ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره عنکبوت آیه ۱– ۳۰

جلد نوزدهم‏

سوره عنکبوت‏

تمام این سوره بگفتار عکرمه و عطا و کلبى در مکه نازل شده و بنا بگفتار قتاده و ابن عباس در یکى از دو قولش آن را در مدینه نازل مى‏دانند، و حسن گوید تمامى آن در مکه بجز ده آیه از اولش که در مدینه آمده و ابن عباس نیز در نظر دیگرش موافق این گفتار بوده و از یحیى بن سلام حکایت مینماید.

عدد آیات این سوره باتفاق تمام دانشمندان تفسیر ۶۹ آیه میباشد و قراء کوفه «الم» را یک آیه و قراء حجاز «تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ» را یک آیه و قراء بصره و شام‏ «مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ» را آیه ‏اى میدانند.

 

 

فضیلت این سوره:

ابى بن کعب از پیامبر (ص) روایت کند که حضرت فرمود هر که سوره عنکبوت را قرائت کند بعدد آنچه را که مؤمن و منافق وجود دارد ده برابرش باو پاداش داده خواهد شد.

ابو بصیر از امام صادق (ع) روایت کند که هر کس سوره عنکبوت و روم را در شب بیست و سوم ماه رمضان بخواند بخدا سوگند که از بهشتیان بوده و در این گفتار هرگز استثناء نکنم و از خداوند نترسم که این قسم را بر من گناه بنویسد، چون میدانم این دو سوره نزد پروردگار ارجمند است.

 

 

تفسیر و توضیح:

در پایان سوره قصص خداوند بشارت و انذار فرموده و اینک در آغاز این سوره بذکر تکالیف بندگان مى‏پردازد.

 

 

[سوره العنکبوت (۲۹): آیات ۱ تا ۵]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

الم (۱) أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ (۲) وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ (۳) أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ أَنْ یَسْبِقُونا ساءَ ما یَحْکُمُونَ (۴)

مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (۵)

 

 

ترجمه:

بسم اللَّه الرحمن الرحیم آیا مردم چنین پنداشتند که بصرف آنکه بگویند ایمان (بخدا) آورده‏ایم رها شوند (و بر صدق این گفتار امتحان نگردند) و ما امت‏هایى را که پیش از ایشان بودند آزمایش نمودیم البته خدا مى‏داند آنان را که راست گفته و مى‏داند دروغگویان را.

آیا آنان که اعمال ناشایسته (و نادرست) مرتکب مى‏شوند پنداشتند که بر ما سبقت گیرند بسیار بد حکم میکنند. هر کس بلقاء ما امیدوار است البته هنگام وعده خدا فرا رسد و او (بگفتار و کردار مردم) شنواى دانا است.

 

 

قرائت:

فلیعلمن اللَّه: (على) (ع) آن را به یاء مضمومه و لام دوم را مکسوره (فلیعلمن اللَّه الذین صدقوا) خوانده و همچنین (و لیعلمن الکاذبین) را قرائت نموده است- و بنا بر این ترجمه ‏اش چنین خواهد بود که تا خدا معلوم گرداند براى آنان کى راست گفته و معلوم کند دروغگویان را- و نیز همین قرائت از «جعفر بن محمد، و محمد بن عبد اللَّه بن حسن» روایت شده و زهرى نیز در (و لیعلمن الکاذبین) با آنان موافقت نموده است و لیعلمن الکاذبین: این جمله و لیعلمن المنافقین نیز قرائت شده.

 

 

دلیل:

آنکه به یاء مضمومه و لام مکسوره قرائت نموده دلیلش آنست که مقصود آنکه خداوند معلوم گرداند براى مردم چگونه هستند- و راستگویان از دروغگو جدا شود- و بنا بر این مفعول اول فعل حذف شده، چنان که خداوند فرموده: (هر ملتى را در قیامت بوسیله امامشان میخوانیم) و نیز فرموده: (شناخته میشوند گنه کاران در قیامت بسیمایشان) و باز فرموده: (محشور میسازیم گنه کاران را در آن روز کبود چشم).

و ممکن است از قبیل (ثوب معلم و فارس معلم) یعنى پیراهن نشانه‏دار و جنگجویى که بر خود علامتى نهاده، و بنا بر این معنى (لیعلمن) آشکارا ساختن است و بالنتیجه به معنى اول بازگشت مى‏نماید که مفعول اول حذف گردیده بود.

و ممکن است مفعول دوم را محذوف قرار داده و ترجمه‏اش چنین باشد که تا بدانند راستگویان پاداش راستى و دروغگویان جزاى نادرستى خود را.

 

 

اعراب:

أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا: (زجاج) گوید: (ان) اولى محلا منصوب و اسم براى (حسب) واقع شده و (ان) دومى از دو جهت منصوب بوده که بهترین آنها منصوب‏ بودنش به (یترکوا) است و بنا بر این معنى چنین باشد که (آیا پنداشتند مردم اینکه رها شوند که بگویند ایمان آوردیم …) که در اینجا (لان یقولوا او بان یقولوا) بوده و چون حرف جر حذف گردیده (یترکوا) به (ان) متصل و منصوب شده است. و ممکن است عامل در (ان) دوم (حسب) باشد.

ابو على گوید: نصب (ان) بوسیله (یترکوا) صحیح نخواهد بود زیرا فعل معلوم که متعدى به یک مفعول است، چگونه وقتى که مجهول شد بمفعول دیگرى متعدى شود.

و نیز گوید: آنچه را که گفته‏اند که (ان) بوسیله (حسب) منصوب شده نادرست است زیرا- از چهار حالت خارج نیست- یا باید مفعول اول، و یا مفعول ثانى، و یا صفت و یا بدل واقع شود. اما مفعول اول نمى‏باشد زیرا مفعول اول (حسب) عبارت از (أَنْ یُتْرَکُوا) بوده است.

و اما مفعول ثانى نمى ‏باشد، علتش دو چیز است:

الف: باب ظننت در ادبیات عرب هنگامى که باین نوع مفاعیل متعدى شود، مفعول دومش ظاهر نخواهد بود.

ب: مفعول دوم از نظر معنى همان مفعول اول است و در اینجا این چنین نیست.

و اما بدل نمى‏ باشد: زیرا از نظر معنى، مشتمل هیچکدام از تمام یا بعضى معنى مفعول اول نیست.

و اما صفت نمى‏باشد: زیرا (ان) دوم براى (حسب) مفید معنى صفتى نبوده و از آنچه را که گفتیم بیرون نخواهد بود.

و بنا بر این آنچه در این باره گفته‏اند غفلت و اشتباه است.

میگویم (مؤلف) بدل در اینجا صحیح است اگر (احسبوا ان یقولوا) بمعناى (احسبوا ان یهملوا) باشد زیرا بدون تردید اهمال بمعناى ترک (و واگذاردن) است.

و حاصل ترجمه چنین مى‏شود: آیا گمان دارند به اینکه ادعاى ایمان نموده ولى با تکالیف دینى و وظائف اسلامى امتحان نشوند.

و در صورتى که جمله اول یعنى (احسبوا ان یترکوا) نیز بمعنى (ان یهملوا) باشد زیرا اهمال بمعنى واگذاشتن است.

بدین ترتیب جمله دوم یعنى (ان یقولوا) در معنى جمله اول (ان یترکوا) بوده و بدل او مى‏ باشد.

و اما صورت اول یعنى مفعول اول قرار گیرد، آن نیز صحیح خواهد بود زیرا وقتى- لام- و یا آنکه- باء- جاره در اولش در آید و تقدیرش (لان یقولوا) و یا (بان یقولوا) شود، جمله جار و مجرور متعلق به (یترکوا) شده و منصوب المحل خواهد بود.

و بنا بر این گفتار زجاج در این باره صحیح، نهایت بر سبیل تساهل از مجرور به منصوب تعبیر نموده است.

ساءَ ما یَحْکُمُونَ‏: در (ما) دو احتمال است.

الف: اسم مفرد منکر در محل نصب و تمیز واقع شده و تقدیرش (ساء حکماً یحکمون) است.

ب: اسم موصول و جمله یحکمون صله او باشد و در تقدیر (ساء الحکم حکمهم) خواهد بود.

 

 

شأن نزول:

«ابن جریح» گوید: آیه مذکور در باره عمار بن یاسر که در راه خدا زیر شکنجه شدید واقع شده بود، نازل گردیده.

(شعبى) گوید: شأن نزول آیه در باره جمعى از مسلمانان است که در مکه باقى مانده و به مدینه هجرت نکرده بودند، پس مهاجرین از مدینه براى آنان نامه فرستادند و مضمونش آن بود که از شرائط اسلامتان هجرت بمدینه مى‏باشد و باید حتماً هجرت کنید، با رسیدن نامه آنان بسوى مدینه حرکت کردند.

اما مشرکین مکه آنها را تعقیب نموده و در بین راه بمقابله پرداختند بعضى را کشته و پاره‏اى را مجروح ساختند. در اینجا بود که این آیه نازل شد.

(ابن عباس) گوید: مقصود از (الناس) در آیه افرادى مى‏باشند که در مکه به پیامبر ایمان آورده مانند سلمه بن هشام، عیاش بن ابى ربیعه، ولید بن ولید، عمار ابن یاسر و دیگران.

 

 

مقصود:

الم‏: تفسیرش در اول سوره بقره گذشت.

أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ‏: آیا گمان دارند مردم که قناعت شود اینکه بگویند ایمان آوردیم و بهمین قدر اکتفاء نموده و آنان در معرض امتحان قرار نگیرند، چنین نیست- بلکه همه امتحان و آزمایش خواهند شد-.

در آیه (همزه) استفهام انکارى و توبیخى است یعنى هرگز چنین نشود.

(مجاهد) گوید: که مقصود، امتحان در جانها و مالها باشد. و این تفسیر از امام صادق (ع) نیز آمده و بنا بر این ترجمه‏اش اینست که آیا امر و نهى نشده و تکالیف سنگین الهى براى آنان نیاید؟

بعضى گویند: مقصود آنکه آیا تنها با آوردن ایمان، دیگر شدائد و ناکامیهاى دنیا متوجه آنان نشده و در آسایش باشند؟

(حسن) گوید: ترجمه آیه آنست که آیا مردم گمان دارند که تنها با گفتن جمله توحید «لا اله الا اللَّه» اکتفاء شده و در راستگویى و دروغگویى آزمایش نگردند.

اما بهتر آنست که آیه مشتمل تمام معانى مذکور بوده و هیچگونه منافاتى ندارد زیرا مؤمن پس از اقرار بتوحید پروردگار باید بدستورات دین عمل نموده و با جان و مالش آزمایش شود و بقدر خویش سختیها و ناکامیهاى دنیا باو متوجه گردد، و بنا بر این باید خود را آماده تمامى آنها نماید.

سپس خداوند سوگند یاد کرده و فرموده:

وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ‏: و همانا حتماً آزموده‏ایم آنان که پیش از امت خاتم پیامبران (ص) بودند و آزمایش‏هایشان با دستورات دینى و یا سختیها و مشکلات زندگى- بر حسب اختلاف آنها بوده است. و این آیه خود تسلى و آرامشى براى مسلمانان صدر اسلام بود- که با مشکلاتى روبرو بودند-.

(ابن عباس) گوید: از جمله آنان که آیه در باره‏شان نازل شده ابراهیم خلیل الرحمن و گروهى است که باو ایمان آورده بودند و پس از او در راه دین خدا متحمل سختیها شدند (و آنان را اره نمودند). دیگرى گوید: آیه در باره ملت بنى اسرائیل آمده که با استبداد فرعون روبرو بوده، و به بدترین عذاب آنان را شکنجه مینمود.

فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ‏: پس البته خدا میداند آنکه در ایمانش راست گفته و میداند دروغگویان را.

و با ملاحظه آنکه خداوند نسبت بآینده عالم بوده و تمام امور جهان پیش از خلقت براى او روشن بوده و احوال مردم را میداند، جمله (فلیعلمن) بمنظور تحقق هر چیز در جاى خود میباشد.- یعنى آنکه افراد بشر با اختیار خود آن را انجام داده و خداوند بآن عالم است-.

پاره ‏اى گویند: یعنى تا خدا جدا سازد آنان را که راست گفته از آنها که دروغ گفته و بهر یک پاداش لازم را بپردازد، و بنا بر این از جزاء و جدا ساختن تعبیر به (علم) شده و (فلیعلمن) آمده زیرا تنها بواسطه علم خداوند، آنها شناخته شده و پاداش داده مى‏ شوند پس سبب جاى مسبب نشسته و لفظ سبب ذکر شده نظیر آیه شریفه‏ کانا یَأْکُلانِ الطَّعامَ‏ یعنى عیسى و مادرش غذا مى‏ خوردند که کنایه از احتیاج ایشان است پس راستى در آیه بمعنى ثبات قدم و استوارى بر سختیها بوده و دروغ بمعنى سستى و ثابت نبودن باشد نظیر کلام زهیر که گوید:

اذا ما اللیث کذب عن اقرانه صدقا:

براستى شیرى است در بیشه شیران که در میدان جنگ مردانى را صید کرده طعمه خود سازد آن گاه که شیرى نبوده تا از اقران خود رو برتابد و با آنان استوار نباشد و مقصود آنکه (کذب) بمعنى عدم استوارى آمده است.

أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ أَنْ یَسْبِقُونا: آیا گمان دارند آنان که کافر شده و انواع قبایح و گناهان را مرتکب شوند، با ما مسابقه داده و سبقت گیرند و بعجزمان در آورند تا ما نتوانیم بآنان رسیده انتقام بگیریم؟- نه چنین است.

(ام) در اینجا بمعنى استفهام آمده ولى همانند همزه استفهامیه نخواهد بود ساءَ ما یَحْکُمُونَ‏: چه زشت است آنچه را که حکم میکنند و گمان دارند از ما سبقت بگیرند.

(عیاشى) باسناد خود از ابى الحسن (ع) روایت کند که، روزى عباس بحضور امیر المؤمنین (ع) رسید عرض نمود برخیز بنزد جمعیت رفته تا با تو بیعت کنند.

امیر المؤمنین پرسید آیا بیعت مینمایند؟

عباس پاسخ داد بلى على (ع) فرمود: پس گفته خدا الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا … کجا رفت- کنایه از آنکه آنها بیعت نخواهند کرد-.

مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ‏: آن کس که باشد امیدوار دیدار خدا و مقصود امیدوار پاداش او در قیامت است.

(سعید بن جبیر و سدى) گویند: یعنى آنکه ترس از عقاب خدا دارد زیرا گاهى (رجاء) بمعنى خوف هم آمده چنان که شاعر گوید:

اذا لسعته النحل لم یرج لسعها و حالفها فى بیت نوب عواسل‏

آن گاه که زنبور گزیدش، هرگز نترسد بلکه همراه او کنار کندویش رود، که آنجا رفت و آمد دارند.

و مقصود آنکه (یرج) که از ماده (رجاء) است بمعنى هراس و خوف آمده و بنا بر این ترجمه آیه چنین باشد، آن کس که از قیامت بترسد و از پاداش و بررسى اعمال در هراس باشد یا آنکه امیدوار ثواب باشد باید پیش از آن بکارهاى شایسته بشتابد.

فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ‏: پس البته وقتى را که خدا مقرر فرموده بمنظور بررسى اعمال و پاداش و جزاى آن خواهد رسید.

وَ هُوَ السَّمِیعُ‏: و او بگفتارتان شنوا بوده.

الْعَلِیمُ‏: و بآنچه را که در قلب‏ها و افکار دارید دانا است.

 

 

[سوره العنکبوت (۲۹): آیات ۶ تا ۱۰]

وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما یُجاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ (۶) وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کانُوا یَعْمَلُونَ (۷) وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْناً وَ إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۸) وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِی الصَّالِحِینَ (۹) وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِیَ فِی اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَهَ النَّاسِ کَعَذابِ اللَّهِ وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ إِنَّا کُنَّا مَعَکُمْ أَ وَ لَیْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما فِی صُدُورِ الْعالَمِینَ (۱۰)

 

 

ترجمه:

آنکه میکوشد، جز این نیست که میکوشد براى خویشتن، زیرا خداوند بى ‏نیاز از جهانیان است. آنان که ایمان آوردند و کارهاى شایسته کردند همانا محو خواهیم نمود گناهانشان را و پاداش خواهیم داد آنان را بهتر از اعمال نیکشان. و ما بآدمیان سفارش کردیم که در حق پدر و مادر خود نیکى کنند و اگر آنان بکوشند تا بمن که (خداى یگانه‏ام) از روى جهل و نادانى شرک آورى هرگز از ایشان فرمان مبر. بازگشت شما بسوى من است و شما را بآنچه (از نیک و بد) انجام داده‏اید آگاه خواهم ساخت آنان که ایمان آوردند و اعمال شایسته انجام دادند آنان را جزو شایستگان قرار میدهیم. پاره‏اى از مردم کسانى هستند که میگویند بخدا ایمان آوردیم ولى چون در مجاهدتهاى راه خدا آزار ببینند، آزار از مردم را چون عذاب خدا میدانند و اگر نصرتى از پروردگار تو (اى پیامبر) برسد، میگوید البته ما با شما بودیم آیا خدا آگاه‏تر نیست بآنچه در سینه‏ى جهانیان است.

 

 

اعراب:

حسنا: مفعول فعل محذوف است و در تقدیر چنین بوده «و وصینا الانسان بأن یفعل بوالدیه حسنا».

ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ‏: این جمله موصول و صله و در محل نصب است تا مفعول «تشرک» باشد.

 

 

شأن نزول:

کلبى گوید: که آیه اخیر (۱۰) در باره عیاش بن ابى ربیعه مخزومى نازل شده، زیرا او اسلام آورده بود و از ترس قوم و قبیله‏ى خود بسوى مدینه مهاجرت نمود قبل از آنکه پیامبر مهاجرت کند. مادر عیاش بنام اسماء دختر مخزومه بن ابى جندل تمیمى با شنیدن مهاجرت فرزندش قسم یاد کرد که چیزى نمى‏خورم و نمیآشامم و بنظافت سر و صورت اقدام نکرده و هرگز داخل خانه و زیر سقف نخواهم رفت تا فرزندم باز گردد. او دو فرزند دیگرى داشت بنام (ابو جهل و حرث) که فرزندان هشام شوهر پیشین اسماء بودند و از ناحیه مادر با عیاش برادر محسوب مى‏شدند، آنان چون ناراحتى و اضطراب مادر را مشاهده نمودند، سوار بر مرکب شده و بدنبال‏ برادر بسوى مدینه روانه گشتند و اتفاقاً در مدینه با عیاش ملاقات نمودند، اعتصاب غذایى و اضطراب مادر را با او در میان گذارده و از او خواستند تا بوطن برگردد و بالآخره موافقتش را جلب نمودند تا براى مدت کوتاهى بدیدار مادر همراه آنان برگردد. ولى او با برادران عهد بست که او را از دینش باز ندارند و با برادران بسوى مادر رهسپار شدند.

اما مادرش تا سه روز باعتصاب غذایى خود ادامه داد ولى بعد از سه روز تاب و توان از او رفت و بحکم اجبار دست از اعتصاب خود برداشت و مانند همیشه اقدام بخوردن غذا و نوشیدن آب نمود ولى انتظار فرزندان خود میکشید.

برادران، عیاش را برداشته و عزم وطن نمودند، چون از شهر مدینه بیرون آمده و از چشمها دور شدند، نسبت بعیاش با تندى رفتار کرده و او را با طناب محکم بستند و مشغول کتک زدن شدند تا آنجا که هر یک صد تازیانه بر بدنش وارد ساخته و بدن زیر تازیانه‏ها شدیداً آزرده شد. البته منظور برادران این بود تا عیاش از دین خود که آئین یکتا پرستى پیامبر (ص) است دست برداشته و به آئین بت‏پرستى برگردد.

عیاش که سخت آزرده شده بود از ترس شکنجه‏ى بیشتر، برائت خود را اعلام کرد و آنچه را که شایسته نبود نسبت بآئین یکتاپرستى بزبان آورد تا از او دست برداشتند. و این آیه (آیه ۱۰) در باره‏اش نازل شد.

اما بین آن دو برادر، حرث با شدت بیشترى نسبت بعیاش رفتار کرد، و عیاش با خود قسم یاد نمود که اگر او را در خارج حرم ملاقات کند، سر از تنش جدا خواهد ساخت. و بالآخره با چنین تندى وارد مکه شدند و عیاش لحظه‏اى با مادر خویشتن ملاقات نمود و اتفاقا پس اندک زمانى پیامبر (ص) و متعاقب او مؤمنین مهاجرت بمدینه نمودند و عیاش نیز راه مدینه را پیش گرفت و بپیامبر ملحق گشت و رفته رفته در اسلام خود قوى گشت و مسلمانى شایسته گردید. ولى برادرش، حرث چندى در مکه سکونت کرده و سپس بآئین اسلام گروید و بسوى مدینه هجرت نموده، با پیامبر (ص) بیعت کرد اما عیاش از آمدن برادر و اسلام او هیچ اطلاع نداشت، روزى‏ در پشت مسجد (قبا) حرث را ملاقات کرد و بیاد سوگند و شکنجه‏هاى گذشته افتاده او را بقتل رسانید، باو خبر دادند برادرت اسلام آورده بود چرا کشتى؟ عیاش بسیار ناراحت شده گریه کرد و بحضور پیامبر اسلام (ص) شرفیاب شد و قصه را بعرض رسانید. فوراً این آیه نازل شد که «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ یَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً تا آخر».

ضحاک مى‏گوید: که آیه مذکور (آیه ۱۰) در باره‏ى واقعه‏ى دیگرى نازل شده و آن جمعیتى از منافقین بودند که میگفتند ایمان آوردیم ولى چون در راه ایمان و عقیده‏ى خویشتن از مشرکین رنج میدیدند دست از آئین اسلام و ایمان بخدا برداشته و به آئین بت‏پرستى برمى‏گشتند. و اما قتاده نقل کرده که این آیه در باره‏ى بت پرستانى که بازگشت بمکه نمودند، نازل گردیده است.

 

 

مقصود:

چون خداوند در آیات پیش مراقبت نفس و خویشتن دارى را با انجام فرامین او در امید و ترس انسان نسبت بآینده، بیان فرمود، اکنون درباره‏ى مجاهده انسان سخن میفرماید.

وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما یُجاهِدُ لِنَفْسِهِ‏: انسانى که با شیطان و وسوسه‏ هاى او مبارزه نموده و در مبارزه با دشمنان بمنظور استوارى دین کوشش مى‏نماید و نیز با شهوتهاى نفس و خواستهاى خطرناک هواى دل که از هر دشمنى سخت‏تر است، مبارزه مى‏کند، او در حقیقت براى نفع خویشتن قدم برداشته پاداش و نتیجه کار او بخودش بر میگردد.

نه آنکه تصور کند منافع آن بخداوند جهان برگشت مى‏کند.

إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ‏: خداوند بفرمان‏بردارى مردم احتیاجى ندارد و اوامر و نواهى خدا بمنظور منفعتى که عاید او شود نیست، بلکه براى منافع مردم است.

وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ‏: آنان که ایمان آوردند و کارهاى شایسته انجام دادند، محو مى ‏کنیم گناهان و بدیهایى را که آنان زمان کفر انجام دادند تا جایى که در اثر آن اعمال شایسته بدى‏ها جبران شده‏ گویا مرتکب زشتیها نشده ‏اند.

وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کانُوا یَعْمَلُونَ‏: و پاداش به بهترین اعمال آنان که عبادت و اطاعت از فرامین خداوند است خواهیم داد.

یعنى بدیهایى که در حال کفر انجام داده ‏اند بوسیله اسلام آن را محو میکنیم و باعمال شایسته آنان که در حال اسلام بوده پاداش میدهیم. و چون در این آیه خداوند امر نمود تا مسلمانان با کفار مبارزه و جهاد کنند و از آنان دورى گزینند لذا وظیفه فرزند را نسبت به پدر و مادر چنین بیان فرمود.

وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْناً: دستور داده ‏ایم بانسان که نسبت بپدر و مادر نیکویى نماید و برفتار پسندیده عمل کند تا رضایت آنان را نسبت بخود جلب نموده و خوشنود سازد. سپس خداوند بهر یک از افراد انسان دستور میدهد.

وَ إِنْ جاهَداکَ‏: و اگر مجاهده و مبارزه نمودند پدر و مادرت با تو اى انسان و جدیت نمودند.

لِتُشْرِکَ بِی‏: تا شریک قائل شدى در عباده و اطاعت من.

ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ‏: چیزى را که بآن آگاهى ندارى یعنى هیچکس نسبت به آن آگاهى ندارد.

فَلا تُطِعْهُما: پس نباید در این باره از پدر و مادر اطاعت کنى.

بنا بر این خداوند سبحان امر نموده بانسان که باید در افعالى که لازم است انجام دهد از پدر و مادر پیروى کند و دستور آنان در این جهت واجب و لازم الاطاعه میباشد ولى در باره کارهایى که انسان مختار است با مصلحت اندیشى انجام دهد یا ترک کند، اطاعت و قبول مصلحت بینى پدر و مادر البته بهتر است تا سخن آنان را اعتنا نکرده، رد کند. اما در کارهایى که از نظر دستور اسلام ممنوع اعلام شده هرگز نباید سخن آنان را بپذیرد و مرتکب بجنایات و ممنوعات شرعى شود که از جمله‏ى آنها شرک بخداوند است، و از اینکه آیه در این باره نفى علم نموده است براى آنست که انسان خود را با جستجو نمودن دلیل آن بزحمت نیاندازد زیرا چیزى را که اصلا وجود ندارد اثبات دلیل آن ممکن نخواهد بود بنا بر این اعتقاد بچنین امرى نیز پسندیده نمى‏باشد- چون وقتى شریک براى خدا نباشد چگونه ممکن است براى اثبات آن دلیل آورد-.

إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ‏: بازگشت شما بحکم من است.

فَأُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏: باعمالى که انجام داده‏اید شما را آگاه میسازم و پاداش آن را مى‏دهم.

از سعد بن ابى وقاص روایت شده که گفت من نسبت بمادر خود نیکو رفتار بودم و چون اسلام اختیار نمودم، مادرم بمن خطاب نموده گفت: یا سعد، این چه دینى است که تو برگزیدى، باید آن را ترک کنى و بآئین بت پرستى برگردى، و گرنه اعتصاب غذایى نموده هیچ نخورم و نیاشامم تا بمیرم و تو مورد سرزنش قرار گرفته و مردم بتو گویند اى قاتل مادر.

گفتم: مادرم از کارهاى خود دست بدار که من دین اسلام را ترک نخواهم کرد.

روز اول مادرم چیزى نخورد و با گرسنگى خوابید تا خورشید طلوع کرد و باز از خوردن خویشتن‏دارى کرد و تا غروب آفتاب روز دوم گرسنه ماند تا آنکه مجبور شدم و گفتم بخدا سوگند اگر تو صد جان داشته باشى و یک یک از حنجره‏ات بیرون بیاید من از دین خود دست بر نمى‏دارم، اکنون تو دانى و بس آن قدر نخور تا بمیرى.

مادرم در مقابل این گفتارم تعجب کرد و چون استواریم را در آئین مقدس اسلام دید دست از اعتصاب برداشته غذا خورد. در این باره بود که آیه مذکور نازل شد و فرمود «وَ إِنْ جاهَداکَ‏ تا آخر».

مادر سعد بن ابى وقاص بنام حمنه دختر ابى سفیان فرزند امیه او فرزند عبد شمس است.

روایت شده از (بهر بن ابى حکیم) و او از پدرش نقل مى‏کند که بحضور رسول خدا (ص) شرفیاب شدم و از حضرتش پرسیدم: بچه کسى نیکویى و خدمت کنم؟ حضرت پاسخ داد بمادرت، بار دوم پرسیدم بعد از مادر بچه کسى؟ پاسخ داد بمادرت،بار سوم پرسیدم بعد از آن بچه کسى؟ پاسخ فرمود بمادرت، مرتبه چهارم سؤال کردم پس از آن بچه کسى خدمت کنم؟ پیامبر فرمود: بپدر و بعد از او به نزدیکان خود.

(انس بن مالک) روایت کرده که رسول خدا (ص) فرمود الجنه تحت اقدام الامهات: بهشت برین زیر پاى مادران است.[۱] وَ الَّذِینَ آمَنُوا: آن مردمى که در توحید و خداپرستى راست بودند و از روى اخلاص و صفاى دل او را عبادت نمودند.

وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِی الصَّالِحِینَ‏: و کارهاى نیکو انجام دادند آنان را در زمره شایستگان در بهشت جاى خواهیم داد.

و چون خداوند در آیه پیشین آزادى مؤمنین را در عمل بیان فرمود لذا خواست بدنبال آن دسته‏اى از آنان را که در ایمان ضعیف‏اند بیان کند و یا بنقل بعضى خواسته از ایمان منافقین سخن بگوید، لذا فرمود:

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ‏: و از مردم پاره‏اى گویند بخداوند جهان ایمان داریم، ولى تنها بزبان است.

فَإِذا أُوذِیَ فِی اللَّهِ‏: زمانى که در استوارى خود بدین خدا و یا در اعتقاد خود بذات او تعب و آزردگى از مردم مشرک دیده باشد.

جَعَلَ فِتْنَهَ النَّاسِ کَعَذابِ اللَّهِ‏: آزار از مردم را همانند عذاب خدا پنداشته است.

یعنى زمانى که رنج ببیند و در اثر ایستاده‏گى و ثبات قدم در ایمان و خدا پرستى از مشرکین جامعه بلا و عذاب بکشد، آن چنان ضعیف است که از دین دست برمیدارد زیرا از عذاب و آزار مردم میترسد. همانند آن کافرى که شایسته است در حقیقت او از آئین غلط خود دست بردارد و از عذاب خدا بترسد. بنا بر این بین عذاب مردم که‏ فانى و پایان پذیر است و بین عذاب خداوند که دائمى و همیشه‏گى است هیچ فرق نگذارده، چون که تمیزش کم و قدرت ایمان او اندک است. خداوند اذیت و آزار مردم را «فتنه» نامیده بمنظور مشقت و رنجهایى است که در آن مشاهده مى‏شود.

وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّکَ‏: اى پیامبر اگر یارى و نصرت خدا برسد و مؤمنین پیروز شده، دولت و حکومت اولیاء خدا بر کافرین سلطنت پیدا کند.

لَیَقُولُنَّ إِنَّا کُنَّا مَعَکُمْ‏: این ضعیفان در ایمان و منافقین که وصف آنان گفتیم بمؤمنین مى‏گویند البته ما با شما بوده و براى پیروزى بر دشمن با شما کمک مى‏کردیم، اما منظور آنان طمع در اموال جنگى است تا بهره‏اى نصیب آنها شود.

سپس خداوند شدیداً تکذیبشان نموده مى‏فرماید:

أَ وَ لَیْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما فِی صُدُورِ الْعالَمِینَ‏: آیا خداوند آگاه‏تر نیست بآنچه در سینه‏هاى جهانیان است از ایمان و نفاق آنها، بنا بر این گفتار دروغین آنان بر خدا پوشیده نیست.

 

 

[سوره العنکبوت (۲۹): آیات ۱۱ تا ۱۵]

وَ لَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْمُنافِقِینَ (۱۱) وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِیلَنا وَ لْنَحْمِلْ خَطایاکُمْ وَ ما هُمْ بِحامِلِینَ مِنْ خَطایاهُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ (۱۲) وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ وَ لَیُسْئَلُنَّ یَوْمَ الْقِیامَهِ عَمَّا کانُوا یَفْتَرُونَ (۱۳) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَهٍ إِلاَّ خَمْسِینَ عاماً فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ (۱۴) فَأَنْجَیْناهُ وَ أَصْحابَ السَّفِینَهِ وَ جَعَلْناها آیَهً لِلْعالَمِینَ (۱۵)

 

 

ترجمه:

و البته خداوند میداند افرادى را که ایمان آوردند و افرادى که منافق‏اند. و آنان که کافر بودند بمؤمنین گفتند پیروى کنید راه ما را و ما مسئول گناهانتان شده بگردن میگیریم، در حالتى که چیزى از گناهان آنان را بدوش نکشیده و مسئول‏ آن نیستند، اینان دروغگویانند. و البته آنها (کفار) بارهاى خود را بدوش کشند و بارهایى بر روى بارهاى خود، و در قیامت سؤال میشوند از آنچه افترا مى‏بستند. همانا نوح را بسوى قومش فرستادیم پس نهصد و پنجاه سال در بین آنها زندگى کرد، سپس طوفان آنها را گرفت، و آنان بودند ستم‏کاران. پس نجات دادیم نوح و یاران کشتى را و آن را آیتى براى جهانیان قرار دادیم.

 

 

شرح لغات:

الثقل: در لغت عرب در مورد اثاث البیت استعمال میشود و جمع آن اثقال است چنان که در بین اعراب گفته میشود ارتحل القوم بثقلهم و ثقلتهم یعنى کوچ کردند بادیه نشینان با اثاث البیت و متاع‏هاى خود و بهمین معنى حدیث مشهور (ثقلین) استعمال شده زیرا پیامبر (ص) فرموده بود

انى تارک فیکم الثقلین کتاب اللَّه و عترتى اهل بیتى و انهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض‏

در میان شما امت اسلامى دو چیز سنگین و گرانبها میگذارم کتاب خدا و عترت من، و این دو هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض کوثر بسوى من باز گردند[۲].

(ثعلب) گوید: از اینکه کتاب و عترت به (ثقلین) نام گذارى شده براى آنست که عمل نمودن باحکام و فرامین آن دو که در حقیقت فرامین خداوند است سنگین و پر ارزش است. و بعضى دیگر گفته‏اند که اعراب در اصطلاح خود بهر چیز پر ارزش و نفیس، (ثقل) میگویند و از اینکه قرآن و عترت را (ثقلین) گفته‏اند براى بزرگداشت‏ منزلت آنها بین مسلمین است و هر چیز که داراى فضیلت مورد توجه جامعه است باو (ثقل) گفته مى‏شود و به همین جهت است که از بین تمام مخلوقات بانسانها و جنیان، ثقلین گفته شده زیرا آنان فضیلت بر سایر مخلوقات دارند.

الطوفان: عبارت از آب بسیار زیادى را گویند که از آسمان جارى شود و سر اینکه او را طوفان نامیده‏اند چون در اثر زیادى باطراف زمین طواف نموده بتمام نقاط آن میرسد. و در این باره (راجز) در ابیات خود گفته: «افناهم الطوفان موت جارف» نابود کرد آنها را باران‏هاى بسیارى که کانون مرگ بود. (جارف) از ماده (جرف) است و آن هر چیز بسیار را گویند و در مثال گفته میشود «جرفت الشی‏ء اجرفه جرفا» یعنى تمام آن شى‏ء را فرستادم، در اینجا گوینده این شعر مرگ بسیار را که بسراغ آنها آمده بود تشبیه به طوفان نموده است.

 

 

اعراب:

بِحامِلِینَ مِنْ خَطایاهُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ: در تقدیر (و ما هم بحاملین من شى‏ء من خطایاهم) که جمله (من خطایاهم) در حقیقت صفت براى (شى‏ء) میباشد که بالنتیجه در قرائت ظاهر آیه صفت مقدم بر موصوف شده و در محل نصب و حال قرار گرفته.

أَلْفَ سَنَهٍ: منصوب است بنا بر ظرفیت خمسین: منصوب شده تا استثناء واقع شود و (عاماً) تمییز او است.

 

 

مقصود:

اکنون خداوند مؤمنین را از کفار جدا نموده میفرماید:

وَ لَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا: خداوند میداند آنان را که حقیقتا ایمان آورده و در ظاهر و باطن گرویدند.

وَ لَیَعْلَمَنَّ الْمُنافِقِینَ‏: و میداند آنان را که منافقند و آنچه را که در باطن دارند غیر ظاهر آنها است، تا پاداش دهد آنها را طبق اعمالشان.

(جبائى) گفته است معنى این آیه چنین خواهد بود (و لیمیزن اللَّه المؤمن من المنافق) یعنى حتما خداوند جدا سازد در پاداشهاى خویش مؤمنان را از منافقین و بنا بر این جمله (لیعلمن) بجاى (لیمیزن) استعمال شده و علم بجاى تمیز گذاشته شده زیرا از نظر فن خطابه گوینده میتواند در اداى مطلب خود از هر واژه مناسبى استفاده کند، ولى مقصود یکى است و قبلا در این باره توضیحات لازم داده شد.

بنا بر این خداوند در این آیه منافقین را تهدید نمود نسبت بروشى که انتخاب نموده‏اند و مؤمنین را باستهزاء گرفته بظاهر چیزى میگویند که در واقع بآن اعتراف ندارند، گمان کرده‏اند که از ضررهاى آن ایمن خواهند بود، خداوندى که مالک تمام جزاها است باحوال آنان آگاه بوده و آنان را روزى برسوایى خواهد کشانید.

وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا: و گفتند آنان که کافر شدند و به نعمت‏هاى خدا کفر ورزیده و انکار نمودند.

لِلَّذِینَ آمَنُوا: به مردمى که ایمان آوردند و آئین یکتا پرستى را تصدیق نموده و پیامبران را براستى پذیرفتند.

اتَّبِعُوا سَبِیلَنا وَ لْنَحْمِلْ خَطایاکُمْ‏: از مسلک ما که آئین بت‏پرستى است پیروى کنید و ما گناهان شما را بدوش میکشیم، یعنى اگر بگوئید به آئین بت پرستى عمل کردن گناه است ما گناهان شما را بگردن میگیریم. آنان تصور مینمودند بت پرستى جنایت و گناه نیست و قیامتى هم که جایگاه بررسى اعمال مردم است در کار نبوده بنا بر این گناهى بپاى ما نوشته نخواهد شد.

مأمور در جمله (و لنحمل) خود متکلم است زیرا بنفس خویشتن خطاب میکند که البته ما بدوش میکشیم و مقصود پذیرفتن مسئولیت در برابر خواسته است.

عینا مثل آنست که شخصى مسئولیت کارى را بعهده بگیرد. و کفار در مقابل این پیشنهاد خود تمام مسئولیتهایى که متوجه مؤمنین میشد، مى‏پذیرفتند بنا بر این در این جمله معنى جزاء خوابیده و در تقدیر چنین است، اگر پیروى از آئین ما کنید ما گناهان شما را در این راه بدوش میکشیم. و لیکن خداوند بتمام تصورات باطله آنها جواب گفته میفرماید:

وَ ما هُمْ بِحامِلِینَ مِنْ خَطایاهُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ: آنان نمى‏توانند گناهان مؤمنین را بدوش کشیده و در قیامت پاسخ دهند زیرا خداوند عادل است و کسى را بجاى دیگرى عذاب نخواهد نمود. و بنا بر این صحیح نیست کسى گناه دیگرى را حمل کند. و این آیه عینا مانند آیه‏هاى دیگرى است که در قرآن کریم باین معنى آمده مانند آیه‏ وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرى‏[۳] کسى بار گناه دیگرى را بر نمیدارد و نیز مانند آیه‏ وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏[۴] نیست براى هیچ انسانى جز آنچه را خود او انجام میدهد و پاداش عمل او را بوى خواهیم داد.

تصور نشود که پاداش اخروى مانند جزاى دنیوى است و حمل عقاب آخرت مثل اداى دیه جنایت در دنیا است که میتواند شخص دیگر دیه مقتول را از جانب قاتل به اولیاء خون بدهد. نه چنین است، زیرا مقصود از دیه اداء پول در مقابل خونى است که ریخته شده و فرقى نمیکند چه خود او بدهد یا شخص دیگرى از ناحیه او پرداخت نماید چون مثل پرداخت دین است، بخلاف پاداش اعمال در قیامت.

إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ‏: ایشان در این ضمانت دروغگویانند.

وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ‏: البته جنایاتى که بخویشتن نمود، و نیز جنایاتى که نسبت بدیگران انجام داده‏اند باید بدوش بکشند و پاداش آن را ببینند.

بعضى گفته‏اند معنى آیه این است که آنان عذاب گمراهى خود و عذاب گمراهى دیگران را که با کوشش آنان کافر شدند، هر دو را باید تحمل کنند و بنا بر این آیه‏ نظیر آن حدیث معنى میدهد که فرمود(من سن سنه سیئه …-)

و مانند آیه دیگر قرآن خواهد بود که‏ لِیَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَهً یَوْمَ الْقِیامَهِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ‏[۵] تا بدوش کشند تمام بارهاى گناهان خویش و بار گناهان افرادى را که گمراه مى‏کنند آنها را بدون علم.

وَ لَیُسْئَلُنَّ یَوْمَ الْقِیامَهِ عَمَّا کانُوا یَفْتَرُونَ‏: و در قیامت از آنچه را که افترا میگفتند سؤال میشوند و این سؤال نه بعنوان استعلام و استخبار است زیرا خداوند آگاه باعمال آنها است بلکه منظور کوچک شمردن و توبیخ کردن و بزخمهاى آنان نمک پاشیدن است.

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ‏: ما نوح را بسوى قومش فرستادیم تا آنان را به یکتاپرستى و ایمان بخداوند جهان دعوت کند.

فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَهٍ إِلَّا خَمْسِینَ عاماً: پس در بین آنها هزار سال بجز پنجاه سال زندگى کرد و بسوى آئین توحید دعوت نمود لیکن از او نپذیرفته و انکارش نمودند.

فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ‏: پس آنان را طوفان گرفت «همان طوفان معروف نوح» که نتیجه اعمال و کفر آنان بوده و بالنتیجه هلاک شدند.

وَ هُمْ ظالِمُونَ‏: و ایشان با برنامه‏هاى شرک و عصیان ستم بخویشتن نمودند.

فَأَنْجَیْناهُ وَ أَصْحابَ السَّفِینَهِ: پس ما نوح و کسانى که ایمان بخدا آورده و در سفینه «کشتى» جاى داشتند نجات دادیم.

وَ جَعَلْناها: و قرار دادیم سفینه را.

آیَهً لِلْعالَمِینَ‏: علامت و نشانه‏اى براى مردم تا قیامت که عبرت بگیرند زیرا جریان سفینه صف مؤمنین را از کفار جدا نموده و نکوکاران را از گناه کاران ممتاز ساخت تا ثابت شود که نوح در گفتار خود راست بوده و قوم او کافر بودند.

 

نظم آیات:

از اینکه آیه‏ وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا …- بعد از ذکر احوال منافقین آمده براى آنست که چون خداوند وضع منافقین را از نظر ایراد شبهه و تردید بیان کرد خواست بمؤمنین هشدار دهد تا با ابراز شبهات و کلمات تردید آمیز منافقان مغرور نشوند و از اینکه جریان نوح را بدنبال قصه منافقین ذکر فرموده بمنظور جهاتى بوده است.

الف: چون اشاره به فتنه ‏هاى کفار قبل از اسلام شده بود لذا خداوند خواست تا در باره آنان قدرى روشنتر سخن بگوید و ابتداء جریان نوح را بیان فرمود:

ب: چون که از وضع مسلمان مجاهد، که در راه عقیده خویش استوار است سخن گفته شد، و نیز حال افرادى که کاملا در نقطه مقابلند بیان گردید لذا خداوند جریان نوح و صبر آن حضرت را مقابل تکذیب و آزارهاى قوم خود آنهم در این مدت طولانى، بیان کند و پس از آن هم استقامت پیامبران دیگر را تذکر دهد.

ج: از این نظر که چون خداوند امر و نهى فرموده و در آیات پیش بنحو کلى بفرمان بران وعده پاداش و بنافرمانان وعده عذاب داد، لذا خواست با آوردن گوشه‏اى از قصه‏هاى پیامبران آن را تحکیم بخشد.

 

 

[سوره العنکبوت (۲۹): آیات ۱۶ تا ۲۰]

وَ إِبْراهِیمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (۱۶) إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْکُرُوا لَهُ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (۱۷) وَ إِنْ تُکَذِّبُوا فَقَدْ کَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِینُ (۱۸) أَ وَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ إِنَّ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ (۱۹) قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنْشِئُ النَّشْأَهَ الْآخِرَهَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ (۲۰)

 

 

ترجمه:

و ابراهیم هنگامى که گفت بقوم خود پرستش کنید خدا را و بترسیدش که این بهتر است براى شما اگر بدانید. جز این نیست که مى‏پرستید غیر خدا بت‏هایى را و میآفرینید دروغ را همانا آنچه که از غیر خدا میپرستید دارنده روزى شما نبوده، پس بنزد خداوند جهان روزى خود را بجوئید و او را پرستش کنید و شکر نعمتش بجاى آورید که بسوى او بازگشت مینمائید. و اگر تکذیب کنید پس پیش از شما هم ملتهایى تکذیب کردند و نیست بر پیامبر جز تبلیغ روشن و آشکارا. آیا نمى‏بینند چگونه خداوند موجودات را پدید میآورد و سپس باز میگرداند همانا این کار براى خدا آسان است. بگو (اى پیامبر بمشرکین) بگردید در زمین پس بنگرید چگونه آغاز آفرینش کرد، پس از این هم نشئه آخرت را ایجاد خواهد نمود همانا خداوند بر همه چیز توانا است.

 

 

قرائت:

ا و لم یروا: حمزه و کسایى و خلف آن را با تاء (الم تروا) قرائت نموده و بقیه قراء با همان «یاء» خوانده‏اند. و روایت شده که هر دو وجه را جایز دانسته است.

النشأه: ابن کثیر و ابو عمر، آن را بفتح «شین» با مد و همزه (نشاءه) قرائت نموده ولى دیگران بسکون «شین» بدون مد (نشاءه) خوانده‏اند.

تخلقون افکا: از سلمى و زید بن على روایت شده که آنان در بعضى از قرائت‏ها «تخلقون» با تشدید «لام» و «تاء» مضموم قرائت نموده‏اند.

 

 

دلیل:

ابو على گفته است اینکه جمله «ا و لم تروا» با «تاء» خوانده شده بدان جهت است که قبلش «و ان تکذبوا» (جمله خطابیه) بوده ولى اینکه بعضى آن را با «یاء» خوانده‏اند براى آنست که در معنى «قل لهم او لم یروا النشاءه و النشأه» (جمله غایبه) میباشد.

تخلقون: بر وزن (تکذبون) و بمعناى آن است.

 

 

اعراب:

کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ‏: «کیف» در محل نصب است حال براى «اللَّه» و تقدیر کلام «أ مبدعاً یبدئ اللَّه الخلق ام لا» آیا از روى ابتکار و بدون سابقه خداوند خلق را آفریده است یا خیر؟ و ممکن است «کیف» حال براى «الخلق» باشد و در تقدیر چنین است «أ مبدعاً یبدئ اللَّه الخلق ام لا؟ ثم یعیده أم لا» آیا در حالت ابتکار خداوند خلق را مى‏آفریند یا خیر؟ و سپس بسوى او باز مى‏گردند یا خیر؟ و ممکن است «کیف» بجاى مصدر بوده و تقدیر کلام «أى ابداء یبدئ» میباشد یعنى چگونه پدید مى‏آورد خداوند، و نظیر آن در قرآن مجید که بمعناى مصدرى آمده باشد «کیف بدأ الخلق» است یعنى چگونه خداوند آغاز خلقت نمود.

النشأه: مفعول فعل محذوف «ینشأ» بوده و منصوب است.

 

 

مقصود:

بدنبال آیات قبل خداوند چنین فرمود:

وَ إِبْراهِیمَ‏: و فرستادیم ابراهیم را بمنظور رسالت و رسانیدن پیامهاى خداوند جهانیان.

إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ‏: زمانى که ابراهیم گفت بقوم خود که از خداوند جهان پیروى کنید و تنها از او بترسید دستوراتش را عمل نموده و از معصیت و نافرمانیش دورى گزینید.

ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ‏: این پرهیزگارى (یعنى عمل بدستورات خدا و دورى از گناهان) براى شما بهترین چیز خواهد بود.

إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏: اگر آگاهى داشته و با (خرد) آنچه را که خیر بوده از بدیها امتیاز دهید.

إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً: همانا عبادت و بنده‏گى میکنید بت‏هایى را که از سنگ تراشیده ولى (بدانید) ضرر یا نفعى از آنها ساخته نیست، و «ما» در اینجا از نظر ادبیات عرب «کافه» محسوب است.

وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً: و انجام مى‏دهید کار دروغى را که مى‏گویید این بت‏ها خدا هستند (و سعادت و پیشرفت ما بدست آنها است). این معنى از (سدى) نقل شده ولى (مجاهد و قتاده و ابى على جبائى) روایت کرده‏اند که بعضى در معنى آیه چنین میگویند که «و تصنعون اصناماً بایدیکم» بوده یعنى با دست خود بتهایى را میسازید.

و خداوند بتهاى آنان را «افک» نامیده است زیرا آنها بدروغ ادعا مى‏کردند که بتها خدا میباشند.

سپس خداوند (بمنظور توجه و بیدارى خرد) عجز خدایان آنان را، که رزق و مایه احتیاجات ایشان را مالک نبوده و نمیتوانند پرداخت کنند بیان میفرماید:

إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً: آنچه را که عبادت آن نموده و از (اطاعت و عبادت) خداوند جهان سرپیچى مینمائید، مالک رزق (روزى و معیشت زندگانى) شما نیستند. «ملک» (بآن چیزى گفته مى‏شود که) قدرت و تسلط مالک بر او بوده و مى‏تواند هر نوع تصرفاتى را در آن انجام دهد و البته آن تصرف تام در حقیقت فقط مربوط بخداوند میباشد زیرا انسان بآنچه خدا باو داده مالک است، بنا بر این اصل مالکیت در تمام خلقت و هستى موجودات، همه از آن خداوند بوده و کسى که مالک (و دهنده) رزق دیگرى نباشد شایستگى معبود واقع شدن را ندارد زیرا عبادت بواسطه بالاترین مراتب نعمت واجب شده و جز خداوند احدى را بر آن قدرتى نیست، پس عبادت باید منحصر در ذات خدا باشد.

فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ‏: پس رزق را از خداوند طلب کنید نه از غیر او.

وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْکُرُوا لَهُ‏: و عبادت او نموده شکر او بجاى آورید نسبت بآنچه که بر شما ارزانى داشته از اصول نعمت (و مایه زندگى) چه از حیات انسانى گرفته تا وسایل معیشت و غیر آنها.

إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ‏: بسوى فرمان خدا در قیامت بازگشت مینمائید تا هر کسى را بقدر اعمالش پاداش دهد. سپس خداوند عرب را مخاطب ساخته و فرمود:وَ إِنْ تُکَذِّبُوا: اگر تکذیب کنید محمد (ص) (فرستاده ما) را.

فَقَدْ کَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ‏: البته (امر تازه‏اى نیست) ملتهایى قبل شما نیز تکذیب پیامبران خود نمودند که (براى هدایت و سعادت) بسوى آنان فرستاده شده بودند.

وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ‏: و نیست بر پیامبر جز همان رسالت و بیان (حقایق) بطور واضح و روشن، او وظیفه ندارد افراد ملت خود را مجبور کند تا بآئین ایمان بخدا بگروند.

أَ وَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ‏: آیا ندیده‏اند چگونه آفرینش (انسان و هر موجودى) را پدید مى‏آورد سپس (هم او) آن را باز میگرداند، چون کفار مکه افرادى بودند که روز قیامت را انکار مینمودند اما اقرار داشتند که خداوند خالق انسان و جهان هستى است لذا خداوند چنین فرمود- آیا با خرد خویشتن در این باره فکر نکردند تا بدانند چگونه خداوند خلق فرمود جهان هستى را بعد از آنکه نیست بود، (همان خدا نیز) او را پس از مرگ در قیامت باز میگرداند (تا پاداش اعمال خویش را بگیرد). ابن عباس میگوید مقصود خداوند در این آیه دو خلقت است اول (جهان دنیا و هستى در این عالم) و دوم (جهان آخرت و روز رستاخیز).

إِنَّ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ: البته این امر (جهان آخرت) بر خداوند آسان است زیرا همانگونه که بر ابداء خلقت و آفرینش موجودات از عدم بوجود قدرت داشت، بر اعاده آنان پس از مرگ (در قیامت) نیرومندتر است. سپس خداوند خطاب به پیامبر نموده میفرماید:قُلْ‏: بگو (اى محمد (ص) باین بت‏پرستان:

سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ‏: بگردید روى زمین (و بمناطق آن مسافرت کنید) تا بنگرید چگونه خداوند آفرینش جهان را پدید آورد و آثار پیشینیان خود را بجوئید که (بر اثر گناه و نافرمانى) کارشان بکجا کشید تا عبرتى شده و بخداوند خود ایمان آورید.

بعضى دیگر گفته ‏اند که معنى آیه چنین است: بنگرید آیا آفریننده‏اى غیر خدا مییابید و وقتى که دریافتید که آفریننده‏اى جز خدا نیست همان بهترین دلیل براى آفرینش قیامت است. لذا فرمود:

ثُمَّ اللَّهُ یُنْشِئُ النَّشْأَهَ الْآخِرَهَ: سپس خداوند میآفریند جهان آخرت را، همان خداوند که این جهان با قدرت او پدید آمد او نیز جهان آخرت را پدیدار خواهد ساخت.

مقصود از «انشاء» ایجاد نمودن از عدم بوجود است بدون آنکه سببى داشته باشد.

إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ: همانا خداوند بر هر چیز قدرت دارد چه آفرینش ابتداء باشد یا آفریدن در قیامت بعد از مرگ (نه تنها این) بلکه هر چه را که اراده کند بر او قادر و توانا است.

 

 

[سوره العنکبوت (۲۹): آیات ۲۱ تا ۲۵]

یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ وَ یَرْحَمُ مَنْ یَشاءُ وَ إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ (۲۱) وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ (۲۲) وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ لِقائِهِ أُولئِکَ یَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِی وَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ (۲۳) فَما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (۲۴) وَ قالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً مَوَدَّهَ بَیْنِکُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا ثُمَّ یَوْمَ الْقِیامَهِ یَکْفُرُ بَعْضُکُمْ بِبَعْضٍ وَ یَلْعَنُ بَعْضُکُمْ بَعْضاً وَ مَأْواکُمُ النَّارُ وَ ما لَکُمْ مِنْ ناصِرِینَ (۲۵)

 

 

ترجمه:

عذاب کند آن را که خواهد و بیامرزد آن را که خواهد و بسوى او باز- گردانیده میشوید. نیستید شما عاجز کنندگان در زمین و نه در آسمان و نیست براى شما از غیر خدا هیچ یاورى و نه یارى دهنده‏اى. و آنان که کافر شدند بآیت‏ها (و نشانه‏هاى وجود) خدا و پاداش او (در قیامت)، آنان نومید شدند از رحمت من و آنان را عذابى دردناک است. پس نبود جواب قومش مگر آنکه گفتند بکشیدش یا بسوزانید پس رهانید (و نجاتش داد) او را خداوند از آتش البته در این (قصه) آیت‏هایى است براى ملتى که ایمان آورند. و گفت جز این نیست، گرفتید از غیر خدا بت‏هایى را بدوستى میان خویش در زندگانى دنیا، پس روز قیامت انکار مى‏ورزید برخى از شما برخى را و لعنت میکنید بعضى شما بعضى را و جایگاهتان آتش است و نیست شما را یارى دهنده‏گان.

 

 

قرائت:

موده بینکم: ابن کثیر و اهل بصره و کسایى آن را با رفع (تاء) و اضافه موده به «بینکم» قرائت نموده ولى حمزه و حفص بنصب «موده» و اضافه‏اش بسوى «بینکم» قرائت کرده‏اند و دیگران «موده» را بنصب و با تنوین و «بینکم» را منصوب خوانده‏اند مگر شمونى و برجمى که آنان «موده» را با تنوین و مرفوع و «بینکم» را با نصب قرائت نموده‏اند.

 

 

دلیل:

ابو على گفته، کسى که «موده بینکم» برفع خوانده ممکن است «ما» در «انما» را اسم «ان» گرفته و ضمیر مذکر بعد از اتخذتم در تقدیر است تا بسوى «ما» برگردد چنان که در آیه شریفه‏ «وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَراءَکُمْ ظِهْرِیًّا»[۶] بنا بر این تقدیر کلام اینست «ان الذین اتخذتموهم اوثانا ذوو موده بینکم» و آن وقت «ان» که بر سر «ما» در آمده براى آنست که (ما) بمعنى «الذى» میباشد مثل آیه شریفه‏ «أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِینَ»[۷] از نظر بازگشت ضمیر ممکن است که در آیه «هو» تقدیر شود و جمله «موده بینکم» خبر او باشد و آن وقت جمله در محل رفع و خبر «ان» میباشد.

اما کسى که «موده بینکم» را با حالت نصب خوانده «ان» و «ما» را یک کلمه شمرده و بسوى «ما» هم در اینصورت ضمیر عود نمیکند چنان که در صورت اول عائد بود، و آن وقت «الاوثان» منصوب به «اتخذتم» خواهد بود. ولى ابو عمر او را متعدى بمفعول واحد میداند مثل آیه شریفه‏ «قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً» و بنا بر این تقدیر آیه چنین است «انما اتخذتم من دون اللَّه اوثانا آلهه» (همانا از غیر خدا بت‏ها را خدایان گرفته) که (آلهه) حذف شده نظیر آیه شریفه‏ «إِنَّ الَّذِینَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ» که در معنى «اتخذوا العجل الها» بوده و (الها) حذف شده و «موده» منصوب و مفعول له میباشد و «بینکم» نیز منصوب و ظرف است و عامل او «الموده» میباشد.

و اما آنکه «موده بینکم» (با حالت اضافه خوانده) چون «الموده» را بسوى «بین» اضافه نموده و توسعى قائل شده که ظرف را اسم براى آنچه باو اضافه شده، قرار داده است و نظیر آیه‏ «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ» که چنین بحالت اضافه خوانده شده اما کسى که «موده بینکم فى الحیاه الدنیا» را (با تنوین) خوانده آن وقت در «بینکم» دو صورت تصور میشود:

الف: اینکه ظرف باشد متعلق بمصدر چون دو ظرف در اینجا یکى مربوط به مکان دوم مربوط بزمان خواهد بود. و آنچه جایز نیست تعلق دو ظرف زمان یا مکان بعامل واحد است، و اما اگر یکى ظرف زمان و دیگرى ظرف مکان باشد اشکالى نخواهد داشت.

و بنا بر این «فى الحیاه الدنیا» ظرف زمانى خواهد بود چون که بمعنى «فى‏ وقت الحیاه الدنیا» (هنگام زندگى دنیا) خواهد بود و آن وقت یکى از دو ظرف ضمیر نخواهد داشت چنان که (در اصطلاح عرب) گویى «لقیت زید الیوم فى السوق» (یعنى زید را امروز بازار ملاقات نمودم) چنین است پس اگر ظرف اولى صفت براى نکره (موده) باشد، حتماً متعلق بمحذوف خواهد بود، و ضمیر به موصوف عود میکند.

و بنا بر این اگر ظرف اول را صفت براى مصدر (موده) دانستیم جایز است جمله «فى الحیاه الدنیا» حال بوده و عامل در او همان ظرف است که صفت براى نکره واقع شده و در حال ضمیرى است که راجع به ذى حال (صاحب حال) خواهد بود، و ذى حال در اینجا، ضمیر موجود در ظرف بوده و عائد به موصوف یعنى «موده» میباشد و آن ضمیر از نظر معنى همین موده است.

 

 

سؤال:

آیا جایز است ظرف (دوم) که حال واقع شده متعلق به «موده» شود با آنکه (قبل از آن) جمله «بینکم» صفت براى او واقع شده.

پاسخ:

گفته شده، مانعى ندارد، زیرا وقتى که مصدر موصوف واقع شود، معنى فعل در او باقى باشد و ظرف (که اکنون حال شده) متعلق به معنى فعل است و آنچه ممتنع بنظر میرسد که مصدر در او عمل کند، صفه مفعول به آن است و امال حال و ظرف مى‏توانند متعلق بمصدر باشند اگر چه ظرف صفه او قرار گیرد و در اشعار عرب هم آمده که مصدر عمل فعلش را نموده و در حالى که موصوف است عمل در مفعول به کرده، و بنا بر این که بتواند در مفعول به عمل کند هیچ اشکالى نسبت به جواز عملش در ظرف و حال نخواهد بود. و شعر ذیل از این قبیل است:

اذا فاقد خطباء فرخین رجعت‏ ذکرت سلیمى فى الخلیط المباین‏

زمانى که کبوتر سرخ رنگ مایل بزردى، بیاد مرگ دو بچه‏اش افتاد، من هم در میان دشمنان بیاد سلیمى (معشوقه‏ام) افتادم.

و تحقیر در لفظ (سلیمى) بمنزله توصیف او است و جواز آن باعتبار ضرورت‏ شعر است و گرنه در حال اختیار جایز نبوده و گفتن «هذا ضویرب زیدا» (بمنظور توصیف در لسان عرب) قبیح است.

 

 

مقصود:

پس از پایان آیات قبل، خداوند وعده‏ها و وعید خویش را چنین ذکر فرموده:

یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ: خداوند مالک ثواب و عقاب است و جز حکمت و عدالت و آنچه را که افعال شایسته است چیزى نخواسته، پس عذاب میکند هر که را بخواهد از آنان که مستحق عذاب‏اند.

وَ یَرْحَمُ مَنْ یَشاءُ: و رحم میکند هر که را بخواهد از آنان که مستحق رحمت‏اند یعنى آنان را بواسطه توبه یا غیر آن از موجبات مغفرت میآمرزد.

وَ إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ‏: و بازگشت خلق در قیامت بسوى او است و «قلب» همان رجوع و بازگشت میباشد پس معنى چنین خواهد بود، شما بازگشت بزندگى آخرت نموده آنجا که جز خداوند کسى مالک نفع و ضرر نباشد و این آیه متعلق بما قبل است، گویا منکرین قیامت میگفتند، اکنون که عذاب در دنیا نیست ما هم در انجام گناهان باکى نداریم پس خداوند بآنان جواب فرمود که حتماً بسوى او (در قیامت) بازگشت مینمائید و گویا کفار میگفتند هر گاه بسوى حکم خدا «قیامت» باز گردیم آن را نابود نموده نجات خواهیم یافت پس خداوند در پاسخ چنین فرمود:

وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ: و نیستید شما عاجز کننده در زمین و نه در آسمان و از قدرت خداوند رها نگردید نه در دنیا و نه در آخرت، پس از مخالفتش حذر نمائید.

گفته شده چرا خداوند در باره آنان (فى السماء) یعنى در آسمان گفت در حالى که از مخلوقات آسمانى نیستند.

میتوان بدو صورت پاسخ گفت:

الف: آیه بصورت فرض و تقدیر بوده و معنى چنین است: نیستید عاجز کننده خدا بمنظور فرار از عذاب او چه در زمین یا آسمان اگر از اهل آسمان باشید چنان که گویى «ما یفوتنى فلان ها هنا و لا بالبصره لو صار الیها» یعنى فلانى نتواند از چنگ من بگریزد چه اینجا باشد و چه در بصره و این پاسخ از قطرب است و معناى گفتار مقاتل میباشد.

ب: معنى جمله این است که «و لا من فى السماء بمعجزین» و نه آنان که در آسمانند عاجز کننده باشند، پس «من» در آیه حذف شده چون ظاهر کلام دلالت بر او دارد چنان که نظیرش را حسان شاعر در شعر گفته:

امن یهجوا رسول اللَّه منکم‏ و یمدحه و ینصره سراء

یعنى آیا کسى که رسول خدا (ص) را هجو و اهانت میکند با کسى که مدح او نموده و در گرفتارى‏ها او را یارى میکند مساوى است.

پس گویا در تقدیر «و من یمدحه و ینصره سواء ام لا یتساوون» است.» و مقصود آنکه (من) از شطر دوم شعر حذف شده چون در جمله اول بوده و دلالت بر محذوف مینموده، و این جواب بعقیده «فراء» بوده و اهل بصره آن را ضعیف میدانند.

وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ: و غیر از خدا یارى کننده و کمک دهنده‏اى براى شما نیست تا شما را مدد کند و عذاب خداوند را از شما دور نماید، بنا بر این مغرور به بت‏ها نشده و آن را شفیع و یار خود نپندارید. و گفته شده «ولى» آن کسى است که شخصا کمک میکند و «نصیر» با آن کسى میگویند که گاهى شخصا و گاهى بوسیله دیگران یارى و مدد مینماید.

وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیاتِ اللَّهِ‏: و مردمى که کافر شدند بآیات خدا یعنى قرآن و ادله خداوند را انکار نمودند.

وَ لِقائِهِ‏: و روز قیامت را انکار کردند.

أُولئِکَ یَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِی‏: ایشان ناامید از رحمت من میباشند (و با این جمله) خداوند یأس آنان را از رحمت و بهشت خویش خبر داده است. و ممکن است معنى این جمله چنین باشد که حتماً ایشان مأیوس از رحمت من باشند (چون منکر آیات خدا و قیامتند).

وَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ‏: و براى ایشان عذابى دردناک خواهد بود. و در این آیه دلالتى است که مؤمن بخدا و روز واپسین (قیامت) از رحمت پروردگار خویش مأیوس نخواهد بود. سپس خداوند به حکایت ابراهیم برگشت نموده چنین میفرماید:

فَما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ‏: هنگامى که ابراهیم ملت خود را بسوى خدا و دورى از عبادت بت‏ها خواند (در مقابل) نبود جواب آنها.

إِلَّا أَنْ قالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ‏: مگر آنکه گفتند ابراهیم را بکشید یا بسوزانید، و این جمله در حقیقت اشاره به سفاهت آن ملت است که چون در مقابل ابراهیم جوابى نداشتند گفتند با او سخن نگوئید بلکه یا بکشیدش و یا بسوزانید تا از دست او خلاص شوید.

فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ: پس خداوند او را از آتش نجات داد، و در اینجا جمله‏اى تقدیر است و آن اینست که چون اتفاق کردند که ابراهیم را بسوزانند و آتش (مهیبى) روشن نمودند و ابراهیم را در میان آن آتش انداختند پس خداوند او را نجات داد.

إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ‏: البته در این حکایت نشانه‏هاى واضح و دلیل روشنى است.

لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ‏: براى ملتى که بصحت گفته‏هاى ما و بیگانگى و قدرت بى‏نهایت پروردگار ایمان میآورند.

وَ قالَ‏: و ابراهیم بملت خود گفته بود.

إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً مَوَدَّهَ بَیْنِکُمْ‏: همانا غیر خدا بت‏هایى را شما اختیار نموده و بدوستى گرفته‏ اید، تا عواطف و علاقه خویش بآنها ابراز کنید.

فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا: در زندگانى این جهان، و این جمله قبلا در دلیل توضیح داده شد.

ثُمَّ یَوْمَ الْقِیامَهِ یَکْفُرُ بَعْضُکُمْ بِبَعْضٍ‏: سپس در قیامت بعضى نسبت ببعض‏ دیگر کافر شده و رهبران از پیروان خود تبرى جویند.

وَ یَلْعَنُ بَعْضُکُمْ بَعْضاً: و بعضى بعض دیگر را لعنت کرده و پیروان رهبران خود را لعن و نفرین کنند زیرا آنان بودند که آئین کفر و بت‏پرستى را زینت داده مردم را گمراه ساختند.

قتاده گفته: تمام دوستیهاى دنیا در قیامت بدشمنى تبدیل میگردد مگر دوستى پرهیزکاران که بحال خود باقى میماند.

خداوند فرموده‏ «الْأَخِلَّاءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِینَ» یعنى دوستان در آن روز بعضى نسبت به بعضى دشمن شده مگر پرهیزکاران.

وَ مَأْواکُمُ النَّارُ: و جایگاه شما آتش است.

وَ ما لَکُمْ مِنْ ناصِرِینَ‏: و نخواهد بود براى شما یارانى تا عذاب خدا را از شما دور کنند.

 

 

[سوره العنکبوت (۲۹): آیات ۲۶ تا ۳۰]

فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ إِنِّی مُهاجِرٌ إِلى‏ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (۲۶) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ جَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّهَ وَ الْکِتابَ وَ آتَیْناهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیا وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (۲۷) وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَهَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِینَ (۲۸) أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ وَ تَأْتُونَ فِی نادِیکُمُ الْمُنْکَرَ فَما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا ائْتِنا بِعَذابِ اللَّهِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (۲۹) قالَ رَبِّ انْصُرْنِی عَلَى الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ (۳۰)

 

 

ترجمه:

پس ایمان آورد باو لوط و گفت البته من هجرت کننده بسوى پروردگار خویش میباشم همانا او غالب و درست کردار است. و بخشیدیم باو اسحاق و یعقوب (دو فرزند) را و قرار دادیم در نژاد او پیامبرى و کتاب را و پاداشش را در دنیا داده و در آخرت نیز از شایستگان خواهد بود. و لوط هنگامى که بقوم خود گفت البته شما انجام میدهید فاحشه (کار زشتى) را که احدى پیش از شما انجام نداده از جهانیان.

آیا شما در مى‏آیید بمردان (ازدواجشان میکنید) و راه بر مردم قطع میکنید (میگیرید) و در انجمن خویش اعمال ناپسند انجام میدهید، پس نبود پاسخ قومش (باو) مگر آنکه گفتند بیاور ما را بعذاب خدا (و عذاب خدا را بر ما نازل کن) اگر هستى از راستگویان. گفت پروردگارا یارى کن مرا بر گروه تبه کاران.

 

 

قرائت:

اهل کوفه بجز حفص تماماً جمله «انکم لتأتون الفاحشه» و جمله «ائنکم لتأتون الرجال» را با دو «همزه» قرائت نموده‏اند، و ابو عمرو آنها را باستفهام و یک «همزه» ممدود «أنکم» خوانده، ولى دیگران در (جمله اول) «انکم لتأتون الفاحشه» بکسر همزه بدون استفهام و (در جمله دوم) «أ إنکم لتأتون الرجال» با استفهام قرائت نموده‏اند، مگر ابن کثیر، و ورش و یعقوب، که به یک همزه بدون مد، و ابن عامر و حفص بدون همزه، و تمام اهل مدینه بجز ورش آن را به یک همزه با مد قرائت کرده‏اند.

 

 

لغت:

مهاجر: هاجر القوم من دار الى دار یعنى هجرت کردند مردم از خانه‏اى بخانه دیگر. مقصود آنست که اولى را ترک گفته و دومى را اختیار نموده‏اند. أزهرى گفته: که مهاجرت در معنى اصلى خود عبارت از کوچ نمودن صحرا نشین بسوى شهر (و در شهر سکونت نمودن) و «تهجر» یعنى خود را شبیه به مهاجرین کردن و مانند آنان قرار دادن و بهمین معنى گفتار عمر است که «هاجروا و لا تهجروا» حقیقه هجرت کنید نه آنکه خود را شبیه به هجرت کنندگان قرار دهید یعنى هجرت خود را خالص (و تنها) براى خدا قرار دهید.

نادیکم: النادى و الندى بمعنى مجلسى است که مردم در او جمع میشوند و تنادى القوم یعنى مردم در مجلس جمع شده‏اند و «دار الندوه» عبارت از همان خانه «قصى بن کلاب» بود که مردم در او اجتماع مینمودند تا در امور مشاوره نمایند چون آن خانه را مبارک میدانستند، و ریشه این لغت از «نداء» گرفته شده چون مردم یکدیگر را صدا میزدند.

 

 

مقصود:

پس از پایان آیات گذشته خداوند چنین عطف کرده و فرمود:

فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ: پس ایمان باو آورد لوط یعنى لوط ابراهیم را تصدیق کرد (و گفته‏هاى او را پذیرفت) ابن عباس و ابن زید و مشهور دانشمندان تفسیر میگویند لوط پسر خواهر ابراهیم بود و ابراهیم دایى او محسوب میشد و اولین فردى بود که تصدیق (رسالت و گفته‏هاى) ابراهیم نمود، سپس ابراهیم باو گفت:

وَ قالَ إِنِّی مُهاجِرٌ إِلى‏ رَبِّی‏: من بسوى پروردگارم مهاجرت میکنم و بفرمان خداوندم از بین ملت ظالم بمنظور هجرت بیرون میروم زیرا اعمال آنان پلید است، از «جبائى» نقل شده که بعضى گفته‏اند که «لوط» گفت من بسوى پروردگارم مهاجرت میکنم «قتاده» میگوید پس ابراهیم با لوط و زنش بنام «ساره» که دختر عمویش بود از قریه «کوثى» که یکى از دهات اطراف کوفه بود بیرون آمدند و بطرف مملکت «شام» هجرت کردند.

و نظیر این هجرت، هجرتى است که براى مسلمانان اتفاق افتاد و آنان بسبب آزارهاى بت‏پرستان، دیار خود را ترک گفته ابتداء به «حبشه» و سپس به «مدینه» هجرت نمودند[۸].

إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ: همانا آن خداوند عزیز (غالب) بوده و کسى است که یاور خویش را هرگز ذلیل نخواهد کرد.

الْحَکِیمُ‏: درست کردارى است که حافظ آثار و فرمان بردار خود را ضایع و بیمقدار نخواهد نمود.

وَ وَهَبْنا لَهُ‏: و بخشیدیم به ابراهیم بعد از (فرزندش) اسماعیل.

إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ‏: دو فرزند دیگرى بنام اسحاق و سپس یعقوب.

وَ جَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّهَ وَ الْکِتابَ‏: و در نژاد او مقام نبوت (پیامبرى) و کتاب (آسمانى) را قرار دادیم زیرا خداوند سبحان بعد از ابراهیم تمام پیامبران را از صلب (و زادگان) ابراهیم مبعوث نمود و بنا بر این توراه و انجیل و زبور و فرقان کتابهاى آسمانى تماماً بر اولاد ابراهیم نازل شده است.

وَ آتَیْناهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیا: و اجرش را در دنیا باو دادیم که همان نام نیک و فرزند صالح است، بنقل ابن عباس، اما قتاده میگوید بعضى گفته‏اند که مقصود از (اجر)در آیه آنست که ابراهیم مرضى تمام ملل و ادیان بوده و محبوبیت و احترام خاصى در بین آنان دارد. و از «سدى» آمده که مقصود دیدن ابراهیم جایگاه بهشتى خود را در همین دنیا است و بعضى از متأخرین مفسرین گفته‏اند مراد باقیماندن مهمانسراى ابراهیم است- پس از وى- بر سر مزار او و چنین مقامى براى غیر او از انبیاء نخواهد بود.

بلخى گفته: در این آیه اشاره‏اى وجود دارد که ممکن است خداوند برخى از پاداشهاى بندگان را در همین دار تکلیف- و جهان دنیا- مرحمت فرماید.

وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ‏: و او در آخرت از شایستگان بوده چه خداوند گذشته از آنچه در دنیا بابراهیم عطا فرموده، او را در آخرت جزو افراد شایسته- که در نزد پروردگار- ارزشمنداند مانند آدم و نوح محشور مینماید.

وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ‏: و فرستادیم (لوط) را و ممکن است- خطاب به پیامبر باشد یعنى- بیاد آور (لوط) را هنگامى که بقوم خود گفت:

إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَهَ: البته شما کار زشت انجام میدهید، بنا بر تفسیر کسى که «انکم» را- بصورت- خبر خوانده و مرادش هم آنست که لوط بحالت انکار و اعتراض از فعل قوم خویش چنین جمله‏اى بزبان جارى کرد، نه آنکه مقصودش اعلام و اطلاع بقوم بود، زیرا آنان از کار خود آگاه بودند. اما کسى که «انکم» را بلفظ استفهام قرائت نموده، مرادش استفهام انکار است نه استعلام.

«الفاحشه» در اینجا عبارت از آن کار زشت‏اى است که قوم (لوط) با ازدواج مرد بمرد آن را انجام مى‏دادند.

ما سَبَقَکُمْ بِها: سبقت نگرفته شما را در این فعل.

مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِینَ‏: احدى از جهانیان.

سپس لوط «فاحشه» را که در آیه قبل گفته بود تفسیر میکند که:

أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ‏: البته شما با مردان ازدواج میکنید وَ تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ‏: و راه- بر مردم- قطع میکنید.

و در این جمله چند معنى گفته شده است:

الف: نسل آینده را قطع میکنید، زیرا با مردان ازدواج نموده و از زنها فاصله میگیرید- و باین سبب نسل آینده قطع خواهد شد-.

ب: با انجام «فاحشه» جلوگیرى از مسافرتهاى مردم مینمائید- زیرا آنان از ترس، ترک مسافرت گفته و زندگى مردم مختل میگردد چون قسمت مهمى از ارزاق و کارهاى مردم با مسافرت انجام میشود.

چون که ملت لوط این عمل ناپسند را با افرادى انجام میدادند که از شهر و آبادى بقصد مسافرت بیرون آمده، جمعیتى که کنار جاده بانتظار نشسته بودند بطرف آنان سنگ مى‏انداختند، سنگ بهر یک اصابت میکرد او مقدم بود- تا عمل منافى عفت را با او انجام دهند- لذا اموالش را بغارت گرفته و با او ازدواج مینمودند و تنها در مقابل بحکم قاضى سه درهم باو غرامت میدادند.

ج: آنان مانند قطاع الطریق در کنار جاده‏ها سر راه بر مردم میگرفتند- اموالشان را بغارت برده و احیانا آنان را هم بقتل میرسانیدند-.

وَ تَأْتُونَ فِی نادِیکُمُ الْمُنْکَرَ: و در انجمن خویش کار ناپسند انجام میدهید.

در این جمله نیز چند معنى متصور است:

الف: (ابن عباس) میگوید ایشان در مجالس خویش از خود بادهایى با صدا خارج مینمودند بى آنکه جهات حیاء را رعایت نموده و احترام افراد را در نظر بگیرند. و بدین مضمون روایتى هم از امام هشتم حضرت رضا (ع) منقول است.

ب: (مجاهد) میگوید ایشان در مجالس علنا با مردان جمع میشدند و در آن حال بهم مینگریستند.

ج: مراد این است که مجالس آنان از افعال ناشایسته و قبیح پر بود، از بدگوئیها، پستیها، کتک کاریها با دست و دستار، قماربازیها، سنگ‏پرانى بطرف عابرین، سازندگى و نوازندگیها، کشف عورت و انجام کارهاى زشت- و خلاصه آنچه افعال ناشایسته و منافى با مقام انسانیت بود در انجمنهاى خویش انجام میدادند-.

(زجاج) گوید در این جمله از آیه اشاره است که شایستگى ندارد اجتماعات و معاشرتهاى مردم توأم با منکرات و مناهى پروردگار باشد.

بهر تقدیر، چون لوط در مقام این همه انحرافات قوم خود قرار گرفته و بشکل انکار و اعتراض با آنان سخن میگفت- تا از افعال زشت خویش دست بردارند- آنان در مقابل او را استهزاء مینمودند و بطور مسخره میگفتند، اکنون عذاب خدا را بر ما فرود آور؟- لذا خداوند بسخن آنان اشاره کرده فرمود-.

فَما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا ائْتِنا بِعَذابِ اللَّهِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ‏:

پس نبود جواب قوم لوط جز آنکه گفتند به لوط اگر از راستگویانى عذاب خدا را بسوى ما نازل کن. و در این هنگام بود که (لوط)- بخداوند- عرض کرد:

قالَ رَبِّ انْصُرْنِی عَلَى الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ‏: پروردگار را یارى کن مرا- تا پیروز شوم- بر ملتى که فاسدند و انواع معصیتها را انجام داده مرتکب کارهاى قبیح میشوند و- بدینوسیله- موجبات فساد مردم روى زمین را فراهم میکنند.

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۱۹، ص: ۴۸


[۱] – او میتواند فرزند را بنحوى تربیت کند که در آینده نزدیک فرزند با برنامه‏هاى خود و خدمت بجامعه چهره‏ى درخشنده‏اى بخاندان خویش داده و آنان را سعادتمند سازد و باز میتواند او را با برنامه‏هاى غلط تربیت نموده و در آینده چهره ننگینى براى خانواده باشد.

[۲] – این حدیث گذشته از شیعه مورد اتفاق و اجماع اهل تسنن است و تمام کتابهاى معتبر تاریخى و حدیثى و تفسیرى آنان ذکر شده و با الفاظ مختلفه از پیامبر روایت نموده‏اند و سر آن هم این است که پیامبر اسلام پس از جریان غدیر خم و تعیین نمودن امیر المؤمنین على بن ابى طالب( ع) را بمقام خلافت و حکومت بعد از مرگ خود، در باره على بن ابى طالب ع و اهل بیتش بمناسبتهاى مختلف سفارش کرد و از این قبیل کلمات بسیار میفرمود. چنان که حاکم نیشابورى در کتاب مستدرک جزء ۳ ص ۱۴۸ حدیث مذکور را که در متن گفته شد روایت کرد و نظیر آن را در حدیث دیگر ترمذى بنا بنقل کنز العمال ج ۱ ص ۴۴ از رسول خدا روایت کرده که پیامبر( ص) فرمود

انى ترکت فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعدى، کتاب اللَّه حبل ممدود من السماء الى- الارض و عترتى اهل بیتى، و لن یفترقا حتى یردا على الحوض فانظروا کیف تخلفونى فیهما

یعنى در بین شما امت چیزى گذاردم تا زمانى که شما بآن توجه داشته پیروى کنید، هرگز بعد از مرگم گمراه نخواهید شد و آن دو چیز است کتاب خدا که چون ریسمانى است بین خدا و مردم و عترت من یعنى اهل بیت منند، این دو هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض کوثر بسوى من باز گردند نیکو بنگرید که در باره این دو چگونه انجام وظیفه نموده‏اید.( این حدیث بخوبى آگاهى پیامبر را از آینده امت نشان میدهد، گویا پیامبر انحرافات مردم را بعد مرگ خویشتن که بدست جمعى از جاه طلبان انجام خواهد گرفت، میدید و براى توجه بیشتر مردم این نوع جمله‏ها بسیار میفرمود و مخصوصاً با تحقق اجتماع تاریخى غدیر خم که هنوز چند ماهى بیش نگذشته بود پیامبر بهنگام وفات بمنظور تحکیم امر خلافت على ع خواست کتباً بنویسد اما بنا بنقل شیخ مفید جمله‏اى که از زبان( عمر) صادر شد و موجب اختلاف گردید، باعث شد تا پیامبر( ص) براى جلوگیرى از اختلاف چیزى ننویسد ولى زباناً سفارش نمود.

در این باره مى‏توان بمتون تاریخى شیعه و کتابهاى معتبر حدیثى و تفسیرى اهل سنت مراجعه نمود، از جمله کتاب( الصواعق) ابن حجر عسقلانى ص ۱۳۵-( کنز العمال) هندى ج ۱ باب الاعتصام بالکتاب و السنه- کتاب( المستدرک) حاکم نیشابورى جزء ۳ ص ۱۴۸ کتاب( المسند) امام احمد حنبل ج ۳ ص ۱۷ و ۲۶ و ۱۸۹-( المراجعات) سید شرف الدین عاملى-( رساله فى حدیث الثقلین) قوام الدین و شنوى و ….

بنا بنقل ابن حجر که خود از بزرگان اهل سنت است در کتاب الصواعق این حدیث از طریق بیست و چند تن از صحابه روایت شده است.

از جمله: امام المتقین على بن ابى طالب( ع) امام حسن( ع) سلمان فارسى ابو ذر غفارى ابن عباس ابو سعید جابر بن عبد اللَّه انصارى ابو هاشم بن تیهان حذیفه بن یمانى ابو رافع مولى رسول اللَّه( ص) حذیفه بن اسید غفارى( خزیمه بن ثابت ذو الشهادتین زید بن ثابت انس بن مالک حدیث( ثقلین) با مدارک مذکور تنها یکى از دلائل شیعه در باره امامت و خلافت بلافصل على بن ابى طالب و فرزندان او است. و شیعه دلائل دیگرى که از جمله نص صریح قرآن کریم است در این باره دارد که بمنظور اختصار از ذکر آنها خود دارى مى‏نمائیم.

[۳] – قرآن کریم ۱۶۴/ ۶ و ۱۶/ ۱۷ و ۱۹/ ۳۵ و ۹/ ۳۹ و ۳۹ و ۳۹/ ۵۳

[۴] – قرآن کریم ۴۰/ ۵۳

[۵] – قرآن کریم ۲۷/ ۱۶

[۶] – یعنى( شعیب به قوم خود فرمود) خدا را پشت سر گذارده و چنین گرفته‏اید- قرآن کریم سوره هود.

[۷] – یعنى آیا گمان دارند آنچه مدد میکنیم ایشان را بآن از مال و فرزندان قرآن کریم سوره مومنون ۵۸/ ۲۳

[۸] – هجرتى که براى پیامبر و مسلمانان اتفاق افتاد بسیار عجیب و آموزنده است، آیا چگونه میشود مردمى مانند عرب جاهلیت با آن همه محرومیت‏ها از نورى چون( پیامبر) و برنامه‏ى( آسمانى او استفاده نکرده و بلکه او و یارانش را در شکنجه و عذاب قرار دهند؟.

در باره هجرت، سخن بسیار است و نکته‏هاى آموزنده‏اى دارد که اکنون جاى ذکر آن نیست، اما آنچه لازم است باید یادآور شوم که مسلمین دو هجرت داشتند.

۱- هجرت بسوى( حبشه).

۲- هجرت بسوى( مدینه) هجرت اول عده‏اى از مسلمین بر اثر شکنجه و آزارهاى مشرکین بستوه آمده و از حضور پیامبر اجازه خواستند تا به مملکت( حبشه) هجرت کنند تا دور از شکنجه‏هاى بت‏پرستان قدرى آسوده باشند، پیامبر بآنان اجازه داد و آنان بسوى حبشه حرکت نمودند.

هجرت دوم حرکت پیامبر( ص) را بسوى مدینه در سال ۱۳ بعد از بعثت هجرت بمدینه گویند و این هجرتى است که موجب عظمت اسلام شده و مسلمانان در مدینه رفته رفته کنار حضرتش گرد آمده و اسلام قوت گرفت و جهانى شد. و باز همین هجرت مبدأ تاریخ شمسى و قمرى در اسلام گشته و در بین ملت‏هاى مسلمان مشهور گردید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *