان اللَّه.
وَ إِنْ كانُوا لَيَقُولُونَ (و اگر چه بودند مىگفتند) كلمه (ان) در اين آيه، مخفف از مثقل است چه اين كه (لام) بر سر خبر آن در آمده است و مقصود چنين است: بدرستى كه اين كافران يعنى اهل «مكه» مىگفتند:
لَوْ أَنَّ عِنْدَنا ذِكْراً (اگر همانا نزد ما ذكرى بود) كتابى بود مِنَ الْأَوَّلِينَ (از اولين) يعنى از كتابهاى پيشينيان كه بر پيامبرانشان نازل شده بود.
و برخى گفته مراد از (ذكر) علم مىباشد، در اينجا علم به عنوان (ذكر) ياد شده چون يكى از اسباب علم، ذكر مىباشد.
لَكُنَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (هر آينه بوديم بندگان مخلص خداوند) آنان كه عبادت را خالص براى خداوند انجام مىدهند.
پس كافران، عدم اطلاع خود از اخبار پيشينيان را بهانهاى براى امتناع از ايمان قرار دادهاند.
فَكَفَرُوا بِهِ (پس كافر شدند به آن) در كلام فوق چيزى در تقدير است و مقصود چنين مىباشد: چون قرآن به ايشان آمد به آن كافر شدند.
فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (پس زود باشد كه دانند) عاقبت كفر خود را و اين هشدارى بر آنان است.
[سوره الصافات (37): آيات 171 تا 182]
وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ (171) إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ (172) وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ (173) فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ (174) وَ أَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ (175)
أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ (176) فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ (177) وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ (178) وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ (179) سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ (180)
وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ (181) وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (182)
ترجمه:
و هر آينه به حقيقت سبقت گرفت كلمه ما به بندگان مرسل ما. بدرستى كه آنان همانا ايشانند يارى شدگان. و بدرستى كه لشكريان ما همانا ايشانند غلبه كنندگان. پس روى گردان از ايشان تا هنگامى. و بنگر به ايشان پس به زودى مىنگرند. پس آيا به عذاب ما عجله مىكنند. پس گاهى كه نازل شد به ساحت ايشان، پس بد باشد بامداد بيم شدگان. و روى بگردان از ايشان تا هنگامى. و بنگر بزودى بنگرند. منزه است پروردگارت، پروردگار عزت از آنچه وصف مىكنند. و سلام بر مرسلان. و ستايش مر خداوند را پروردگار جهانيان.
تفسير:
اينكه خداوند قسم ياد كرده و مىگويد:
وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ (و هر آينه به حقيقت سبقت گرفت كلمه ما بر بندگان مرسل ما) يعنى سبقت گرفت وعده ما بر بندگانى كه به سوى خلق فرستاديمشان.
إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ (بدرستى كه ايشان همانا يارى شدگانند) يعنى با قهر و غلبه و حجتهاى ظاهر بر دشمنانشان در دنيا و آخرت يارى شوند.
و برخى گفتهاند: سبقت گرفت كلمه ما به سعادت بر ايشان و سپس شروع كرده و فرمود: همانا رسولان، ايشانند يارى شدگان. لفظ لام در (لهم) براى تأكيد است.
گفته شده كه منظور از (كلمه) اين جمله است كه خداوند مىگويد: (كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي)، «نوشت خدا كه پيروز مىشوم من و رسولانم- مجادله- 21» و اين كه خداوند كلمه را به جاى يك جمله به كار برده به اين جهت است كه معانى بعضى از اين جمله با معانى ديگرش پيوسته و به صورت يك خبر و يك قصه در آمده است.
«حسن» گويد: مراد از نصرت در اين آيه، يارى در جنگ است چه اين كه هيچ پيغمبرى تا كنون در جنگ مغلوب نگشته كه كشته شود و كشته شدن آنان يا از راه نيرنگ و يا از راه ديگرى غير از جنگ بوده است و اگر پيغمبرى بميرد و غالب نشود مسلما پس از او قومش بر دشمن غلبه مىكنند پس در اين صورت نصرت او عبارت از نصرت قوم او مىباشد.
سدى گفته است: مراد از نصرت، يارى و نصرت در دليل و حجت است.
وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ (و بدرستى كه لشكريان ما همانا ايشانند غلبه كنندگان)خداوند مؤمنان را به خود نسبت داده و آنان را به عنوان لشكريان خود ستوده است تا به آنان تشريف قائل شده و يادشان را بلند بدارد چه اين كه آنان به يارى دين خدا برخاستند.
و برخى گفتهاند معنى چنين است: رسولان ما يارى شدگانند زيرا كه آنان لشكريان ما بوده و لشكريان ما پيروزمندان هستند كه به كافران گاهى با حجت و برهان غلبه مىكنند و گاهى با نيرو و قدرت پيروز مىشوند. سپس خداوند به پيامبر خود مىفرمايد:
فَتَوَلَّ عَنْهُمْ (پس روى بگردان از ايشان) يعنى از اين كافران اعراض كن حَتَّى حِينٍ (تا هنگامى) يعنى تا وقتى كه تو را امر به قتال آنها كنم در روز بدر و اين قول «مجاهد و سدى» است.
و گفته شده است: تا روز مرگ. و اين سخن «ابن عباس و قتاده» است. و نيز گفتهاند: تا روز قيامت. و باز گفته شده: تا انقضاى مدت مهلت.
وَ أَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ (و بنگر به ايشان به زودى مىنگرند) يعنى نظر كن و بنگر چگونه امر خدا را ضايع و تباه كردند و بزودى خواهند ديد عذاب را. و اين سخن «ابن زيد» است.
نظر ديگر اين است كه: بنگر به ايشان زمانى كه عذاب بر آنان نازل شود پس بزودى خواهند ديد.
و باز گفته شده: حال آنان را با قلب خود بنگر، پس بزودى حال خود را عينا در روز قيامت خواهند ديد. و در اين سخن اخبار به غيب است، چه اين كه خداوند پيامبر خود را به پيروزى و نصرت وعده داده است پس خبر با مخبر موافق مىباشد گويا كه كافران گفتند عذاب خدا كى خواهد بود، پس خداوند اين آيه را نازل كرد:
أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ (پس آيا به عذاب ما شتاب مىكنيد) يعنى به زود فرا رسيدن عذاب ما را طلب مىكنيد.
فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ (پس زمانى كه نازل شود بساحت ايشان پس بد باشد بامداد بيم شدگان) يعنى چون به آستانه و فضاى وسيع خانه ايشان عذاب نازل شود.
عادت عرب اين بود كه به هنگام بامداد به خانه دشمن براى غارت يورش مىآوردند و خداوند نيز اقوام و ملل را هنگام صبح دچار عذاب ميكرده است و آيه فوق نيز بر اساس عادت مردم گفته شده است و خداوند مىفرمايد:
(ان موعدهم الصبح أ ليس الصبح بقريب)، «همانا وعده ايشان صبح است آيا صبح نزديك نيست؟- هود- 81» وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ (و روى گردان از ايشان تا هنگامى و بنگر پس بزودى مىنگرند) تفسير اين آيه گذشت و اين كه اين جملات تكرار شده بجهت تأكيد است، و شايد يكى از اين آيات راجع به عذاب دنيا و ديگرى راجع به عذاب آخرت مىباشد. يعنى در كار خود با بصيرت باش كه ايشان نيز به زودى در كار خود بصيرت پيدا مىكنند هنگامى كه اين بصيرت ايشان را سودى ندهد.
سپس خداوند خود را از آنچه وصف مىكند و بهتان ميگويند منزه كرده و مىفرمايد:
سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ (منزه است پروردگارت، پروردگار عزت از آن چه وصف مىكنند) يعنى منزه است خداوندت و پروردگارت كه مالك عزت است، عزيز مىكند از پيامبران و اولياء آنكه را بخواهد، كسى مالك عزت دادن به كسى غير از خداوند نمىباشد، پس منزه است خداوند از آنچه وصف مىكنند كه لايق او نيست، كه مىگفتند خداوند اولاد و شريك اتخاذ كرده است.
وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ (و سلام بر مرسلان) يعنى سلامت و امان باشد براى انبياء از اين كه دشمنانشان بر آنان پيروز شوند.
و برخى گفتهاند كه: لفظ (سلام) به صورت خبر بوده ولى به معنى امر مىباشد و مقصود چنين است: سلام كنيد بر ايشان همگى و ميان آنان فرق نگذاريد.
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (و ستايش خدا راست پروردگار جهانيان) يعنى ستايش كنيد خداوند را كه او مالك جهانيان و خالق و منعم آنان است و خالص كنيد سپاس و ستايش را براى خداوند و شريكى براى او قرار ندهيد كه نعمتها همه از اوست.
«اصبغ بن نباته» از «على» (ع) و مرفوعا از «پيغمبر» (ص) نقل كرده كه فرمود: هر كه بخواهد در روز قيامت پيمانه اجرش كامل و بهتر باشد پس آخرين گفتارش در مجلس بايد اين باشد كه بگويد:
(سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ)
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج21، ص: 65