ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره طه آیه۸۷– ۱۰۷

[سوره طه (۲۰): آیات ۸۷ تا ۹۶]

قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنا وَ لکِنَّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زِینَهِ الْقَوْمِ فَقَذَفْناها فَکَذلِکَ أَلْقَى السَّامِرِیُّ (۸۷)

فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُکُمْ وَ إِلهُ مُوسى‏ فَنَسِیَ (۸۸)

أَ فَلا یَرَوْنَ أَلاَّ یَرْجِعُ إِلَیْهِمْ قَوْلاً وَ لا یَمْلِکُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً (۸۹)

وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ یا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِی وَ أَطِیعُوا أَمْرِی (۹۰)

قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَیْهِ عاکِفِینَ حَتَّى یَرْجِعَ إِلَیْنا مُوسى‏ (۹۱)

قالَ یا هارُونُ ما مَنَعَکَ إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا (۹۲)

أَلاَّ تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَیْتَ أَمْرِی (۹۳)

قالَ یَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لا بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی (۹۴)

قالَ فَما خَطْبُکَ یا سامِرِیُّ (۹۵)

قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَهً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ کَذلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی (۹۶)

ترجمه:

گفتند: ما به اختیار خود وعده ترا خلاف نکردیم. بلکه چیزهاى زینتى قوم را با خود آورده بودیم و آنها را براى ذوب شدن در آتش افکندیم. سامرى اینطور القاء کرد. او براى ایشان گوساله‏اى بزرگ که داراى آهنگى بود بیرون آورده، گفت:

این است خداى شما و خداى موسى و فراموش کرد. آیا نمیدانستند که گوساله، جواب آنها را نمیدهد، و به ایشان سود و زیانى نمیرساند؟ قبلا هارون به ایشان گفته بود: اى قوم، شما گرفتار امتحان شده ‏اید. خداى شما رحمان است. مرا پیروى کنید و امر مرا اطاعت کنید. گفتند: ما دست از عبادت او بر نمیداریم تا موسى بازگردد. موسى به هارون گفت: چرا وقتى دیدى که آنها گمراه شدند، مرا پیروى نکردى؟ آیا امر مرا عصیان کردى؟ گفت: فرزند مادر، ریشم را و سرم را نگیر. ترسیدم که بگویى میان بنى اسرائیل تفرقه افکندى و به سفارش من عمل نکردى. گفت: اى سامرى، کار خطرناک تو چیست؟ گفت: به چیزى آگاهى یافتم که آنها آگاهى نیافتند. کفى از خاک پاى رسول برگرفتم و در گوساله ریختم. نفس من اینطور کار زشت را در نظرم زینت داد.

قرائت:

بملکنا: اهل مدینه و کوفه و عاصم بفتح میم و حمزه و کسایى و خلف بضم میم و دیگران بکسر میم خوانده‏اند.

ابو على گوید: در مورد این کلمه سه لغت است و کسر میم اکثر است.

حملنا: ابن عامر و حفص و رویس بضم و تشدید و دیگران به فتح و تخفیف خوانده‏اند. بنا بر اول، یعنى وادارمان کردند که بار قوم را برداریم، و بنا بر قرائت دوم یعنى خودمان برداشتیم.

لم یبصروا: کوفیان- بجز عاصم- به تاء و دیگران به یاء خوانده‏اند. در قرائت تاء خطاب است به جمیع و در قرائت یاء منظور بنى اسرائیل است.

لغت:

وزر: بار سنگین. اینکه به گناه، وزر گویند به خاطر این است که صاحب‏ گناه، سنگینى آن را متحمل مى‏شود. جمع وزر، اوزار است.

خوار: آوازى که به شدت، تغییر مى‏کند. مثل صداى گاو و غیر آن.

عکوف: درنگ کردن. اعتکاف در مسجد، یعنى ماندن در مسجد.

رقبه: انتظار. مرقب جاى بلندى است براى مراقبت و دیده‏بانى.

بصر: آگاهى و ابصار دیدن.

اعراب:

فَکَذلِکَ أَلْقَى‏: کاف صفت مصدر محذوف است. یعنى: «القى السامرى القاء مثل القائنا».

جسدا: بدل از عجلا.

أَلَّا یَرْجِعُ‏: یعنى «انه لا یرجع» ممکن است «یرجع» را نصب داد.

ضلوا: در محل نصب و حال به تقدیر «قد ضلوا».

أَلَّا تَتَّبِعَنِ‏: در محل جر به «من» محذوف یا در محل نصب. یعنى «ما منعک من اتباعى» و حرف لاء زائده است. مثل: «ما مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ».

مقصود:

قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنا: آنهایى که گوساله پرست نشده بودند، گفتند: مخالفت وعده تو به اختیار ما نبود. زیرا نمیتوانستیم گوساله پرستان را از کار زشتشان باز داریم. آنها زیاد بودند و ما کم.

در روایت است که فقط دوازده هزار نفر از قوم گوساله پرست نشده بودند و بقیه که هفتصد هزار نفر بودند همه گوساله پرست شده بودند. بنا بر این، دوازده هزار نفر از عهده هفتصد هزار نفر برنمى‏آمدند.

وَ لکِنَّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زِینَهِ الْقَوْمِ‏: ولى ما بارهایى از زیورهاى فرعونیان با خود حمل کرده بودیم.

این زیورها را قوم فرعون برسم عاریه به ایشان سپرده بودند. برخى گویند:

طلا و نقره و زیورهایى بود که در موقع غرق شدن ایشان به ساحل افتاد و بنى اسرائیل‏ برداشتند.

برخى گویند: منظور این است که ما بار گناه فرعونیان را با عاریه گرفتن همین زر و زیورها بدوش کشیدیم. زیرا این زر و زیورها را براى زینت کردن در ایام عید از ایشان گرفتیم و به ایشان پس ندادیم. با اینکه آنها ما را امین مى‏شمردند.

برخى گویند: بنى اسرائیل در میان مصریان اسیر بودند و آوردن مال مصریان بر ایشان مباح بود و بنا بر این مرتکب گناهى نشده بودند.

فَقَذَفْناها: این زر و زیورها را در آتش ریختیم که ذوب شود.

فَکَذلِکَ أَلْقَى السَّامِرِیُ‏: جبائى مى‏گوید: یعنى سامرى اینطور جواب داد تا وانمود کند که از ایشان است.

برخى گویند: یعنى همانطورى که ما زر و زیورها را در آتش ریختیم، سامرى هم زر و زیورهایش را در آتش ریخت و ذوب کرد.

ابو مسلم گوید: این جمله، کلام خداوند است زیرا پس از آنکه گفتار قوم را نقل مى‏کند، مى‏فرماید: سامرى هم مثل آنها زر و زیورش را در آتش ریخت.

فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ: از این زر و زیورهاى ذوب شده، گوساله بزرگى براى ایشان درآورد که داراى آواز بود. (در باره گوساله سامرى در تفسیر سوره اعراف سخن گفته‏ایم).

فَقالُوا هذا إِلهُکُمْ وَ إِلهُ مُوسى‏: سامرى و پیروانش بمردم گفتند: خداى شما و خداى موسى این است.

فَنَسِیَ‏: یس فراموش کرد.

در باره این جمله دو قول است:

۱- این جمله تتمه گفتار سامرى و پیروان اوست. یعنى موسى فراموش کرد که گوساله خداى اوست. (در نتیجه سرگردان شد و خداى خود را در اینجا گذاشت و رفت).

۲- این جمله، دنباله گفتار خداوند است. یعنى سامرى دین موسى را فراموش‏ کرد. یا اینکه فراموش کرد که گوساله، موجودى است حادث و نمیتواند خدا باشد.

اکنون خداوند از راه استدلال مى‏فرماید:أَ فَلا یَرَوْنَ أَلَّا یَرْجِعُ إِلَیْهِمْ قَوْلًا: آیا بنى اسرائیل نمى‏دانستند که گوساله جواب سخن ایشان را نمیدهد و شایسته خدایى نیست؟

وَ لا یَمْلِکُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً: و قادر نیست که به ایشان سود و زیانى برساند.

بدیهى است که چنین موجودى شایسته پرستش نیست.

مقاتل گوید: همین که از وعده موسى سى و پنج روز گذشت، سامرى بنى اسرائیل را وادار کرد که زیورهاى عاریتى فرعونیان را جمع کنند و چون جمع کردند، همه را ذوب کرد و به شکل گوساله درآورد. این کار را در روزهاى سى و ششم و سى و هفتم و سى و هشتم انجام داد. سپس در روز سى و نهم آنها را وادار به گوساله پرستى کرد. روز چهلم موسى مراجعت کرد.

سعید بن جبیر گوید: سامرى کرمانى بود و بنى اسرائیل از او اطاعت مى‏کردند.

برخى گویند: وى از جایى بود که مردم آن گاو مى‏پرستیدند و او هم چنان نسبت به گاو علاقه‏مند بود.

برخى گویند: او بنى اسرائیلى بود و پس از عبور از دریا به نفاق گرایید. هنگامى که بنى اسرائیل به موسى گفتند: براى ما نیز خدایى معین کن، چنان که آنها نیز خدایى داشتند، سامرى فرصت را غنیمت شمرد و گوساله را ساخت و آنها را بسوى آن دعوت کرد.

وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ یا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ‏: هارون پیش از مراجعت موسى از روى موعظه و نصیحت به آنها گفته بود که خداوند در پرستش بر شما سخت گرفته است. خداى یکتا را بشناسید و او را بپرستید و گوساله پرستى نکنید.

ممکن است منظور این باشد که: سامرى شما را بفتنه افکنده و گمراه کرده است.

وَ إِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِی وَ أَطِیعُوا أَمْرِی‏: خداى شما بخشایشگر است. مرا پیروى کنید و فرمانم را اطاعت کنید و دست از اطاعت سامرى و گوساله پرستى بردارید.

قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَیْهِ عاکِفِینَ حَتَّى یَرْجِعَ إِلَیْنا مُوسى‏: بنى اسرائیل جواب دادند: ما دست از پرستش گوساله برنمیداریم تا موسى برگردد و تصمیم خود را در مورد گوساله پرستى بگیرد. هارون بهمراه ۱۲ هزار نفر از آنها کناره‏گیرى کرد.

هنگامى که موسى برمى‏گشت، هارون از او استقبال کرد. موسى ملاحظه کرد که مردم اطراف گوساله گرد آمده و برقص و پایکوبى مشغولند و ساز و آواز راه انداخته ‏اند.

موسى که سخت خشمگین شده بود، الواح تورات را انداخت و به سرزنش هارون پرداخت.

قالَ یا هارُونُ ما مَنَعَکَ إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا أَلَّا تَتَّبِعَنِ‏: گفت چرا تو و افراد مؤمن از من، پیروى نکردید و با آنها بجنگ پرداختید؟! یا اینکه چرا بدنبال من بکوه طور نیامدید؟! أَ فَعَصَیْتَ أَمْرِی‏: آیا امر مرا عصیان کردى؟

منظور این است که موسى به هارون گفته بود: «اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ» (اعراف ۱۴۲) در میان قوم، جانشین من باش و اصلاح کن و براه مفسدان نرو. چون هارون در میان ایشان مانده و در جلوگیرى ایشان مبالغه نکرده بود، از اینرو موسى به او گفت: امر مرا عصیان کردى؟

برخى گویند: این استفهام، استفهام حقیقى نیست. زیرا موسى میدانست که هارون عصیان نکرده است.

پرسش:

اگر گفته شود که بر حسب ظاهر، هارون مأمور بود که در صورت عصیان مردم، بموسى ملحق شود و چون بموسى ملحق نشد، معصیت کرد.

گوییم: ممکن است موسى هارون را امر کرده باشد که در صورت مصلحت بوى ملحق شود. لکن هارون تشخیص داد که اگر در میان مردم بماند، مصلحت بیشترى دارد. البته کسى که در میان مردم باشد، چیزهایى تشخیص میدهد که کسى‏ که در میان مردم نیست، تشخیص نمیدهد.

ممکن است موسى به هارون دستور داده باشد که در صورت مصلحت با مردم مبارزه شدید کند.

در اینجا در حقیقت مردم سزاوار ملامتند نه هارون. اینکه به هارون میگوید:

مى‏خواستى از ایشان جدا شوى، در حقیقت ملامتى است براى خود مردم نه هارون.

برخى گویند: گناه کسانى که مقامشان بلند است، بزرگتر است. چون هارون مقامش بالاتر از دیگران بود، موسى تنها او را ملامت کرد.

این قول در صورتى صحیح است که هارون مرتکب گناهى شده باشد. در حالى که پیامبر دامنش از گناه پاک است.

قالَ یَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لا بِرَأْسِی‏: هارون گفت: پسر مادر سر و ریشم را نگیر.

گویند: در آن وقت معمول بود که سر و ریش را بگیرند. چنان که در عصر ما معمول است که دست را بگیرند یا دست بگردن بشوند.

برخى گویند: در حقیقت موسى هارون را بمنزله خودش میدانست و بهمین جهت ریش او را گرفت. زیرا موسى هارون را گناهکار نمیدانست. چنان که خودش را هم گنهکار نمیدانست.

اکنون بذکر عذرها پرداخته، مى‏فرماید:

إِنِّی خَشِیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ‏: اگر از ایشان جدا میشدم و با آنها مى‏جنگیدم، در میان ایشان تفرقه مى‏افتاد. برخى بتو مى‏پیوستند و برخى با سامرى به پرستش گوساله ادامه میدادند و برخى بحال شک باقى میماندند. وانگهى من اطمینان نداشتم که اگر آنها را ترک کنم، در میان ایشان جنگ و خونریزى واقع نشود و بخاطر سامرى و گوساله‏اش حوادث ناگوارى اتفاق نیفتد. لکن با بودن من در میان ایشان، جنگ و خونریزى، واقع نشد و من به اندازه‏اى که مصلحت بود، آنها را از انحراف و اقدامات نامناسب، منع کردم و به آنها گفتم: «إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ» این فتنه و آزمایشى است براى شما.

این بود عذرها و این عذر از رأى پسندیده هارون حکایت مى‏کند.

وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی‏: مى‏ترسیدم به من بگویى بوصیت تو عمل نکرده‏ام، زیرا بمن گفته بودى: جانشین باش و اصلاح کن.

همین که بیگناهى هارون آشکار شد، موسى به سامرى روى آورده،

قالَ فَما خَطْبُکَ یا سامِرِیُ‏: به او گفت: چه کار ناگوارى کردى؟ چه چیز ترا به اینکار واداشت؟

قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ‏: سامرى در جواب گفت: چیزى دیدم یا چیزى فهمیدم که آنها ندیدند و نفهمیدند.

فَقَبَضْتُ قَبْضَهً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها: من کفى از خاک پاى اسب جبرئیل برداشتم و در پیکره گوساله ریختم.

وَ کَذلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی‏: آرى، نفس من برداشتن خاک و ریختن آن در مجسمه گوساله را در نظرم زینت داد.

داستان گوساله و آنچه سامرى برداشته بود و کیفیت آن و اختلاف نظرها را قبلا گفته‏ایم.

[سوره طه (۲۰): آیات ۹۷ تا ۱۰۷]

قالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَکَ فِی الْحَیاهِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ وَ إِنَّ لَکَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَ انْظُرْ إِلى‏ إِلهِکَ الَّذِی ظَلْتَ عَلَیْهِ عاکِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِی الْیَمِّ نَسْفاً (۹۷)

إِنَّما إِلهُکُمُ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَسِعَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ عِلْماً (۹۸)

کَذلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ آتَیْناکَ مِنْ لَدُنَّا ذِکْراً (۹۹)

مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ یَحْمِلُ یَوْمَ الْقِیامَهِ وِزْراً (۱۰۰)

خالِدِینَ فِیهِ وَ ساءَ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ حِمْلاً (۱۰۱)

یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقاً (۱۰۲)

یَتَخافَتُونَ بَیْنَهُمْ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاَّ عَشْراً (۱۰۳)

نَحْنُ أَعْلَمُ بِما یَقُولُونَ إِذْ یَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَهً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاَّ یَوْماً (۱۰۴)

وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنْسِفُها رَبِّی نَسْفاً (۱۰۵) فَیَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً (۱۰۶)

لا تَرى‏ فِیها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً (۱۰۷)

ترجمه:

موسى گفت: برو. سزاى تست که در زندگى بگویى، تماسى نیست و ترا وعده‏اى است که تأخیر نخواهد شد. بنگر بخدایت که او را مى‏پرستیدى، که او را به آتش مى‏سوزانیم. آن گاه متلاشیش کرده بدریا مى‏ریزیم. همانا خداى شما کسى است که جز او خدایى نیست و علمش همه چیز را فرا گرفته است. اینچنین، داستانهاى گذشتگان را براى تو ذکر مى‏کنیم و از جانب خویش قرآن را بتو دادیم. هر کس از آن اعراض کند، روز قیامت بار گناه بر دوش دارد و همیشه گرفتار عذاب آن است. بد بارى در روز قیامت بدوش دارند. روزى که نفخ صور مى‏شود و مجرمین را در آن روز نابینا محشور مى‏کنیم. آهسته بیکدیگر میگویند: ده شب بیشتر نماندید. ما به آنچه میگویند، داناتریم که هشیارترین ایشان میگوید: یک روز بیشتر نماندید. ترا از کوه‏ها مى‏پرسند. بگو: خدایم آنها را متلاشى کرده، ببادشان میدهد و آنها را بصورت بیابانهاى هموار درمى‏آورد که در آنها، هیچگونه پستى و بلندى نبینى.

قرائت:

لن تخلفه: ابن کثیر و بصریان- بجز سهل- بکسر لام و ضریر بنون و کسر لام و دیگران بفتح لام خوانده‏اند.

ابو على مى‏گوید: این فعل متعدى به دو مفعول مى‏شود و چون فعل مجهول است، یکى از مفعولها جایگزین فاعل شده است و بنا بر این بصیغه مجهول معنى روشنتر است.

لنحرقنه: ابو جعفر بفتح نون و سکون حاء و تخفیف راء خوانده است (قرائت على (ع) و عباس نیز همین است) طبق این قرائت، یعنى قطعه قطعه مى‏کنیم آن را.

ینفخ: ابو عمرو به نون و معلوم و دیگران به یاء و صیغه مجهول خوانده‏اند.

لغت:

ظلت: این کلمه در اصل «ظللت» بوده که پس از حذف لام بعضى بفتح ظاء و بعضى بکسر ظاء میخوانند.

نسف: بهوا دادن غلات براى جدا شدن کاه و پوست آنها.

صفصف: زمین بى‏گناه.

قاع: زمین هموار. جمع «اقواع» و «قیعان» و «قیعه».

امت: گره و ناهموارى.

مقصود:

اکنون حکایت از موسى کرده، میفرماید:

قالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَکَ فِی الْحَیاهِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ‏: موسى به سامرى گفت:

برو که سزاى تست که در دوره حیات بگویى: تماسى نیست.

در باره معناى این جمله اختلاف است. برخى گویند: بنا بفرمان خداوند او به مردم میگفت که با او نیامیزند و ننشینند و نخورند تا همیشه در مضیقه باشد.

بنا بر این او بمردم مى‏گفت: کسى بمن تماس نگیرد و من هم با کسى تماس نمیگیرم.

ابن عباس گوید: تنها در مورد خود سامرى نبود. بلکه شامل فرزندانش هم مى‏شد.

سامرى بر حسب این دستور در بیابانها بسر مى‏برد و همدم حیوانات وحشى بود. و هر وقت کسى نزدیکش مى‏شد به او مى‏گفت که: نزدیکش نشود. او و فرزندانش براى همیشه گرفتار این کیفر شدند و اگر کسى با آنها تماس پیدا مى‏کرد، هر دو گرفتار تب مى‏شدند.

برخى گویند: سامرى از ترس فرار کرد و در بیابانها بقدرى دور از مردم زندگى مى‏کرد که گویا شعارش این شده بود که کسى با او تماس نگیرد.

وَ إِنَّ لَکَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ‏: ترا وعده گاهى است براى عذاب و کیفر که تأخیرى در آن نیست و با تو خلف وعده نخواهد شد.

وَ انْظُرْ إِلى‏ إِلهِکَ الَّذِی ظَلْتَ عَلَیْهِ عاکِفاً: اکنون گوساله خود را که به- پرستشش سر بر خاک مى‏مالیدى بنگر.

لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِی الْیَمِّ نَسْفاً: گوساله ترا در آتش مى‏سوزانیم و سوخته آن را بدریا مى‏ریزیم.

ابن عباس مى‏گوید: موسى گوساله را سوزاند و خاکسترش را بدریا ریخت و این دلالت دارد بر اینکه حیوانى بود داراى گوشت و خون.

بنا بر قرائت دیگر، موسى گوساله را قطعه قطعه کرد و قطعات آن را در دریا ریخت.

بهر حال قرآن میخواهد بگوید: چیزى که قابل سوختن و خرد کردن است، لایق پرستش نیست.

امام صادق میفرماید: موسى میخواست سامرى را بکشد. خداوند فرمود:او را نکش زیرا سخى است.

آن گاه موسى رو بقوم خود آورده، گفت:

إِنَّما إِلهُکُمُ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ: آن خدایى که یکتا و بیهمتاست، سزاوار پرستش است.

وَسِعَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ عِلْماً: او همه چیز را بطور کامل میداند.

این جمله از لحاظ فصاحت بسیار عجیب است و دلالت دارد بر اینکه «معدوم» نیز «شى‏ء» است زیرا براى خدا معلوم است.

سپس به پیامبر اسلام مى‏فرماید:

کَذلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ‏: همانطورى که قصه موسى و قومش را براى تو بیان کردیم، قصه سایر گذشتگان را نیز براى تو مى‏گوییم.

وَ قَدْ آتَیْناکَ مِنْ لَدُنَّا ذِکْراً: ما قرآن را از جانب خویش بتو دادیم. در اینجا مراد از ذکر قرآن است، زیرا تذکرى است نسبت به همه امور دینى.

پس کسانى را که از قرآن اعراض کرده و از ایمان خوددارى میکنند، تهدید کرده، مى‏فرماید:

مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ یَحْمِلُ یَوْمَ الْقِیامَهِ وِزْراً: کسانى که از قرآن روى- گردان شوند، بار سنگین و غیر قابل تحمل گناه را در روز واپسین بدوش خواهند کشید.

خالِدِینَ فِیهِ وَ ساءَ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ حِمْلًا: بار گناهى که عذابش براى ایشان‏ ابدى و همیشگى خواهد بود. بدیهى است که روز قیامت، بد بارى بدوش اعراض کنندگان از قرآن خواهد بود.

کلبى گوید: یعنى کفر ایشان بقرآن بارى سنگین است از گناه بر روانشان!

یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ: روز قیامت، همان روزى است که در صور دمیده میشود.

وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقاً: ابن عباس گوید: یعنى کسانى که به پرستش خدایان دیگر پرداخته‏اند، در روز قیامت با چشمان کبود شده و صورتهاى سیاه گشته، محشور خواهند شد و چشم آنها شبیه چشم گربه است.

برخى گویند: مقصود از «زرق» کورى چشم است.

برخى گویند: مقصود این است که آنها تشنه محشور مى‏شوند و این تشنگى از چشمانشان پیداست. نظیر آن این آیه است: «وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلى‏ جَهَنَّمَ وِرْداً» (مریم ۸۶).

یَتَخافَتُونَ بَیْنَهُمْ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا عَشْراً: افراد مجرم، در نهان بیکدیگر خطاب مى‏کنند، جز ده شب درنگ نکرده‏اند! این معنى از ابن عباس و قتاده است و منظور این است که فاصله میان نفخه اول و نفخه دوم بیش از ده شب نبوده است. در خلال این مدت- که چهل سال طول مى‏کشد- آنها از عذاب آسوده‏اند.

برخى گویند: آنها از شدت هول قیامت، مدت زندگى دنیا را فراموش کرده، مى‏گویند: در دنیا ده روزى بیشتر نماندید.

برخى گویند: مدت ماندن در قبر را فراموش مى‏کنند. فکر مى‏کنند در این مدت خواب بوده‏اند و اکنون که روز قیامت است بیدار شده‏اند.

حسن مى‏گوید: آنها بر اثر ماندن زیاد در آتش جهنم، مدت زندگى دنیا را کم و ناچیز مى‏شمارند.

نَحْنُ أَعْلَمُ بِما یَقُولُونَ‏: ما به آنچه در نهان بیکدیگر مى‏گویند، آگاه‏تریم.

إِذْ یَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَهً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا یَوْماً: بعضى از آنها که رفتار بهترى داشته و عاقلتر بوده‏اند، مى‏گویند: مدت درنگ شما در دنیا و قبر یک روز بوده است.

زیرا این زمان نسبت به روز قیامت و دوران گرفتارى ایشان در عذاب جهنم، بیک روز شبیه‏تر و نزدیک‏تر است. چنان که در جاى دیگر مى‏فرماید: «لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا عَشِیَّهً أَوْ ضُحاها» (نازعات ۷۹) جز شبانگاهى یا بامداد آن بسر نبرده‏اند.

جبائى گوید: آنها این جمله را بعد از انقطاع عذاب قبر مى‏گویند. زیرا خداوند بعد از عذاب قبر آنها را باز میگرداند.

سپس به پیامبرش مى‏فرماید:

وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنْسِفُها رَبِّی نَسْفاً: منکران قیامت، در باره کوه‏ها از تو سؤال میکنند، بگو: پروردگارم آنها را مثل خاکستر نرم مى‏کند و آنها را بر باد میدهد. در نتیجه هیچ کوهى بر روى زمین باقى نمى‏ماند. برخى گویند: خداوند کوه‏ها را بشکل غبار درمى‏آورد.

مردى از ثقیف از پیامبر خدا پرسید: روز قیامت کوه‏ها چه مى‏شوند؟

فرمود:خداوند آنها را خاکستر مى‏کند آن گاه باد بر آنها مى‏وزد تا پراکنده شوند.

فَیَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً: سرانجام بصورت زمینى هموار و مسطح در مى‏آیند.

ابن عباس و مجاهد گویند: قاع و صفصف داراى یک معنى و بمعنى زمین بى‏گیاه هستند.

لا تَرى‏ فِیها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً: که در آن هیچگونه پستى و بلندى مشاهده نخواهى کرد.

حسن گوید: «عوج» نشیب و «امت» فراز است.

مجاهد گوید: یعنى در جاى کوه‏ها وادى و تپه‏اى نمینگرى.

ترجمه تفسیر مجمع البیان ج ‏۱۶

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *