ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الصافّات 83 الی 100
[سوره الصافات (37): آيات 83 تا 100]
وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ (83)
إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (84)
إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما ذا تَعْبُدُونَ (85)
أَ إِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ (86)
فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ (87)
فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ (88)
فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ (89)
فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ (90)
فَراغَ إِلى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْكُلُونَ (91)
ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ (92)
فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ (93)
فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ (94)
قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ (95)
وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ (96)
قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ (97)
فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلِينَ (98)
وَ قالَ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ (99)
رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ (100)
ترجمه:
83-و همانا از شيعيان اوست ابراهيم.
84-هنگامى كه آمد پروردگارش را با قلبى سالم.
85-زمانى كه گفت پدرش را و قومش را: چه چيز را پرستش مى كنيد.
86-آيا به دروغ خدايانى را به غير از خداوند اراده كرده ايد.
87-پس چيست گمان شما به پروردگار جهانيان.
88-پس نگاه كرد نگرشى در ستارهها.
89-پس گفت همانا من بيمارم.
90-پس روى برتافتند از او پشت كنندگان.
91-پس ميل كرد بخدايان ايشان پس گفت آيا نمى خوريد؟
92-چه شده است شما را كه سخن نمى گوئيد.
93-پس روى كرد بر آنها با زدن با دست راست.
94-پس روى نهادند به او مى شتافتند.
95-گفت آيا پرستش مى كنيد آنچه را كه مى تراشيد.
96-خداوند آفريده است شما را و آنچه مى سازيد.
97-گفتند بناء كنيد براى او بنيانى را و بيفكنيدش در دوزخ.
98-پس اراده كردند به او نيرنگى را پس قرار داديم ايشان را پشت شدگان.
99-و گفت من رونده هستم بسوى پروردگارم بزودى رهبريم كند.
100-پروردگار من ببخش براى من از شايستگان.
قرائت:
«حمزه» فقط، اين كلمه (يزفون) را به ضم (ياء) و ديگران به فتح آن خوانده اند.
گفته مى شود: (زفت الإبل تزف) يعنى سرعت كرد شتر، ولى اگر به قرائت «حمزه» معنى كنيم چنين مى شود كه: (به سرعت حمل مىكنند) و در اين صورت مفعول اين فعل محذوف خواهد بود.
«اصمعى» گويد: (ازففت الإبل) يعنى حمل كردم آن را به اين كه سرعت كند، پس اين كلمه به معنى سرعت سير و مقاربت قدم است.
برخى گفته اند: كلمه (يزفون) بدون تشديد است، و «قطرب» قائل شده كه اين كلمه مخفف (يزفون) است، چنان كه لفظ (قرن) به معنى (اقررن) است در كلام خداوند كه ميگويد: (و قرن فى بيوتكن)
شرح لغات:
شيعه- اين كلمه را به گروهى مىگويند كه از رهبرى پيروى كنند، ولى در عرف مردم، شيعه عبارت است از كسانى كه از (على عليه السلام) پيروى كرده و به طرفدارى از آن حضرت با دشمنان او مبارزه كرده و پس از او از فرزندان او كه جانشين آن حضرت بودهاند پيروى كرده اند.
«ابو بصير» از «حضرت صادق» (ع) نقل كرده كه فرمود: تهنيت ميگويم شما را به اين نام! گفتم به كدام نام؟ فرمود: به نام شيعه! عرض كردم كه مردم ما را به اين نام عيب و سرزنش مىكنند! فرمود آيا نشنيدهاى سخن خداوند را درباره «ابراهيم» (ع) كه مى فرمايد:
(ان من شيعته لابراهيم)
و مى فرمايد:
(و استغاثه الذى من شيعته على الذى من عدوّه)
، «و يارى خواست از موسى آن كه از شيعيان او بود بر آن كه از دشمنانش بود- قصص- 15».
راغ- كلمه (روغ) به معنى ميل كردن است از جهتى به جهت ديگر، و گفته مىشود (راغ- يروغ- روغا- روغانا) كه به معنى برگشت و انحراف است و (رواغ) حيلهگر و منحرف را گويند.
«عدى بن زيد» گويد:
(حين لا ينفع الرواغ و لا ينفع الا المصادق التحرير)
«هنگامى كه نفع ندهد حيلهگران و منحرفان- و نفع ندهد مگر درستكار زبردست»
اعراب:
آلهة- اين كلمه بدل از (افكا) بوده و (افكا) مفعول فعل (تريدون) است.
فَما ظَنُّكُمْ– حرف (ما) مبتداء و كلمه (ظنكم) خبر آن است.
ضربا- اين كلمه مصدر فعل محذوف است و تقدير چنين است (يضربهم ضربا) و حرف (باء) در كلمه (باليمين) متعلق به همين فعل محذوف است.
يزفون- اين كلمه حال است از كلمه (اقبلوا).
وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ– اين جمله نيز حال و محلا منصوب است از جمله (ا تعبدون) و تقدير چنين است (أ تعبدون ما تنحتون مخلوقين) هَبْ لِي– مفعول له اين كلمه عبارت از كلمه محذوف (ولدا) مى باشد.
«فرازى از سرگذشت ابراهيم»
تفسير:
سپس خداوند داستان «ابراهيم» (ع) را به سرگذشت «نوح» (ع) متصل ساخته و فرمود:
وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ (و همانا از شيعيان اوست ابراهيم) يعنى يكى از شيعيان «نوح» حضرت «ابراهيم» است به اين معنى كه ابراهيم در توحيد و عدل و تبعيت از حق بر روش و سنت نوح مى باشد و اين سخن «مجاهد» است.
و برخى گفته اند: و از شيعيان «محمد» (ص) ابراهيم بود، كه خداوند مى گويد: (وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ)، «و آيتى است بر ايشان كه سوار كرديم ذريت ايشان را در كشتى انباشته- يس- 41».
يعنى فرزندان آن را كه پدر ايشان بود، پس در اينجا اهل كشتى را كه از نظر زمان جلوتر بوده اند در رديف ذريه و فرزندان ايشان قرار داده است، پس در آيه مورد بحث نيز اگر چه ابراهيم جلوتر از «محمد» بوده ولى در رديف شيعيان او قرار گرفته است و اين سخن «فراء» است.
إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (زمانى كه آمد پروردگارش را با قلبى سالم) يعنى آمد بسوى پروردگارش زمانى كه خدا را تصديق كرده و ايمان آورده بود به خدا با دلى كه از شرك خدا خالص بوده و از معاصى و نيرنگ و تزوير دورى مىكرد و بدين روش زندگى كرده و جان سپرد.
«امام صادق» (ع) فرمود: منظور از قلب سليم دلى است كه به غير از خداوند به هيچ چيزى نپيوندد.
إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ (هنگامى كه گفت بر پدر و قوم خود) زمانى كه ديد ايشان بتها را مى پرستند، به صورت انكار و سرزنش از كردار آنان گفت: ما ذا تَعْبُدُونَ (چه چيزى را پرستش مى كنيد؟) أَ إِفْكاً آلِهَةً (آيا به دروغ خدايانى را) بدترين و زشتترين صورت دروغ را (افك) مى گويند، و اصل لغت (افك) به معنى برگرداندن چيزى از جهت و صورت خود مى باشد و چون دروغ وارونه كردن يك حقيقت است به آن (افك) گفته مى شود. در اينجا بايد تذكر داد اين كه ابراهيم از بتها به عنوان خدايان تعبير مى كند به جهت اعتقاد و گمان فاسد مشركان مى باشد كه بتها خدا بوده و سزاوار پرستش هستند، سپس ابراهيم با نكوهش شديد مى گويد:
دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ (غير از خداوند را اراده كرده ايد) يعنى آيا عبادت خدايان خود را بدون عبادت خداوند رحمن اراده كرده ايد، پس در اينجا مضاف كه (عبادت) باشد حذف شده و مضاف اليه جاى آن را گرفته است زيرا اراده بر چيزى كه حدوث و پديداريش درست نباشد تعلق نمىگيرد و اجسام هم از آنهايى است كه درست نيست مراد واقع شوند.
فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ (پس چيست گمان شما به آفريدگار جهانيان) چه چيز نسبت به شما انجام دهد با اين كه غير از او را عبادت مىكنيد.
برخى گفته اند: چگونه گمان مى كنيد درباره خدايى كه روزيش را ميخوريد و غير از او را عبادت مى كنيد؟.
و گفته اند منظور اين است: چه گمان داريد درباره پروردگارتان. به چه صفتى و از چه جنسى از اجناس است كه او را به اين بتها تشبيه مىكنيد و در اين آيه اشاره است بر اين كه به هيچ چيزى شبيه نيست.
فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ (پس نگاه كرد نگرشى در ستارگان پس گفت همانا من بيمارم) درباره اين آيه سخنان مختلفى گفته شده كه اينك توجه كنيد:
1- حضرت ابراهيم به ستارگان نگاه كرد و دليل آورد كه وقت بيمارى تب او فرا رسيده كه در زمان معينى عادت داشت و گفت من بيمارم، يعنى وقت مرض و نوبت بيمارى فرا رسيده است. گويا كه فرمود: من بزودى بناچار بيمار خواهم شد و وقت آن فرا رسيده است كه تب عارضم شود. پس گاهى كسى را كه مشرف و روى آورنده بر چيزى باشد مى گويند داخل در آن شده است، چنان كه خداوند مىگويد: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ)، «همانا تو مرده اى و ايشان مردگانند- زمر- 30».
پس نگاه ابراهيم به ستارگان مانند نگاه منجمان كه براى بدست آوردن حكمى كه روى يقين است نمى باشد، چنان كه شاعر مىگويد:
| (اسهرى ما سهرت ام حكيم | و اقعدى مرة لذلك و قومى) | |
| (و افتحى الباب و انظرى فى النجوم | كم علينا من قطع ليل بهيم | |
«سهر كن اى مادر حكيم كه سهر نكردى- و بنشين بدين خاطر و برخيز» «و بگشا در بر او بنگر در ستارگان- چه قدر از پارههاى شب تاريك باقى مانده است»
2- حضرت ابراهيم مانند نظر بت پرستان به ستارگان نگاه كرد تا آنها گمان كنند كه گفتار او مانند گفتار ايشان خواهد بود، پس در اين هنگام گفت من بيمارم، پس بت پرستان به گمان اينكه طالع او دلالت به بيماريش مىكند او را رها ساختند.
و شايد هم خداوند با وحى خود ابراهيم را آگاه گردانيد كه او را در آينده نزديك بيمار خواهد شد و نشانه اين كار را به طلوع كردن ستارهاى و يا پيوستن ستارهاى به ستاره ديگر قرار داد، و چون ابراهيم اين علامت را مشاهده كرد براى تصديق آنچه كه خدا خبر داده بود گفت من بيمارم.
3- ابراهيم با نظر تفكر در ستارهها نگاه كرده و از اين راه استدلال كرد كه اين ستارگان نه خدا بوده و نه قديم هستند بلكه حادث مىباشند چنان كه خداوند از قول ابراهيم در سوره آل عمران بيان كرده است و ابراهيم با اين گفتارش (من بيمارم) اشاره كرد كه در مهلت نظر بوده و داراى يقين در امر و سلامت از علم نمى باشد چه اينكه گاهى به گمان و شك، مرض و به علم و دانش، شفاء و سلامت گفته مى شود.
و اين مرض از ابراهيم هنگامى برطرف شد كه شك و ترديدش از ميان رفت و به كمال معرفت رسيد.
اين طرز تفسير از «ابو مسلم» است ولى بايد گفت كه گفتار ضعيف است زيرا سياق و روش آيه از اين تفسير منع مى كند زيرا از جمله (اذ جاء ربه بقلب سليم) تا به اينجا نشان مى دهد كه ابراهيم در زمان مهلت نظر نبوده بلكه داراى معرفت خالص و يقين و بصيرت بوده است.
4- حضرت ابراهيم گفت قلب من و فكر من پريشان و غمگين است از اين قوم من كه اين همه در عبادت بتها پافشارى مى كنند در حالى كه نه مى شنوند و نه مى بينند، بنا بر اين تفكر ابراهيم درباره ستارگان به اين جهت بوده كه آنها حادث و مخلوق و تدبير شده دست ديگرى هستند و در شگفت بود كه چگونه خردمندان از اين حقيقت غافل شده و آنها را عبادت مى كنند.
«عياشى» از امام «باقر» و «صادق» (عليهما السلام) نقل كرده كه فرمودند: سوگند به خداوند كه ابراهيم دروغ نگفت و بيمار هم نبود.
ممكن است اين روايت را كه نفى كذب و بيمارى را از ابراهيم مى كند به يكى از وجوه گذشته حمل كرد، و ممكن است بگوئيم كه اين گفتار بر وجه تعريض مى باشد به اين معنى: هر كه بر او مرگ حتمى باشد مسلما او مريض و سقيم است و اگر چه در حال حاضر داراى مرض و بيمارى نباشد.
و نيز روايت شده كه ابراهيم (ع) در سه مورد دروغ گفت اول در اين كه گفت: من بيمارم، دوم اينكه گفت: شكستن بتهاى ديگر بدست بت بزرگ انجام شده است و سوم اينكه گفت: «ساره» خواهر من است با اينكه همسر او بوده است ولى اين روايت را نيز ممكن است حمل به (معاريض) يعنى به گفتن سخنى و اراده كردن مقصود ديگرى حمل كرد به اين كه: من بيمار خواهم شد، شما كه بت بزرگ را عبادت مى كنيد هيچ كارى از دست او بر نمى آيد: «ساره» خواهر دينى من است.
و در خبر وارد شده كه (معاريض) چاره خلاص شدن از دروغ است.
معاريض عبارت است از اين كه كسى چيزى را ذكر كند و غير او را قصد كند و از گفتارش غير مقصود او فهميده شود، و اين دروغ نيست، بديهى است كه دروغ بذاته زشت و ناپسند است و مخصوصا بر پيامبران به هيچ گونه روا و سزاوار نميباشد چه اعتماد را از ميان مىبرد و پيامبران و برگزيدگان الهى منزّه و دور از اين مرحله هستند.
فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ (پس روى برتافتند از او پشت كنندگان) اين جمله خبر از قوم ابراهيم است كه چون شنيدند كه ابراهيم بيمار است او را ترك گفته و از او اعراض كرده و بسوى اجراى برنامه عيد خود رفتند فَراغَ إِلى آلِهَتِهِمْ (پس روى كردند بسوى خدايانشان) يعنى ميل كرد بسوى بتها كه آنها را خدا مىخواندند فَقالَ أَ لا تَأْكُلُونَ (پس گفت آيا نمىخوريد؟) خطاب ابراهيم نسبت به بتها اگر چه آنها جماد بودند به خاطر نكوهش پرستندگان آنها بوده تا آنها متنبه و آگاه شوند آن كه سخن نمىگويد و پاسخ نمى دهد چگونه سزاوار است كه عبادت گردد و آنان براى بتهاى خود غذا تهيه كرده و در نزد آنها مى گذاشتند تا بدين وسيله تبرك جسته و تقرب و نزديكى به آنها پيدا كنند و لذا ابراهيم پس از گفتن اينكه چرا نمىخوريد و نشنيدن پاسخ، مىگويد:
ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ (چيست شما را كه سخن نمى گوئيد) و در اين سخن سرزنش بيشترى براى عبادت كنندگان بتها به كار رفته كه گويا ايشان حاضر بودند يعنى چه شده است كه جواب نمىدهيد. و در اين سخن اشاره است كه بتها جماد بوده، نه مىخورند و نه سخن مىگويند بلكه آنها بىارزشترين اشياء مىباشند.
فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ (پس روى كرد به آنها با زدن راست) يعنى به بتها نزديك شده و با دست راست آنها را زده و مىشكافد، زيرا دست راست قوىتر است، كه اين را «ربيع بن انس» گفته است و گفته شده كه مراد از (يمين- راست) قدرت و قوت است چنان كه شاعر مىگويد:
| (اذا ما راية رفعت لمجد | تلقاها عرابة باليمين) | |
«زمانى كه پرچمى نباشد كه براى شكوه باهتزاز در آيد- در مىيابد آن را «عرابه» با قدرت و قوت خود».
اين سخن از «فراء» بوده و گفتار «سدى» مىباشد.
و برخى گفتهاند مقصود اين است كه: من طبق سوگندى (يمين) كه خوردهام و گفتهام سوگند به خداوند بتهاى شما را نيرنگ مىكنم، اكنون آنها را مىزنم.
فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ (پس روى كردند به او شتاب مى كردند)، يعنى پس از پايان برنامه هاى جشن خود بسرعت بسوى ابراهيم آمدند، و اين گفتار «حسن» و «ابن زيد» است.
و برخى گفته اند: (يزفون) مى شتافتند مانند حركت شتر مرغ، و آن حالتى است ميان دويدن و راه رفتن معمولى، از «مجاهد» در اين آيه اشاره است كه مردم از كار ابراهيم نسبت به بتها اطلاع پيدا كرده و به قصد ابراهيم بسراغ او شتافتند و او را بسوى بتخانه بردند و بر او گفتند: آيا تو به خدايان ما چنين كردى، ابراهيم به طرز استدلال جواب داد:
قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ (گفت آيا مى پرستيد آنچه را كه مى تراشيد) اين جمله استفهام است كه به معنى انكار و نكوهش مى باشد، يعنى چگونه انسان عبادت كند چيزى را كه خود، آن را به دست خود تراشيده و ساخته است، چه آنان بتها را با دست خود تراشيده و مى ساختند.
وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ (خدا آفريده است شما و آنچه را كه مى سازيد)
يعنى خداوند خلق كرده است آنچه را كه در بتها مى سازيد پس چگونه عبادت خداوند را رها كرده و به ساخته هاى خود عبادت مىكنيد و اين طرز سخن از اين باب است كه گفته م شود: فلانى حصير مى سازد و يا اين درب از عمل فلان نجار است.
«حسن» گفته: مقصود اين است كه: اصل سنگى را كه از آن بت درست مى كنيد خداوند آفريده است و اين جمله بمنزله اين سخن است (تَلْقَفْ ما صَنَعُوا) «فرو برد آنچه ساختند- طه- 69»، و (أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ) «بيافكن عصاى خود را پس ناگهان فرو برد آنچه را كه به دروغ ساخته اند- اعراف- 117»، پس در اين موارد منظور آن چيز ساخته شده و تراشيده شده است نه صفت تراشيدن و ساختن كه اينها را بگوئيم خداوند آفريده است پس براى اهل جبر در اين موارد دليلى نيست كه بگويند افعال بندگان نيز مخلوق خداوند است زيرا معلوم است كه بت پرستان صفت تراشيدن را عبادت نمىكنند بلكه تراشيدن، فعل آنان بوده و ايشان بتهايى را كه اجسام بدون اعراض و اوصاف است عبادت مىكنند.
پس اين سخن (آنچه مى تراشيد) در حقيقت عبارت است از آن چه انجام مى دهند، پس مبنى آيه بر نكوهش كافران و سرزنش از كردار بد آنان مىباشد، پس اگر مقصود اين باشد كه (خداوند خلق كرده شما و عبادت شما را) در اين صورت آيه قبل از اين كه نكوهش ايشان باشد بهانه خواهد بود و بر آنان است كه در اين صورت بگويند: اى ابراهيم چرا ما را سرزنش بر عبادت بتها مىكنى در حالى كه خداوند انجام دهنده اين كار است، پس حجت به نفع آنان مىشد نه بر ضرر آنان.
علاوه بر همه اينها به جبريه لازم است گفت، اگر عمل تراشيدن از خداوند باشد چرا پس به لفظ (تعملون) به مردم بت پرست نسبت داده ميشود و اگر كار خداوند باشد تناقض لازم خواهد داشت.
قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً (گفتند بنا كنيد براى او بنيانى را) «ابن عباس» گويد: ديوارى را از سنگ بطول سى ذراع و به عرض بيست ذراع ساخته و آن را از آتش پر كردند و اين است كه خداوند مى گويد:
فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ (پس افكندند او را در آتش) زجاج گويد: هر آتشى كه به روى هم انباشته شود آن را (جحيم) گويند، و گفته اند مراد از (جحيم) آتش بزرگ مى باشد.
فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً (پس اراده كردند به او نيرنگى را) يعنى حيله و تدبير به كار بردند تا ابراهيم را در آتش بسوزانند و نابود كنند.
فَجَعَلْناهُمُ الْأَسْفَلِينَ (پس قرار داديم ايشان را پستترين) به اين كه ايشان را هلاك كرده و ابراهيم را به سلامت نجات داده و نيرنگ آنان را از او باز گردانيديم.
و گفته اند مقصود اين است كه ايشان بر ابراهيم اشراف پيدا كرده و چون نگريستند، او را سالم يافتند و بر ايشان محقق شد كه حيله آنان در ابراهيم اثر نگذارده و دانستند كه مغلوب شدهاند.
وَ قالَ (و گفت) ابراهيم إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي (همانا من رونده هستم بسوى پروردگارم).
«ابن عباس» گويد: من مهاجر هستم بسوى پروردگارم كه از ديار كافران هجرت كرده و به سرزمينى كه خدايم امر كرده ميروم و آن «سرزمين مقدس» است.
«قتاده» گفته است: من با كردار و نيت خود بسوى خوشنودى پروردگارم مىروم.
سَيَهْدِينِ (بزودى هدايتم كند) يعنى خدايم مرا هدايت كند از اين- پس به مكانى كه رفتن به آنجا را امر كرده است.
قتاده گويد: ابراهيم اول كسى بود كه هجرت كرده و «لوط» و «ساره» را به همراه خود به «شام» برد.
اين جمله را (خدايم به زودى هدايتم كند) ابراهيم براى ترغيب همراهان و نكوهش قوم خود گفته است.
«ابراهيم» چون به «سرزمين مقدس» رسيد از خداوند براى خود فرزندى مسئلت داشته و گفت:
رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ (پروردگارم ببخش براى من از شايستگان) يعنى از شايستگان فرزند صالحى مرا عنايت كن، پس در اينجا به خاطر دلالت كلام، لفظ (ولد- فرزند) حذف شده است.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج21