ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره زمر
سوره زمر
محل نزول:
اين سوره را (غرَف) نيز گفته اند و همه آيات آن طبق گفته «مجاهد و قتاده و حسن» مكى مىباشد.
و برخى گفتهاند: سه آيه اين سوره در مدينه نازل شده كه درباره «وحشى» قاتل «حمزه» و از اول آيه (قُلْ يا عِبادِيَ) تا آخر آيه سوم مىباشد.
عدد آيات:
«شاميان» اين سوره را هفتاد و پنج، «كوفيان» هفتاد و سه و ديگران هفتاد و دو آيه شماره كردهاند.
فضيلت سوره
1- «ابى بن كعب» از پيامبر خدا (ص) نقل كرده كه فرمود: هر كه بخواند سوره «زمر» را خداوند اميد او را قطع نكرده و ثواب ترسندگان را كه از خداوند مىترسند به او مىبخشد.
2- «هارون بن خارجه» از «امام صادق» (ع) نقل كرده كه فرمود: هر كه بخواند سوره زمر را خدا شرافت دنيا و آخرت را به او مىبخشد و او را بدون مال و فاميل عزيز مىگرداند تا هر كه او را ببيند شكوهش به وى نموده شده و جسدش بر آتش حرام گردد و براى او هزار شهر در بهشت ساخته شود كه در هر شهرى هزار كاخ بوده و در هر كاخى صد حوريه مىباشد و علاوه براى او دو چشمه جارى و دو چشمه جوشان و دو بوستان خرّم و حوريان پرده نشين در خيمه ها مى باشد.
[سوره الزمر (39): آيات 1 تا 5]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ (1) إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ (2) أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِي ما هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفَّارٌ (3) لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً لاصْطَفى مِمَّا يَخْلُقُ ما يَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (4)
خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى أَلا هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ (5)
ترجمه:
فرو فرستادن آن كتاب است از خداوند عزيز حكيم. همانا ما نازل كرديم به تو آن كتاب را به حق، پس عبادت كن خداوند را خالص كننده باشى دين رابراى او. آگاه باش، براى خداوند است دين خالص، و آنان كه گرفتند بغير از او اوليائى را كه عبادت نمىكنيم ايشان را مگر كه نزديك كنند ما را به خداوند نزديك كردنى، بدرستى كه خداوند حكم مىكند ميان ايشان در آنچه كه بودند اختلاف مىكردند، همانا خداوند هدايت نمىكند آن را كه دروغگوى ناسپاس باشد. اگر خدا بخواهد فرزندى بگيرد بر ميگزيند از آن چه مىآفريند آن چه بخواهد، منزه است او كه اوست خداوند يكتاى قهار. آفريد آسمانها و زمين را به حق، مىگرداند شب را به روز و مىگرداند روز را به شب، و مسخر كرد خورشيد و ماه را هر يك مىروند به اجل معينى، آگاه باش اوست عزيز و بسيار آمرزنده.
شرح لغات:
تكوير- افكندن چيزى به روى چيزى را گويند، گفته مىشود (كور المتاع) يعنى قسمتى از كالا را به قسمت ديگرى انداخت و از اين باب است كه مىگويند (كور العمامة) يعنى عمامه را پيچيده و بعضى را روى بعضى چرخاند و قرار داد.
اعراب:
تنزيل- تنزيل مبتداء بوده و خبر آن (من اللَّه) مىباشد، يعنى تنزيل كتاب از خداوند است نه غير او، چنان كه گفته مىشود استقامت مردم از پيامبران است، و جايز است (تنزيل الكتاب) خبر براى مبتداء محذوف بوده و تقدير چنين باشد: (اين است نازل كردن كتاب) در اين صورت جايز است كه (من اللَّه) خبر بعد از خبر باشد و جايز است كه موضعاً منصوب بوده كه متعلق به تنزيل باشد.
بالحق- اين كلمه مفعول انزلنا مىباشد و جايز است كه محلًا حال بوده و تقدير چنين باشد (انزلنا الكتاب محقا) پس ذو الحال (نا) در انزلنا يا الكتاب مىباشد.
زلفى- بناء به مصدريت در موضع نصب است و تقدير چنين بوده كه (ليقربونا قربى) پس مقصود اين است كه (ما نعبدهم الا ليقربونا)
تفسير:
خداوند سبحان شأن قرآن را بزرگ شمرده و مكلفان و مردم را به بر پا داشتن معارف آن و پيروى از دستورات و نواحى آن تشويق و تحريص كرده و مىفرمايد:
تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ (فرو فرستادن اين كتاب است از خداوند عزيز) كه متعالى و برتر از شبيه و مثال است.
الْحَكِيمِ (حكيم) در كردار و گفتار است، خداوند خود را به عزت ستوده است تا از مخالفت كتابش هشدار دهد و به حكمت ستوده است تا اعلان كند كه كتابش را حفظ كرده تا بدون تغيير به دست مكلفان برسد.
إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِ (ما نازل كرديم بر تو كتاب را به حق) يعنى آن را بدون غرض و باطل فرو نفرستادهايم، و يا آن را به امر حق يعنى به دين درست نازل كردهايم.
فَاعْبُدِ اللَّهَ (پس پرستش كن خداوند را) يعنى با عبادت خود تنها متوجه خدا شو.
مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ (خالص كننده براى او دين را) از شريك گرداندن بتها و صنمها. اخلاص، قرار دادن بنده است عمل خود را براى آفريدگارش كه اين كار را براى دنيا انجام نمىدهد.
أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ (آگاه باش دين خالص براى خداوند است).
خالص چيزى باشد كه آميخته به ريا و شهرت و وجهى از وجوه دنيا نباشد و دين خالص عبارت از اسلام است. و اين قول «حسن» است، و «قتاده» گفته: دين خالص عبارت از شهادت (ان لا اله الا اللَّه) است، و گفته شده كه دين خالص عبارت است از: اعتقاد واجب در توحيد و عدل و نبوت و شرايع و اقرار به آنها و عمل به موجبشان و برائت از هر دينى كه غير از آن باشد و اين تفصيل قولِ «حسنْ» است كه گفته مراد از دين خالص، اسلام است.
و برخى گفتهاند معنى آيه اين است: اطاعت براى خداوند است در عبادت كه به واسطه آن انسان مستحق جزاء مىشود، پس اين چنين طاعتى مخصوص خدا بوده و بر غير او جايز نيست.
وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ (و آنان كه گرفتند بغير از او اوليائى را) و گمان كردند كه غير از خداوند مالك ديگرى است كه مالك ايشان مىباشد مىگويند:
ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى (عبادت نمىكنيم ايشان را مگر كه نزديك كنند ما را به خداوند، نزديك كردنى) يعنى شفاعت كنند از ما نزد خداوند. و (زلفى) به معنى (قربى) مىباشد و آن اسمى است كه در اينجا، جاى مصدر را گرفته است.
إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ (بدرستى كه خداوند حكم مىكند ميان ايشان) روز قيامت.
فِي ما هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (در آن چه كه ايشان اختلاف مىكنند) در امور دين كه هر يك از آنان به قدر استحقاق خود معاقب خواهند بود.
إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي (همانا خدا هدايت نمىكند) به راه بهشت و حكم نميكند به هدايت او به حق.
مَنْ هُوَ كاذِبٌ (آن كه او دروغگو بوده) بر خدا و رسول او، و.
كَفَّارٌ (ناسپاس) است به آن چه خداوند نعمت داده و منكر اخلاص عبادت خداوند است و نمىخواهد كه خداوند او را هدايت كند مانند قوم «ثمود» كه گمراهى را بر هدايت برگزيدند.
لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً (اگر خدا بخواهد كه بگيرد فرزندى را) طبق آن چه اين كافران مىگويند كه فرشتگان دختران خدا هستند و آن چه نصارى مىگويند كه «مسيح» پسر خداست و آنچه يهود مىگويند «عزيز» پسر خداست
لَاصْطَفى (بر مىگزيد) و اختيار مىكرد.
مِمَّا يَخْلُقُ ما يَشاءُ (از آن چه خلق مىكند آن را كه مىخواست) يعنى فرزند گرفتن خداوند به اختيار ايشان نيست تا هر كه را بخواهند براى خدا انتخاب كنند بلكه خدا اختصاص ميدهد به اين مقام از بندگان خود آن را كه بخواهد مانند قول خداوند كه مىفرمايد: (لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا)، «اگر مىخواستيم كه لهوى بگيريم هر آينه از نزد خودمان مىگرفتيم- انبياء- 18» سپس خبر مىدهد كه منزه است خداوند از فرزند گرفتن به اين كه مىگويد:
سُبْحانَهُ (منزه است) از اين نسبت.
هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ (اوست خداوند يكتا) كه براى او شريكى و صاحبى و فرزندى نيست.
الْقَهَّارُ (قهار است) به مخلوقات خود، به آوردن مرگ در حالى كه خود زندهايست كه نمىميرد، سپس خداوند از كمال قدرت خود خبر داده و ميگويد:
خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِ (آفريد آسمانها و زمين را به حق) كه آن دو را بدون غرض و باطل خلق نكرده بلكه از روى حكمت آفريده است.
يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ (مىگرداند شب را به روز و مىگرداند روز را به شب) يعنى داخل مىشود هر يكى از آن دو بر ديگرى با زيادت و نقصان، آن چه از يكى كم شود در ديگرى زياد گردد و آن چه در يكى زياد گردد در ديگرى كم گردد. و اين سخن «حسن» و جماعتى از مفسران است و برخى گفته: يعنى مىپوشاند شب را به روز و روز را به شب، و اين سخن «قتاده» است.
وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ (و مسخر كرد خورشيد و ماه را) كه هر كدام بر يك روش حركت مىكنند.
كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى (هر كدام جارى مىشوند به اجل معيّنى) يعنى تا مدت معلومى كه خدا مقدر كرده است. و برخى گفتهاند: جارى هستند تا قيام ساعت.
و نيز گفته شده: منظور از اجل مسمى يعنى بوقت معلومى در زمستان و تابستان كه آن مطلع و مغرب است براى هر كدام از آن دو.
أَلا هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ (آرى اوست عزيز بسيار آمرزنده) معنى اين آيه در سابق گفته شده و فايده آيه اين است: آن كه توانايى بر خلق آسمانها و زمين و رام كردن خورشيد و ماه و داخل كردن شب در روز را دارد پس او منزه است كه فرزند و شريك براى خود بگيرد كه اين از صفت نيازمندان است.
[سوره الزمر (39): آيات 6 تا 10]
خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ (6) إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنْكُمْ وَ لا يَرْضى لِعِبادِهِ الْكُفْرَ وَ إِنْ تَشْكُرُوا يَرْضَهُ لَكُمْ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (7) وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنِيباً إِلَيْهِ ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِيَ ما كانَ يَدْعُوا إِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلاً إِنَّكَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ (8) أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ (9) قُلْ يا عِبادِ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ (10)
ترجمه:
آفريد شما را از نفس واحدى، سپس قرار داد از آن جفتش را و نازل كرد براى شما از چهارپايان هشت جفت، خلق مىكند شما را در شكمهاى مادرانتان، آفرينشى پس از آفرينشى در تاريكىهاى سه گانه، اين است خداوند پروردگار شما، پادشاهى براى اوست، نيست الهى مگر او، پس كجا برگردانده مىشويد. اگر كافر شويد، پس همانا خداوند بىنياز است از شما، و راضى نمىشود بر بندگان خود كفر را، و اگر شكر كنيد آن را بر شما راضى مىشود، و بر نمىدارد بر دارندهاى بار ديگرى را، سپس به سوى پروردگار شماست بازگشت شما، پس خبر مىدهد شما را به آنچه كه بوديد عمل مىكرديد كه او داناست به ذات سينهها. و چون برسد انسان را ضررى مىخواند پروردگارش را، بازگشت كننده به سوى او، سپس چون نعمتى از خود به او برساند فراموش كند آنچه كه بود به سوى او مىخواند از پيش و قرار دهد براى خدا همتايانى تا گمراه كند از راه او، بگو بهرهمند باش به كفر خويش اندكى كه تويى از اصحاب آتش. آيا كسى كه نيايش كننده است در لحظه هاى شب، سجده كنند و ايستاده است مىترسد از آخرت و اميد به رحمت پروردگارش دارد، بگو آيا يكسان است آنان كه مىدانند و آنان كه نمىدانند، همانا پند گيرد صاحبان خرد. بگو اى بندگان من كه ايمان آورديد پرهيز كنيد پروردگارتان را، براى آنان كه نيكى كردند در اين دنيا، نيكى است و زمين خدا وسيع است همانا داده مىشوند شكيبايان مزدشان را بدون حساب.
قرائت
يرضه- ابو عمرو در روايت اوقيه و ابى شعيب سوسى و ابو عمرو دورى از يزيدى و از حمزه در روايت عجلى كلمه (يرضه لكم) به سكون (ها) قرائت كرده- اند و ابن كثير و ابن عامر و كسايى و خلف و نافع به روايت اسماعيل، و ابو بكر به روايت برجمى كلمه (يرضه) را به ضم (ها) ى اشباع شده، قرائت كردهاند.
«ابو على» گويد: حجت آن كه (يرضه) را به ضمه، (ها) خوانده و (واو) را بآن ملحق كرده است كه ما قبل واو متحرك است و بمنزله (ضربهوا) ميباشد ولى آنان كه به ضمه (ها) بدون الحاق واو قرائت كردهاند حجتشان اين است كه الف محذوف به خاطر جزم و سكون است و در اين جا لزومى براى حذف نيست چه اين كه كلمه اگر منصوب يا مرفوع باشد الف بازگشته و ثابت مىماند، پس چون الف ثابت شد نيكو اين است كه واو الحاق نگردد مثل قول خداوند (القى موسى عصاه) چه اگر با تخفيف (ها) واو ملحق شود مانند جمع ميان دو ساكن خواهد بود.
آن كه (ها) را به سكون خوانده گمان كرده است كه اين خود لغتى مىباشد.
ام هو قانت- ابن كثير و نافع و حمزه كلمه ياد شده را به تخفيف ميم قرار كرده و ديگران همه به تشديد ميم خواندهاند.
در كلمه فوق دو صورت بيش نيست:
اول- كه مقصود چنين باشد (الجاهد الكافر خير ام من هو قانت) كه بر جمله محذوف اين جمله دلالت مىكند (هل يستوى الذين يعلمون …) دوم- مقصود چنين است (قل امّن هو قانت كغيره) در اين صورت خبر محذوف خواهد بود.
بناء بر قرائت تخفيف ميم نيز باز مقصود چنين است (ام من هو قانت …).
در هر صورت به هيچ وجه جايز نيست كه همزه را همزه ندا بدانيم چه اين معادله در اين جمله دلالت دارد كه مقصود از همزه استفهام مىباشد.
شرح لغات:
خول- تخويل به معنى عطيه و بخشش بزرگ است.
قانت- دعا كننده يا نماز خواننده است.
آناء- لحظه ها، كه مفرد آن (انِىْ) وَ (انى) مىباشد.
تفسير:
و اكنون خداوند از قدرت كامل خود پرده برداشته و نشان داده و ميگويد:
خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ (آفريد شما را از يك تن) كه آدم باشد چه اين كه همه افراد بشر از نسل او مىباشند.
ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها (سپس قرار داد از آن جفتش را) كه «حواء» باشد يعنى از زيادى گل آدم او را آفريد يا از ضلعى از اضلاع آدم، حوا را آفريد.
در جمله (ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها) سه قول است در اين كه آيا (ثم) براى تراخى و مهلت و طول مدت است و اين كه آيا خلق پدر و مادر بايد پيش از خلق فرزند باشد؟ كه بترتيب اشاره مىكنيم:
1- عطف به ثم در اين آيه به معنى گفتن سخنى پس از سخن ديگر باشد چنان كه گفته مىشود (از تو امروز چيزى را ديدم، پس از آن چه ديروز ديدم) اگر چه سخن ديروز جلوتر از امروز مىباشد.
2- جمله (ثُمَّ جَعَلَ مِنْها) عطف به معنى (نَفْسٍ واحِدَةٍ) مىباشد، گويا كه خداوند مىخواهد بگويد: (آفريد شما را از يك تن كه آن را تنها ايجاد كرده سپس قرار داد از آن جفتش را) 3- خداوند ذريه آدم را در پشت او خلق كرده و آن را از پشت او در-آورده و سپس حواء را از ضلعى از اضلاع آدم خلق كرده است. و اين قول ضعيف است كه درباره آن سابقا سخنانى را ايراد كرديم.
وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ (و نازل كرد براى شما از چهار پايان هشت جفت) در مقصود از آيه فوق نظرهاى مختلفى گفته شده كه اكنون توجه ميكنيد:
1- مراد از لفظ (انزال) در اينجا به معنى ايجاد و پديد آوردن است چنان كه خداوند مىگويد: (قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً)، «و به حقيقت نازل كرديم براى شما لباس را- اعراف- 26» كه منظور نزول خود لباس نيست بلكه منظور سبب نزول آن است كه باران باشد كه از آسمان نازل شده و در اثر آن پنبه و پشم بوجود آمده و سپس بصورت لباس در آمده است، پس چهار پايان نيز از گياه رشد كرده و گياه از آب بوجود آمده است.
2- خداوند پس از خلقت چهار پايان در بهشت، آنها را به زمين فرو فرستاده است. و اين قول جبائى است و گفته كه در خبر وارد شده كه شتر و گوسفند از چهار پايان بهشت مىباشند.
3- مقصود از (نزول) در اين آيه (نُزُل) و ارزاق مىباشد. و مراد از جفتهاى هشتگانه عبارت است از شتر و گاو و گوسفند و بز و جفتهاى آنها. و تفسير اين آيه در سوره (انعام) بيان گرديد.
يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ (خلق مىكند شما را در شكمهاى مادرانتان آفرينشى پس از آفرينشى) كه اوّل نطفه، سپس علقه، سپس مضغه، سپس استخوانى كه با گوشت پوشيده شده است بودهايد و سپس خلق ديگرى را ايجاد كرد. از «قتاده» و «مجاهد» و «سدى». و برخى گفتهاند:
يعنى آفريد شما را در شكمهاى مادرانتان پس از آنكه در پشت آدم آفريد شده بوديد. و اين نظر «ابن زيد» است.
فِي ظُلُماتٍ ثَلاثٍ (در تاريكىهاى سه گانه) كه تاريكى شكم و تاريكى رحم و تاريكى مشيمه است. و اين نظر «ابن عباس، مجاهد، قتاده، سدى، ابن زيد» مىباشد، و نيز مروى از امام باقر (ع) است.
و نيز گفته شده: تاريكيهاى سه گانه عبارت است از تاريكى شب يا تاريكى صلب مرد و تاريكى رحم و تاريكى شكم.
سپس خداوند خود را مورد خطاب قرار داده و مىفرمايد:
ذلِكُمُ اللَّهُ (اين است خداوند) كه اين چيزها را آفريده است.
رَبُّكُمْ (پروردگار شما) كه مالك تصرف شما مىباشد.
لَهُ الْمُلْكُ (براى اوست پادشاهى) بر همه مخلوقات.
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ (نيست الهى مگر او پس كجا برگردانده ميشويد) از راه حق پس از اين بياناتى كه گفته شد.
إِنْ تَكْفُرُوا (اگر كافر شويد) و نعمتهاى خداوند را منكر گرديد و سپاس او را نگزاريد فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنْكُمْ (پس همانا خداوند بىنياز است از شما) و از شكر- گزارى شما و زيان نرساند به خدا ناسپاسى شما.
وَ لا يَرْضى لِعِبادِهِ الْكُفْرَ (و راضى نمىشود بر بندگان خود كفر را)، از اين آيه به وضوح و روشنى استفاده مىشود كه خداوند واقعا نسبت به كسى اراده كفر نمىكند، زيرا اگر اراده كند درباره كسى كفر را مسلما راضى هم مىشود زيرا كه رضايت خداوند جدا از اراده او نيست، چنان كه گاهى كه ما درباره شخصى چيزى را اراده مىكنيم محال است كه راضى بر آن چيز نباشيم يا چيزى را راضى شده ولى اراده نكنيم.
وَ إِنْ تَشْكُرُوا يَرْضَهُ لَكُمْ (و اگر شكر كنيد راضى مىشود بر شما) يعنى اگر سپاس كنيد خداوند را بر نعمتهايش و به آنها اعتراف كنيد از شما راضى شده و بر شما برگردانده و براى آن به شما ثواب مىدهد. ناگفته نماند كه (ها) در كلمه (يرضه) كنايه از مصدرى است كه در تقدير بوده و بر آن دلالت ميكند اين جمله: (وَ إِنْ تَشْكُرُوا) كه تقدير چنين است (يرضى الشكر لكم- راضى مىشود شكر كردن را از شما).
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى (و بر نمىدارد بر دارندهاى بار ديگرى را) يعنى گناه هيچ كسى را ديگرى به عهده نمىگيرد و مجازات گناه با آن خواهد بود كه مرتكب شده است.
ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ (سپس بسوى خداوند است بازگشت شما) و مصير شما.
فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (پس خبر مىدهد شما را به آنچه كه بوديد عمل مىكرديد) يعنى از اعمال شما خبر داده و به حسب آن مجازات مىكند.
إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (همانا او داناست به ذات سينهها) پس سرّ و علنى بر او پوشيده نمىماند.
وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ ضُرٌّ (و چون انسان را ضررى برسد) از سختى و مرض و قحطى و غير از اينها.
دَعا رَبَّهُ مُنِيباً إِلَيْهِ (مىخواند پروردگارش را بازگشت كننده به او) كه باز- گشت او تنها بسوى خدا مىباشد و به ديگرى اميدوار نمىشود.
ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ (سپس چون برساند بر او) يعنى ببخشد براى او.
نِعْمَةً مِنْهُ نَسِيَ ما كانَ يَدْعُوا إِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ (نعمتى را از خود، فراموش كند آنچه كه بود مىخواند بسوى او از پيش) يعنى فراموش مىكند ضررى را كه خدا را براى برطرف كردن آن مىخواند پيش از اينكه به اين نعمت برسد.
«زجاج» گويد: فراموش كند دعائى را كه به آن خدا را خوانده و تضرع مىكرد از قبل.
جايز است كه مقصود چنين باشد: فراموش كند خدايى را كه بسوى او از پيش تضرع مىكرد: مانند (وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ)، «و من عبادت كننده نيستم آنچه را شما عبادت مىكنيد و شما عبادت كننده نيستيد آنچه را من عبادت مىكنم- كافرون- 4 و 5» كه در اينجا نيز لفظ (ما) دلالت بر خداوند مىكند. پس (من) بر هر فرد تميز دهنده و (ما) بر هر چيزى گويند.
وَ جَعَلَ لِلَّهِ أَنْداداً (و قرار داد براى خداوند همتايانى) يعنى براى او همتايانى را نشان كرد در توجه دادن عبادت به سوى آنها از اصنام و بتها.
لِيُضِلَ (تا گمراه كند) مردم را.
عَنْ سَبِيلِهِ (از راه او) يعنى از دين او. يا چنين معنى كنيم كه: تا گمراه شد خودش از راه خدا. و در اينصورت لفظ لام به معنى (لام عاقبت) خواهد بود. يعنى ايشان نمىخواستند كه چنين شود ولى عاقبت كارشان جبراً چنين مىبايست بگردد.
قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلًا (بگو بهرمند باش به كفرت اندكى)، اين كلام در ظاهر بصورت امر بوده ولى داراى معنى خبرى مىباشد، مانند اينكه گفته مىشود: (اگر حيا نمىكنى پس بكن هر چه مىخواهى)، و مقصود اين است كه مدت بهرمندى او با كفر خود در دنيا اندك و نابود شدنى خواهد بود.
إِنَّكَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ (كه تو از اصحاب آتشى) كه همواره در آن عذاب خواهى شد.
أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ (آيا آنكه قنوت كننده است). «ابن عباس» گويد: آيا آن كه ياد كرديم بهتر است يا آنكه همواره در فرمانبرى خداوند است. كه نظر «سدى» نيز مىباشد، و نيز گفتهاند: آنكه بر قرائت قرآن و نماز شب قيام ميكند بهتر است؟، و اين نظر «ابن عمر» است.
امام باقر عليه السلام فرمود: منظور كسى است كه نماز شب مىخواند.
آناءَ اللَّيْلِ (لحظههاى شب) يعنى ساعات شب.
ساجِداً وَ قائِماً (سجده كننده و بپا ايستنده است) كه گاهى در نماز سجده كرده و گاهى قيام مىكند.
يَحْذَرُ الْآخِرَةَ (مىترسد از آخرت) يعنى از عذاب آخرت.
وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ (و اميدوار رحمت پروردگارش است) يعنى مردد ميان خوف و رجاء، و ترس و اميد است و بر يك حال نيست و اين دو فرد كه عبادت كننده و كافر باشد مساوى نيستند، چه اينكه خدا مىگويد:
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ (بگو آيا مساوى است آنان كه مىدانند و آنان كه نمىدانند) يعنى يكسان نيستند آنان كه مىدانند آن چه را از وعده كه خدا داده و با آنان كه اين را نمىدانند.
إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ (همانا پند گيرند صاحبان خرد).
«امام صادق» (ع) فرمود: آنان كه مىدانند ما هستيم و آنان كه نميدانند دشمنان ما هستند و صاحبان خرد شيعيان ما هستند.
قُلْ (بگو) اى محمّد (ص) بر ايشان.
يا عِبادِ الَّذِينَ آمَنُوا (اى بندگان من كه ايمان آورديد) و توحيد خداوند را تصديق كرديد.
اتَّقُوا رَبَّكُمْ (بپرهيزيد از پروردگارتان) يعنى از شكنجه پروردگارتان به اينكه از نافرمانى او اجتناب كنيد، در اينجا خداوند سخن را تمام كرده و ميگويد:
لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا (بر آنان كه نيكى كردند) يعنى اعمال نيكو را انجام داده و به ديگران نيكى كردند.
فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ (در اين دنيا حسنهاى است) يعنى بر ايشان در اين دنيا ستايش نيكو و ذكر جميل و صحت و سلامت مىباشد. و اين نظر «سدى» مىباشد. و يا مقصود اين چنين است: براى آنان كه در اين دنيا عمل خود را نيكو گردانيدند در آخرت حسنه خواهد بود كه آن، جاويد ماندن در بهشت باشد.
وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ (و زمين خدا وسيع است)، «ابن عباس» گويد: اين سخن تشويق و تحريك به هجرت كردن از مكه مىباشد. يعنى بر ايشان هيچ بهانهاى در ترك طاعت خداوند نيست كه اگر در يك زمينى نتوانستند ميتوانند به سرزمين ديگرى بروند تا در آن جا خداوند را اطاعت كنند، چنان كه خداوند مىگويد: (أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها)، «آيا زمين خدا گسترده نبود كه هجرت كنيد در آن- نساء- 97».
«مقاتل» و «ابو مسلم» چنين تفسير كردهاند: زمين بهشت وسيع است پس آن را با كردار شايسته خود طلب كنيد.
إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ (همانا به تمام داده مىشود شكيبايان را مزدشان) يعنى ثواب داده شود به اطاعت كردنشان و شكيبايى كه بر سختى- هاى دنيا نمودند.
بِغَيْرِ حِسابٍ (بدون حساب) چه اينكه زياد بوده و شمارش آن مشكل است.
«عياشى» با اسناد خود از «عبد اللَّه بن سنان» از امام صادق عليه- السلام نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) فرمود: چون در روز قيامت دفترها گشوده شود و ترازوها گذارده گردد براى اهل بلاء و گرفتارى ترازويى نصب نمىگردد و دفترى بر ايشان گشوده نمىشود، سپس اين آيه را خواند: (إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ …)
[سوره الزمر (39): آيات 11 تا 20]
قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ (11) وَ أُمِرْتُ لِأَنْ أَكُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمِينَ (12) قُلْ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (13) قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِينِي (14) فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخاسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَلا ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ (15)
لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِكَ يُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبادَهُ يا عِبادِ فَاتَّقُونِ (16) وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرى فَبَشِّرْ عِبادِ (17) الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ (18) أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِي النَّارِ (19) لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِيَّةٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَعْدَ اللَّهِ لا يُخْلِفُ اللَّهُ الْمِيعادَ (20)
ترجمه:
بگو كه فرمان شدهام اينكه عبادت كنم خداوند را، خالص كننده باشم دين را براى او. و فرمان شدهام بر آن كه بوده باشم اوّل مسلمانان. بگو همانا مىترسم، اگر نافرمانى كنم پروردگارم را، از عذاب روز بزرگ. بگو خداوند را پرستش مىكنم كه خالص كنندهام براى او دينم را. پس پرستش كنيد آنچه مى- خواهيد غير از او، بگو همانا زيانكاران آنانند كه بر خودشان و بر كسانشان زيان كردند روز قيامت، آگاه باش اين است همان زيان آشكار. بر ايشان است از بالايشان سايبانهايى از آتش و از پائينشان سايبانهايى، اين است كه خداوند مىترساند به آن بندگانش را كه اى بندگان از من بپرهيزيد. و آنان كه اجتناب كردند طاغوت را از اينكه آن را پرستش كنند و بازگشتند بسوى خداوند، براى ايشان است مژدگانى، پس بشارت بده بندگانم را. آنان كه مىشنوند گفتار را، پس پيروى مىكنند نكوتر آن را، ايشانند آنان كه هدايتشان كرد خداوند و ايشان همانانند صاحبان خرد. آيا پس آن كه حق شد بر او كلمه عذاب آيا تو نجات مىدهى آن را كه در آتش است. ليكن آنان كه پرهيز كردند پروردگار- شان را، بر ايشان است غرفههايى، از بالاى آنها غرفههايى بنا شده كه جارى مىشود از پائين آنها چشمهها، وعده خداست كه خلاف نمىكند خدا وعده خود را.
شرح لغات:
ظل- جمع (ظله) است و آن به معنى سايبان و پرده بلند است انقاذ- نجات دادن غرف- جمع (غرفه) بوده و آن به معنى خانه هاى رفيع و بلند است
اعراب:
ذلِكَ يُخَوِّفُ-، (ذلك) مبتداء و (يُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبادَهُ) خبر آن است أَنْ يَعْبُدُوها– در موضع نصب بوده كه بدل از (طاغوت) باشد لَهُمُ الْبُشْرى– خبر براى (الَّذِينَ اجْتَنَبُوا) مىباشد زجاج گويد: (أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِي النَّارِ)، در معنى شرط و جزاء است و الف استفهام در اينجا به معنى توقيف است و الف دوم براى تأكيد است.
تفسير:
خداوند به پيامبر خود خطاب كرده و مىفرمايد:
قُلْ (بگو) اى محمد بر كافرانى كه ذكرشان گذشت:
إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ (همانا من امر شدهام اين كه عبادت كنم خداوند را خالص كننده باشم براى او دين را) يعنى توحيد او را كرده و غير از او را عبادت نكنم، و عبادت خالص آن است كه آميخته با گناهان نباشد.
وَ أُمِرْتُ (و فرمان شده ام) نيز.
لِأَنْ أَكُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمِينَ (بر اين كه بوده باشم اول مسلمانان) تا فضل سبقت و ثواب آن بر من باشد.
قُلْ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (بگو همانا ميترسم اگر نافرمانى كنم پروردگارم را از عذاب روز بزرگ) كه عذاب روز قيامت باشد.
قُلِ (بگو) بر ايشان.
اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دينى (خداوند را پرستش مىكنم خالص كنندهام دينم را براى او) و طاعتم را.
فَاعْبُدُوا (پس پرستش كنيد) اى گروه كافران.
ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ (آن چه غير از او را مىخواهيد) از بتها، و اين سخن بر اساس تهديد ايشان مىباشد.
قُلْ (بگو) بر ايشان.
إِنَّ الْخاسِرِينَ (همانا زيانكاران) در حقيقت.
الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ (آنانند كه زيان كردند بر خودشان و كسانشان روز قيامت) پس بر خود سودى نكنند و در آتش كسانى را با خود نيابند چنان كه در دنيا با خود اهلى داشتند، پس سود خود و كسانشان را از دست مىدهند. و اين قول «مجاهد» و «ابن زيد» است.
«حسن» گويد: به خود زيان رساندند به اين كه خود را در دوزخ افكندند و از اهل زيان بردند كه آنها را از دست دادند كه در بهشت براى ايشان آماده شده بود. «ابن عباس» گويد: خداوند در بهشت براى هر- انسانى منزل و اهلى قرار داده است هر كه خدا را اطاعت كند به آن مىرسد و هر كه خدا را عصيان كند بسوى آتش رفته و منزل و اهلش به ديگرى داده مى- شود و اين است قول خداوند كه گويد: (ايشانند وارثان).
أَلا ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ (آگاه باش كه اين است زيان بردن آشكار) كه پوشيده نمىماند.
لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ (بر ايشان است از بالايشان سايبانهايى از آتش) يعنى پرده و روپوشهايى از آتش و دود آن كه از آن به خداوند پناه مىبريم.
وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ (و از پائينشان پردههايى) يعنى فرشها و بسترهايى از آتش. و اين كه پائين آنها سايبان گفته مىشود بدين جهت است كه براى افراد پائينتر، بالا و سايبان حساب مىشود چه اين كه دوزخ داراى طبقات و دركههايى مىباشد كه اهل دوزخ در آن طبقات قرار مىگيرند. و نيز گفتهاند: علت در بكار بردن سايبانها در دوزخ و قطعههاى آتش مجازاً و بر سبيل توسعه در لفظ مىباشد چه اين كه در مقابل آنان، اهل بهشت هستند كه داراى سايبانها و طبقات مختلف مىباشند، و مراد اين است كه آتش محيط به ايشان است.
ذلِكَ يُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبادَهُ (اين است كه مىترساند خداوند به آن بندگانش را) يعنى اين عذابى را كه وصف كرده ميترساند خداوند به آن بندگانش را، تا بايشان رحمت كرده، آنان بواسطه امتثال اوامر خدا از آن عذاب دور بمانند، سپس خداوند بندگان خود را امر به پرهيز كرده و مىفرمايد:
يا عِبادِ فَاتَّقُونِ (اى بندگان من بپرهيزيد) كه شما را هشدار داده و حجت را بر شما تمام كردم، و اين كه لفظ (ياء) در دو كلمه ياد شده حذف شده است به خاطر دلالت كسره بر آن مىباشد.
وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ (و آنان كه اجتناب كردند از طاغوت) يعنى از بتها و شيطان. و برخى گفتهاند مقصود از (طاغوت) هر فردى مىباشد كه دعوت به عبادت غير خدا بكند، و (تاء) در آخر اين كلمه كه علامت تأنيث است به مناسبت جماعت مىباشد، در قرائت «حسن» اين كلمه به صورت «طواغيت» آمده است.
أَنْ يَعْبُدُوها (اين كه عبادت كنند آن را) كه از عبادت او اجتناب كردند.
وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ (و باز گرديدند بسوى خداوند) يعنى توبه كرده و آنچه قبلًا در دل داشتند كندند.
لَهُمُ الْبُشْرى (بر ايشان است مژدگانى) يعنى بشارت، كه آن عبارت است از خبر دادن به چيزى كه موجب شادى و ظهور خوشى در چهرهها مىگردد.
«ابو بصير» از امام صادق (ع) نقل كرده كه فرمود: شما مژده داده شدگانيد و هر كه از جبارى اطاعت كند او را عبادت كرده است. و سپس خداوند پيامبر خود را خطاب كرده و مىگويد:
فَبَشِّرْ (پس بشارت بده) اى محمد (ص) عِبادِ (بندگانم را) كه كسره به جاى (ياء) تكلم قرار گرفته است.
الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ (آنان را كه مىشنوند گفتار را و پيروى مىكنند از نكوتر آن) يعنى آنچه كه به قبول و عمل بهتر بوده و رساننده- تر به حق باشد و «سدى» گفته: پيروى مىكنند از نيكوترين دستورى كه به آنان شده و به آن عمل مىكنند.
روايت شده از «ابو درداء» كه گفت: اگر سه چيز نبود خوش نداشتم كه يك روز زندگى كنم، تشنگى در روزهاى گرم و سجده در نيمههاى شب و مجالست با مردمى كه سخنهاى زيبا را انتخاب مىكنند آن چنان كه خرماهاى خوب را مردم جدا و انتخاب مىكنند.
«زجاج» گويد: مىشنوند قرآن و غير آن را و فقط از قرآن پيروى ميكنند.
و نيز چنين تفسير شده كه: مىشنوند دستورها و برنامههايى كه در قرآن و سنت وجود دارد و پيروى و عمل مىكنند به آن چه كه بهتر است زيرا كه ثوابش بيشتر است، به اين كه به يكى از دو دستورى كه افضل است عمل مىكنند چنان كه قصاص حق بوده ولى عفو از آن بهتر است و به آن عمل مىكنند.
أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ (آنان كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرده است) يعنى آنان كه وصف شدند كسانى هستند كه مورد هدايت خداوندت قرار گرفته و بسوى حق هدايت شدهاند.
وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ (و ايشان همانانند صاحبان خرد) كه از خردهاى خود استفاده مىكنند.
«عبد الرحمن بن زيد» گويد: اين آيه (وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ) و دو آيه بعد از آن درباره سه نفر نازل شده است كه در جاهليت مىگفتند (لا اله الا اللَّه) و آنان عبارتند از «زيد بن عمرو بن نفيل» و «ابو ذر غفارى» و «سلمان فارسى».
أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِي النَّارِ (آيا پس آن كه كلمه عذاب برايش حق شد، آيا تو هستى كه نجات دهى آن را كه در آتش است) در تقدير اين آيه اختلاف شده كه به برخى از نظريهها اشاره مىكنيم:
1- «زجاج» گويد: تقدير چنين است (أ فمن وجب عليه وعيد اللَّه بالعقاب أ فأنت تخلصه من النار- آيا آن كه برايش وعده خدا به عذاب واجب شده است تو مىتوانى او را از آتش خلاص كنى؟) كه به جاى ضميرى كه به مبتدا رجوع كند به كلمه (مَنْ فِي النَّارِ) اكتفاء شده است. و اين سخن را «اخفش» نيز گفته است.
2- تقدير چنين باشد: (ا فأنت تنقد من فى النار منهم- آيا تو نجات مىدهى آن كه از ايشان در آتش است) و اين كه دو بار كلمه استفهام بكار رفته براى تأكيد است كه تنبيه بر معنى باشد.
3- «انبارى» گويد: در كلمه (كَلِمَةُ الْعَذابِ) وقف شده و تقدير چنين است (كمن وجبت له الجنة) و سپس آغاز كرده و مىگويد: (أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ) و مراد از كلمه عذاب عبارت است از قول خداوند كه مىگويد: (هر آينه پر مىكنم دوزخ را تو و از آن چه از تو پيروى كند) و اين گفتار براى خاموش كردن حرص پيامبر براى اسلام كافران است و مقصود اين است كه: اى محمد (ص) تو نمى- توانى اسلام را در دل كافران وارد كنى چه بخواهند و يا نخواهند، پس گناهى بر تو نيست اگر آنان ايمان نياورند كه تقصير از خودشان مىباشد، و شبيه همين، قول خداوند است كه مىگويد: (لعلك باخع نفسك على آثارهم)، «شايد تو جان خود را ببازى در پى ايشان- كهف- 6».
و اكنون خداوند به بيان آن چه براى مؤمنان آماده كرده مىپردازد مانند بيان آن چه براى كافران آماده كرده است و مىگويد:
لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ (و ليكن آنان كه پرهيز كردند پروردگارشان را بر ايشان غرفههايى) است در بهشت.
مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ (از بالاى آنها است غرفهها) و قصرهاى.
مَبْنِيَّةٌ (بنا شده) و اين جملات در مقابل (لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ) مىباشد كه در بهشت منازل رفيعى است كه بعضى فوق بعضى مىباشد، چه اين كه نگاه كردن به سبزهزارها و آبها از غرفهها لذيذتر و گواراتر است.
تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ (روان شود از پائين آنها رودها) يعنى از پائين اين غرفهها.
وَعْدَ اللَّهِ (وعده خداست) كه وعده داده است خداوند منازل و غرفهها را.
لا يُخْلِفُ اللَّهُ الْمِيعادَ (خداوند وعده را خلاف نمىكند).
[سوره الزمر (39): آيات 21 تا 25]
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابِيعَ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاماً إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ (21) أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ أُولئِكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (22) اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِكْرِ اللَّهِ ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (23) أَ فَمَنْ يَتَّقِي بِوَجْهِهِ سُوءَ الْعَذابِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ قِيلَ لِلظَّالِمِينَ ذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ (24) كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتاهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ (25)
[ترجمه]
آيا نديدى كه خدا نازل كند آبى را از آسمان و روان گرداند آن را بر چشمههايى در زمين سپس بيرون آورد به آن كشتى را كه رنگهاى آن گوناگون است، سپس خشك مىشود، پس مىبينى آن را كه زرد شده است، سپس آن را ريزه ريزه مىگرداند، همانا در آن پنديست بر صاحبان خرد. آيا پس، آن كه خدا گشادگى داد سينهاش را بر اسلام، پس اوست بر نورى از پروردگارش، پس واى بر سنگين دلان از ياد خداوند كه ايشان در گمراهى آشكار هستند. خدا نازل كرد بهترين حديث را كه كتاب متشابه دوگانه است مىلرزد از آن پوستهاى آنان كه مىترسند از خداوند و سپس نرم شود پوستهايشان و دلهايشان به ياد خدا، اين است هدايت خداوند كه هدايت مىكند به آن هر كه را بخواهد، و آن را كه خدا گمراه كند نباشد براى او هدايت كنندهاى. آيا كسى كه بپرهيزد به روى خويش بدى عذاب را روز قيامت، و گفته شود بر ستمكاران بچشيد آنچه را بوديد به دست مىآورديد. تكذيب كردند آنان كه پيش از ايشان بودند، پس بيامدشان عذاب از جايى كه نمىدانستند.
شرح لغات:
ينابيع- جمع (ينبوع) است و آن جايى است كه آب از آنجا بجوشد، و آن را چشمه نيز گويند.
زرع- گياهى را گويند كه ساقه نداشته باشد و درخت گياهى را گويند كه داراى ساقه و برگ و شاخه باشد.
يهيج- به درخت و گياه (يهيج) گفته مىشود زمانى كه خشك شده و در خشكى به نهايت خود رسيده باشد.
حطام- ريزههاى كاه و علف را گويند و (حطم) شكستن چيز خشك را گويند و به جهنم از اين جهت (حطمه) گفته مىشود كه هر چيزى در آن شكسته شود. و (حطيم كعبه) را از اين جهت (حطيم) گفتهاند كه ساختمان كعبه بالا رفته و آن محل را كه (حجر كعبه) و نزديك ناودان است شكسته و پائين گذارده است
اعراب:
أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ …– لفظ (من) با (صله) خود مبتداء بوده و خبر آن در تقدير است كه چنين باشد: (أ فمن شرح اللَّه صدره للاسلام كمن قسا قلبه من ذكر اللَّه اى تركه).
كتابا- منصوب است زيرا بدل از (احسن الحديث) مىباشد.
تفسير:
چون خداوند يادى از دعوت به توحيد كرده اين بار به دليلهاى توحيد پرداخته اگر چه همه مورد خطاب هستند ولى به پيامبر خود خطاب كرده و ميگويد:
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً (آيا نمىبينى كه خداوند فرو فرستاده از آسمان آبى را) يعنى باران را.
فَسَلَكَهُ (پس روان كرده آن را) يعنى داخل كرده اين آب را.
يَنابِيعَ فِي الْأَرْضِ (در چشمه هايى در زمين) مانند رودخانهها، چشمه ها و چاهها و قناتها. و مانند اين است قول خداوند كه مىگويد: (وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ)، «و فرو فرستاديم از آسمان آبى را به اندازه، پس قرار داديم آن را در زمين- مؤمنون- 18».
ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ (سپس بيرون آورد به آن) يعنى بيرون آورد بواسطه اين آب از زمين.
زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ (كشتى را كه گوناگون است رنگهايش) يعنى اصناف آن مختلف است چون گندم و جو و برنج و غير از اينها، كه گفته مىشود اين رنگى از طعام است يعنى صنفى از آن است. و برخى گفته: مراد از رنگهاى گوناگون عبارت است از سبز و زرد و سرخ.
ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا (سپس مىخشكاند پس مىبينى زرد شده است) پس از آن كه سبز بوده است.
ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاماً (سپس قرار مىدهد آن را ريزه ريزه) يعنى شكسته و كوبيده شده.
إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ (همانا در اين است پندى براى صاحبان خرد) يعنى در خارج كردن اين كشت به صورت رنگهاى گوناگون به يك آب و نقل آن از حالى به حال ديگر پند و تذكرى است براى صاحبان خردهاى سالم كه اگر انديشه كنند مىفهمند كه براى اينها آفريدگارى بوده و او را مىشناسند و پى به واقعيت آغاز و انجام كار برده و به بعث و نشر يقين مىكنند.
أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ (آيا پس آن كه خداوند شرح داده سينه او را بر اسلام) يعنى آن كه خداوند سينه او را براى قبول اسلام و استقامت در آن گشاده و گسترده است مانند كسى است كه چنين نباشد؟.
شرح صدر به سه گونه مىتواند باشد:
1- با در دست داشتن دليلهاى قوى كه خداوند قرار داده است كه اين مخصوص علماء است.
2- با دارا بودن الطافى كه هر آن، حالى بعد از حالى براى او تجديد شود، چنان كه خدا مىگويد: (وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً)، «آنان كه هدايت يافتند مىافزايدشان هدايتى- محمد (ص)- 17».
3- معنى سوم شرح صدر اين است كه دارنده آن داراى ادله مؤكد بوده و شبهات برايش حل شده باشد و گمانها و افكار را دور ريزد.
فَهُوَ عَلى نُورٍ (پس اوست بر نورى) يعنى دلالت و هدايتى.
مِنْ رَبِّهِ (از پروردگارش)، خداوند ادله را به نور تشبيه كرده چون به واسطه آنها حق شناخته مىشود آن چنان كه به واسطه نور و روشنى مواضع در دنيا شناخته مىشود. و اين سخن «جبائى» است قتاده گفته مراد از (نور) قرآن است كه مؤمنان آن را گرفته و به سوى آن باز مىگردند.
در اين آيه، اين جمله (مانند آن كه قساوت قلب داشته است) حذف شده و بر آن دلالت مىكند قول حق كه مىگويد:
فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ (پس واى به سنگين دلان از ذكر خداوند) و آنان كسانى هستند كه با كفر الفت گرفته و بر آن تعصب مىكنند و در نتيجه دلهايشان سخت شده و موعظه و ترهيب و ترغيب در آنها اثر نمىگذارد و هنگام ذكر خداوند و قرائت قرآن رقت قلب پيدا نمىكنند.
أُولئِكَ فِي ضَلالٍ (ايشانند در گمراهى) و اعراض از حق مُبِينٍ (آشكار) يعنى واضح و روشن.
اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ (خداوند فرو فرستاد بهترين حديث را) كه قرآن باشد و بدين جهت قرآن را حديث گفته كه كلام خداوند است و به كلام حديث گفته مىشود و لذا به كلام رسول خدا (ص) حديث مىگويند، و نيز به اين جهت حديث گويند كه چون بعد از همه كتب آسمانى بوده و حديث مى- باشد، و بهترين حديث است چون داراى فصاحت بسيار و اعجاز بوده و شامل جميع ما يحتاج مكلفان است كه عبارت باشد از: ادله توحيد و عدل و بيان احكام شرع و غير از اينها از مواعظ و داستانهاى پيامبران و بيم و اميدها.
كِتاباً مُتَشابِهاً (كتاب متشابهى) كه بعضى بر بعضى شباهت داشته و همديگر را تصديق مىكنند و در آن اختلاف و تناقضى نيست.
برخى گفتهاند: شبيه است به كتابهاى آسمانى پيش اگر چه از آنها جامعتر و نافعتر و كاملتر است.
و نيز گفتهاند: آيات آن در حسن نظم و زيبايى الفاظ و رسايى معانى شبيه يكديگرند.
مَثانِيَ (دو گانه) از اين جهت قرآن دو گانه ناميده شده كه برخى از قصص، اخبار، احكام، و مواعظ آن دو مرتبه با بيانهاى مختلف ذكر شده است و نيز اگر دو مرتبه خوانده شود بخاطر زيبائيش ملالت آور نيست.
تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ (مىلرزد از آن، پوستهاى آنان كه مىترسند از پروردگارشان) يعنى از ترس وعيدى كه در قرآن ذكر شده است لرزش در اندام آنان مىافتد.
ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِكْرِ اللَّهِ (سپس نرم شود پوستها و قلبهاى ايشان با ياد خدا) زمانى كه بشنود آن چه را كه از وعده به عذاب و رحمت در قرآن داده شده است. و مقصود اين است كه قلبهاى ايشان با ذكر خداوند و ياد بهشت و ثواب آرام مىگيرد، پس مفعول (ذكر) بخاطر وضوح حذف شده است.
از «عباس بن عبد المطلب» نقل شده كه رسول خدا (ص) فرمود:
زمانى كه پوست بنده از ترس خدا بلرزد گناهانش مىريزد هم چنان كه از درخت خشك برگها مىريزد.
«قتاده» گويد: اين اوصاف، ستايش اولياء خداوند است كه پوستهايشان از ترس خدا لرزيده و قلبهايشان با ياد خدا آرام مىگيرد نه اين كه عقلهايشان- رفته و به حالت بىهوشى در آيند، چه اين كه اين اوصاف از ساختههاى اهل بدعت و شيطان است.
ذلِكَ (اين) يعنى قرآن هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ (هدايت خداوند است كه هدايت ميكند به آن هر كه را بخواهد) از بندگانش با ادله كه بر ايشان نشان مىدهد، و آنان كسانى هستند از امت محمد (ص) كه قرآن به سويشان آمده است. و اين سخن «جبائى» است.
و گفته شده: هدايت مىكند آن را كه بخواهد از افرادى كه بدنبال هدايت هستند و اين كه ايشان را به هدايت اختصاص داده چون كه از هدايت سود مىبرند و كسى كه هدايت نجويد توصيف نگردد به اين كه خداوند او را هدايت مىكند زيرا كه با وى هدايتى نيست.
وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ (و كسى را كه خدا گمراه كند) از راه بهشت فَما لَهُ مِنْ هادٍ (پس براى او هدايت كنندهاى نباشد) يعنى كسى قدرت بر هدايت او نمىتواند داشته باشد، كه اين سخن جبائى است.
و برخى گفتهاند مقصود چنين است كه: هر كه گمراه شود از خداوند و رحمت او پس براى او هدايت كنندهاى نيست، چنان كه گفته مىشود: گم كردم شترم را يعنى گم شد. و اين گفتار «ابى مسلم» است.
أَ فَمَنْ يَتَّقِي بِوَجْهِهِ سُوءَ الْعَذابِ يَوْمَ الْقِيامَةِ (آيا پس آن كه بپرهيزد به رويش از بدى عذاب روز قيامت) و تقدير اين آيه چنين است: (آيا حال آن كه عذاب خداوند را برويش دفع مىكند مثل حال كسى است كه با ايمان آمده و آتش را نخواهد ديد؟) و اين كه (بوجهه- به رويش) گفته شده چون عزيز- ترين اعضاء بدن انسان چهره اوست.
و نيز چنين معنى كردهاند: آيا آن كه به روى در آتش افكنده مىشود؟
پس اولين عضوى كه آتش را ملاقات مىكند چهره كافر است. و اين سخن عطا مىباشد.
و معنى (يتقى) پرهيز مىكند در اين آيه عبارت از: (نگهدارد) مى- باشد.
وَ قِيلَ لِلظَّالِمِينَ ذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ (و گفته مىشود به ستمكاران بچشيد آن چه كه بوديد به دست مىآورديد) تا در مقابل گناهانى كه انجام دادهايد مجازات شويد.
سپس خداوند از امثال اين كافران در امتهاى گذشته خبر داده و ميگويد:
كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ (تكذيب كردند آنان كه پيش از ايشان بودند) به آيات خداوند و منكر شدند رسولان او را (فَأَتاهُمُ الْعَذابُ (پس بيامدشان عذاب) به شتاب مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ (از جايى كه نمىدانستند) يعنى در حالى كه ايمن و غافل بودند.
نظم:
خداوند اين جمله را (أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ) به ما قبل خود كه شامل ادله توحيد و عدل بود متصل ساخته كه اگر انسان عاقل تفكر در آنها كند سينهاش گشاده شده و روانش با حاصل شدن يقين اطمينان يافته و آرام گردد.
و نيز اين جمله را (اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ) به (فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ) پيوسته است تا معلوم گردد كه (حديث نيكوتر) قرآن بوده و سزاوارتر از همه براى پيروى است، اينها گفتار «ابو مسلم» مىباشد.
و نيز اين جمله (أَ فَمَنْ يَتَّقِي بِوَجْهِهِ سُوءَ الْعَذابِ) مربوط مىگردد به ما قبل خود بنا به تقدير اين جمله (پس كسى كه هدايت نشود به هدايت خداوند، هرگز هدايت نخواهد شد، چگونه به رهنمايى ديگرى هدايت گردد آن كه به روى در آتش خواهد افتاد) يعنى در آن اقامت خواهد داشت.
[سوره الزمر (39): آيات 26 تا 31]
فَأَذاقَهُمُ اللَّهُ الْخِزْيَ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (26) وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (27) قُرْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (28) ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ (29) إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ (30)
ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ (31)
ترجمه:
پس چشانيد خداوند خوارى را بر ايشان در زندگانى دنيا و هر آينه عذاب آخرت بزرگتر است اگر باشند كه بدانند. و به حقيقت از هر مثلى در اين قرآن بر مردم زديم باشد كه پند گيرند. قرآنى عربى بدون كجى باشد كه باشد بپرهيزند.
خداوند مردى را مثل زند كه در آن شريكان مخالف هم باشند و مردى كه سلم براى مردى است آيا يكسان است مثل، ستايش خدا را بلكه اكثر ايشان نميدانند.
همانا تو ميرندهاى و آنان ميرندگانند. سپس همانا شما روز قيامت نزد پروردگارتان مخاصمه ميكنيد.
قرائت:
سلما- «ابن كثير» و اهل بصره غير از «سهل» اين كلمه را به صورت (سالما) با الف قرائت كرده و ديگران بدون الف و با فتح لام خواندهاند و در ميان قرائتهاى قليل قرائت «سعيد بن جبير» است كه (سلما) به كسر سين خواندهاند.
«ابو على» گويد: تأكيد مىكند به صورت (سالما) را (فيه شركاء) چنان كه (شريك) اسم عين است نه حدث، نيز آن كه در مقابل آن است بهتر است به وزن فاعل باشد كه اسم عين است نه حدث. و به صورت (سلما و سلما) دو مصدر مىباشد كه اولى به معنى تسليم و دومى به معنى صلح است.
خزى- خوارى، ناخوش آيند تشاكس- اختلاف، تنازع، ممانعت اختصام- به معنى رد كردن هر يك از دو طرف دليل و سخن ديگرى را بر اساس انكار مىباشد، كه گاهى يكى حق و يكى باطل و گاهى هر دو باطل مىباشند. مانند مخاصمه نصارى و يهود، و گاهى هر دو طرف حق مىباشد.
اعراب:
عربيا- منصوب بوده چون حال است يعنى در حال عربيت قرآنا- تأكيد است رجلا- بدل است از (مثلا) يعنى (ضرب اللَّه مثلا مثل رجلا) كه مضاف حذف شده است.
فِيهِ شُرَكاءُ– مرفوع به ظرف است و رجلا عطف به رجلا اول است.
تفسير:
و اكنون خداوند خبر مىدهد از آن چه به امتهاى تكذيب كننده انجام داده و مىگويد:
فَأَذاقَهُمُ اللَّهُ الْخِزْيَ (پس چشانيد خداوند به ايشان خزى را) يعنى خوارى و ذلت را.
فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ (در زندگانى دنيا و هر آينه عذاب آخرت بزرگتر است) يعنى اعظم و اشد است.
لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (اگر بودند كه بدانند) و به حقيقت آن پى ببرند.
وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ (و هر آينه به حقيقت زديم براى مردم در اين قرآن از هر مثلى) خداوند سرگذشت امتهاى پيش را به صورت مثل ذكر مىكند، كه گاهى مىگويد: (و بيان مىكنيم بر شما چگونه انجام داديم با ايشان) و گاهى گويد:
(و زديم براى شما مثلها را) و منظور اين است كه ما بيان كرده و توصيف كرديم براى شما هر آن چه كه مردم از مصالح دين و دنياشان به آن احتياج دارند.
لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (شايد كه ايشان پند گيرند) و تدبر كرده و عبرت بگيرند قُرْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ (قرآنى است عربى بدون كجى) يعنى بدون اين كه از حق دور شود بلكه مستقيم بوده و به حق مىرساند.
لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (تا كه ايشان پرهيز كنند) از معاصى خداوند.
سپس خداوند مثل مىزند مرد كافرى را كه بتها را مىپرستيده است و مىگويد:
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلًا فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ (مثل مىزند خداوند مردى را در آن شريكان مخالف هم هستند)، اختلاف كرده و داراى اخلاق بد بوده و نزاع كنندهاند.
خداوند اين مثل را براى مشركان ديگر مىزند ولى صفتى را براى صاحب اين مثل ذكر مىكند كه در همه مشركان وجود دارد پس گويا براى همه مشركان مثل مىزند.
و منظور از اين جمله (رَجُلًا فِيهِ شُرَكاءُ) اين است كه او خدايان و بتهاى مختلفى را عبادت مىكرده و آنها مخالف هم و منازع هم بودهاند يكى او را امر به چيزى كرده و ديگرى از آن نهى مىكند و هر يك به تنهايى اراده دارند كه وى او را خدمت كند و سپس هر يك كار خود را به ديگرى واگذار مىكند و در نتيجه آن مرد بدون منفعت باقى مىماند و اين حال كسى است كه ارباب و جماعت مختلفى را خدمت كند كه هر يك داراى عقيده و نظر مخصوصى باشد. تا اينجا سخن از مثل كافر بوده ولى از اين به بعد خداوند به مثل مرد مؤمن موحد پرداخته و مىفرمايد:
وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ (مردى كه سلم است بر مردى) يعنى خالص بوده كه يك پادشاه را عبادت مىكرده و به خدمت او خدمت ديگرى آلوده نكرده بوده و از ديگرى غير از او اميد نداشته است پس آن كه به اين صفت باشد به ثمره خدمت خود مىرسد مخصوصا اگر مخدوم او حكيم و قادر و كريمى مثل خداوند باشد.
«حاكم ابو القاسم حسكانى» به اسناد خود از حضرت امير المؤمنين (ع) نقل كرده كه فرمود: من اين مرد هستم كه تسليم رسول خدا مىباشم! «عياشى» به اسناد خود از امام باقر (ع) نقل كرده كه فرمود: در حقيقت (مرد سلم) على (ع) و شيعيان او مىباشند.
هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلًا (آيا يكسان است آن دو از نظر مثل) يعنى آيا اين دو مرد از نظر صفت و شباهت در حسن عاقبت و حصول منفعت يكسان هستند؟
يعنى مساوى نمىباشند، پس خالص آن است كه پادشاه او يكى بوده و از كمك و يارى او چيزى به دستش آيد كه صاحب پادشاهان و شريكان مختلف نميتوانند بدست بياورند. و اكنون خداوند دامنه سخن را بسته و مىگويد:
الْحَمْدُ لِلَّهِ (سپاس مر خدا راست) يعنى سپاس كنيد خدا را كه مستحق ستايش و سپاس است بر اين مثلى كه به شما آموخت و به واسطه آن شبهه را از ميان مؤمنان برطرف كرده و دلالت را بر ايشان واضح گردانده است.
و نيز گفتهاند: سپاس كنيد خدا را بر اين كه به شما لطف كرده تا تنها او را عبادت كرده و توحيد او را داشته و ايمان را بر او خالص گردانيديد پس اين نعمت بزرگ است بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ (بلكه بيشتر ايشان نمىدانند) حقيقت اين را، و سپس خداوند بيان مىكند مقامى را كه آشكار شود در آن اهل حق و باطل و مىگويد:
إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ (همانا تو مردهاى و همانا ايشان مردگانند) يعنى عاقبت تو و ايشان مرگ است ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ (سپس شما روز قيامت نزد پروردگارتان مخاصمه مىكنيد) يعنى اهل حق و باطل، ظالم و مظلوم با هم مخاصمه ميكنند و اين قول «ابن عباس» است.
«ابو العاليه» مىگفته: كه اختصام و دشمنى در ميان اهل قبله مىباشد.
«ابن عمر» گويد: ما گمان مىكرديم كه اين آيه ميان ما و اهل كتاب يعنى يهود و نصارى نازل شده است و درباره ما نيست زيرا كه خداى ما يكى و كتاب ما يكى است تا آن كه ديدم بعضى از ما بر بعض ديگر شمشير كشيدهاند پس دانستيم كه اين آيه درباره ما نازل شده است.
«ابو سعيد خدرى» درباره اين آيه گويد: ما مىگفتيم خداى ما يكى و كتاب ما يكى و دين و پيغمبر ما يكى است پس اين خصومتى كه در آيه ياد شده، بيان گرديده چيست تا آن كه در جنگ «صفين» مشاهده كرديم كه بعضى از ما بر بعض ديگر به سختى شمشير كشيدهاند، گفتم آرى اين همان خبر آيه است.
«ابن عباس» گويد: اختصام ميان هدايت شدگان و گمراهان و راستان و دروغگويان باشد.
[سوره الزمر (39): آيات 32 تا 35]
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَى اللَّهِ وَ كَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جاءَهُ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْكافِرِينَ (32) وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (33) لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ (34) لِيُكَفِّرَ اللَّهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ الَّذِي عَمِلُوا وَ يَجْزِيَهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ الَّذِي كانُوا يَعْمَلُونَ (35)
ترجمه:
پس كيست كه ظالمتر باشد از آن كه دروغ بست بر خدا و تكذيب كرد به راستى، هنگامى بيامد او را، آيا نيست در جهنم جايگاهى براى كافران و آن كه آورد صدق را و تصديق كرد به آن، ايشان، آنانند پرهيزكاران. بر ايشان است آن چه بخواهند نزد پروردگارشان، آن است پاداش نيكوكاران. تا محو كند خدا از ايشان بدترين آن چه كردند و پاداش دهد به ايشان مزدشان را به بهترين آن چه كه بودند عمل مىكردند.
اعراب:
وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ– (الذى) در اينجا به معنى جنس است چون خبرش جمع بوده كه (اولئك) باشد پس به آن فرد معينى اراده نشده است.
ليكفر- (لام) در اين كلمه از صله (لَهُمْ ما يَشاؤُنَ) مىباشد و برخى گفتهاند: (لام) به معنى قسم است كه تقدير چنين است (و اللَّه ليكفرن) كه نون حذف شده و لام كسره داده شده است.
تفسير:
اكنون خداوند به بيان حال دو فرقه حق و باطل اشاره كرده و فرمايد:
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَى اللَّهِ (پس كيست ظالمتر از آن كه به خدا دروغ بست) به اين كه گفت براى خدا فرزند و شريك مىباشد.
وَ كَذَّبَ بِالصِّدْقِ (و به راستى تكذيب كرد) كه توحيد و قرآن باشد إِذْ جاءَهُ (زمانى كه بيامدش)، سپس خداوند تهديد كرده آن كه را به اين حالت بوده و مىگويد:
أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْكافِرِينَ (آيا در جهنم جايگاهى براى كافران نيست) يعنى منزل و مقامى براى منكران حق در جهنم نيست؟! و منظور از اين استفهام تثبيت و تقرير است، يعنى محققا جايگاهى بر ايشان در بهشت خواهد بود.
وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ (و آن كه آورد صدق را و تصديق كرد آن را).
در معنى آيه فوق اختلاف شده، برخى گفتهاند مراد از: (وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ) حضرت محمد (ص) است كه قرآن را آورده و مؤمنان او را تصديق كردند و او حجت ايشان در دنيا و آخرت است. و اين سخن «ابن زيد، قتاده، و مقاتل» است و استدلال كردهاند به اين كه خدا مىگويد:
أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (ايشان آنانند پرهيزكاران).
و نيز گفته شده منظور از: (وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ) «جبرئيل» است كه قرآن را آورده و محمد (ص) آن را تصديق و قبول كرده است و اين قول «سدى» است.
و برخى گفتهاند: منظور از (الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ) حضرت محمد بوده كه بر وى كلمه (لا اله الا اللَّه) آمده كه آن را تصديق كرده و آن را تبليغ نموده است و اين گفتار «ابن عباس» است و گويد: اگر تصديق كننده غير از محمد (ص) باشد لازم است چنين گفته شود: (و الذى صدق به) و اين قويترين اقوال است.
«عطا» و «ربيع» گويند مراد از: (الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ) پيامبران بوده و از (صدق به) پيروان ايشان مىباشد، بنا بر اين (الذى) به معنى جنس مىباشد.
و نيز گفتهاند: مراد از (وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ) حضرت محمد (ص) بوده و مراد از (صدق به) حضرت على (ع) مىباشد. و اين قول «مجاهد» بوده و «ضحاك» آن را از «ابن عباس» روايت كرده و نيز مروى از امامان معصوم ما از آل محمد عليهم السلام مىباشد.
سپس خداوند منت گذارده به آنان كه بر ايشان نعمتها را آماده كرده و مىگويد:
لَهُمْ ما يَشاؤُنَ (بر ايشان است آن چه بخواهند) از ثواب و نعمتهاى بهشت عِنْدَ رَبِّهِمْ (نزد پروردگارشان) كه از جانب خداوند به آنها مىرسد ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ (اين است پاداش نيكوكاران) بر احسانى كه در دنيا انجام داده و اعمال صالح را بجاى آوردند لِيُكَفِّرَ اللَّهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ الَّذِي عَمِلُوا (تا محو كند خداوند از ايشان بدترين چيزى كه انجام دادند) يعنى خداوند از ايشان عقاب شرك و معاصى را ساقط مىكند كه قبلا انجام داده بودند به خاطر ايمان و احسانى كه كرده و بازگشت به خدا كردهاند.
وَ يَجْزِيَهُمْ أَجْرَهُمْ (و پاداش دهد به ايشان مزدشان را) يعنى ثوابشان را بِأَحْسَنِ الَّذِي كانُوا يَعْمَلُونَ (به بهتر چيزى كه بودند عمل مىكردند) يعنى به واجبات و مستحبات، كه آنها بهترين اعمال ايشان است، زيرا مباح اگر چه نيكوست ولى استحقاق ثواب و مدح بر آن مترتب نمىگردد.
[سوره الزمر (39): آيات 36 تا 40]
أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ وَ يُخَوِّفُونَكَ بِالَّذِينَ مِنْ دُونِهِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (36) وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ أَ لَيْسَ اللَّهُ بِعَزِيزٍ ذِي انْتِقامٍ (37) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ (38) قُلْ يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إِنِّي عامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (39) مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ (40)
ترجمه:
آيا خدا كفايت كننده بنده خود نيست؟ و مىترسانند تو را به آنان كه غير او هستند و كسى كه خدا او را گمراه كند پس براى او هدايت كنندهاى نباشد.
و كسى كه خدا او را هدايت كند پس او را گمراه كنندهاى نباشد، آيا خداوند عزيز صاحب انتقام نيست؟. و اگر پرسش كنى از ايشان كه چه كسى آسمانها و زمين را آفريد گويند البته خداوند! بگو آيا پس ديديد آن چه را غير از خداوند مىخوانيد كه اگر خداوند ضررى به من اراده كند آيا ميتوانند ضرر او را دفع كنند يا اگر اراده كند بر من رحمتى را آيا آنان ميتوانند بازدارنده رحمت او باشند، بگو بس است مرا خداوند بر او توكل مىكنند توكل كنندگان. بگو اى قوم، عمل كنيد بر توانايى خويش همانا من عمل كنندهام، پس بزودى بدانيد.
آن كه بيايدش عذابى خوار مىكند او را و فرود آيد بر او عذابى پاينده.
قرائت:
عبده- اهل كوفه غير از «عاصم» و «ابو جعفر»، (بكاف عباده) به صورت جمع خوانده و ديگران به صورت مفرد قرائت كردهاند. توجيه در قرائت اول اين كه تقدير چنين مىباشد (آيا خداوند نگهدارنده نيست بندگان پيامبر خود كه ابراهيم را از آتش، نوح را از غرق و يونس را از شكم ماهى و انبياء را از خطرات نگه داشت، پس تو را نيز نگه داشته و محافظت مىكند).
و توجيه در قرائت دوم اين است كه تقدير چنين باشد: (آيا خداوند كفايت كننده نيست تو را)، يعنى اگر چه آنها تو را مىترسانند ولى خداوند تو را نگهدارى مىكند.
كاشفات- ممسكات- اين دو كلمه را به دو صورت قرائت كردهاند، اول با تنوين و دوم با اضافه به كلمه ما بعد. و شايد منصوب بوده كه حال باشد.
تفسير:
چون خداوند صادق و مصدق را وعده داد به دنبال آن بيان مىكند كه ايشان را يارى و كفايت مىكند اگر چه دشمنان به قصد اذيت ايشان باشند و مىگويد:
أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ (آيا خداوند كفايت كننده بنده خود نيست) از كلمه استفهام تقرير استفاده شده است و منظور از عبد حضرت محمد (ص) ميباشد، يعنى خداوند او را در مقابل خطر دشمن محافظت مىكند،وَ يُخَوِّفُونَكَ (و مىترسانند تو را) اى محمد! بِالَّذِينَ مِنْ دُونِهِ (به آنان كه غير او هستند) «قتاده، سدى، و ابن زيد» گويند: كفار آن حضرت را از بتها و اوثانى كه عبادت مىكردند مىترساندند، زيرا كه مىگفتند: اى محمد ما مىترسيم كه خدايان تو را هلاك كنند.
برخى گفتهاند: «خالد» از طرف پيغمبر (ص) مأمور شد كه برود و بتها را بشكند، چون آمد، و بت پرستان به وى گفتند: اى خالد بپرهيز از خشم بتها كه خشم ايشان سخت است، ولى خالد ترتيب اثر نداده و با تبر آنها را خرد كرده و به زمين ريخت و گفت: كفران باد بر شما نه سبحان، سبحان بر آن كه شما را اهانت كند چه اين كه خدا را مىبينم كه شما را اهانت كرده است.
وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (و آن كه او را خداوند گمراه كند پس براى او هدايت كنندهاى نباشد) يعنى آن كه را خداوند از طريق بهشت به كفر و گناهانش گمراه كند، كسى نخواهد بود كه او را بسوى بهشت رهنمون باشد.
و نيز گفته شده كه مقصود از آيه مذكور چنين است: آن را كه خداوند وصف كرده كه گمراه است زمانى كه گمراه شود از راه حق پس براى او كسى نخواهد بود كه به عنوان هادى ناميده شود.
و يا اين كه: هر كه را خداوند از بهرههاى هدايت محروم كند براى او كسى بهرهاى نخواهد رساند.
وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍ (و آن را كه خدا هدايت كند پس براى او گمراه كنندهاى نباشد) يعنى هر كه را خداوند به راه بهشت هدايت كند، هيچ كس نمىتواند او را از آن باز دارد.
أَ لَيْسَ اللَّهُ بِعَزِيزٍ (آيا نيست خداوند عزيز) يعنى تواناى قاهرى كه كسى بر او غلبه نكند.
ذِي انْتِقامٍ (صاحب انتقام) از دشمنانش كه نعمتهاى او را منكر ميشوند.
سپس به پيغمبر خود مىگويد:
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ (و اگر از ايشان بپرسى) اى محمد مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ (چه كسى آفريد آسمانها و زمين را) و آنها را ايجاد كرد پس از آن كه معدوم بودند لَيَقُولُنَّ اللَّهُ (هر آينه گويند البته خداوند) آفريدگار آنهاست، زيرا كه بت پرستان با اينكه بتها را عبادت مىكنند ولى به خالقيت خداوند اقرار دارند، سپس خداوند بر كافران استدلال مىكند، آن چه را كه عبادت مىكنند از غير خداوند نمىتوانند مالك برطرف كردن ضرر و بدى از ايشان باشند قُلْ (بگو) بر ايشان اى محمد أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍّ (پس آيا ديديد آنچه را مىخوانيد به غير از خداوند، اگر اراده كند خدا بر من از ضررى) يعنى از مرض و فقر و بلاء و شدت.
هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ (آيا برطرف كننده هستند آنان ضرر او را) كه از من برطرف كنند أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَةٍ (يا اگر براى من اراده كند رحمتى را) از خير و سلامت هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ (آيا آنان نگهدارندهاند رحمت او را) يعنى آيا مىتوانند جلوگيرى كنند از رحمتى كه خداوند بمن بكند، خلاصه منظور اين است، آن كه ناتوان از كشف ضرر و زيان و عاجز از رساندن خير و رحمت است از كسى كه به او تقرب مىجويد چگونه سزاوار عبادت است، آرى عبادت تنها سزاوار كسى است كه بر همه اينها توانا باشد و ناتوانى و عجز او را فرا نگيرد كه اين تنها خداوند متعال است.
قُلْ (بگو) اى محمد حَسْبِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ (بس است مرا خداوند و بر او توكل مىكنند توكل كنندگان) و كسى كه بر غير او توكل كند بر غير كفايت كننده حال بندگان توكل كرده است.
قُلْ (بگو) اى محمد بر ايشان يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ (اى قوم عمل كنيد بر توانايى خويش) يعنى به اندازه قدرت و كوشش خود تلاش كنيد در هلاكت من و ناتوان كردن امر من إِنِّي عامِلٌ (همانا من عمل كنندهام) به قدر قدرت و توانايى خود فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ (بزودى بدانيد آن را كه بيايدش عذاب كه خوارش كند و فرو آيد بر او عذاب پاينده) تفسير اين آيه گذشت. و منظور تهديد از وعيد است.
نظم:
خداوند اين جمله را (وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ) به جمله (وَ يُخَوِّفُونَكَ) پيوسته تا معلوم گردد كه: سزاوار نيست اى پيامبر تو را به بتها بترسانند با اين كه اعتراف مىكنند خالق جهانها خداوند يكتاست.
[سوره الزمر (39): آيات 41 تا 45]
إِنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ لِلنَّاسِ بِالْحَقِّ فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ (41) اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (42) أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ شُفَعاءَ قُلْ أَ وَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَ لا يَعْقِلُونَ (43) قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (44) وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (45)
ترجمه:
همانا ما نازل كرديم بر تو كتاب را براى مردم به حق، پس آن كه هدايت يابد پس براى خويش است و آن كه گمراه شود همانا بر خود گمراه شده و نيستى تو بر آنان وكيل. خداوند مىربايد نفسها را هنگام مرگشان و آن كه نمرده است در خوابگاهش، پس نگه دارد آن را كه گذارنده است بر آن مرگ را، و رها مىكند ديگرى را تا سر آمد نامبرده، همانا در اين است آياتى بر گروهى كه انديشه مىكنند. يا گرفتند غير از خداوند شفيعانى، بگو آيا اگر چه باشند مالك نشوند چيزى را و خردمند نباشند. بگو براى خداوند است شفاعت همگى براى اوست پادشاهى آسمانها و زمين، سپس بسوى او بازگردانده شويد. و چون تنها خداوند ياد شود رنجيده شود دلهاى آنان كه ايمان نمىآورند به آخرت و چون ياد شود آنان كه غير او هستند در آن هنگام شادى كنند.
قرائت:
قضى عليها الموت- اهل كوفه غير از «عاصم» و «قتيبه» كلمه (قضى) را به ضمه و كلمه (الموت) را به رفع قرائت كرده و ديگران (قضى) را به فتح و (الموت) را به نصب خواندهاند توجيه در قرائت اول اين است كه فعل (قضى) مانند فعل (يرسل) مبنى بر فاعل و معلوم بوده و (الموت) مفعول آن است و در قرائت دوم اين كه فعل (قضى) مبنى بر مفعول و (الموت) نايب فاعل آن و در حقيقت به معنى فعل معلوم است.
شرح لغات:
توفى- گرفتن چيزى به صورت كامل و تمام مىباشد كه گفته ميشود (توفيت حقى) يعنى تمام و همه حقم را گرفتم اشمئزاز- به معنى گرفتگى، نفرت، و كراهت مىباشد
تفسير:
خداوند به محقق بودن وعده عذاب پاينده خود پرداخته و مىگويد:
إِنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ (همانا ما فرو فرستاديم بر تو كتاب را) يعنى قرآن را لِلنَّاسِ (براى مردم)، «ابن عباس» گفته يعنى به جميع مردم بِالْحَقِ (به حق) كه در آن چيزى از حرفهاى باطل نيست. برخى چنين معنى كردهاند كه قرآن را به اين كه حق يا بر اين كه حق است نازل كرديم كه واجب است در موجب و مقتضاى آن نظر كرد، آن چه قرآن صحيح دانسته درست دانست و آن چه را قرآن فاسد كرده فاسد نمود و آن چه را قرآن ترغيب كرده واجب است به آن عمل كرده و آن چه را قرآن از آن باز داشته، از آن اجتناب كرد، و آن چه را قرآن به آن دعوت كرده رشد بوده و آن چه قرآن از آن اعراض كرده ناحق و باطل است.
فَمَنِ اهْتَدى (آن كه هدايت جويد) به آن چه داراى ادله است فَلِنَفْسِهِ (براى خويش است) زيرا كه نفع آن سرانجام به او بازگردد وَ مَنْ ضَلَ (و آن كه گمراه شود) از آن و تجاوز كند فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها (پس همانا بر آن گمراه شود) يعنى به ضرر خود گمراه گردد زيرا ضرر آن كه عقاب باشد بر خود انسان باز مىگردد.
وَ ما أَنْتَ (و نيستى تو) اى محمد عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ (وكيل بر ايشان) يعنى تو مراقب نيستى. كه حق را به قلب آنان رسانده و بر ايشان محافظت كنى تا ترك نكرده و از آن منصرف نشوند، زيرا كه تو نمىتوانى آنان را اكراه و اجبار به اسلام كنى، يا تو كفيل ايشان نيستى كه لازم باشد ايمان آنان را نگهدارى كنى، پس تنها وظيفه تو تبليغ دين است. اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها (خداوند مىربايد نفسها را هنگام مرگشان) يعنى خداوند در مىيابد و مىگيرد آنها را چون مرگشان فرا رسيده و سرآمدشان سپرى شود، و مقصود هنگام مرگ بدنها و جسدهاى ايشان است، پس مضاف در اين كلام حذف شده است.
وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها (و آن كه نمرده است در خوابگاهش) يعنى و نيز خداوند مىربايد روح آن را كه در خوابگاهش نمرده است. آن كه در هنگام خواب بيرون مىرود عبارت از نفسى است كه داراى عقل و تميز باشد و آن چيزى است كه شخص خوابيده از آن جدا بوده و تعقل نمىكند.
و آن كه هنگام مرگ بيرون رود عبارت از نفس زندگانى و حيوانى است كه چون بيرون رود جان آدمى نيز زائل شود.
خلاصه شخص خوابيده نفس مىكشد و فرق ميان قبض روح خوابيده و قبض روح مرده اين است كه اولى در مقابل بيدارى و دومى در مقابل زندگانى است و قبض روح خوابيده با باقى ماندن روح در بدن است و قبض روح مرده با خارج شدن روح از بدن است.
فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ (پس نگه دارد آن را كه بر آن مرگ را گذرانده است) بسوى روز قيامت كه بسوى دنيا باز نمىگردد.
وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى (و رها مىكند ديگرى را) يعنى نفسهاى ديگر را كه مرگ را بر آنها نگذرانده است كه منظور نفس خوابيده است.
الى اجل مسمى (تا سرانجام نامبرده) كه تا مرگش ناميده شده.
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ (همانا در اين است آيتهايى) يعنى دلالتهاى آشكار بر توحيد خداوند و كمال قدرت او.
لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (بر قومى كه تفكر مىكنند) در ادله، زيرا بر قبض نفوس در هنگام مرگ و هنگام خواب جز خداوند كسى قادر و توانا نيست.
روح و نفس
«ابن عباس» گويد: در بنى آدم روح است و نفس كه ميان آن دو، مانند شعاع خورشيد است، پس نفس آن كه داراى عقل و تمييز بوده و روح آن است كه موجب زندگى و حركت باشد چون انسان بخوابد نفس او بيرون رفته ولى روحش باقى است و هنگام مرگ خداوند روح و نفس هر دو را قبض مىكند و اين سخن تأييد مىشود به آن چه كه:
«عياشى» به اسناد خود از «حسن بن محبوب» از «عمرو بن ثابت» از امام باقر (ع) روايت كرده كى فرمود:
نيست كسى كه بخوابد مگر اين كه نفس او بسوى آسمان عروج كرده و روحش در بدن باقى مىماند و ميان نفس و بدن رابطهاى چون شعاع خورشيد است.
پس اگر خداوند اذن در قبض ارواح دهد روح، نفس را اجابت كند و اگر اذن در رد روح دهد اجابت كند نفس روح را، و اين است قول خداوند كه مىفرمايد:
(اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ …) پس نفس آن چه در ملكوت ببيند داراى تأويل بوده و آن چه كه ميان آسمان و زمين ببيند بدون تأويل و از خيالهاى شيطانى است.
أَمِ اتَّخَذُوا (يا بگرفتند) يعنى بلكه گرفتند مِنْ دُونِ اللَّهِ (غير از خداوند) خدايان را شُفَعاءَ (شفيعان)، قُلْ (بگو) اى محمد (ص) أَ وَ لَوْ كانُوا (اگر چه باشند) خدايان لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً (مالك نشوند چيزى را) از شفاعت وَ لا يَعْقِلُونَ (و تعقل نكنند)، جواب اين استفهام محذوف است كه تقديرش چنين است (اگر چه به اين صفت باشند باز بت پرستان آنها را عبادت كرده و شفيع قرار داده و اميد به شفاعت آنها را دارند).
قُلْ (بگو) بر ايشان لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً (شفاعت همگى براى خداست) كه هيچكس بدون اذن او نمىتواند شفاعت كند، و مقصود اين است كه هيچ كس نمىتواند مالك شفاعت شود مگر آن كه خدا او را مالك شفاعت كرده باشد، چنان كه خدا مىگويد: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)، «كيست كه شفاعت كند نزد او مگر به اذن خداوند- بقره- 255» و در اين آيه رد و ابطالى است بر آن كه بتها را شفيع مىداند.
لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (براى اوست پادشاهى آسمانها و زمين سپس بسوى او بازگردانده شويد)، معنى اين آيه سابقا گفته شد و اكنون خداوند از زشتى اعتقاد و سخنى عناد كافران خبر داده و مىگويد:
وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ (و چون خدا به تنهايى ياد شود رنجيده شود)، «سدى، جبائى، و ضحاك» گفتهاند يعنى نفرت كند.
«ابن عباس، مجاهد، و مقاتل» گويند: يعنى گرفته شود و «قتاده» گفته: يعنى كافر شده و تكبر كند:
قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ (قلبهاى آنان كه ايمان نمىآورند به آخرت)، مشركان چون اين سخن را (لا اله الا اللَّه وحده لا شريك له) ميشنيدند نفرت مىكردند، چون مىگفتند كه بتها نيز خدا هستند.
وَ إِذا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ (و چون ياد مىشد آنان كه غير او بودند) يعنى بتهايى كه بدون خداوند عبادت مىشدند إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (در آن هنگام ايشان شادى مىكردند) و بقدرى خوشحال مىشدند كه آثار شادى و سرور از چهرهشان پيدا بود.
نظم:
توجيه در پيوستگى اين آيه (اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ) با آيه (وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ) اين است كه خداوند مىخواهد بيان كند، وكيل و حفيظ بر ايشان كسى است كه ايشان را ميرانده و ميگرداندشان هر گونه كه بخواهد.
برخى گفتهاند: اين جمله (أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ) به جمله (وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ) متصل شده و مقصود چنين است: (آن كه عبد خود را كفايت كرده تو را نيز از امر ايشان كفايت مىكند). جمله (أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ شُفَعاءَ) به جمله (أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ …) پيوسته تا معلوم شود آن كه مالك نفع و ضرر نباشد مالك شفاعت هم نخواهد بود.
[سوره الزمر (39): آيات 46 تا 50]
قُلِ اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ عالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ أَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبادِكَ فِي ما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (46) وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لافْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ الْعَذابِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ (47) وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (48) فَإِذا مَسَّ الْإِنْسانَ ضُرٌّ دَعانا ثُمَّ إِذا خَوَّلْناهُ نِعْمَةً مِنَّا قالَ إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمٍ بَلْ هِيَ فِتْنَةٌ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (49) قَدْ قالَهَا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ (50)
ترجمه:
بگو اى خداى پديد آورنده آسمانها و زمين، داننده نهان و آشكار، تو حكم مىكنى ميان بندگانت در آنچه اختلاف مىكردند. و اگر هر آنچه در زمين است و هر آنچه مانند آن است، از آن ستمكاران باشد و آنها را فديه دهند تا عذاب رستاخيز به آنها نرسد قبول نشود و پديد آيد از جانب خدا براى آنها آنچه گمان نمىكردند. و نمودار شد براى ايشان بديهاى آنچه كسب كردند و فرايشان گرفت آنچه مسخره مىكردند. و چون انسان را گزندى رسد بخواند ما را سپس چون او را از جانب خودمان نعمتى دهيم گويد: همانا داده شدهام آن را بر علمى، بلكه آن فتنه است و لكن اكثر مردم نمىدانند. محققا گفته است آن را كسانى كه پيش از آنان بودند پس بىنياز نكرد از ايشان آنچه را كه بودند كسب مىكردند.
تفسير:
زمانى كه خداوند سبحان دليلها را ذكر كرد و مردم در آنها نظر نكردند و مواعظ را بيان فرمود از آنها پند نگرفتند، پيامبر خود را دستور فرمود، با آنان محاكمه كند تا انجام دهد درباره ايشان آنچه استحقاق داشتند. پس گفت:
قُلِ (بگو) اى محمد (ص) بخوان به اين دعا اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (اى خداوند پديد آورنده آسمانها و زمين) يعنى اى آفريدگارشان و ايجاد كننده آسمانها و زمين عالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ (داناى نهان و آشكار) يعنى داننده آنچه علمش از همه مردم پنهان است و اى داننده آنچه مردم مشاهده مىكنند و مى- دانند.
أَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبادِكَ (تو حكم كنى ميان بندگانت) روز قيامت فِي ما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (در آن چه بودند در آن اختلاف مىكنند) در اين دنيا در امر دينشان و دنياشان و تفصيل بده ميان آنان به حق در حقوق و مظالم، يعنى حكم كن ميان من و قوم من به حق، و در اين بشارتى است براى مؤمنان به پيروزى و نصرت، زيرا خداوند كه پيغمبر خود را امر به دعا مىكند ناچار اجابت مىكند.
از «سعيد بن مسيب» نقل شده كه گفت: من آيهاى را در قرآن ميشناسم كه كسى نخواند آن را كه بواسطه آن از خداوند سؤال كند مگر آن كه خدا به او عطا كند و آن آيه (قُلِ اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ …) مىباشد، سپس خداوند خبر مىدهد از واقع شدن عذاب بر كافران به اين كه مىفرمايد:
وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ (و اگر هر آنچه در زمين است و هر آن چه مانند آن است براى ستمكاران باشد) زياده بر آن لَافْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ الْعَذابِ يَوْمَ الْقِيامَةِ (فديه دهند از زشتى عذاب قيامت كه به آنان نرسد، قبول نشود،) تفسير اين آيه گذشت وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ (و آشكار شود بر ايشان از جانب خداوند آن چه گمان نمىكردند) يعنى ظاهر شود بر ايشان از اقسام عذاب آن چه كه انتظار نداشته و گمان نداشتند كه به ايشان برسد و در حساب ايشان نبود.
«سدى» گفته است: آنها كارهاى خود را خوب مىپنداشتند كه بد برايشان نموده شد. و گفته شده است كه «محمد بن منكدر» هنگام مرگ، زارى مىكرد، بدو گفتند: تو هم جزع و زارى مىكنى پاسخ گفت: مرا آيهاى از قرآن در بر گرفته كه (وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ) است و مىترسم كه از جانب خداوند چيزهايى برايم آشكار شود كه گمان نمىكردم وَ بَدا لَهُمْ (و آشكار شد بر ايشان) سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا (بديهاى آن چه كسب كردند) يعنى پاداش كارهاى بدشان آشكار شود وَ حاقَ بِهِمْ (فرايشان گيرد) يعنى نازل شود به ايشان ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (آنچه كه بودند مسخره مىكردند) و آن عبارت بود از هر چيزى كه پيغمبر (ص) هشدار ميداد از آنچه كه منكر مىشدند و آن را تكذيب مىكردند.
سپس خداوند خبر مىدهد كه انسان شديدا در تقلب از حالى به حال ديگر است پس فرمود:
فَإِذا مَسَّ الْإِنْسانَ ضُرٌّ (پس زمانى كه ضررى به انسان برسد) از بيمارى و گرفتارى دَعانا (مىخواند ما را) و پناه مىآورد به سوى ما با حالت تسليم و اخلاص، چه اين كه مىداند غير از ما هيچ كسى قادر به رفع گرفتارى او نيست ثُمَّ إِذا خَوَّلْناهُ نِعْمَةً مِنَّا (سپس او را چون از جانب خود نعمتى دهيم) يعنى چون نعمتى از سلامت جسم و گشايش روزى و نعمتهاى ديگرى باو ببخشيم قالَ إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمٍ (گويد بر اساس علم داده شدهام) در تفسير اين آيه سخنان گوناگونى گفته شده است كه اينك اشاره ميكنيم:
اول- از «حسن» و «جبائى» نقل شده است كه: انسان گويد، همانا داده شدهام روى دانش و زيركى و كاردانى خود. پس اين اشاره است كه آنان به منافع و ضررهاى خود جاهل هستند.
دوم- داده شدهام بر اساس خيرى كه خداوند از من ميداند و اين قول از «مقاتل» و «قتاده» نقل شده است.
سوم- داده شدهام بر اساس علمى كه خدا آن را از من قبول كرده و راضى است، و لذا خداوند بخشيده است براى من از نعمتهايى كه بخشيده است.
سپس خداوند مىفرمايد: امر بر اساس گفته ايشان نيست بَلْ هِيَ فِتْنَةٌ (بلكه آن فتنهاى مىباشد) يعنى آزمايش و امتحانى است كه خدا به آن آزمايش كرده است تا ظاهر شود كه شكر و صبر انسان در مقابل آن چگونه است تا بر اساس آن مجازات كند.
و گفته شده است كه معنى آيه چنين است كه اين نعمت فتنهاى يعنى عذابى بر ايشان خواهد بود اگر آن را به خود نسبت دهند.
و برخى گفته معنى آيه اين است كه خود اين گفتار براى ايشان فتنهاى مىباشد زيرا ايشان بر آن عذاب خواهند شد.
وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (و لكن بسيارى از ايشان نمىدانند) بلاء چه چيزى و نعمت كدام است.
و گفتهاند معنى اين است كه، آنها نمىدانند تمامى نعمتها از جانب خداوند است اگر چه از جهت بندگان روى اسباب به وجود آمده است.
قَدْ قالَهَا (بتحقيق گفته است آن را) يعنى اين كلمه و گفتار را الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ (آنها كه پيش از ايشان بودند) مانند «قارون» هنگامى كه گفت: همانا داده شدهام بر اساس علمى كه در نزد من است.
فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ (پس بىنياز نكرد از ايشان آن چه كه بودند كسب مىكردند) يعنى سودى نبخشيد بر ايشان آن چه از اموال جمع كردند بلكه براى آنان موجب بدبختى گرديد.
[سوره الزمر (39): آيات 51 تا 55]
فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ هؤُلاءِ سَيُصِيبُهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ ما هُمْ بِمُعْجِزِينَ (51) أَ وَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (52) قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (53) وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ (54) وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ (55)
ترجمه:
پس رسيد به ايشان زشتيهاى آن چه دست آوردند و آنان كه ستم كردند از ايشان زود باشد كه رسد بر ايشان زشتىهاى آن چه به دست آوردند و نيستند به عجز آرندگان. آيا ندانستند كه خدا فراخ گرداند روزى را براى هر كه خواهد و تنگ كند، همانا در اين است نشانه هايى براى قومى كه ايمان آرند.
بگو اى بندگان من كه بر جان خودتان اسراف كرديد نااميد نباشيد و از رحمت خدا، همانا خدا بيامرزد همه گناهان را، همانا اوست آمرزنده مهربان. و باز گرديد به سوى پروردگار خويش و بر او تسليم شويد پيش از آن كه بيايد شما را عذاب، سپس يارى نشويد. و پيروى كنيد به نيكو آن چه نازل شده است به سوى شما از پروردگارتان پيش از آن كه ناگهان بيايد بسوى شما عذاب و شما نميدانيد.
تفسير
سپس خداوند سبحان از حال كافران خبر مىدهد و مىگويد:
فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا (پس رسيد به ايشان زشتيهاى آن چه را بدست آوردند) يعنى رسيد بر ايشان عقاب زشتيهايشان، پس حذف مضاف در اينجا بخاطر دلالت كلام بر اين مفهوم است. و برخى گفتهاند به اين خاطر (عقاب سيئات) گفته مىشود كه اين كلام با دو كلمهاش جفت و قرين است چه اين كه خدا مىگويد: (جَزاءُ سَيِّئَةٍ، سَيِّئَةٌ مِثْلُها)، «پاداش زشتى زشتى مانند آن است» وَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ هؤُلاءِ (و كسانى كه ستم كردند از ايشان) يعنى از كافران قوم تو اى محمد (ص) سَيُصِيبُهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا (مىرسد به ايشان زشتيهاى آن چه به دست آوردند) و نيز وَ ما هُمْ بِمُعْجِزِينَ (و نيستند به عجز آورندگان) يعنى آنان نمىتوانند از خداوند ربوده شوند، و يا اين كه آنها نمىتوانند خدا را عاجز كرده و از قدرت او خارج شوند.
أَ وَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ (آيا نمىدانند كه خداوند فراخ مىكند روزى را به آن كه بخواهد و تنگ كند؟!) يعنى خداوند وسعت و گشايش مىدهد روزى را به آن كه بخواهد و تنگ مىكند روزى را به آن كه بخواهد به جهت آن چه از مصالح مردم مىداند.
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ (همانا در اين است نشانهها) نشانههاى واضح و روشن لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (بر مردمى كه ايمان آرند) قبول و تصديق مىكنند توحيد خداوند را، چه اين كه از آن سود مىبرند.
مغفرت كلى
قُلْ (بگو) اى محمد يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ (اى بندگان من كه بر خودتان اسراف كرديد) با مرتكب و آلوده شدن گناهان لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ (نااميد مشويد از مهر خداوند) يعنى مأيوس نشويد از آمرزش خداوند إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (همانا خداوند مى- آمرزد همه گناهان را كه اوست آمرزنده مهربان) از «ثوبان» غلام رسول خدا (ص) نقل شده كه گفت: دوست ندارم دنيا و آن چه در اوست به جاى اين آيه براى من باشد.
حضرت امير المؤمنين عليها السلام فرمود: در قرآن آيهاى گستردهتر از آيه (يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا …) نمىباشد.
در مصحف (عبد اللَّه) آيه ياد شده به اين صورت آمده (ان اللَّه يغفر الذنوب جميعا لمن يشاء)، «خداوند مىآمرزد همه گناهان را بر آن كه بخواهد.» برخى گفتهاند اين آيه درباره «وحشى» كشنده و قاتل «حمزه» نازل شده آن هنگام كه خواست مسلمان شود ولى ترسيد توبه او قبول نشود و چون اين آيه نازل شد اسلام آورد و مسلمان شد.
به رسول خدا (ص) گفته شد، آيا اين آيه مخصوص (وحشى) است يا شامل همه مسلمانان مىباشد؟ حضرت فرمود: بلكه براى همه مسلمانان است.
اين آيه درست نميباشد كه درباره «وحشى» نازل شده باشد زيرا نزول اين آيه در مكه بوده و وحشى پس از ساليان دراز اسلام آورده است ولى در پاسخ بايد گفت ممكن است اين آيه بر او خوانده شده و باعث اسلام او گشته است، پس اين آيه به عموم خود حمل مىشود، و خداوند ناچار همه گناهان را بر توبه كننده مىآمرزد، پس موحد يعنى اهل توحيد اگر قبل از توبه كردن بميرد در مشيت خداوند است اگر بخواهد بر اساس عدالت خود عذاب ميكند و اگر بخواهد بر اساس فضل و رحمت خود مىآمرزد، چنان كه خدا فرمايد: (وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ)، «مىآمرزد خداوند بغير از شرك از هر كه بخواهد» سپس خداوند بندگان خود را بسوى توبه دعوت مىكند و ايشان را امر مىكند كه بسوى خدا بازگردند و مىفرمايد:
وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ (و برگرديد به سوى پروردگارتان) يعنى بازگرديد از شرك و گناهان بسوى خداوند و توحيد كنيد او را وَ أَسْلِمُوا لَهُ (و تسليم شويد مر او را) يعنى سر فرود آوريد به اطاعت او در آن چه شما را امر مىكند، و گفته شده معنى اين است، قرار دهيد خودتان را خالص براى خداوند، خداوند با اين آيه مردم را سوق به سوى توبه مىدهد تا انسان به گناه آلوده نشده و توبه را به اميد آيه سابق ترك نكند مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ (پيش از آن كه بيايد بسوى شما عذاب سپس يارى نمىشويد) موقعى كه عذاب بشما نازل شود.
وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ (و تابع شويد به بهتر آن چه نازل شده است بسوى شما از پروردگارتان) يعنى از حلال و حرام و امر و نهى و و وعده و وعيد پس كسى كه انجام دهد آن چه امر شده و ترك كند آن چه نهى شده،پس حقيقتا تابع نيكوتر شده است، اين سخن از «ابن عباس» نقل شده است.
و گفته شده كه اراده شده از نيكوتر و احسن، ناسخ بغير از منسوخ و اين از «جبائى» است.
«على بن عيسى» گويد: اين گفتار، نادرست است زيرا به منسوخ عمل نمىشود تا حسن و نيكو باشد و ناسخ احسن و نيكوتر، پس منسوخ قبيح است و ناسخ نمىتواند نيكوتر و احسن از قبيح و زشت باشد، و از اين سخن به اين نحو جواب داده شده كه منسوخ جايز است كه حسن و نيكو باشد مگر اين كه عمل كردن به ناسخ اصلح و احسن مىباشد.
مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً (پيش از آن كه بيايد بسوى شما عذاب ناگهانى) يعنى ناگهان در وقتى كه متوقع و منتظر نبوديد وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ (و شما نمىدانيد) يعنى نمىدانيد كه عذاب چه وقتى بر شما نازل مىشود.
[سوره الزمر (39): آيات 56 تا 60]
أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ (56) أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللَّهَ هَدانِي لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (57) أَوْ تَقُولَ حِينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ أَنَّ لِي كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (58) بَلى قَدْ جاءَتْكَ آياتِي فَكَذَّبْتَ بِها وَ اسْتَكْبَرْتَ وَ كُنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ (59) وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ (60)
ترجمه:
اين كه مىگويد كسى اى دريغ بر آن چه كوتاهى كردم در جنب خداوند و هر آينه بودم از مسخره كنندگان. يا كه گويد اگر خدا هدايتم مىكرد همانا بودم از پرهيزكاران. يا گويد هنگامى كه بيند عذاب را، اگر براى من بازگشتى بود پس مىشدم از نيكوكاران. بلى آمد به تو آيات من پس تكذيب كردى آنها را و كبر ورزيدى و بودى از كافران. و روز قيامت مىبينى آنان را كه دروغ گفتند بر خدا كه روهايشان سياه شده آيا دوزخ جايگاهى نيست براى كبرورزان.
قرائت:
«ابو جعفر» يا (حسرتاى) به ياء مفتوحه بعد از الف خوانده و ديگران يا (حسرتا) بدون يا خواندهاند.
«ابن جنى» گويد لفظ يا (حسرتاى) نادرست است، زيرا الف در(حسرتا) بجاى يا مىباشد و بخاطر سنگينى استعمال (يا) به آسان بودن استعمال (الف) پناه برده شده است.
شرح لغات:
تفريط- اهمال كردن در چيزى ميباشد كه پيشروى در آن واجب بوده و به خاطر سهلانگارى وقت آن فوت شده است و ضد آن كار با حزم است، گفته مىشود فلانى حازم است در مقابل كسى كه مفرط است.
حسرت- بمعنى غمگين شدن بر آن چه وقت آن گذشته و پشيمان شدن به آن چه جبران آن ممكن نبوده مىباشد و تأسف نيز مانند آن است و اصل معنى تحسر و حسرت به معنى انقطاع و بريدن است گفته مىشود (انحسرت الدابة اى انقطع سيرها كلالا)، «منحسر شد چهارپا يعنى از شدت خستگى فرو ماند و از سير و حركت باز ماند».
جنب- عضو معروف بدن است، و نيز جنب به معنى چيز بزرگ و زيادتر است گفته مىشود (هذا قليل فى جنب مودتك)، «اين چيز اندكى در پيش مهر شما است» و يا گفته مىشود (ما فعلت فى جنب حاجتى اى فى امره)، «چه كردى در جنب حاجت و نياز من يعنى در امر آن» «كثير» گويد:
| الا تتقين اللَّه فى جنب عاشق | له كبد حرى عليك تقطع | |
«آيا پرهيز نمىكنى از خداوند در كنار عاشقى- بر او دل تشنهاى است كه براى تو چاك شده است»
اعراب:
(بَلى قَدْ جاءَتْكَ) جواب مىباشد براى (أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللَّهَ هَدانِي لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ) زيرا معنى اين سخن چنين است كه خدا مرا هدايت نكرد پس گفته مىشود كه بلى آيات ما بسوى تو آمد، و چون (بلى) بايد در جواب سخن منفى باشد ناچار در معنى، سخن منفى اراده مىشود.
(وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ) اين جمله مبتدا و خبر است و اين جمله چون داراى معنى حال مىباشد لذا اعرابا منصوب مىباشد و از واو حال بخاطر ضمير، بىنياز هستيم، و جايز است (وجوههم) را بخاطر بدل از (الَّذِينَ كَذَبُوا) منصوب خواند يعنى (و ترى وجوه الذين كذبوا على اللَّه مسودة)
تفسير:
و چون خداوند سبحان مردم را بخاطر دور ماندن از عذاب و عقوبات امر به تبعيت از طاعات و واجبات و اجتناب از زشتيها كرد، غرض از اين كار را به اين نحو بيان فرمود كه:
أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ (اينكه گويد كسى) يعنى به ترس از اينكه گويد، يا به حذر از اينكه گويد و معنى اين است كه كراهت داريد در حالتى قرار گيريد كه در آن گوئيد:
يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ (اى دريغ بر آنچه كوتاهى كردم در جنب خداوند) يعنى دريغا از پشيمانى من بر آنچه ضايع كردم از ثواب كردن براى خداوند، اين قول «ابن عباس» است.
و گفته شده است كه: اى دريغ بر آنچه كوتاه آمدم در امر خداوند، و اين سخن از «مجاهد» و «سدى» وارد شده است، از «حسن» نقل شده كه، جنب خداوند- بمعنى طاعت خداوند است.
«فراء» گويد: جنب بمعنى قرب و نزديكى مىباشد كه قرب خداوند و جوار خداوند منظور مىباشد، مثلا گفته مىشود كه فلانى در جنب فلانى زندگى ميكند يعنى در جنب و جوار او زندگى ميكند. پس معنى بر اساس اين تفسير چنين ميشود كه: كسى گويد اى دريغ بر آنچه كوتاه آمدم در جنب خدا يعنى در طلب قرب و جوار خدا كه آن بهشت است.
«زجاج» گويد: منظور از جنب، طريق و راه است كه معنى چنين مىشود:
اى دريغ از اينكه كوتاه آمدم در راهى كه آن راه خداوند است، پس جنب به معنى جانب خواهد بود، يعنى اى دريغ از اينكه كوتاه آمدم در جانبى كه منتهى به رضايت خداوند مىشد.
«عياشى» از «ابى جارود» از امام باقر (ع) نقل كرده كه فرمود:(نحن جنب اللَّه)يعنى ما جنب و كنار خداوند هستيم.
وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ (و هر آينه بودم از مسخره كنندگان) «قتاده» و «سدى» گفته اند منظور اين است كه: بودم من از مسخره كنندگان پيغمبر (ص) و مسخره مىكردم مومنان و قرآن را در دنيا يا به اين معنى كه: من بودم مسخره ميكردم آن را كه مرا بسوى ايمان دعوت ميكرد.
أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللَّهَ هَدانِي لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (يا گويد اگر خداوند مرا هدايت مىكرد هر آينه بودم از پرهيزكاران) يعنى اين كار را انجام داده و آيات خود را آورديم تا كسى نتواند بگويد اگر خداوند مرا هدايت ميكرد همانا از كسانى ميشدم كه بخاطر ترس از عذاب الهى از گناهان پرهيز مىكردم.
برخى گفتهاند: چون مردم كافر در ادله الهى نظر نكردند و از قرآن اعراض كرده و مشغول به دنيا و امور باطل شدند، گمان كردند كه خداوند متعال آنان را هدايت نكرده است و اين سخن را با گمان خود ميگويند، و لذا خداوند بر آنان رد كرده و مىفرمايد: (بَلى قَدْ جاءَتْكَ آياتِي)، «بلى آمد به سوى تو آيات من» و برخى گفتهاند: معنى آيه، اين است كه: گويد كسى اگر خداوند هدايت ميكرد مرا بسوى نجات، برميگرداند و رجوع ميداد به حال اختيار و تكليف، در آن موقع من از كسانى ميشدم كه هدايت يافته و از معاصى و گناهان دورى مى- كردم، و اين سخن از «جبائى» نقل شده است و دليل اين سخن آن كه مردم كافر در روز قيامت مىدانند كه خداوند وسيله هدايت را بر ايشان فراهم كرده است، پس فقط درخواست و اشكال ايشان در بازگشت به دنيا و حال تكليف مىباشد.
أَوْ تَقُولَ حِينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ أَنَّ لِي كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (يا گويد كسى هنگامى كه بيند عذاب را اگر براى من بازگشتى بود هر آينه بودم من از نكوكاران) يعنى اگر من بازگشتى به دنيا داشتم از اهل توحيد شده و خداى را اطاعت مىكردم، خداوند در انكار سخن اين شخص مىگويد:
بَلى (بلى) يعنى اين چنين نيست كه تو مىگويى قَدْ جاءَتْكَ آياتِي (بتحقيق آمد بسوى تو آيات من) يعنى حجتها و دلالتها و نشانههاى من.
فَكَذَّبْتَ بِها (پس تكذيب كردى آنها را) يعنى دورى كردى از پيروى آنها، چه اين كه خدا مىگويد:
وَ اسْتَكْبَرْتَ وَ كُنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ (و تكبر كردى و بودى از كافران) به آنها.
(بحث ادبى)
در اينجا اين اشكال پيش مىآيد كه چرا لفظ (جاءتك) به فتح كاف كه علامت مذكر مىباشد به كار برده شده است با اين كه (نفس) مؤنث مىباشد؟، در جواب بايد گفت: مراد از (نفس در اينجا انسان مىباشد و آن هم مذكر است).
قابل تذكر است كه در برخى از قرائتهاى نادر و قليل كه از: «عاصم» و «جحدرى» و «يحيى بن يعمر» روايت شده براى مطابقت با تأنيث (نفس)، كاف و تمامى (تا) هاى مخاطب اين آيه مكسور كه علامت تأنيث مىباشد خوانده شده است و اينچنين مىشود: (بلى قد جاءتك آياتى فكذبت بها و استكبرت و كنت من الكافرين) وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ (و روز قيامت مىبينى كسانى را كه دروغ گفتند بر خداوند) و گمان كردند كه براى خداوند شريكى و فرزندى مى- باشد
وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ (روهاشان سياه است آيا در جهنم جايگاهى براى كبرورزان نيست) آنهايى كه از ايمان آوردن به خداوند تكبر ورزيدند.
اين استفهام و سؤال به صورت تثبيت و تقرير مطلب است يعنى حتما در جهنم جايگاه و مقام آنها مىباشد.
(تكذيب امام؟)
«عياشى» از «خثيمه» روايت كرده كه گفت از حضرت «صادق» (ع) شنيدم فرمود: كسى كه حديثى از ما بگويد ما روزى را از او سؤال خواهيم كرد، اگر راست گفته و ما را تصديق كند همانا بر خدا و رسول خدا (ص) راست گفته است و اگر ما را تكذيب كند همانا بر خدا و رسول خدا دروغ گفته و تكذيب كرده است، زيرا چون ما سخن مىگوئيم، نمىگوئيم اين شخص و آن شخص گفته است، همانا مىگوئيم خدا و رسول خدا (ص) چنين گفتهاند، سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: (وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى …) در اين هنگام خثيمه به دو گوش خود اشاره كرده و گفت: كر شود اين دو گوش من اگر آن را نشنيدم (يعنى معتقد به آن نباشم) و از «سودة بن كليب» نقل شده كه گفت از اين آيه (وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى …) از حضرت باقر (ع) سؤال كردم فرمود: اين آيه درباره آن كسى مىباشد كه خود را امام بداند بدون آن كه از جانب خداوند باشد، گفتم اگر چه آن شخص علوى باشد؟ فرمود: آرى!، گفتم اگر چه فاطمى باشد فرمود:آرى؟
[سوره الزمر (39): آيات 61 تا 66]
وَ يُنَجِّي اللَّهُ الَّذِينَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (61) اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ (62) لَهُ مَقالِيدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (63) قُلْ أَ فَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ أَيُّهَا الْجاهِلُونَ (64) وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ (65)
بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ (66)
ترجمه:
و نجات مىدهد خداوند كسانى را كه پرهيز كردند با رستگاريشان، بدى به ايشان نمىرسد و آنان غمگين نمىشوند. خداوند آفريننده هر چيزى است و او بر هر چيزى وكيل است. براى اوست كليدهاى آسمانها و زمين، و آنان كه به آيات خداوند كافر شدند ايشانند زيانكاران. بگو آيا دستور مىدهيد غير از خدا را بندگى كنم اى نادانان. و بتحقيق وحى شده است بر تو و بر آنان كه پيش از تو بودند اگر مشرك شوى تباه مىشود عملت و خواهى بود از زيان- كاران. بلكه خداى را پرستش كن و بوده باش از سپاسگزاران.
قرائت:
مفازه- اهل كوفه غير از «حفص»، (بمفازاتهم) خواندهاند و ديگران (بمفازتهم) گفتهاند، دليل آنان كه (مفازه) را جمع خواندهاند اين است كه مصدر چون اقسام و اجناسش مختلف شود مىتوان به صورت جمع استعمال كرد، از اين جهت مىگوئيم (مكانتكم و مكاناتكم)، و دليل آنها كه مفرد خواندهاند اين كه (مفازه) چون (فوز) بوده و ناچار چون مصدر است بايد مفرد و به صورت (مفازه) خوانده شود.
تفسير:
چون خداوند سبحان از حال كافران خبر داد بدنبال آن، حال پرهيز كاران نكوكار را بيان كرده و فرمود:
وَ يُنَجِّي اللَّهُ الَّذِينَ اتَّقَوْا (و نجات مىدهد خداوند كسانى را كه پرهيز كردند) از معاصى به خاطر ترس از عقاب خداوند بِمَفازَتِهِمْ (به رستگاريشان) يعنى به نجات يافتنشان از آتش، اصل كلمه (مفازه) به معنى نجات يافتن است، لذا از باب تفأل به خير (مفازه) را (نجات) گويند، چنان كه از باب تفأل به خير مار گزيده را سليم گويند و يا به كار بردن (سليم) او را به سلامت فال مىزنند.
لا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ (نمىرسد بدى به ايشان) يعنى به ايشان مكروه و شدت اصابت نمىكند وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (و نه ايشان غمگين شوند) از آن چه از خوشىها و لذات از دست آنان رفته باشد.
چون خداوند مسئله وعد و وعيد را خاطرنشان ساخت بيان مىكند كه او بر همه چيز توانا مىباشد اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ (خداوند آفريننده هر چيز است) يعنى بوجود آورنده و پديد آرنده هر چيز است وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ (و او بر هر چيزى وكيل است) يعنى نگهدارنده با تدبير هر چيز است لَهُ مَقالِيدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (براى او كليدهاى آسمانها و زمين است) (مقاليد) جمع (مقليد) و (مقلاد) است و منظور از آسمانها و زمين روزى و رحمت است، كه روزى و رحمت از آن خداوند مىباشد و اين سخن «ابن عباس و قتاده» است، و «ضحاك» گفته: خزينههاى آسمانها و زمين به دست خداوند است، مى- گشايد روزى را به آن كه بخواهد و مىبندد از آن كه بخواهد.
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (آنان كه كافر شدند به آيات خداوند، پس ايشان هستند زيانكاران) زيرا با از دست دادن بهشت و نعمتهاى آن و با چشيدن آتش و زبانههاى آن زيان مىكنند.
سپس خداوند مردم را دانا مىكند كه معبودى به غير از (اللَّه) نيست و مىگويد:
قُلْ (بگو) اى محمد به اين كافران أَ فَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ (به غير از اللَّه دستور مىدهيد عبادت كنم) يعنى امر مىكنيد كه غير از خداوند را عبادت كنم أَيُّهَا الْجاهِلُونَ (اى نادانان) در آن چه كه امر مىكنيد، زيرا شما امر مىكنيد عبادت كنم كسى را كه نمىبيند و نمىشنود و سودى نمىدهد و ضررى نمىبخشد. سپس به پيغمبر (ص) خود مىگويد:
وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ (و بتحقيق وحى گرديده شد بسوى تو) اى محمد (ص) وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ (و آنان كه پيش از تو بودند) از پيامبران و رسولان لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ (اگر شرك ورزى همانا تباه شود عمل تو و همانا خواهى بود از زيانكاران) «ابن عباس» گويد: اين خطاب تأديبى نسبت به پيغمبر (ص) بوده و تهديدى نسبت به ديگر مردم مىباشد، زيرا خداوند پيمبر خود را از شرك و مداهنه كافران نگه داشته و معصوم گردانيده است، و در اين سخن چيزى نيست كه دلالت كند به صحيح بودن گفته اهل وعيد كه قائل به احباط و تباهى اعمال مىباشند، زيرا معنى آيه چنين است، كسى كه در عبادت خدا شرك بورزد و بتها و غير آنها را در عبادت خدا شريك قرار دهد، عبادت او بر وجهى قرار مىگيرد كه استحقاقى براى ثواب پيدا نمىكند، و لذا اين عمل را خداوند وصف مىكند كه آن تباه است زيرا اگر عمل، خالص براى خداوند باشد سزاوار ثواب مىتواند باشد.
سپس خداوند سبحان امر به توحيد مىكند و مىفرمايد:
بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ (بلكه خداوند را عبادت كن) يعنى عبادت خود را تنها بسوى خداوند بدون توجه به بتها، متوجه كن وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ (و بوده باش از سپاسگزاران) آنان كه بر نعمتهاى خداوند سپاس گذاشته و عبادت را خالص براى خداوند انجام مىدهند.
(بحث ادبى)
«زجاج» گويد: (اللَّه) معمول منصوب (فاعبد) است و (فا) به معنى مجازات آمده است و مقصود چنين مىشود، چون بيان كردم پس عبادت كن خداى را.
[سوره الزمر (39): آيات 67 تا 70]
وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ (67) وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ (68) وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْكِتابُ وَ جِيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (69) وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما يَفْعَلُونَ (70)
ترجمه:
و ارج نگذاردند بر خدا حق ارجش، و زمين، همه آن در قبضه اوست در روز قيامت، و آسمانها پيچيده دست قدرت اوست، منزه و برتر است از آنچه شرك مىورزند. و دميده شد در صور پس بيهوش افتاد آن كه در آسمانها و آن كه در زمين است مگر آن كه را خدا خواست، سپس دوباره دميده شد، پس ناگاه ايشانند ايستادگان نگران. و درخشيد زمين بنور پروردگارش واگذارده شد كتاب و آورده شدند پيامبران و گواهان، و داورى شد ميان ايشان به حق و آنان ستم نشوند. و پرداخت شد به هر كسى آن چه انجام داد و او داناتر است به آن چه انجام مىدهند.
اعراب:
جميعا- نصب داده شده چون حال است و عامل آن محذوف است و تقدير چنين است (و الارض اذا كانت مجتمعة قبضته)، «زمين زمانى كه مجتمع است در قبضه اوست»، پس (اذا) ظرف زمان بوده و عامل آن (قبضته) ميباشد و (كان) در اينجا تامه است چه اين كه اگر ناقص بود بايد (جميعا) خبر آن باشد و درست نمىبود كه حال باشد.
تفسير:
سپس خداوند از حال كافران خبر مىدهد و مىگويد:
وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ (و ارج نگذاردند خداى را حق ارجش) يعنى خدا را مناسب و سزاوار عظمت و بزرگيش، تعظيم نكردند، زيرا غير از خداوند را عبادت كردند و پيامبرش را امر كردند كه غير او را عبادت كند، اين سخن از «حسن» و «سدى» نقل شده است.
«مبرد» گفته كه اصل اين سخن از آنجا است كه مىگويى: (فلانى عظيم القدر است) و از اين جمله جلالت و بزرگى او را اراده مىكنى، و (قدر) اختصاص دادن چيزيست به بزرگى و كوچكى و تساوى.
و برخى گفته مقصود از اين آيه چنين است كه، ستايش نكردند خداى را آن چنان كه سزاوار بود، زيرا بعث و رستاخيز را انكار كردند و خدا را چنين وصف كرده و شناختند كه خداوند مردم را بيهوده آفريده و از بازگردانيدن و قيامت عاجز است.
«زمين در قبضه خداست»
وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ (و همه زمين در قبضه اوست در روز قيامت) قبضه- اين كلمه در لغت به اين معنى آمده كه: (ما قبضت عليه بجميع كفلك)، «آن چه با همه كف دست خود فرا گيرى» خداوند با اين بيان از كمال قدرت خود خبر داده و يادآور مىشود كه زمين با همه بزرگيش در تحت قدرت اوست مانند چيزى كه قابض در كف دست خود درمىآورد، پس در قبضهاش مىشود، اين سخن بر اساس سخنان مردم مىباشد كه خداوند خواسته است بر ما به آسانى بفهماند چه اين كه ما مىگوئيم، اين چيز در قبضه فلانى و در دست فلانى است زمانى كه تصرف آن بر او آسان باشد اگر چه قبض نكرده است
آسمانها پيچيده دست قدرت اوست
و همچنين است قول خداوند كه مىفرمايد:
وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ (و آسمانها پيچيده دست او هستند) يعنى مىگرداند با قدرت خود هم چنان كه ما چيزى را كه توانايى داريم با دست خود مىگردانيم، به كار بردن «يمين- دست» براى مبالغه در قدرت و ثابت كردن بيشتر مالكيت است، چنان كه خداوند ميفرمايد: (أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ)، «آن چه مالك شد دستهايتان» يعنى آن چه در تحت قدرت شماست، زيرا ملك چيزى نيست كه بدون يسار و اعضاء ديگر بدن به (يمين) اختصاص داشته باشد.
و برخى گفتهاند: معنى چنين است كه آسمانها محفوظ و مصون به قوت خداوند است و (يمين) را به معنى (قوت) گرفتهاند چنان كه شاعر ميگويد:
| اذا ما راية رفعت لمجد | تلقاها عرابة باليمين | |
«زمانى كه پرچمى نباشد كه براى عظمت افراشته گردد- آن را «عرابه» به دست (يمين) خود قرار گيرد».
سپس خداوند خود را تنزيه و پاك مىكند از آنچه به او شريك قائل ميشوندو مىگويد:
سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ (منزه و برتر است از آن چه شرك مىورزند) يعنى از آن چه شبيه و مثل به او نسبت مىدهند.«صور» دميده ميشود
وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ (و دميده شد در صور) و آن شاخى است كه «اسرافيل» در آن مىدمد.
حكمت در دميده شدن (صور) اين است كه خداوند آن را نشانهاى قرار داده تا خردمندان پايان كار خود را در جهان تكليف دانسته و آغاز خلقت جديد را متوجه شوند، پس اين را تشبيه كرده به آنچه در ميان مردم متعارف است كه هنگام كوچ و رحلت و نزول و فرود بوق مىزنند و براى مردم چه مثالى بهتر از اين مىتوان در اين حادثه به كار برد.
برخى گفتهاند (صور) جمع صورت است، گويا كه در صورتها و چهرههاى مردم دميده مىشود و اين قول «قتاده» است و نيز از او نقل شده كه (صور) را بفتح واو قرائت كرده است.
فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ (پس بيهوش بر زمين افتاد آن كه در آسمانها و آن كه در زمين است) يعنى از سختى و شدت اين صيحه و فرياد كه از (صور) خارج مىشود همه آنها كه در آسمانها و زمين است مىميرند.
گفته مىشود: (صعق فلان)، «فلانى بيهوش شد» زمانى كه بميرد به حال وحشتناك چون صيحهاى كه عظيم باشد.
إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ (مگر آن كه را خدا بخواهد) در معنى مستثنى (يعنى آن كسى كه از خطر صور و بيهوشى معاف است) اختلاف شده است.
برخى گفتهاند افراد مستثنى عبارتند از: «جبرئيل»، «ميكائيل»، «اسرافيل» و ملك الموت يعنى «عزرائيل». و اين سخن از «سدى» نقل شده و نيز روايت مرفوعى در اين باب نقل كردهاند.
و عدهاى گفتهاند: افراد مستثنى عبارتند از شهيدان در راه خداوند و اين سخن را «سعيد بن جبير» و «عطا» از «ابن عباس» و «ابو هريره»، از پيغمبر (ص) نقل كردهاند كه آن حضرت درباره اين آيه از كسانى كه شامل بيهوشى مرگآور نمىشوند از جبرائيل سؤال كرد و او جواب گفت كه ايشان شهيدان مىباشند كه شمشيرهاى خود را كنار عرش به كمر بستهاند.
ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى (سپس دو باره در صور دميده شد) مراد از نفخه دوباره نفخه بعث و رستاخيز است كه آن نفخه دوم است.
«قتاده» در حديث مرفوعى كه نقل كرده گويد: ميان دو نفخه از جهت زمان چهل سال مىباشد، و گفته شده كه خداوند پس از نفخ صور و مردن افراد، اجسام را نابود كرده و دوباره ايشان را بازميگرداند و خداوند هم با اين بيان:
فَإِذا هُمْ قِيامٌ (پس ناگهان ايشانند ايستادگان) از سرعت ايجاد و پديد آوردنشان خبر مىدهد، زيرا خداوند سبحان زمانى كه نفخه دوم دميده شد ايشان را پس از آن باز مىگرداند، پس ايشان از گورهاى خود برخاسته و مىايستند.
يَنْظُرُونَ (مىنگرند) يعنى منتظرند تا چه شود بر ايشان و به چه چيزى دستور داده شوند.
وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها (و درخشيد زمين به نور پروردگارش) يعنى روشن شد زمين به عدل پروردگارش در روز قيامت، زيرا نور و روشنايى زمين به عدل و داد است، چنان كه نور علم و دانش به عمل و كردار است، و اين سخن «حسن» و «سدى» مىباشد.
و برخى گفتهاند: زمين مىدرخشد به نورى كه خداوند خلق كرده و به واسطه آن زمين قيامت را روشن ساخته بدون اين كه نور خورشيد و ماهى در كار باشد
وَ وُضِعَ الْكِتابُ (و گذارده شد كتاب) يعنى كتابهايى كه فرشتگان اعمال بنى آدم را در آنها نوشتهاند در دستهاى مردم قرار داده مىشود تا در آنها اعمال و كردار خود را بخوانند.
تذكر اين نكته لازم است كه لفظ (كتاب) اگر چه مفرد است ولى چون اسم جنس است معنى جمع را ميرساند، يعنى گذارده ميشود كتاب هر انسانى در يمين (دست راست) يا شمالش (دست چپ) وَ جِيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ الشُّهَداءِ (و آورده شده پيامبران و گواهان)
1- و آنها كسانى هستند كه گواهى مىكنند كار پيامبران را نسبت به امت ايشان. به اين كه پيامبران تبليغ كردند ولى مردم تكذيب كردند، اين سخن «ابن عباس» و «سعيد بن جبير» است.
2- و قول ديگر اين كه آنان (گواهان كسانند كه در راه خدا كشته شدهاند، اين سخن از «سدى» نقل شده است.
3- و گفته شده كه گواهان، افراد عادلى هستند كه گواهى مىكنند به مردم آن چه را كه از ايشان ديدهاند، و اين سخن «جبائى» و «ابى مسلم» مىباشد. بايد گفت: عادت مردم نيز چنين است كه قضا و حكم را در پيش عدهاى از گواهان عادل انجام مىدهند.
4- نظر چهارم اين است كه آنان (گواهان) نگهبانانى از فرشتگانند و دليل اين سخن قول خداوند متعال است كه مىفرمايد: (وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ)، «آمد هر كسى با او بود رانندهاى و گواهى- سوره ق- 21» 5- گواهان عبارت است از كليه اعضاء و جوارح و مكان و زمان.
وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (و داورى شد ميان ايشان به حق و آنان ستم گرديده نمىشوند) يعنى تفصيل داده شود ميان مردم به حق و چيزى از ثواب از كسى كه مستحق آن است كم نمىشود و به كسى اگر مستحق و سزاوار نباشد عذاب نمىشود.
وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ (و تمام داده شود به هر كسى آن چه عمل كرده است) يعنى داده شود به هر كسى كه عمل به واجبات كرده پاداش آن چه عمل كرده است و اين وفاء، كاملا و بدون نقصان انجام مىشود.
وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما يَفْعَلُونَ (و او داناتر است به آنچه انجام مىدهند) يعنى خداوند داناتر از همه است به آن چه كه از طاعت و معصيت او، مردم انجام مىدهند، و ملائكه را به خاطر داشتن احتياج به ايشان امر نكرده است كه اعمال مردم را بنويسند بلكه ايشان را امر به نوشتن اعمال مردم كرده كه تأكيد زيادى شده و ايشان بدانند كه مجازات مىشوند به حسب آنچه عمل كردند.
نظم:
در آيه اول از آيات گذشته خداوند متعال اين جمله را (وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ)، «قدر نگذاشتند خداى را به حق قدرش» يعنى خدا را به حق و سزاوار بزرگى و عظمتش، تعظيم نكردند، با جمله (وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ)، «زمين در روز قيامت در قبضه اوست» پيوسته و متصل كرده است و بيان مىكند:
خداوند با اين كه بر تمام آسمانها و زمين قدرت دارد ولى كافران با خدا ديگران را نيز عبادت و پرستش كردند.
[سوره الزمر (39): آيات 71 تا 75]
وَ سِيقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّى إِذا جاؤُها فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آياتِ رَبِّكُمْ وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا قالُوا بَلى وَ لكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَى الْكافِرِينَ (71) قِيلَ ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ (72) وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ (73) وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ (74) وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (75)
ترجمه:
و رانده شوند آنان كه كافر شدند گروه گروه به سوى دوزخ تا چون به آنجا آيند درهاى آن گشاده گردد، و خازنان دوزخ ايشان را گويند: آيا نيامد بسوى شما رسولانى از شما بخواند بر شما آيات پروردگارتان را و بترساند شما را از ديدار اين روز، گويند آرى، و لكن حق است بر كافران كلمه عذاب. گفته شود داخل شويد درهاى دوزخ را جاويدانيد در آن پس چه بد است جايگاه متكبران. و رانده شوند آنان كه پرهيز كردند از پروردگارشان به سوى بهشت گروه گروه تا بدانجا آينده و گشوده شود درهاى آن و گويد بر ايشان خازنان آن سلام بر شما پاك شديد پس داخل شويد در آن جاودانه. و گويند سپاس خداوند را، راست گردانيد بر ما وعده خود را و ما را وارث زمين كرد جا گيريم در بهشت هر جا كه بخواهيم پس چه نيكوست پاداش عمل كنندگان. و بينى فرشتگان را فرا گيرندگان دور عرش ستايش كنند به سپاس پروردگارشان و به حق حكم شود ميان ايشان و گفته شود سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است.
قرائت:
فتحت- اهل كوفه در هر دو مورد لفظ (فتحت) را به تخفيف خوانده و ديگران (فتحت) به تشديد خواندهاند دليل گروه دوم اين است كه در جاى ديگر قرآن اسم مفعول اين باب با تشديد خوانده شده چون (مفتحه لهم الأبواب)، «گشوده شده بر ايشان دربها» و ديگر اين كه تشديد دلالت بر كثرت مىكند.
دليل اهل تخفيف اين كه آن بر كثير و قليل صلاحيت دارد.
لغت:
سيق- سوق به معنى تحريك براى سير است و از اين جهت است كه مىگويند: سخن بر يك سياق جارى است و بازار را از آن جهت (سوق) مىگويند كه در آن خريد و فروش در جريان و در حال سوق دادن است.
زمر- اين لفظ جمع (زمره) است و آن به معنى گروه و جماعت است كه صداى آنان مانند صداى (مزمار) طنين مخصوصى دارد و (مزامير) داود (ع) پيامبر نيز عبارت از آوازهاى دلنشين بوده است.
تفسير:
در اين آيات خداوند سبحان پس از تفصيل قضا و داورى مردم به قسمت احوال مخلوقات در روز محشر پرداخته و مىگويد:
وَ سِيقَ الَّذِينَ كَفَرُوا (و رانده شوند آنان كه كافر شدند) يعنى به جبر سوق داده مىشوند إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً (بسوى دوزخ گروه گروه) يعنى فوجى پس از فوج و گروهى پس از گروه حَتَّى إِذا جاءُوها فُتِحَتْ أَبْوابُها (تا زمانى كه بدانجا بيايند گشوده شود درهاى آن) يعنى تا زمانى كه به جهنم برسند، گشوده شود درهاى جهنم هنگامى كه به جهنم روى آورند و آن هفت درب است وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها (و گويد بر ايشان خازنان آن) آنان كه موكل جهنم است و با بد گفتن به كردارشان و انكارشان گويند:
أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ (آيا نيامد بسوى شما رسولانى از شما) يعنى مانند شما از افراد بشر يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آياتِ رَبِّكُمْ (بخوانند بر شما آيات پروردگارتان را) و قرائت كنند بر شما حجتهاى پروردگارتان را و آن چه دلالت كند شما را بر شناختن خداوند و واجب بودن معرفت او.
وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا (و بترسانند شما را از ديدار اين روز) يعنى بيم دهند شما را از مشاهده و عذاب اين روز! قالُوا (گويند) يعنى كافران بر خازنان جهنم گويند بَلى (آرى) آمد فرستادگان پروردگارمان و از آيات خداوند ما را ترساندند وَ لكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَى الْكافِرِينَ (و لكن حق شد كلمه عذاب بر كافران) يعنى واجب شد عقاب بر آن كه كافر شد به خداوند متعال، چون خداوند از اين موضوع خبر داده و مىدانست چه كسى كافر خواهد شد و وفاى به كفرش مىكند، پس قطع به عقابش كرده است و چيزى نيست كه از او بر خلاف علم خداوند و آن چه خبر داده است واقع شود، پس در جهنم بودن ما (كافران) نيز موافق بوده با آن چه خداوند خبر داده و مىدانست.
قِيلَ ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها (گفته مىشود داخل شويد درهاى دوزخ را جاويدانيد در آن) يعنى در اين هنگام نگهبانان جهنم كه همان ملائكه موكل هستند گويند، در آئيد درهاى جهنم را كه در آن هميشه خواهيد بود و پايانى براى عذاب شما نيست.
فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ (چه بد است جايگاه متكبران) يعنى چه زشت است مكانى كه متكبران از قبول حق در آن اقامت دارند كه جهنم باشد.
وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً (و رانده شوند آنان كه از خدا.
پرهيز كردند به سوى بهشت گروه گروه) يعنى با احترام گروهى پس از گروهى به سوى بهشت سوق داده شوند، چنان كه خداوند مىگويد: (يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً)، «روزى كه گرد آورديم پرهيزكاران را به سوى رحمن ميهمانانى- سوره مريم- 85».
در اينجا سوق دادن مؤمنان كه در مقابل سوق دادن كافران ذكر شده است مانند بشارت است كه آن، اگر چه براى مؤمنان در اخبار سرور انگيز بكار مىرود اما براى تفهيم در اخبار عذاب نيز استعمال شده است چنان كه خداوند فرمايد:
(فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ)، «پس بشارت بده ايشان را به عذابى دردناك، سوره انشقاق- 24».
حَتَّى إِذا جاءُوها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها (تا زمانى كه بدانجا آيند و گشوده شود درهاى آن) يعنى گشوده شده است درهاى بهشت پيش از آمدن ايشان و آنها هشت درب هستند.
از «سهل بن سعد ساعدى» نقل شده كه رسول خدا (ص) فرمود:
براى بهشت هشت درب مىباشد، يك درب آن به نام (ريان) است كه از آن داخل نمىشوند مگر روزه داران و اين حديث را «بخارى و مسلم» در «صحيح» خود نقل كردهاند.
وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها (و گويد بر ايشان نگهبانان آن) هنگامى كه استقبال مىكنند سَلامٌ عَلَيْكُمْ (سلام بر شما) يعنى سلامتى از جانب خداوند بر شما باد، كه به اين جمله ايشان را تحيّت مىگويند تا به اين وسيله شادى ايشان را زياد كنند، و گفتهاند اين جمله خبر دادن به مؤمنان است به سلامت كه سالم شديد از آفات طِبْتُمْ (پاك شديد) 1- يعنى با كردار نيكو در دنيا پاك شديد و كردارتان پاكيزه گرديد و صالح شد.
2- برخى گفتهاند، يعنى، نفسهايتان با داخل شدن به بهشت پاك گرديد.
3- «قتاده» گفته است: مؤمنان پيش از داخل شدن به بهشت، با آمرزش پاك شوند و از برخى براى عدهاى ديگر قصاص گرفته شود و چون تهذيب و پاكيزه شدند نگهبانان بهشت بر ايشان گويند: پاك شديد.
4- «ابن عباس» گويد: يعنى، پاكيزه گرديد مكان شما.
5- آخرين گفتار در اين آيه چنين است، كه چون مؤمنان نزديك به بهشت شوند آنها را باز مىگردانند كنار چشمهاى، پس در آن شستشو كرده و از آن مىنوشند، پس خداوند باطن ايشان را نيز پاك كرده و پس از اين براى ايشان چركى و كثافت و حدثى باقى نمىماند و رنگهايشان دگرگون نميگردد،پس فرشتگان در اين هنگام بر ايشان گويند: (طبتم) «پاك شديد» فَادْخُلُوها خالِدِينَ (پس داخل شويد در آن، جاويدانيد) يعنى داخل بهشت شويد كه خالد و مخلد و هميشگى هستيد.
وَ قالُوا (و گويند) يعنى اهل بهشت چون داخل بهشت شوند براى اعتراف به نعمتهاى خداوند كه بر ايشان داده شده مىگويند:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنا وَعْدَهُ (سپاس خدايى را كه وعده خود را بر ما راست گردانيد) يعنى آن وعدههايى كه از زبان پيامبران داده بود وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ (و ما را وارث زمين گردانيد) يعنى زمين بهشت، از آن جهت كه بهشت عاقبت امر ايشان مىشود لذا به لفظ ميراث ياد شده است، و برخى گفتهاند از آن جهت لفظ ميراث گفته شده كه ايشان زمين بهشت را از اهل آتش به ارث مىبرند.
نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ (جا گيريم از بهشت) يعنى از بهشت جاى و مكانى براى خود فرا گيريم حَيْثُ نَشاءُ (هر جا كه بخواهيم) و اين اشاره است از زيادى قصرها و منزلها و وسعت نعمتهاى بهشت فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ (پس چه نيكوست پاداش عمل كنندگان) يعنى چه نيكوست ثواب نيكوكاران كه بهشت و نعمتهاى آن باشد وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ (و بنى فرشتگان را فرا گيرندگان از حول عرش) يعنى از عجائب امور آخرت اين است كه مىبينى فرشتگان را كه عرش را احاطه كردهاند.
و «قتاده و سدى» گفتهاند كه فرشتگان طواف مىكنند دور عرش.
يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ (تسبيح مىكنند به حمد پروردگارشان) يعنى تنزيه مىكنند خداوند را از آنچه لايق او نيست و ياد مىكنند خدا را به صفاتى كه داراست.
برخى گفتهاند كه موحدان چون داخل بهشت شوند فرشتگان حمد خدا را گويند.
عدهاى گفتهاند تسبيح ايشان در اين وقت به جهت لذت بردن و تنعم است نه به جهت تعبد چه اينكه در آنجا تكليفى نيست خداوند امر داورى و قضا را در آخرت بزرگ قرار داده به اين كه (عرش) نصب شود و ملائكه در دور عرش قيام كرده و خدا را تعظيم و ستايش مىكنند چنان كه پادشاهان چون بخواهند داورى كنند بر تخت خود مىنشينند و لشكر خود را مىفرمايند تا براى تعظيم آنان در كنار ايشان قرار گيرند، اگر چه قرار گرفتن خداوند بر عرش محال است زيرا خداوند به صفت اجسام و جواهر نيست و جلوس بر عرش از صفات اجسام است ولى از باب تفهيم و مثال چنين بيان شده است.
وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِ (و داورى شود ميان ايشان به حق) يعنى ميان مخلوقات به عدل تفصيل داده شود.
گفته شده كه ميان پيامبران و امتهاى داورى شود و نيز گفتهاند ميان اهل بهشت و دوزخ به حق داورى شود.
وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (و گفته شود سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است) اين سخن اهل بهشت است كه براى سپاسگزارى از نعمتهاى تام خداوند مىگويند.
برخى گفتهاند: اين از كلام خداوند است كه در آغاز آفرينش گفت:
(الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) و نيز پس از نابود كردن خلق و پس از برانگيختن ايشان و استقرار اهل بهشت در بهشت فرمايد (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ) پس واجب است براى ادب گزاردن به خداوند متعال، آغاز و انجام هر كارى را به حمد و ستايش خداوند انجام دهيم.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج21، ص: 224