ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره مباركه ق
سوره مباركه ق- 50
آيات 1- 5 ق 50 سوره مكية و خمس و الربعون آية
[سوره ق (50): آيات 1 تا 5]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ (1) بَلْ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقالَ الْكافِرُونَ هذا شَيْءٌ عَجِيبٌ (2) أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ (3) قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنا كِتابٌ حَفِيظٌ (4)
بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ (5)
ترجمه آيات:
بنام خداى رحمان و رحيم
1- سوگند به قرآن مجيد.
2- بلكه در شگفتى شدند كه انذار دهندهاى از آنان برايشان آمده است، و لذا كافران گفتند: اين چيز شگفت آورى است.
3- آيا پس از آنكه مرديم و خاك شديم؟ اين بازگشت بسيار بعيد است!
4- ما مىدانيم كه زمين از آنها چه مىكاهد، و نزد ما كتابى است نگهدارنده.
5- بلكه آنان پس از آمدن حق آن را تكذيب نمودند، و آنان در يك سردرگمى هستند.
سوره ق (مكى) حسن گويد: اين سوره مكّى است غير از آيه (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) تا (وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ).
و معدل از ابن عباس نقل كرده است كه اين سوره مكى است، بغير از آيه (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) تا آخر آيه.
و تعداد آيات سوره (ق) به اجماع مفسّرين چهل و پنج آيه مىباشد.
فضيلت سوره:
ابى بن كعب از پيامبر خدا (ص) روايت مىكند كه فرمودند: هر كس سوره ق را بخواند خداوند سكرات موت را بر او آسان سازد.
ابو حمزه ثمالى از حضرت باقر (ع) روايت كرده است كه فرمودند: هر كس بطور مداوم در نمازهاى فريضه و نافله خود سوره ق را بخواند، خداوند روزى او را وسعت داده، كتابش را به دست راستش داده، حساب آسانى از او خواهند كشيد.
توضيحى در باره سوره:
پس از آنكه خداوند سوره قبلى را با يادآورى ايمان و شرايط آن براى بندگان ختم فرمود، اين سوره را با ياد نمودن چيزهايى كه ايمان به آن واجب است مانند قرآن و ادلّه توحيد شروع كرده مىفرمايد:
ق به عنوان يك آيه به حساب نيامده، و نيز حروفى نظير آن مانند ن و ص، آيه حساب نشده اند، زيرا ق حرف مفرد است، و حروف مفرد آيه به حساب نمىآيند چون از شباهت به جمله دور هستند، اما حروف مركب كه به جمله شباهت دارند و در اوائل سورهها قرار دارند مانند طه و حم و الم و … يك آيه محسوب مىشوند.
لغات آيات:
مجيد- يعنى: بزرگوار و صاحب مجد و عظمت و مورد احترام، مجد در زبان عرب به معنى شرافت فوق العاده است، گفته مىشود: (مجد الرّجل و مجد مجدا) هنگامى كه شخص داراى عظمت و احترام باشد.
اصل اين لغت از گفته اعراب گرفته شده است كه مىگويند: (مجدت الإبل مجودا) هنگامى كه شكم شتر در اثر بسيار خوردن علف در بهار بزرگ شود، و (امجد فلان القوم) يعنى از آنان پذيرايى نمود، شاعر عرب گويد:
| (أتيناه زوارا فامجدنا قرى | من البت و الداء الدخيل المخامر) | |
عجبوا- و عجيب و عجب چيزى را گويند كه سبب و علّت آن شناخته نشده است.
مريج- چيزى است كه به هم آميخته و از هم شناخته نمىشود، و در اصل به معنى روانه چيزى است با چيز ديگر كه از (مرج) است، شاعر عرب گويد:
| (فجالت فالتمست به حشاها | فخرّ كأنّه غصن مريج) | |
يعنى در اثر كثرت شعب آن به هم اشتباه شده بود.
و (مرجت عهودهم و امرجوها) يعنى: پيمانهاى خود را در هم ريختند و به آنها وفا نكردند.
اعراب آيات:
جواب قسم در جمله (ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ) محذوف است كه جمله (أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً) بر آن دلالت مىكند، و تقديرش اين است: (انّكم مبعوثون) سپس آنان در پاسخ مىگويند: آيا پس از آنكه مرديم و تبديل به خاك شديم دوباره برانگيخته خواهيم شد، و نيز جايز است كه جواب قسم اين باشد: (قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ) و علّت حذف لام آن است كه در ما قبل عوض آن آمده است، همانگونه كه آمده است (وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها) تا (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها) كه در معنى (لقد أفلح است، و عامل در أ إذا متنا پنهان است كه تقدير (أ إذا متنا بعثنا) است.
معنى آيات:
«ق» كه تفسير آن قبلا گذشت.
از ابن عباس روايت شده است كه اين حرف اسمى است از اسماء اللَّه.
از ضحاك و عكرمة روايت شده است كه ق اسم كوهى است كه بر زمين احاطه دارد كه اين كوه از زمرد سبز بوده، و سبزى آسمان از آن است[1].
بعضى گفتهاند: ق به معنى (قضى الأمر) يا (قضى ما هو كائن) است يعنى:
كار از كار گذشته يا آنچه بايد انجام گيرد شده است، همانگونه كه در (حم) گفته اند به معنى: (حمّ الأمر) است[2].
«وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ» يعنى: قرآنى كه در پيشگاه خداوند داراى احترام بوده، خودش ذاتا داراى عظمت است، و خير بسيار و نفع بيشمار دارد، سوگند به اين قرآن كه روز قيامت برانگيخته خواهى شد.
بعضى هم گفته اند تقديرش اين است سوگند به قرآن مجيد كه محمد رسول خداوند است، و دليل آن هم آيه بعد است كه مى فرمايد:
«بَلْ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ» يعنى: قوم تو بدين جهت تكذيبت ننمودند كه تو را دروغگو دانسته باشند، بلكه از اين در شگفت بودند كه بيم دهندهاى از خودشان آمده است، و فكر مىكردند كه هيچگاه وحى نخواهد شد مگر بر فرشته! «فَقالَ الْكافِرُونَ هذا شَيْءٌ عَجِيبٌ» يعنى: اين مطلب تعجّبآور است، و تعجّب مىكردند كه محمّد (ص) رسول خدا به سوى آنان باشد، و لذا رسالت او را منكر شدند، و برانگيخته شدن پس از مرگ را نيز انكار نمودند كه آيه بعدى بدان اشاره كرده مىفرمايد:
«أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً»؟! يعنى: آيا پس از خاك شدن دوباره برانگيخته شده، زنده باز مىگرديم؟! «ذلِكَ» يعنى: اين بازگشت كه مىگويند:
«رَجْعٌ بَعِيدٌ» بازگشتى است دور از توهّم و فكر انسان، و بازگشتى است باور نكردنى از جهان، يعنى: اين شدنى نيست، زيرا امكان ندارد، سپس خداوند بزرگ مىفرمايد:
«قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ» يعنى: ما خوب مىدانيم كه زمين چگونه گوشت و خون آنان را مىخورد، و چگونه استخوانهايشان را فرسوده مىسازد، بنا بر اين براى ما بازگرداندن آنها سخت نمى باشد.
«وَ عِنْدَنا كِتابٌ حَفِيظٌ» يعنى: ما كتابى داريم كه تعداد و اسامى آنان را حفظ مىكند، و اين كتاب لوح محفوظ است كه هيچ چيز از آن استثناء نخواهد شد، و بعضى گفتهاند: حفيظ يعنى كتابى كه از فرسودگى و كهنه شدن محفوظ است، و آن كتاب حافظان است كه اعمال آنان را مىنگارند، آن گاه خداوند از تكذيب آنان خبر داده مىفرمايد:
«بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ» و حق عبارت است از قرآن، و بعضى هم گفتهاند حق عبارت است از رسول خدا (ص).
«فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ» يعنى: آنان در اين باره سردرگم هستند، گاهى مىگويند محمّد ديوانه است، گاهى مىگويند: افسونگر است، گاهى مىگويند شاعر است، و در كار خود سرگردانند، چون از حال او آگاهى ندارند، و بر يك سخن تكيه نمىكنند، و نسبت به قرآن نيز يك بار مىگويند سحر است، بار ديگر مىگويند شعر است، گاهى هم مىگويند به خدا افتراء بسته شده است، و در اين باره سردرگم هستند، حسن گويد: هيچ ملتى حق را رها نساختند مگر آنكه كارشان در هم پيچيده شد.
آيات 6- 11 سوره ق 50
[سوره ق (50): آيات 6 تا 11]
أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّنَّاها وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ (6) وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَيْنا فِيها رَواسِيَ وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ (7) تَبْصِرَةً وَ ذِكْرى لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ (8) وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصِيدِ (9) وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ (10)
رِزْقاً لِلْعِبادِ وَ أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ الْخُرُوجُ (11)
ترجمه آيات:
6- آيا به آسمان بالاى خود نمىنگرند كه چگونه آن را بنا نموده زينت داديم، و هيچ شكافى در آن نيست.
7- و زمين را گسترش داده كوههايى در آن قرار داديم، و در آن از هر جفتى خوش منظر رويانديم.
8- و بينشى و يادآورى است براى هر بندهاى كه به درگاه خداوند انابه كند.
9- و از آسمان آبى پر بركت فرو فرستاديم و به وسيله آن باغها و دانههاى دروكردنى رويانديم.
10- و درخت خرما رويانديم بلند كه شاخسار آن روى هم افتاده است.
11- روزى براى بندگان، و با آن آب سرزمين مرده را زنده ساختيم، و بيرون آمدن از قبرها اين چنين است.
لغات آيات:
الفروج- سوراخها و شكافها است، و به شكاف ديوار (فرجة) به ضم فاء گفته مىشود، و هر گاه گفته شود (فرجه) به فتح فاء نجات يافتن از يك گرفتارى است، شاعر عرب گويد:
| (ربّما تكره النّفوس من الأمر | له فرحة كحلّ العقال) | |
يعنى: چه بسا انسانها چيزى را ناپسند انگارند كه در آن راه نجات از گرفتارى است مانند باز شدن گرهها.
كلمه ما در اينجا نكره موصوفه است، و فرج به محل ترس نيز گفته شده است، و عهدنامه حجّاج آمده است كه به والى خود مىگويد: (انّى ولّيتك الفرجين) يعنى: من تو را بر دو محل كه از آن ترس داشتم والى ساختم، و منظور خراسان و سيستان بوده است.
الحصيد- حصيد به انواع گياهانى كه درو مىشوند گفته مىشود.
باسقات- يعنى: بلند قامتها، بسق النخل بسوقا، يعنى: درخت خرما بلند شد.
طلع- شاخه درخت خرما است، و اينكه طلع ناميده شده است چون ظاهر مىشود.
نضيد- نضيد به چيزهايى گفته مىشود كه روى هم انباشته شده باشند.
اعراب آيات:
كيف- ميشود در محل نصب باشد بنا بر حاليت، و نيز ممكن است مصدر باشد.
وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ- در موضع نصب است بنا بر حاليت، و تقدير آن چنين است (غير مفروجة).
وَ الْأَرْضَ- منصوب است به وسيله فعلى مضمر كه ظاهر آن را تفسير مىكند، و تقديرش اين است: (و مددنا الأرض أمددناها).
تبصره- مفعول له است، و نيز كلمه ذكرى هم مفعول له است.
حَبَّ الْحَصِيدِ- تقديرش اين است (و حب النبات الحصيد) و حصيد صفت است براى موصوف محذوف.
باسقات- و باسقات هم بنا بر حاليت منصوب است، و نيز جمله (لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ) حال پس از حال است.
و رِزْقاً لِلْعِبادِ- مفعول له است، يعنى: ما اين اشياء را به منظور روزى بندگان آفريديم، و نيز جايز است كه مفعول مطلق يعنى مصدر باشد، كه تقدير آن مىشود: (رزقناهم رزقا).
معناى آيات:
سپس خداوند استدلال مىنمايد كه قدرت برانگيختن مردگان را دارد، و مىفرمايد:
«أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ»؟ يعنى: آيا در بناء آسمان با عظمتش و نظم و ترتيب عالى آن، هيچ تفكّر نمى كنيد كه:
«كَيْفَ بَنَيْناها»؟ چگونه آنها را بناء نمودهايم؟ بى آنكه تكيهگاه و ستونى داشته باشند؟
«وَ زَيَّنَّاها» و اين آسمانها را با ستارگان ثابت و سيّار زينت داديم.
«وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ» يعنى: آسمان داراى شكافها و جدايى نيست.
از كسايى نقل شده است يعنى: در آن تفاوت و اختلاف نيست، و اينكه گفته است (فوقهم بنيناها) بنا بر اين است كه آسمان را مىبينند ولى در باره آن تفكّر نميكنند.
«وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها» يعنى: زمين را گسترش داديم.
«وَ أَلْقَيْنا فِيها رَواسِيَ» يعنى: كوههايى پا برجا روى زمين گذارديم تا زمين را از لرزش بازدارد.
«وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ» به قول ابن زيد: يعنى از هر صنفى خوش منظر، و بهجت عبارت است از حسنى كه به هنگام ديدن جلوهاى دارد مانند گل و درختان و باغهاى سرسبز.
اخفش گويد: بهيج چيزى را گويند كه هر كس آن را ببيند با ديدن آن خوشحال مىشود، پس به معنى مبهوج به است.
«تَبْصِرَةً وَ ذِكْرى» يعنى: اين كار را انجام داديم به خاطر آگاهى دادن تا به وسيله آن امر دين روشن شود، و نيز براى يادآورى:
«لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ» بندگانى كه روى به سوى خدا نهادهاند.
«وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً» يعنى: از آسمان، بارانهاى پر منفعت فرو فرستاديم.
«فَأَنْبَتْنا بِهِ» يعنى: به وسيله اين آبها رويانديم.
«جَنَّاتٍ» باغهايى را كه در آن انواع و اقسام ميوههاى لذيذ وجود دارد.
«وَ حَبَّ الْحَصِيدِ» به قول قتاده يعنى: دانه گندم و جو و هر دانهاى كه درو مىشود، زيرا پس از كامل شدن چيده خواهد شد، و دانه همان است كه چيده مىشود، بنا بر اين حب همان حصيد است مانند اضافه حق به يقين در (حقّ اليقين) و مسجد به جامع در (مسجد الجامع) و مانند آن.
«وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ» يعنى: با اين باران درختان خرما را كه طولانى و بلند قامتند رويانديم.
«لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ» مجاهد و قتاده گويند: يعنى: اين درخت خرماى بلند قامت داراى شاخههاى روى هم افتاده است.
طلع أوّل چيزى است كه از ميوه درخت خرما ظاهر مىشود، پيش از آنكه شكافته شود، و در داخل پوسته خود مىباشد، و آن گاه كه از پوسته خارج شد ديگر نضيد ناميده نمىشود.
«رِزْقاً لِلْعِبادِ» يعنى: اين اشياء را براى روزى شما رويانديم، و هر نوع رزقى از طرف خداوند است، بدين ترتيب كه يا آن روزى را خداوند آفريده است يا سبب آن را آفريده است، زيرا خداوند اراده فرموده است، و گاهى كسى از ما به ديگرى روزى مىرساند همانگونه كه رئيس يك كشور به لشكريانش روزى مىرساند.
«وَ أَحْيَيْنا بِهِ» يعنى: با اين آب كه از آسمان فرستادهايم زنده مىسازيم.
«بَلْدَةً مَيْتاً» يعنى: محلى خشك و قحطى زده كه هيچ گياهى در آن نمى- رويد، كه در اثر بارندگى گياهانش روئيده و زنده شده است، سپس مىفرمايد:
«كَذلِكَ الْخُرُوجُ» يعنى: خارج شدن از قبرها نيز به همين شكل است، يعنى: همانگونه كه اين زمينهاى مرده را با آب زنده ساختيم، همين طور روز قيامت مردگان را هم زنده ساخته از قبرهايشان بيرون خواهيم آورد، زيرا كسى كه بتواند يكى از اين دو برنامه را انجام دهد ديگرى را نيز مىتواند انجام دهد، ولى مردم هميشه عادت كردهاند كه احياء مردگان را فقط در احياء زمينهاى مرده با نزول باران ديدهاند، ولى احياء مردگان انسانى را نديدهاند، اما اگر خوب فكر مىكردند، و دقّت بيشترى مىنمودند مىدانستند كه هر كس قدرت بر يكى از اين دو عمل را داشته باشد بر دوّمى نيز قادر خواهد بود[3].
آيات 12- 20 ق 50
[سوره ق (50): آيات 12 تا 20]
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحابُ الرَّسِّ وَ ثَمُودُ (12) وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ وَ إِخْوانُ لُوطٍ (13) وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ (14) أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ (15) وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (16)
إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ (17) ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ (18) وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ (19) وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ ذلِكَ يَوْمُ الْوَعِيدِ (20)
ترجمه آيات:
12- پيش از اينان قوم نوح و اصحاب رس و ثمود تكذيب نمودند.
13- و عاد و فرعون و برادران لوط.
14- و نيز ياران شعيب و قوم تبع همگى پيامبران را تكذيب نمودند، و عذاب بر آنان ثابت گرديد.
15- آيا ما در آفرينش اوليّه عاجز بوديم، بلكه آنان از آفرينش جديد در شك هستند.
16- ما انسان را آفريديم، و آگاهيم كه چه وسوسهاى در خودش ايجاد مىكند، در حالى كه ما از رگ گردن به او نزديكتر هستيم.
17- آن گاه كه دو فرشته فراگير اعمال، اعمال انسان را از چپ و راست فرا گيرند.
18- سخن اداء نكند مگر آنكه دو فرشته رقيب و عتيد نزد او حاضرند.
19- بيهوشى مرگ به حق فرا رسيد، و اين همان است كه تو از آن مىگريختى.
20- و در صور دميده شود، اين همان روز وعده عذاب است.
قرائت آيات:
در قرائتهاى نادر آمده است كه ابى بكر قرائت نموده است: (و جاءت سكرة الحق بالموت) و اين قرائت سعيد بن جبير و طلحه است، و اصحاب ما اين قرائت را از ائمه هدى عليهم صلوات اللَّه روايت نموده اند.
دليل قرائت:
ابن جنى گويد در باء مىتوانى دو نوع تقدير بگيرى، اگر خواستى آن را متعلق به جاءت مىگيرى مثل آنكه بگويى (جئت بزيد) أى أحضرته، و اگر بخواهى باء را متعلّق به فعل محذوف مىگيرى و آن را حال قرار مىدهى، يعنى: (و جاءت سكرة الحقّ و معها الموت) مثل آنكه مىگويى: (خرج بثيابه) يعنى خارج شد در حالى كه لباسهايش را بر تن داشت، و مثل آن است كه آيه (و خرج على قومه فى زينة) يعنى: (در حالى كه زينتش بر تنش بود)، و مانند قول شاعر ابى ذويب كه مىگويد:
| (يعثرن فى حدّ الظّباة كأنّما | كسيت برود بنى يزيد الأذرع) | |
يعنى: (با تيزى لبه شمشير ساقط مىشوند، و دستهايشان به خون رنگين مىگردد گويا لباسهاى سرخ بنى يزيد را پوشيدهاند)[4].
و مانند شعر شاعر ديگر عرب كه گفته است:
| (و مستنة كاستنان الخروف | و قد قطع الحبل بالمرود)[5] | |
. يعنى: كره اسب طناب را بريده است، در حالى كه ميخ طويله نيز با طناب است.
و همچنين در قرائت عامه (وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِ) اگر خواستى باء را متعلق به جاءت ميگيرى، و اگر بخواهى آن را متعلق به محذوف مىگيرى كه به معنى (و جاءت سكرة الموت و معها الحق) است كه با به معنى مع باشد.
لغات آيات:
أ فعيينا- گفته مىشود: (عييت بالأمر) هنگامى كه بدان راه نبرى و برايت امكان آن عمل نباشد، و مىگويى: (أعييت) هنگامى كه از كارى خسته شده باشى، و ماده (عيى) همهاش به معنى خستگى است، با اين فرق كه گاهى خستگى در حال يافتن است، و گاهى به هنگام فراغت از كارى.
الوريد- رگى است در حلقوم، در طرف راست و سمت چپ گردن دو رشته رگ وجود دارد كه به آن وريد گويند، و گويا وريد رگى است كه كليه موىرگهاى سر به آن اتصال دارد، و حبل الوريد رشته اى است در گردن كه از حلقوم جدا شده رو به كتف مى رود.
رقيب- به معنى حافظ و نگهبان است.
عنيد- به معنى آماده براى اجراى امر.
معنى آيات:
آن گاه خداوند به منظور تسليت خاطر پيامبر (ص) و تهديد كفّار از امتهايى كه پيامبران را تكذيب مىنمودهاند ياد كرده مىفرمايد:
«كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ» از امتهاى گذشته.
«قَوْمُ نُوحٍ» كه خداوند آنان را در آب غرق فرمود.
«وَ أَصْحابُ الرَّسِّ» به نقل از عكرمه اينان صاحبان چاههايى هستند كه پيامبر خود را پس از كشتن در اين چاهها دفن نمودند.
و از ضحاك نقل شده است كه رس چاهى است كه صاحب ياسين در آن كشته شده است.
و از قتاده نقل شده است كه ياران رس قومى هستند در يمامه كه بر سر چاههاى خود مى باشند[6].
بعضى هم گفتهاند كه اينان صاحبان اخدود[7] هستند.
و از امام باقر و امام صادق (ع) روايت شده است كه عمل زشت سحق[8] زنان در قوم رس بوده است[9].
«وَ ثَمُودُ» و اينان قوم صالح پيامبر (ع) مىباشند.
«وَ عادٌ» و اينان قوم حضرت هود (ع) ميباشند.
«وَ فِرْعَوْنُ وَ إِخْوانُ لُوطٍ» يعنى: و نيز فرعون حضرت موسى را تكذيب كرد.
و قوم لوط حضرت لوط را تكذيب نمودند، و اينكه قوم لوط را برادران آن حضرت دانسته است چون آنان در نسب با لوط شريك بودند.
«وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ» و اينان قوم شعيب پيامبرند.
«وَ قَوْمُ تُبَّعٍ» و او تبّع حميرى است كه در تفسير (أَ هُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ) از او ياد نموديم.
«كُلٌّ» همه اين اقوام كه از آنان ياد شد.
«كَذَّبَ الرُّسُلَ» پيامبرانى را كه به سوى آنان مبعوث شده بودند تكذيب نموده نبوّت آنان را انكار نمودند.
«فَحَقَّ وَعِيدِ» يعنى: آن عذابى كه آنان را بدان وعده مىدادم بر ايشان واجب شد.
بنا بر اين در صورتى كه سرانجام كار ملّتهاى گذشته كه پيامبران را تكذيب مىنمودند هلاكت و نابودى است، شما هم اى اعراب در تكذيب رسولان و انكار پيامبريشان راه آنان پيمودهايد، و حالت شما نيز همانند آنان زيانكارى و هلاكت است.
آن گاه خداوند در پاسخ آنان كه مىگويند: (ذلك رجع بعيد) يعنى اين بازگشت بعيد به نظر مىرسد مىفرمايد:
«أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ» آيا آن گاه كه آنان را آفريديم در حالى كه چيزى نبودند ما از آفرينش آنان عاجز بوديم؟ پس چگونه از برانگيزاندن مجدّد و بازگشت دادن آنان عاجز خواهيم بود؟ و اين يك نوع به اقرار آوردن آنان است، زيرا آنان اعتراف نمودند كه خداوند آفريدگار آنان است و سپس منكر برانگيختن مجدّد شدند.
به هر كس كه از انجام كارى عاجز باشد مىگويند (عيى به)، آن گاه يادآور مىشود كه آنان از برانگيخته شدن پس از مرگ در شك هستند و مىفرمايد:
«بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ» يعنى: بلكه آنان نسبت به بازگشت مجدّد آفرينش در گمراهى و شك و ترديد هستند، و لبس مانع از درك معنى است، چون به منزله پرده است روى آن معنى، و جديد تازه پديد آمده را گويند.
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ» منظور از انسان جنس بشر است يعنى فرزند آدم.
«وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ» يعنى: از آنچه در قلب آنان بگذرد آگاهيم، و نيز از مكنونات دل او كه آن را براى احدى از مخلوقين آشكار نمىسازد آگاه هستيم.
«وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ» ما از نظر آگاهى نزديكتر از رگ گردن به او هستيم.
«مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» و حبل الوريد، رگى است كه در بدن انسان پراكنده است، و در تمام اعضاء بدن انسان مخلوط است.
ابن عباس و مجاهد گفتهاند: حبل الوريد رگى است در حلقوم.
حسن گفته است: حبل الوريد رگى است وابسته به قلب، يعنى: ما از قلب انسان به او نزديكتر هستيم.
بعضى هم گفتهاند: يعنى ما به او نزديكتر هستيم از كسى كه در نزديكى به منزله حبل الوريد او است.
بعضى گفتهاند يعنى: ما بيشتر از حبل الوريد بر انسان تسلّط داريم، با اينكه حبل الوريد به بدن انسان نزديكتر از هر چيز و بر آن مسلط است.
بعضى هم گفتهاند يعنى: ما در ادراك از حبل الوريد به او نزديكتر هستيم اگر حبل الوريد داراى ادراك باشد.
آن گاه خداوند يادآور مىشود كه با آگاهى نسبت به انسان دو فرشته را بر او گمارده است كه اعمال او را ثبت مىنمايند تا با دليل او را ملزم كنند و ميفرمايد:
«إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ» اذ متعلق است به (وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ) يعنى: ما داناتر و با تسلّطتريم نسبت به انسان هنگامى كه آن دو برخورد كننده كه دو فرشتهاند اعمال او را مىگيرند و براى او مىنويسند همان گونه كه نويسنده املاء مىنويسد.
«عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ» منظور آن است كه اين دو فرشته در طرف راست او نشسته و در طرف چپ او نيز نشستهاند، و كلمه قعيد را براى يكى از آن دو آورد با اينكه منظور هر دو بوده است، و اينجا منظور از قعيد كسى است كه هميشه ملازم و مراقب او است نه نشسته در مقابل ايستاده.
حسن و مجاهد گويند: فرشته دست راست نويسنده حسنات انسان است، و فرشته دست چپ نويسنده اعمال زشت انسان.
حسن گويد: فرشتگان كاتب اعمال چهار فرشته هستند كه دو نفر آنان كاتب اعمال روز و دو نفر كاتب اعمال شب هستند.
«ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» يعنى: انسان هيچ كلامى را نمىگويد كه آن سخن را از دهانش بيرون پراند مگر آنكه نزد او حافظى با او حضور دارد يعنى فرشتهاى كه مأمور آن سخنها است، يا فرشته دست راست و يا فرشته دست چپ كه عمل او را حفظ مىكند و هيچ عملى از او پنهان نخواهد ماند.
و هاء در كلمه (لديه) به كلمه (قول) بر مى گردد يا به قائل باز مى گردد.
از ابى امامة از پيامبر خدا (ص) روايت شده است كه فرمودند: فرشته دست چپ نسبت به مسلمانى كه گناه كرده است مدت شش ساعت قلم خود را بر مىدارد، اگر در ظرف اين مدّت پشيمان شد و توبه كرد آن گناه را نمى نويسد، و گر نه يك گناه براى او مى نويسد.
و در روايت ديگرى حضرت مىفرمايد: فرشته دست راستى نسبت به فرشته دست چپ فرمانروا است، هر گاه مسلمان عمل نيكى انجام داد فرشته دست راست ده برابر در نامهاش مىنويسد، و هر گاه عمل گناهى انجام داد و فرشته دست چپ خواست آن را به حسابش بنويسد، فرشته دست راستى به او ميگويد:دست نگهدار، و فرشته دست چپ هفت ساعت صبر مىكند، اگر از اين گناه به پيشگاه خداوند پوزش خواست و آمرزش طلبيد آن گناه را به حساب او نمىنويسد، و اگر توبه نكرد يك گناه به حسابش مىنويسد.
از انس بن مالك روايت شده است كه رسول خدا (ص) فرمودند: خداوند بر بندهاش دو فرشته گمارده است كه اعمال او را مىنويسند، هر گاه كه بنده خدا فوت كرد آن دو فرشته گويند: پروردگارا بندهات فلان كس را قبض روح كردى اينك ما كجا رويم؟ خداوند در پاسخ آنان مىفرمايد: آسمان من از فرشتگانم پر است كه مرا ستايش مىكنند، و زمينم نيز پر است از بندگانم كه اطاعتم مى نمايند، برويد به سوى قبر بندهام و مرا تسبيح و تكبير و تهليل نمائيد و آنها را تا روز قيامت در زمره حسنات بنده ام بنويسيد.
«وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ» يعنى: سختى و شدّت جان كندن كه انسان را بيهوش نموده بر عقلش چيره مىگردد، بالحق يعنى امر آخرت كه صاحبش آن را شناخته به سوى آن اضطرار يابد.
بعضى گفتهاند: معنى آيه اين است كه جان كندن مرگ را كه حق است آورد.
مقاتل گويد: يعنى مرگ حق است و حتما پيش خواهد آمد، و منظور آن است كه جان كندن مرگ به شما نزديك است براى آن آماده شويد، چون به قدرى نزديك است كه گويا تحقّق يافته است مانند آنجا كه خداوند مىفرمايد:(أَتى أَمْرُ اللَّهِ).
روايت شده است كه عايشه به هنگام مرگ ابى بكر اين شعر را خواند:
| (لعمرك ما يغنى الثراء عن الفتى | اذا حشرجت يوما و ضاق بها الصدر) | |
يعنى: (به جان تو ثروت انسان را بىنياز نخواهد ساخت، آن گاه كه نفس به شماره آمد و سينه تنگ شد).
ابو بكر در پاسخ عايشه گفت: اين گونه سخن نگو، بلكه آن گونه كه قرآن گفته است بگو: (وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِ).
و كسى كه در چنگال مرگ افتاده است به او گويند:«ذلِكَ» يعنى: اين مرگ.
«ما كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ» همان است كه از آن فرار كرده كناره مى گرفتى.
«وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ» تفسير آن قبلا گذشت.
«ذلِكَ يَوْمُ الْوَعِيدِ» يعنى: اين روز، روز تحقّق وعده عذابى است كه خداوند با آن بندگانش را ترسانيده است تا آماده شده، به فرمان خدا به كردار شايسته پردازند.
آيات 21- 30 سوره ق 50
[سوره ق (50): آيات 21 تا 30]
وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ (21) لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ (22) وَ قالَ قَرِينُهُ هذا ما لَدَيَّ عَتِيدٌ (23) أَلْقِيا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ (24) مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ مُرِيبٍ (25)
الَّذِي جَعَلَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَأَلْقِياهُ فِي الْعَذابِ الشَّدِيدِ (26) قالَ قَرِينُهُ رَبَّنا ما أَطْغَيْتُهُ وَ لكِنْ كانَ فِي ضَلالٍ بَعِيدٍ (27) قالَ لا تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ (28) ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ وَ ما أَنَا بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ (29) يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ (30)
ترجمه آيات:
21- هر فردى خواهد آمد در حالى كه همراه او فرشتگانى هستند كه او را جلو انداخته شهادت به اعمالش خواهند داد.
22- تو تا به حال از اين روز در غفلت بودى، ما پرده را از جلو ديدت برداشتيم، و امروز چشمت تيزبين است.
23- قرين انسان گويد: اين كه نزد من است حاضر است.
24- هر كافر منكر حقّى را به دوزخ افكنيد.
25- اينكه سخت مانع نيكى بوده ستمگر و شكّاك است.
26- كسى كه با خدا خدايى ديگر قرار داده است، او را در عذابى شديد افكنيد.
27- قرين انسان گويد: پروردگارا من او را گمراه نكردم، و لكن او خودش در گمراهى آشكارى بود.
28- خداوند گويد: در پيشگاه من با يكديگر به دشمنى نپردازيد، من قبلا وعدههاى عذاب به شما دادم.
29- آنچه گفته شده است در نزد من تبديل پذير نبوده، و من نسبت به بندگان ستمگر نيستم.
30- روزى كه به جهنّم گوئيم آيا پر شدى؟ جهنّم گويد: آيا بيشتر هست؟
قرائت آيات:
نقل- نافع و ابو بكر يوم يقول با ياء قرائت كرده اند، و بقيّه قاريان نقول با نون قرائت كرده اند.
دليل قرائت آيات:
قرائت با يا (يقول) به معنى آن است كه خداوند مىفرمايد: و قرائت با نون (نقول) به آيه قبلى (قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ) و (ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ) شباهت و مناسبت خواهد داشت.
لغات آيات:
سائق- سوق به معنى وادار ساختن به حركت.
حديد- به معنى حاد يعنى تيز است مانند حفيظ و حافظ.
عنيد- كسى است كه متمايل از ميانه روى باشد، و به معنى عنود و عاند هم هست، و ناقه عنود به شترى گويند كه در حركت مستقيم نيست، و عنيد سرگردان در حركت است.
اعراب آيات:
هذا ما لَدَيَّ عَتِيدٌ- ما در اينجا نكره موصوفه است، و تقديرش اين است (هذا شىء ثابت لدىّ عتيد) بنا بر اين ظرف (لدى) صفت است براى (ما)، و همين طور (عتيد) صفت ما است.
جهنّم- غير منصرف است چون داراى تعريف و تأنيث است، و ريشه آن از گفتار اعراب است كه گويند: (بئر جهنام) در صورتى كه چاه بسيار عميق باشد.
بعضى هم گفتهاند: جهنّم اعجمى است، بنا بر اين قول باز جهنّم غير منصرف است به خاطر دو عامل تعريف و عجمه.
أَلْقِيا فِي جَهَنَّمَ- در اين جمله چند قول گفته شده است:
1- اينكه عرب به مفرد و جمع مانند تثنيه امر مىكند، و به يك مرد مىگويد: قوما و اخرجا، و از حجاج نقل شده است كه مىگفته است: (يا حرّسى اضربا عنقه) كه منظور اضرب است[1].
فراء گويد: از يك عرب شنيدم كه مىگفت: (ويلك ارحلاها).
و بعضى از اعراب براى من شعرى بدين گونه انشاء كرد:
| (فقلت لصاحبى لا تحبسانا | بنزع اصوله و اجتز شيحا) | |
و ابو ثروان براى من انشاد كرد:
| (فان تزجرانى يا ابن عفان انزجر | و ان تدعانى احم عرضا ممنعا) | |
فراء گويد: بنظر من علت آوردن تثنيه براى مفرد و جمع آن است كه كمترين ياران انسان دو چيز است كه شتر و گوسفند باشد، و همين طور همراهان حد اقل سه نفر مىباشند، و لذا كلام فرد طبق دو ياورش جارى شده است، همانگونه كه مىبينيم شعرا بيشتر سخن از دوست و معشوق به صورت تثنيه مىآورند امرؤ القيس شاعر عرب گفته است:
| (خليلىّ مرّا بى على أم جندب | لنقضى حاجات الفؤاد المعذّب | |
| فانّكما ان تنظرانى ليلة | من الدّهر تنقضى لدى أم جندب) | |
سپس مىگويد:
| (أ لم تر أنى كلّما جئت طارقا | وجدت بها طيبا و ان لم تطيّب[2] | |
كه به مفرد بازگشته است، چون در اوّل كلام هم واحد بوده كه در لفظ تثنيه آمده است.
باز شعر ديگرى سروده مىگويد:
| (خليلىّ قوما فى عطالة فانظروا | أنارا ترى من نحو ما بين أم برقا[3] | |
كه گفته است ترى و نگفته است تريا.
2- علّت تثنيه آوردن القيا آنست كه دلالت بر تكثير كند، مثل اينكه گفته است الق، الق و ضمير تثنيه آورده است تا دلالت بر تكرير فعل كند، و اين به علّت شدّت ارتباط فاعل به فعل است، بطورى كه هر كدام از آن دو مكرّر شوند مثل آن است كه دوّمى مكرّر شده است، و اين قول مازنى است، و در نظر او آيه
| (قال ربّ ارجعون) |
هم از اين قبيل است كه ارجعون جمع بسته شده است تا دلالت بر تكرير كند، مثل اينكه گفته است: (ارجعنى ارجعنى ارجعنى) و مانند آن است كه قول امرئ القيس شاعر كه گفته:
| (قفا نبك من ذكرى حبيب و منزل) |
و مانند آن كه مثل آن است كه دو بار گفته است: قف قف.
3- اينكه امر القيا شامل سائق و شهيد مىشود، مثل اينكه گفته است:
(يا ايّها السائق و الشّهيد القيا).
4- اينكه الف آخر القيا نون تأكيد خفيفه بوده است، و در اصل القين بوده است، و وصل جارى مجراى وقف شده و نون تبديل به الف گرديده است، همان گونه اعشى شاعر گفته است:
| (و ذا النّسك المنصوب لا تنسكنّه | و لا تعبد الشّيطان و اللَّه فاعبدا)[4] | |
. و مؤيد اين قول روايتى است كه از حسن در قرائت اين آيه آمده است كه (القيا) با تنوين خوانده است.
الَّذِي جَعَلَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ- اگر الّذى را مبتدا بگيريم خبرش مىشود (فألقياه) و نيز جايز است آن را منصوب بدانيم به وسيله فعلى مضمر كه فألقياه آن را تفسير مىكند، و نيز مىشود آن را منصوب بگيريم بنا بر اينكه بدل باشد از (كُلَّ كَفَّارٍ) كه قبلا آمده[5] ولى نمىشود الّذى را مجرور بدانيم كه صفت براى كفّار باشد، چون نكره با موصول صفت آورده نمىشود، و موصول وصله است براى توصيف اسمايى كه با جملهها معرفه مىشوند.
معنى آيات:
آن گاه خداوند بزرگ از حالت مردم پس از برانگيخته شدن مردگان خبر داده مىفرمايد:
«وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ» يعنى: در روز موعود هر فرد مكلّفى خواهد آمد در حالى كه فرشتهاى همراه او است كه او را به سوى حساب سوق مىدهد، و فرشته ديگرى كه شاهد اعمال او است و تمام اعمال او را ياد- داشت نموده است، كه ديگر راهى براى فرار و انكار نخواهد داشت.
ضحاك گفته است سائق از فرشتگان خواهد بود، و شاهد از اعضاء و جوارح بدن انسان است كه شهادت بر اعمال آنان مىدهد.
«لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ» يعنى: به او گفته مىشود كه تو در اشتباه و فراموشى به سر مى بردى.
«مِنْ هذا» و در دنيا از اين روز غافل بودى، و غفلت عبارت است از رفتن معنايى از خاطره و ذهن.
«فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ» و ما آن پردهاى را كه در دنيا قلب و گوش و چشمت را پوشانيده بود برداشتيم تا اينكه همه چيز برايت روشن شد، حقيقت اشياء تنها در آخرت براى انسان كشف مىشود، چون خداوند علوم ضرورى را در انسانها مىآفريند، و با داشتن اين علوم است كه پرده از چشم و گوش و دل آنان برداشته مىشود، و منظور از اين كشف و بينش عموم مكلّفين است، چه نيكان و چه تبهكاران، چون تمام افراد بشر بطور ضرورى اين آگاهى را خواهند يافت.
«فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» يعنى: امروز ديگر چشمت تيزبين خواهد بود كه هيچ نوع شك و شبهه اى در آن راه نخواهد يافت.
بعضى گفتهاند يعنى: امروزه دانشت نسبت به حالاتى كه در دنيا داشتى نافذ است، و منظور از بصر در اينجا چشم سر نيست، همانگونه كه مىگويند:
فلانى بصيرت به نحو يافته است.
و از ابن عباس روايت شده است كه اين آيه مخصوص كافران است، يعنى: تو امروز آنچه را كه در دنيا ندانستى خوب مىدانى.
«وَ قالَ قَرِينُهُ» حسن گفته است: قرين فرشته شاهد اعمال انسان است، و همين معنى نيز از امام باقر و امام صادق (ع) روايت شده است.
از مجاهد نقل شده است منظور از اين قرين همان شيطانى است كه بر او گمارده شده است.
بعضى هم گفته اند: منظور از قرين همنشين او است از انسانها.
«هذا ما لَدَيَّ عَتِيدٌ» اگر منظور از قرين فرشته شاهد باشد معنى اين است: اين حساب او است كه نزد من در اين پرونده آماده است، يعنى به پروردگارش مىگويد: مرا بر او موكل ساخته بودى اينك اعمال او را كه نوشتهام نزد من حاضر است.
و اگر منظور از قرين شيطان يا همنشين انسى باشد معنى اين است اين عذاب نزد من حاضر است و به سبب گناهانى كه انجام دادهام برايم فراهم آمده است.
«أَلْقِيا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ» اين خطاب به خازن جهنّم است.
زجاج گويد: خطاب به دو فرشته موكّل بر انسان است كه سائق و شهيد مى باشند، و آنچه در اين باره آمده است يادآور شديم.
ابو القاسم حسكانى با اسناد خود از اعمش روايت كرده است كه گفت:ابو المتوكّل ناجى از ابى سعيد خدرى روايت كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود:
(هنگامى كه روز قيامت مىشود خداوند به من و به على مىفرمايد: القيا فى النّار من … يعنى: دشمنان خود را به جهنّم اندازيد، و دوستان خود را وارد بهشت سازيد، و اين معناى أَلْقِيا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ …) و عنيد كسى است كه از حق و رشد روىگردان شده است.
«مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ» يعنى: مانع نيكيها است كه خداوند فرمان داده است ثروت-گذاشته اند آنست كه در عذاب جهنم اين شيطان هم قرين انسان خواهد بود.
بعضى هم گفتهاند: منظور از اين قرين انسان است و آنان عبارتند از علماى فاسد و پيروانشان.[6] «رَبَّنا ما أَطْغَيْتُهُ» شيطان گويد: خدايا من او را گمراه نساخته و او را با بى ميلى وادار به طغيان نساخته ام، يعنى: من او را عصيانگر نكرده ام.
هاى خود را در راه او خرج كنيم.
«مُعْتَدٍ» ستمگر متجاوزى كه از حدود الهى تجاوز نمايد.
«مُرِيبٍ» يعنى: در وجود خدا و آنچه كه از طرف او نازل شده است شك مىكند.
بعضى گفتهاند يعنى: متّهم است و با انجام كارهايى مورد سوء ظن قرار مى- گيرد، مانند شخص مورد ملامت كه كارهايى انجام مىدهد، و به خاطر آن كارها ملامت مىگردد.
بعضى گفتهاند: اين آيه در باره وليد بن مغيره نازل شده است، چون فرزندان برادرش در باره اسلام آوردن با او مشورت كرده بودند، كه وليد آنان را از اسلام آوردن مانع شد، بنا بر اين منظور از خير اسلام خواهد بود.
«الَّذِي جَعَلَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» كه بتها را با خدا شريك دانسته است.
«فَأَلْقِياهُ فِي الْعَذابِ الشَّدِيدِ» و اين قسمت تأكيد قسمت قبلى است، مثل، اينكه گفته است آنچه را كه بشما گفتهام عمل كنيد كه او مستحق عذاب است.
«قالَ قَرِينُهُ» از ابن عباس و قتاده و مجاهد نقل شده است كه منظور از قرين شيطانى است كه او را گمراه ساخته است، و علت آنكه نام آن شيطان را قرين
«وَ لكِنْ كانَ فِي ضَلالٍ» و از ايمان گمراه بود.
«بَعِيدٍ» يعنى با انتخاب راه بد طغيان نمود، و مثل اين آيه است آنجا كه آمده است (وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي).
«قالَ» خداوند بزرگ ميفرمايد:
«لا تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ» يعنى: بعضى از شمار با بعض ديگر نزد من نزاع نكنيد.
«وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ» يعنى: در دنيا كه جاى تكليف بود به شما گفتم ولى اعتنا نكرديد، و با دستور من مخالفت كرديد.
«ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ» يعنى: آنچه را كه در دنيا به شما گفتم كه هر كس را منكر مىشود و پيامبرانم را تكذيب كند، و با فرمان من مخالفت نمايد، عذاب خواهم نمود، اين گفتار به چيز ديگرى تبديل نخواهد يافت، و بر خلاف آن نخواهد شد.
«وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» يعنى: من در مجازات هيچكس نسبت باو ستم نميكنم، بلكه او با ارتكاب گناهان بخويشتن ظلم ميكند، و اينكه گفته است (ظلام) از باب مبالغه است، به منظور رد كسى كه ظلم را بخداوند بزرگ و مقدس نسبت داده است.
«يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ» يوم، متعلّق است به (ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ ..) بعضى گفتهاند: متعلّق است به مقدّر كه تقدير آن عبارت است از (اذكر يا محمّد ذلك اليوم الّذى يقول اللَّه فيه لجهنّم هل امتلأت من كثرة ما ألقى فيك من العصاة)؟
«وَ تَقُولُ»، جهنّم مىگويد:
«هَلْ مِنْ مَزِيدٍ» انس گويد: يعنى جهنّم بيشتر مطالبه مىكند، مجاهد گويد: اينجا هل من مزيد به معنى كفايت است، يعنى ديگر براى پر شدن جهنّم ظرفيّت اضافى باقى نمانده است، و بر اين قول دلالت دارد آيه (لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ)[7].
و در باره وجه اوّل گفته شده است: اين گفتار از جهنّم پيش از وارد شدن تمام اهل جهنّم در آتش است.
و نيز مىتواند به آن معنى باشد كه جهنّم خواستار تعداد بيشترى از گناه- كاران شده است، بر اين اساس كه بر ظرفيّتش افزوده شود، همان گونه كه در روايت آمده است روز فتح مكّه از پيامبر خدا (ص) پرسيدند: آيا به منزل خودت وارد نمىشوى؟ حضرت در پاسخ فرمودند: آيا عقيل براى ما خانهاى باقى گذاشته است؟ چون هنگامى كه بنى هاشم از مكّه به سوى مدينه هجرت نمودند، عقيل خانههاى بنى هاشم را فروخته بود، بنا بر اين معنى مىشود: آيا چيزى اضافه مانده است.
امّا سخنى كه از زبان جهنّم آمده است، در باره آن چند وجه گفته شده است:
1- اين جمله به صورت يك مثل آمده است، يعنى: جهنّم از نظر وسعت و عظمت مانند يك موجود داراى نطق است كه هر گاه به او گفته شود: آيا پر شدهاى؟ گويد: پر نشدهام و هنوز گنجايش بسيارى دارم، و مانند آن است گفته عنتره:
| فازور من وقع القنا بلبانه | و شكا الى بعبرة و تحمحم | |
يعنى: (مركب سوارى من برگشت و از تيرى كه به سينهاش نشسته بود با اشك چشم و زمزمهاى كه سر مىداد به من شكايت نمود)[8].
و شاعر ديگر مىگويد:
| (امتلأ الحوض و قال قطني | مهلا رويدا قد ملأت بطنى) | |
يعنى: (حوض پر شده گفت: مرا بس است، مهلتى ديگر بس است كه شكم خود را پر نمودهام).
2- آنكه خداوند براى جهنّم وسيله نطق خواهد آفريد و روز قيامت به سخن خواهد آمد، و اين قابل انكار نيست، زيرا همان خدايى كه دستها و اعضاء و پوست بدن انسان را به زبان آورد، قدرت دارد كه جهنّم را نيز به سخن آورد.
3- جمله اين خطاب باشد به موكّلين بر جهنّم كه خداوند مىخواهد از آنان اقرار بگيرد، و از آنان مىپرسد آيا جهنّم پر شده است؟ موكّلين جهنّم در پاسخ مىگويند: بلى ديگر جايى براى افزودن نمانده است، تا خداوند به راستى وعده خداوند پى ببرند[9] و اين سخن از حسن است و حسن ميگويد:
(هَلْ مِنْ مَزِيدٍ)؟ بمعنى: (ما من مزيد است) مانند آنجا كه مىفرمايد: (هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ)[10] كه به معنى: (لا من خالق غير اللَّه) است، و اين گفته نيز از واصل بن عطاء، و عمرو بن عبيد مىباشد.
آيات 31- 40 سوره ق 50
[سوره ق (50): آيات 31 تا 40]
وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ (31) هذا ما تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ (32) مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ (33) ادْخُلُوها بِسَلامٍ ذلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ (34) لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ (35)
وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشاً فَنَقَّبُوا فِي الْبِلادِ هَلْ مِنْ مَحِيصٍ (36) إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ (37) وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ (38) فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ (39) وَ مِنَ اللَّيْلِ فَسَبِّحْهُ وَ أَدْبارَ السُّجُودِ (40)
ترجمه آيات:
31- و بهشت به پرهيزكاران نزديك گشته دور نباشد.
32- اين است كه به توبهكنندگان و نگهدارندگان حدود الهى وعده مىدادند.
33- آن كس كه از خداوند رحمان به ناديده ترسد، و با قلبى مطيع آيد.
34- سلامت داخل بهشت شويد كه اين روز جاويدانى است.
35- آنجا آنچه بخواهند دارند، و نزد ما بيشتر هست.
36- پيش از آنان چه نسلها كه به هلاكت رسانديم كه آنان از اينان نيرومندتر بودند، و در شهرها راه مىگشودند، مگر راه فرارى وجود دارد؟
37- كه در اين براى آنان كه دل دارند يا با آمادگى گوش مىدهند اندرزى است.
38- آسمانها و زمين و آنچه ميانشان موجود است به شش روز آفريديم و خستگى بما نرسيد.
39- بر آنچه گويند صبر كن، و پيش از بر آمدن خورشيد، و قبل از پنهان شدن آن خدايت را تسبيح گوى.
40- و پاسى از شب نيز پروردگارت را تسبيح كن، و به نماز خواندن بپرداز.
قرائت آيات:
ادبار- اهل حجاز و حمزه و خلف (ادبار) به كسر همزه قرائت نمودهاند، و بقيّه قرّاء (ادبار) به فتح خواندهاند.
نقّبوا- در ضمن قرائتهاى نادر آمده است كه ابن عبّاس و أبى العالية و يحيى ابن يعمر (فنقبوا فى البلاد) را به كسر قاف خواندهاند.
ألقى السّمع- و در قرائت سدى آمده است (أو ألقى السمع).
لغوب- و أبى عبد الرّحمن سلمى و طلحه خوانده اند: (و ما مسنا من لغوب) به فتح لام.
دليل قرائت:
ادبار- ابو على گويد: (ادبار) مصدر است و مصادر ظرف قرار داده ميشوند، به خاطر اراده اضافه شدن اسماء زمان به آنها، و حذف اسماء زمان، مانند آنكه مىگويى: (جئتك مقدم الحاج و خفوق النّجم و خلافة فلان) كه در تمام اين امثله منظورت (وقت مقدم الحاج و …) است، همچنين در مورد بحث نيز تقدير گرفته مىشود (وقت ادبار السّجود) با اين تفاوت كه مضاف محذوف در اين باب ظاهر نمىشود، و استعمال نمىگردد، بنا بر اين در باب ظروف اين قرائت مناسبتر است از قول كسى كه (ادبار) را به فتح قرائت مىكند، مثل اينكه فرمان داده است كه پس از فراغت از نماز تسبيح گويد، و هر كس به فتح خوانده است (ادبار) را جمع (دبر) يا (دبر) به ضمّ دال قرار داده است ما قفل و اقفال و طنب و اطناب، و اين واژه به صورت ظرف نيز استعمال شده است مانند اين مثال كه گفته مىشود: (جئتك فى دبر الصّلاة) و (فى أدبار الصّلاة).
و نيز اوس بن حجر شاعر عرب گفته است:
| (على دبر الشّهر الحرام بأرضنا | و ما حولها جدب سنون تلمّع) | |
نقّبوا- امّا بنا بر قرائت كسى كه (فنقّبوا) به كسر قاف قرائت كرده است ابن جنى گفته است از باب (فعّلوا) است از نقب يعنى: وارد زمين شده خود را در آن پنهان كنيد، زيرا شما راه فرارى نخواهيد داشت.
ألقى السمع- قرائت او ألقى السّمع به معنى آن است كه (ألقى السّمع منه).
لغوب- ممكن است (لغوب) به فتح لام از جمله مصادرى باشد كه بر وزن (فعول) به فتح فاء آمده است، مانند (وضوء) (ولوغ) (وزوع) (قبول) بفتح واو و قاف و اينها صفاتى هستند براى مصادر محذوفه كه در مثال: (توضأت وضوءا) تقدير خواهد شد: (توضّأت وضوءا حسنا)، و همين طور است در مورد بحث كه (ما سنا من لغوب لغوب) يعنى: (تعب متعب).
لغات آيات:
أزلفت- ازلاف به معنى نزديكى به خير است، و از آن باب است (زلفة) و (زلفى) و (ازدلف اليه) يعنى: به او نزديك گشت، و (مزدلفة) منزلتى است در نزديكى موقف مشعر و جمع، و از اين باب است قول راجز شاعر:
| (ناج طواه الأين ممّا أوجفا | طىّ اللّيالى زلفا فزلفا | |
| سماوة الهلال حتّى احقوقفا) |
نقبوا- تنقيب به معنى تنقيح يعنى باز كردن راه براى رفتن است، و از باب نقب به معنى فتح و باز كردن است، امرؤ القيس شاعر عرب گفته است:
| (لقد نقّبت فى الآفاق حتّى | رضيت من الغنيمة بالإياب) | |
يعنى: در راههاى جهان گردش نمودم و در نقبهاى آن سير كردم، لغوب- به معنى خستگى است.
اعراب آيات:
غَيْرَ بَعِيدٍ- صفت است براى مصدر محذوف، تقديرش اين است: (ازلافا غير بعيد) و نيز جايز است اين جمله منصوب باشد، بنا بر حاليت كه حال براى (الجنّة) باشد، و نگفته است (غير بعيدة) چون در تقدير نسبت است كه (غير ذات بعد) باشد.
لِكُلِّ أَوَّابٍ- جايز است در محلّ رفع باشد، بنا بر اينكه خبر مبتداى محذوف باشد، كه تقديرش (هو لكلّ أوّاب) است، جايز نيست خبر بعد از خبر باشد كه تقديرش (هذا لموعود هذا لكلّ أوّاب حفيظ) باشد، و نيز جايز نيست كه لام متعلّق به توعدون باشد، زيرا أوّابين همان موعودان هستند، نه آنكه آنان موعود له باشند.
مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ- جايز است كه در محل جر باشد، بنا بر آنكه بدل باشد از أوّاب، و بنا بر اين تركيب در جمله (وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ) كلام تمام خواهد شد، و نيز جايز است كه (مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ) مبتدا باشد و خبرش محذوف است بنا بر آنكه تقدير چنين باشد: (يقال لهم ادخلوها) و بنا بر اين تركيب جمله در (لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ) تمام مىشود، و نيز مناسب است كه (ادخلوها) خطاب به متّقين باشد، و تقديرش مىشود (و تزلف الجنّة للمتّقين و يقال لهم ادخلوها بسلام).
معناى آيات:
پس از آنكه خداوند از آن عذابهايى كه براى كافران و گنهكاران آماده ساخته بود خبر داد، به دنبال آن از آن نعمتهايى كه براى پرهيزكاران آماده ساخته است خبر داده مىفرمايد:
«وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ» يعنى: بهشت براى آنان كه از شرك و گناهان دورى جستهاند نزديك شده و آراسته گرديده است تا در آن از نعمتهاى خداوندى برخوردار گردند، (و جنّة) باغى را گويند كه در آن انواع و اقسام لذّتها از نهرهاى روان و درختان و ميوههاى پاكيزه و همسران نيكو و حوريان ماه طلعت، و خدمتگزاران جوان و بناهاى فاخر و تزيين شده به ياقوت و زمرّد و طلاى ناب، از درگاه الهى خواستاريم كه ما را موفّق سازد به آنچه كه موجب رضايت و تقرّب به او است.
«غَيْرَ بَعِيدٍ» يعنى: اين بهشت به آنان نزديك است، و در رسيدن به آن هيچ ضرر و مشقّتى نخواهند ديد، بعضى گفته اند يعنى: آمدن بهشت دور نيست، زيرا هر آيندهاى نزديك است، و مانند اين قول است قول حسن كه مىگويد: مثل اينكه در دنيا اصلا نبودهاى و در آخرت مثل آنكه زوال نخواهى داشت.
«هذا ما تُوعَدُونَ» يعنى: آنچه را كه ما از آن ياد كرديم همان است كه بر زبان پيامبران به عنوان پاداش به شما وعده دادهاند.
«لِكُلِّ أَوَّابٍ» از ضحّاك و ابن زيد نقل شده است كه اوّاب يعنى: بسيار توبه كننده، و بازگشت كننده به فرمان الهى، و از ابن عبّاس و عطاء نقل شده است كه أوّاب بمعنى تسبيح كننده است.
«حَفِيظٍ» آنچه را كه خداوند فرمان داده است حفظ مىكند، و از انجام دادن كارهايى كه جايز نيست مانند گناهى كه دامنش را آلوده سازد يا خطايى كه از ارزش او بكاهد خويشتندارى مى كند.
«مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ» يعنى: او كسى است كه از خدا مىترسد، و فرمان او را مىبرد، و به ثواب و عقاب ايمان دارد با اينكه او را نديده است.
و از ضحّاك و سدى نقل شده است كه (… بِالْغَيْبِ) يعنى در پنهان، آنجا كه كسى او را نبيند از خدا مىترسد.
«وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ» يعنى: بر اين پرهيزكارى و ترس از خدا ادامه داده تا اينكه با قلبى كه رو بر طاعت خداى نهاده و با نهانيهاى درونى به سوى او توجّه دارد وارد جهان ديگر مىشود.
«ادْخُلُوها بِسَلامٍ» يعنى: به آنان گفته مىشود با امنيّت از هر ناملايمى و با سلامت از هر آفتى وارد بهشت شويد.
بعضى گفته اند: يعنى سلام و درود خدا و فرشتگان بر شما باد وارد بهشت شويد.
«ذلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ» يعنى: اين زمانى كه مؤمنان در بهشت متنعّم خواهند بود ابدى است و محدود به زمان خاصّى نخواهد بود.
«لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها» يعنى: آنان در بهشت از نعمتها آنچه دلشان بخواهد و اراده كنند خواهند داشت.
«وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ» يعنى: علاوه بر آنچه كه مىخواهند نعمتهايى كه به فكرشان نمىرسد، و در آرزو هم ندارند نزد ما موجود است.
بعضى گفتهاند: (مزيد) عبارت است از پاداشهايى كه علاوه بر ميزان استحقاق بندگان، از طرف خداوند در مقابل اعمالشان به آنان عطا مى شود.
آن گاه خداوند سبحان كفّار مكّه را ترسانده مى فرمايد:
«وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ» يعنى: پيش از اين مردم، نسلهايى كه پيامبران را تكذيب نموده بودند به هلاكت رسانديم.
«هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشاً» يعنى: آنها كه هلاكشان ساختيم از نظر قدرت و نيرو از اينان برتر و فزونتر بودند، و با اين وصف هلاك ساختن آنان براى ما كارى نداشت، پس اين قوم كه طغيان مى كنند در مقابل عذاب ما چه تأمين يافته اند؟
«فَنَقَّبُوا فِي الْبِلادِ» يعنى: آن قوم كه هلاك شدند راهها را در شهرها با خشونت و شدّت براى خود مىگشودند، اصل نقبوا از نقب است كه به معنى راه مىباشد، بعضى گفتهاند يعنى اينان در شهرها راه افتاده، و با قدرت خود مىگشتند، و هر راهى را پيموده، و سفرهاى طولانى انجام مىدادهاند.
«هَلْ مِنْ مَحِيصٍ» آيا راه فرارى از مرگ وجود دارد؟ يعنى: در تمام اين مراحل اينان از هلاكت و مرگ راه گريزى نيافتند.
«إِنَّ فِي ذلِكَ» يعنى: در آنچه خبر دادم و داستان سرايى كردم.
«لَذِكْرى» مايه عبرت و منشأ تفكّر است در آن.
«لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ» از ابن عبّاس نقل شده است كه قلب در اينجا به معنى عقل است[11] همان گونه كه مىگويند: (أين ذهب قلبك) يعنى: قلبت كجا رفته است؟ كه منظور از قلب عقل است[12] يا مىگويند: (فلان قلبه معه) يعنى: عقل فلانى با او است.
و علّت اينكه خداوند فرموده است اينها موجب عبرت عاقلان است، براى آن است كه آنها كه عبرت پذير نيستند توجّهى به عقل خويشتن نمىكنند.
از قتاده نقل شده است منظور آن است كه اين سرگذشت موجب عبرت آن كسانى است كه داراى قلبى زنده باشند[1].
«أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ» از ابن عبّاس و مجاهد و ضحّاك نقل شده است يعنى: اين سرگذشتها مايه عبرت است براى كسى كه گوش فرا داده، و قلب خويشتن را مشغول چيزهاى ديگرى غير از آنچه مىشنود نمىسازد، و آنچه را كه مىشنود تحويل گرفته آن را درك مىكند، و از آن غافل نشده، و فراموش نمىكند، گفته مىشود: (الق الىّ سمعك) يعنى: به سخنان من گوش فرا ده.
ابن عبّاس گويد: منافقين مىآمدند و خدمت حضرت رسول خدا (ص) نشسته، سپس كه بيرون مىرفتند به يكديگر مىگفتند: او چه حرفهايى مىزد؟
و گويى كه در محضر پيامبر دلهاى آنان همراهشان نبوده است.
از قتاده نقل شده است يعنى در حالى كه او شاهد صفت پيامبر است كه در كتب سلف آمده است، و منظور از آن اهل كتاب مىباشد.
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ».
لغوب به معنى خستگى و ملال است، و در اين آيه خداوند يهوديان را تكذيب فرموده است كه اعتقاد دارند خداوند در روز شنبه پس از آفرينش جهان استراحت كرده است، و روى همين حساب است كه روز شنبه، يهوديان كارهاى خود را تعطيل مىكنند[2].
«فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ» يعنى: اى محمّد از اين نسبتهاى ناروا كه يهوديان مىدهند و اين دروغها كه مىگويند: و اينكه تو را ساحر و مجنون مىخوانند صبر كن، و همه اين ناملايمات را بر خود هموار كن، تا از طرف خداوند گشايشى شود، و اين دستور بردبارى پيش از آن بود كه خداوند دستور جهاد بدهد.
«وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ» يعنى: نماز بخوان و خدا را سپاسگزارى كن.
ابن عبّاس و قتاده و ابن زيد گفتهاند: علّت اينكه نماز را تسبيح ناميدهاند آن است كه نماز مشتمل تسبيح و تحميد است.
بعضى هم گفتهاند: منظور از تسبيح اينجا نماز نيست، بلكه تسبيح لفظى است كه انسان خدا را از نسبتهاى ناروا منزّه خواند.
«قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ» از قتاده و ابن زيد روايت شده است
يعنى: نماز صبح و ظهر و عصر[3].
«وَ مِنَ اللَّيْلِ فَسَبِّحْهُ» يعنى: مغرب و عشاء، مجاهد گفته است: و من اللّيل يعنى نماز شب و نماز مغرب و عشاء نيز در آن هست.
از حضرت صادق (ع) روايت شده است كه از حضرت در باره (وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ) پرسيدند؟ فرمودند: صبحگاهان و عصر ده بار مىگويى: (لا اله الّا اللَّه وحده لا شريك له، له الملك و له الحمد، يحيى و يميت و هو على كلّ شىء قدير).
«وَ أَدْبارَ السُّجُودِ» در آن چند قول است:
1- از على بن أبى طالب (ع) و حسن بن على (ع) و حسن و شعبى و نيز از ابن عبّاس در روايتى مرفوعه از پيامبر (ص) روايت شده است كه منظور از آن دو ركعت نماز نافله است كه پس از نماز مغرب مىخوانند، و منظور از (إِدْبارَ النُّجُومِ) دو ركعت نماز نافله قبل از طلوع فجر است.
2- از ابن عبّاس و مجاهد نقل شده است: منظور از (أَدْبارَ السُّجُودِ) تسبيح پس از هر نماز است.
3- از ابن زيد و جبائى نقل شده است منظور از (أَدْبارَ السُّجُودِ) نافلهها است پس از نمازهاى واجب.
4- از امام جعفر صادق (ع) روايت شده است منظور از (أَدْبارَ السُّجُودِ) نماز وتر است در آخر شب.
آيات 41- 45 سوره ق 50
[سوره ق (50): آيات 41 تا 45]
وَ اسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ (41) يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِكَ يَوْمُ الْخُرُوجِ (42) إِنَّا نَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ وَ إِلَيْنَا الْمَصِيرُ (43) يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً ذلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنا يَسِيرٌ (44) نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَقُولُونَ وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبَّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يَخافُ وَعِيدِ (45)
ترجمه آيات:
41- گوش فرا ده در آن روزى كه منادى از مكان نزديك ندا در دهد.
42- روزى كه آن صدا را به حق خواهند شنيد آن روز، روز قيامت است.
43- ما هستيم كه زنده كرده، مىميرانيم، و به سوى ما است سرانجام همه.
44- روزى كه براى آنان زمين به سرعت شكافته شود، و اين گردآورى براى ما آسان خواهد بود.
45- ما بهتر مىدانيم چه مىگويند، و تو بر آنان سلطهاى ندارى، پس آنان را كه از وعدههاى عذاب مىترسند، با قرآن اندرزشان ده.
اعراب آيات:
وَ اسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ- تقديرش اين است: (و استمع حديث يوم ينادى المنادى) كه مضاف (حديث) حذف شده است، و اين محذوف مفعول به است، و ظرف نيست.
و يَوْمَ يَسْمَعُونَ- بدل است از يوم ينادى المنادى، و همين طور است.
يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ- كه بدل است از يوم ينادى المنادى، و نيز جايز است يوم تشقّق منصوب باشد به (وَ إِلَيْنَا الْمَصِيرُ) يعنى: در اين روز به سوى ما خواهند آمد.
معنى آيات:
سپس خداوند بزرگ به پيامبرش مىفرمايد:
«وَ اسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ» و منظور از اين خطاب تمامى افراد مكلّف است، يعنى به اين نداء و پيامى كه داده مىشود گوش فرا ده، يعنى: آن ندايى كه در روز قيامت و رستاخيز و نشور منادى الهى سر خواهد داد كه عبارت است از (نفخه دوّم).
و نيز مىشود گفت منظور آن است كه گوش كن گزارش حال آنان را روزى كه منادى از جانب (صخره بيت المقدّس) ندا در خواهند داد كه اى استخوانهاى پوسيده، و اى مفصلهاى از هم گسسته، و اى گوشتهاى از هم پاشيده به پا خيزيد، براى فيصله دادخواهى و آنچه را كه خداوند براى شما به عنوان پاداش آماده ساخته است، و اين معنى را قتاده گفته است.
و از مقاتل نقل شده است منادى اسرافيل است كه مىگويد: اى آفريدگان الهى براى حسابرسى به پا خيزيد.
و اينكه گفته است از مكانى نزديك، به دليل آن است كه همه خلائق اين ندا را بطور يكسان مىشنوند، و بر احدى چه دور چه نزديك مخفى نمىماند، گويى كه همگى اين ندا را از مكانى نزديك شنيده اند.
«يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ» صيحه، عبارت است صدايى يكباره و شديد، و اين صيحه همان (نفخه دوّم) است، و كلمه بالحق بنا به نقل كلبى به معناى رستاخيز قيامت است، و به گفته مقاتل يعنى اين صيحه بطور تحقيق انجام خواهد گرفت.
«ذلِكَ يَوْمُ الْخُرُوجِ» يعنى: اين روز روز بيرون آمدن از قبرها به سوى صحراى محشر است.
و از ابى عبيده نقل شده است كه (يَوْمُ الْخُرُوجِ) يكى از نامهاى قيامت است، و در اين مورد به قول شاعر عرب استشهاد شده است كه گفته است:
| (أ ليس يوم سمّى الخروجا | أعظم يوم رجّة رجوجا) | |
يعنى: (آيا روز قيامت همان روز نيست كه به (خروج) ناميده شده است؟ بزرگ روزى كه جنبشى سخت خواهد داشت).
«إِنَّا نَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ وَ إِلَيْنَا الْمَصِيرُ» خداوند بزرگ از كار خودش خبر مى دهد كه او است آن كس كه آفريدگان را پس از آنكه به صورت جماد در آمده و مردهاند دوباره زنده مىكند، و پس از آنكه زنده شدند، دوباره آنان را مى- ميراند، و دگر بار روز قيامت آنان را زنده خواهد ساخت، و منظور از (وَ إِلَيْنَا الْمَصِيرُ) نيز همين است.
«يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ» يعنى: روزى كه زمين براى آنان شكافته مىشود و از دل آن بيرون مىآيند.
«سِراعاً» و بدون توقّف به سوى منادى حق خواهند شتافت.
«ذلِكَ حَشْرٌ» و حشر به معنى جمع آورى است كه از هر سو رانده شوند.
«عَلَيْنا يَسِيرٌ» يعنى: و اين عمل براى ما ساده و آسان است، با اينكه مخلوقات قبور و ديارشان از يكديگر فاصله بسيار دارد.
آن گاه خداوند پيامبرش را تسليت داده مىفرمايد:
«نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَقُولُونَ» يعنى: آنچه را كه اين كافران در مورد تكذيب تو و انكار پيامبريت و انكار رستاخيز مىگويند بر ما پوشيده نيست، و از هر چيز آنان آگاهيم.
«وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبَّارٍ» يعنى: تو بر دلهاى آنان سلطه و قدرت ندارى كه بتوانى آنان را مجبور به ايمان آوردن كنى، و تو تنها برانگيخته شدهاى كه آنان را بيم داده، دعوت كنى، و تشويقشان نمايى، و اين معنى گفتار ابن عبّاس است.
تغلب گويد: كلماتى بر وزن فعال داريم كه به معنى مفعل مىآيد، مانند دراك كه بمعنى مدرك آمده است و مانند (سراع) كه به معنى مسرع است، و سيف سقاط به معنى مسقط است و بكاء كه به معنى مبكى است.
علىّ بن عيسى گويد: از اين باب شنيده نشده است مگر دراك از ادركت، و بعضى هم جبّار را نيز از جبرته على الأمر، بمعنى أجبرته گفته اند، و اين لغت كنانه است.
بعضى گفته اند (ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبَّارٍ) يعنى: تو نسبت به آنان سخت و بيرحم نيستى، كه بردبارى نداشته باشى، پس آزار آنان را تحمّل كن.
«فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يَخافُ وَعِيدِ» كسانى را كه از وعدههاى عذاب الهى مىترسند در اينجا ذكر كرده است، چون اينان هستند كه از پندهاى قرآن بهره خواهند برد.
[1] – تفسير نور الثقلين جلد 5 صفحه 104 به نقل از معانى الأخبار نظير اين گفته را از امام صادق( ع) نقل مىكند، و در اين حديث اضافاتى وجود دارد كه ذيلا آن را نقل مىكنيم:
( عن الصادق( ع) حديث طويل يقول فيه:(
و أمّا ق فهو الجبل المحيط بالأرض، و خضرة السّماء منه، و به يمسك السّماء أن تميد بأهلها
). يعنى:( امّا ق نام كوهى است كه فراگير زمين است، و سبزى آسمان از آن( است، و به وسيله آن، آسمان حفظ مىگردد كه ساكنانش به هلاكت نرسند).
قسمت آخر حديث اشاره به عوامل جوّى مانند نيروى جاذبه كه موجب نگهدارى كرات آسمان است دارد، و اين نيز از معجزات علمى قرآن و حديث مىباشد.
[2] – حم الأمر با صيغه مجهول يعنى: تمام شد.
[3] – تفسير ابن عباس صفحه 325 در تفسير كذلك الخروج مىگويد:
يعنى:( روز قيامت نيز اين چنين به وسيله باريدن باران زنده شده از قبرها بيرون مىآيند)
[4] – شاهد در فى حد الظباة است كه جار و مجرور به معنى حاليت آمده است مانند جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ.
[5] – شاهد در بالمرود است كه به معنى حالكونه مع المرود آمده است.
[6] – تفسير ابن عباس صفحه 325 مىگويد: رس چاهى است در نزديكى يمامه و اين مردم همان قوم شعيبند كه او را تكذيب كردند.
[7] – اخدود به معنى جوى و كانال است.
[8] – هم جنسبازى زنان با يكديگر.
[9] – تفسير برهان ج 4 ص 217، از حضرت صادق( ع) روايت مىكند كه زنانى بر آن حضرت وارد شدند، يكى از آن زنان در باره عمل سحق از حضرت پرسيد؟ حضرت فرمودند: حد شرعى آن حد شرعى زنا كننده است، زن گفت:
خداوند اين حد را در قرآن يادآور نشده است؟ فرمودند: آرى خداوند از آن ياد كرده است و اينان همان اصحاب رس مىباشند.
و در تفسير على بن ابراهيم قمى ج 2 ص 322 آمده است:( اصحاب رس قومى هستند كه به هلاكت رسيدند، زيرا اين قوم مردانشان به مردان، و زنانشان به زنان اكتفاء مىكردند، و رس نهرى است در ناحيه آذربايجان).
تفسير صافى ج 2 صفحه 193 داستان اصحاب رس را بنقل از عيون أخبار الرضا( ع) و علل الشرائع از حضرت رضا( ع) از پدرانش از امام حسين( ع) بدين بيان نقل مىكند:( سه روز پيش از شهادت على( ع) فردى از اشراف قبيله تميم به نام عمرو خدمت حضرت آمده پرسيد: يا امير المؤمنين به من خبر بده كه اصحاب رس چه زمانى بوده و در چه مكانى مىزيستهاند؟ و پادشاه آنان كى بوده؟ و آيا خداوند براى آنان پيامبرى فرستاده است يا نه؟ و با چه طريقى به هلاكت( رسيدند؟ زيرا من در كتاب خداوند بزرگ مىبينم كه از آنان ياد شده است، اما در جايى داستان آنان را نمىيابم؟
على( ع) فرمودند: در باره حديثى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى از من نپرسيده است، و پس از من نيز احدى برايت از آن نخواهد گفت مگر از قول من، و هيچ آيهاى در قرآن نيست مگر آنكه من آن را مىدانم و از تفسير قرآن آگاهم، و مىدانم كه در چه مكانى نازل شده است، و در بيابان يا كوه، و در چه وقتى نازل شده است؟ در شب يا روز، و اشاره به سينه خود كرده فرمود:
در اينجا دانشى فراوان نهفته است، اما جويندگان آن اندك است، و به زودى مرا كه از دست داديد سخت پشيمان خواهيد شد، از داستانهاى آنان اى برادر تميم اين بود كه اينان مردمى بودند درخت صنوبرى را كه به آن( شاه درخت) مىگفتند و آن را يافث پسر حضرت نوح( ع) بر سر چشمهاى به نام( روشاب) كاشته بود مىپرستيدند، و اين چشمه پس از طوفان براى حضرت نوح( عليه السلام) براى او از زمين جوشيده بود.
و علت اينكه اين قوم را اصحاب رس ناميدهاند، آن است كه پيامبر خودشان را زنده زنده در زمين دفن كردند، و اين جريان پس از حضرت سليمان بن داود بود، و اين قوم دوازده قريه كنار رودخانهاى در بلاد مشرق كه به آن رود( ارس) مىگفتند داشتند، و اين نهر به نام آنان نامگذارى گرديد، و آن روزها نهرى پر آبتر و گواراتر از اين نهر وجود نداشت، و نيز قريههايى پر جمعيّت تر و آبادتر از اين قريهها وجود نداشت.
يكى از اين قريه ها آبان و ديگرى آذر و سومى دى و چهارمى بهمن، پنجمى اسفند، ششمى فروردين، هفتمى ارديبهشت، هشتمى خرداد، نهمى( مرداد، دهمى تير، يازدهمى مهر، دوازدهمى شهريور، ناميده مىشدند، و بزرگترين شهرهاى آنان اسفندار نام داشت، و اين شهر محل سكونت پادشاه آنان بود كه نامش تركوذ بن غابور بن يارش بن ساذن بن نمرود بن كنعان فرعون ابراهيم( ع) بود، و در همين شهر چشمهاى و درخت صنوبرى وجود داشت، و در هر يك از شهرهاى آن منطقه تخمهاى از اين درخت را كاشته بودند و تخمهها روئيده به صورت درختهاى بزرگى در آمده بود، و آب آن چشمه و نهرهاى آن را بر خود حرام كرده، و نه خودشان و نه حيواناتشان از آب آن، نمىنوشيدند، و هر كس از اين آبها مىنوشيد او را مىكشتند، و مىگفتند اين چشمه مايه زندگى خدايان ما است و احدى حق ندارد زندگى خدايان ما را ناقص كند، و اين مردم و حيواناتشان از رود ارس آب مىآشاميدند كه قريههاى آنان در كنار آن قرار گرفته بود، و در هر ماه از سال در هر يك از اين قريهها روزى را عيد قرار داده بودند، و اهل آن قريه آن روز اطراف آن درخت گرد مىآمدند كه پردهاى از حرير روى آن نصب مىشد و انواع و اقسام تصويرها بر آن نقش بسته بود، سپس يك گوسفند و يك گاو مىآوردند و آنها را به عنوان قربانى براى آن درخت سر مىبريدند و هيزم روى آنها گذاشته آتش مىزدند، و هنگامى كه دود اين قربانىها بالا مىرفت و ميان آنان و ديدن آسمان فاصله مىشد براى درخت به سجده مىافتادند، و در پيشگاه درخت گريه و زارى مىنمودند كه از آنان راضى شود، و شيطان هم مىآمد و شاخ و برگ درخت را حركت داده و از ساق درخت مانند بچّه فرياد مىزد كه اى بندگان من از شما راضى شدم، خوشحال باشيد و چشمتان روشن باد، آن گاه آنان سر از سجده( برداشته مشغول خوردن شراب و نواختن موسيقى و گرفتن دستبند ميشدند، و شب و روزشان را بدين طريق مىگذرانيدند، و بر مىگشتند، و ايرانيان اسامى ماههاى خود را آبان و آذر و غيره ناميدند و اين اسامى را از روى شهرهاى دوازدهگانه خود برداشته بودند، چون به يكديگر مىگفتند:
اين عيد شهر فلان و عيد شهر فلان است تا اينكه نوبت عيد قريه بزرگشان مىرسيد كه بزرگ و كوچك آنجا جمع مىشدند، و كنار درخت صنوبر و چشمهسرا پردهاى از ديبا مىزدند كه روى آن انواع تصويرها نقش بسته بود و اين خيمه دوازده در داشت كه هر در آن مربوط به مردم اهل يك قريه بود، و بيرون اين چادر براى درخت صنوبر سجده مىكردند، و چندين برابر قربانى درخت قريه خود اينجا قربانى مىكردند، اينجا نيز شيطان مىآمد و درخت را به شدّت تكان مىداد، و از داخل آن با صداى بلند حرف مىزد، و به آنان بيش از همه شيطانها وعده و وعيد مىداد، و سر از سجده بر مىداشتند، در شادى و سرور فرو مىرفتند و به عدد عيدهاى گذشته دوازده روز به نوشيدن شراب و عياشى مىپرداختند و سپس باز مىگشتند.
پس از آنكه كفر آنان نسبت به خداوند بزرگ و پرستش غير او طولانى گرديد، خداوند پيامبرى را از پيامبران بنى اسرائيل كه از فرزندان يهودا ابن يعقوب بود به سوى آنان مبعوث فرمود، اين پيامبر مدت زمانى طولانى در ميان آنان گذراند كه آنان را به عبادت خداوند بزرگ و معرفت او فرا مىخواند، ولى از او پيروى نمىكردند.
پيامبر كه ديد اين قوم سخت در گمراهى به سر مىبرند، و دعوت او را به رستگارى و سعادت نمىپذيرند، روزى كه عيد قريه بزرگشان فرا رسيده بود( دست به دعا برداشته گفت: پروردگارا اين بندگانت جز تكذيب من و كفر ورزيدن نسبت به تو عملى ندارند، و به پرستش درختى مىپردازند كه نه قدرت سود رساندن و نه ياراى زيان رساندن به كسى را دارد، خداوند تمام درختان آنان را خشك كن، و قدرت خود را به آنان نشان ده! فردا صبح كه شد مردم آن قريهها ديدند درختانشان خشكيده است، اين پيشامد براى آنان سخت مصيبتبار و دردناك بود و آنان در بنبستى عجيب قرار داد، و با اين پيشآمد به دو دسته تقسيم شدند:
يك دسته گفتند: اين مرد كه گمان مىكند فرستاده خداى آسمان و زمين است خدايان شما را سحر كرده است تا شما را از خدايانتان و ديگران ساخته متوجّه خداى خودش نمايد.
دسته ديگر گفتند: اينطور نيست، بلكه خدايان شما چون ديدهاند اين مرد به آنان بد مىگويد و شما را به سوى خداى ديگرى فرا مىخواند خشمناك شدهاند و منظره زيبا و حسن و طراوت خود را از شما پنهان ساختهاند، تا شما بر او خشمناك شويد و بر او پيروز گرديد.
بدين ترتيب همگى متّحدا تصميم به كشتن پيامبر خدا گرفتند، و لذا شروع به كندن چاههاى بزرگى نمودند و اين چاهها را تا دهانه چشمه به همديگر ربط دادند، و تمام آب چشمه را كشيدند، آن گاه در كف آن چشمه چاهى كه دهانهاى بسيار تنگ داشت حفر نمودند و پيامبرشان را داخل آن چاه فرو كرده تخته سنگ بزرگى روى در چاه گذاردند، آن گاه آب چاهها را باز كردند، سپس گفتند: اينك اميدواريم خدايان ما كه ديدهاند چگونه دشمن آنان را كه به آنان بد مىگفت و مانع عبادتشان مىشد كشتهايم از ما راضى شوند.( و سپس جسد پيامبر را كنار درخت بزرگ دفن نمودند تا دلش آرام گيرد، و دوباره نور و سرسبزى آن مانند گذشته به ما بازگردد، و اينان آن روز را تا به آخر آنجا بودند و صداى ناله پيامبرشان را مىشنيدند كه مىگفت: خدايا مىبينى كه مرا در چه تنگنايى قرار دادهاند و چگونه ناراحتم ساختهاند به بيچارگى و بىپناهيم رحم كن، و هر چه زودتر جانم را بستان، و اجابت دعايم را به تأخير مينداز، تا اينكه مرد.
خداوند به جبرئيل فرمود: اى جبرئيل آيا اين بندگان من كه از صبر من مغرور گشتهاند، و از مكر من در امان ماندهاند، و به غير از من چيزهايى را پرستش نمودهاند، و پيامبرم را كشتند، آيا مىتوانند در برابر خشم من مقاومت نمايند؟ و از سلطه من بگريزند؟ چگونه مىتوانند با اينكه من از عصيانگرانم كه از عذاب من نمىترسند انتقام خواهم گرفت، و به عزتم سوگند ياد كردهام كه اين قوم را مايه عبرت جهانيان خواهم ساخت.
همانطور كه آن قوم مراسم عيد خود را مىگذرانيدند تندبادى سرخ و شديد بر آنان فرستاد كه همگى را متحيّر و هراسناك ساخت، و آنان به روى يكديگر افكند، و زمين زير پايشان تبديل به گوگرد شده آتش گرفت، و ابرى سياه بالاى سرشان آمده مانند پارههاى آتش بر سرشان فرو ريخت و بدنهايشان مانند سرب كه در آتش ذوب مىگردد آب شد.
از عذاب الهى و فرود آمدن خشم او به درگاهش پناه مىبريم، و لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم)
[1] – شايد منظور اضربوا به صيغه جمع باشد چون( حرّس) جمع است، و شاهد بر سر اين است كه( اضربا) به صيغه تثنيه براى حرس كه جمع است آمده است.
[2] – كه در دو بيت اول خليلى و انكما تثنيه آمده است اما در بيت سوم ا لم تر به صيغه مفرد آمده است.
[3] – عطاله كوهى است بلند در سوده از ديار بنى سعد، و در لسان العرب بدين شكل آمده است:
( أ نارا ترى من ذى ابانين أم برقا) و ما بين اسم محلى است.
[4] – اين شعر در ج 1 عربى تفسير صفحه 209 آمده است و شاهد بر سر فاعبدا است كه فاعبدن بوده، نون تبديل به الف شده است.
[5] – و مفعول القيا بوده است.
[6] – شواهد التنزيل حسكانى ج 2 ص 189 در دنباله حديث آمده است كه( ابو حنيفه بقوم گفت: برخيزيد ديگر از اين محكمتر چيزى نخواهد آمد)
[7] – سوره سجده، آيه: 13.
[8] شاهد بر سير اين است كه شاعر در شعر خود زبانحال مركب سوارى را به شكايت تعبير نموده است، همانگونه كه در قرآن زبانحال جهنّم بيان شده است، در شعر بعدى نيز شاهد بر سر نقل زبانحال است.
[9] – آنجا كه وعده فرموده است:( لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ) سوره هود، آيه: 119 يعنى:( حتما جهنّم را از جنيّان و مردم همگى پر خواهم نمود)
[10] – سوره فاطر، آيه: 3
[11] – نور الثّقلين ج 5 ص 116 از اصول كافى نقل مىكند كه هشام بن حكم گويد: امام موسى بن جعفر( ع) به من فرمود:( اى هشام خداوند در قرآن مىفرمايد:( اينها موجب عبرت است براى آنان كه قلب دارند) يعنى عقل دارند)
[12] – شواهد التّنزيل حسكانى ج 2 ص 192 در روايتى از على( ع) روايت مىكند كه فرمودند:( من آن صاحب قلبى هستم كه خداوند اينجا در نظر دارد).
در روايت ديگر باز از حضرت على( ع) روايت كرده است كه فرمودند:( منظور از ذكرى در اين آيه من هستم).
در روايت ديگرى از ابن عبّاس نقل مىكند كه( دو شتر بزرگ به پيامبر خدا( ص) اهداء شد، حضرت به يارانش نظر افكنده فرمود: آيا كسى در ميان شما هست كه بتواند دو ركعت نماز بخواند كه در آن به هيچ كارى از دنيا فكر نكند و در قلبش فكر دنيا راه نيابد تا يكى از اين دو شتر را به او جايزه دهم، على به پا خاست و به نماز ايستاد، پس از آنكه سلام داد، جبرئيل نازل شده گفت: يكى از دو شتر را به على جايزه بده، رسول خدا( ص) فرمود: امّا على در تشهّد كه نشست به اين فكر فرو رفت كه كداميك از دو شتر را بگيرد؟! جبرئيل گفت: آرى على در اين فكر بود كه شتر چاقتر را بردارد و آن را نحر كرده در راه خدا صدقه دهد، پس تفكّرش براى خدا بوده، نه براى خودش و نه براى دنيا.
حضرت رسول( ص) نيز هر دو شتر را به على( ع) داد، و خداوند نازل فرمود:(\i إِنَّ فِي ذلِكَ …\E) يعنى: در نمازى كه على خواند اندرز است براى آنان كه عقل دارند …)
[1] – تفسير ابن عبّاس صفحه 326 قلب را به( عقل حىّ) يعنى: عقل بيدار و زنده معنى كرده است.
[2] – نور الثّقلين ج 5 ص 126 حديث 47 از روضة الواعظين مرحوم مفيد نقل مىكند:( يهوديان خدمت پيامبر خدا( ص) آمده از حضرتش در باره آفرينش آسمانها و زمين پرسيدند؟ فرمود: خداوند زمين را روز يكشنبه و دوشنبه آفريد، و كوهها را و آنچه در آن است روز سهشنبه آفريد، و روز چهارشنبه درختان و آب و تمدّنها و شهرها و آبادانى و ويرانى را آفريد، و روز پنجشنبه آسمان را آفريد، و روز جمعه ستارگان و خورشيد و ماه و فرشتگان را آفريد.
يهوديان گفتند: آن گاه چه شد اى محمّد؟ حضرت فرمود: آن گاه خداوند بر اريكه قدرت استقرار يافت، يهود گفتند: اگر تمام مىكردى خوب گفته بودى و گفتند آن گاه خداوند به استراحت پرداخت( يعنى روز يكشنبه) حضرت از اين سخن كفرآميز به شدّت خشمگين شد، و اين آيه نازل شد:\i« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ\E …»)
[3] – تفسير ابن عبّاس ص 326 قبل طلوع الشّمس را نماز صبح و قبل الغروب را نماز ظهر و عصر دانسته است.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج23، ص: 287