***تفسیر بیان السعادة-آل عمران

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره آل عمران‏ 18۰ تا 200

[سوره آل‏عمران (3): آيه 180]

وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (180)

ترجمه:

گمان نكنند آنان كه بخل نموده و حقوق فقيران را از مالى كه خدا به فضل خويش به آنها داده ادا نمى‏ كنند، اين بخل به منفعت آنها خواهد بود؛ بلكه به ضرر آنهاست، زيرا در روز قيامت آن مالى كه در آن بخل ورزيده ‏اند زنجير گردن آنها باشد كه آن روز هيچ كس مالك چيزى نيست و تنها خدا وارث آسمانها و زمين خواهد بود و خدا به كردار همه شما آگاه است.

تفسير:

وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ‏: «يحسبنّ» به صورت غايب خوانده شده است، پس فاعل آن ضميرى است كه به رسول يا به هر كس كه گمان از او صحيح باشد برمى‏گردد، و مفعول اوّل‏ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ‏ است به تقدير مضاف تا مطابق مفعول دوّم باشد. يا اينكه‏ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ‏ فاعل است و مفعول اوّل محذوف.

و به صورت خطاب (تحسبنّ) خوانده شده است، كه خطاب به رسول صلّى اللّه عليه و آله يا به هر كس باشد كه خطاب براى او صحيح است، و الَّذِينَ يَبْخَلُونَ‏ مفعول اوّل است به تقدير مضاف يعنى گمان نكن بخل آن كسانى كه بخل مى ‏ورزند به حال آنها فايده ‏اى دارد.

بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ‏: بلكه بخل‏ كردن شرّ است براى آنان، زيرا كه بخل جلب عقاب بر آنان مى‏كند، و چنين نيست كه امساك، مال را باقى نگهدارد، و يا اينكه انفاق، مال را از بين ببرد.

سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ: از امام صادق و باقر (ع) است:

كسى نيست كه زكات مالش را نپردازد مگر اينكه آن مال در روز قيامت به صورت مارى از آتش در مى‏آيد كه بگردنش مى‏پيچد و به گوشت او نيش مى‏زند تا از رسيدگى به حساب فارغ شود[1] و آن قول خداى تعالى است: سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بزودى آنچه را بخل ورزيدند طوقى مى‏ شود.

امام صادق (ع) از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت مى‏كند كه: هر صاحب زكاتى از مال يا نخل، يا زراعت يا انگور كه از زكات دادن مالش خوددارى كند خاك زمين، تا هفت طبقه زنجير و گردن‏بند مى‏شود كه به گردن او مى‏ پيچد تا روز قيامت‏[2].

بدان كه بخل محقّق نمى‏شود مگر اينكه قلب وابسته به چيزى باشد كه بخيل در مورد آن بخل مى‏ورزد، و هر چيزى كه قلب به آن تعلّق داشته باشد، با ملكوتش در قلب حاضر و ثابت مى‏شود، و هر چيزى كه در قلب ثابت باشد در روزى كه اسرار آشكار مى‏شود نزد قلب تمثّل پيدا مى‏كند.

و با تفاوت وابستگى و تعلّق حضور آن نيز متفاوت مى‏شود، مثلا به نحو طوق در گردن، يا به نحو لباس بر جميع بدن، يا به نحو خانه و غير اين‏ها از انواع حصور، خواه آن چيزى كه به آن بخل مى‏ورزد از اموال باشد يا از قوا و ابدان يا علوم نفسانى باشد كه در آن بخل ورزيدند و به اهلش اظهار نكردند، مانند يهود و نصارى كه به اظهار اوصاف محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) كه در كتب آنان از اخبار گذشتگانشان بود، بخل ورزيدند. و منافقين از امّت كه بخل ورزيدند به آنچه كه مى‏دانستند، چون كسى كه علمى را كتمان كند خداوند در روز قيامت به او لگامى از آتش مى‏زند.

وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏: يعنى براى خداست آنچه كه در آسمان و زمين است، و مطلب را با لفظ «ميراث» ادا كرد تا اشعار به اين باشد كه آنچه كه در آسمان و زمين است از بعضى باقى مى‏ماند و بعضى ديگر آن را به ارث مى‏برند و حال زمين و آسمان وقتى اين چنين باشد، ديگر براى شخص عاقل شايسته نيست كه در مورد آن بخل بورزد و با دست خودش بخشش و عطا نكند، و خداى تعالى آن را فرموده تا اشاره باشد به اينكه همه چيز ملك خداست. پس شايسته نيست كه عاقل نسبت به ملك غير، بخيل باشد و به امر خدا كه صاحب ملك است انفاق نكند.

ممكن است معنى آيه اين باشد كه ميراث آسمانها و آنچه كه در آنها و زمين است و آنچه كه در آنهاست از عالم كبير و صغير، همه براى خداست، يعنى همه فانى مى‏شوند و خداى واحد و قهّار، وارث آسمان و زمين و آنچه كه در آنهاست مى‏باشد، پس چرا در آنچه كه انسان مى‏گذارد و مى‏رود بخل مى‏ورزد.

وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ‏: خداوند به آنچه كه عمل مى‏كنند از بخل و اعطا خَبِيرٌ: آگاه است، و اين جمله وعده و وعيد است، و «يعملون» به صورت خطاب به طريق التفات از غيبت (غايب) به خطاب (مخاطب) خوانده شده است.

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 181]

لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ (181)

ترجمه:

هرآينه خدا شنيد سخن جاهلانه آن كسانى را كه گفتند خدا فقير است و ما دارا، البتّه ما گفتارشان را ثبت خواهيم كرد با اين گناه‏ بزرگ كه انبيا را به ناحقّ كشتند و گوييم عذاب آتش سوزان را بچشيد.

تفسير:

لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ‏: وقتى خدا، بخل و منع را ذمّ كرد اين توهّم پيش آمد كه خداوند در اصلاح حال فقرا به اغنيا نياز دارد، و گويا كه گفته شده است: آيا خداوند احتياجى به انفاق ‏كننده دارد؟ خداوند براى رفع اين توهّم و بستن راه اين خيال فرمود: لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ: خداوند شنيد گفته كسانى را كه مى‏ گفتند: خدا فقير است و ما دارا. اين سخن را يهود، وقتى كه اين آيه‏ مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً[3] را شنيدند، بيان كردند.

برخى گفته‏ اند: نبىّ صلّى اللّه عليه و آله با ابو بكر نامه نوشتند به يهود بنى قينقاع‏[4] و آنها را به اسلام و آنچه كه بر مسلمانها است از برپايى نماز و پرداخت زكات و قرض ‏الحسنه در راه خدا فرا خواندند. پس از آن ابو بكر به خانه درس و مذاكره ايشان وارد شد و ديد كه عدّه زيادى پيش مردى جمع شده ‏اند، پس آنها را به اسلام و نماز و زكات دعوت كرد و اينكه براى خدا قرض ‏الحسنه بدهند، آن مرد گفت: خدا فقير است وگرنه از اموال ما قرض نمى‏ خواست، پس ابو بكر به او سيلى زد و اين آيه نازل شد.[5] سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍ‏: «سنكتب» به صيغه متكلّم خوانده شده و به صيغه غايب به صورت صيغه مجهول «سيكتب» (نوشته خواهد شد)، و «قتلهم» با نصب «قتلهم» و رفع «قتلهم» نيز خوانده شده است.

وَ نَقُولُ‏: به صورت تكلّم (متكلّم) و غيبت (غايب) خوانده شد، به معنى مى‏گوييم يا مى‏گويد.

ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ‏: عذاب سوختن را بچشيد، تأكيد در تهديد كه در عبارت است از جهت آن است كه قول و گفتار آنان را مقرون به قتل انبيا كرد و نوشتن و ضبط را خداوند به خودش نسبت داد و سپس جزا را عذاب حريق قرار داد، و خبر از استهزاى آنان در حين عذاب داد.

ذوق، عبارت از چشيدن طعام است، سپس در آن توسعه داده شده و در هر ادراكى چه لذّت‏بخش باشد و چه دردناك، استعمال شده است.

و اختيار كلمه «ذوق» در اينجا با اينكه ذوق در خوردنيها است براى اين است كه عذاب مترتّب بر گفتار آنهاست، و اين گفتار نيز ناشى از بخل و هلاك شدن از براى مال است، و غالبا حاجت انسان به مال براى تهيّه خوردنى است، لذا بسيار مى‏شود كه خوردن با مال ذكر مى‏شود.

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيه 182]

ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ (182)

ترجمه:

اين عذاب را به دست خود پيش فرستاديد و خداوند هرگز در حقّ بندگان خود ستم نخواهد كرد.

تفسير:

ذلِكَ‏: اين عذاب را بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ‏: به دست خود پيش فرستاديد، اينكه خصوص دست‏ها را ذكر كرد براى اين است بزرگترين كارهاى بدنى از دست‏ها صادر مى‏شود.

وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ: لفظ «ظلّام» مانند تمّار و خيّاط براى نسبت است نه براى مبالغه، و آن عطف بر بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ‏ است و سبب بودن نفى ظلم از خداى تعالى براى عذاب، از آن جهت است كه نفى ظلم، مستلزم عدل و فضل است، و عدل اقتضا مى‏كند كه بدكار عقوبت شود چنانكه اقتضا مى‏كند كه نيكوكار به ثواب برسد.

و ممكن است مقصود تنبيه بر اين باشد كه بدكار وقتى متمكّن از بدى شود، فعليّت اخير او همان قوّه بدى‏ كننده‏ اش مى‏شود كه مناسب با جهنّم و دردهاى آن است، و آن قوّه همان طور كه مناسب با جهنّم است منافى با بهشت نيز هست.

و انسانيّت، در اين انسان مغلوب و مخفى است. به نحوى كه اقتضائى براى ظهور آن موجود نيست، بنابراين اگر اين انسان داخل در جهنّم نشود ظلم بر آن قوّه ‏اى است كه مقتضى دخول در آتش است اگر چه جهنّم براى انسانيّت او عذاب است، ولى انسانيّت مخفى است و اقتضاى چيزى را ندارد.

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيه 183]

الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَيْنا أَلاَّ نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ قُلْ قَدْ جاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِي بِالْبَيِّناتِ وَ بِالَّذِي قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (183)

ترجمه:

آن كسانى كه گفتند خدا از ما پيمان گرفته كه به هيچ پيغمبرى ايمان نياوريم تا آنكه او قربانى آورد كه در آتش بسوزد. بگو اى پيغمبر كه پيش از من پيامبرانى آمده و براى شما هرگونه معجزه آورده ‏اند و اين را هم كه خواستيد آوردند پس اگر راست مى‏گوييد و به اين شرط ايمان مى‏آوريد، براى چه آن پيغمبران را كشتيد.

تفسير:

الَّذِينَ قالُوا: صفت‏ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ است يا بدل از آن است كه ممكن است جمله مستأنف و مقطوع از سابقش باشد كه براى ذمّ آمده است، خبر مبتداى محذوف است، يا مفعول فعل محذوف، يا مبتداست كه خبرش محذوف است.

(آنان كه گفتند- الذين قالوا) إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَيْنا: خدا در تورات از ما پيمان گرفت، چون قائلين‏ قول اوّل از يهود بودند، چنانكه گذشت، يا اينكه اين عهد بر زبان نبىّ و جانشينان او صورت گرفته است كه‏ أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ‏ تَأْكُلُهُ النَّارُ: خدا با ما عهد كرده است كه ايمان نياوريم جز به رسولى كه اين معجزه را بياورد كه براى انبياى بنى اسرائيل بود و آن چنين بود كه نبىّ به سبب قربانى تقرّب به خدا پيدا مى‏كرد، و يك قربانى مى‏آورد و دعا مى‏كرد و آتشى از آسمان مى‏آمد و آن قربانى را به سبب سوزاندن به طبع اصلى‏ اش برمى‏ گرداند.

قُلْ‏: به آنان بگو قَدْ جاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِي‏: براى گذشتگان شما قبل از من رسولانى آمد، و شما با آن گذشتگان سنخيّت داريد و چون آنان هستيد.

بِالْبَيِّناتِ‏: و آنان معجزات بسيارى آوردند غير از آنچه كه شما گفتيد.

وَ بِالَّذِي قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‏: و به آنچه گفتيد، اگر در اين دعوى راست مى‏گوئيد چرا آنها را كشتيد؟

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 184]

فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ جاؤُ بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ الْكِتابِ الْمُنِيرِ (184)

ترجمه:

پس اى پيغمبر اگر تو را تكذب كردند غمگين مباش كه پيغمبران پيش از تو را هم كه معجزات و زبورها و كتاب آسمانى روشن آوردند نيز تكذيب كردند.

تفسير:

فَإِنْ كَذَّبُوكَ‏: پس اگر تو را تكذيب كردند غمگين مباش كه تكذيب شدن انبيا، امرى عادى است.

فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ جاءُوا: صفت است يا حال به تقدير «قد» يا مستأنف است.

بِالْبَيِّناتِ‏: يعنى معجزه‏هايى، كه واضح هستند، يا واضح‏ كننده هستند يعنى معجزه‏هاى واضح ‏كننده كه از آثار رسالت و از چيزهايى است كه موجب تصديق به رسالت مى‏شود، يا حجّت و دليلهائى كه دلالت بر صدق رسالت پيامبران مى‏كند، يا احكام قالبى كه دلالت بر صدق آنها مى‏كند.

وَ الزُّبُرِ: حكمتها و پندها كه آثار ولايت است و دلالت بر حقانيّت و صدق انبيا مى‏كند.

وَ الْكِتابِ الْمُنِيرِ: يعنى احكام رسالت كه قلوب عمل ‏كنندگان به آن را روشن مى‏سازد و همچنين صدق رسولان را در رسالتشان روشن مى‏كند، و ممكن است مقصود چيزى باشد كه خودش واضح است، زيرا «منير» از «انار» است كه آن هم لازم است و هم متعدّى، و كتاب تدوينى صورت آن احكام است.

بدان كه بيّنه از «بان» به معنى ظاهر شدن و يا ظاهر كردن، لازم و متعدى است و بر معجزه اطلاق مى‏شود، از باب اينكه از جانب خدا بودن آن واضح است و روشن مى‏كند كه آورنده آن نيز راستگوست.

و بيّنه، بر احكام رسالت نيز اطلاق مى‏شود، از باب اينكه آنها احكام قالبى است كه بر هر صاحب حسّى ظاهر و روشن است و نشانه‏اى از راستگويى كسى است كه آنها را آورده است، و نشان‏ دهنده راه به كسى است كه به آن عمل كند.

و همچنين بيّنه بر دليلها و برهانها كه دلالت بر صدق دعوى كند اطلاق مى‏شود، و نيز بر شاهدى كه با گفتارش صدق دعوى را ظاهر مى‏سازد گفته مى‏شود. و همين طور بر حروفى كه از اسم‏هاى حروف به تلفظ مى‏آيد مانند (با …- تا …- قاف …) اطلاق مى‏گردد، و بر غير حرف اوّل از حروف اسماى حروف (چنانكه ذكر شد) نيز مى‏آيد و آن مقابل‏ «زبر» است كه بر حروفى كه از اسماى حروف نوشته شده است‏[6] گفته مى‏شود.

و «الزّبر» جمع «زبور» با فتحه است به معنى كتاب، ولى مقصود از آن در اينجا احكام قلبى و آثار ولايت است از موعظه‏ ها و پندها و آثارى كه براى سالكين در طريق ولايت ظاهر مى‏شود، زيرا تعبير از همه اين‏ها جز با اشاره و كنايه نيست، چنانكه كتابت و نوشتن در حقيقت تعبير از آن چيزى است كه در قلب است به نوعى از اشاره، و مقصود از كتاب در اينجا احكام رساله قالبى است.

 

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 185]

كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ (185)

ترجمه:

هر نفسى شربت مرگ را خواهد چشيد و محقّقا روز قيامت همه شما به مزد اعمال خود كاملا خواهيد رسيد پس هر كس خود را از آتش جهنّم دور داشت و به بهشت ابدى درآمد، فيروزى و سعادت ابدى يافت كه زندگانى دنيا جز متاعى فريبنده نخواهد بود.

تفسير:

كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ‏: جواب سؤال مقدر و دلدارى رسول صلّى اللّه عليه و آله و مؤمنين و تهديد تكذيب‏ كنندگان است، گويا كه گفته شده: چگونه‏ است كه ما فرقى بين تصديق‏ كنندگان و تكذيب‏ كنندگان نمى‏ بينيم؟ پس خداى تعالى فرمود: هر نفسى، مرگ را مى‏چشد.

وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ‏: توفيه، دادن چيزى است با تمام اجزائش يعنى تمام اجرهاى شما بدون هيچ نقص داده مى‏شود.

يَوْمَ الْقِيامَةِ: يعنى روز قيام شما در نزد خدا، يا روز قيام شما از قبرهايتان، و اينكه عطاى كامل اجرها به «يوم القيامه» مقيّد شده است، اشاره به اين دارد كه مقدارى از اجرها بعد از مرگ و قبل از قيامت و نيز در حيات دنيا داده مى‏شود، زيرا در اعمالى كه داراى اجر هستند اگر بر طبق فرموده شارع انجام گيرد نمونه‏ اى از اجر آن با خود عمل، وجود پيدا مى‏كند و پس از عمل مقدارى از اجر در دنيا و در قبر، به عمل‏ كننده مى‏رسد ولى تمام اجر به نحوى كه از آن هيچ كم نيايد در روز قيامت داده مى‏شود.

فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ: كسى كه از آتش يعنى دور شود. كه تفصيل اقسام اجر و صاحبان آنهاست.

وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ: و آنكه به بهشت داخل شود به سبب نجات و نعيم آخرت رستگار مى‏شود.

وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ: «الغرور» جمع «غارّ» يا مصدر است، و اين جمله به جاى جمله زير نشسته است: (من أدخل النار و زحزح عن الجنة فقد هلك) يعنى كسى كه داخل آتش شود و از بهشت دور گردد، هلاك شده است و اكتفا به جمله جانشين كرد تا اشعار به اين باشد كه غرور به حيات دنيا مادّه دخول در آتش است، پس گويا كه گفته است: كسى كه به حيات دنيا فريفته شود، داخل آتش مى‏شود و كسى كه داخل آتش شود، هلاك و نابود مى‏شود. در حديث قدسى است: به عزّت و جلال خودم، سوگند خورده ‏ام كه بنده ‏اى از بندگانم ولايت على (ع) را نمى‏ پذيرد، مگر اينكه او را از آتش دور مى‏كنم و داخل‏ بهشت مى‏گردانم، و هيچ كس كينه على را به دل نگرفته است، مگر اينكه مورد بغض و كينه من واقع گردد.[7]

 

 

 

[سوره آل ‏عمران (3): آيه 186]

لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذىً كَثِيراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (186)

ترجمه:

هرآينه شما را به مال و جان آزمايش خواهند كرد و بر شما از زخم زبان آنها كه پيش از شما كتاب آسمانى بر آنها نازل شده است، آزار بسيار خواهد رسيد و اگر صبر پيشه كرده پرهيزكار شويد، آن ثبات و تقوى سبب نيرومندى و قوّت اراده در كارهاست.

تفسير:

لَتُبْلَوُنَ‏: جمله مستأنف و از ما قبلش منقطع است، يا جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: چه شده است بر ما كه بلاها در اموال و نفسهايمان وارد مى‏شود؟ پس فرمود: قسم مى ‏خورم به خدا، بر سبيل تأكيد مطلب به قسم و لام قسم و نون تأكيد. كه آزمايش و امتحان مى‏شويد تا آنچه كه منافى ايمان است از وجود شما خارج و ايمان شما از چيزهائى كه به آن مخلوط شده از اغراض فاسد شيطانى و از هواهاى باطل نفسانى، خالص شود.

و با لفظ «لتبلونّ» اشاره كرد به اينكه ابتلا و امتحان‏ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ‏: در مالها و جانهاى شماست تا اينكه شما را از چيزهايى كه شايسته نيست در ايمانتان آميخته شود، خالص گرداند.

امتحان در اموال به اين است كه خداوند به اخراج حقوق از اموال و به برآوردن حوائج مردم و حفظ نفوس و حقوق وصله ارحام افراد را مكلّف سازد، يا اينكه مال به آفات زمينى و آسمانى از بين برود و تلف شود. و امتحان در جانها به اين است كه به جهاد و حجّ و ساير عبادات تكليف كند، يا آفتهاى بدنى و روانى به انسان برسد.

وَ لَتَسْمَعُنَ‏: و البتّه مى‏ شنويد، اينكه خاصّ را بعد از عامّ ذكر كرده براى اهميّت دادن به آن است چون شنيدن آزار و اذيّت، ابتلا و آزمايش جان‏ها است.

مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ‏: از كسانى كه پيش از شما به آنها كتاب داده شد. يعنى يهود و نصارى.

وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذىً كَثِيراً: و هم چنين از مشركين، گفتارى كه در آن اذيّت و آزار زياد است به شما مى‏رسد، مانند هجو كردن رسول صلّى اللّه عليه و آله و طعن در دين شما و عيب‏جويى مؤمنين، و ترساندن به كشتن و اسير گرفتن و غارت اموال و شماتت و غير اين‏ها.

اين اخبار بر سبيل تأكيد آمده است تا اينكه خودشان را براى اذيّت كفّار در راه دين آماده كنند و جانشان در وقت ورود بلاها مضطرب نباشند.

وَ إِنْ تَصْبِرُوا: اگر مضطرب در دين نشويد و به سبب بى‏ تابى از ثبات در دين خارج نشويد، و به مقابله به مثل با زبان و دست برنياييد.

وَ تَتَّقُوا: و از مجازات و بدى كردن به آنها و از هر چيزى كه مخالف رضاى خداست پرهيز كنيد آن وقت است كه در دينتان قدرتمند شده و به صفت عزيمت (داشتن اراده آهنين) و ثبات متّصف مى‏شويد.

فَإِنَّ ذلِكَ‏: كه اين صبر و تقوى‏ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ: از امورى است كه بايد به آن عزم كرد و نفوس را بر آن آماده ساخت.

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 187]

وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ (187)

ترجمه:

و چون خدا از آنان كه كتاب به آنها داده شد پيمان گرفت كه حقايق كتاب آسمانى را براى مردم بيان كنند و كتمان نكنند پس آنها عهد خدا را پشت سر انداخته آيات الهى را به بهايى اندك فروختند و چه بد معامله ‏اى كردند.

تفسير:

وَ: به ياد آوريد اى امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله‏ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ‏: تا اينكه شما آن را به ياد بياوريد و مثل آنها نشويد، بدين گونه كه پيمانى كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله در مورد على (ع) از شما مى‏گيرد آن را ترك كنيد و به عهد خود عمل نكنيد، و از شما به ولايت على (ع) پيمان گرفته است و اينكه ولايت على (ع) را به كسانى كه از شما غايب هستند بيان كنيد كه پيامبر فرمود: آگاه باشيد و حاضر از شما به غايب برساند و چه بسا افرادى پيدا مى‏شوند كه حامل فقه هستند. ولى فقيه نيستند، و افرادى كه دارنده فقه هستند، آن را به كسى مى‏رسانند كه از خود آنان فقيه‏تر مى‏باشند.[8] بنابراين آيه كنايه از امّت و عطف بر سابق به اعتبار معنى است، گويا كه گفته شده است: شما از اهل كتاب، بسيار اذيّت مى‏شويد، پس به ياد آريد كه خداوند از اهل كتاب به دست پيامبران و جانشينان آنان عهد و پيمان گرفته بود.

لَتُبَيِّنُنَّهُ‏: لام، لام جواب قسم است، زيرا گرفتن عهد و پيمان جانشين قسم و ضمير «هاء» به كتاب يا به ميثاق برمى‏گردد، و در اخبار ما آمده است كه ضمير به محمّد صلّى اللّه عليه و آله بر مى‏گردد، يعنى خداوند از اهل كتاب در مورد محمّد صلّى اللّه عليه و آله پيمان گرفته است كه او را براى مردم تبيين‏ كنند.[9] لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ‏: و هر دو كلمه به صورت غايب خوانده شده است، امّا اگر به صورت مخاطب «تكتمونه» بخوانيم، بيانگر حال مخاطب خواهد بود.

فَنَبَذُوهُ‏: يعنى كتاب يا ميثاق، يا تبيين محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به پشت سرشان انداخته‏ا ند.

وَراءَ ظُهُورِهِمْ‏: يعنى مراعات حال او را نكردند، و اين كلمه «پشت سر انداختن» در بين عرب و عجم مثل شده و مقصود اين است كه به آن اعتنا نكردند.

وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا: عهد و پيمان الهى را به بهاى اندك يعنى به اعراض و اغراض دنيوى فروختند، و اين جمله از قبيل اضراب و ترقّى است از اثر عبارت ساده‏تر به عبارتى كه در ذمّ كردن رساتر است، پس گويا چنين گفته باشد: آنها به پشت سر انداختن تنها اكتفا نكردند بلكه آن را آلت توسّل چيزهاى پست دنيا قرار دادند.

فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ‏: پس چه بد معامله‏اى كردند، زيرا مال پست و بى‏ارزش دنيا اگر وسيله آخرت نباشد مذموم مى‏شود پس خود اين معامله فى نفسه ناپسند است و از جهت خريدوفروش و مبادله نيز مذموم است چون چيز گرانبها و نفيس و مقصود را به چيز پستى كه خود آن مورد نظر نيست، تبديل كردند.

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 188]

لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (188)

ترجمه:

اى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله مپندار، آنان كه به كردار زشت خود شادمانند، و دوست دارند كه مردم به اوصاف پسنديده ‏اى كه هيچ در آنان وجود ندارد آنها را ستايش كنند، البتّه گمان مدار كه از عذاب خدا رهائى دارند بلكه عذابى دردناك در انتظار آنهاست.

تفسير:

لا تَحْسَبَنَ‏: جواب سؤالى است كه از آيه سابق ناشى است، گويا كه گفته شده است: حال اينان چگونه است؟ خداوند فرمود: گمان نكن كه آنها از عذاب رهائى دارند، بلكه عذابى دردناك براى آنان است.

و از همين جهت، اسم ظاهر (عذاب) جاى ضمير گذاشته شده است تا اشاره به ذمّ مستقل ديگرى، براى آنها باشد.

الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا: يعنى به كردار خويش خوشحالند، آنها عملهاى فاسد خود را مى‏ پسنديدند، مانند اهل اين زمان، و به افعال باطلشان مباهات مى‏كردند، و اشخاص ضعيف گمان مى‏كردند آنها چيزى دارند و آنان را بر كارهايى كه مدّعى بودند انجام داده ‏اند ستايش مى‏كردند، پس خداى تعالى ضعفا را از اين برداشت منع، و براى آنان به سبب كارها و خودپسندى‏ هايشان، عذاب ثابت كرد و اين بدان جهت است كه اعمالى كه از انسان صادر مى‏شود اگر از قبيل عبادات باشد در صورتى عبادت است كه از انانيّت عامل آن كاسته شود، و اگر كاسته نشود يا فزونى بخشد نه تنها عبادت نيست بلكه وبال و گناه است و اگر از قبيل مباحيّات باشد در اين صورت اگر چيزى به انانيّت افزوده نشود بر همان مباح بودن باقى مى‏ماند و چنانكه انانيّت زياد شود وبال و گناه مى‏شود و اگر آن اعمال ترجيحا مكروه يا حرام باشد، خود ذاتا وبال و عصيان است، و اعجاب به عمل جز انانيّت و ديدن نفس و عمل آن نيست و جز زيادى انانيّت و ديدن نفس و نسبت عمل به خود فايده‏اى ندارد.

پس بر كسى كه خودپسند بوده و عمل خودش را مى‏پسندد واجب است از آن عمل استغفار كند نه افتخار، و خوشحال شدن به آن عمل از باب‏ اينكه عمل خودش است او را به آتش مى‏كشاند، اگر چه آن عمل به صورت عبادت باشد.

وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا: دوست دارند نسبت به كارى كه نكرده‏اند مورد حمد و ستايش قرار گيرند از قبيل طاعات و كارهاى مورد رضايت خدا.

فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ‏: اينكه اين عبارت را آورده است براى تأكيد بيشتر از هر نوع پندارى است كه آنان در مورد عمل خود داشته باشند. و «لا تحسبنّ» به صورت خطاب مفرد در هر دو مورد خوانده شده بنابراين كه خطاب به محمّد صلّى اللّه عليه و آله باشد يا به هر كسى كه در مورد خطاب صحيح باشد. و در هر دو جا به صورت جمع مخاطب خوانده شده است بنابراين كه خطاب به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و مؤمنين باشد. و بنابراين مفعول اوّل‏ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ‏ است و مفعول دوّم قول خداى تعالى:

بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ‏: است، و قول خدا: فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ‏ تأكيد جمله اوّل است، و در هر دو، به صورت غيبت هم خوانده شده. در اوّلى به صيغه مفرد (و لا يحسبنّ)، و در دوّمى به صيغه جمع (يحسبنّهم) بنابراين كه‏ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ‏ فاعل اوّلى باشد، و ضمير جمع، فاعل دوّمى.

وَ لَهُمْ عَذابٌ‏: جمله حاليّه است به لحاظ نفى، نه منفى و معنى آن اين است كه گمان مبر آنان را سبب نجاتى باشد يا از عذاب نجات پيدا كنند در حالى كه براى آنها عذاب دردناكى ثابت است.

أَلِيمٌ‏: عذاب دردناك براى اين است كه آنها اعمال فاسد و مردودشان را پسند كردند، اگر چه آن عمل، به ظاهر، عبادت باشد.

 

 

 

 

[سوره آل ‏عمران (3): آيه 189]

وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (189)

ترجمه:

خدا مالك ملك آسمان و زمين خواهد بود و خدا بر هر چيز تواناست.

تفسير:

وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ‏: و آسمانهاى ارواح از آن خداست.

وَ الْأَرْضِ‏: و ملك زمين نيز، يعنى زمين اشباح نورانى و ظلمانى، زيرا هر چيزى كه جهت فاعليّت در آن ظاهرتر و جهت قبول و پذيرش مخفى‏تر باشد به اسم آسمان لايق‏تر و سزاوارتر است، و هر چه كه به عكس آن باشد به اسم زمين سزاوارتر است.

و جمله يا حال است از فاعل‏ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا يا عطف بر آن است، و جمله‏ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ … تا آخر آيه معترضه است و معنى آيه اين است كه آنها از خدا رو گرداندند و عهد خدا را به بهاى اندك از اعراض دنيا فروختند در حالى كه ملك آسمانها و زمين براى خداست. پس هر كه از خدا روى گرداند براى اينكه آنچه را در ملك خداست طلب كند در طلبش خطا كرده است، زيرا او كسب دنيا را مى‏خواهد و كسب دنيا و آخرت پيش خداست.

وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ: پس قدرت دارد آنچه را كه آنان با فروش عهد و ميثاق الهى مى‏خواهند به دست آورند بدون فروش آن ميثاق، به آنها عطا كند، و نيز قدرت دارد آنچه را كه در مقابل فروش آن ميثاق، داشته‏اند، تلف كرده از بين ببرد.

 

 

 

[سوره آل ‏عمران (3): آيه 190]

إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ (190)

ترجمه:

محقّقا در خلقت آسمان و زمين و رفت و آمد شب و روز، روشن دلائلى است خردمندان را.

تفسير:

إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏: جمله استينافيه است جواب سؤال مقدّر جهت تعليل بر مالكيّت و تعميم قدرت خداى تعالى است، زيرا در آسمان و زمين و در نظم آن دو و تعانق (معانقه كردن- همديگر را در بغل گرفتن)[10] و تعاشق (معاشقه كردن) آن دو، و اختلاف حركات آسمان‏ها و اوضاع ستارگانش، و اختلاف اوضاع آنها و ظهور اثرهاى مختلف از آنها در روى زمين، وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ: و اختلاف‏[11] شب و روز به پشت سر هم بودن و تخالف آن دو در طولانى و كوتاه بودن و آثارى كه بر آن شب و روز مترتّب مى‏شود از قبيل اختلاف فصول زمين و توليد تركيبات تامّ و ناقص … در همه اين‏ها لَآياتٍ‏: نشانه ‏ها و دليلهايى است كه دلالت بر علم و حكمت و عموميّت داشتن قدرت و مالكيّت خداى تعالى و كمال عنايت او به مخلوقاتش مى‏كند.

لِأُولِي الْأَلْبابِ‏: و آنان كسانى هستند كه با بيعت خاصّ ولوى بيعت كرده، دعوت باطنى را پذيرفته و به ولايت على (ع) اقرار كرده ‏اند، زيرا كه غير آنان اگر چه در علم و زهد و تقوى و عبادت به مقام بالايى برسند عبادتشان قبول نيست. تا جايى كه اگر كسى خدا را هفتاد پائيز عبادت كند، به نحوى كه شبها تا صبح عبادت كند و روزها روزه بگيرد و به ولايت على (ع) اقرار نكند عبادت او قبول نيست و خداوند او را به رو و بر بينى بر آتش مى ‏اندازد، زيرا عبادت او مغز نداشته، و عملش ارزش نداشته است.

و «اولو الالباب» كسانى هستند كه با نكات و دقايق آفرينش بر دقايق حكمتهايى استدلال مى‏كنند كه بر تعميم قدرت و مالكيّت خداى تعالى دلالت مى‏كند.

 

 

[سوره آل ‏عمران (3): آيه 191]

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ (191)

ترجمه:

آنهايى كه در هر حالت ايستاده و نشسته و خفته، خدا را ياد كنند و دايم در خلقت آسمان‏ها و زمين فكر كرده، گويند: پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده ‏اى. پاك و منزّهى ما را به لطف خود از عذاب آتش دوزخ نگاه دار.

تفسير:

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ‏: يعنى كسانى كه خدا را در جميع احوالشان به ياد مى‏آورند زيرا كه صاحب مغز و عقل كه ولايت را قبول كرده و صاحب مغز شده است، به سبب تلقيح ولايت در هيچ حالى از ذكر خدا خالى نمى‏شود، و اگر احيانا شيطان ذكر خدا را از ياد او ببرد، دوباره خدا را ياد مى‏كند و بر هر حالى استغفار مى‏كند، قِياماً وَ قُعُوداً: چه ايستاده و چه نشسته، جائز است كه اين دو كلمه يا هر يك از آن دو مصدر باشد و ممكن است جمع باشد.

وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ‏: و بر پهلوهايشان (نيز به ياد خدا مى‏باشند) كه بيانى براى ذكر و اقسام آن با استناد به بعضى از اخبار مربوط به آن كه در اوّل سوره بقره خداوند مى‏فرمايد: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ‏ گفته شد.

و اين آيه دلالت مى‏كند بر اينكه ذكر خدا در هر حال خوب است، و شايسته است كه در هر حال ذكر خدا بشود.

و در خبرى است كه اشكالى ندارد كه ذكر خدا بكنى در حالى كه بول مى‏كنى. و در خبرى از نبى صلّى اللّه عليه و آله است: كسى كه دوست دارد در باغهاى بهشت بچرخد همواره به ذكر حقّ مى ‏پردازد.

در خبر ديگرى است: ذكركننده خدا در بين غافلها، مانند مجاهدى در بين جنگجويان با دشمنان خداست.

و در خبر ديگرى از نبى صلّى اللّه عليه و آله است كه خداوند تعالى مى‏گويد:

«مادام كه بنده ‏ام ذكر مرا گويد و لب‏هايش با ذكر من حركت كند من با او هستم».

و در خبر ديگرى است: فرزند آدم عملى انجام نداد كه نجات‏ دهنده‏تر از ذكر خدا باشد. گفتند: يا رسول اللّه حتّى جهاد در راه خدا به ذكر نمى‏ رسد؟ فرمود: نه جهاد در راه خدا به ذكر مى‏رسد، و نه زدن شمشير تا جايى كه شمشير چند قطعه شود، يا آن‏قدر با شمشير بزنى تا خرد شود. اين جمله را سه بار تكرار كرد.

در حديث قدسى است: اى موسى اگر هفت آسمان و ساكنين آن و هفت زمين در يك كفه ترازو، و «لا إله الّا اللّه» در كفه ديگر قرار بگيرد، كفه «لا إله الّا اللّه» سنگين‏تر مى‏شود. در حديث قدسى ديگرى است: هرگاه اشتغال به من بر بنده ‏ام غلبه كند، همّت و لذّت او را در ذكر خودم قرار مى‏دهم، و هرگاه همّت و لذّت او را در ذكرم قرار دادم او عاشق من است و من عاشق او، و هرگاه من عاشق او شدم حجاب بين من و او را بر مى‏ دارم، او سهو نمى‏كند آنگاه كه مردم سهو كنند، كلام آنان كلام انبياست، آنان ابدال حقيقى هستند، و آنان كسانى هستند كه هرگاه من به اهل زمين عقوبت يا عذابى را اراده كنم آنها را ياد آورى مى‏كنم و به سبب وجود آنان عذاب را از آنها برمى ‏گردانم.

در حديث قدسى ديگرى است: هر بنده ‏اى كه بر قلبش مطّلع شدم و ديدم كه تمسّك به ذكر من بر او غالب است، متصدّى سياست او، و همنشين و هم سخن با او مى‏شوم.

و به امير المؤمنين (ع) نسبت داده شده است كه فرمود: خداوند بر بندگان ذاكرش در وقت ذكر، وقت تلاوت قرآن تجلّى مى‏كند بدون اينكه او را ببينند، و خداوند خودش را به آنان نشان مى‏دهد بدون اينكه بر آنان تجلّى كند، زيرا خداوند عزيزتر از آن است كه ديده شود. و ظاهرتر از آن است كه مخفى شود. پس متفرّد به خداى تعالى شويد و با ذكر او انس بگيريد. به امير المؤمنين (ع) در مورد اين آيه نسبت داده شده كه فرمود: شخص سالم در حال ايستاده نماز مى‏خواند، و مريض در حال نشسته، و كسانى بر پهلو خوابيده نماز مى‏خوانند كه ضعيف‏تر از مريضى باشند كه نشسته نماز مى‏ خواند.[12]

بيان فكر و مراتب آن‏

وَ يَتَفَكَّرُونَ‏: فكر و تفكّر و نظر، عبارت از انتقال از معلوم حاضر، به مجهول است، چنانكه علم فقه عبارت از علم دينى است كه از آن به علم ديگرى ندارد، چنانكه فكر نزد آنان سير كردن از مبادى معلوم است به مقاصدى كه براى انسان مطلوب است، يعنى مقاصدى كه در آخرت نفع بدهد.

فكر به اين معنى از والاترين عبادات و بزرگترين عامل نزديكى به خداست و در مدح فكر به اين معنى اخبار زيادى وارد شده است.

از جمله اخبار اين است كه تفكّر يك ساعت بهتر از عبادت شصت سال است.

براى اين فكر مراتب و درجاتى است بر حسب اختلاف حالات اشخاص.

يكى از آن مراتب اين است كه درباره ويرانه ‏اى كه مى‏بيند تفكّر كند، و از آنجا به فانى شدن سازنده و ساكنين آن منتقل مى‏شود، و از آنجا متوجّه به فانى شدن نفس متفكّر مى‏شود كه اين نفس همانند همان كسانى‏ است كه سازنده و ساكنين بنا بوده ‏اند، و از آن به آماده شدن نفس براى بقاى بعد از فنا منتقل مى‏شود، و از آنجا متوجّه به اين فكر مى‏شود كه لازم است متوسّل به كسى شود كه كيفيّت آن آمادگى را از او استعلام كند.

يكى ديگر از مراتب تفكّر، فكر كردن در آفرينش بدن مى‏باشد، بدنى كه مركب روح است، فكر در چگونگى ارتباط اجزا و اتّصال اركان بدن به نحوى كه انسان از بدنش به بهترين وجه بهره‏مند شود.

يكى ديگر از مراتب تفكّر، تفكّر در نفس مى‏باشد، و تعلّق آن نفس به بدن به نحوى كه در بدنش تأثير مى‏گذارد و از آن تأثير مى‏پذيرد. و از اين تفكّر منتقل به تفكّر ديگرى مى‏شود، و آن مصالح و حكمتهايى است كه در نظم نفس و بدنش و قوا و اجزا، هر دو به وديعت نهاده شده است، و آن نفس به غايتى بازگشت مى‏كند كه همان كامل شدن جان و تن اوست، و آن دو، آسمان و زمين در عالم صغيرش مى‏باشند.

يكى ديگر از مراتب تفكّر فكر كردن‏ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ در عالم كبير است و اينكه ارتباط آسمان و زمين و تأثير آسمان در زمين، و تاثيرپذيرى زمين از آسمانها چگونه است، و نيز تفكّر در وضع آسمان و زمين، و در وضع ستارگان آسمان و اختلاف آنها و كوچكى و بزرگى و روشنائى، و در حركت از جهت كندى و سرعت و در مناطق از جهت شرقى و غربى بودن، و مستقيم بودن و بازگشتن و ثابت بودن، و نيز تفكّر در وضع زمين نسبت به مناطق ستارگان به نحوى كه لازم شود طلوع و غروب ستارگان و تعاقب شبها و روزها و تخالف آن دو در كيفيّت از جهت كوتاهى و بلندى، و تعاقب فصول چهارگانه است.

و نيز انسان بايستى در بهره‏ بردارى از اين اوضاع تفكّر نمايد.

و تفكّر در اينكه هر يك از اين حكمتها و دقايق صنع در آسمانها و زمين به انسان برمى‏گردد و به او نفع مى‏رساند.

و تفكّر در اينكه انسان كه غايت همه اين امور است، از جهت بدن بقا ندارد و حيات حيوانيش نابود شدنى است، و تفكّر در اينكه غايت و مقصود از زندگى، بهره ‏مندى انسان از زندگانى حيوانى ناپايدار نيست.

پس بايد مقصود غير از اين زندگى باشد، و بايد پس از اين زندگى يك حيات ديگر وجود داشته باشد كه شريف‏تر، تمام‏تر و كامل‏تر از اين زندگى دنياست يا عذابى شديدتر و باقى‏ تر و كامل‏تر از اين عذاب باشد.

پس به درگاه خدا تضرّع مى‏كند و به او پناه مى‏برد و درخواست مى‏كند كه او را از عذاب بعد از اين حيات حفظ نمايد، و اينكه او را به حيات كامل‏تر برساند در همين موقع است كه مى‏گويد:

رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا: پروردگارا اين مخلوقات از آسمانها و زمين و آنچه كه در آن دو است، باطِلًا باطل نيافريدى كه به هيچ غايتى منتهى نشود و هيچ حكمت و مصلحتى در آن درج نشده باشد، چنانكه دهرى و طبيعى آن را مى‏گويد.

يكى ديگر از مراتب تفكّر اين است كه انسان در اعمال و اقوالش فكر كند كه از چه مصدرى صادر شده و به چه غايتى برمى‏گردد تا از كارهائى كه از مصدر غير الهى صادر مى‏شود يا به غايت غير انسانى بر مى‏گردد احتراز كند. يكى ديگر تفكّر انديشه هاى ذهنى و خيالاتش مى‏باشد كه از چه مصدر و به سوى چه غايتى است.

ديگر، تفكّر نمودن در صفات و اخلاق خودش مى‏باشد كه از چه سرايى است (سراى سعادت و يا شقاوت). ديگر تفكّر در آيات و نعمتهاى خداوند در آسمانها و زمينها در عالم صغير و كبير است.

ديگر تفكّر در صفات اضافى و خصوصا جبّاريّت خداى تعالى و اينكه چيزى از موجودات اين عالم گرفته نمى ‏شود مگر اينكه بهتر از آن و يا مثل آن داده مى‏شود، و اينكه هر آيه ‏اى كه نسخ يا فراموش شود بهتر از آن يا مثل آن آورده مى‏شود، چنانكه در مورد حال انسان مشاهده‏ مى‏شود كه از همان اوّل از مادّه غذا تشكيل مى‏شود و به انسانيّت مى‏رسد، و هر آن از لباسى و صورتى خالى مى‏شود و صورتى كامل‏تر و شريف‏تر به خود مى‏گيرد تا آن وقت كه بالغ شود و به حدّ رشد برسد.

ديگر تفكّر در ذكر است كه از صاحب اجازه گرفته شده باشد، و چيزهائى كه ذكر به دنبال دارد مانند واردات، استبصارات، وجدانيّات، ذوقيّات و مشاهدات. و به اين معنى مولوى (ره) اشاره كرده است:

فكر آن باشد كه بگشايد رهى‏ راه آن باشد كه پيش آيد شهى‏

يكى ديگر از مراتب تفكّر فكر كردن در فكرى است كه مصطلح صوفيّه است و آن عبارت از تمثّل شيخ سالك نزد اوست و آن از قوّت اشتغال به ذكر او ناشى مى‏شود به نحوى كه در آنچه كه مى‏بيند غير از او چيزى را نبيند، و به نحوى كه تدريجا بر تصرّفات او در ملكش و در ملك عالم كبير مطّلع مى‏شود.

اين فكر غايت غايات و نهايت طلبها است، و آن سكينه و آرامش است كه قرين به نصر و تأييد است، و آن بادى است كه از بهشت مى‏وزد و براى آن صورتى است مانند صورت انسان، و آن امامى است كه در عالم صغير ظاهر شده است. وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها[13]. (زمين را با نور پروردگارش روشن ساخته) اشاره به آن است، يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ‏[14] (و روزى كه زمين به زمين ديگر تبديل شود) نيز به ظهور آن اشارت دارد، و شيخ كامل (ره) به همين معنى اشاره كرده است‏

كرد شهنشاه عشق در حرم دل ظهور قد ز ميان برفراشت رايت اللّه نور

و منظور از قول خدا كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ‏[15] همين معيّت (همراهى) است، و حقيقت‏ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ[16] همين وسيله است، و بيان‏ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَ‏[17] همين ظلّ (سايه) است. و نيز مولوى فرمايد:

كيف مدّ الظلّ نقش اوليا است‏ كو دليل نور خورشيد خدا است‏
دامن او گير زوتر بى‏گمان‏ تا رهى از آفت آخر زمان‏
اندر اين وادى مرو بى‏اين دليل‏ لا احبّ الآفلين‏[18] گو چون خليل‏

آنگاه كه سالكين به شيخشان برسند با زبان حال و قال مى‏گويند:

سُبْحانَكَ‏: خدايا تو از شناخته شدن بوسيله امثال ما و رسيدن افرادى چون ما به ساحت جلالت منزّه هستى، و منزّهى از چيزى كه تصوّركنندگان تصوّر مى‏كنند، و بر آنان عالم ظلمت و نور ظاهر مى‏شود، رنجهاى دار فتنه و غرور و لذّتهاى نعمتهاى بهشت و راحتى‏هاى دار سرور را مى‏چشند و مشاهده مى‏كنند، آن وقت مى‏فهمند كه انسان برزخ بين جهنّم و بهشت است.

«ف»: پس پناه به خدا مى‏برند از آتش و مى‏گويند:

«قنا عَذابَ النَّارِ»: ما را از عذاب آتش حفظ فرما، در حالى كه ندا مى‏كنند پروردگارشان را و تضرّع و زارى مى‏كنند و مى‏گويند:

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 192]

رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ (192)

ترجمه:

اى پروردگار ما هر كه را تو در آتش افكنى او را سخت‏ خوار كرده‏ اى و او ستمكار بوده است و ستمگران را هيچ كس يارى نخواهد كرد.

تفسير:

رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ‏: اعتراف به اين است كه داخل كردن در آتش جز به حكم خدا نيست.

وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ: و براى ظالمان ياورى نيست، در اينجا اسم ظاهر به جاى ضمير قرار گرفته تا اشعار به اين باشد كه فعل خداى تعالى گزاف نيست، و داخل كردن اهل آتش به آتش نيست مگر به جهت ظلمشان. و همين ظلم سبب مى‏شود كه يارى خدا از آنها سلب گردد و ممكن است اين جمله از كلام خدا باشد كه به طور معترضه آمده و يا عطف است بر قول و گفتار آنان.

سپس آنان بينايى و آگاهى به بديهايشان پيدا مى‏كنند، بديهايى كه لازمه ذات آنهاست از قبيل انانيّت و لوازم آن، پس ايمان خود را نمايان مى‏كنند تا به سبب ايمان گناهان بخشيده و پوشيده شود، و آن را از باب مقدّمه درخواست بخشش ذكر مى‏كنند در حالى كه پروردگارشان را مى‏خوانند، و از او طلب كمك و فرياد رسى مى‏كنند و مى‏گويند:

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 193]

رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ (193)

ترجمه:

پروردگارا، ما چون صداى منادى كه خلق را به ايمان مى ‏خواند شنيديم، اجابت كرديم و ايمان آورديم. پروردگارا از گناهان ما درگذر و زشتى كردار ما را بپوشان و هنگام جان سپردن ما را با نيكان محشور گردان.

تفسير:

رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً: پروردگارا ما شنيديم صداى منادى را از وجود خودمان و آن عقلى است كه ما را به تسليم و انقياد فرامى ‏خواند، و صداى منادى را از خارج وجودمان كه عبارت از نبىّ عصر ما و يا جانشين او مى‏باشد شنيديم.

يُنادِي‏: يعنى بندگانت را ندا مى‏زند لِلْإِيمانِ‏: براى خاطر ايمان يا به سوى ايمان.

أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ‏: كه به پروردگارتان ايمان آوريد.

«ف»: پس اجابت كرديم او را، و «آمنا»: به تو ايمان آورديم و به سوى تو پناه برديم، درحالى‏ كه گوهر آمرزش را كه عبارت از ايمان است تحصيل كرديم.

رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا: پروردگارا گناهان ما را ببخش، و بپوشان بر ما و بر غير ما گناهانى را كه آثار و تبعات دارد، و مشاهده و يادآورى آنها، عقوبت و رنج و درد به دنبال دارد.

وَ كَفِّرْ: زائل كن‏ عَنَّا سَيِّئاتِنا: از ما سيّئات ما را، «سيّئات» جمع «سيّئه» از «ساء» به معنى «قبح» و زشتى است. و فرق بين سيّئه و ذنب به شدّت و ضعف است، زيرا ذنب عبارت از گناهى است كه ارتكاب آن فى نفسه انسانيّت را اذيّت مى‏كند، و نيز داراى اثر و عقوبتى است كه آن نيز اذيّت و آزار مى‏رساند، ولى سيّئه آن گناهى است كه خودش انسانيّت را اذيّت مى‏كند بدون اينكه آثار و تبعاتى داشته باشد.

روى همين جهت غفران به ذنوب نسبت داده شده است و تكفير كه به معنى زائل كردن است به سيئات، و هر يك از آن موارد استعمال مى‏شود.

وَ: بعد از غفران گناهان ما و زائل كردن سيّئات‏ تَوَفَّنا: ما را به همين وصفى كه درخواست كرديم و با ملاحظه جميع فعليّات با ابرار بگير و بميران‏ مَعَ الْأَبْرارِ: ظرف مستقرّ است و حال از مفعول، يا ظرف لغو است متعلّق به «توفّنا». و «ابرار» جمع «برّ» است به معنى نيكوكار نسبت به مردم در مقابل بدكار، يا به معنى اين است به حال خودش نيكوكار است و مقصود در اينجا همين معنى است چنانكه به آن اشاره خواهد شد. سپس پناه به خدا بردند پس از آنكه توفّى و فانى گشتن تامّ را از خدا درخواست كردند، و در حال تضرّع خدا را ندا زدند، و درخواست بقاى تامّ بعد از فنا كردند و گفتند:

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 194]

رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى‏ رُسُلِكَ وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ (194)

ترجمه:

پروردگارا ما را از آنچه بر رسولان خود وعده دادى نصيب فرما و محروم نگردان و تو هرگز خلف وعده نخواهى كرد.

تفسير:

رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا: پروردگارا آنچه را كه به رسولانت وعده داده ‏اى به ما بده، و آن عبارت است از خليفه شدن در زمين، و باقى ماندن در خلافت تو، و متمكّن و قدرتمند كردن در دين، و تبديل ترس به امنيّت است چنانكه فرمودى: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ (بِي شَيْئاً)[19]. و خدا به كسانى كه از شما بندگان (به خدا و حجّت عصر (ع) ايمان آرد و نيكوكار گردد وعده فرمود كه (در ظهور امام زمان) در زمين خلافت دهد (و به جاى امم گذشته حكومت و اقتدار بخشد) چنانكه امم صالح پيغمبران سلف، جانشين پيشينيان خود شدند و علاوه بر خلافت، دين پسنديده آنان را (كه اسلام واقعى است) بر همه اديان تمكين و تسلّط عطا كند و به همه مؤمنان پس از خوف و انديشه از دشمنان ايمنى كامل دهد كه مرا به يگانگى بى‏ هيچ شائبه شرك و ريا پرستش كنند و بعد از آن هر كه كافر شود، در حقيقت فاسق تبهكار است (كه با شناسائى و معرفت حقّ از پى شهرت نفس به راه كفر مى‏روند).

يعنى نبايد، از جهت گفتار و حال و شهود به من شرك ورزند.

عَلى‏ رُسُلِكَ‏: اين كلمه مجمل است و احتياج به تقدير مضاف دارد و آن يا متعلّق به «وعدتنا» است كه تقدير (آتنا ما وعدتنا على السنة رسلك) مى‏شود يعنى آنچه را كه به زبان رسولانت وعده دادى. يا متعلّق به «آتنا» است كه تقدير (آتنا ما وعدتنا على طريقة رسلك) مى‏شود، يعنى بر راه رسولانت بدار. يعنى همان راهى كه به رسولانت عطا كردى، براى ما قرار ده از قبيل كمال بقا در كثرات به نحوى كه هيچ يك از حقوق كثرات مهمل نشود، و لحاظ توحيد به نحوى كه نه بودن در مرتبه توحيد از مرتبه تكثير باز دارد و نه شأن تكثير از شأن توحيد و علّت اينكه آنچه را كه خداوند وعده داده است سؤال و درخواست كردند با اينكه وعده خداوند تخلّف ‏پذير نيست و احتياج به درخواست ندارد، بدان جهت است كه مى‏ترسيدند كه در آن شرايطى كه خداوند به آنها وعده داده بود، كوتاهى و تقصير كرده باشند، پس سؤال و درخواست به جهت كوتاهى در آمادگى خودشان است، نه اينكه محض تعبّد باشد، چنانكه مفسّرين عامّه گفته‏اند.

وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ: يعنى ما را رسوا و خوار نكن به اين طريق كه عيب و نقصى در ما باقى بماند تا اينكه در قيامت بدان سبب رسوا و مفتضح شويم.

إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ: كه تو وعده ‏ات را خلاف نمى‏ كنى، جمله يا استيناف است در مقام تعليل، يا جواب سؤال است از روش خداى‏ تعالى با بندگان.

بدان كه انسان مادام كه با توبه و بيعت خاصّ ولوى و قبول دعوت باطنى و پذيرش ولايت وارد ولايت نشود (پيوند ولايت نخورد)، در ذات و افعالش مانند بادام و گردو و پسته‏ اى است كه خالى از مغز است و قابل اعتنا نيست، و نزد خدا قربى ندارد، اگر چه در عبادت خدا بكوشد و با شب ‏زنده‏دارى و روزه بودن روزها در تمام طول عمر نفس خود را به كوشش و رياضت وادارد خداوند او را به رو در آتش مى‏اندازد.

و آنگاه كه با قبول ولايت و قبول دعوت باطنى صاحب مغز شد، در هر حال متذكّر به ذكر خدا مى‏شود و در آفرينش خود تفكّر مى‏كند، و او در چيزهاى فانى از زمين و زمينى و آسمان و آسمانى به تفكّر مى‏پردازد و چون نظر كند، نظرش عبرت مى‏شود، و چون تكلّم كند كلامش حكمت مى‏گردد، و چون ساكت شود سكوتش فكر مى‏شود و آن به‏اندازه مرتبه ايمان است.

مثلا نظر به درد و رنجهاى دنيا مى‏اندازد و عبرت مى‏گيرد، و منتقل به رنجهاى آخرت و شدّت آن مى‏شود و به خدا پناه مى‏برد و از گناهانى كه كرده است بر حسب زبان حال توبه مى‏كند، اگر چه با زبان قال چيزى نگويد.

سپس به مغز و لطيفه ايمانيش مى‏نگرد كه آن مرتبه نازله ولىّ امرش مى‏باشد، و از او كمك مى‏طلبد و براى گناهانش استغفار مى‏كند گناهانى كه از نسبت دادن صفات به خودش حاصل شده است و از خدا مى‏خواهد بديها و زشتيهايش را زائل كند همان بديهايى كه از نسبت دادن صفات به خودش حاصل شده است.

سپس از خدا درخواست مى‏كند كه او را بميراند و جميع فعليّت‏هايش را از او بگيرد به نحوى كه هيچ نسبت فعلى به ذاتش باقى نماند، و حتّى نسبت ذات، به ذات خودش نيز باقى نماند تا نسبت به‏ افعال و صفات و ذاتش براى او فناى تام حاصل شود.

سپس با زبانى كه به خودش منسوب نيست از خداوند بقاى بعد از فنا را درخواست مى‏كند، آن گونه بقايى كه پيامبران در عين كثرت، حال حفظ وحدت داشتند.

اين مرحله، آخرين مرتبه سالك است و آن مرتبه ربوبيّت بعد از عبوديّت است، و همه اين‏ها با زبان حال است خواه مقرون به زبان قال هم باشد يا نباشد، و خواه خودش احساس اين معنى را داشته باشد يا نداشته باشد.

بنابراين آيه اشاره به مراتب سير مى‏كند، زيرا از قول خداى تعالى:

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ‏ تا فَآمَنَّا اشاره به سير از خلق به حقّ است. و از فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا تا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ اشاره به سير از حقّ به حقّ است با مراتبى كه دارد، از توحيد افعال و صفات و ذات، و همچنين اشاره به سير در حقّ نيز هست.

از آتِنا ما وَعَدْتَنا تا لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ اشاره به سير به حقّ در خلق است.

چون آيه اشاره به مراتب انسان در كمال را دارد، لذا بر حسب مراتب و تفاوت ظهور ربّ و تفاوت حال سالك نداى «ربنا» را تكرار كرد. و نداكننده و ندا شونده در هر مرتبه غير از نداكننده و نداشونده ‏اى است كه در مرحله سابق بوده است، لذا از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله وارد شده است: واى بر كسى كه آن (كلام خدا) را بين دو فكّش مى‏ جود و در آنچه كه در آن است تأمّل نمى‏كند[20].

روايت شده است: كسى كه از امرى اندوهناك است و پنج مرتبه بگويد: «ربّنا» خداوند او را از چيزى كه مى‏ترسد نجات مى‏دهد.[21]

 

 

[سوره آل ‏عمران (3): آيه 195]

فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ (195)

ترجمه:

پس خدا دعاهاى ايشان را اجابت كرد، كه البتّه من كه پروردگارم عمل هيچ كس از مرد و زن را بى ‏مزد نگذارم. پس آنان كه از وطن خود هجرت نمودند و از ديار خويش بيرون شدند و در راه خدا رنج كشيدند و جهاد كردند و كشته شدند همانا بديهاى آنان را بپوشانم و آنها را به بهشت‏هايى درآورم كه زير درختانش نهرها جارى است اين پاداشى است از طرف خداوند و نزد خداست پاداش نيكو يعنى بهشت لقاى الهى.

تفسير:

فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي‏: خداوند دعاى آنان را اجابت كرد به اينكه (خدا مى‏گويد):

لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏: عمل هيچ مرد و زن را ضايع نمى‏كنم آنچه را كه خواستيد چون حفظ از آتش، مغفرت و پوشاندن گناهان، و ميراندن با نيكان و بخشش به قدر استعدادى كه در نتيجه اعمالتان حاصل كرده ‏ايد، همه را عطا مى‏كنم.

بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ‏: جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده:

اگر خداوند عمل هيچ عمل كننده ‏اى را ضايع نمى‏ گرداند پس چگونه است كه در دنيا مردان را از بابت هجرت و غير آن مدح مى‏ كند بدون اينكه زنان را مدح نمايد؟ پس خداوند فرمود: بعضى از شما از بعضى ديگر است يعنى مدح مردان مدح زنان نيز هست.

يا اينكه جواب امّ سلّمه است. طبق آنچه كه روايت شده، امّ سلّمه گفت: يا رسول اللّه چگونه است كه درباره هجرت مردان در قرآن ذكر شده ولى درباره زنان ذكرى به عمل نيامده است؟[22] و معنى اينكه بعضى از بعضى ديگر است اين است كه بعضى ناشى از بعضى ديگر است به سبب توالد، مردان ناشى از زنان هستند، و زنان از مردان. يا مقصود اين است كه بعضى از سنخ بعضى ديگر است يا از مادّه بعضى ديگر.

پس لفظ «من» يا ابتدائيّه است يا براى تبعيض.

و خداى تعالى به جواب اجمالى اكتفا نكرد و در جواب، تفصيل داد به طريق عطف تفصيل بر اجمال، و فرمود:

فَالَّذِينَ هاجَرُوا: يعنى كسانى كه از وطنهاى صورى كه مانع از بر پا داشتن عبادت و اظهار دين بود هجرت كردند به سوى مدينه رسول صلّى اللّه عليه و آله تا دين را طلب كنند يا متمكّن از اظهار دين و عبادت باشند، يا به شهرى هجرت كردند- هر شهرى كه باشد- كه در آنجا دين طلب كنند يا در آنجا بتوانند اظهار دين نموده مراسم دين را به پا دارند.

يا اينكه از دار شرك باطنى كه آن نفس امّاره و سپس لوّامه است هجرت كردند، زيرا مهاجر حقيقى كسى است كه از سيّئات كه اصل آن نفس امّاره است هجرت كرده باشد.

وَ أُخْرِجُوا: «واو» به معنى «أو» است يا اينكه عطف است در معنى تعليل.

مِنْ دِيارِهِمْ‏: يعنى ديار صورى و معنوى، كه در آن «هاجروا» و «أخرجوا» به هم مرتبطند و در معنا به صورت تبادل مى‏آيند.

وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي‏: و در راه من رنج كشيدند، يعنى راه مدينه، يا راه و روش رسول صلّى اللّه عليه و آله يا راه تحصيل دين، از اين رو «سبيل» (راه) را به خودش نسبت داده است تا بزرگداشت آن را برساند و ممكن است مقصود از «سبيل» خود دين يا رسول صلّى اللّه عليه و آله باشد، يا طريق قلب و ولايت‏ كه در حقيقت همان راه خدا مى‏باشد.

وَ قاتَلُوا: و مبارزه كردند با جهاد صورى يا با جهاد معنوى‏ وَ قُتِلُوا: و يا با شمشير دشمنان ظاهرى كشته شدند و يا از انانيّت خود كشته شدند.

لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ‏: انانيّت و لوازم آن را از گناهان قالبى زائل مى‏كنم.

وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ: و قطعا آنها را در بهشتهائى كه زير درختانش يا عمارتهايش نهرها جارى باشد، جاى مى‏دهم بدان كه اضافات حق اوّل، اعتبارى نيست بلكه اضافه‏ هاى حقيقى اشراقى است كه از آن به «انهار» تعبير مى‏شود، و هر مرتبه‏اى از عاليها محلّ ظهور اضافات خدا، در آن مرتبه است، و محلّ بروز آن اضافات است از آن مرتبه به غير آن. و همچنين آن جهتى از اين اضافات كه به طرف حقّ واجب تعالى است (وصل است به طرف حق) عالى بوده و بر جهتى كه شامل خلق است احاطه دارد. و بروز اضافات خدا به خلق از آن جهتى است كه خلق از آن پيروى مى‏كند، پس صحيح است گفته شود: نهرهايى كه به سوى خلق جارى مى‏شود از زير آن مرتبه‏ هايى جارى مى‏شود كه به وجهى، عبارت از جنان و بهشت است.

ثَواباً: يعنى جزا و پاداش، مفعول مطلق است بدون اينكه لفظى از فعل داشته باشد، يا مفعول له است، يا تقديرا به معنى «ادخال ثواب» است كه منصوب به نزع خافض مى‏شود، يا حال است از فاعل يا از مفعول يعنى در حالى كه آنها جزا مى‏يابند.

مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ‏: عطف است يا حال، و در آن ثوابى نيكو و شايسته تعيين شده كه از نزد خدا به جهت بزرگداشت آنان مى‏باشد. روايت شده كه آيه در مورد على (ع) نازل شده است در وقتى كه از مكّه هجرت نمود در حالى كه فاطمه ‏ها با او بودند، فاطمه بنت اسد، و فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و فاطمه دختر زبير. او (ع) سواران و دليران قريش كه به دنبالش آمده بودند تا به زور وى را از سفر منع كنند، با شمشير جنگيد و سپس سير و سفر خود را در حال غلبه و قدرت، ادامه داد تا در «ضجنان» فرود آمد و در آنجا يك روز و يك شب ماند. عدّه ‏اى از ضعفاى مؤمنين به او ملحق شدند و در بين آنان امّ ايمن كنيز رسول خدا بود، آن شب على (ع) و فاطمه‏ ها نماز مى‏خواندند و ايستاده و نشسته و بر پهلو خوابيده ذكر خدا مى‏كردند، پس همچنين بودند تا فجر طلوع كرد و نماز فجر را با آنها خواند و همچنان به راهش ادامه داد.

پس على (ع) و فاطمه‏ ها اين كار را منزل به منزل انجام مى‏دادند و خدا را عبادت مى‏كردند و تنها به سوى او رغبت داشتند و اين چنين آمدند تا به مدينه رسيدند، در حالى كه در شأن آنان و كارى كه قبل از رسيدن به مدينه انجام مى‏دادند اين وحى نازل شده بود كه‏ الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ‏ تا مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ كه مقصود از ذكر (مرد) على (ع) و مقصود از انثى (زن) فاطمه ‏ها هستند.[23] و اين آيات بلكه جميع آيات قرآن اگر چه مورد نزولش خاصّ مى‏باشد ولى حكم آيه درباره هر كسى كه متّصف به صفات مذكور باشد جريان دارد.

 

 

 

[سوره آل ‏عمران (3): آيه 196]

لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي الْبِلادِ (196)

ترجمه:

دنيا تو را فريب ندهد، چون ببينى كافران شهرها را در تصرّف آرند.

تفسير:

لا يَغُرَّنَّكَ‏: از آيه سابق مقطوع است و دفع توهّمى است كه از قول خدا: أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ‏ ناشى شده است، و توهّم اين است كه چگونه عمل عاملين ضايع نمى‏شود در حالى كه مؤمنين با كمال طاعتى كه دارند در تنگناى زندگانى و به بلاى كثير مبتلا هستند، و كافرين و منافقين با اينكه اطاعت خدا نمى‏كنند در وسعت عيش هستند و از گرفتارى آسوده ‏اند.

و خطاب مخصوص نبى صلّى اللّه عليه و آله است به طريقه ضرب المثل كه مى‏گويد: تو را قصد مى‏كنم ولى تو بشنو اى كنيز[24]، يا اينكه خطاب عامّ است نسبت به هر كس كه خطاب در مورد او ممكن است.

روايت شده است كه برخى بعد از آن كه مى‏ ديدند كه كافرين در راحتى و فراخى عيش هستند، چنين توهّمى را به زبان آورده مى‏ گفتند:

دشمنان خدا را مى‏ بينيم در خير هستند در حالى كه ما از گرسنگى هلاك شديم، آن وقت اين آيه نازل شد كه: لا يَغُرَّنَّكَ‏[25] تَقَلُّبُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي الْبِلادِ: تقلّب كنايه است از وسعت و راحت و تجارت سودآور آنها، و قدرتمندى آنها از چيزى كه مى‏خواهند.

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 197]

مَتاعٌ قَلِيلٌ ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ (197)

ترجمه:

دنيا متاعى اندك است و پس از اين جهان منزلگاه آنان جهنّم است و چه بد آرامگاهى است.

تفسير:

مَتاعٌ قَلِيلٌ‏: يعنى آن تقلّب متاعى اندك است، جواب سؤالى است كه محذوف است در مقام تعليل، و خبر مبتداى محذوف است، يا مبتداى خبر محذوف، يعنى در آن متاعى اندك است.

و «متاع» يا به معنى مصدريش مى‏باشد، يا به معنى چيزى است كه به وسيله آن تمتّع و لذّت حاصل مى‏شود، و اندك بودن متاع يا به معنى اندك بودن چيزى است كه با آن لذّت حاصل مى‏شود يا به معنى اندك بودن زمان آن است، چون همه دنيا در جنب آخرت، مانند اين است كه كسى كه انگشتش را در دريا فروبرد چنانكه در خبر آمده است. و مدّت دنيا در مقابل روزگار جز اين گونه (انگشت در دريا) نمى‏باشد.[26] ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ‏: كه جهنّم نهايتى ندارد و هيچ سختى مثل سختى آن نيست.

وَ بِئْسَ الْمِهادُ: چه آرامگاه بدى است جهنّم، و «مهاد» مانند گهواره، چيزى است كه براى كودك و راحتى و خواب او آماده مى‏كنند، و استعمال آن در اينجا از جهت خشم است.

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 198]

لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ (198)

ترجمه:

ليكن آنان كه خدا ترس و با تقوى شدند منزلگاهشان بهشت‏هائى است كه در زير درختان آن نهرها جارى است و بهشت منزل جاودانى آنهاست، در حالى كه خدا براى آنها خوان احسان خود بگسترده است و آنچه نزد خداست براى نيكان از هر چيز بهتر است.

تفسير:

لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ‏: استدراك است از آنچه كه از تَقَلُّبُ الَّذِينَ كَفَرُوا استفاده شد، زيرا از آن چنين استفاده شد كه كفّار متنعّم هستند نه مؤمنين، پس خدا فرمود: لكن براى مؤمنين بهشتهايى‏ است كه‏ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها: بهشتى بدون زوال. كه از ذيل آن نهرهايى جارى است.

نُزُلًا: يعنى جهت بزرگداشت آنها از آنها پذيرائى مى‏شود.

«نزل» عبارت است از آن خوراكى و نوشيدنى و هديه (صله)، كه براى كسى كه وارد مى‏شود آماده مى‏كنند تا هنگام ورود او، حاضر باشد.

مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ: يعنى آنچه كه نزد خداست بهتر از آن چيزى است كه فجّار به وسيله آن در وسعت و راحت هستند، و گذاشتن اسم ظاهر به جاى ضمير اشاره به مدح ديگرى براى آنهاست.

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 199]

وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ خاشِعِينَ لِلَّهِ لا يَشْتَرُونَ بِآياتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (199)

ترجمه:

همانا برخى از اهل كتاب كسانى هستند كه به خدا و كتاب آسمانى شما و هم به كتاب آسمانى خودشان ايمان آوردند در حالتى كه مطيع فرمان خدا بوده آيات خدا را به بهايى اندك نفروشند. آنها را نزد خدا پاداش نيكوست و البتّه خدا، سريع و آسان به حساب خلق رسيدگى خواهد كرد.

تفسير:

وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏: عطف است به اعتبار معنى، زيرا چنانكه بعضى گفته اند آيه‏ لا يَغُرَّنَّكَ ….» تا آخر در مورد غبطه مسلمانان نسبت به يهود نازل شد، چون ديدند كه يهود در رفاه و نعمت زندگى مى‏كنند و از ضعيف بودن خودشان پنداشتند كه رفاه براى يهود خوب است، پس خداوند فرمود: «راحتى آنها شما را فريب ندهد، چون آن راحتى دنيا متاعى اندك است و داراى عاقبت بدى است». پس گويا گفته است:

«بعضى از اهل كتاب به خدا كافر هستند و جهنّم براى آنهاست، و بعضى از آنها لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ‏ به خدا و كتاب و شريعتى كه به شما نازل شده است ايمان مى‏آورند.

وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ‏: و به كتاب‏ها و شرايعى كه به خود آنها نازل شده است، ايمان مى‏آورند.

خاشِعِينَ لِلَّهِ لا يَشْتَرُونَ بِآياتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا: در برابر خداوند خاشع بوده و مثل كفّار از اهل كتاب و مثل منافقين امّت محمّد نيستند كه آيات خدا را به بهاى اندك بفروشند. پس اين آيه، كنايه به كفّار اهل كتاب و منافقين از اهل اسلام است.

أُولئِكَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ‏: نسبت دادن اجر به آنها، بزرگداشت اجر است كه گويا شناختن اجر ممكن نيست مگر با نسبت دادن به آنها.

عِنْدَ رَبِّهِمْ‏: اجرى نزد پروردگارشان. اين عبارت بزرگداشت ديگرى از آنان است و كنايه‏اى به كفّار و منافقين است.

إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ‏: جواب سؤال مقدر است، گويا كه گفته شده است: براى كفّار جزاء داده مى‏شود به مقدار استحقاقشان و بر حسب اعمالشان و به مؤمنين نيز به قدر استعداد و عملشان پاداش داده مى‏شود، و از طرفى نفوس بشر متناهى نيست، پس چگونه آن نفوس و اعمال و پاداشش محاسبه مى‏شود؟

پس خداوند فرمود: كه خدا سريع الحساب است، و محاسبه يكى، او را از محاسبه ديگرى باز نمى‏دارد و هيچ چيز از عمل حسابرسى او فرار نمى‏كند، و از عملش چيزى فروگذار نمى‏شود، و چيزى از او غايب نمى‏گردد، پس همه را در آن واحد در يك دفعه و در يك چشم به هم زدن محاسبه مى‏كند.

 

 

 

[سوره آل‏ عمران (3): آيه 200]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (200)

ترجمه:

اى اهل ايمان، در كار دين صبور باشيد و يكديگر را به صبر و مقاومت سفارش كنيد و به هم پيوسته و مهيّا و مراقب كار دشمن بوده خدا ترس باشيد كه فيروز و رستگار گرديد.

تفسير:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا: اى اهل ايمان، كه به ايمان عامّ و بيعت عامّ نبوى، يا به ايمان خاصّ و بيعت خاصّ ولوى و قبول دعوت باطنى مؤمن هستيد، اصْبِرُوا: صبر پيشه كنيد، صبر عبارت است از حبس نفس و منع آن از چيزى كه اقتضا مى‏كند.

چون مقتضيات نفس بر حسب قواى داخلى و واردات خارجى ‏اش مختلف است اقسام صبر نيز بر حسب آنچه كه نفس به آن تعلّق دارد، مختلف گشته است و صبر در اخبار سه قسم قرار داده شده است:

1- صبر از معصيت‏ها و آن حبس نفس است از مقتضاى قواى شهوى و غضبى و شيطانى در صورتى كه اذن و اباحه‏ اى از جانب خدا درباره آن نباشد.

2- صبر بر طاعت‏هاست و آن نگهدارى و حبس نفس است از خروج از مقام تسليم و انقياد، چون نفس به سبب نيروى شيطانيش اقتضاى استبداد و انانيّت مى‏كند.

3- صبر بر مصيبت‏ها و آن نگه‏دارى نفس است از بى‏ تابى، آنگاه كه امرى ناسازگار با نفس بر آن وارد شود. كه در اينجا نفس اقتضاى بى‏ تابى و اضطراب و پناه بردن به غير خودش را مى‏كند و التماس براى دفع آن، و همچنين وقتى كه چيزى منافى با نفس بر آن وارد شود، نفس خواهان دفع آن است. حال اگر قدرت بر دفع يا انتقام نداشته باشد و آنچه منافى با نفس است از چيزهائى باشد كه قابل انتقام‏گيرى است آن وقت مسأله صبر مطرح مى‏شود. و چون آيات داراى وجوهى است به حسب لفظ و به حسب معنى، و ائمّه (ع) آيات را با وجوهى كه مناسب مقام كلام باشد بر حسب احوال اشخاص تفسير مى‏كرده ‏اند، اين آيه را نيز به وجوه مختلف تفسير كرده ‏اند چنانكه اشاره خواهيم كرد.

وَ صابِرُوا: از «مصابره» است به معنى وادار كردن هر يك ديگرى را بر صبر بر مصيبت‏ها يا بر صبر بر طاعت‏ها يا صبر از معاصى و گناهان.

و ممكن است به معنى غلبه كردن در صبر باشد يعنى در صبر و مقاومت بر دشمن در جنگ‏ها، چيره شويد چون شما از آنها به صبر و ثبات در جهاد سزاوارتريد، زيرا شما از خدا چيزى را اميد داريد كه آنها اميد ندارند.

يا اينكه با صبر بر تقيّه، يا صبر بر فتنه، بر آنان غلبه كنيد تا بر آنها پيروز شويد و به همه اين معانى در اخبار اشاره شده است، چنانكه «اصبروا» در خبر به صبر بر واجبات و صبر بر مصيبت‏ها، و صبر بر دين، و صبر از معاصى تفسير شده است و آن بر حسب اختلاف احوال سؤال‏ كنندگان و مخاطبين است. و از طرفى وجوه قرآن چنانكه اشاره كرديم زياد است، و اراده هر يك از آن وجوه به حسب اقتضاى مقام جائز است.

وَ رابِطُوا: مرابطه در ظاهر ملازم بودن سرزمين دشمن است، يا به معنى اين است كه هر يك از دو گروه اسبانشان را در سر حدّ زمين خودشان ببندند.

و ممكن است مقصود اتّصال به امام باشد با بيعت خاصّ ولوى، يا به تبعيّت و انقياد در احكام، يا مقصود اتّصال به ملكوت امام است و يا مقصود انتظار نماز است بعد از نماز چنانكه، به همه اين معانى در اخبار اشاره شده است.

و مرابطه، در اخبار زيادى، به مرابطه با امام يعنى ملازم امام بودن تفسير شده است با اختلاف اندك در لفظ[27] و صوفيان به امثال اين آيه بر گفته خودشان استشهاد كرده‏ اند كه سالك بايد مجاهده كند در رياضات و ذكر و فكرى كه از صاحب اجازه در شريعت يا طريقت اخذ شده باشد به نحوى كه آينه قلبش از غبار كثرات صاف گردد، و در آن صورت شيخش تجلّى كند و از او غايب نشود. و اين اتّصال و تجلّى را مرابطه و حضور و فكر مى‏ نامند، و آن متجلّى را سكينه مى‏ نامند. و مى‏گويند:

سالك مادام كه متّصل به ملكوت شيخش نشده باشد، سالك به طريق است نه سالك به سوى خدا، و آنگاه كه متّصل به ملكوت شيخش شد واصل به طريق مى‏گردد و سالك الى اللّه، بر طريق قرار مى‏گيرد.

و قبل از اين اتّصال عبادت او با سختى و زحمت و اكراه همراه است ولى بعد از وصول، عبادت با لذّت و راحتى و از روى ميل انجام مى‏شود. و قول مولوى (ره) كه مى‏گويد:

جهد كن تا نور تو رخشان شود تا سلوك و خدمتت آسان شود

اشاره‏اى به همين ظهور و تجلّى است.

و با تحقّق اين اتّصال همراهى با صادقين كه خدا به آن امر كرده است، صدق مى‏كند در آنجا كه مى‏فرمايد: كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ‏، و اين ظاهر همان وسيله‏اى است كه خداوند امر به طلب آن كرده و فرموده است: ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ.

و در همين جا و به سبب همين معنى است كه زمين تبديل به غير از اين زمين مى‏شود و زمين با نور پروردگارش روشن مى‏شود، و زمين گنجهايش را بيرون مى‏آورد، و اخبارش را بيان مى‏كند، و اسرارش را آشكار مى‏سازد. و اين ظاهر، آن نورى است كه بين دستها و در طرف‏ راستشان حركت مى‏كند[28].

از سيّد ساجدين (ع)[29] روايت شده است: كه اين آيه درباره عبّاس (عموى پيغمبر) و درباره ما نازل شده است. ولى رابطه‏ اى كه خداوند ما را به آن امر كرد محقّق نشد، ولى در آينده در نسل ما و در نسل او مرابط (رابط بين خدا و خلق) به وجود خواهد آمد.[30] وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏: بپرهيزيد از خشم و عذاب خدا كه مبادا از آنچه كه به شما درباره صبر، و سفارش به صبر و مرابطه امر شده است. ترك نماييد، و از خدا بترسيد از اينكه بعد از ايجاد پيوند و رابطه به غفلت و دورى از جلوه‏گاه نور الهى قرار گيريد، چه هر كه به اين حالت برسد (يعنى به غفلت و اعراض) پس خدايش، عذابى خواهد كرد كه هيچ يك از جهانيان را آن چنان عذاب نخواهد كرد.

لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏: در گذشته درباره اين عبارت سخن گفته شد كه «لعلّ»، اميد است، معنى مى‏دهد ولى براى خدا واجب است و آن در وعده خدا جريان دارد چنانكه عادت مردان بزرگ نيز چنين است كه در گفتار كلمه اميد است يا باشد (لعلّ) به كار مى‏برند.

______________________________

[1] نور الثقلين: ج 1، ص 344، ح 552.

[2] صافى: ج 1، ص 373.

[3] سوره بقره: آيه 245.

[4] قينقاع با فتح قاف و تثليث نون شعبه‏اى از يهودان مدينه است( مصحّح).

[5] مجمع البيان: ج 1- 2، ص 547.

[6] لغت‏نامه دهخدا چاپ اوّل، ص 175: زبر: اول حروف اسم حرفى( حروف تلفظ هر يك از حروف الفبا) را گويند. و …. اول حروف اسم حرفى را بيّنات نامند مثلا اوّل حروف محمّد، ميم است و اول لفظ ميم كه( م) است زير، و باقى حروفش را كه( ى- م) است بيّنات نامند و تلفظ كردن حرف زير و بيّنات …. را در اصطلاح جفر، بسط تلفظ، يا بسط باطنى و بسط ظاهرى گويند مثلا چون محمّد را …. حرف به حرف تلفظ كرديم( ميم- حاء- ميم- دال) مى‏شود و مجموع حروف مستحصله ….. اين است( م ى م، ح ا، م ى م، دال).

[7] صافى: ج 1، ص 375.

[8] امالى المفيد: ص 186، ح 13.

[9] نور الثقلين: ج 1، ص 349، ح 576.

[10] اين اصطلاح مجازا در مورد دو شيئى كه مجذوب هم باشند( آهن و آهن ربا- قوه جاذبه كرات) استعمال شده است.

[11] اختلاف به دو معناست: 1- پشت سر هم آمدن و هر يك به دنبال ديگرى 2- تفاوت بين دو شى‏ء.

[12] تمام احاديث مأخوذ است از تفسير صافى: ج 1، ص 151 و 321 و نيز تفسير عياشى ج 1، ص 211، ح 174 و اصول كافى باب الذكر و خصال و مجمع البيان.

[13] سوره زمر، آيه 69.

[14] سوره ابراهيم، آيه 148.

[15] سوره توبه، آيه 119.

[16] سوره مائده، آيه 35.

[17] سوره فرقان، آيه 45.

[18] سوره انعام، آيه 76.

[19] سوره نور، آيه 55.

[20] صافى: ج 1، ص 378.

[21] صافى: ج 1، ص 378.

[22] صافى: ج 1، ص 378- 379.

[23] صافى: ج 1، ص 379.

[24] ضرب المثل عربى( ايّاك أعني و اسمعى يا جاره) وقتى كه مطلبى به كسى گفته مى‏شود و حال آن كه منظور آن است سايرين كه ظاهرا مورد خطاب نيستند توجه كنند در فارسى مى‏گويند( به در مى‏گويم كه ديوار بشنود).

[25] صافى: ج 1، ص 370.

[26] صافى: ج 1، ص 380.

[27] عياشى: ج 1، ص 212، ح 180.

[28] سوره زلزال- إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها ….

[29] نور الثقلين: ج 1، ص 353، ح 601.

[30] نور الثقلين: ج 1، ص 353، ح 601.

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏3، 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=