ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره انبیاء آیه ۳۱– ۷۰

[سوره الأنبیاء (۲۱): آیات ۳۱ تا ۳۵]

وَ جَعَلْنا فِی الْأَرْضِ رَواسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ وَ جَعَلْنا فِیها فِجاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (۳۱)

وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آیاتِها مُعْرِضُونَ (۳۲)

وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (۳۳)

وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ (۳۴)

کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَهً وَ إِلَیْنا تُرْجَعُونَ (۳۵)

ترجمه:

در زمین کوه‏هایى قرار دادیم که آنها را نلرزاند و در کوه‏ها راه‏هایى قرار دادیم که هدایت شوند. آسمان را سقفى محفوظ قرار دادیم و آنها را از آیاتش روى گردانند.

اوست که روز و شب و خورشید و ماه که در آسمان حرکت میکنند، بیافرید. براى هیچ بشرى پیش از تو قرار ندادیم جاودان بودن را. آیا اگر تو بمیرى، آنها جاویدانند؟ هر نفسى چشنده مرگ است و شما را به شر و خیر آزمایش مى‏کنیم و بسوى ما بازگشت مى‏کنید.

 

لغت:

رواسى: کوه‏ها.

مید: اضطراب و سرگردانى.

فج: راه گشاده میان دو کوه. جمع فجاج.

فلک: هر چیز گردنده‏اى.

سباحه: حرکت کردن و شناور بودن.

اعراب:

أَنْ تَمِیدَ: در محل نصب و مفعول له یعنى: «کراهه ان تمید بکم.» سبلا: بدل از فجاج.

کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ‏: جمله حالیه.

أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ‏: جمله شرط و جزا.

فتنه: مفعول له یا مصدر در محل حال یا مفعول مطلق.

مقصود:

اکنون خداوند به کمال قدرت و شمول نعمت خود اشاره کرده، مى‏فرماید:

وَ جَعَلْنا فِی الْأَرْضِ رَواسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ‏: در زمین کوه‏هاى استوارى قرار دادیم که آنها را از حرکت و اضطراب نگاه دارد.

وَ جَعَلْنا فِیها فِجاجاً سُبُلًا لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ‏: و در کوه‏ها راه‏هاى گشاده‏اى قرار دادیم که شما هدایت شوید و اگر این راه‏ها نبودند، مسافرتها براى شما دشوار و غیر ممکن بود و نمیتوانستید به شهرها و کشورهاى دور دست از راه زمین سفر کنید.

ممکن است منظور هدایت براه دین باشد.

وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً: آسمان را بالاى سر مخلوقات برافراشتیم.

این آسمان سقفى است محفوظ که بوسیله شهابها از ورود شیطانها به آن یا از سقوط بر زمین محفوظ است.

برخى گویند: یعنى آسمان از دست اندازى و تخریب و تهاجم مردم‏ محفوظ است.

وَ هُمْ عَنْ آیاتِها مُعْرِضُونَ‏: آنها از استدلال به آیات و نشانه‏هاى آسمان و حدوث و نیاز آن به خالق، روى گردانند و در باره آن نمى‏اندیشند.

وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ‏:خداوند روز و شب و خورشید و ماه را آفرید. خورشید و ماه دو گوى غلطانى هستند که با سیارات دیگر در مدارهاى خود مى‏چرخند. از آیه استفاده حرکت نجوم هم مى‏شود. زیرا شب با ستاره توأم است.در اینجا فعل بصورت جمع مذکر آورده شده و خورشید و ماه و ستارگان بمنزله موجودات صاحب عقل تلقى شده‏اند. و در حقیقت فعلى که به آنها نسبت داده شده، فعل عقلایى است. در سوره یوسف نیز مى‏فرماید: «رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ» (آیه ۳).

وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ: به هیچ بشرى پیش از تو حیات جاودان نداده‏ایم.

أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ‏: آیا انتظار دارند که تو بمیرى و آنها حیات جاودان پیدا کنند؟ مشرکین مکه مى‏گفتند: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ» (طور ۳۰) ما در انتظار مرگ پیامبر هستیم. قرآن مى‏گوید: این انتظار بیهوده است. زیرا نه تنها تو میمیرى بلکه آنها نیز میمیرند.

کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ‏: هر موجود زنده‏اى ناچار باید طعم مرگ را بچشد.

وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَهً: ما با شما معامله آزمایشگران مى‏کنیم، و شما را به سختى و راحتى و فقر و ثروت مبتلا مى‏کنیم، تا صبر شما در برابر ناملایمات و شکر شما در برابر نعمتها ظاهر گردد.

در روایت است که على (ع) بیمار شد. دوستانش عیادتش کرده، پرسیدند: یا امیر المؤمنین، حالت چطور است؟ فرمود: شر است! گفتند: این کلام سزاوار شما نیست.

فرمود: خداوند مى‏فرماید: «وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَهً». پس خیر تندرستى وثروت است و شر بیمارى و فقر است.

برخى از زهاد گویند: شر غلبه هوى است بر نفس و خیر خود نگهدارى از معصیت است.

وَ إِلَیْنا تُرْجَعُونَ‏: سر انجام بحکم ما برمیگردید تا جزاى نیک و بد اعمال خود را ببینید.

نظم:

«وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ …» متصل است بمطالبى که قبلًا در باره خلقت اشیاء ذکر شد. زیرا قبلا بیان کرد که اشیاء را براى زندگى دائم نیافریده، بلکه براى این آفریده است که وسیله‏اى براى دست یافتن به نعمتهاى آخرت باشند.

پس هر انسانى باید بمیرد و به جزا برسد.

 

[سوره الأنبیاء (۲۱): آیات ۳۶ تا ۴۰]

وَ إِذا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلاَّ هُزُواً أَ هذَا الَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ وَ هُمْ بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کافِرُونَ (۳۶)

خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِیکُمْ آیاتِی فَلا تَسْتَعْجِلُونِ (۳۷)

وَ یَقُولُونَ مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ (۳۸)

لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لا یَکُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَ لا عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ (۳۹)

بَلْ تَأْتِیهِمْ بَغْتَهً فَتَبْهَتُهُمْ فَلا یَسْتَطِیعُونَ رَدَّها وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ (۴۰)

ترجمه:

هنگامى که کافران ترا مى‏بینند، ترا استهزا کرده، مى‏گویند: این است که خدایانتان را یاد میکند. آنها بیاد خداى رحمان کفر مى‏ورزند. انسان از شتاب خلق شده. بزودى آیات خود را به شما نشان میدهم. عجله نکنید. مى‏گویند: این وعده کى است؟

اگر راست مى‏گویید. اگر مردمى که کافر شدند میدانستند آن هنگامى را که آتش را از صورت و پشت خود باز نمیگیرند و یارى نمى‏شوند! بلکه ناگهان بسوى آنها مى‏آید و آنها را مبهوت مى‏کند و نمیتوانند ردش کنند و مهلت داده نمیشوند.

لغت:

هزو: ظاهر کردن چیزى که خلاف باطن است براى عیبجویى.

عجله: شتاب و جلو انداختن چیزى از وقت خود. اینکار مذموم است.

سرعت: انجام چیزى در نزدیکترین اوقات. این کار پسندیده است.

اعراب:

إِذا رَآکَ‏: «اذا» متعلق به «اتخذوا» که مستفاد است از «إِنْ یَتَّخِذُونَکَ».

أَ هذَا الَّذِی‏: تقدیر «قائلین أ هذا …» که حال است.

بِذِکْرِ الرَّحْمنِ‏: متعلق به «کافرون».

حِینَ لا یَکُفُّونَ‏: مفعول به «یعلم» یا مفعول فیه و جواب «لو» حذف شده است.

بغته: حال از مفعول یا فاعل.

مقصود:

وَ إِذا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً أَ هذَا الَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ‏:

به پیامبرش مى‏فرماید: هنگامى که مردم کافر- که تو خدایانشان را عیب مى‏کنى و آنها را بتوحید میخوانى- ترا مى‏بینند، ترا مسخره کرده، مى‏گویند: این است که خدایانتان را عیب مى‏کند و مى‏گوید: اجسام بیجان و بى‏سود و زیانى هستند.

وَ هُمْ بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کافِرُونَ‏: اینها منکر توحید و بقولى منکر کتاب آسمانى هستند.

راستى جاى تعجب است که این مردم خداى منعم قادر و خالق رازق را انکار مى‏کنند و به چیزهایى روى مى‏آورند که نفع و ضررى ندارند. پس خود آنها به- استهزا سزاوارترند.

خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ‏: در باره این جمله دو قول است:

۱- مقصود این است که آدم (ع) به شتاب آفریده شده است زیرا او آخرین مخلوقى است که ظهر روز جمعه آخر سال، با سرعت و عجله پیش از آنکه خورشید غروب شود، آفریده شد. یا اینکه او بر خلاف انسانهاى دیگر به سرعت آفریده شد، نه از نطفه و علقه و مضغه.بلکه خدا او را یکباره ایجاد کرد. پس خلقت آدم، آیت عجیبى است که خداوند به آن تنبیه مى‏کند. یا اینکه چون آدم آفریده شد و روح باکثر بدنش تعلق یافت، برخاست و با سرعت بسوى درختهاى بهشت رفت. این معنى از امام صادق (ع) روایت‏ شده است.

۲- مقصود همه انسانهاست. در باره همین معنى هم مطالبى گفته‏اند: ۱- یعنى انسان عجول آفریده شده است و در کارها دوست مى‏دارد عجله کند و هر چه را دوست میدارد بدنبال آن مى‏شتابد. عرب نظیر این تعبیر را دارد. مثلا در باره کسى که زیاد مى‏خوابد، مى‏گوید: از خواب آفریده شده است و براى کسى که زیاد بدى مى‏کند، مى‏گوید: از شر آفریده شده است. خنساء در وصف گاو مى‏گوید: «فانما هى اقبال و ادبار» این گاو، اقبال است و ادبار.

۲- الفاظ تغییر مکان داده‏اند. یعنى: عجله از انسان آفریده شده است. اما این معنى ضعیف و مستلزم تأویل است.

۳- عجل خاک است. شاعر مى‏گوید:

و النبع ینبت بین الصخر ضاحیه و النخل تنبت بین الماء و العجل‏

چشمه از میان سنگها مى‏روید و نخل از میان آب و خاک (عجله) مى‏روید.

طبق این معنى، آیه بمنزله: «وَ بَدَأَ خَلْقَ‏ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ» (سجده ۷).

۴- یعنى آفرینش انسان در امرى است که نیازى به زمان ندارد. چنان که مى‏فرماید: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» (یس ۸۲) امر خدا این است که چون چیزى اراده کند، به او گوید: باش و باشد.

سَأُرِیکُمْ آیاتِی‏: بزودى آیاتى که دلالت بر توحید و راستگویى پیامبر دارد به شما نشان میدهم.

فَلا تَسْتَعْجِلُونِ‏: در فرا رسیدن عذاب عجله نکنید که زمانى بفرا رسیدن آن نمانده است.

ابن عباس گوید: مقصود نضر بن حرث است که گفت: «اللَّهُمَّ إِنْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ …» (انفال ۳۲) خدایا اگر این (خلافت على ع) حق است، سنگ بر ما ببار.

منظور از «سَأُرِیکُمْ آیاتِی …» جنگ بدر است.

وَ یَقُولُونَ مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ: مشرکین به مسلمین مى‏گویند: این قیامت‏ که شما وعده آن را میدهید، کى است؟

إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ‏: پس اگر راست مى‏گویید، قیامت کى فرا مى‏رسد؟

لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لا یَکُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَ لا عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ‏: اگر مى‏شناختند زمانى را که نمیتوانند عذاب جهنم- که آنها را احاطه کرده- از صورت و پشت خود دور گردانند و هیچکس آنها را یارى نمیکند، صدق وعده را قبول میکردند و عجله نمیکردند و نمیگفتند: کى فرا مى‏رسد؟

بَلْ تَأْتِیهِمْ بَغْتَهً فَتَبْهَتُهُمْ‏: بلکه قیامت ناگهان آنها را درمى‏یابد و دچار حیرت مى‏شوند.

فَلا یَسْتَطِیعُونَ رَدَّها وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ‏: دیگر قادر بدفع آن نیستند و لحظه‏اى هم براى توبه یا معذرت به آنها مهلت داده نمیشود.

 

[سوره الأنبیاء (۲۱): آیات ۴۱ تا ۴۵]

وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (۴۱)

قُلْ مَنْ یَکْلَؤُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ مِنَ الرَّحْمنِ بَلْ هُمْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ (۴۲)

أَمْ لَهُمْ آلِهَهٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنا لا یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ وَ لا هُمْ مِنَّا یُصْحَبُونَ (۴۳)

بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ حَتَّى طالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ أَ فَلا یَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها أَ فَهُمُ الْغالِبُونَ (۴۴)

قُلْ إِنَّما أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْیِ وَ لا یَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعاءَ إِذا ما یُنْذَرُونَ (۴۵)

ترجمه:

پیامبران پیش از تو نیز استهزاء مى‏شدند و نتیجه استهزاء دامنگیر استهزاء کنندگان شد. بگو چه کسى شب و روز، شما را از کیفر خدا حفظ مى‏کند؟ بلکه آنها از یاد خدا رو مى‏گردانند. آیا آنها را خدایانى است که آنها را از عذاب ما حفظ مى‏کنند؟ آن خدایان نمیتوانند خود را یارى کنند و نه کفار از عذاب ما پناه داده مى‏شوند. ما اینها و پدرانشان را در دنیا نعمت بخشیدیم تا عمرشان طولانى شد. مگر نمى‏بینند که ما داریم این سرزمین را از اطرافش کم مى‏کنیم؟ آیا آنها غالبند؟ بگومن شما را بوحى انذار مى‏کنم و کران در وقتى که انذار مى‏شوند، دعوت را نمى‏شنوند.

قرائت:

یسمع: ابن عامر بضم تاء و کسر میم و «الصم» را به نصب و دیگران بفتح یاءِ و «الصم» را به رفع خوانده‏اند. بنا بر اول خطاب به پیامبر است. چنان که میفرماید: «وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ» (فاطر ۲۲)

لغت:

کلائه: حفظ.

فرق میان «سخریه» و «هزء» این است که در اولى تسخیر و تذلیل است ولى در دومى نه.

اعراب:

أَمْ لَهُمْ آلِهَهٌ: این «ام» منقطعه است یعنى «بل».

لا یَسْتَطِیعُونَ‏: جمله مستأنفه و نمیتواند حال یا صفت براى «آلهه» باشد.

مقصود:

اکنون بمنظور تسلیت به پیامبر خویش مى‏فرماید:

وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ‏: همانطورى که اینها ترا استهزاء میکنند، گذشتگان نیز پیامبران پیش از ترا استهزاء کردند و سرانجام وبال و نتیجه استهزایشان دامنگیر خودشان شد.

قُلْ مَنْ یَکْلَؤُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ مِنَ الرَّحْمنِ‏: به اینها بگو: چه کسى مى‏تواند شما را در ظرف شب و روز از عذاب خداوند رحمان حفظ کند؟ این استفهام بمعناى نفى است. یعنى هیچکس نمیتواند شما را از عذاب خدا حفظ کند.

بَلْ هُمْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ‏: بلکه آنها از کتاب خدا رو مى‏گردانند و به- آن ایمان نمیآورند و در باره آن نمیاندیشند.

برخى گویند: یعنى آنها التفاتى بدلائل و براهین نشان نمیدهند.

سپس بمنظور توبیخ ایشان میفرماید:

أَمْ لَهُمْ آلِهَهٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنا: آیا آنها خدایانى جز ما دارند که عذاب و کیفر را از آنها منع کند؟ در اینجا کلام پایان مى‏یابد. سپس بوصف خدایان ایشان پرداخته، مى‏فرماید:

لا یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ‏: این خدایان خویشتن را نمیتوانند یارى کنند، پس چگونه آنها را یارى کنند؟

برخى گفته‏اند: یعنى کفار نمیتوانند خود را یارى کنند و نمیتوانند بلاها و گرفتاریها را از خود دور گردانند.

وَ لا هُمْ مِنَّا یُصْحَبُونَ‏: و کفار نیز پناهگاهى ندارند که از عذاب ما به آن پناه ببرند.

بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ‏: ما اینها و پدرانشان را در دنیا نعمت دادیم و آنها را گرفتار کیفر نکردیم.

حَتَّى طالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ: تا عمر آنها طولانى شد و طول عمر و نعمت دنیا چنان آنها را دچار غرور کرد که کردند آنچه کردند.

أَ فَلا یَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها: آیا نمیدانند که بر حسب امر ما که بر زمین نازل مى‏شود، زمین بواسطه خرابى و مرگ مردم دچار نقصان میگردد؟ برخى گفته‏اند: مرگ دانشمندان زمین را دچار نقصان میکند.

این مطلب از امام صادق (ع) نیز روایت شده است. فرمود: نقصان زمین از دست رفتن عالم است. برخى گویند: مراد از نقصان زمین فتح منطقه‏هاى مختلف بوسیله پیامبر بزرگ اسلام و یاران اوست که بتدریج از منطقه‏هاى نفوذ و سرزمینهاى بیدینان کم و کسرى مى‏شود تا بکلى از بین بروند.

أَ فَهُمُ الْغالِبُونَ‏: آیا اینها غالبند یا ما؟ یعنى اینها غالب نیستند. ما غالبیم.

قُلْ إِنَّما أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْیِ‏: بگو شما را بوسیله آنچه خدا بمن وحى کرده از عذاب مى‏ترسانم.

وَ لا یَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعاءَ إِذا ما یُنْذَرُونَ‏: کران هنگامى که انذار شوند،دعوت را نمیشنوند. ایشان را بکرانى که صدا را نمیشنوند تشبیه کرده است. زیرا بواسطه استفاده نبردن از قوه شنوایى بمنزله کرانند. مقصود این است که براى شنیدن قرآن و توجه به آیات آن اشتیاقى نشان نمیدهند. پس مثل کرها هستند.

نظم:

أَمْ لَهُمْ آلِهَهٌ: متصل است به‏ «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ» یعنى «أ فهم الخالدون ام لهم آلهه …» برخى گویند: متصل است به‏ «مَنْ یَکْلَؤُکُمْ» یعنى «ام لهم آلهه تکلؤهم».

وجه اتصال‏ «إِنَّما أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْیِ» به ما قبل این است که قبلا فرمود: «قُلْ مَنْ یَکْلَؤُکُمْ» و اکنون میخواهد بگوید: اگر فکر کنند میدانند که هیچ قدرتى نمیتواند آنها را از کیفر الهى حفظ کند و در انذارهاى قرآنى بزرگترین آیات و حجج است.

برخى گفته‏اند: متصل است به آیاتى که در باره پند گرفتن از سرگذشت گذشتگان بود.

یعنى همه پندها و اندرزها از وحى است.

 

[سوره الأنبیاء (۲۱): آیات ۴۶ تا ۵۰]

وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَهٌ مِنْ عَذابِ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ یا وَیْلَنا إِنَّا کُنَّا ظالِمِینَ (۴۶)

وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَهِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنا بِها وَ کَفى‏ بِنا حاسِبِینَ (۴۷)

وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسى‏ وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِیاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ (۴۸)

الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَهِ مُشْفِقُونَ (۴۹)

وَ هذا ذِکْرٌ مُبارَکٌ أَنْزَلْناهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (۵۰)

ترجمه:

اگر کمى از عذاب خدایت آنها را مس کند، گویند: واى که ظالم بوده‏ایم! براى روز قیامت میزان‏هاى عدل را مى‏نهیم. هیچ ظلمى به کسى نمیشود. اگر به اندازه دانه‏اى از خردل باشد، مى‏آوریم و حساب ما کافى است. بموسى و هارون فرقان و روشنى و ذکر براى پرهیز کاران دادیم. آنها که در نهان از خداى خود مى‏ترسند و از قیامت بیمناکند. این است ذکرى مبارک که نازل کرده‏ایم. آیا شما منکرید؟

قرائت:

مثقال: ابو جعفر و نافع به رفع (همچنین در سوره لقمان) و دیگران به نصب‏ خوانده‏اند. نصب بنا بر این است که خبر «کان» باشد به تقدیر «و ان کان الظلامه مثقال» و این بهتر است.

اتینا بها: بعضى بمد و بعضى بقصر خوانده‏اند.

لغت:

نفحه: واقعه کوچک.

قسط: عدل. این مصدر به معناى «ذوات القسط» است.

اعراب:

شیئا: مفعول ثانى «تظلم» یا مفعول مطلق به معنى «ظلما».

مثقال: اگر رفع دهیم فاعل «کان» تامه و اگر نصب دهیم خبر «کان» ناقصه است.

حاسبین: تمیز یا حال. دخول باء بر سر «بنا» بخاطر این است که خبر به معنى امر است. یعنى «اکتفوا بنا …» الَّذِینَ یَخْشَوْنَ‏: در محل جر و صفت «المتقین» یا در محل رفع.

بالغیب: حال.

مقصود:

چون قبلا در باره عذاب سخن گفته، اینک بدنبال آن میفرماید:

وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَهٌ مِنْ عَذابِ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ یا وَیْلَنا إِنَّا کُنَّا ظالِمِینَ‏:

اگر اندکى از عذاب پروردگارت به ایشان رسد، مى‏گویند: واى بر ما که ظالم بوده‏ایم.

وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَهِ: روز قیامت میزانهایى که از روى عدالت و دادگرى هستند، و هیچ ظلمى در آنها نیست، مى‏نهیم و هر کسى را به اندازه استحقاقش جزا میدهیم. نه نیکو کار کمتر از استحقاقش پاداش میگیرد و نه بدکار بیشتر از استحقاقش کیفر مى‏بیند. در باره میزان در سوره اعراف گفتگو کرده‏ایم (آیه ۸۵).

فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً: از نیکى نیکان چیزى کم و به بدى بدان چیزى افزوده نمیشود.

وَ إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنا بِها وَ کَفى‏ بِنا حاسِبِینَ‏: اگر عملى به‏ اندازه دانه خردلى باشد، براى مجازات حاضر مى‏کنیم و کافى است که ما بهمه چیز عالم و حساب کننده همه چیزهاییم. بدیهى است که حسابگر باید عالم و حافظ باشد.

وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسى‏ وَ هارُونَ الْفُرْقانَ‏: بموسى و هارون تورات دادیم که میان حق و باطل فرق مى‏گذاشت و حق موسى را از باطل فرعون جدا کرد. برخى گویند:فرقان شکافتن دریاست.

وَ ضِیاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ‏: تورات راه را روشن میکرد و وسیله هدایت گم- گشتگان بود و مردم پرهیزکار از مطالب آن اندرز مى‏گرفتند.

سپس در وصف متقین میفرماید:

الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ‏: آنها در حال خلوت و تنهایى و در خلوتخانه دل، بدون ریا از خدا بیمناکند.

وَ هُمْ مِنَ السَّاعَهِ مُشْفِقُونَ‏: و از روز قیامت و خطرات آن مى‏ترسند.

وَ هذا ذِکْرٌ مُبارَکٌ أَنْزَلْناهُ‏: ما این ذکر مبارک را که تا روز قیامت نفع مى‏بخشد، نازل کردیم.

برخى گویند: قرآن را مبارک نامیده است زیرا فوائد معنوى آن بسیار و پندها و اندرزهاى آن فراوان است. چون قبلا تورات را وصف کرده بود، در اینجا قرآن را وصف کرد.

أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ‏: براى توبیخ است. یعنى چرا چنین اعجاز بزرگى را منکرید؟

نظم:

وجه اتصال قصه موسى و هارون بما قبل این است که قبلا وحى را شرح داده بود. بدنبال آن بیان کرد که نزول قرآن بر پیامبر اسلام چیز تازه‏اى نیست. بر موسى و هارون هم تورات نازل شد.

برخى گویند: متصل است به‏ «لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ» یعنى همانطورى که ترا استهزاء کردند، با اینکه کتاب بر تو نازل شده است، موسى و هارون را هم استهزا کردند، با اینکه بر آنها نیز کتاب نازل شده بود.

 

[سوره الأنبیاء (۲۱): آیات ۵۱ تا ۶۰]

وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا بِهِ عالِمِینَ (۵۱)

إِذْ قالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ (۵۲)

قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِینَ (۵۳)

قالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ (۵۴)

قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللاَّعِبِینَ (۵۵)

قالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلى‏ ذلِکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ (۵۶)

وَ تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ (۵۷)

فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلاَّ کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ (۵۸)

قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ (۵۹)

قالُوا سَمِعْنا فَتًى یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ (۶۰)

ترجمه:

ما رشد ابراهیم را از آن پیش عطا کردیم و به او عالم بودیم. آن گاه که به پدر و قوم خود گفت: این چه تمثالهایى است که در برابر آنها کرنش میکنید؟ گفتند: پدرانمان را یافتیم که آنها را عبادت میکردند. گفت: شما و پدرانتان در گمراهى آشکار بوده‏اید، گفتند: به حق آمده‏اى ما را یا از بازیگرانى؟ گفت: بلکه خداى شما خداى آسمانها و زمین است که آنها را آفرید و من بر آن گواهم. بخدا بتهاى شما را بعد از آنکه رفتید مى‏شکنم. پس بتها را قطعه قطعه کرد. مگر بزرگ بتها را شاید به او رجوع کنند. گفتند: که این را بخدایان ما کرد؟ او از ستمکاران است. گفتند ما شنیدیم که جوانى آنها را یاد میکرد و به او ابراهیم گفته مى‏شد.

قرائت:

جذاذا: کسایى بکسر جیم و دیگران بضم خوانده‏اند. ابو حاتم گوید: در این کلمه سه وجه جایز است و اجود آن ضم است.

مقصود:

بدنبال داستان موسى و هارون بذکر ابراهیم پرداخته، مى‏فرماید:

وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ‏: پیش از موسى و بقولى پیش از محمد (ص) و بقولى پیش از رسیدن به سن بلوغ، ابراهیم را رشد دادیم. یعنى دلیل خدا شناسى و توحید که راه رشد هستند باو عطا کردیم.

وَ کُنَّا بِهِ عالِمِینَ‏: میدانستیم که او براى رشد و نبوت شایستگى دارد.

إِذْ قالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ‏: ابراهیم به آزر و قومش گفت: این تمثالها چیست که آنها را پرستش میکنید؟ تمثال یعنى:

چیز مصنوعى که شبیه یکى از مخلوقات است. برخى گویند: بتها مجسمه علماى گذشته بودند و برخى گویند: مجسمه اجسام علوى بودند.

عیاشى باسناد خود از اصبغ بن نباته نقل کرده است که على (ع) بر قومى که بازى شطرنج میکردند، گذشت. فرمود: «ما هذِهِ التَّماثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ‏؟ شمامعصیت کردید خدا و رسولش را!» قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِینَ‏: گفتند: پدران ما اینها را پرستیده‏اند.

ما هم روش نیاکان خود را دنبال کرده‏ایم. چون دلیلى نداشتند، گفتند: تقلید از نیاکان کرده‏ایم.

قالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ‏: ابراهیم آنها را از اینکه تقلید نیاکان کرده‏اند، مذمت کرده، گفت: خود و پدرانتان گرفتار گمراهى هستید.

قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ‏: آیا در این گفتار خود را محق میدانى، یا اینکه بازى و مزاح مى‏کنى؟

این سؤال را از این جهت کردند که انکار بت پرستى را بعید مى‏شمردند. زیرا به بت پرستى خو گرفته بودند.

قالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَ‏: ابراهیم گفت: بلکه خداى شما خداى آسمانها و زمین و آفریدگار آنهاست. یعنى خدا را باید از روى آثارش شناخت.

وَ أَنَا عَلى‏ ذلِکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ‏: شاهد، راهنماست. ابراهیم خود را شاهد معرفى مى‏کند. زیرا مردم را راهنمایى مى‏کند و بشهادت و مشاهده خود اطمینان دارد.

وَ تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنامَکُمْ‏: سوگند بخدا، در باره بتهاى شما تدبیرى خواهم کرد که براى شما ناگوار است. گویند: این کلمه را در خفا گفت. فقط یکى از آنها شنیده بود که بعداً فاش کرد.

بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ‏: این تدبیر را هنگامى بکار مى‏برم که شما از شهر بروید.

گویند: هر سال یک روز عید داشتند که از شهر خارج مى‏شدند و در بازگشت بر بتها وارد مى‏شدند و آنها را سجده میکردند. به ابراهیم گفتند: با ما نمى‏آیى؟

ابراهیم با آنها رفت ولى بین راه اظهار پا درد کرد و بازگشت.

فَجَعَلَهُمْ جُذذاً إِلَّا کَبِیراً لَهُمْ‏: بتها را قطعه قطعه کرد، بجز بت بزرگ را که بحال خود گذاشت. این بت از لحاظ ساختمان بزرگتر بود یا از لحاظ احترام. گویند:

با تیشه‏اى که در دست داشت، یکا یک آنها را شکست. همین که به بت بزرگ رسید، تیشه را بر گردنش نهاد و خارج شد.

لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ‏: شاید آنها بسوى بت بزرگ برگردند و از او بپرسند و او جواب ندهد و آنها به جهل خداى خویش پى برند.

قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ‏: همین که برگشتند و بتها را شکسته دیدند، گفتند: هر کس با خدایان ما چنین کرده، بخود ظلم کرده است.

زیرا کشته خواهد شد. یا اینکه: پرسیدند: که این کار را با خدایان ما کرده؟ او ظالم است. زیرا کار نابجایى کرده است.

قالُوا سَمِعْنا فَتًى یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ‏: یکى از آنها که از نقشه ابراهیم مطلع شده و تهدید ابراهیم را درباره بتها شنیده بود، آنچه از ابراهیم شنیده بود باطلاع آنها رسانید و آنها گفتند: ما مى‏شنیدیم که جوانى از بتها بد گویى میکند و مى‏گوید: اینها سود و زیانى ندارند، نمى‏بینند و نمى‏شنوند.

 

[سوره الأنبیاء (۲۱): آیات ۶۱ تا ۷۰]

قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ (۶۱)

قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إِبْراهِیمُ (۶۲)

قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ (۶۳)

فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ (۶۴)

ثُمَّ نُکِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ یَنْطِقُونَ (۶۵)

قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لا یَضُرُّکُمْ (۶۶)

أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (۶۷)

قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ (۶۸)

قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِیمَ (۶۹)

وَ أَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِینَ (۷۰)

ترجمه:

گفتند: او را پیش مردم بیاورید شاید شهادت دهند. گفتند: تو با خدایان این کار را کردى، اى ابراهیم؟ گفت: این بت که بزرگ آنهاست کرده. از آنها بپرسید، اگر حرف مى‏زنند. آنها بخود آمده، گفتند: شما ستمکارانید. سپس سر بزیر انداخته، گفتند: تو میدانى که اینان سخن نمیگویند. گفت: آیا جز خدا خدایانى پرستش میکنید که هیچ سود و زیانى به شما نمیرسانند. اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى‏پرستید. آیا تعقل نمیکنید؟ گفتند: او را بسوزانید و خدایانتان را یارى کنید، اگر کننده کارى هستید. گفتیم: اى آتش، بر ابراهیم سرد و سالم باش. میخواستند در باره او نیرنگى کنند و ما آنها را از زیانکارترین مردم ساختیم.

لغت:

نکس: چیزى را وارونه کردن.

اعراب:

عَلى‏ أَعْیُنِ النَّاسِ‏: حال.

کَبِیرُهُمْ هذا ممکن است مبتدا و خبر باشد و ممکن است «کبیرهم» فاعل براى «فعله» و «هذا» صفت آن.

إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ‏: جواب شرط محذوف است.

مقصود:

اکنون بنقل آنچه میان ابراهیم و قومش در باره بتها واقع شده، پرداخته، مى‏فرماید:

قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ‏: قوم ابراهیم گفتند: او را پیش مردم بیاورید تا او را ببینند شاید در باره آنچه گفته است شهادت دهند و جرم او به ثبوت رسد. گویند: نمیخواستند بدون دلیل ابراهیم را بگیرند. برخى گویند:

یعنى مردم کیفر او را مشاهده کنند.

قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إِبْراهِیمُ‏: هنگامى که ابراهیم را آوردند، از او پرسیدند: تو اى ابراهیم، با خدایان ما این رفتار کردى؟ ابراهیم در مقام پاسخ بر آمده، قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ‏: گفت: بزرگ آنها این کار را کرده، از آنها بپرسید اگر سخن میگویند.

در باره این جمله، چند وجه است: ۱- این مطلب دروغ نیست، زیرا میگوید:بزرگ آنها اینکار را کرده، از آنها بپرسید، اگر حرف مى‏زنند. پس کردن اینکار به حرف زدن آنها معلق شد است. مثل اینکه گفته شود: فلانى در گفتارش راستگوست، اگر آسمان بالاى سر ما نباشد.

۲- ظاهر این قول، خبر است اما خبر نیست. بلکه الزام است مثل اینکه مى‏گوید: بتها منکر نیستند که بزرگشان اینکار را کرده.

الزام گاهى بلفظ سؤال و گاهى بلفظ امر و گاهى بلفظ خبر است و بمناسبت مقام باید دید کدام بلیغ‏تر است. وجه الزام این است که بزعم شما اینها خدایند و اگر خدایند، بزرگشان اینکار را کرده، زیرا غیر خدا قادر بر شکستن خدایان نیست.

۳- تقدیر جمله «فعله من فعله» است. یعنى هر که شکسته شکسته. این بزرگ آنهاست. از آنها بپرسید اگر …

اما اینکه گفته‏اند: ابراهیم این نسبت را به بت بزرگ داد و سه بار دروغ گفت:

۱- آنجا که گفت: بیمارم. ۲- همین جا که گفت: بت بزرگ کرده است. ۳- آنجا که شاه مصر میخواست زنش را بگیرد و او زن خود را خواهر معرفى کرد، قابل قبول نیست. زیرا دلایل عقلى غیر قابل تأویل، دلالت دارند بر اینکه پیامبران دروغ نمیگویند. اگر چه قصدشان فریب و ضرر نباشد. چنان که جایز نیست در اخبار مردم را گمراه کنند یا تقیه کنند. زیرا اینها سبب مى‏شود که مطالب و اعمال آنها ایجاد شک و تردید کند و بنا بر این ممکن است ابراهیم در مقام معارضه و بحکم ضرورت، در این موارد خلاف واقع گفته باشد و الا از پیامبر گرامى اسلام است که: «لا یصلح الکذب فى جد و لا هزل»

دروغ نه بصورت جدى خوب است و نه بصورت شوخى. درتفسیر: «إِنِّی سَقِیمٌ» (صافات ۸۹) گفته‏اند: یعنى من بزودى بیمار مى‏شوم. زیرا چون در ستارگان نگریست، دانست که در یک زمان معین گرفتار تب خواهد شد. برخى گفته‏اند: یعنى من بنظر شما بخاطر دعوتم بیمارم. در جاى خود در اینباره سخن خواهیم گفت.

و اما اینکه همسرش ساره را خواهر معرفى کرد، منظور خواهر دینى است.

قرآن مى‏گوید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ» (حجرات ۱۰) مؤمنین با یکدیگر رابطه اخوت دارند.

بهر صورت، دروغ گفتن بهیچ وجهى پسندیده نیست (و در مورد ابراهیم باید گفت چون ناچار بود و میخواست معارضه کند، مطلب را بنحوى ادا کرد که دروغ نگفته باشد. و لو اینکه آنها خلاف مقصود ابراهیم را فهمیده باشند. وانگهى این نحو سخن گفتن براى کسى که در مقام معارضه است و میخواهد طرف را الزام به حق کند. حمل بر دروغگویى نمیشود).

فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ‏: آنها بیکدیگر توجه کرده، گفتند: شما ستمکارید. زیرا چیزهایى پرستیده‏اید که نمیتوانند از خویش دفاع کنند. و حرف او صحیح است.

برخى گویند: یعنى به عقل خویش مراجعه کردند و باندیشه فرو رفتند و بصدق گفتار ابراهیم پى بردند و از جوابش عاجز ماندند. از اینرو خداوند سخن حق را بر زبانشان جارى کرده، گفتند: شما در سؤال از این مرد ستمکارید. خدایان حاضرند، از خودشان بپرسید.

ثُمَّ نُکِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ‏: سپس سر بزیر انداختند. زیرا متحیر شدند و دانستند که خدایان سخن نمیگویند و خود به خطاى خود اعتراف کرده، گفتند:

لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ یَنْطِقُونَ‏: تو میدانى که اینها سخن نمیگویند. چگونه از آنها سؤال کنیم.

قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لا یَضُرُّکُمْ‏: ابراهیم بدنبال‏ اعتراف ایشان گفت: آیا بتهایى پرستش مى‏کنید که براى شما هیچ سود و زیانى ندارند.

اینها اگر قادر بودند بشما سود و زیان برسانند، مى‏توانستند ضرر را از خود دور سازند. وانگهى هر کس قادر بر سود و زیان رساندن باشد، شایسته پرستش نیست.

تنها کسى شایسته پرستش است که بر اصول نعمتها یعنى حیات و شهوت و قدرت و کمال عقل و ثواب و عقاب قادر باشد. سپس بمنظور زشت شمردن کردار ایشان میفرماید:

أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏: اف بر شما و بر آنچه جز خدا پرستش مى‏کنید.

زجاج گوید: یعنى کارهاى شما منقطع و بى‏فایده باد. در باره تفسیر و اختلاف قرائت کلمه «اف» در سوره بنى اسرائیل سخن گفته‏ایم (آیه ۲۳).

أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏: چرا در باره این بتهاى بیجان و غیر لایق پرستش فکر نمیکنید؟

قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ‏ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ‏: هنگامى که این اعتراض تند را از ابراهیم شنیدند، گفتند: ابراهیم را به آتش بسوزانید و خدایانتان را تعظیم و یارى کنید، اگر اهل یارى و کمک هستید.

گویند: مردى که پیشنهاد سوزاندن ابراهیم کرد، یکى از کردهاى ایران بود که بکیفر کردارش زمین او را بلعید.

برخى گویند: گوینده این سخن نمرود بود.

بدنبال این پیشنهاد، مردم به جمع آورى هیزم پرداختند. اگر کسى بیمار مى‏شد، به بازماندگان خود وصیت مى‏کرد که در کار جمع آورى هیزم کوتاهى نکنند و قسمتى از ترکه خود را براى خریدارى هیزم وصیت مى‏کرد. زنهایى بودند که پنبه- ریسى میکردند و از اجرت آن براى سوختن ابراهیم و رضاى خدایان! هیزم مى‏خریدند. سرانجام هیزم بسیارى فراهم شد و آتش شعله‏ور گردید.

اما هر چه فکر میکردند که ابراهیم را چگونه در آتش بیفکنند، پى نمى- بردند. تا اینکه شیطان آمد و آنها را به منجنیق آشنا کرد. براى نخستین بار منجنیق ساخته شد و ابراهیم بوسیله آن به آتش افکنده شد.

قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِیمَ‏: هنگامى که ابراهیم را به آتش افکندند، گفتیم: اى آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش و او را نسوزان.

البته آتش جماد است و قابل خطاب نیست. منظور این است که: ما آتش را سرد و سلامت ساختیم تا او را آسیب نرساند. مثل: «کُونُوا قِرَدَهً خاسِئِینَ» (بقره ۶۵) یعنى آنها را بصورت میمونهایى در آوردیم که دور مى‏شدند. نه این که به آنها امر کردیم که میمون باشند.

برخى گفته‏اند: ممکن است خداوند همین طور به آتش خطاب کرده باشد.

در سرد بودن آتش وجوهى است: ۱- خداوند در آتش بجاى حرارت ایجاد سرما کرد تا ابراهیم اذیت نشود.

۲- خداوند میان آتش و ابراهیم فاصله ایجاد کرد.

۳- سوختن بعلل و عواملى حاصل مى‏شود که در آتش است. ممکن است خداوند این علل و عوامل را خنثى کرده باشد. آنچه مسلم است این است که خداوند آتش را از سوزاندن ابراهیم منع کرده است. اما کیفیت آن را خودش بهتر میداند.

ابو العالیه گوید: اگر خداوند کلمه «سلاما» را اضافه نمیکرد. سرماى شدید بیش از حرارت ابراهیم را رنج میداد. اما با این دستور، سرما به ابراهیم صدمه نزد.

و اگر «على ابراهیم» اضافه نمیکرد، سرماى آتش همیشگى بود.

امام صادق (ع) میفرماید: هنگامى که ابراهیم در منجنیق قرار گرفت و خواستند او را به آتش بیفکنند، جبرئیل آمد و گفت: «ابراهیم، السلام علیک و رحمه اللَّه و برکاته. آیا حاجتى دارى؟» گفت: بتو نه! همین که او را در آتش افکندند، گفت: «یا اللَّه یا واحد یا احد یا صمد یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد»

. طولى نکشید که حرارت آتش فرو نشست و با جبرئیل در بوستانى سر سبز که ویژه خلیل خدا بود، بگفتگو پرداختند.

از پیامبر گرامى اسلام روایت شده است که وقتى نمرود ابراهیم را به آتش افکند، جبرئیل جامه و فرشى از بهشت برایش آورد. جامه را به تنش کرد و فرش را براى او گسترد و با یکدیگر بگفتگو نشستند.

کعب گوید: از ابراهیم جز ریسمانى نسوخت.

گویند: در آن وقت ابراهیم ۱۶ ساله بود.

وَ أَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِینَ‏: کفار درباره ابراهیم و در راه هلاک او نیرنگ کردند و ما ایشان را از زیانکارترین مردم ساختیم.

ابن عباس گوید: خداوند بر نمرود و سپاهش مگس‏هایى مسلط کرد که گوشت آنها را خوردند و خون آنها را مکیدند و یکى از آنها بدماغ نمرود راه یافت و نابودش کرد. پس آنچه میخواستند در باره ابراهیم کنند به خودشان رسید.

ترجمه تفسیر مجمع البیان ج‏۱۶

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *