ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره یس ۱۱ الی ۲۰

[سوره یس (۳۶): آیات ۱۱ تا ۲۰]

إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَهٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ (۱۱)

إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتى‏ وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ (۱۲)

وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْیَهِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ (۱۳)

إِذْ أَرْسَلْنا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا إِنَّا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ (۱۴)

قالُوا ما أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَکْذِبُونَ (۱۵)

قالُوا رَبُّنا یَعْلَمُ إِنَّا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ (۱۶)

وَ ما عَلَیْنا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِینُ (۱۷)

قالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِیمٌ (۱۸)

قالُوا طائِرُکُمْ مَعَکُمْ أَ إِنْ ذُکِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (۱۹)

وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَهِ رَجُلٌ یَسْعى‏ قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ (۲۰)

ترجمه:

۱۱- فقط میترسانى کسى را که پیروى از قرآن کند و از خداى بخشنده در پنهان بترسد پس او را بآمرزش گناهان و پاداشى بزرگوار مژده بده.

۱۲- البتّه ما مردگان را زنده میکنیم و هر نیک و بد را که پیش فرستاده‏ اند با آثار وجودیشان ثبت خواهیم کرد و هر چیزى را در دفتر پیشواى روشن بشماره آوردیم.

۱۳- (اى پیغمبر) داستان مردم انطاکیه را براى ایشان بیان کن آن دم که فرستادگان بدان ده آمدند.

۱۴- وقتى که (دو تن از آنان) را بسوى ایشان فرستادیم و اهل آن ده آن دو پیامبر را دروغگو شمردند و ما آن دو نفر را بفرستادن سوّمى نیرو دادیم، پس گفتند ما بسوى شما فرستاده شده‏ ایم.

۱۵- مردم آن شهر گفتند شما جز بشرى چون ما نیستید و خداى بخشنده هیچ چیز (از وحى) نفرستاده است و شما جز دروغگویان نیستند.

۱۶- رسولان گفتند که پروردگار ما میداند که ما بطور قطع بسوى شما فرستاده شده ‏ایم.

۱۷- و بعهده ما جز پیام رساندن آشکار نیست.

۱۸- اهل آن شهر گفتند ما جدّا بآمدن شما فال بد زده ‏ایم اگر از این گفتار باز نایستید شما را سنگ سار خواهیم کرد و بطور مسلّم از جانب ما به شما شکنجه‏اى دردناک میرسد.

۱۹- رسولان گفتند منشأ فال بد شما همراه شماست آیا اگر یادآور شوید بلکه شما گروهى از حدّ در گذشته ‏اید.

۲۰- و مردى (بنام حبیب نجار) از دورترین نقاط شهر شتابان بیامد و همى گفت اى قوم من فرستادگان خداى را پیروى کنید.

 

 

قرائت:

ابو بکر” فعززنا” بتخفیف خوانده و باقى از قراء بتشدید زاء (فعزّزنا) قرائت کرده‏اند، و ابو عمرو و قالون از نافع و زید از یعقوب (ان ذکرتم) بیک همزه بدون مد خوانده و ابن کثیر و یعقوب و نافع (ان ذکرتم) با یک همزه ممدوده قرائت کرده ‏اند.

و ابو جعفر ءان با یک همزه مطوّله و دوّمى مبیّنه مفتوحه خوانده (ذکرتم) مخففه و ما بقى أ إن ذکرتم بدون همزه خوانده ‏اند.

 

 

دلیل:

ابو على گوید: بعضى از ایشان گفته ‏اند: عزّزنا با تشدید بمعناى قوینا و کثرناست، و امّا عززنا، پس بمعناى غلبنا، بدلیل قول خداى تعالى: وَ عَزَّنِی فِی الْخِطابِ‏ و قول خدا، أ ان ذکرتم، پس البتّه آن ان جزاء است که بر آن الف استفهام داخل شده و معنایش، أ ان ذکرتم تشاءمتم، پس جواب حذف شده و تقدیرش (ان تطیرنا بکم تشاء متم بکم) هر آینه شما فال بدزدید فال بد شما نتیجه‏اى بخود شماست و اصل تطیّرنا تفعلنا، از بدى که نزد عرب بآن فال بد و خوب میزنند و کسى که ان ذکرتم بفتح همزه خوانده، پس معنا را (ان ذکرتم تشاءمتم گرفته، و امّا تخفیف همزه و تحقیق آن پس در موارد عدیده ذکر آن گذشت.

 

 

اعراب:

وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ منصوب بفعل مضمر است که تفسیر آن را میکند این ظاهرى که‏ (هو احصینا) و تقدیرش، احصینا کل شی‏ء احصیناه اصحاب القریه بدل از مثلا است، إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ‏ عامل در ان محذوف است تقدیرش (قصه اصحاب القریه کائنه اذ جاءها المرسلون) و إِذْ أَرْسَلْنا بدل از اوّل است.

 

 

 

تفسیر:

چون خداوند سبحان خبر داد از این گروه کفّارى که ایمان نمیآورند و اینکه براى ایشان بیم دادن و ندادن بى تفاوت است دنبال کرد آن را بذکر حال آنکه منتفع بسبب ترسانیدن شود، گفت:

إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ یعنى البته منتفع به ترسانیدن و بیم دادن تو میشود کسى که پیروى قرآن کند براى آنکه نفس بیم دادن براى همه حاصلست‏ وَ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ‏ و به ترسد از خداى بخشنده در حالى که از دیدگان مردم پنهان است بخلاف منافق که در ظاهر ابراز تقوى و خداترسى میکند و در باطن خلاف، و بعضى گفته‏ اند: یعنى و به ترسد خداى بخشنده را در آنچه از امور اخروى از او غایب است.

(فَبَشِّرْهُ‏) یعنى اى محمد پس او را از این صفت بشارت و مژده ده بده (بِمَغْفِرَهٍ) به آمرزش از خدا براى گناهانش‏ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ‏ و پاداش بزرگوارى یعنى ثوابى خالص از شایبه ‏هاى سپس خبر داد از ذات خودش:

إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتى‏ البته ما در روز قیامت مردگان را براى پاداش و کیفر کردار.

وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا مجاهد و قتاده گویند: و مینویسم آنچه پیش فرستادند از طاعت ایشان و گناه‏هایشان را در دار دنیا زنده میکنیم.

و بعضى گفته ‏اند: یعنى ما مینویسیم آنچه را که مقدم داشتند از اعمالى که‏ برایش اثرى نیست.

(وَ آثارَهُمْ‏) جبائى گوید: یعنى اعمالى که برایش اثر مى‏ باشد مثل صدقات جاریه و کتب سودمند دینى.

و بعضى گفته‏ اند: یعنى بآثار ایشان از اعمالى که بعد از آنها روشن، و سنت معموله گردیده که مردم آن را تعقیب و آئین دانسته و مورد عمل قرار دادند چه سنّت حسنه نیکو و چه روش زشت و ناروا.

و بعضى گفته ‏اند: یعنى ما مینویسیم گامهایى را که ایشان بسوى مسجد برمیدارند و موجب آن حدیثى است که ابو سعید خدرى آن را روایت نموده که بنى سلمه در ناحیه و کنارى در خارج مدینه سکونت داشتند، پس به پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله از دورى منازلشان به مسجد و نماز با پیغمبر (ص) شکایت کردند پس آیه مذکوره نازل شد، و در حدیث از ابى موسى رسیده که گفت پیغمبر (ص) فرمود بدرستى که بزرگترین مردم از جهت اجر در نماز دورترین مردم است از جهت راه پیمایى بسوى نماز، پس دورترین آنها، محمد بن مسلم بخارى و مسلم بن حجاج قشیرى هم آن را در دو صحیح خود نقل نموده است‏ وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ‏ یعنى و شمردیم هر چیز از حوادث را در کتاب ظاهر و آن لوح محفوظ است و دلیل در شمردن این در آن کتاب توجّه فرشتگان است بآن زیرا آنها مقابله میکنند با آن آنچه که از امور حادث میشود و در آن دلالت بر معلومات خداى سبحانست بنا بر تفصیل.

حسن گوید: اراده نموده بآن پرونده ‏هاى اعمال را و آن را آشکار- و ظاهر نامید براى آنکه اثرش کهنه و مندرس نمیشود.[۱]

سپس خداوند سبحان به پیغمبر گرامیش فرمود: وَ اضْرِبْ لَهُمْ‏ اى محمد براى ایشان مثل بزن (مَثَلًا) یعنى مثل و حکایتى را نقل کن و آن از قول ایشانست که این گروه اضرابى یعنى مثلهایى هستند.

و بعضى گفته‏ اند: یعنى یادکن براى ایشان مثلى را (أَصْحابَ الْقَرْیَهِ) یاران قریه را و این قریه بقول مفسّرین (انطاکیه) بوده‏ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ‏ یعنى هنگامى که خداوند بسوى ایشان پیامبران را برانگیخت و اعزام نمود.

إِذْ أَرْسَلْنا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ‏ یعنى دو پیامبر از پیامبران خود فَکَذَّبُوهُما یعنى آنها را تکذیب کردند و بقول ابن عباس آنها را زدند در آنجا زندانى نمودند فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ‏ یعنى ما آن دو پیغمبر را تقویت و تأیید کردیم به پیامبر سوّمى از عزّت گرفته شده و آن نیرو و پیروزى است و از آنست قول ایشان” من عزیز” یعنى کسیست که میگوید” من عزیز” یعنى کسى که غالب و پیروز است و لباس طرف را به قیمت میبرد، شیعه گوید: اسم این دو مرد (شمعون و یوحنا) بوده و اسم سوّمى بولس، و ابن عباس و کعب گویند: اسم آن دو پیغمبر صادق و صدوق و اسم سوّمى سلوم.

و کعب و وهب گویند: آنها از اصحاب و حواریّین عیسى علیه السلام- بوده ‏اند، و آن دو نفر گویند و خبر این نیست که خدا آنها را اضافه به خود کرده براى آنکه عیسى علیه السلام آنها را باجازه و امر خدا فرستاده بود بسوى شما …

فَقالُوا إِنَّا إِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ‏ یعنى گفتند اى اهل ده البتّه خدا ما را به سوى شما ارسال نموده و فرستاده است‏ (قالُوا) یعنى اهل قریه گفتند:

ما أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا شما نیستید مگر بشرى مثل ما پس صلاحیّت براى رسالت و پیامبرى ندارید چنانچه ما براى رسالت صلاحیّت نداریم.

وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَیْ‏ءٍ خداى بخشاینده چیزى نازل نکرده که ما را بسوى آن بخوانید.

إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَکْذِبُونَ‏ یعنى نیستید مگر دروغگویان در آنچه میپندارید و معتقد بودند که هر کس که مانند ایشان باشد از جهت بشریّت صلاح نیست که پیغمبر باشد و از خاطر ایشان رفته بود که خداوند متعال هر کس را که بخواهد براى رسالتش اختیار میکند و اینکه میداند از حال این گروه صلاحیّت ایشان را براى پیامبرى و تحمّل زحمات و سختیهاى آن …

قالُوا رَبُّنا یَعْلَمُ إِنَّا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ‏ آنها گفتند پروردگار ما میداند که ما فرستادگان اوئیم بسوى شما و البتّه این مطلب را بعد از اقامه دلیل و برهان بسبب ظهور معجزه گفتند، پس قبول نکردند و وجه احتجاج باین قول این است که ایشان آنها را ملزم کردند باین که تأمل کنند در معجزات ایشان تا بدانند که آنها راستگویان بر خدا هستند، پس در این تحذیر سختى است.

وَ ما عَلَیْنا إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ‏ یعنى لازم نیست بر ما جز اداء رسالت و تبلیغ ظاهر.

و بعضى گفته ‏اند: یعنى و بر ما نیست که شما را تحمیل کنیم برایمان زیرا که ما توان آن را نداریم.

(قالُوا) یعنى و این کفّار در پاسخ پیامبران موقعى که عاجز شدند از ایراد شبهه و عدول کردند از تأمل در معجزه و گفتند إِنَّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ‏ البتّه ما بشما فال بد میزنیم‏ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا اگر خوددارى نکنید از آنچه دعوت میکنید از رسالت‏ لَنَرْجُمَنَّکُمْ‏ قتاده گوید: یعنى هر آینه شما را سنگ سار میکنیم، و مجاهد گوید: یعنى هر آینه شما را دشنام مى‏ گوییم و سبّ مینمائیم‏ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِیمٌ قالُوا و هر آینه بشما خواهد رسید از ما عذاب دردناکى پیامبران گفتند طائِرُکُمْ مَعَکُمْ‏ یعنى فال بد شما تمامش با خود شماست با قامت و پایدارى شما بر کفر بخداى تعالى، و امّا فرا خواندن بسوى توحید و عبادت خداى تعالى پس در آن نهایت برکت و خیر و خوشبختى است و در آن بدبختى نیست.

و ابى عبیده و مبرّد گفته ‏اند: یعنى فال بد شما حظ و نصیب شماست، از خیر و شر.

أَ إِنْ ذُکِّرْتُمْ‏ یعنى اگر یاد آور شوید و این جمله را گفتید؟

و بعضى گفته‏ اند: یعنى اگر یاد آور شدیم شما را ما را تهدید میکنید و آن مثل اول است، و بعضى گفته ‏اند: یعنى اگر فکر و اندیشه نمودید خواهید شناخت صحّت آنچه براى شما گفتیم.

بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ‏ یعنى در ما چیزى که موجب بدبختى و فال بد زدن باشد نیست و لکن شما از حدّ تجاوز کرده‏ اید در تکذیب رسولان و معصیت و اسراف بمعناى افساد کردن و تجاوز از حد است و سرف بمعناى فساد است طرفه گوید:

ان امرؤا سرف الفؤاد یرى‏ عسلا بماء سحابه شتمى‏

یعنى بدرستى که مردى بد دل سب و ناسزا گفتن بمن را شیرین و گوارا میداند وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَهِ رَجُلٌ یَسْعى‏ ابن عباس و جماعتى از مفسرین گویند: و آمد مردى از انتها و دورترین نقاط شهر که نامش حبیب نجّار بود و او در موقع ورود رسولان بده ایمان آورده بود بآنها و منزلش نزدیکى دورترین دروازه‏اى از دروازه‏هاى شهر بود، پس چون شنید که قوم او تکذیب پیامبران نموده و عازم کشتن آنها هستند، آمد در حالى که سخت میدوید قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ‏ گفت اى قوم من پیروى کنید پیامبرانى‏ را که خدا بسوى شما فرستاده و اقرار کنید برسالت آنها و حبیب یقین کرده بود به پیامبرى ایشان چون وقتى او را دعوت بسوى حق کردند گفت آیا براى این کار مزدى خواهید گرفت، گفتند نه.

ابن عباس گوید: حبیب مبتلا به بیمارى جذام و فلج بود پس رسولان او را شفا دادند و او ایمان آورد بآنها.

 

حکایت رسولان انطاکیه‏

گویند: حضرت عیسى علیه السلام دو نفر از حواریین را بعنوان رسالت بشهر انطاکیه فرستاد تا مردم آنجا را بسوى توحید دعوت نمایند، پس چون به نزدیک شهر رسیدند پیر مردى را دیدند که گلّه‏ اش را چوپانى میکرد و او حبیب صاحب یس بود، پس حبیب بایشان گفت شما کیستید گفتند ما فرستادگان عیسى هستیم آمده ‏ایم که شما را از عبادت و پرستش بتها بعبادت خداى بخشنده دعوت کنیم، گفت آیا با شما معجزه و نشانه ‏اى است، گفتند آرى ما بیماران را شفا میدهیم جذامى و برصى را باذن خدا معالجه میکنیم، گفت من یک پسر دارم بیمار و بسترى است و چند سالست که قادر نیست از جا حرکت کند، گفتند ما را بمنزلت ببر تا از حال او مطّلع شویم. پس باتفاق او بمنزلش رفته و دستى بر بدن فرزند بیمارش کشیدند، پس همان لحظه باذن خدا شفا یافت و صحیح و سالم از جا برخاست، پس در شهر شایع شد و بیماران بسیارى بدست آن دو نفر شفا یافتند، و براى مردم انطاکیه پادشاهى بود که بت میپرستید و این خبر بگوش او رسید پس آنها را خواست و گفت کیستید گفتند: ما فرستادگان عیسى (ع) هستیم، آمده ‏ایم که شما را از پرستش‏ چیزى که نمیشنوند و نمى ‏بینند بعبادت کسى دعوت کنیم که هم میشنود و هم مى‏ بیند.

پادشاه گفت آیا براى ما خدایى جز این خدایان هست گفتند آرى آنکه تو را و خدایان تو را آفریده است، گفت برخیزید تا درباره شما فکرى کنیم پس مردم آنها را گرفتند و در بازار و زدند.

وهب بن منبه گوید: حضرت عیسى (ع) این دو رسول را فرستاد بانطاکیه پس آمدند آنجا ولى دست رسى بشاه آنجا پیدا نکردند و مدّت توقّف آنها طول کشید.

پس یک روز پادشاه بیرون رفت و آنها در سر راه شاه ایستاده و تکبیر گفته و خدا را یاد نمودند، پس پادشاه خشمگین و غضبناک شده و امر بحبس و زندان آنها نموده و هر کدام را یکصد شلّاق زدند، پس چون رسولان را تکذیب کرده و شلّاق زدند، حضرت عیسى علیه السلام شمعون صفا بزرگ حواریین را عقب آنها فرستاد تا آنها را یارى نموده و از بند و گرفتارى آزاد کند.

پس شمعون بطور ناشناس وارد شهر شده و باطرافیان پادشاه معاشرت نموده تا با او مأنوس شده و خبر او را به پادشاه دادند، پس شاه او را طلبیده و از معاشرت او خشنود و باو انس گرفته و او را گرامى داشت، سپس روزى بپادشاه گفت شنیده ‏ام که شما دو نفر را در زندان حبس نموده و شلاق زده ‏اى موقعى که تو را بغیر دینت دعوت نمودند، آیا تو گفته آنها را شنیده ‏اى، شاه گفت آن روز چنان خشمناک شدم که نتوانستم گفتار آنها را بشنوم.

گفت اگر اجازه دهید آنها را بیاورند تا به بینیم چه دارند و چه میگویند، پس پادشاه آنها را طلبید، پس شمعون بآنها گفت کى شما را به اینجا فرستاده‏ گفتند خدایى که هر چیزى را خلق کرده و شریکى براى او نیست، گفت دلیل شما چیست، گفتند هر چه از ما بخواهید انجام میدهیم، شاه امر کرد تا یک جوان کورى را که جاى چشمانش مانند پیشانیش صاف بود آوردند و آنها شروع کردند خدا را خواندند تا جاى چشمانش شکافت و دو فندق گلى بجاى چشمان آنان گذارد پس تبدیل بدو چشم شد و بینا گشتند و شاه تعجّب کرد پس شمعون بشاه گفت شما اگر صلاح بدانى از خدایان خود بخواه تا مانند این عمل دو نابینا را بینا کند پس شرافتى براى تو و خدایان تو باشد، شاه گفت من چیزى را از تو پنهان نمى کنم این خدایانى که ما میپرستیم نه زیانى بکسى میزنند و نه سودى میبخشند، آن گاه باین دو فرستاده عیسى گفت، اگر خداى شما قدرت زنده کردن مرده را دارد، ما ایمان میآوریم به او و بشما گفتند خداى ما بهر چیزى تواناست، شاه گفت در اینجا مرده ‏اى هست که هفت روز است مرده است و ما او را دفن نکرده‏ ایم تا پدرش برگردد از مسافرت و او را آوردند در حالى که تغییر کرده و متعفّن شده بود پس شروع کردند علنا خدا را خواندند و شمعون هم در باطن و دلش خدا را میخواند، پس مرده برخاست و گفت من هفت روز قبل مرده و داخل در هفت وادى از آتش شدم و من شما را بیم میدهم و میترسانم از آنچه در آن هستید، ایمان بخدا بیاورید، پس پادشاه تعجّب کرده و بفکر فرو رفت.

چون شمعون دانست که سخن او در پادشاه اثر کرده او را بسوى خدا خواند پس شاه و عدّه ‏اى از مردم شهرش ایمان آورده و عده ‏اى هم بکفرشان باقى ماندند.

و عیّاشى هم در تفسیرش مثل این راز- باسنادش از ابى حمزه ثمالى و غیر او از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیهما السلام روایت کرده‏ اینکه در بعضى روایات است که خدا دو پیامبر را مبعوث کرد بسوى مردم انطاکیه سپس سوّم را فرستاد، و در بعضى از آن روایات است که خدا بعیسى وحى فرستاد که دو نفر بفرستد سپس وصیّش شمعون را فرستاد تا آنها را خلاص کرد و مرده ‏اى را که خدا بدعاء آنها زنده کرد پسر پادشاه بود و او دفن شده بود، از قبرش بیرون آمد در حالى که خاک قبر از سرش میریخت پس شاه گفت پسرم حال تو چگونه است؟

گفت بابا من مرده بودم پس دیدم دو مرد در سجده افتاده و خدا را میخوانند که مرا زنده کند، گفت پسرم آنها را به بینى میشناسى گفت، بلى پس شاه دستور داد مردم را از شهر بیرون کرده بصحرایى بردند، و مردم یک یک از جلوى پسر شاه عبور کردند پس یکى از آن دو نفر رسید، بعد از عبور مردم بسیارى پس گفت بابا این یکى از آنهاست، پس از آن دیگرى عبور کرد او را هم شناخت و با دستش اشاره بآنها کرد، پس پادشاه و اهل انطاکیه ایمان آوردند.

و ابن اسحاق گوید: بلکه پادشاه بکفرش باقى و با مردمش اتفاق کردند در کشتن پیامبران، پس این بگوش حبیب رسید و او درب دورترین دروازه‏هاى شهر بود پس بشتاب و عجله میدوید و بآنها گفت بیائید پیامبران و رسولان عیسى را اطاعت کنید.

______________________________

[۱] – مترجم گوید: خدا ابو على طبرسى را رحمت کند که در عصر (تقیّه و خفقان میزیسته و در آن زمان و بالاخص در ناحیه استان خراسان غلبه با اهل سنّت بوده و از این رو تفسیرش را غالبا بر وفق تفاسیر آنها ترتیب داده است، از جمله همین آیه که امام مبین را به کتاب مبین تفسیر کرده در حالى که ابن عباس از امیر المؤمنین (ع) روایت کرده که فرمود،

انا و اللَّه الامام المبین‏

، بخدا قسم امام مبین من هستم که جدا میکنم حق را از باطل و آن را بمیراث از رسول خدا (ص) دارم.

ابن بابویه باسنادش از حضرت ابى جعفر امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده از پدرش از جدش (ع) فرمود وقتى بر پیغمبر (ص) نازل شد آیه‏ وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ‏ ابو بکر و عمر از جا بلند شدند و گفتند آیا آن تورات است فرمود نه، گفتند آیا انجیل است، فرمود نه، گفتند آیا آن قرآن است، فرمود نه پس امیر المؤمنین علیه السلام آمد پیغمبر (ص) فرمود این است آن امام چنانى که خداوند در او احصا نموده است علم چیزى را در کتاب مصباح الانوار باسنادش از عمار بن یاسر روایت نموده که گفت من با امیر المؤمنین (ع) در بعضى از جنگهایش بودم، پس عبور کردیم به بیابانى که پر از مورچه بود گفتم اى امیر المؤمنین آیا میشناسى کسى را که از خلق- خدا بداند عدد این مورچگان را و اینکه نر آنها چندتاست و ماده آنها چه مقدار است، گفتم اى آقاى من این مرد کیست فرمود اى عمار آیا در سوره یس نخوانده‏اى‏ وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ‏ گفتم بلى اى آقاى من فرمود منم آن امام مبین.

و چند روایت دیگر باین مضمون که مقصود از امام مبین حضرت على (ع) است نه غیر آن.

 

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۲۰

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *