ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره احزاب آیه ۱–۳۵

جلد بیستم‏

سوره احزاب‏

در مدینه نازل شده و باتفاق مفسّرین هفتاد و سه آیه است.

ثواب قرائت:

ابى بن کعب از پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله روایت نموده که آن حضرت فرمود کسى که سوره احزاب را قرائت نموده و آن را بخانواده خود و هر کس که در تحت تملّک اوست تعلیم نماید. خداوند متعال او را از عذاب قبر ایمنى دهد.

و عبد اللَّه بن سنان از حضرت ابى عبد اللَّه (جعفر بن محمد الصادق) علیه السلام روایت نمود که فرمودند کسى که زیاد سوره احزاب را قرائت کند روز قیامت در همسایگى پیامبر «ص» و خاندان و همسران آن حضرت خواهد بود.

تفسیر سوره احزاب:

خداوند سبحان امر فرمود پیمبرش را در پایان سوره سجده بانتظار سپس در اینجا وى را فرمان داد که در انتظارش پرهیزگار و متقى باشد و او را از پیروى خط کفّار نهى نموده و فرمود:

 

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۱ تا ۵]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

یا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ الْمُنافِقِینَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِیماً حَکِیماً (۱) وَ اتَّبِعْ ما یُوحى‏ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ إِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً (۲) وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَکِیلاً (۳) ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ وَ ما جَعَلَ أَزْواجَکُمُ اللاَّئِی تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهاتِکُمْ وَ ما جَعَلَ أَدْعِیاءَکُمْ أَبْناءَکُمْ ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْواهِکُمْ وَ اللَّهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ (۴)

ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آباءَهُمْ فَإِخْوانُکُمْ فِی الدِّینِ وَ مَوالِیکُمْ وَ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ فِیما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لکِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (۵)

ترجمه‏

۱- اى پیامبر از خدا بترس و پیروى از کفّار و منافقین نکن به تحقیق که خداوند دانا و درستکار است.

۲- و پیروى نما آنچه را که از پروردگارت بتو وحى میشود بدرستى که خداوند بآنچه میکنید آگاه است.

۳- و بر خداوند توکّل نما و کافیست که خدا کارگذار همه کارهاست.

۴- خدا قرار نداده براى هیچ مردى دو دل در درون و کالبدش و همسرانى را که آنها را ظهار نمودید مادران شما قرار نداده و پسر خوانده هاى شما را پسران شما نگردانید، آن گفته‏هاى شماست که بدهانتان، و خدا درست میگوید و او راه را هدایت میکند.

۵- پسر خوانده‏ها را نسبت به پدرانشان دهید که آن نزد خداوند درست‏تر است پس اگر پدرانشان را ندانید پس آنان برادران دینى و دوستان شمایند، و بر شما گناهى نیست در آنچه خطا و اشتباه کردید، و لیکن آنچه را که دلهاتان تعمد نماید و خداوند آمرزنده و مهربانست.

 

قرائت:

ابو عمرو (بما یعملون خبیرا) با یاء قرائت کرده و دیگران با تاء خوانده است.

ابن عامر و اهل کوفه (اللآئى) با همزه ممدوده اشباع شده که بعدش یاء است خوانده‏اند، و در سوره مجادله و طلاق نیز همین طور ولى نافع و یعقوب اللآء با همزه ممدوده بدون اشباع و یاء قرائت نموده و ما بقى (اللاى) بدون همزه و مد در هر جا که باشد خوانده‏اند.

عاصم (تظاهرون) با ضمه تاء و تخفیف ظاء خوانده و اهل کوفه غیر عاصم با فتح تاء و تخفیف ظاء قرائت نموده‏اند.

ابن عامر (تظّاهرون) بفتح تاء و تشدید ظاء خوانده و ما بقى از قراء (تظهرون) بدون الف و تشدید ظاء و هاء خوانده‏اند.

 

دلیل قرائتهاى مذکور:

ابو على (صاحب تفسیر) گوید کسى که (بما یعملون) با یاء خوانده پس بنا بر (لا تطع الکافرین انه بما یعملون) است و قرائت با تاء بنا بر مخاطبه است که غایب هم در آن داخل میشود، و اللائى اصلش فاعل مانند شائى است پس قاعده اینست که یاء در آن ثابت باشد، چنانچه در شائى و نایى ثابت است و گاهى یاء را حذف نموده‏اند، در حروفى از قول آنان (ما بالیت به باله) و از آنست (جایه) و همین طور هر گاه یاء از اللائى حذف شود «اللاء» میشود، پس اگر همزه مخفف شود پس قاعده آنست که بین بین قرار داده شود.

و از سیبویه حکایت شده حذف یاء از (اللاى).

و هر کس که (تظهرون) قرائت کرده پس او (تتظهرون) خوانده پس تاء را در ظاء ادغام کرده، و کسى که (تظاهرون) به ضمّه تاء خوانده پس او از (ظاهر من امرأته) گرفته و تقویت میکند این مطلب را قول ایشان در مصدر (الظهار).

و کسى که (تظاهرون) با تخفیف ظاء خوانده پس معناى آن (تتظاهرون) پس حذف کرده تاء (تتفاعلون) را که غیر او ادغام نموده و او کسى که:

(تظّاهرون) با تشدید ظاء با الف خوانده است.

 

 

شأن نزول:

این سوره در باره ابو سفیان بن حرب و عکرمه بن ابى جهل و ابى الاعور السلمى نازل شده که آمدند بمدینه و بر عبد اللَّه بن ابى (رئیس منافقین) وارد شدند بعد از غزوه احد با امانى که از رسول خدا صلّى اللَّه علیه‏ و آله دریافت کرده بودند تا با آن حضرت صحبت کنند، پس برخاستند باتفاق عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح و طعمه بن ابیرق و وارد شدند بر رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و گفتند اى محمد ترک کن بدگویى به خدایان ما لات و عزّى و منات را و بگو که براى آنها شفاعت است براى کسانى که آنها را مى‏پرستند و ما تو و پروردگارت را وا میگذاریم.

پس این سخن بر پیامبر گرامى سخت دشوار آمد، پس عمر بن خطاب گفت اى رسول خدا اجازه بده ما آنها را بکشیم.

فرمود من بایشان امان داده ‏ام و فرمان داد تا آنها را از مدینه بیرون کردند و نازل شد آیه‏ وَ لا تُطِعِ الْکافِرِینَ‏ پیروى نکن کفّار از اهل مکه ابو سفیان و ابا الاعور و عکرمه، (و المنافقین) و نیز اطاعت نکن منافقین از اهل مدینه عبد اللَّه بن ابى و ابن سعد و طعمه.

و برخى گفته ‏اند: این آیات نازل شده در باره مردى از ثقیف که بر رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله وارد شده و تقاضا کردند از آن حضرت که یک سال آنها را مهلت دهد تا از لات و عزّى بهره‏مند گردند (یعنى آنها را به پرستند) و گفتند منظور ما اینست که قریش بدانند رتبه و مقام ما را نزد شما چه اندازه است.

و قول خدا: ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ‏ در باره ابى معمّر جمیل بن معمّر بن حبیب فهرى نازل شده که مردى عاقل و خوش حافظه بود و هر چه مى‏شنید حفظ میکرد و میگفت که در درون من دو قلب است و من به هر یک از آن دو قلب فکر میکنم بهتر از عقل محمد و قریش او را ذو القلبین مى ‏نامیدند.

پس چون جنگ بدر پیش آمد و مشرکین فرار کردند ابو معمر مذکور هم در میان فراریها بود.

و ابو سفیان بن حرب باو برخورد کرد (در حالى که یک تاى کفش خود را بدست گرفته و تاى دیگرش در پایش بود) و گفت اى ابو معمّر حال مردم چگونه است؟ گفت همه فرار کردند، گفت پس چطور یک پاى نعلینت را در دست گرفته و تاى دیگر در پایت میباشد؟

پس ابو معمّر گفت: من نفهمیدم مگر اینکه خیال کردم هر دو در پاى منست، پس در آن روز دانستند که او یک قلب بیشتر ندارد چون فراموش کرده بود که یک پاى آن را در دست گرفته است.

 

تفسیر:

خداوند سبحان در این سوره پیامبرش را خطاب فرمود، و گفت:

یا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ‏ یعنى اى پیمبر ثابت و استوار باش بر پرهیزکارى و تقواى الهى و ادامه بده بر پرهیز کردن از خدا.

و بعضى گفته‏اند: معنایش اینست که به ترس از خدا در پیروى از آنچه را که مشرکین التماس نمودند، و برخى گفتند، که چون از مسلمین (مانند- عمر بن خطاب) کوشش میکردند در کشتن آنهایى را که از مکّه بمدینه آمده بودند با در دست داشتن امان نامه از پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله، پس خداوند فرمود: اتَّقِ اللَّهَ‏ به ترس از خدا در شکستن پیمان و خلاف عهد کردن. وَ لا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ الْمُنافِقِینَ‏ که بیانش گذشت.

و بعضى هم گفته ‏اند که آن تعمیم دارد همه کفّار و منافقین را شامل‏ میشود و آن وجه خوبى است، و کافر آنست که، کفر باطن خود را اظهار مى کند، و منافق، آنست که اظهار ایمان نموده و کفر خود را در دل میگیرد.

إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِیماً بدرستى که خداوند بآنچه بعدها میشود قبل از وجودش داناست.

(حَکِیماً) عالم است در آنچه را که ایجاد و خلق مینماید و مصلحت، اندیش است براى آنچه را که از پیروى کفّار و اهل نفاق نهى نموده.

امر فرمود او را به متابعت کردن از اوامر و نواهیش مطلقا و گفت:

وَ اتَّبِعْ ما یُوحى‏ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ‏ پیروى نما از آنچه که از پروردگارت بتو امر شده از قرآن و احکام دین پس آن را بمردم رسانیده و خود بآن عمل نما.

إِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً قطعى است که خدا بآنچه مى‏کنید آگاه است، یعنى چیزى از اعمال شما بر او پوشیده نیست، پس شما را به حسب آن کیفر و مجازات نماید اگر خوب باشد پاداش خوب دهد و اگر بد باشد کیفرى سخت نماید.

وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏ یعنى تمام کارهایت را بخدا واگذار نما و از غیر او ترسى بخود راه نده و بغیر او امید نداشته باشد.

وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَکِیلًا یعنى اوست که قائم به تدبیر امور تو و نگهبان تو و دافع از حقوق توست.

ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ‏ قرار نداده خدا براى هیچ مردى دو قلب در شکم و درونش، پس امر و کارهاى یک مرد منظّم نمى شود در حالى که با او دو قلب باشد، پس چطور امور عالم و جهان هستى بابودن دو خداى معبود اصلاح و منظّم گردد.

مجاهد و قتاده گفته ‏اند: که این آیه در باره ابى معمّر نازل شده چنانچه بیانش گذشت.

ابن عباس گوید: که منافقین میگفتند که محمد داراى دو قلب است و نسبت زیرکى و تیز عقلى باو میدادند، پس خداوند ایشان را تکذیب فرمود.

حسن گوید: مردى بود که میگفت من داراى دو نفس و دو دل هستم که یکى مرا فرمان داده و دیگرى مرا نهى میکند، پس آیه مزبور در باره او نازل شد.

ابى مسلم گوید: این آیه ردّ بر منافقین است و مقصود اینست که براى هیچکس دو دل که بیکى ایمان آورد، و با دیگرى کفر بورزد نیست بلکه فقط یک قلب است یا ایمان مى‏آورد و یا کفران میکند.

و بعضى گفته‏اند: که آن آیه متّصل بقول خدا وَ ما جَعَلَ أَدْعِیاءَکُمْ أَبْناءَکُمْ‏ است، و تقدیر آن اینست که چنانچه خداوند براى یک مرد دو قلب در درونش قرار نداده فرزند انسان را هم پسر دیگرى قرار نداده است.

و برخى گفته ‏اند: بلکه آن آیه متصل بما قبلش میباشد، و مقصود اینست که ممکن نیست جمع کردن بین دو پیروى و تبعیّت متضاد را یعنى پیروى و متابعت وحى و قرآن را پیروى از اهل کفر و طغیان را پس از این دو پیروى بطور کنایه دو قلب (قلبین) یاد نموده بجهت اینکه متابعت از اعتقاد صادر میشود و آن از افعال قلوب است پس هم چنان که دو قلب جمع نمیشود در یک کالبد، دو عقیده متضادّ هم در یک دل جمع نمیشود و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ‏ دوست بدارد با این قلب قومى را و نیز دوست بدارد بهمین قلب دشمنان آنها را، (این غیر ممکن است).

و دانشمندان اختلاف کرده‏اند: در اینکه آیا ممکن است براى یک انسان دو قلب باشد، پس بعضى منع نموده از امکان این و گفته است که این مؤدّى میشود به اینکه یک نفر دو انسان باشد بجهت اینکه میشود که بیکى از دو قلبش بخواهد چیزى را که قلب دیگرش نمیخواهد، پس مثل‏ دو نفر میشود (و این غیر ممکن است).

و بعضى هم تجویز کرده و گفته‏اند چنان که یک انسان ممکن است براى او قلبى باشد که اجزاء او زیاد باشد، و غیر ممکن است که با بعضى از اجزاء چیزى را بخواهد که بعضى دیگر نمیخواهد، براى اینکه اراده و کراهت اگر چه در دو جزئى از قلب موجود شود، پس دو حالت صادره از آنها:- (خواستن و نخواستن) به یک چیز برمیگردد و آن یک جمله است، پس اجتماع دو معناى ضد در یک انسان محال میباشد.

و ممکن است دو معناى مختلف یا دو معناى مثل هم در دو جزء از قلب باشد و موجب دو صفت براى یک زنده شوند، پس قاعده همین طور است، هر گاه دو معنى در دو قلب باشد وقتى که موجود در آن برگشتن بیک زنده شود، لکن آنچه مسموع شده منع و عدم امکان از این مطلب- است.

وَ ما جَعَلَ أَزْواجَکُمُ اللَّائِی تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهاتِکُمْ‏ و قرار نداد همسرانشان را که ظهارشان میکنید (یعنى بآنها مى‏گویید ظهرک علىّ کظهر امى پشت تو بر من و یا تو براى من چون مادرم هستى) مادران شما، میگویند (ظاهر من امرأته و تظاهر و تظهر) همسرش را ظهار کرد و آن آنست که بگوید به همسرش (انت علىّ کظهر امّى) تو بر من مانند پشت و کمر مادرم هستى و بزودى آن را در سوره مجادله خواهیم گفت، و مقصود اینست که خداى تعالى بما آگاهى داد که همسر و عیال مادر نمیشود، پس فرمود: و ما جعل نسائکم اللاتى تقولون هن علینا کظهر امهاتنا امهاتکم و قرار نداد همسران و زنانى را که مى‏گویید آنان براى ما مانند

 مترجم گوید: بعضى از اهل معرفت و سالکان راه حق گفته‏اند( که چون دل مرکز و جاى محبّت است و آن مخصوص بارى تعالى- محبوب على الاطلاق جهان هستى است نباید محبّت دیگرى از ما سوى او در آن راه یابد چنانچه از حضرت امیر المؤمنین على علیه السلام روایت شده که فرمود چون دل مخصوص خداست بر در دل نشسته غیر او را در دلم راه ندادم.

در دعاء شریف ابى حمزه ثمالى از حضرت امام زین العابدین علیه السلام است

اللّهمّ انى اسئلک ان تملأ قلبى حبالک و خشیه منک و تصدیقا بکتابک و ایمانا بک و خوفا منک و شوقا الیک یا ذا الجلال و الاکرام‏ : بار خدایا من میخواهم از تو که پر نمایى دلم را از حبّ خودت و نیز سرشار از خشیت و ترس از خودت و آن را مملو نمایى از تصدیق بقرآنت و نیز پر سازى از ایمان بخودت و لرزش و ترس از خودت و اشتیاق بدرگاهت اى صاحب جلالت و بزرگوارى.

مترجم گوید: از این آیه استفاده میشود که دوستى پیامبر اسلام و خاندانش با دوستى دشمنان و ستمکاران بآنها جمع نمیشود. یعنى محبّت على علیه السلام و محبّت غاصبین و ظالمین بر آن بزرگوار و خاندان مظلوم او در یک دل جمع نخواهد شد.

پشت و کمر مادران ما هستند، مادران شمایند بجهت اینکه مادران شما حقیقه آن زنانى هستند که شما را زائیده‏اند و شیر داده‏اند.

وَ ما جَعَلَ أَدْعِیاءَکُمْ أَبْناءَکُمْ‏ و قرار نداده پسر خوانده‏هاى شما را پسرانتان، ادعیاء جمع دعى، و آنست که انسان او را به پسرى خود میگیرد خداوند سبحان بیان فرمود که او حقیقه پسر نیست.

و این آیه نازل شده در باره زید بن حارثه بن شراحیل کلبى از بنى عبد ود که پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله او را قبل از نزول وحى و پیامبرى به پسرى گرفته بود زمانى که او در قید اسارت قریش درآمده بود پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله او را در بازار عکاظ خرید، پس چون بآن حضرت فرمان رسالت و وحى رسید وى را باسلام دعوت نمود و او بى‏درنگ مسلمان شد.

پس پدر زید حارثه بمکّه آمد و نزد ابو طالب رفت و گفت به فرزند برادرت (محمّد «ص» بگو که یا او را بفروشد و یا آزاد نماید و چون ابو طالب به حضرت رسول صلّى اللَّه علیه و آله این پیام را داد فورا آن حضرت فرمود زید آزاد است هر کجا خواهد برود.

پس زید از جدا شدن و دور گشتن از پیامبر (ص) امتناع کرد پدرش حارثه گفت اى گروه قریش گواه باشید که او پسر من نیست.

پس پیغمبر (ص) فرمود: مردم شاهد باشید که زید پسر من است، پس از آن زمان او را زید بن محمد میخواندند و چون پیغمبر (ص) با زینب بنت جحش (دختر عمه‏اش) که قبلا همسر زید بود و طلاقش داده بود ازدواج کرد، یهود (عنود) و منافقان گفتند محمد زن پسرش (یعنى- عروسش) را بزنى گرفت و حال آنکه مردم را از این عمل نهى میکند.

پس خداوند سبحان فرمود، خدا قرار نداده پسر خوانده شما را فرزند شما و حال آنکه نسبت او از غیر شما ثابت و مسلّم است.

ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْواهِکُمْ‏ اینست سخن ایشان که بزبان خود میگویند یعنى بدرستى که قول شما که مى‏گویید پسر خوانده پسر این مرد (مقصود پیامبر (ص) است چیزیست که شما آن را بزبانتان مى‏گویید حقیقتى براى آن نزد خداى تعالى اینست.

وَ اللَّهُ یَقُولُ الْحَقَ‏ و خداست که حق و درست میگوید، آن چنان خدایى که واجب است اعتقاد و ایمان باو و براى آن حقیقتى است و آن این است که همسر و عیال بسبب ظهار مادر نمیشود، و پسر خوانده بسبب پسر خواندگى پسر نمیشود.

وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ‏ و اوست که راه را هدایت میکند، یعنى براه حق ارشاد نموده و بر آن راهنمایى میکند قول حق تعالى است.

ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ‏ یعنى ایشان را به پدرانشان نسبت دهید، آنهایى که آنان را تولید کرده‏اند و ایشان را بآنها نسبت دهید یا بکسانى که آنان را بر فراش خود بوجود آورده و همسرانشان آنان را زائیده ‏اند.

هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ‏ آن از جهت گفتن و حکم کردن نزد خدا درست تر و محبوبتر است.

سالم از عبد اللَّه بن عمر روایت کرده که گفت ما زید بن حارثه را نمى خواندیم مگر آنکه او را زید بن محمد میگفتیم، تا در قرآن نازل شد:

ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ‏ بخارى این مطلب را از ابن عمر در صحیح خود آورده است.

فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آباءَهُمْ‏ پس اگر نشناختید پدرانشان را بشخصه.

فَإِخْوانُکُمْ فِی الدِّینِ‏ یعنى پس آنان برادران دینى شما هستند در ملّت، پس بآنها یا اخى، اى برادر بگوئید.

وَ مَوالِیکُمْ‏ یعنى آنها پسران عموهاى شمایند.

زجاج گوید: و ممکنست که مقصود اولیاء شما در دین باشند در وجوب یارى کردن، و بعضى گفته‏اند معناى اولیاء شما آزاد کننده شمایند هر گاه شما را از بردگى آزاد کردند، پس بر شما دوستى و یارى آنها لازم است.

لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ فِیما أَخْطَأْتُمْ بِهِ‏ یعنى بر شما باکى نیست، در نسبت دادن آن بکسى که او را بفرزندى گرفته هر گاه شما گمان کردید که او پدر آنست و ندانستید که پسر او نیست، پس خدا شما را مؤاخذه و عقوبت بآن انتساب نمیکند.

وَ لکِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ‏ یعنى و لیکن گناه در آن چیزهایى است که قلوب شما عمدا و متعمّدا قصد نماید از نسبت دادن آنها بغیر پدران ایشان پس شما مؤاخذه بآنها خواهید شد.

مجاهد گوید: آنچه را که شما قبل از نهى خطا کردید و آنچه را که بعد از نهى تعمّد بآنها نمودید.

وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً و خداوند آمرزنده و بخشنده است براى آنچه در گذشته گفتید.

رَحِیماً مهربانست بشما.

و در این آیه دلالت است بر اینکه انتساب بغیر پدر جایز نیست و در سنت و اخبار صحیحه از حضرت رسول صلّى اللَّه علیه و آله وارد شده‏ که آن حضرت فرمودند:

لعنت خدا بر کسى که خود را به غیر پدرش نسبت دهد و یا غیر موالى خود را دوست داشته و قصد نماید (یعنى غاصبین حقوق و ظالمین آل محمد علیهم السلام را دوست بدارد).

 

 

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۶ تا ۱۰]

النَّبِیُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ إِلاَّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى‏ أَوْلِیائِکُمْ مَعْرُوفاً کانَ ذلِکَ فِی الْکِتابِ مَسْطُوراً (۶) وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِیمَ وَ مُوسى‏ وَ عِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِیثاقاً غَلِیظاً (۷) لِیَسْئَلَ الصَّادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ أَعَدَّ لِلْکافِرِینَ عَذاباً أَلِیماً (۸) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَهَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ کانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیراً (۹) إِذْ جاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا (۱۰)

 

ترجمه:

۶- پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله بمؤمنان اولى و شایسته‏تر است از- خودشان و همسران او مادران ایشانند و صاحبان رحم و خویشاوندان بعضى از آنان اولى و مقدّم به بعض دیگر است در کتاب خدا از مؤمنان و مهاجران مگر آنکه بدوستانتان خوبى کنید، این در کتاب خدا نوشته شده است.

۷- و هنگامى که گرفتیم از پیامبران پیمان و عهدشان و از تو و از نوح و ابراهیم و موسى و عیسى بن مریم و گرفتیم از ایشان پیمانى سخت.

۸- تا به پرسند راستگویان را از راستیشان و آماده ساخته براى کافرین عذابى دردناک.

۹- اى گروه مؤمنین یاد آورید نعمت خدا را بر خودتان هنگامى که لشگرى آمد بسوى شما، پس ما فرستادیم باد و لشگر غیبى را که آنها را نمى دیدند و خداوند بآنچه که میکنید بیناست.

۱۰- هنگامى که آمدند بسوى شما از بالاى سر شما و از پائین‏تر از شما و هنگامى که چشمها حیران شد و دلها از ترس بگلوگاه و حنجره‏ها رسید و گمان میبردید بخدا گمانهایى.

 

قرائت:

اهل مدینه و ابن عامر و ابو بکر و قتیبه، الظنونا و الرسولا و السبیلا با الف قرائت کرده‏اند در وصل و وقف ولى اهل بصره و حمزه در وصل و وقف بدون الف خوانده و بقیه از قرّاء در وقف با الف، و در وصل بدون الف قرائت کرده‏اند.

 

دلیل:

ابو على طبرسى گوید: دلیل قول کسى که در وصل الف را تثبیت کرده اینست که در قرآن مجید چنین آمده و آن اساس آیه و آیات قرآنى است تشبیه بقوافى نموده از جهتى که آن مقاطع آیات است، پس هم چنان که تشبیه کرده (اکرمن و اهانن) را بقافیه‏ها در حذف یاء از آنها چنانچه حذف شده در مثل قول شاعر:

من حذر الموت ان یاتین‏ و اذا ما انتسبت له انکرن‏

کسى که مردم را از مرگ میترسانید که ناگهان آید وقتى که مرگ به سراغش آمد انکار نمود.

همین طور تشبیه نموده این را در اثبات الف بقافیه‏ها، و امّا کسى که الف را در وصل انداخته، پس او اثبات آن را در قوافى میداند و حال آنکه رؤس آیات قافیه نیست، پس در وصل حذف میشود چنانچه در غیر آنهم حذف میشود از چیزهایى که در وقف ثابت میماند مثل تشدیدى که ملحق میشود بحرفى که بر آن وقف میشود، و این هنگامیست که در خطا ثابت باشد پس شایسته است که حذف نشود چنانچه هاء وقف از کلمه (حسابیه و کتابیه) حذف نمیشود و اینکه آن جارى میشود مجراى موقوف علیه و وصل هم نمیشود

 

 

اعراب:

أَنْ تَفْعَلُوا موصول وصله است در محلّ رفع بسبب مبتداء بودن براى اینکه آن استثناء منقطع، و خبر آن محذوف و تقدیرش اینست لکن فعلکم الى اولیائکم معروفا جائز لکن کار خوب شما بدوستانتان رواست.

وَ إِذْ أَخَذْنا در ظرف عامل، اذکروا قول خداى سبحان‏ إِذْ جاءَتْکُمْ‏ جُنُودٌ العامل اینجا محذوف تقدیرش چنین است، اذکروا نعمه اللَّه علیکم کائنه وقت مجى‏ء جنود (اذ جاءکم) بدل از اذ اوّل و همین طور از إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ است‏

 

شأن نزول:

کلبى گوید: پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله میان اصحابش برادرى و مواخات برقرار کرد و هر دو نفر مرد را با هم برادر نمود، پس هر گاه یکى از آن دو از دنیا میرفت آنکه زنده بود میراث او را تصاحب کرده و به نزدیکان نسبى او چیزى نمیداد و این مدّتى تا خدا میخواست ادامه داشت تا آیه‏ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ … نازل شد، پس آیات مواریث نسخ کرد قانون میراث مؤاخات و برادرى و هجرت را و نزدیکتر به میّت (مانند پسر و دختر و پدر و مادر و همسر) وارث گردید، پس نزدیکتر مانند برادر و خواهر و جد و جدّه از نزدیکان و خویشاوندان.

قتاده گوید: مسلمانها به سبب مهاجرت وارث میشدند و اعرابى مسلمان که هجرت نکرده بود از مهاجرین چیزى را ارث نمى‏برد، پس این آیات نازل و میراث بنسب و خویشاوندان مقرّر گردید.

 

تفسیر:

النَّبِیُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‏ پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله سزاوارتر است بمؤمنین از خودشان یعنى آن حضرت اولى و شایسته‏تر است بایشان از خودشان.

مقصود از اینکه پیامبر سزاوارتر است چیست؟

چند قول در معناى اولى گفته شده است:

۱- ابن زید گوید: پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله سزاوارتر است به تدبیر ایشان و فرمان او بر ایشان نافذتر است از حکم ایشان بر ایشان خلاف آنچه حکم میشود بر آن براى وجوب طاعت و پیروى از آن حضرت که مقرون بطاعت خداى تعالى است‏.

۲- ابن عباس و عطا گویند: یعنى آن حضرت اولى و شایسته است به ایشان در دعوت کردن، پس هر گاه پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله ایشان را براى کارى و چیزى فراخواند و یا فرمان داد ولى نفوسشان آنها را بچیزى خلاف خواسته پیامبر دعوت نمود اطاعت و پیروى خط و فرمان پیامبر (ص) اولى و واجب است از اطاعت نفوسشان” و این از قول اوّل نزدیکتر است” ۳- بدرستى که حکم آن حضرت نافذتر است از حکم بعضى از آنها بر بعضى دیگر مثل قول خدا فَسَلِّمُوا عَلى‏ أَنْفُسِکُمْ‏” پس سلام کنید بر خودتان” پس هر گاه او با سزاوارتریش بایشان از مال امتش ارث نبرد چگونه ارث میبرد کسى که حق او را بسبب پسرخواندگى واجب میدانید، و از پیامبر (ص) روایت شده که وقتى خواست غزوه تبوک برود فرمان داد که مردم همه بسیج نموده بیرون‏ روند، گروهى گفتند ما از پدران و مادران‏مان اجازه میگیریم اگر آنها موافقت کردند میرویم و گرنه نخواهیم رفت، پس این آیه نازل شد.

و از ابى بن کعب و ابن مسعود و ابن عباس روایت شده که ایشان آیه را اینطور قرائت میکردند (النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم و ازواجه امّهاتهم و هو اب لهم) و در قرآن ابى بن کعب هم چنین بود، و از حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام هم همین طور روایت شده است.

مجاهد گوید: هر پیغمبر براى امتش پدر بود و براى همین مومنین با هم برادرند، زیرا پیامبر (ص) پدر ایشانست در دین (چنانچه فرمود:” انا و على أبوا هذه الامه”

من و على دو پدر این امّت هستیم.

و مفرد انفس نفس است و آن مخصوص حیوان حسّاس دراکى است که نفیس‏ترین اعضایى است که در وجود اوست.

و محتمل است که اشتقاق آن از تنفّس نفس کشیدن باشد که آن تروح است، و محتمل است که از نفاسه یعنى ارزشمندى باشد که آن پربهاترین و گرامى‏ترین اعضاء اوست.

وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ‏ و همسران آن حضرت مادران شمایند یعنى آنان براى مؤمنان مانند مادرند در احترام و حرمت ازدواج و حال آنکه مادر حقیقى نیستند زیرا اگر بودند هر آینه دختران آنها هم خواهران مؤمنین مى‏بودند حقیقه و تزویج آنها بر مؤمنین حلال نبود، پس معلوم شد که مقصود از آن حرمت عقد ایشان است نه بر چیز دیگر براى اینکه ثابت نشده چیزى از احکام مادرى میان آنها و مؤمنین مگر حرمت ازدواجشان فقط، آیا نمى‏بینى که نگاه کردن بر ایشان بر مؤمنین جایز نیست و نیز آنها نمى توانند بر مؤمنین نظر نمایند و مؤمنین ارث نمى‏برند از آنها و براى همین است که شافعى میگوید وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ‏ در یک معنى مخصوصى است نه معناى مادرى عمومى مطلق و آن باین معناست که آنها محرّمات‏ ابدى هستند ولى محرمهاى در خلوت و مسافرت نیستند و این همان معنایى است که مسروق از عایشه روایت کرده که زنى باو گفت اى مادر، پس عایشه گفت من مادر تو نیستم بلکه مادر مردان شمایم.

و بنا بر این مطلب جایز نیست که بخواهران و برادران ایشان خال المؤمنین و خاله المؤمنین گفته شود.

شافعى گوید: زبیر اسماء دختر ابى بکر را تزویج کرد و نگفت که او خاله مؤمنین است.

وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ‏ و این آیه در آخر سوره انفال تفسیر شده، و اولوا الارحام صاحبان نسب و خویشاوندانند، چون خداوند سبحان فرمود که همسران پیامبر (ص) مادران مؤمنین هستند در تعقیب آن اولوا الارحام را فرمود و بیان نمود که میراث نمى‏برد مگر بانتساب ولادتى و خویشاوندى، و مقصود اینست که صاحبان نزدیکان هم بعضى از آنها بارث بردن شایسته تر از بعضى از مؤمنین، یعنى انصار و مهاجرین که از مکّه هجرت بمدینه کردند هستند.

و بعضى گفته‏اند: مقصود از مؤمنین آنهایى هستند که با هم پیمان و عقد برادرى بستند و یا مهاجرت نمودند، پس این آیه نسخ نمود توارث به هجرت و مؤاخات در دین را و آن دلالت دارد بر اینکه میراث بقرابت و خویشاوندى است، پس هر کس نزدیکتر باشد (مثل پسر و دختر و پدر و مادر) پس او سزاوارتر بمیراث است از آنهایى که دورترند (چون برادر و خواهر، یا عمو و عمه، دایى و خاله).

إِلَّا أَنْ تَفْعَلُوا إِلى‏ أَوْلِیائِکُمْ مَعْرُوفاً مگر اینکه بدوستانشان خوبى نمائید.

الّا استثناء منقطع است و معنایش اینست، لکن اگر شما بدوستانتان که مؤمن هستند و یا هم پیمان‏هاى خودتان چیزى که خوب شایسته باشد نمودید (مثلا احسانى کردید) آن کار خوبى است.

سدى گوید: مقصود از این وصیه کردن مؤمن است به برادران دینیش (که از ثلثش بگوید به دوستان و برادران دینیش بدهند).

و غیر سدى گویند: وقتى توارث بمؤاخات و برادرى و هجرت نسخ شد به آیه اولوا الارحام وصیه را مباح فرمود که انسان وصیه کند براى هر کس که دوست دارد او را بآنچه که میخواهد از ثلث مالش معناى معروف وصیّت در اینجا است.

از محمد بن حنفیه (فرزند امیر المؤمنین علیه السلام) و عکرمه و قتاده حکایت شده که معناى آن وصیت به نزدیکان است از مشرکین.

و بعضى گفته‏اند: که این صحیح است براى اینکه خداوند تعالى از این کار نهى فرموده بقولش‏ لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید … و بسیارى از فقهاء (عامّه) تجویز کرده‏اند وصیّت براى نزدیکان کافر را، و اصحاب ما گفته‏اند که وصیّت براى نزدیکان کافرى که پدر و مادر و یا فرزند باشند جایز است.

کانَ ذلِکَ‏ یعنى نسخ میراث بسبب هجرت و رد آن بارحام از نزدیکان‏ فِی الْکِتابِ‏ یعنى در لوح محفوظ ثابت است.

و بعضى گفته‏اند: یعنى در تورات است‏ (مَسْطُوراً) یعنى نوشته شده و من در قول خدا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ‏ دو احتمال در آن میرود، یکى از آن دو آنچه ما یاد نمودیم و دیگرى تقدیرش اینست، و اولوا الارحام من المؤمنین و المهاجرین اولى بالمیراث، صاحبان ارحام از مؤمنان و مهاجران سزاوارتر بمیراث هستند.

وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثاقَهُمْ‏ و آن گاه که ما از پیامبران پیمان شان را گرفتیم.

قتاده گوید: یعنى اى محمد (ص) یاد کن هنگامى که خداوند تعالى پیمان از پیامبران گرفت خصوصا که بعضى از آنها تصدیق کنند بعضى دیگر را و پیروى نمایند بعضى از ایشان برخى دیگر را.

مقاتل گوید: پیمان از ایشان گرفت بر اینکه خدا را عبادت کنند و مردم را بعبادت خدا بخوانند، و اینکه بعضى از آنان بعضى دیگر را تصدیق نموده و ملّت و قوم خود را نصیحت نمایند.

(وَ مِنْکَ) اى محمد، و البتّه آن حضرت را براى فضل و شرفش مقدم داشت.

وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِیمَ وَ مُوسى‏ وَ عِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ‏ این پنج پیغمبر (ص) را بنامهایشان یاد نمود و اختصاص داد براى اینکه آنان اصحاب شرایع‏ بودند.

وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِیثاقاً غَلِیظاً و ما گرفتیم از ایشان پیمان سختى یعنى پیمان محکمى گرفتیم بر وفاء کردن بآنچه را که متحمل شده از بار رسالت و ابلاغ کردن احکام دین و شریعت.

و بعضى از مفسّرین و دانشمندان گفته‏اند: یعنى ما از ایشان عهد و پیمان محکم گرفتیم که بملّت خود اعلان کنند که محمد (ص) رسول و فرستاده خداست و پیامبرى بعد از او نخواهد بود، و البتّه ذکر میثاق را مکرّر فرمود براى تأکید در اوّل آیه بطور مطلق یاد نمود و در آخرش آن را مقیّد ساخت بزیادتى صفت غلیظ، سپس خداوند فایده میثاق و پیمان بستن با انبیاء را بیان فرمود، و گفت:

لِیَسْئَلَ الصَّادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ‏ تا اینکه به پرسند راستگویان را از صداقت و راستگوییشان.

مجاهد گوید: یعنى البتّه این کار را کرد و پیمان را گرفت تا اینکه سؤال کند از پیامبران مرسل که امتهاى شما چه جواب دادند بشما.

بعضى گفته ‏اند: تا اینکه از راستگویان سؤال کنند در توحید و یگانگى خدا و عدل او و شرایع از راستیشان یعنى آنچه را که در باره خدا میگویند،پس بآنها گفته میشود آیا خداى متعال به هیچ کس ظلم و ستم نموده است آیا هر انسانى را باعمال خودش مجازات و پاداش داده، آیا کسى را بدون گناه عذاب نموده است مثل این، پس میگویند بلى در قضاوتشان عدالت نمود و هر کس را بکردار خودش کیفر داد.

و بعضى گفته‏اند: یعنى براى اینکه راستگویان را به پرسد در گفتار ایشان از راستى و صداقت در کارهایشان.

و بعضى گفته‏اند: تا اینکه از راستگویان به پرسند هدف شما از راستگویى چه بود، آیا فقط خدا بود، یا غیر خدا، و در آن تهدیدى براى دروغگویانست.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: وقتى از راستگویى او سؤال شود که به چه وجه و جهت بود، میگوید (مثلا براى خدا و یا … بود) پس به حسب آن پاداش داده میشود، پس حال دروغگو چگونه خواهد بود آن گاه خداى سبحان فرمود:

وَ أَعَدَّ لِلْکافِرِینَ عَذاباً أَلِیماً یعنى مهیّا نموده براى کفّار عذاب دردناکى، سپس مؤمنان را مخاطب ساخته و فرمود:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَهَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ‏ اى گرویدگان بحق و کسانى که ایمان آورده‏اید یادآور شوید نعمت خدا را بر خودتان، و تذکر داد بایشان بزرگ نعمت خود را بر آنها که رفع احزاب (گروهاى مختلف عرب از قریش و غیر آن) بود.

إِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ و ایشان آنهایى بودند که تحزّب (گروه گرایى) کردن بر رسول خدا (ص) در ایّام جنگ خندق.

فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً و آن باد تندى بود که بر ایشان وزید تا دیگهاى غذاى برگشته و خیمه‏هاى آنها کنده شد.

وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها و لشگرى که ندیدید آنها را از فرشتگان.

و بعضى گفته‏اند: که فرشتگان در آن روز جنگ نکردند و کسى را نکشتند بلکه مؤمنان را تشجیع کرده و کفار را میترسانیدند.

وَ کانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیراً و خداوند بآنچه را که میکنید بیناست کسى که با تاء قرائت کرده میگوید روى خطاب با مؤمنین است، و کسى که با یاء خوانده مقصودش اینست که خدا عالم است بآنچه را که کفّار انجام میدهند سپس فرمود:

إِذْ جاءُوکُمْ‏ یعنى یاد آورید هنگامى که لشکر مشرکین بسوى شما آمدند.

مِنْ فَوْقِکُمْ‏ یعنى از بالاى وادى از طرف مشرق، بنى قریظه و بنى نضیر و غطفان.

وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ‏ یعنى از طرف مغرب از سمت مکّه ابو سفیان در مردم قریش و کسانى که پیرو او بودند.

وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ یعنى دیدگان شما از هر جهت مات و حیران شده و نمى‏گریست مگر دشمن را که از هر طرف روى آورده است.

و بعضى گفته‏اند: یعنى چشمها از وحشت و ترس از جاى خود برگشته چنانچه شخص ترسو میشود و در حال ترس نمیداند چه مى‏بیند.

وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ و دلها بگلو رسید، حنجره داخل گلو میباشد.

قتاده گوید: یعنى دلها از جاى خود کنده شد و اگر نبود که گلو و حلقوم تنگى از آن میکرد که بیرون رود، هر آینه بیرون میرفت.

ابو سعید خدرى گوید: روز خندق گفتیم اى رسول خدا بفرما ما چه بگوئیم، بحقیقت جان ما بگلو رسید، فرمود بگوئید: اللّهم استر عوراتنا، و آمن روعاتنا، بار خدایا مستور و مصون دار ناموس ما را و ایمن فرما وحشت ما، گوید پس آن را خواندیم، پس چهره‏هاى دشمنان خدا بسبب باد تندى زده شد، پس فرار کردند.

فراء گوید: معناى‏ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ چنین است یعنى آنها ترسیدند و بیشترشان بجزع افتادند، و شخص ترسو و جبان هر گاه ترسش سخت شد کبدش باد میکند و وقتى کبد متورّم شد جان بگلو میرسد.

وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا یعنى گمانهاى شما دگرگون و مختلف- خواهد بود، پس بعضى از شما گمان نصر و یارى خدا را میبرد و برخى هم از خدا مأیوس و ناامید میشود.

حسن گوید: یعنى گمان مبرید گمانهاى مختلف منافقین خیال میکنند که محمد (ص) مستأصل و بیچاره میشود و مؤمنین گمان میکنند که آن حضرت یارى میشود.

و بعضى گفته‏اند: افرادى که ضعیف القلب و ایمان بودند مثل منافقین فکر میکردند، لکن این معنى وارد نشده.

و بعضى گفتند: که اختلاف گمان آنها این بود که بعضى گمان میکردند که کفّار غالب میشوند، و بعضى گمان میکردند که ایشان بر شهر مدینه مستولى میشوند، و بعضى گمان میکردند که جاهلیّت عود خواهد نمود

چنانچه قبل از اسلام بود، و بعضى گمان میکردند که آنچه خدا و پیامبر وعده دادند از یارى دین و اهلش آن غرور و فریب است، پس اقسام ظنون بسیار است خصوصا گمان ترسوها از همه بیشتر است.

چنانچه قبل از اسلام بود، و بعضى گمان میکردند که آنچه خدا و پیامبر وعده دادند از یارى دین و اهلش آن غرور و فریب است، پس اقسام ظنون بسیار است خصوصا گمان ترسوها از همه بیشتر است.

 

ترتیب:

قول خداى تعالى، النَّبِیُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ‏ پیوست بقول او وَ ما جَعَلَ أَدْعِیاءَکُمْ أَبْناءَکُمْ‏ دارد زیرا چون بیان فرمود که پسر بودن بر او جایز و روا نیست در تعقیب آن فرمود که آن حضرت با وصف این بر مؤمنین- از خودشان شایسته‏تر است از جهت اینکه خداوند آن حضرت را بر آنها ولایت داد، پس بر ایشان واجب است او را پیروى و اطاعت نمایند، و اصل ولایت براى خداى تعالى است، چنانچه فرمود:

هُنالِکَ الْوَلایَهُ لِلَّهِ‏ ولایت در اینجا مخصوص خداست‏ پس براى‏ هیچکس حظى و نصیبى نیست در آن ولایت مگر کسى را که خداى سبحان او را ولى نموده و تولیت امر بندگانش را در اختیار او گذارده و به این معنى پیامبر (ص) در روز غدیر اشاره نموده و فرمود

الست اولى بکم من انفسکم‏

آیا من از شما بنفوس شما سزاوارتر نیستم؟ پس چون همه جواب مثبت داده و گفتند آرى شما بر ما از هر جهت شایسته‏ترى فرمود

من کنت مولاه فعلى مولاه‏

هر کس را که من بر او ولایت دارم پس على بر او ولایت دارد و مولا بمعناى اولى است بدلالت کریمه‏ مَأْواکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ‏ جایگاه شما آتش و آن مولاى شماست یعنى براى شما سزاوارتر است و نیز قول لبید شاعر جاهلیت که میگوید:

فغدت کلا الفرجین تحسب انّه‏ مولى المخافه خلفها و امامها

پس صبح نمود هر دو شکاف که خیال میکرد ترس و خطر از جلو و عقب متوجه باوست، یعنى به ترس و مخافت سزاوارتر است. سپس برگشت خداوند سبحان به کلامش در تأکید نبوّت پیامبر” ص” بذکر آنچه را که از انبیاء و پیامبران پیمان گرفته بود در این باب و دنبال کرد آن را به بیان آیات و معجزاتش در روز احزاب و ذکر آنچه را که انعام فرموده بر آن حضرت و بر مؤمنین از یارى کردن آنان مضافا بر آنچه که براى ایشان از ثوابهاى اخروى مهیّا نموده بود.

 

 

حکایت جنگ خندق:

محمد بن کعب قرظى و غیر او از اصحاب تاریخ پیامبر (ص) داستان‏

جنگ خندق را چنین گفته‏اند، که عده‏اى از یهود که از آنها سلام بن ابى الحقیق و حىّ بن اخطب با جماعتى از بنى النضیر که پیامبر خدا (ص) آنها را تبعید و اخراج نموده بود رفتند تا در مکّه بر قریش وارد شده و آنها را بجنگ با پیامبر (ص) خوانده و گفتند ما با شما بر ضدّ مسلمانها هستیم تا آنها را مستأصل و بیچاره کنیم.

قریش گفتند اى جماعت یهود شما اهل کتاب اوّل هستید، آیا دین ما بهتر است یا دین محمد (ص) گفتند بلکه دین شما بهتر از دین اوست و شما سزاوارتر بحق از او هستید، پس ایشان یعنى (یهود عنود) همان مردمى هستند که خداوند در باره آنان نازل فرمود، آیا نظر نمیکنى به آنهایى که بهره‏اى از کتاب (تورات) داده شده است به جبت و طاغوت ایمان آورده و به کفّار قریش میگویند شما راه را از مؤمنین بهتر یافته‏اید تا آنجا که فرمود و کافیست براى آنها سعیر جهنّم یعنى شعله آتش دوزخ.

پس قریش از گفته آنها مسرور و تحریک شده، پس براى جنگ با رسول خدا (ص) اجتماع نموده و آماده پیکار شدند، سپس یهودیان مذکور از مکّه بسوى قبیله غطفان رفته و آنها را دعوت بجنگ با رسول خدا (ص) کرده و با آنها هم گفتند که ما با شما خواهیم بود و قریش هم براى این کار با ما پیمان بسته‏اند، پس قبیله غطفان هم موافقت و آمادگى خود را اعلام نمودند پس قریش برهبرى و فرماندهى ابو سفیان بن حرب حرکت کرده و غطفان هم بسرکردگى عیینه بن حصین بن حذیفه بن بدر با قبیله فزاره و حرث بن عوف با قبیله بنى مره و مسعود بن جبله الاشجعى با مردمى که از اشجع متابعت او را نمودند بیرون آمده و بهم پیمانهاى خود هم نوشته از بنى‏ اسد که با آنها موافقت کنند، پس طلیحه با عدّه از بنى اسد که هم پیمان با اسد و غطفان بودند بآنها پیوستند.

و قریش بجماعتى از مردان بنى سلیم مثل ابو الاعور سلمى و پیروانش از قبیله مذکور نامه نوشتند که قریش را کمک کنند، و چون این اخبار بپیغمبر اسلام (ص) رسید خندقى بر دور شهر مدینه با اشاره جناب سلمان فارسى رضوان اللَّه تعالى علیه کنده و این اوّلین جنگى بود که سلمان شرکت کرده و او در آن موقع آزاد بود گفت یا رسول اللَّه (ص) ما در فارس وقتى در محاصره دشمن قرار میگیریم بر دور خود خندق قرار میدهیم، پس پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله رأى سلمان را پذیرفته و باتفاق مسلمانها خندق را کنده و آن را محکم ساختند.

و از دلایل و معجزات پیامبرى آن حضرت که در حفر خندق ظاهر شد روایت ابو عبد اللَّه حافظ است که باسنادش از کثیر بن عبد اللَّه بن عمرو عوف مزنى آورده که گفت پدرم براى من از پدرش حدیث کرد که پیغمبر (ص) در سال احزاب نقشه خندق را چنین پیاده نمود که کندن چهل زراع را در عهده ده نفر از مسلمین گذارد، پس در میان مهاجرین و انصار در باره سلمان اختلاف شد و سلمان مرد نیرومند و پرتوانى بود پس انصار گفتند که سلمان از ماست و مهاجرین گفتند سلمان از ماست، پس پیامبر خدا (ص) فرمود سلمان از ما خاندان است.

عمرو بن عوف گوید من و سلمان و حذیفه بن الیمان و نعمان مقرن و شش نفر از انصار چهل زراع را بریده و کندیم تا رسیدیم به خاک رس خداوند از ته خندق سنگ سفید گردى را بیرون آورد و بیل و کلنگ ما-شکست و بر ما سخت شد، پس بسلمان گفتیم از خندق بالا برو و پیامبر (ص) را از این سنگ خبر بده که یا ما از سنگ بگذریم که گذشتن از سنگ نزدیک است و یا اینکه ما را برأى و نظر مبارکش در باره سنگ فرمان دهد چون ما دوست نداریم از خط نقشه آن حضرت تجاوز کنیم، پس سلمان از خندق بالا آمده و خدمت پیامبر (ص) رسید در حالى که برایش قبّه‏اى زده بودند، پس عرض کرد یا رسول اللَّه سنگ سفیدى گردى از ته خندق بیرون آمده و آهن آلات ما را شکسته و کار بر ما دشوار شده زیرا چیزى در آن اثر نمیکند نه زیاد و نه کم، پس نظر مبارک را در باره آن بفرما، پس آن حضرت با سلمان وارد خندق شده و کلنگ بدست گرفته و بر آن سنگ زد که برقى از آن ظاهر شد که تمام مدینه را روشن نمود مثل اینکه چراغ پر نورى در شب تاریکى افروخته‏اند، پس پیامبر تکبیر فتح گفت مسلمانها نیز اللَّه اکبر گفتند، سپس دو مرتبه زد باز برقى ظاهر شد آن گاه ضربت سوم را زدند که برق دیگرى برخاست.

پس سلمان گوید: گفتم پدر و مادرم بفدایت یا رسول اللَّه این برقهایى که مى‏بینیم چیست فرمود: برق اوّل نشانه فتح یمن است که خداوند نصیب ما خواهد نمود و امّا دوّم نشانه فتح شام و مغرب است و امّا برق سوّم علامت فتح مشرق (و عجم) است، پس مسلمانان خوشحال شدند و گفتند الحمد للَّه موعد صادق، سپاس و شکر مخصوص خداوندیست که وعده دهنده صادق است، و احزاب ظاهر شدند، مؤمنین گفتند:

” هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ” اینست آنچه که خدا و پیغمبر (ص) بما وعده داد و خدا و پیامبرش راست گفتند و منافقین‏ گفتند آیا تعجّب نمى‏کنید که محمد شما را خبر داده و وعده باطل میدهد و بشما میگوید که در یثرب (مدینه) قصور حیره و مدائن و کسرى را مى‏بینید و اینکه آنها را براى شما فتح میکند و حال آنکه شما حفر خندق نموده، و جرئت مبارزه و ظاهر شدن را ندارید.

 

معجزه دوّم‏

و نیز از آیات و معجزات پیامبرى آن حضرت حکایتى است که ابو عبد اللَّه حافظ با اسنادش از عبد الواحد بن ایمن مخزومى روایت نموده گوید:

شنیدم جابر بن عبد اللَّه انصارى گفت ما در آن روز خندق مى‏کندیم پس کوهکى در آن ظاهر شد، پس ما گفتیم یا رسول اللَّه کوهکى پیش آمده در خندق، پیغمبر (ص) فرمود: بر آن آب بپاشید، آن گاه برخاست، پس بطرف آن کوهک آمد در حالى که از گرسنگى دامن خود را بشکم مبارکش بسته بود، پس کلنگ یا بیل را گرفت و سه مرتبه بسم اللَّه گفت آن گاه بر آن سنگ زد، پس آن سنگ مانند رمل و شن نرم رونده گردید، پس گفتم به من اجازه دهید بمنزلم بروم، پس اجازه فرمود، پس بهمسرم گفتم آیا از خوراکى چیزى دارى گفت: یک صاع (سه کیلو) جو و یک بزغاله هست، پس او جو را آرد نموده و خمیر کرد و من بزغاله را ذبح کردم و پوست کندم و در اختیار عیالم گذاشتم و خدمت پیامبر آمدم و ساعتى نشسته، سپس باز رخصت گرفته و بمنزل آمده و دیدم همسرم آن خمیر را نان ساخته و گوشت را هم پخته است، پس حضور پیامبر (ص) برگشته و گفتم نزد ما غذایى آماده است یا رسول اللَّه شما و دو نفر از اصحابتان تشریف بیاورید.

فرمود اى جابر غذا چه مقدار است، گفتم یک صاع نان جو و یک‏ بزغاله است، پس پیغمبر (ص) بمسلمانانى که در خندق کار میکردند فرمود برخیزید براى صرف غذا بمنزل جابر بیائید، پس همه آنها برخاسته و بطرف منزل من آمدند و من از خجالت حالتى که پیدا کردم که جز خدا کسى نمیدانست براى کمى غذا و میگفتم همه مردم آمدند بر یک من نان جو و یک بزغاله، پس نزد زنم آمده و گفتم ما رسوا شدیم پیغمبر (ص) با تمام مردم مدینه آمدند، پس عیالم گفت آیا پیغمبر” ص” از تو از مقدار غذا پرسید؟

گفتم بلى، پس گفت خدا و پیامبر (ص) داناترند ما او را از موجودى خود خبر دادیم، پس این سخن زن من غم و غصّه مرا برطرف کرد.

پس رسول خدا (ص) وارد شده و فرمود گوشت و نان را با من گذارید پس آن حضرت شروع کرد به ریز کردن نان و در آبگوشت ریختن و گوشت بزغاله پخته را از هم جدا میکرد و در ظرف غذا میگذارد، و مرتبا جلوى مردم میگذارد تا همه خورده و سیر شدند و تنور نان و دیگ آبگوشت پر از نان و آبگوشت و گوشت بود مانند اولش سپس پیغمبر (ص) بعیال جابر فرمود خودت بخور و بهمسایه‏ها اهداء کن، پس ما غذا خورده و به تمام خویشان خود نیز هدیه فرستادیم، و بخارى این معجزه را در صحیح خویش آورده است.

براء بن عازب گوید: در روز احزاب رسول خدا (ص) با ما خاک حمل میکرد و خاک سفیدى شکم آن بزرگوار را پوشانیده بود و بصداى بلند مى‏فرمود:

لا همّ لو لا انت ما اهتدینا و لا تصدّقنا و لا صلّینا

بار خدایا اگر تو نبودى ما هدایت نشده و نه زکاه داده بودیم و نه‏ نماز میخواندیم.

فانزلن سکینه علینا و ثبت الاقدام ان لاقینا

پس خدایا بر ما سکینه و اطمینان را نازل فرما و قدمهاى ما را در هنگام ملاقات دشمن استوار دار.

ان الاولى قد بغوا علینا اذا أرادوا فتنه ابینا

بدرستى که حزب اوّل (که یهود مدینه‏اند) بر ما ستم کردند و هر وقت آنها میخواستند آشوبى برپا کنند ما ممانعت میکردیم، و این رجز را نیز بخارى در صحیح خود نقل نموده است.

ابى الولید از شعبه از ابى اسحاق از براء نقل نموده که چون رسول خدا (ص) از حفر خندق خلاص شد قریش با ده هزار نفر از مردم مختلف و پیروان قریش از بنى کنانه و اهل تهامه رسیده و بین جرف و غابه‏ فرود آمدند و غطفان و پیروانش از اهل نجد آمده و در دامنه کوه احد منزل نمودند.

پیغمبر (ص) با سه هزار نفر از مسلمین از سور مدینه بیرون آمد، و سلع را در پشت خود قرار داده و در آنجا اردوگاه ساختند و خندق در میان ایشان و جبهه دشمن بود، و امر فرمود که زنان و کودکان را در مکان بلند منزل دهند، پس دشمن خدا حىّ بن اخطب نضیرى بدرب قلعه کعب بن اسد قرظى رئیس بنى قریظه که با پیامبر (ص) پیمان بسته و مواعده گذارده بود که بر علیه اسلام و مسلمین اقدامى ننماید آمده و فریاد زد و وى را طلبید و چون کعب صداى نحس ابن اخطب را شنید درب قلعه را بروى او بست، پس اجازه ملاقات خواست و او خوددارى نمود، پس فریاد زد اى کعب در را باز کن کعب گفت واى بر تو اى حى تو مردى بد قدم و میشوم هستى و من با محمد (ص) پیمان بسته‏ام که بر علیه او کارى نکنم و نقض پیمان نمیکنم، و از آن حضرت هم جز وفاء و صداقت چیزى ندیده‏ام، ابن اخطب گفت واى بر تو در را باز کن تا با تو سخنى بگویم گفت من این کار را نمیکنم گفت آرى تو در را بسته‏اى که مبادا من از آذوقه و علوفه تو چیزى بخورم.

پس در را گشود و حى بن اخطب وارد و گفت واى بر تو اى کعب من عزّت دنیا را برایت آورده‏ام، من برایت قریش را با تمام رؤسا و بزرگان آن و غطفان را با همه سرانش آورده‏ام و با من پیمان بسته‏اند که از پاى ننشینند تا اینکه محمد و پیروانش را مستأصل و بیچاره کنند.

کعب گفت بخدا تو ذلّت و بدبختى دنیا را براى من آورده‏اى ابرى آورده‏اى که رعد و برق دارد ولى یک قطره باران با آن نیست، مرا واگذار با محمد (ص) زیرا من جز صداقت و وفاء چیزى از او ندیدم.

پس ابن اخطب ملعون کعب را مکرّر اغوا و بوعده شیطانى فریفت تا او را حاضر کرد بر این پیمان و قرار که اگر قریش و غطفان شکست خورده و نتوانستند به محمد (ص) صدمه‏اى بزنند و بمکّه برگشتند من بر قلعه تو وارد شوم، تا هر بلائى بر سر تو آمد به منهم برسد، پس کعب پیمان خود شکست و از قرارى که میان او و آن حضرت بود برائت جست.

پس چون این خبر به پیامبر (ص) رسید سعد بن معاذ بن نعمان‏ ابن امرء القیس که یکى از بنى عبد الاشهل و در آن موقع رئیس قبیله اوس بود باتفاق سعد بن عباده یکى از بنى ساعده بن کعب بن خزرج که در آن وقت ریاست قبیله خزرج را داشت با عبد اللَّه بن رواحه و خوات بن جبیر فرستاد و فرمود بروید و به بینید آیا خبر نقض پیمان کعب صحّت دارد یا نه، پس اگر درست است براى ما روشن کنید که بدانیم و بمردم نگوئید و اگر که بر وفاء و عهد خود باقى هستند بمردم ابراز کنید.

پس آن گروه نزد کعب آمدند و دیدند که آنها بر پلیدترین حالت هستند و علنا میگویند میان ما و محمد عهد و قرارى نیست، پس سعد بن عباده آنها را بد گفته و ملامت کرد و آنها هم بسعد بدگویى کردند.

سعد بن معاذ گفت بدگویى را واگذار، پس بدرستى که آنچه بین ما و آنهاست از بدگویى و شماتت بزرگتر است، سپس نزد پیغمبر (ص) آمده و گفتند آنها مانند قبیله عضل و قاره که با اصحاب رسول خدا حبیب بن عدى و یارانش اصحاب رجیع مکر کردند هستند.

پیامبر (ص) فرمود اللَّه اکبر اى مسلمانان بشارت باد شما را در این موقع بلاء بزرگ و سخت شد و ترس زیاد عارض گردید، و دشمن از بالاى مدینه و پائین آن هجوم آورد تا مؤمنان هر گمانى از خاطرشان گذشت و نفاق بعضى از منافقین ظاهر گشت.

پس پیامبر (ص) با مشرکین حدود ۲۷ روز در مقابل هم ایستاده ولى نبردى در میان آنان نشد مگر تیر اندازى.

پس چند نفر از قهرمانان و شجاعان قریش مثل عمرو بن عبد ود برادر بنى عامر بن لوى و عکرمه ابى جهل و ضرار بن خطاب و هبیره بن ابى‏ وهب و نوفل بن عبد اللَّه لباس رزم پوشیده و بر مرکب‏هاى خود سوار و از خیام بنى کنانه عبور و گفتند اى بنى کنانه آماده جنگ شوید که به زودى خواهید دانست در این روز مرد میدان کیست، سپس هى بر اسبهاى خود زد، و آمدند تا در لب خندق رسیدند و گفتند بخدا سوگند که این یک نقشه‏اى است که عرب آن را نمى‏دانست، پس گشتند تا جاى تنگى از خندق را یافتند و بر اسبها نهیب دادند تا از خندق پریده و در آن طرف که زمین سخت و محکمى بود جولانى کرده و مبارز طلبیدند.

پس على بن ابى طالب علیه السلام با چند نفر از مسلمین به مبارزه آنان شتافته و آن مرزى که عبور کرده بودند گرفتند و عمرو بن عبد ود پهلوان قریش که در روز جنگ بدر هم حاضر و مجروح شده و نتوانسته بود که در جنگ احد شرکت کند با اقرانش بطرف على علیه السلام آمد و او در این روز براى اینکه دلاورى و شجاعت خود را اعلام کند، بمیدان آمده بود و قریش او را با هزار سوار برابر و باو فارس یلیل میگفتند براى اینکه او با چند سوار از قریش آمدند تا به یلیل که بیابانى نزدیک بدر است رسیدند، پس بنو بکر با جماعتى جلوى آنها را گرفتند، پس عمرو به یارانش گفت شما بروید و آنها رفتند و او به تنهایى با بنو بکر بمقاتله برخاست و آنها را کشت و یا فرارى نمود تا بفارس یلیل معروف گردید.

و نام زمینى که در آن خندق کندند (مداد) بود و اوّل کسى که از آن پرید عمرو و یارانش بودند، پس در این باره گفته شده است.

عمرو بن عبد ود کان اوّل فارس‏ جزع المداد و کان فارس یلیل‏

عمرو بن عبد ود، اوّل قهرمان و اسب سوارى بود که از خندق پرید و او فارس یلیل و شجاع بیقرین بود.

ابن اسحاق گوید: که عمرو بن عبد ود فریاد میکرد (هل من مبارز) آیا کسى هست که به نبرد و مبارزه با من آید، پس على علیه السلام در حالى که در لباس رزم بود و خودى از آهن بسر داشت برخاست و گفت یا رسول اللَّه من به جنگ او خواهم رفت پیامبر (ص) فرمود بنشین یا على او عمرو است و عمرو پیاپى میگفت، الا رجل، الا رجل، آیا مردى نیست، بمیدان من آید و میگفت بهشتى که شما گمان میکنید هر کس از شما کشته شود و یا بکشد داخل آن میشود کجاست؟

پس على علیه السلام برخاست و گفت یا رسول اللَّه من آماده نبرد عمروم، و عمرو براى بار سوم فریاد زد و گفت:

و لقد بححت من النّداء بجمعکم هل من مبارز

و هر آینه بحقیقت که من فریاد زدم بجمع شما مسلمین آیا کسى هست که به نبرد من آید.

و وقفت اذ جبن المشجع‏ موقف البطل المناجز

و من ایستادم زمانى که دلاوران ترسیدند در مکان شجاع دلیر و بى پروایى.

انّ السماحه و الشجا عه فى الفتى خیر الغرائز

بدرستى که کرم و شجاعت در جوان مرد بهترین غریزه و صفات است.

پس على علیه السلام برخاست و عرض کرد یا رسول اللَّه من مرد میدان اویم و آن حضرت فرمود: على او عمرو است، گفت: گرچه عمرو باشد و از پیامبر اجازه نبرد با او را گرفت و پیامبر باو اجازه داد.

و در روایاتى که ابو محمد حسینى قائینى براى ما نموده از حاکم ابو القاسم حسکانى باسنادش از عمرو بن ثابت از پدرش از جدش از حذیفه گوید، که پیامبر زره خود را بنام (ذات الفصول) بر تن او نمود و شمشیر ذا الفقارش را باو داده و عمامه خود را بر سر او گذارد آن گاه فرمود اکنون پیش برو و چون شروع برفتن کرد فرمود:

بار خدایا او را از جلو و پشت سر و راست و چپ و بالا و پائین محافظت بفرما، ابن اسحاق گوید، پس على علیه السلام بطرف عمرو رفت در حالى که میگفت:

لا تعجلن فقد اتا ک مجیب صوتک غیر عاجز

عجله و شتاب نکن که آمد پاسخ گوینده‏ى صداى تو که عاجز و ناتوان نیست.

ذو نیّه و بصیره و الصدق منجى کلّ فائز

کسى که صاحب اراده و قصد و بینایى و بینش و صداقت و نجات دهنده رستگارى است.

انّى لارجو ان اقیم علیک نائحه الجنائز.

من بحقیقت امیدوارم که بر تو اقامه کنم نوحه و عزاى جنازه‏ها را.

من ضربه نجلاء یبقى‏ ذکرها عند الهزاهز

از ضربت سختى که خاطره آن باقى بماند نزد طعنه زن‏ها و مسخره کن‏ها.

پس عمرو بآن حضرت گفت، تو کیستى؟ فرمود: من على هستم.

گفت، ابن عبد مناف؟ فرمود: من على بن ابى طالب بن عبد المطلب‏ ابن هاشم ابن عبد منافم.

عمرو گفت، اى پسر برادر از عموهاى تو افرادى هستند که از تو بزرگترند من کراهت دارم که خون تو را بریزم، على علیه السلام فرمود، لکن من بخدا قسم کراهتى ندارم که خون تو را بریزم، پس عمرو خشمگین شده و از اسب پیاده و شمشیرش را که گویى شعله‏ اى از آتش بود کشید بطرف على” ع” در حال غضب آمد، پس على علیه السلام با کلاخودى که بر سر داشت به جلوى او آمد و عمرو چنان ضربتى بر آن زد که آن را دو نیم کرد و شمشیر در آن مانده و به جلوى سر مبارک آن حضرت رسید، و آن را شکافت و آن حضرت هم ضربتى بر رگ گردن عمرو زد که بزمین افتاد.

و در روایت حذیفه هست که آن حضرت شمشیرى بر هر دو ساق پاى عمرو زد که از پشت بزمین افتاد و میان آنها گرد و غبارى برخاست، پس صداى اللَّه اکبر على علیه السلام بگوش رسول خدا (ص) رسید فرمود:

بآن خدایى که جان من در دست اوست على عمرو را کشت، و اوّل کسى که مبادرت کرد بسوى آن گرد و غبار عمر بن خطاب بود که دید على علیه السلام شمشیر خود را بزره عمرو مى‏مالد، پس عمر فورا برگشت و گفت یا رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله على عمرو را کشت، و على سر خود را بست و به سوى پیامبر (ص) آمد و صورتش مانند ماه مى‏درخشید، پس عمر بن خطاب، گفت چرا زره ارزنده او را که در عرب بهتر از او نیست از تن او در نیاوردى فرمود: چون او را زدم عورتش را وسیله مصونیت خود قرار داد و من از پسر عمویم خجالت کشیدم که او را لخت کنم.

حذیفه گفت: پس پیامبر (ص) فرمود، اى على بشارت باد تو را که‏ اگر عمل امروز با عمل امت محمد (ص) میزان کنند عمل تو (ضربت زدن تو) برتر از عمل آنان آید، و این براى این بود که خانه‏اى باقى نماند از خانه‏ هاى مشرکین مگر آنکه بکشته شدن عمرو محزون گردیده و ناتوان شد، و نماند منزلى از منازل مسلمین مگر اینکه عزت و توانى در آن داخل گردید.

و نیز ابو القاسم حسکانى باسنادش از سفیان ثورى از زبید ثابى از مره از عبد اللَّه بن مسعود روایت نموده که آیه: کَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ‏ را بعلى میخواند، پس یاران عمرو فرار را بر قرار اختیار کرده و لیکن اسبهاشان در خندق افتاده و مسلمانان آنها را تعقیب و محاصره نموده و دیدند که نوفل بن عبد العزى در درون خندق است، پس او را از اطراف سنگ باران کردند، پس نوفل بایشان گفت یک بار کشتن از این بهتر است، یکى پائین آید تا با او مبارزه کنم، پس زبیر بن عوام وارد خندق شده و او را کشت. و ابن اسحاق گوید: که على علیه السلام نیزه‏اى بزیر گلوى او زد و او هلاک شد در خندق و مشرکین خدمت پیامبر (ص) ده هزار دینار فرستاده که مرده او را بخرند، پیامبر (ص) فرمود: آن مال شما ما قیمت و بهاء مرده را نمى‏خوریم، و امیر المؤمنین على علیه السلام ابیاتى در آنجا انشاد کرد که این چند بیت از آنهاست.

نصر الحجاره من سفاهه رأیه‏ و نصرت ربّ محمد بصواب‏

یارى کرد عمرو بتهاى سنگى را از نادانى و حماقت رأى و عقل، و من‏ یارى نمودم پروردگار محمد را بدرستى و راستى.

فضربته و ترکته متجدّلا کالجذع بین دکادک و رواب‏

پس من او را زدم و انداختم روى زمین مانند تنه درختى که میان رمل و تپّه‏هاى شنى افتاده باشد.

و عففت عن اثوابه و لو انّنى‏ کنت المقطّر بزیّ اثوابى‏

و من از گرفتن لباسهاى رزمى او که ارزنده و بى‏نظیر بود خوددارى کردم و گرچه من نیازمند بودم براى کهنه بودن لباسهایم.

و عمرو بن عبید از حسن بصرى روایت کرده که گفت وقتى على علیه السلام عمرو بن عبد ود را بقتل رسانید سر نحس او را برداشت و انداخت در پیش روى رسول خدا (ص)، پس ابو بکر و عمر برخاسته و سر مبارک على (ع) را بوسیدند.

و از ابى بکر بن عیاش روایت شده که گفت على علیه السلام ضربتى زد که در اسلام ارزشمندتر از او نبوده است، یعنى ضربتى که از آن حضرت بر عمرو بن عبد ود زد و بر على علیه السلام ضربتى زده شد که در اسلام از او بد تر نبوده، یعنى ضربه ابن ملجم که بر آن لعنتهاى خدا باد.

ابن اسحاق گوید: حیان بن قیس بن عرقه تیرى بر سعد بن معاذ انداخت و گفت، بگیر این تیر را و من ابن عرقه هستم، پس رگ اکحل او را قطع کرد، پس سعد گفت خدا تو را در آتش اندازد، بار خدایا اگر من مدتى بعد از جنگ قریش باقى ماندم، پس مرا زنده بدار تا انتقام خود را از ابن عرفه بگیرم، زیرا که قومى نیست که محبوب‏تر نزد خدا باشد که جهاد کنم با آنها از قومى که اذیّت کردند پیامبر تو را و تکذیب او نموده و او را بیرون کردند، و اگر جنگ بین ما و آنها پایان یافته خدایا این زخم تیر را وسیله شهادت من قرار بده و مرا نمیران تا چشم مرا از انتقام از بنى قریظه روشن نمایى.

گوید: نعیم بن مسعود اشجعى خدمت پیامبر (ص) گفت اى رسول خدا (ص) من مسلمان شده ‏ام و هیچکس از خویشان من خبر ندارد، پس حکم و فرمان خود را بمن بفرمائید، پس پیامبر (ص) باو فرمود تو در میان ما یک نفر بیشتر نیستى پس هر چه میتوانى براى ما انجام بده که جنگ مکر و خدعه است الحرب خدعه پس نعیم بن مسعود رفت تا بقلعه بنى قریظه رسید و گفت من دوست صمیمى شمایم و گفت شما و قریش و غطفان در نزد محمد (ص) یکى نیستید، شهر شهر شماست و در آنجا اموال و فرزندان و زنان شماست.

قریش و غطفان بلادشان دور است و آنها آمدند تا بر شما وارد شوند پس اگر فرصتى بدست آوردند که شکستى باسلام بزنند خواهند زد و گرنه بوطن خود برگشته و شما را با این مرد (محمد) واگذار خواهند نمود و شما را توان مقابله با او نیست، پس شما مبارزه و جنگ نکنید مگر آنکه چند تن از اشراف قریش را به گروگان بگیرید تا وثیقه شما باشد که قریش حرکت نکنند تا با محمد (ص) جنگ کنند.

پس بنى قریظه باو گفتند تو مطلبى را بآن اشاره کردى که ما از آن غافل بودیم.

سپس آمد نزد ابو سفیان و اشراف قریش و گفت اى گروه قریش شما دوستى من را نسبت بخودتان دانسته ‏اید و میدانید که من از محمد و دین او بى‏ زارم، من آمده ‏ام نصیحتى بشما کنم خواهش دارم آن را کتمان نمائید گفتند تو پیش ما مورد اطمینان هستى هر چه بخواهى انجام میدهیم.

گفت آیا میدانید که بنى قریظه از پیمان شکنى خود پشیمان شده و نزد محمد (ص) فرستاده ‏اند که تو از ما راضى نیستى مگر اینکه عده ‏اى از رؤساء قریش را بگروگان بگیریم و تحویل شما دهیم تا آنها را بکشى آن گاه باتفاق شما با آنها بجنگیم تا ایشان را از زمینهاى خودمان بیرون کنیم، پس محمد (ص) پذیرفت، پس اگر فرستادند که از شما گروگان بگیرند مواظب باشید که یک نفر را هم بآنها ندهید، و جدا از این کار حذر و پرهیز کنید.

سپس نزد قبیله غطفان آمد و گفت این گروه غطفان من مردى از شما هستم و آنچه به قریش گفته بود بایشان گفت. پس چون صبح شد و آن روز شنبه ماه شوّال سال پنجم از هجرت بود، ابو سفیان عکرمه پسر ابو جهل را با عدّه ‏اى از قریش نزد بنى قریظه فرستاد و گفت بآنها بگو که ابو سفیان میگوید اى بنى قریظه علوفه و اسبهاى ما از بین رفتند و ما ساکن اینجا نیستیم، پس بیرون بیائید تا با محمد مبارزه و پیکار کنیم، آنها در پاسخ گفتند که امروز روز شنبه است و ما هیچ کار نمى ‏کنیم، و علاوه بر این ما باتفاق شما با محمد کارزار نمیکنیم مگر اینکه شما چند نفر از بزرگان قریش را به عنوان گروگان بما بدهید تا مورد وثوق و اطمینان ما شود که شما نروید، و ما را تنها نگذارید که با محمد بجنگیم.

ابو سفیان گفت بخدا سوگند این همان مطلبى بود که نعیم گفت و ما را از آن بیم داد، پس پیغام فرستاد که ما یک نفر را هم بشما نخواهیم داد و اگر دلتان میخواهد بیرون بیائید. جنگ کنید و اگر هم خواستید کنار بنشینید و جنگ نکنید.

پس یهود بنى قریظه گفتند بخدا قسم این همان چیزى بود که نعیم بما گفت، پس پیام فرستادند که ما بخدا جنگ نخواهیم کرد مگر آنکه چند نفرى از شما بگروگان بگیریم و خداوند بین آنها تفرقه انداخت و بادى، بسیار سرد در شبهاى زمستان برایشان فرستاد تا منصرف از جنگ شده و برگشتند.

محمد بن کعب گوید: حذیفه الیمان میگفت قسم بخدا که ما در روز خندق دیدیم از کوشش و گرسنگى و ترس آن قدرى که جز خدا کسى نداند، و پیامبر (ص) برخاست و آن قدرى که خدا میخواست در آن شب نماز خواند، پس فرمود کسى هست برود و خبر قریش را بیاورد تا در بهشت رفیق من باشد حذیفه گوید بخدا قسم هیچکس از ما در اثر خستگى و ترس و گرسنگى بر برنخاست، پس پیامبر” ص” مرا طلبید و من چاره ‏اى جز اجابت نداشتم پس گفتم لبّیک، فرمود: برو و خبر قوم را بیاور و کارى نکن تا برگردى.

گفت من نزد قریش آمدم در حالى که باد که لشکر خدا بود بساط، و اردوى آنها را بر هم زده نه بنائى برایشان مانده بود و نه آتشى و نه دیک غذایى، و من در همین حال بودم که ابو سفیان از خیمه ‏اش بیرون آمد و گفت اى مردم قریش هر کس به بیند که در کنار او کیست، حذیفه گوید من زرنگى کرده و پیش دستى کردم بر ران دست راستى خود زدم و گفتم تو کیستى گفت من فلانى هستم، آن گاه ابو سفیان مرکب خود را خواسته و سوار شد و گفت اى گروه قریش بخدا قسم که شما در اینجا نمیتوانید بمانید زیرا سواره و پیاده هلاک شد، و بنى قریظه هم با ما خلاف کرد و این هم باد سرد-سخت که هیچ چیز براى ما باقى نگذارد، پس سوار بر شتر خود شد در حالى که پاى او را باز نکرده بود.

حذیفه گوید: در دل خود گفتم اگر این دشمن خدا را تیرى زده و میکشتم کار بزرگى کرده ‏ام پس تیرى در کمان گذارده و میخواستم بر او بزنم و عالم را از شرّ وجود او پاک کنم که یاد سفارش پیامبر (ص) افتادم که فرمود کارى نکن تا برگردى، پس تیر را از کمان درآورده و خدمت رسول خدا” ص” رسیدم در حالى که مشغول نماز بود، و چون احساس برگشت مرا فرمود مرا نزد خود جاى داده و نماز خود را تمام کرد و فرمود چه خبر دارى؟ پس تمام جریان را معروض داشتم.

و حافظ باسنادش از عبد اللَّه بن اوفى روایت نموده که گفت رسول- خدا (ص) نفرین کرد بر احزاب و گفت‏

اللّهم انت منزل الکتاب سریع الحساب اهزم الاحزاب الهمّ اهزمهم و زلزلهم‏

بار خدایا تو نازل کننده کتاب و زود حسابى این احزاب را فرار بده، بار خدایا ایشان را هزیمت بده و زیر و رو نموده و پراکنده کن.

و از ابى هریره روایت نموده که رسول خدا (ص) در روز جنگ احزاب مى‏گفت:

«دعاء وحدت»

لا اله الّا اللَّه وحده وحده وحده انجز جنده و نصر عبده و غلب الاحزاب وحده فلا شی‏ء بعده‏

نیست خدایى مگر خداى عالم که یکتا و بى همتاست ارتش خود را عزیز و پیروز داشت و بنده خاصّ خود (محمد (ص) را یارى نموده و احزاب را بیکتایى خود مغلوب داشت، پس بعد از او چیزى نیست.

و از سلیمان بن صرد، روایت نموده که گفت رسول خدا (ص) زمانى که احزاب فرار کرده و از آن حضرت دور شدند فرمود:

اکنون ما با آنها پیکار مى‏کنیم و آنها دیگر بجنگ ما نخواهند آمد و همانطور شد که فرمود بعد از جنگ احزاب دیگر قریش بجنگ پیامبر” ص” نیامد ولى آن حضرت با آنها جنگید تا خدا مکّه را براى ایشان گشود.

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۱۱ تا ۲۰]

هُنالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدِیداً (۱۱) وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً (۱۲) وَ إِذْ قالَتْ طائِفَهٌ مِنْهُمْ یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَهٌ وَ ما هِیَ بِعَوْرَهٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاَّ فِراراً (۱۳) وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَهَ لَآتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلاَّ یَسِیراً (۱۴) وَ لَقَدْ کانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا یُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ کانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلاً (۱۵)

قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِیلاً (۱۶) قُلْ مَنْ ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِکُمْ رَحْمَهً وَ لا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً (۱۷) قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنْکُمْ وَ الْقائِلِینَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنا وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلِیلاً (۱۸) أَشِحَّهً عَلَیْکُمْ فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِی یُغْشى‏ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُمْ بِأَلْسِنَهٍ حِدادٍ أَشِحَّهً عَلَى الْخَیْرِ أُولئِکَ لَمْ یُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ وَ کانَ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیراً (۱۹) یَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ یَذْهَبُوا وَ إِنْ یَأْتِ الْأَحْزابُ یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِی الْأَعْرابِ یَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِکُمْ وَ لَوْ کانُوا فِیکُمْ ما قاتَلُوا إِلاَّ قَلِیلاً (۲۰)

 

ترجمه:

۱۱- در آنجا مؤمنان آزمایش و امتحان شدند و (از بیم دشمنان) لرزیدند لرزیدنى سخت.

۱۲- و نیز زمانى را که منافقان و آنانى که در دلهایشان بیمارى (ضعف ایمان و تردید) بود گفتند که خدا فرستاده وى جز وعده‏اى بفریب ما را وعده نداده.

۱۳- و نیز آن هنگام که گروهى از منافقان گفتند اى اهل مدینه براى شما در لشگرگاه محمد (ص) جاى ماندن نیست، پس بازگردید و گروهى از ایشان از پیغمبر رخصت مى‏طلبیدند و (از روى بهانه جویى) میگفتند خانه هاى ما در مدینه عورتست (دیوارى ندارد) و حال آنکه خانه ‏هاى ایشان خللى نداشت ایشان (از این رخصت) جز گریختن از جهاد را نمى‏خواهند.

۱۴- و اگر از اطراف مدینه کافران به خانه‏هاى‏شان درآیند یا گرداگرد مدینه را بگیرند آن گه به شرک دعوتشان کنند مسلّما فتنه را نسبت بکافران بدهند (و مشرک شوند) و در آن توقّف نکنند مگر اندکى.

۱۵- و در حقیقت پیش از روز خندق (در جنگ احد که فرار کرده بودند) با خدا عهد کردند که (از جنگ) پشت نگردانند و پیمان خدا باز خواست شد نیست.

۱۶- اى (رسول خدا) بگو گریختن شما را سود ندهد اگر از مرگ یا کشته شدن بگریزید (در اجل شما نیفزاید) پس آنکه جز اندکى برخوردار نمى‏شوید.

۱۷- و نیز بگو کیست که شما را از حکم خداى تعالى نگاه دارد اگر خدا براى شما بدى یا براى شما نعمتى و رحمتى خواهد براى خویش جز خداى سرپرست و یاورى نمى‏یابند.

۱۸- خدا بازدارندگان (مردم را از یارى پیغمبر) از گروه شما میداند و نیز گویندگان ببرادران خویش که بسوى ما بیائید (و محمد ص) را واگذارید) مى‏شناسد و منافقان به نبرد جز اندکى نمى‏آیند.

۱۹- (در حالى که بمعاونت) با شما بخیلانند و چون ترس از دشمن بیایید، مى‏بینى ایشان را که بسوى تو نگاه میکنند در حالى که چشمایشان (در حدقه بچپ و راست) میگردد مانند گردیدن چشم کسى که از سکرات مرگ بیهوش شده و چون ترس از میان برود شما را با زبانهاى تیز برنجانند در حالى که بر غنیمت بخیلانند، این گروه ایمان نیاورده‏اند در نتیجه خدا کردار ایشان را تباه گردانیده است، و این تباه کردن بر خدا آسان است.

۲۰- منافقان (از بیم و بد دلى) خیال میکنند که احزاب بازنگشته‏اند (شکست نخورده‏اند) و اگر احزاب (نوبتى دیگر) بیایند منافقان دوست دارند که صحرا نشین باشند، (و روى شهرها را نبینند) در حالى که از اخبار (فتح و هزیمت) شما میپرسند و اگر در میان شما باشند جز اندک (آنهم) از روى ریا) پیکار نکنند.

 

قرائت:

حفص (لا مقام لکم) به ضمه میم خوانده و دیگران بفتحه خوانده‏اند.

اهل حجاز (لآتوها) بدون مد قرائت کرده و دیگران (لآتوها) با مد، خوانده‏اند، یعقوب (یسائّلون) با تشدید و مد خوانده و ما بقى‏ از قراء با تخفیف قرائت کرده و در شواذ قرائت ابن عباس و ابن یعمر و قتاده (ان بیوتنا عوره و ما هى بعوره) بکسر واو در هر دو موضع” عوره آمده.

و در قرائت حسن (ثم سئلوا الفتنه) با ضمه سین بدون یاء و مد آمده و در قرائت ابن عباس (لو انهم بدى فى الاعراب) یاد شده است.

 

 

دلیل این قرءات:

ابو على (طبرسى) گوید: (المقام) احتمال دو امر در آن میرود:

۱- (لا موضع اقامه لکم) مکانى براى اقامت کردن شما نیست، و این بهتر است بجهت اینکه در معناى (لا مقام) بفتح میم است یعنى نیست براى شما هنگامى که در آن اقامت نمائید.

۲- (لا اقامه لکم) اقامتى براى شما نیست.

و کسى که (لاتوها) را بدون مد خوانده، پس بجهت اینکه تو مى‏گویى (اتیت الشی‏ء) هر گاه که آن را بجا آوردى و مى‏گویى: اتیت الخیر و ترکت الشر” کار خوبى کردم و کار بدى را ترک کردم.

و معناى (ثم سئلوا الفتنه لآتوها) این است، پرسیدند از کار فتنه و آشوبى که کرده بودند، و کسى که (لآتوها) قرائت کرده معنایش (لا عطوها) است یعنى امتناع در آن نکردند، بعبارت دیگر اگر بآنها گفته مى‏شد با مشرکین بر علیه مسلمین باشید هر آینه این کار را میکردند.

و کسى که (یسّائلون) با تشدید خوانده، پس آن (یتساءلون) یعنى بعضى از آنها از بعضى دیگر میپرسید، پس تاء را در سین ادغام کرده است.

و کسى که (عوره) بکسر واو خوانده، پس آن نادر از طریق استعمال است، و این براى حرکت داشتن بعد از فتحه است و قاعده آنست که عاره بگویى چنانچه گویند: رجل مال و امرأه ماله، و کبش صاف و نعجه صافه و مثل عوره در صحه واو قول ایشانست رجل عوره لا مال له، مرد فقیرى که مال براى او نیست، و قول اعشى:

و قد غدوت الى الحانوت یتبعنى‏ شاو مشلّ شلول شلشل شول‏

یعنى اوّل صبح به میخانه رفتم و با من غلامى بود که متصف به این صفات بود، کباب پز و در کارها زرنگ و کم خرج و در انجام حوائج جدّى و و آورنده گوشت از دیک بود و شاهد این بیت شول بر وزن کتف است که واوش قلب بالف شده مثل عز بزاى عجمى (من لا مال له) چنانچه در (رجل مال) منقلب شده، چون اصلش مول، و قول او که سولوا خوانده از باب قول ایشان سئل یسئل مثل خاف یخاف است، پس عین الفعل بر این لغت واو است، و ابو زید حکایت کرده قول ایشان را (هما یتساولان) چنانچه میگویند: یتقاومان و بنا بر این قیاس بهتر اینکه گفته شود (سیلوا) مثل (عیدوا) و بعضى گفته‏اند، و لغت دیگر اشمام ضمه است مثل سئلوا، و لغت سوّم سولوا بر اخلاص ضمه فعل لیکن این پست‏ترین لغات است، شاعر گوید:

” و قول لا اهل له‏ و لا مال”

یعنى و قیل گفته شد که او نه زن دارد و نه مال و شاعر دیگر گوید:

نوط الى صلب‏ شدید الحل‏

یعنى نیط آویخت بکمرى که سخن باز میشد.

و قول آنکه بدى خوانده جمع باد پس او مثل غاز و غزى است.

 

لغت:

هنا براى مکان نزدیک گفته میشود و هنا لک براى دور، و هناک براى‏ متوسّط میان دور و نزدیک و قاعده آن قاعده ذا و ذلک و ذلک است.

و الزلزال: بمعناى اضطراب بزرگ و سخت لرزیدنست، و زلزله لرزیدن زمین است، و گفته شده که آن فعل مضاعف زلّ و زلزله غیره، یعنى غیر او او را لرزانید.

و الشدّه: قوه و نیرویى است که بسبب حواس احساس میشود براى اینکه قوّتى که آن قدرت است بسبب حاسه درک نمیشود، فقط بدلالت معلوم میگردد، و براى همین خداى تعالى موصوف به قوى است و به شدید، وصف نمیشود. و الغرور: باشتباه انداختن محبوب است بسبب مکروهى و الغرور الشیطان، یعنى مکر و فریب شیطان.

حرث بن حلزه گوید:

لم یغروکم غرورا او لکن‏ یرفع الآل جمعهم و الضّحاء

دشمن در حال غفلت و ناآگاهى شما نیامد و لکن شما آنها را دیدید که میآیند در موقعى که روز بالا آمده بود و یثرب” نام زمین مدینه است” ابو عبیده گوید: مدینه رسول خدا در کنار ناحیه و سمتى از یثرب است و بعضى گفته‏اند: که یثرب خود شهر مدینه است.

جناب سید مرتضى علم الهدى‏ قدس اللَّه روحه میفرماید که مدینه‏ ۱۳ نام دارد: ۱- مدینه ۲- یثرب ۳- طیبه ۴- طابه ۵- دار ۶- سکینه ۷- حابر ۸- محبوره ۹- محبه ۱۰- محبوبه ۱۱- عذراء ۱۲- مرحومه ۱۳- یندد است، پس این ۱۳ نام است.

و العوره: هر چیزیست که در مرز و جنگ از آن میترسند، و مکان معور و دار معوره هر گاه حفاظى نداشته باشد.

القطر: الناحیه و جانب و کنار چیز را گویند و جمع آن اقطار است، میگویند: طعنه. نیزه‏اى بر او زد فقطره هر گاه او را بیکى از دو پهلویش بیاندازد.

التعویق: بمعناى تثبیت ثابت ماندن و حرکت نکردن است، و العوق بمعناى منصرف کردن است و رجل عوق و عوقه مردیست که مردم را از کار خیر منصرف میکند.

و البائس: جنگ و اصلش شدّه و سخت گیرى است.

و الاشحه: شجع و شح بمعناى بخل با حرص است، میگویند شحّ یشح و یشح با ضمّ شین است و فتح آنست.

و السلق: اصلش الضرب و سلق یعنى صاح و از آنست خطیب مسلق و مسلق فصیح را گویند سلقته بالکلام ناروایى باو گفتم، و در حدیث آمده که از ما نیست کسى که در موقع مصیبت صدایش را بلند کند یا سر و موى خود را در وقت مصیبت به تراشد، گفته شده که فلانى لطمه و سیلى بصورت خود مى زند.

الحدید: ضد کلیل زبان تیز و تند را گویند جمعش حداد است.

و الاحزاب: جمعیتها و گروه‏ها را گویند، مفردش حزب‏ است و تحزبوا یعنى گرد هم آمدند و اجتماع کردند از مکانهاى مختلف.

و البادى: آنست که در بیابان و صحرا منزل میکند، و از آنست حدیث من بدا جفا، یعنى کسى که صحرا نشین شود جفا کرده یعنى روح و دل او حفوه اعراب است.

و البداره: بیرون رفتن به سوى بادیه بفتح یاء و کسر آن است” قطامى” گوید:

و من تکن الحضاره اعجبته‏ فاىّ اناس بادیه ترانا

و کسى که سکونت در شهر او را بشگفتى میآورد میگوید آى مردم صحرا نشین چگونه ما را مى‏بینید.

 

 

اعراب:

ضمیر در” دخلت” به بیوت برمیگردد (إِلَّا یَسِیراً) تقدیرش إلا تلبثا یسیرا و زمانا یسیرا است پس آن صفت است ظرف زمان محذوف است‏ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ‏ اذا عمل نکرده براى واقع شدنش بین واو و فعل، و گاهى عمل میکند بعد از آن در قول شاعر:

لا تترکنى فیهم شطیرا انّى اذا اهلک او اطیرا

مرا در میان قوم البتّه ساعتى تنها مگذار که من در آن زمان هلاک شده و یا مانند پرندگان سر به بیابان و کوه و صحرا میگذارم.

وَ لا یَأْتُونَ‏: جمله معطوفه بر صله موصول است یعنى آن کسانى که مردم را از کار خیر منصرف میکنند و اقدام بکار خیر نمیکنند و قول خدا إِلَّا قَلِیلًا: تقدیرش الا زمانا قلیلا و اگر خواستى بگو الا اتیانا قلیلا.

اشحّه: منصوب است بنا بر حالیت در دو موضع، و بعضى گفته‏اند آن منصوب شده بنا بر ذمّ.

کَالَّذِی یُغْشى‏ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ‏، یعنى دیدگان آنها دور میزند دور زدنى مانند دوران چشمهاى آن کسى که مرگ بر او فرود آمده و در حال سکرات افتاده، پس کاف صفت مصدر محذوف است و گاهى حذف میشود بعد از کاف مضاف و مضاف الیه.

هلم: معنایش اقبل و تعال یعنى بیا میباشد، و اهل حجاز براى واحد و اثنین و جمع یکى و دو تا و جمع و مذکر و مؤنث هلّم بلفظ مفرد مى گویند و آن لمّ است که بآن هاء تنبیه اضافه شده سپس الف هاء از آن- حذف شده زیرا آن یک چیز شده مانند قول ایشان ویله و اصل آن ویل لامه است، پس چون آن را یک چیز قرار دادند (لا) را حذف کرده و تغییر دادند، و امّا بنى تمیم: پس آن را مانند تصریف فعل صرف نموده و میگویند هلّم یا رجل و هلّما و هلمّوا یا رجال و هلمى یا امرأه و هلما و هلمن یا نساء لکن ایشان بطور قطع آخر مفرد آن را فتحه میدهند.

 

 

تفسیر:

چون خداوند سبحان سختى جنگ را در روز خندق بیان کرده، و گفت:

هُنالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ‏ یعنى مؤمنان در آنجا آزمایش و آزمون شدند تا آنکه بر تو حسن عقیده و ایمان و صبرشان ظاهر شود بر آنچه را که خداوند ایشان را امر فرموده بآن از پیکار و جهاد با دشمنان، پس آنکه ایمانش ثابت و قوى بود معلوم و آنکه هم که ضعیف الایمان بود شناخته شد.

وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِیداً یعنى تکان خوردند بسبب ترس تکان‏ خوردن سختى و لرزیدن بزرگى و این جهتش اینست که شخص ترسو پریشان و ناراحت و بر جاى خود مستقرّ نیست. جبائى گوید: بعضى از ایشان افرادى بودند که از ترس کشته شدن پریشان بودند، و برخى از ایشان آنهایى بودند که بر دینشان پریشان بود.

وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏ حسن گوید: و زمانى که منافقین و کسانى که بیمارى دل داشتند، یعنى در دل شک و تردید داشتند، و بعضى گفته‏اند که در ایمانش ضعف و سستى بود.

ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً خدا و پیامبر او بما وعده نداد مگر فریب را.

ابن عباس گوید: که منافقین گفتند محمد (ص) بما وعده میدهد که ما مدائن کسرى و قیصر را فتح میکنیم در حالى که ما امنیت خلا (توالت) رفتن را نداریم این بخدا قسم فریب است.

وَ إِذْ قالَتْ طائِفَهٌ مِنْهُمْ‏ سدى گوید: یعنى عبد اللَّه بن ابى و یارانش.

و مقاتل گوید: ایشان از منافقین بنى سالم بودند.

یزید بن رومان گوید: گوینده آن سخن اوس بن قبطى و هم عقیده‏هاى او بودند.

یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا یعنى اى اهل مدینه در اینجا براى شما اقامتگاهى نیست یا مکانى که در آن براى جنگ قیام کنید نیست، وقتى که میم مقام را فتحه دهیم، پس بمنازلتان در شهر برگردید و مقصودشان‏ فرار از لشگر رسول خدا (ص) بود.

(وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَ‏ (ص) و گروهى از ایشان از پیامبر صلى اللَّه علیه و آله اجازه میگیرند در برگشتن بمدینه و ایشان بنو حارثه، و بنو سلمه بودند.

(یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَهٌ) میگویند که منازل ما حفاظى ندارد.

ابن عباس و مجاهد گویند: یعنى منازل ما محفوظ نیست چون دیوار ندارد.

حسن گوید: یعنى خانه ‏هاى ما خالى از مردان است ما از دزدها میترسیم.

قتاده گوید: گفتند منازل ما در طرف دشمن قرار دارد و ما ایمن بر خانواده خود نیستیم، پس خداوند ایشان را تکذیب نموده و فرمود:

وَ ما هِیَ بِعَوْرَهٍ و آن باز و بى حصار و دیوار نیست، امام صادق علیه السلام فرمود: بلکه آنها بلند پایه و بنا و محصور و محکم است.

إِنْ یُرِیدُونَ إِلَّا فِراراً قصد نکردند از این بهانه مگر فرار از جنگ و یارى کردن مسلمین را.

وَ لَوْ دُخِلَتْ‏ یعنى و اگر چه بمنازلتان یا بشهر مدینه وارد شوند.

(عَلَیْهِمْ) یعنى و اگر این گروهى که قصد جنگ و پیکار را دارند و ایشان احزاب مى‏باشند داخل شوند بر این مردم بهانه‏جوى منافق که میگویند خانه‏هاى ما بى حفاظ است.

مِنْ أَقْطارِها یعنى از اطراف مدینه یا خانه ‏ها.

ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَهَ لَآتَوْها ابن عباس گوید: یعنى پس ایشان را دعوت به شرک نمایند مشرک شوند، پس مقصود از فتنه شرک بخداست.

وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلَّا یَسِیراً قتاده گوید: یعنى از پذیرفتن کفر سرپیچى نکنند مگر اندکى.

حسن و فراء گویند: یعنى بعد از اعطاء کفر به منافقین در مدینه اقامت نکنند مگر کمى تا خداوند تعجیل فرماید در عذاب ایشان، سپس خداوند سبحان خاطرنشان آنها نمود پیمانشان را با پیامبر (ص) به پایدارى و ثبات قدم در چند مورد و فرمود:

وَ لَقَدْ کانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ‏ و هر آینه بحقیقت آنها پیمان بستند از قبل از خندق.

لا یُوَلُّونَ الْأَدْبارَ که پشت بر جنگ نکنند و به عقب برنگردند، یعنى بیعت کردند با پیامبر (ص) و براى او سوگند خوردند که او را یارى کنند و از او دفاع نمایند چنانچه از خود دفاع میکنند و بازگشت نکنند.

مقاتل گوید: مقصود بیعت شب عقبه است.

وَ کانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلًا و عهد و پیمان خدا پرسیده خواهد شد یعنى در آخرت از آن سؤال خواهد شد، بلفظ ماضى آمده براى تأکید و محقق بودن آن‏ سپس خداوند سبحان فرمود:

(قُلْ) بگو اى محمد به کسانى که از تو رخصت برگشتن میخواهند و علّت مى‏آورند که بر منازلشان مى‏ترسند.

لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ‏ هرگز فرار شما سودى برایتان ندارد اگر فرار کنید از مردن یا کشته شدن، اگر اجل‏هاى شما سر رسیده باشد چاره‏اى از یکى از آن دو (مرگ یا کشته شدن) نیست و اگر چه بگریزند و گریختن در اجل‏هاى شما تمدید نمیکند.

وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِیلًا یعنى و اگر اجلهاى شما نرسیده باشد و از مرگ یا کشته شدن سالم ماندید در این واقعه جنگ خندق در دنیا بهره‏مند نخواهید بود مگر روزگارى اندک.

و البتّه مرگ را از قتل و کشته شدن جدا کرده براى اینکه قتل غیر از مرگ است زیرا مرگ ضد حیاه و زندگى است نزد کسى که آن را از جهت معنى ثابت کرده و نفى حیاه است نزد کسى که آن را معنا ثابت ندانسته، و قتل (کشته شدن) آن نقض بنیه حیوانیه است، پس غیر خدا بر قتل قدرت و توانایى دارد ولى مرگ را غیر از خدا بر آن قدرت ندارد.

(قُلْ) بگو اى محمد (ص) (مَنْ ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُمْ مِنَ اللَّهِ) کیست آنکه شما را از خدا حفظ کند یعنى نفى کند از شما قضاء خدا را و منع کند شما را از خداى تعالى.

إِنْ أَرادَ بِکُمْ سُوءاً اگر او بشما قصد و اراده عذاب و عقوبت نماید أَوْ أَرادَ بِکُمْ رَحْمَهً یا اراده رحمت یعنى نصرت و عزّت شما را نماید پس مسلّما هیچ کس قدرت و توان گرفتن جلوى خواسته خدا را ندارد.

وَ لا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا و نمى‏یابند برایشان جز خدا دوستى که متولّى امورشان شود.

وَ لا نَصِیراً و نه ناصر و یاورى که آنها را یارى نموده و از ایشان دفاع نمایند. و آن گاه فرمود:

قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنْکُمْ‏ خداوند بطور قطع میداند از شما آنهایى را که مردم را منصرف از جهاد میکنند و ایشان کسانى هستند که دیگران را از جهاد با رسول خدا (ص) باز میدارند و ایشان ترسانیده و مشغول میکنند تا از جنگ منصرف گردند و این کار را براى این میکردند که میگفتند محمد و یارانش یک لقمه بیش نیستند و اگر آنها گوشت بودند ابو سفیان و این گروه‏ها آنها را میخوردند.

وَ الْقائِلِینَ لِإِخْوانِهِمْ‏ یعنى یهود که به برادران منافقین خود گفتند …

هَلُمَّ إِلَیْنا یعنى بیائید بطرف ما و واگذارید محمد را و بعضى گفته‏اند: که گویندگان منافقین بودند که به برادران- ضعیف الایمان خود گفتند جنگ نکنید محمد را ول کنید، زیرا ما میترسیم‏ که شما نابود و کشته شوید.

وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ‏ یعنى در جهاد فى سبیل اللَّه حاضر نشدند و شرکت ننمودند.

إِلَّا قَلِیلًا سدى گوید: مگر کمى که از روى ریاء و خودنمایى بیرون میروند، باندازه‏اى که توهّم و خیال بودن ایشان با شما شود، خداوند سبحان میداند احوال ایشان را و چیزى از آن بر او مخفى نیست.

قتاده گوید: یعنى حاضر بجنگ نمیشوند مگر از روى کراهت که دلهایشان با مشرکان است.

أَشِحَّهً عَلَیْکُمْ‏ یعنى به جنگ مى‏آیند در حالى که بخیلانند از جنگ کردن با شما.

قتاده و مجاهد گویند: بخیلانند در کمک رسانى بجنگ زدگان و مجاهدین فى سبیل اللَّه و یارى کردن آنان. یعنى یارى نمیکند شما را، آن گاه خبر میدهد از ترس و بزدلى آنها و فرمود:

فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِی یُغْشى‏ پس هر گاه ترس و بیم آمد مى‏بینى ایشان را که بسوى تو نگاه میکنند در حالى که دیدگان آنها دور میزند مانند چشم کسى که غشوه و بیهوشى میآورد.

(عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ) مرگ بر او، و او کیست که حال سکرات مرگش نزدیک شده است، و غشوه و بیهوشى او اسباب و مقدمات مرگ است، پس غافل میشود و عقلش میرود و چشمش خیره میشود و دیگر چشمک نمى‏زند، همین طور این گروه چشمهایشان خیره میشود و از شدت ترس مات میگردد، پس هر گاه ترس و ناراحتى رفت و امنیت و غنیمت پیش آمد.

سَلَقُوکُمْ بِأَلْسِنَهٍ حِدادٍ فراء گوید: یعنى شما را بسخنان زننده اذیّت میکنند و با زبانهاى تیز و جانگداز با شما مخاصمه و دشمنى مینمایند قتاده گوید: یعنى زبانهایشان را در موقع تقسیم غنائم جنگى سر شما دراز میکنند و میگویند، اعطونا اعطونا، بما بدهید، بما بدهید، که شما از ما سزاوارتر نیستید باین غنائم، گوید، و امّا موقع جنگ و نبرد ترسوترین مردمند، و امّا در موقع تقسیم غنائم بخیل‏ترین قومند و آن قول خداى سبحان است:

أَشِحَّهً عَلَى الْخَیْرِ یعنى بخیلانند بغنیمت نسبت بمؤمنین در موقع تقسیم غنائم بخل میورزند.

جبائى گوید: یعنى بخیلانند که سخنى بگویند که در آن خیر باشد.

(أُولئِکَ) آن گروهى که وصفشان گذشت.

لَمْ یُؤْمِنُوا ایمان نیاورده‏اند چنانچه غیر ایشان ایمان آوردند و گرنه این کارهاى زشت را انجام نمى‏دادند.

فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ‏ پس خداوند اعمال ایشان را باطل کرد، براى آنکه بر وجوهى که مستحق ثواب شوند واقع نشده، زیرا وجه اللَّه تعالى را قصد نکردند و در این آیه دلالت است بر صحّت مذهب ما در احباط و بطلان عمل، زیرا براى منافقین ثوابى نیست براى اعمالشان، تا باطل شود پس چون جهادشان مقرون بایمان و اعتقاد بخدا نیست مستحق ثوابى نیستند.

وَ کانَ ذلِکَ‏ و این احباط و بطلان اعمال ایشان و یا نفاقشان.

عَلَى اللَّهِ یَسِیراً یعنى بر خدا سهل و آسانست، سپس خداوند سبحان گروه منافقین را توصیف کرده و فرمود:

یَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ یَذْهَبُوا یعنى گروه‏هایى از قریش و غطفان و اسد و یهودانى که بر علیه رسول خدا (ص) تشکیل حزب دادند میپندارند منصرف نشده‏اند و حال آنکه آنها منصرف شده و فرار را بر قرار اختیار کردند و البته ایشان این گمان را براى ترسشان و کثرت محبّتشان بشکست مسلمین بردند.

وَ إِنْ یَأْتِ الْأَحْزابُ‏ یعنى اگر احزاب و مشرکین دوباره برگردند براى نبرد با مسلمین.

یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِی الْأَعْرابِ یَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِکُمْ‏ یعنى این گروه منافقون دوست دارند که در بیابان با اعراب صحرا نشین باشند و از اخبار شما پرسش کنند و با شما نباشند که کشته شوند و منتظر حوادث باشند وَ لَوْ کانُوا فِیکُمْ ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِیلًا یعنى و اگر این گروه منافقین با شما و میان شما بودند جنگ نمى‏کردند با دشمنان شما مگر اندکى که توهّم و خیال شود که ایشان در جمله و جمعیّت شمایند، نه براى آنکه شما را یارى کنند و با شما بر علیه دشمنان به نبرد برخیزند.

جبائى و مقاتل گویند: یعنى قتال و نبرد کمى از روى ریاء و خودنمایى از غیر آنکه بحساب خدا بگذارند و اگر قتالشان براى خدا بود کم نمى‏شد (بلکه دوش بدوش مسلمین با دشمنان مى‏جنگیدند).

 

قول خداى تعالى:

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۲۱ تا ۲۵]

لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً (۲۱) وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلاَّ إِیماناً وَ تَسْلِیماً (۲۲) مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً (۲۳) لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَ یُعَذِّبَ الْمُنافِقِینَ إِنْ شاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحِیماً (۲۴) وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنالُوا خَیْراً وَ کَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ وَ کانَ اللَّهُ قَوِیًّا عَزِیزاً (۲۵)

ترجمه:

۲۱- و هر آینه بحقیقت براى شما (اى ترسندگان و بد دلان) برسول خدا (ص) تاسّى نیکویى و تقلید پسندیده‏ایست، این براى کسى است که امید بخدا و بثواب و روز قیامت باشد، و خدا را بسیار یاد کند.

۲۲- و چون مؤمنان احزاب را دیدند گفتند این است آنچه را که خدا و پیامبر او بما وعده داده بود خدا و پیغمبرش راست گفتند و مشاهده ایشان دشمن را جز باور داشتن و فرمان بردارى نیفزاید.

۲۳- و از مؤمنان مردانى هستند که آن چیزى را که با خدا بر آن پیمان بسته بودند راست گفتند، پس برخى از ایشان پیمان خویش را گذراندند (کارزار کردند تا شهید گردیدند) و برخى از ایشان هستند که انتظار- (شهادت) دارند و پیمان خویش را هیچ تغییر ندادند.

۲۴- تا خدا راستگویان را براى وفا کردن به پیمانشان جزا دهد، و منافقان را اگر خواهد شکنجه یا برایشان بآمرزش برگردد (اگر توبه کنند) البته خدا آمرزنده و مهربانست.

۲۵- و خدا احزاب (ابو سفیان و سپاهش و غطفان و پیروانش) را خشمناک (از اطراف مدینه) برگردانید در آن حال که ظفر نیافتند و خدا مؤمنان را در جنگ (به وزیدن باد تند و بفرستادن فرشتگان) کفایت کرد و خدا توانایى عزّتمند است.

 

قرائت:

عاصم (اسوه) را بضم الف قرائت کرده همانطور که در تمام قرآنها است و دیگران بکسر الف خوانده و آن دو لغت و معناى آن تقلید است.

 

لغت:

نحب داراى سه معنى است:

۱- النحب: یعنى نذر، بشر بن ابى حازم گوید:

و انّى و الهجاء لآل لام‏ کذات النحب توفّى بالنذور

یعنى، من تصمیم گرفتم که بر آل لام هجوم برم، مانند زنى که نذر میکند و با نذرش مى‏میرد.

۲- و النحب: به معناى مرگ، ذو الرمّه گوید:

عشیّه مرّ الحارثیّون بعد ما قضى نحبه فى ملتقى الخیل هوبر

شامگاهى بود که حارثى‏ها گذشتند بعد از آنکه رئیس آنان در برخورد بسواران هوبر هلاک شد. و هوبر نام مردى از قهرمانان عرب است.

۳- و النحب: بمعناى خطر، جریر شاعر گوید:

بطخفه جالدنا الملوک و خیلنا عشیّه بسطام جرین على نحب‏

در طخفه (که نام محلّى است) در شامگاهى جنگى میان ایشان و بسطام واقع شد که خطرى بود.

۴- النحب: امتداد در سیر روز و شب.

 

تفسیر:

سپس خداى سبحان تحریص و تشویق بجهاد و صبر در پیکار نموده و فرمود:لَقَدْ کانَ لَکُمْ‏ هر آینه میباشد براى شما اى گروه مکلّفین.

فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ یعنى در رسول خدا اقتداء شایسته گفته میشود (لى فى فلان اسوه) یعنى براى من باو اقتداء است.

و الاسوه: از اتّساء چنانچه قدوه از اقتداء است، اسم است که وضع شده در موضع مصدر و معنایش اینست: براى شما برسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله اقتداء است، اگر اقتداء میکردید به آن حضرت در یاریش، و صبر با او در موارد جنگ، چنانچه در روز جنگ احد آن بزرگوار صبر نمود هنگامى که دندانهاى پیشین او را شکستند و پیشانیش شکافته شد و عمویش (حضرت حمزه (ع) کشته شد و با این مصائب با شما بجان خودش مواسات نمود، پس آیا شما اینگونه مواسات نمودید چنانچه آن حضرت نمود؟

و قول خدا که فرمود:

لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ‏ بدل از قول او (لکم) است و آن تخصیص- بعد از عموم است براى مؤمنین یعنى بدرستى که اقتداء و تأسّى برسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فقط منحصر است‏ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ‏ براى کسى که امید بخدا دارد.

ابن عباس گوید: یعنى امید دارد نعمت و ثوابى را که نزد خداست.

مقاتل گوید: یعنى مى‏ترسد از خدا و روز قیامتى را که در آن کیفر و پاداش اعمال است و آن قول خداست‏ (وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ).

وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً یعنى خدا را بسیار یاد کنند و این جهتش این است که آنکه ذاکر و بیاد خداست اوامر و خواسته‏هاى او را پیروى و متابعت میکند بخلاف آنکه غافل از یاد اوست، سپس برگشت خداى سبحان بذکر احزاب و فرمود:

وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ‏ یعنى چون گرویدگان بحق و تصدیق کنندگان خدا و پیامبر (ص) او بچشم خود دیدند گروه‏هایى را که بر جنگ با پیغمبر اجتماع کرده‏اند، با زیادى افرادشان‏ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏ گفتند این آن چیزیست که خدا و پیامبر او بما وعده دادند و راست گفت خدا و پیغمبر او، در معناى این آیه بر دو قول اختلاف کرده‏اند:

۱- جبائى گوید: پیغمبر (ص) از پیش بایشان خبر داده بود که احزاب عرب بر علیه آنان قیام نموده و بایشان مقاتله خواهد نمود، ولى وعده داد که غلبه و پیروزى با مسلمین خواهد بود پس چون ایشان احزاب‏ را دیدند روشن شد بر ایشان مصداق اخبار او و این پیش گویى معجزه‏اى براى او بود. وَ ما زادَهُمْ‏ و مشاهده دشمنانشان بر ایشان نیفزود.

إِلَّا إِیماناً مگر تصدیق بخدا و رسول او (وَ تَسْلِیماً) و فرمان بردارى از اوامر و خواسته‏ هاى او.

۲- قتاده و غیر او گویند: خداوند تعالى ایشان را در سوره بقره‏ وعده داد، بقول خودش: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّهَ وَ لَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا تا قولش‏ إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ‏ آیا خیال کردید که داخل بهشت میشوید و حال آنکه نیامد شما را مصائب و بلاهایى را که بر سر گذشتگان شما آمد … بدرستى که یارى خدا نزدیک است آنچه را که بزودى از شدت و سختى که از دشمنشان بآنها مى‏رسد، پس چون گروه‏هاى عرب را دیدند در روز خندق آن جمله را گفتند بجهت علم و اعتقادى که‏ داشتند به اینکه بآنها نمى‏رسد مگر آنچه را که به پیامبران و مؤمنان جلوتر ایشان رسید و انبوه مشرکان نیفزود بر ایشان جز تصدیق و یقین و پایدارى در جنگ را.

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ‏ بعضى از مؤمنان مردانى هستند که باور کردند آنچه را که با خدا پیمان بر آن بستند، یعنى بیعت کردند که فرار نکنند، پس راست گفتند در برخورد با دشمنانشان‏ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ‏ پس برخى از ایشان کسى بود که مرد یا کشته شد در راه خدا، پس بآرزویش رسید، پس اینست وفاء بنذر و عهد خدا. محمد بن اسحاق گوید: قضى نحبه: یعنى از عملش فارغ و خلاص شد و بپروردگارش رجوع نمود، یعنى در روز احد شهید گردید و حسن گوید: یعنى اجلش بر وفاء و صداقت رسید، ابن قتیبه گوید: اصل نحب نذر است، مردمى بودند که نذر کردند اگر با دشمن برخورد کردند مقاتله و نبرد کنند تا کشته شوند تا خدا از فتح و پیروزى نصیب آنان کند، پس گفته شده فلانى هر گاه کشته شد” قضى نحبه” به نذرش وفا کرد، و از انس بن مالک روایت شده که عمویش از جنگ بدر غایب شد، پس گفت من از شرکت در اوّل جنگى که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله با مشرکان نمود غایب بودم هر آینه اگر خدا مرا موفّق نمود بر قتال و نبرد با مشرکین، هر آینه خدا البتّه خواهد دید چگونه خواهم جنگید.

پس چون روز احد شد و مسلمین فرار نمودند گفت بار خدایا من اعتذار میجویم از آنچه را که این جماعت یعنى مسلمین نمودند و بیزارم بسوى تو از آنچه را که این گروه مشرکان آورده‏اند، آن گاه پیش روى کرد، پس سعد نزدیکى احد باو برخورد نمود و گفت من با تو هستم، سعد گفت من نتوانستم آن طور که او پیکار کرد نمایم، پس بر زمین افتاد و در بدن او دیده شد ۸۷ زخم شمشیر و نیزه و تیر، ما گفتیم در باره او و یارانش نازل شد:فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ‏.

وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ و برخى از ایشان کسى است که انتظار شهادت مى‏برد، بخارى آن را در صحیح خود از محمد بن سعید خزاعى از عبد- الاعلى از حمید بن انس روایت نموده است.

محمد بن اسحاق گوید: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ‏ آنهایى هستند که در روز بدر و احد شهید شدند. وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ آنچه را که خدا وعده داده از یارى و نصرت مسلمین یا شهادت بر آنچه که یارانش شهید شدند و گذشتند.

وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلًا یعنى عهدى را که بسته بودند با خداى خود تغییر ندادند چنانچه منافقین تغییر دادند.

ابن عباس گوید: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ‏ حمزه بن عبد المطلب علیهما- السلام و افرادى که با آن جناب کشته شدند و اسّ بن النضر و یارانش مى باشند.

و کلبى گوید: پیمان و عهد خویش را به سبب صبر و بردبارى تغییر نداده و آن را بوسیله فرار نشکستند، و حاکم ابو القاسم حسکانى باسنادش‏ از عمرو بن ثابت از ابى اسحاق از على علیه السلام روایت نموده که فرمود:

رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ‏ در باره ما نازل شده و من به خدا قسم منتظر شهادتم و تبدیل نشده تبدیل شدنى.

لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ‏ تا آنکه خدا پاداش دهد راست گویان را بصداقتشان، یعنى مؤمنین در عهد و پیمانشان صداقت و راستى نمودند تا خدا پاداش راستگویى آنها را بدهد.

وَ یُعَذِّبَ الْمُنافِقِینَ‏ و عذاب نماید منافقین را بشکستن پیمانشان.

إِنْ شاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ‏ اگر خواهد یا ببخشد بر ایشان اگر توبه کردند یعنى خداوند سبحان اگر خواهد قبول کند توبه ایشان را و ساقط نماید عقوبتشان را، و اگر هم خواهد قبول نکند توبه آنها را و عذابشان کند، زیرا سقوط عذاب بنا بر مذهب صحیح به سبب توبه تفضّل است از خداى تعالى که عقلا واجب نیست و ما آن را به سبب مسموعات و اجماع علماء امامیّه دانسته‏ایم بر اینکه خداى سبحان بفضلش قبول مینماید پس آیه کریمه مقتضى است چیزى را که عقل اقتضاء آن را میکند و تأکید مى میکند این را قول خدا که فرمود:

إِنَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحِیماً بدرستى که خدا آمرزنده مهربانست،براى اینکه مدح آن وقتى حاصل میشود که خداوند سبحان ترحّم کند کسى را که مستحق عذاب و عقوبت بوده و بیامرزد آن را که مؤاخذه او بر حضرت او جایز و روا بوده است، و مدحى نیست در مغفره و رحمت کسى که بر او آمرزش و رحمت او واجب بوده است (مانند سلمان و بو ذر …) جبائى گوید: یعنى و عذاب میکند منافقین را بعذاب سریعى در دنیا اگر خواهد یا آنکه توبه نمایند، سپس خداوند سبحان برگشت بشمردن و یاد نمودن نعمتش و گفت:

وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا یعنى و رد نمود خدا آنانى که کافر شدند چون احزاب، ابو سفیان و لشگرش و غطفان و کسانى که با آنها بودند از قبائل عرب‏ (بِغَیْظِهِمْ) یعنى بغضبشان که آنها را آورد بسوى مدینه و کینه و عقده آنها که شفا نیافت برسیدن به اهدافشان که قتل پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و نابودى اسلام و مسلمین بود).

و لَمْ یَنالُوا خَیْراً و به خیرى که آرزوى آن را داشتند از ظفر و پیروزى بر پیامبر (ص) و مؤمنین و خدا آن را خیر نامید زیرا این پیروزى و غلبه نزد ایشان خیر بود.

و بعضى گفته‏اند: مقصود از خیر مال است چنانچه در سوره عادیات فرمود وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ البته و او مال را سخت دوست دارد.

وَ کَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ‏ و خداوند قتال را به مباشرت مؤمنین کفایت فرمود به سبب آنچه را که نازل فرمود بر مشرکین از باد سخت سردى که آنها را از منازلشان دربدر و آواره کرد و نیز بآنچه که از فرشتگان ارسال فرمود و بآنچه که از ترس و رعب در دلهایشان انداخت.

عبد اللَّه بن مسعود گوید: کفى اللَّه المؤمنین القتال بعلى بن ابى طالب علیه السلام و کشتن او عمرو بن عبد ود را که همین سبب فرار ایشان شد، و از حضرت ابى عبد اللَّه امام صادق علیه السلام هم همین گونه روایت شده‏.

وَ کانَ اللَّهُ قَوِیًّا یعنى خدا بهر چه خواهد توانا است.

(عَزِیزاً) هیچ چیزى در عالم بر او ممتنع نیست، و بعضى گفته‏اند که در ملک و سلطنت خود قوى و توانا و در قهر و انتقامش عزیز و غالب است‏ تا آنجا که گوید:

 

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۲۶ تا ۲۷]

وَ أَنْزَلَ الَّذِینَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ صَیاصِیهِمْ وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً (۲۶) وَ أَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِیارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها وَ کانَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیراً (۲۷)

 

ترجمه‏

۲۶- و خداوند آنهایى را که از اهل کتاب احزاب را پشتیبانى نمودند از قلعه‏ها و دژهایشان فرود آورد و ترس (مؤمنان) را در دلهایشان افکند گروهى را میکشتید و گروهى را برده گرفتید.

۲۷- و خدا زمین و منازلشان و مالهایشان را و زمینى که هنوز قدم بآن نگذاشته‏اید بشما میراث داد و خدا بر همه چیز تواناست. (دو آیه)

 

قرائت‏

شرح لغات:

المظاهره: بمعناى معاونت و کمک رسانى است و آن افزایش نیرو میباشد به اینکه معاون پشتیبان است براى رفیقش در دفاع از او، و ظهیر معین است.

و الصیاصى: جمع صیصه و آن قلعه‏ها و دژهاى محکم است که ممتنع از ورود بآنست گفته میشود جذ اللَّه صیصه فلان یعنى آن را چنان محکم نمود که دخول بآن ممتنع است، و هر چیزى که ممتنع و مشکل باشد صیصه است و از آنست که بشاخهاى گاو و آهو صیاصى گفته میشود، و نیز بتاج خروس و شانه جولاگر و قالى باف، و بافنده‏ها هم صیصه میگویند، گوید، مثل واقع شدن شانه بیافته است.

 

تفسیر:

آن گاه خداوند سبحان یاد نمود آنچه که به یهود بنى قریظه نموده و فرمود:

وَ أَنْزَلَ الَّذِینَ ظاهَرُوهُمْ‏ و خداوند فرود آورد آنهایى را که- معاونت و یارى کردند مشرکین احزاب را و شکستند پیمانى را که با رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله نموده بودند که یارى نکنند دشمنان از اهل کتاب را یعنى یهودیان را و کلّیه مفسّرین اجماع کرده‏اند که ایشان بنو قریظه بودند مگر حسن که گوید ایشان بنى النضیر بودند، و قول اوّل صحیح‏تر است، و سزاوارتر بسیاق آیات براى اینکه براى بنى النضیر چیزى در قتال و نبرد با اهل احزاب نبود و آنها جلوتر کوچ کرده و رفته بودند.

مِنْ صَیاصِیهِمْ‏ یعنى از قلعه‏ها و حصارهایشان.

وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ‏ یعنى انداخت در دلهایشان ترسى از پیامبر (ص) و یاران مؤمن او.

فَرِیقاً تَقْتُلُونَ‏ یک دسته از مردانشان را کشتید.

وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً و یک دسته از زنان و کودکان ایشان را باسارت گرفتید وَ أَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ‏ یعنى و اعطا فرمود بشما زمینهایشان را.

وَ دِیارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها ابن زید و یزید بن رومان و مقاتل گویند: یعنى و اعطا فرمود بشما زمینهایى را که قدمهایتان بر آنجا نرسیده و بزودى آن را خدا براى شما فتح خواهد نمود و آن زمین خیبر بود که خدا بعد از زمینهاى بنى قریظه بر ایشان فتح نمود.

قتاده گوید: آن زمین مکّه بود.

حسن گوید: آن زمین روم و فارس بود.

عکرمه گوید: آن هر زمین است که فتح شود تا روز قیامت.

ابى مسلم گوید: آن هر چیز است که خدا بدون لشگرکشى و سرباز و جنگ در اختیار پیامبر (ص) گذارد.

وَ کانَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیراً و خداوند بر هر چیز تواناست.

 

داستان اعدام بنى قریظه‏

زهرى (محمد بن شهاب) از عبد الرحمن بن عبد اللَّه بن کعب بن مالک از پدرش روایت نموده که گفت هنگامى که پیامبر (ص) با مسلمانها از خندق برگشته و رفع خستگى نموده و شستشو کردند جبرئیل علیه السلام براى او ظاهر شده و گفت، شما از دشمن معذور هستى آیا نشان نداد تو را که نکوهش را از تو برداشت و آن را بعیدا بر نخواهیم داشت.

پس پیامبر (ص) از جا پرید در حالى که ترسان بود، و عازم شد که نماز عصر را نخواند با مردم مگر در حصن قلعه بنى قریظه، پس مردم لباس رزم پوشیده و نیامدند بنى قریظه را تا اینکه آفتاب غروب کرد، و مردم با هم- مخاصمه و مجادله کردند، بعضى گفتند که پیامبر تصمیم گرفت بر ما که نماز عصر را بخوانیم تا اینکه بنى قریظه را محاصره قرار دهیم و ما در عزم و برنامه پیامبر (ص) هستیم بر ما گناهى نیست و گروهى هم روى گمان خود نماز خوانده و گروهى نماز را ترک کردند تا آفتاب غروب کرد و وقتى بحصار بنى قریظه رسیدند نماز عصر را خواندند روى پندار و گمان خود و پیامبر یک دسته از این دو گروه را نه بخشود.

عروه گوید: پس پیامبر (ص) على بن ابى طالب علیه السلام را در مقدم جبهه فرستاد و پرچم را بدست او داد و او را فرمان داد که تا درب قلعه و حصار بنى قریظه توقف نکند، پس على علیه السلام اطاعت از فرمان پیامبر نمود و آن حضرت هم در عقب او بیرون رفت، پس عبور کرد بر گروهى از انصار در قبیله بنى غنم که انتظار پیامبر (ص) را داشتند، پس پنداشتند که فرمود آیا در این نزدیکى سوارى بر شما گذشت؟ گفتند آرى، دحیه کلبى سوار بر قاطر ابلقى که قطیفه دیباج بر روى بود از ما گذشت، پیغمبر خدا فرمود آن دحیه نبود بلکه جبرئیل بود و خدا او را به بنى قریظه فرستاد تا آنها را لرزانیده و ترسى در دلهایشان بیاندازد.

گویند: على علیه السلام رفت تا نزدیک قلعه آنها شد و شنید از آنها سخن زشت و ناروایى به پیغمبر خدا (ص) میدهند، پس برگشت و پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله را در راه ملاقات کرد و گفت یا رسول اللَّه شایسته نیست بر شما که نزدیک این گروه خبیث و پلید شوید، فرمود گمان میکنم که شما از ایشان سخن زشتى شنیدى، گفت آرى یا رسول اللَّه، فرمود اگر آنها مرا میدیدند چیزى از این مقوله نمى‏ گفتند.

پس چون پیامبر خدا (ص) نزدیک حصار قلعه آنان شد، فرمود اى برادران بوزینگان و خوکها آیا خدا شما را رسوا نکرد و بر شما غضب ننمود و بلا نفرستاد، پس گفتند اى ابو القاسم شما جاهل نبودى، و پیامبر (ص) بیست و پنج شبانه روز آنها را در محاصره قرار داد تا این محاصره آنها را به تنگ آورد، و در دلهایشان خدا رعب و ترسى ایجاد کرد و حى بن اخطب با بنى قریظه بعد از فرار قریش و غطفان وارد قلعه آنها شده بود و چون یقین کردند که پیامبر خدا (ص) منصرف نخواهد شد از ایشان تا اینکه با آنها جنگ و نبرد کند، کعب اسد گفت اى جماعت بر شما نازل شده چیزى که خودتان مشاهده میکنید و من بر شما سه چیز را پیشنهاد مى‏کنم‏ هر کدام را خواستید اختیار کنید، گفتند آن کدام است؟ گفت: اوّل با این مرد (یعنى پیامبر اسلام (ص) بیعت نموده و او را تصدیق نمائیم زیرا به خدا سوگند بر شما قطعا ثابت و روشن شده که آن پیامبر مرسل خداست و او آنست که در کتبتان (تورات) یاد شده، پس جانتان و اموالتان و زنان خود را به سبب ایمان باو تأمین نمائید.

گفتند ما هرگز حکم تورات را رها نکنیم و هیچگاه کتاب دیگرى را بر او اختیار ننمائیم.

گفت، پس اگر این را نمى ‏پذیرید، پس بیائید کودکان و زنان خود را بکشیم سپس بیرون رویم و با محمد و یارانش مردانه با شمشیرهاى کشیده پیکار و جنگ کنیم، و چیز مهمّى پشت سر ما نباشد که ما را مشغول نماید تا خدا بین ما و محمد حکم فرماید، پس اگر کشته شدیم دیگر زن و بچه نداریم که غصه اسیرى آنها را بخوریم و اگر ما زنده مانده و پیروز شدیم زن و فرزند پیدا خواهیم کرد.

گفتند این بیچاره‏ها را بکشیم، پس خیرى دیگر در زندگى بعد از ایشان نیست.

گفت پس هر گاه این را هم قبول نکردید امشب شب شنبه است شاید محمد و یارانش از ما ایمن باشند در این شب، پس از قلعه بیرون رویم، و شبیخون بزنیم شاید بطور ناگهانى حظّى از ایشان بهره ما شود گفتند پس سنت خود را فاسد کنیم و کارى که گذشتگان ما کردند در تغییر و ابطال سنّت پس مسخ شدند ما انجام دهیم تا بسرنوشت آنها مبتلا شویم.

گفت، پس مردى از شما از اوّل ولادتش شبى را استوار و راسخ نبوده‏ است؟.

زهرى گوید: پیامبر خدا (ص) هنگامى که از آن حضرت خواستند که مردى در باره آنها قضاوت و داورى کند فرمود، هر کس که از اصحاب من خواستید اختیار کنید، پس ایشان سعد بن معاذ را اختیار کردند، و پیامبر خدا (ص) هم رضایت داد.

پس بر حکم و داورى سعد بن معاذ تن در دادند و تسلیم شدند، پس پیغمبر (ص) امر فرمود آنها را خلع سلاح کنند و آنها را در قبه ‏اى قرار دادند و دستور داد شانه آنها را بسته و آنها را در خانه اسامه حبس نمودند، و فرستاد عقب سعد بن معاذ پس او را آوردند و او حکم نمود که مردان رزمنده آنها را بکشند و زنان و کودکان آنها را اسیر نمایند و اموال آنها را تقسیم و اراضى و منازلشان مخصوص مهاجرین باشد (و چون انصار ناراحت شدند) فرمود شما صاحب منزل و زمین هستید ولى مهاجرین از خود سکنایى ندارند.

پس پیامبر (ص) تکبیر گفت و به سعد فرمود، حقیقتا در باره آنها حکم کردى بحکم خداى عز و جل، و در بعضى از روایات است که فرمود، هر آینه بحقیقت حکم کردى در میان ایشان بحکم خدا از بالاى هفت آسمان‏ و ارقعه جمع رقیع نام آسمان دنیاست.

پس پیامبر (ص) مردان رزمنده آنها را که گمان کرده ‏اند ششصد نفر بودند کشت و پاره‏اى گفتند چهار صد و پنجاه نفر مرد بودند، و هفتصد و پنجاه نفر هم اسیر گرفتند.

و روایت شده که ایشان بکعب بن اسد که رسانه و رسول آنها بود نزد پیامبر (ص) گفتند اى کعب چه میبینى که پیامبر با ما خواهد کرد کعب گفت آیا در هر موقع و مکان خواهید گفت مگر نمى‏ بینید که پیغمبر (ص) ول نمیکند نزاع نمیکند و هر کس از شما رفت برنمیگردد بخدا قسم کشتن است وحى بن اخطب دشمن خدا را آوردند که بر تنش حلّه‏اى بود که خواهرش آن را از هر طرف پاره کرده بود مثل جاى بند انگشتها که شاید از تنش بیرون بیاورند و دو دست او را با ریسمانى بگردنش بسته بودند پس چون رسول خدا (ص) را دید فرمود اما بخدا قسم من خود را بدشمنى تو ملامت نمیکنم و لکن کسى که خدا را ترک کند خوار و بیچاره خواهد شد.

آن گاه فرمود: اى مردم اعتراضى بامر خدا نیست کتاب خدا و تقدیر او متصلا بر بنى اسرائیل نوشته شده است سپس نشست و امر کرد گردن او را زدند، آن گاه رسول خدا (ص) زنان و کودکان و اموالشان را میان مسلمین تقسیم نمود و اسیرانشان با سعد بن زیاد انصارى فرستاد بطرف نجد تا در آنجا فروخته و پول آن را اسب و سلاح خریدارى کند.

گویند: چون اعدام بنى قریظه تمام شد جراحت پاى سعد بن معاذ باز شد و خون از آن جارى شد و پیامبر او را برگردانید به خیمه‏ اى که برایش در کنار مسجد زده بودند.

و از جابر بن عبد اللَّه انصارى روایت شده که جبرئیل علیه السلام نزد پیامبر خدا (ص) آمد و گفت این بنده شایسته خدا کیست که مرده و درهاى‏ آسمان براى او باز و عرش خدا براى او لرزید، پس پیغمبر (ص) بیرون آمد آمدند و دیدند که سعد بن معاذ (رضى اللَّه عنه) از دنیا رفته‏.تا آنجا که گوید:

 

 

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۲۸ تا ۳۱]

یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیاهَ الدُّنْیا وَ زِینَتَها فَتَعالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَراحاً جَمِیلاً (۲۸) وَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَهَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْکُنَّ أَجْراً عَظِیماً (۲۹) یا نِساءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفاحِشَهٍ مُبَیِّنَهٍ یُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَیْنِ وَ کانَ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیراً (۳۰) وَ مَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَیْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً کَرِیماً (۳۱)

 

ترجمه:

۲۸- اى پیامبر به همسرانت بگو اگر زندگانى و آرایش آن را میخواهید پس بیائید تا شما را بهره‏مند گردانم (بغیر از مهر بشما چیزى بدهیم) و شما را رها کنم رها کردنى نیکو.

۲۹- و اگر خشنودى خدا و رسول او را میخواهید پس خدا براى نیکو کاران از شما پاداشى بزرگ مهیّا گردانیده است.

۳۰- اى همسران پیغمبر هر که از شما نافرمانى آشکار کند براى او شکنجه بدو برابر افزوده شود و این براى خدا آسانست.

۳۱- و هر که از شما خدا و فرستاده وى را فرمان ببرد و کردارى پسندیده کند پاداشش را دو بار باو میدهیم و براى او روزى گرامى مهیّا کرده‏ایم‏

 

قرائت:

ابن کثیر و ابن عامر (نضعّف) با نون و تشدید قرائت کرده (و العذاب) را بر فتح خوانده‏اند، و ابو جعفر و اهل بصره (و یضعف) با یاء و تشدید (العذاب) را بر فتح خوانده و دیگران یضاعف با یاء و الف و فتح عین خوانده اند.

و اهل کوفه غیر عاصم (و من یقنت و یعمل صالحا یؤتها) همه را با یاء قرائت کرده و روح و زید، (من تأت و من تقنت و تعمل) تمام را با تا (نؤتها) را با نون خوانده و دیگران (من یأت و من یقنت) (و تعمل) را با تا (نؤتها) را با نون قرائت کرده‏اند.

 

دلیل این قراءتها:

ابو على گوید: ضاعف و ضعف بیک معنى است، پس هر کس فاعل را نام نبرده فعل را اسناد بعذاب داده و هر کس بکسر عین خوانده پس فعل را اسناد بضمیر، اسم اللَّه تعالى داده و معناى (یضاعف) لها- العذاب ضعفین) آنکه چون همسران پیغمبر مشاهده کردند از ملامت و سرزنشهایى که مانع از ارتکاب گناه است سزاوار است که امتناع و خوددارى آنها از گناه بیشتر باشد از آنکه موانع و ملامتها را ندیده است.

و گفت (یضاعف لها العذاب) پس ضمیر برگردد بمعنى بدون لفظ آن و اگر برگردد بلفظ آن هر آینه آن را یاد کرده بود، و کسى که (یقنت با یاء) خوانده پس به جهت اینست که اسناد فعل بضمیر من و فاعل فعل را بعدا هم بیان نشده، پس چون یاد نمود چیزى را که دلالت کند بر اینکه فعل براى مؤنث است حمل بر معنى شده، پس مؤنث آورده و همین طور است قول خدا که گفت‏ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ‏ سپس گفت‏ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ‏ و هر کس که همه اینها را با یاء خوانده پس او حمل بر لفظ بدون معنى نموده و هر کس (من تأت) با تاء خوانده حمل بر معنى نموده، پس مثل آنست که گفته است هر کدام زنى از شما که کار بدى انجام دهد ایه امرأه منکن اتت بفاحشه اوتأن بفاحشه و مانند آن در کلام براى بیان بسیار است مثل قول خدا سبحان‏ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُونَ إِلَیْکَ‏ و قول فرزدق شاعر:

تعش فان عاهدتنى لا تخوننى‏ تکن مثل من یاذئب یصطحبان

زندگى نما پس اگر با من پیمان بستى بمن خیانت مکن، تا باشى مانند کسى که با گرگ رفاقت کرده است.

یعنى (مثل الذین یصطحبان) مانند کسى که رفاقت و همراهى میکنند ابن جنّى گوید صله بودن (من) از صفت بودنش اولى و شایسته‏تر است.

 

لغت:

الضعف: دو برابر بودن چیزى را گویند میگویند (ضاعفته) یعنى مثل آن را بر آن افزودم و از آنست (الضعف) و آن نقصان و کم بود توانایى است به اینکه یکى از دو نیرو برود، پس آن رفتن دو برابر بودن قوه و نیرو است.

 

شأن نزول:

مفسرین گفته‏اند: که زنان پیغمبر (ص) چیزى از مال دنیا از آن حضرت خواستند و گفتند خرجى ما را زیادتر کن و براى حسدورزى بعضى (مانند عائشه) به بعضى دیگر (مثل ماریه و ام سلمه) او را اذیت کردند، پس پیغمبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله یک ماه از آنها اعراض کرد، پس آیه تخییر که‏ قُلْ- لِأَزْواجِکَ … است نازل شده و آنها در آن موقع ۹ نفر بشرح زیر بودند

 

همسران پیامبر اسلام (ص)

۱- عایشه دختر ابى بکر بن ابى قحافه.

۲- حفصه دختر عمر بن خطاب.

۳- ام حبیبه دختر ابو سفیان بن حرب.

۴- سوده دختر زمعه.

۵- ام سلمه دختر ابى امیه مخزومى، این پنج نفر از قریش بودند.

۶- صفیه دختر حىّ بن اخطب خیبرى.

۷- میمونه دختر حارث الهلالیه.

۸- زینب دختر جحش (که مادرش امیمه دختر عبد المطلب عمه پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله بوده).

۹- جویریه دختر حارث مصطلقیه‏.

 

داستان کتک زدن عمر دخترش حفصه را

واحدى باسنادش از سعید بن جبیر از ابن عباس روایت کرده که رسول خدا (ص) با حفصه (دختر عمر) نشسته بود که بین آنها گفتگو و نزاع شد پس پیامبر بحفصه فرمود آیا حاضرى که مردى میان من و تو حکومت کند؟

حفصه گفت آرى، پس عقب عمر فرستاد و چون عمر وارد بر آنها شد، و بحفصه گفت حرف بزن، حفصه گفت اى رسول خدا سخن بگو ولى نگو مگر حق پس عمر دستش را بلند کرد و سیلى آبدار و محکمى بگوش حفصه از راست و چپ زد، پس پیامبر (ص) فرمود اى عمر او را بس است دیگر نزن.

عمر بحفصه گفت اى دشمن خدا پیامبر نگوید مگر حق بآن خدایى که او را براستى برانگیخته و مبعوث نموده اگر حضور پیغمبر (ص) نبود دست از تو بر نمى‏داشتم و آن قدر تو را میزدم تا بمیرى.

پس پیغمبر (ص) برخاست و بغرفه مخصوص خود بالا رفت و یک ماه در آن تنها بسر برد و به تنهایى نهار و شام خورد و هیچ نزدیک زنان خود نشد و آنها را هم نپذیرفت، تا این آیات را خدا نازل فرمود.

 

تفسیر:

سپس خداوند سبحان برگشت به ذکر همسران پیغمبر (ص) و خطاب به پیمبرش نمود بگونه امر که زنان خود را مخیّر کن، پس فرمود:

یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیاهَ الدُّنْیا وَ زِینَتَها اى پیامبر بزنان خود بگو اگر شما سعه زندگى در دنیا و زیادى مال و زر و زیور آن را میخواهید.

فَتَعالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَ‏ بیائید تا بشما بهره طلاق را بدهم و بتحقیق بیانش در سوره بقره گذشت، و بعضى گفته‏اند، شما را بهره‏مند کنم به زیادى و وفور مهر.

وَ أُسَرِّحْکُنَ‏ یعنى شما را طلاق بدهم (و از شرف ام المؤمنینى ساقط نمایم).

سَراحاً جَمِیلًا و سراح جمیل طلاق بدون خصومت و نزاع بین زن و شوهر است.

وَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَهَ یعنى و اگر میخواهید که اطاعت خدا و اطاعت پیامبر را نمائید و صبر کنید بر تنگى معیشت رفتن به بهشت.

فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ‏ پس خداوند مهیّا ساخته براى زنان نیکوکار یعنى زنان عارفه‏اى که قصد نیکوکارى و نیکویى دارند و مطیع پیامبرند.

مِنْکُنَّ أَجْراً عَظِیماً از شما پاداش بزرگى، و مفسّرین درباره این تخییر اختلاف کرده‏اند.

حسن گوید: خداوند آنها را مخیّر ساخت بین دنیا و آخرت پس اگر آنان دنیا و محبّت آن را برگزیدند، در این موقع طلاق آنها را پیشنهاد کرد، به قولش‏ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَراحاً جَمِیلًا.

مجاهد و شعبى و جماعتى از مفسّرین گفتند، آنها را مخیّر نمود بین طلاق و ماندن با پیغمبر (ص) را.

 

اختلاف علماء در باره تخییر زنان پیغمبر ص دانشمندان در حکم این تخییر بر چند قول اختلاف کرده‏اند:

۱- عمر بن خطاب و ابن مسعود گویند: هر گاه مردى زنش را مخیّر نمود و زن شوهرش را برگزیده چیزى براى او نیست و اگر آزادى خودش را اختیار کرد یک طلاق واقع شد، و همین مبنا را ابو حنیفه و اصحابش پذیرفته ‏اند.

۲- زید بن ثابت گوید: وقتى زن خودش را اختیار کرد سه طلاق خواهد شد، و اگر شوهرش را اختیار کرد یک طلاق محسوب میشود، و مالک این مذهب را گرفته.

۳- شافعى گوید: اگر نیّت طلاق کرده طلاق است و اگر نکرده نه.

۴- مبنا و مذهب اهل بیت و ائمه معصومین علیهم السلام اینست که به صرف تخییر طلاق واقع نمیشود و این مخصوص و از خصایص پیامبر (ص) که اگر زنان آن حضرت خودشان را اختیار کردند در موقع تخییر از آن حضرت جدا خواهند شد و امّا غیر آن حضرت از افراد مسلمین، پس برایشان تخییر زنان ایشان جایز نیست. (و اگر آنها را نخواهند باید صریحا صیغه طلاق را با شرایطش جارى سازند) پس خداوند سبحان زنان پیغمبر را مورد خطاب قرار داده و فرمود:

یا نِساءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفاحِشَهٍ مُبَیِّنَهٍ اى زنان پیامبر هر کدام از شما که مرتکب معصیت علنى شود یُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ‏ در آخرت عذاب او (ضِعْفَیْنِ) دو برابر خواهد بود، یعنى دو برابر عذابى که بر دیگران است و علّت این براى اینست که نعمتهاى خداى سبحان بر ایشان بیشتر از دیگران بود براى مقام پیامبر اسلام و براى نزول وحى در منازل‏ ایشان.

پس هر گاه نعمت بر ایشان بزرگتر و فراوان‏تر باشد گناه هم از ایشان زشت تر و عقوبت و کیفر آنها هم بزرگتر و بیشتر خواهد بود.

و ابو عبیده گوید: ضعفان اینست که یکى را سه برابر کنند، پس بر آنهایى که از حریم نبوّت‏ خارج شدند سه حدّ خواهد بود، براى اینکه دو برابر واحد مثل آنست و دو برابر چیزى دو مانند آنست.

و غیر او گوید: مقصود از ضعف مثل آنست، پس معنى اینست که در عذاب ایشان اضافه میشود چنانچه در ثوابشان اضافه میشود همانطور که فرمود:

نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَیْنِ‏.

وَ کانَ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیراً مقاتل گوید: یعنى عذاب آنان بر خدا آسان است.

وَ مَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ یعنى و کسى که اطاعت خدا و پیامبر نماید و قنوت اطاعت است.

و بعضى گفته‏اند: یعنى کسى که از شما مواظبت کند بر طاعت خدا و پیروى‏ از پیامبر (ص).

و برخى هم گفته‏اند: یعنى و کسى که مواظبت کند از شما بر طاعت خدا که از آنست قنوت و دست بدعاء گرفتن در نماز و آن مداومت بر دعاء معروف است‏.

وَ تَعْمَلْ صالِحاً در ما بین خودشان و پروردگارشان عمل صالح نماید.

نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَیْنِ‏ یعنى میدهیم پاداش عمل صالح آنها را دو برابر عمل غیر ایشان.

ابو حمزه ثمالى، از زید بن على بن الحسین علیهما السلام روایت کرده که گفت من امیدوارم که براى نیکوکاران ما دو پاداش باشد و میترسم بر تبهکاران و بدکاران از ما که عذابشان دو برابر شود چنانچه همسران پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله را وعده داد.

و محمد بن ابى عمیر از ابراهیم بن عبد الحمید از على بن عبد اللَّه بن الحسین از پدرش از على بن الحسین زین العابدین علیه السلام روایت کرده که مردى بآن حضرت گفت شما خاندانى هستید که مشمول غفران خدائید گوید: آن حضرت غضب کرد و فرمود ما سزاوارتریم که جارى باشد در باره ما آنچه خداوند درباره زنان پیغمبر (ص) جارى فرمود از اینکه ما بوده باشیم هم چنان که مى‏گویید که ما میبینیم براى نیکوکارانمان دو اجر و پاداش‏ و براى بدکارانمان دو عذاب و مجازات سپس آن دو آیه را قرائت فرمود:وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً کَرِیماً و مهیّا ساخته‏ایم برایشان روزى سالمى یعنى بزرگ منزلت و بلند مرتبه.

و بعضى گفته‏اند که رزق کریم آنست که از هر آفت و بلا سالم و مصون باشد.

و برخى هم گفته‏اند: آن ثواب چنانیست که ابتداء بمثل آن نیکو نیست.

 

 

[سوره الأحزاب (۳۳): آیات ۳۲ تا ۳۵]

یا نِساءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً (۳۲) وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّهِ الْأُولى‏ وَ أَقِمْنَ الصَّلاهَ وَ آتِینَ الزَّکاهَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (۳۳) وَ اذْکُرْنَ ما یُتْلى‏ فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیاتِ اللَّهِ وَ الْحِکْمَهِ إِنَّ اللَّهَ کانَ لَطِیفاً خَبِیراً (۳۴) إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصَّادِقِینَ وَ الصَّادِقاتِ وَ الصَّابِرِینَ وَ الصَّابِراتِ وَ الْخاشِعِینَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصَّائِمِینَ وَ الصَّائِماتِ وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَ الذَّاکِراتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَهً وَ أَجْراً عَظِیماً (۳۵)

 

ترجمه‏

۳۲- اى همسران پیغمبر (ص) اگر پرهیزگار و خداترس باشید مثل یکى از زنان امت نیستید، پس در سخن گفتن (با مردان) نرمى نکنید و صدایتان را نازک ننمائید، تا کسى که در دل او بیمارى (شهوت و نفاق است) به طمع‏ افتد و گفتارى پسندیده بگوئید.

۳۳- در خانه‏ هاى خود قرار گیرید و اظهار آرایش خود چون اظهار زنان در ایّام جاهلیّت نخستین مکنید (و مانند آنان بیرون نیائید) و نماز را بپاى دارید و زکات را بپردازید و خداى تعالى و پیغمبرش را فرمان برید.

فقط خدا میخواهد اى خاندان رسالت معصیت را از شما ببرد و شما را پاک گرداند پاک گردانیدنى‏.

۳۴- اى همسران پیغمبر (ص) آنچه از آیه‏ هاى کلام خدا و از حکمت (سخنان پیغمبرش که مشتمل بر مصلحت و حکمت و خیر اندیشى است) در خانه‏هاى شما خوانده میشود یاد کنید که خدا لطف کننده‏اى داناست‏

۳۵- البتّه مردان فرمان برنده خالص و زنان فرمان بر مخلص و مردان باور دارنده، و زنان ایمان آورنده، و مردان مداومت کننده بر کارهاى پسندیده و زنان مداومت کننده بر کارهاى شایسته و مردان راستگو و زنان راستگو و مردان شکیبا و زنان شکیبا و مردان و زنان خاشع و مردان و زنان صدقه دهنده و مردان روزه‏دار و زنان روزه‏دار، و مردانى که بسیار یاد خدا میکنند و زنان یاد خدا کننده خداى برایشان آمرزش و پاداش بزرگ مهیّا کرده است.

 

قرائت:

اهل مدینه و عاصم (و قرن) بفتح قاف خوانده و بقیه قاریان و هبیره از حفص از عاصم (و قرن) بکسر قاف قرائت کرده و در شواذ و قرائت‏

 

دلیل:

ابو على طبرسى گوید: قول خدا (و قرن) از دو حال بیرون نیست یا از ماده قرار است و یا از وقار، پس اگر از وقار باشد (وقر، یقر، قر، وعد، یعد عد) پس امر حاضر مؤنث عدن- قرن میشود و از معتل الفاء واوى خواهد بود که فاء الفعلش حذف میشود و آن واو است، پس میماند از کلمه علن، و اگر از قرار باشد، (قرّ، یقرّ، اقرر) پس امر حاضر مؤنثش اقررن میشود، پس تبدیل میشود از عین یاء بجهت کراهت تضعیف چنانچه در قیراط و دینار تبدیل شده، پس حرکت گردیده بدل حرفى که حذف شده، سپس حرکت برخورد میکند بر فاء الفعل و ساقط میکند همزه وصل را براى حرکت ما بعد خودش، پس مى‏گویى قرن بجهت اینکه حرکت راء در تقرّ کسره است آیا نمى‏بینى که قاف متحرّک بکسره است.

و امّا آنکه با فتح خوانده (قرن) پس کسى که قررت جاى اقر جایز دانسته ندانسته، البته میگوید قررت اقرّ، پس فتحه فاء نزد او جایز نیست و آنکه اجازه داد این را بنا بر قول او جایز است چنانچه جایز است قرن و آن یک لغت است که کسایى آن را حکایت کرده.

و ابو عثمان گوید: گفته میشود قررت به عینا اقر، و گفته نمیشود قررت فى هذا المعنى و قررت فى المکان فانا اقر فیه گفته میشود قررت فى هذا المعنى و کسى که (فیطمع الذى) بکسر عین خوانده، پس آن معطوف بر قول خدا (فلا تخضعن) یعنى پس طمع نکنند آنکه در دلش مرض است، پس هر دو تاى آن مورد نهى است مگر آنکه نصب اقوى است زیرا که آن به معناى‏ اینست که طمع او مسبب از خضوع و نرم گفتن آنهاست و هر گاه عطف باشد نهى است براى آنها و براى آن منافق بیمار و دلیلى در آن نیست بر اینکه طمع از براى خاطر آنها ایجاد میشود.

 

شرح لغات:

التبرّج: ابراز کردن زر و زیور و موارد زینت و زیبایى خود را گرفته شد از برج است و آن گشادى در چشم است و طعنه برجاء واسعه و چشمک با چشم گشاد و در دندانهاى او برج است یعنى میان دندانهاى او باز و گشاد است.

 

اعراب:

قول خدا (لیذهب) لام متعلّق به محذوف است و تقدیر آن (و ارادته لیذهب) و جایز است که متعلّق باشد به یریده.

(اهل البیت) منصوب بر مدح است تقدیر آن (اعنى اهل البیت) است و جایز است که منادى مضاف باشد، و در عربیت جایز است جر دادن لام اهل البیت و رفع آن، پس جر بنا بر این است بدل از کم باشد و مرفوع باشد بنا بر مدح بودنست.

 

تفسیر:

آن گاه خداوند سبحان اظهار نمود فضیلت زنان پیغمبر (ص) را بر سایر زنها بقولش:

یا نِساءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ اى زنان پیغمبر (ص) شما مانند یکى از زنها نیستید؟

زجاج گوید: نگفت مثل واحدى از زنها بعلّت اینکه احدا براى نفى عام‏ است.

و ابن عباس گوید: یعنى مقام شما نزد من مانند مقام غیر شما از زنهاى صالحه نیست، شما گرامى‏تر براى من هستید و من بشما مهربان‏ترم و ثواب شما بزرگتر هست، براى مقامتان از رسول خدا (ص).

إِنِ اتَّقَیْتُنَ‏ خداوند برایشان شرط تقوا نموده تا واضح شود که فضیلت آنها بداشتن تقوى است نه بواسطه اتصال و نزدیکیشان به پیامبر (ص).

فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ‏ یعنى صداى خود را نازک نکنید و با مردان به نرمى حرف نزنید، و با بیگانگان مخاطبه و روبرو سخن نگوئید که منجر به طمع آنها شود، پس مانند زنى باشید که اظهار تمایل بمردان میکنید.

فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ‏ قتاده گوید: پس طمع کند آنکه در دل او بیمارى نفاق است.

عکرمه گوید: آنکه در دلش شهوت زناست، و بعضى گفته‏اند: که براى زن مستحبّ است وقتى با بیگانه صحبت میکند صداى خود را خشن و کلفت نماید براى اینکه این دور از طمع و ریبه و شهوت است.

وَ قُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفاً و بگویند سخن پسندیده یعنى مستقیم نیکویى که برى‏ء از تهمت و دور از ریبه و موافق با دین و اسلام است.

وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَ‏ و در خانه‏هاى خود آرام بگیرند، امر فرمود ایشان را باستقرار در منازلشان و مقصود ثابت بودن شماست در منازلتان و ملزم بسکونت در آن بودن، و اگر از ماده وقر یقر باشد، پس معنایش اینست که اهل وقار و سکینه (و خلاصه سنگین باشید) و مانند برخى سبک نشوید و از خانه خود بیرون نزنید.

وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّهِ الْأُولى‏ یعنى بیرون نیائید بنا بر عادت زنان جاهلیت نخستین و ظاهر نکنید زر و زیور خود را چنانچه زنان جاهلیت میکردند.

قتاده و مجاهد گویند: تبرّج به معناى تبختر و خودنمایى در راه رفتن است.

مقاتل گوید: تبرّج اینست که روسرى خود را بر سرش اندازد ولى آن را نبندد که گلوبند و گوشواره‏اش مستور دارد، پس اینها ظاهر گردد.

قتاده گوید: و مقصود از جاهلیت اولى عصر قبل از اسلام است.

حکم گوید: آن زمان میان آدم و نوح (ع) است و آن هشتصد سال بوده.

شعبى گوید: آن دوران ما بین عیسى (ع) و حضرت محمد (ص) است گوید و این اقتضا نمیکند که بعد از آن جاهلیّتى در اسلام باشد براى اینکه اول اسم است براى پیشین دیگرى از او متأخر باشد، یا نباشد.

و بعضى گفته‏اند: که معناى تبرّج جاهلیت اولى این است که آنها تجویز میکردند که یک زن جمع کند بین شوهر و رفیقش را، پس پائین تنه خود را براى شوهرش قرار دهد (که با او آمیزش و مجامعت کند) و براى رفیقش بالا تنه خود را قرار دهد که او را بوسیده و معانقه نموده و در آغوش کشد آن گاه فرمود:

أَقِمْنَ الصَّلاهَ یعنى آن را در اوقاتش با شرایطش انجام دهید.

وَ آتِینَ الزَّکاهَ و زکاه واجب را بدهید در اموالتان.

وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ و فرمان خدا و پیامبر را به برید در آنچه شما را امر و نهى مینمایند، سپس خداوند عز و جل فرمود:إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً فقط خدا میخواهد که از شما خاندان رسالت دور دارد پلیدى را و پاک نماید شما را پاک کردنى.

ابن عباس گوید: الرجس عمل شیطانى است و کاریست که رضاى خدا در آن نیست، و البیت: الف و لام تعریف در آن الف و لام عهد است و مقصود از آن بیت نبوّت و رسالت است، و عرب مکانى را که بآن پناه برده مى شود بیت گوید، و براى همین انساب عرب را بیوت نامیده‏اند، و مى‏گویند بیوتات العرب مقصودشان نسب است گوید:

الا یا بیت بالعلیاء بیت‏ و لو لا حبّ اهلک ما اتیت‏
الا یا بیت اهلک اوعدونى‏ کانّى کلّ ذنبهم جنیت‏

آهاى اى خانه ‏اى که به بلندى تو بیتى نیست، اگر علاقه و محبت اهل تو نبود نمى‏آمدم بطرف تو، آهاى اى خانه‏اى که اهلیت مرا تهدید کرده و بیم دادند که گویا تمام گناهشان را من مرتکب شدم، اراده نموده بیت نسب را شاهد در این دو بیت، بیت نسب است، و بیت نبوّت و رسالت مثل بیت نسب است فرزدق شاعر گوید:

بیت زراره محتسب بفنائه‏ و مجاشع و ابو الفوارس نهشل‏
لا یجتبى بفنائه بیتک مثلهم‏ ابدا اذا عدّ الفعال الاکمل‏

بیت زراره محدود و مجتمع بفضاء و اطراف آنست و نیز بیت مجاشع و ابو- الفوارس نهشل همین گونه است امّا قضاء بیت شما هرگز محدود و محصور مانند بیت آنان نیست و وقتى مردان کامل فعّال شمرده میشوند که همواره بوده و هستند، شاهد این شعر دو کلمه بیت است که مقصود از آن نسب زراره و مجاشع است، و برخى گفته‏اند که مقصود از بیت اللَّه الحرام است و اهل آن پرهیزگارانند بجهت قول خدا، ان اولیائه الّا المتقون، نیستند اولیاء خدا مگر پرهیزگاران.

و بعضى گفته‏اند: که مقصود از البیت، مسجد رسول خدا (ص) و اهل آن کسانى هستند که پیغمبر (ص) آنها را در آن اسکان داده و خارج نکرده و درب او را هم نبستند و امّت اسلامى بتمامى اتفاق کرده‏اند بر اینکه مقصود از اهل البیت در آیه اهل بیت پیغمبر ما (ص) است، سپس اختلاف کرده اند.

عکرمه گوید: اراده کرده از اهل البیت زنان پیغمبر را براى آنکه اوّل آیه متوجه بآنهاست.

ابو سعید خدرى و انس بن مالک و وائله بن اسقع و عایشه و ام سلمه گویند، که آیه مختص و ویژه برسول خدا (ص) و على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام است.

احادیث شیعه و سنى در اینکه مقصود از اهل البیت آیه تطهیر خاندان رسالت است نه غیر ایشان‏ مجاشع است، و برخى گفته‏اند که مقصود از بیت اللَّه الحرام است و اهل آن پرهیزگارانند بجهت قول خدا، ان اولیائه الّا المتقون، نیستند اولیاء خدا مگر پرهیزگاران.

و بعضى گفته ‏اند: که مقصود از البیت، مسجد رسول خدا (ص) و اهل آن کسانى هستند که پیغمبر (ص) آنها را در آن اسکان داده و خارج نکرده و درب او را هم نبستند و امّت اسلامى بتمامى اتفاق کرده‏اند بر اینکه مقصود از اهل البیت در آیه اهل بیت پیغمبر ما (ص) است، سپس اختلاف کرده اند.

عکرمه گوید: اراده کرده از اهل البیت زنان پیغمبر را براى آنکه اوّل آیه متوجه بآنهاست.

ابو سعید خدرى و انس بن مالک و وائله بن اسقع و عایشه و ام سلمه گویند، که آیه مختص و ویژه برسول خدا (ص) و على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام است.

احادیث شیعه و سنى در اینکه مقصود از اهل البیت آیه تطهیر خاندان رسالت است نه غیر ایشان‏

۱- ابو حمزه ثمالى در تفسیرش گوید: حدیث کرد مرا حوشب از ام سلمه گوید، فاطمه علیها سلام نزد پیغمبر (ص) آمده و حریره‏اى براى آن حضرت آورد، پیامبر فرمود شوهرت و دو پسرت را بخوان، پس فاطمه آنها را آورده و از آن حریره خوردند آن گاه پیغمبر کساء خیبرى را بر سر آنان انداخته و گفت‏

اللّهم هؤلاء اهل بیتى و عترتى فاذهب عنهم الرجس و طهّرهم تطهیرا

بار خدایا اینان خاندان و خویشان منند، پس به بر از ایشان پلیدى را و ایشان را پاک کن پاک کردنى.

ام سلمه گوید: پس گفتم یا رسول اللَّه و من با ایشانم، فرمود تو بخیر و سعادتى.

۲- ثعلبى در تفسیرش نیز روایت کرده باسنادش از ام سلمه که پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله در منزلش بود که فاطمه با قدحى آمد که در آن حریره بود، پس فرمود شوهر و پسرانت را بطلب، پس حدیث را مثل حدیث ابو حمزه یاد کرده، سپس گفت پس خدا نازل کرد، انما یرید اللَّه، آیه تطهیر را گوید پس گرفت اطراف کساء را و بر آنها افکند، آن گاه دست خود را بیرون آورد و بسوى آسمان بلند نمود، سپس گفت:

اللهمّ هؤلاء اهل بیتى و حامتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا

، بار خدایا اینها اهل خانه من و رحم منند، پس به بر از ایشان پلیدى را و پاکیزه کن آنها را پاکیزه کردنى ام سلمه گوید: پس من سرم را داخل اطاق کرده و گفتم من با شما هستم اى رسول خدا (ص) فرمود، تو بخیرى، تو بخیرى.

۳- و نیز ثعلبى باسنادش روایت کرده از مجمع که گوید من با مادرم وارد بر عایشه شدیم، پس از خروجش بر على علیه السلام در روز جمل پرسید گفت آن تقدیر خداوند بود[۱] پس از على علیه السلام پرسید، پس عایشه گفت مى‏پرسى از من از محبوب‏ترین مردم او و همسرش فاطمه محبوب‏ترین‏ مردم نزد رسول خدا بودند، بحقیقت دیدم على و فاطمه و حسن و حسین” ع” را که پیغمبر آنها را در زیر پارچه‏اى که بر سر آنها انداخته بود جمع نموده آن گاه گفت:

اللّهمّ هؤلاء اهل بیتى و حامتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا ، گوید، پس گفتم یا رسول اللَّه من از اهل شمایم فرمود دور شو که تو بخیرى‏.

۴- و باسنادش از ابى سعید خدرى از پیغمبر (ص) روایت کرده که این آیه در باره پنج نفر است، من و على و فاطمه و حسن و حسین (ع) نازل شده است.

۵- و خبر داد ما را سید ابو الحمد گفت حدیث کرد ما را ابو القاسم حسکانى گفت حدیث کرد ما را از ابى بکر سبیعى گفت حدیث کرد ما را ابو عروه هراتى گفت حدیث کرد ما را ابن مصفّا گفت حدیث کرد ما را عبد الرحیم بن واقد از ایّوب بن سیار از محمد بن منکدر از جابر گفت این آیه نازل شد بر پیغمبر (ص) در حالى که در خانه نبود مگر فاطمه و حسن و حسین و على علیهم السلام، إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ‏ پس پیغمبر (ص) گفت:اللّهمّ هؤلاء اهل بیتى و عترتى …

۶- و حدثنا سید ابو الحمد، گفت حدیث کرد ما را حاکم ابو القاسم باسنادش از رازان از حسن بن على علیه السلام گوید، چون آیه تطهیر نازل شد پیغمبر خدا (ص) ما را جمع نمود در زیر کساء خیبرى ام سلمه‏ سپس گفت،اللّهم هؤلاء اهل بیتى و عترتى‏ ، و روایات در این موضوع از طریق عامه و خاصه زیاد است که اگر ما بخواهیم آنها را نقل کنیم هر آینه کتاب ما طولانى میشد و در آنچه را که ما ایراد کردیم کفایت است.

و شیعیان استدلال کرده‏اند بر اینکه آیه تطهیر اختصاص باین پنج نفر علیهم السلام دارد به اینکه گفتند که لفظ انّما براى حقیقت است براى آنچه ثابت کرده بعد ماء نافیه مر چیزى را که ثابت نشده، پس بدرستى قول گوینده که میگوید انّما لک عندى درهم فقط براى تو پیش من درهم است، و انّما فى الدار زید فقط در خانه زید است، مقتضى اینست که نزد او غیر درهم و در خانه سواى زید نباشد، و هر گاه این مطلب تقریر شد پس اراده در آیه خالى نیست از اینکه آن اراده محصنه یا اراده‏اى که پیرو آن تطهیر- و اذهاب رجس و پلیدى باشد، و وجه اوّل جایز نیست زیرا که خداى تعالى اراده مطلقه از هر مکلّفى خواسته، پس اختصاصى براى اراده باهل البیت داد نه مردم دیگر، و براى اینکه این قول اقتضا میکند مدح و تعظیم ایشان را بدون شک و شبهه و مدحى نیست در اراده مجرّده، پس وجه دوّم ثابت است و در ثبوت آن ثبوت عصمت ممدوحین و مقصودین در این آیه است از تمام قبایح و بتحقیق ما دانسته‏ایم که غیر افرادى که ما یاد کردیم از اهل البیت عصمتشان قطعى نیست، پس ثابت شد که آیه مخصوص بآنهاست بجهت بطلان تعلق آیه بغیر ایشان.

و وقتى گفته شود که صدر آیه و ما بعدش در باره همسران و زنان پیغمبر (ص) است، پس جواب او اینست که کسى که عارف و شناسایى به عادت فصیحان عرب داشته باشد انکار نمیکند که ایشان در کلامشان از خطاب‏ بغایب و بالعکس میروند و قرآن از این برنامه و مقوله است و همین طور کلام عرب و اشعارشان آن گاه برگشت خداوند سبحان بذکر زنان پیغمبر (ص) و فرمود وَ اذْکُرْنَ ما یُتْلى‏ فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیاتِ اللَّهِ وَ الْحِکْمَهِ قتاده گوید:

یعنى و شکر کنید خداى تعالى را در خانه‏هایى که در آن قرآن و سنّت تلاوت میشود.

و بعضى گفته‏اند: (اذکرن) یعنى حفظ کنید آن را و همیشه بخاطر شما باشد تا بموجبش عمل کنید و این تحریص و تأکید مر ایشان است بر حفظ قرآن و اخبار و مذاکره کردن آنها قرآن و سنّت را با یک دیگر و خطاب اگر چه اختصاص بایشان دارد لکن غیر ایشان هم در این موضوع با آنها مشارکت دارند براى آنکه بناء شریعت بر قرآن و سنّت، اخبار خاندان رسالت است (پس همه امّت اسلام باید اهمّیت بحفظ قرآن و اخبار دهند).

إِنَّ اللَّهَ کانَ لَطِیفاً بدرستى که خدا لطیف با لطف است نسبت به اولیائش.

خَبِیراً دانا است بتمام خلقش.

و بعضى گفته‏اند: لطیف است در تدبیر امور خلقش و رسانیدن منافع بایشان با خبر است از آن اعمالى که از ایشان صادر میشود و دانا است به مصالح و مفاسدشان، پس فرمان میدهد ایشان را بافعالى که صلاح و خیر ایشان در آنست، و نهى میکند از کارهایى که مضرّ است براى آنها.

مقاتل گوید: چون اسماء بنت عمیس با همسرش جناب جعفر بن ابى طالب علیه السلام از مهاجرت حبشه مراجعت کرد وارد شد بر همسران، پیغمبر (ص) و گفت آیا چیزى در باره ما از قرآن نازل شده گفتند خیر، پس‏ خدمت پیغمبر (ص) رسید و گفت یا رسول اللَّه آیا زنان در خسران و زیانند فرمود: از چه جهت گفت براى آنکه آنها بخوبى یاد نشده‏اند چنانچه مردان یاد شده‏اند، پس خداوند تعالى نازل فرمود این آیه:

إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ‏ یعنى مردان و زنان مخلص در طاعت خدا و زنان مخلصه از باب قول خدا وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ‏ یعنى خالص.

و بعضى گفته‏اند: یعنى مردان و زنانى که داخل در اسلام شده و مى شوند، و برخى گفته‏اند، یعنى آن مردان و زنانى که تسلیم اوامر خدا و مطیع فرمان اویند.

وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ‏ یعنى مردانى که توحید خدا را تصدیق نموده و زنانى که وحدانیّت او را باور کرده‏اند، و ایمان و اسلام نزد بیشتر مفسّرین (مرادف) و بیک معنى است، و تکرارش براى اختلاف دو لفظ است.

و بعضى گفته‏اند: آنها با هم فرق دارند، اسلام اقرار بزبانست و ایمان تصدیق و باور کردن دل است و مؤید این قول خداست‏ قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا[۳] و هر گاه عربها گفتند ایمان آوردیم بگو نه، ایمان نیاورده‏اید، و لکن بگوئید اسلام آورده ‏ایم.

و بعضى گفته‏اند: اسم دین اسلام، و ایمان تصدیق بآنست.

بلخى گوید: پیامبر خدا (ص) مسلم را و مؤمن را تفسیر و معرّفى‏ نموده بقولش که فرمود، المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده، مسلمان آنست که مسلمانان از شرّ زبان و دست او سلامت داشته باشند، و المؤمن من آمن جاره بوائقه، و مؤمن کسى است که همسایه‏اش از آفات و شرور او ایمن باشد، و ما آمن بى من بات شبعان و جاره طاو، ایمان بمن نیاورده آنکه سیر بخوابد و همسایه‏اش- گرسنه باشد.

وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ‏ یعنى مردانى که همواره اقبال و توجّه به اعمال صالحه دارند و زمانى که همیشه مراقب کارهاى شایسته‏ اند، و بعضى گفته‏اند یعنى مردان و زنان دعا کننده‏ وَ الصَّادِقِینَ‏ و راستگویان در ایمانشان و در آنچه آشکار است ایشان را و در سرّ و نهانشان.

وَ الصَّادِقاتِ وَ الصَّابِرِینَ‏ و زنان راستگو و مردان صابر و شکیبا بر طاعت خدا و بر آنچه خدا آنها را آزمون بآن نماید.

وَ الصَّابِراتِ وَ الْخاشِعِینَ‏ و زنان شکیبا و مردان متواضع و فرمان بردار خداى تعالى.

وَ الْخاشِعاتِ‏ و زنان فرمان بر خدا، و بعضى گفته‏اند، مردان و زنان ترسان از خدا.

وَ الْمُتَصَدِّقِینَ‏ یعنى مردانى که صدقات واجبه مثل زکاه را از مالشان خارج میکنند.

وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصَّائِمِینَ‏ و زنانى که زکاه واجبه را از اموالشان میدهند و مردان روزه دارى که به نیّت صادق و راست روزه میگیرند.

وَ الصَّائِماتِ وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ‏ و زنان روزه‏دار و مردانى که عورت خود را از زنا و ارتکاب فجور حفظ میکنند.

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۲۰، ص: ۱۱۷

وَ الْحافِظاتِ‏ و زنانى که خود را از اعمال خلاف عفّت نگهدارند، فروج آنها در اینجا حذف شده براى دلالت کلام بر آن.

وَ الذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَ الذَّاکِراتِ‏ و مردانى که بسیار خدا را یاد میکنند و نیز زنان زیاد یاد کننده خدا (و اللَّه کثیرا) در اینجا حذف شده بجهت دلالت کلام بر آن.

أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ‏ مهیّا ساخته خدا بر ایشان یعنى براى این دسته مردان و زنانى که موصوف بصفات مذکوره و خصال حمیده ‏اند.

(مَغْفِرَهً) آمرزشى براى گناه‏هایشان.

وَ أَجْراً عَظِیماً پاداشى بزرگ در آخرت.

ابو سعید خدرى از پیغمبر (ص) روایت کرده که فرمود: هر گاه مرد خاندانش را در شب از خواب بیدار کرد، پس برخیزند و وضو بسازند و نماز شب بخوانند نوشته میشوند از زیاد یاد کنندگان خدا.

و مجاهد گوید: بنده از ذاکرین اللَّه کثیرا نمیباشد مگر آنکه خدا را یاد کند در حال قیام و قعود و در موقع خوابیدن (ایستاده و نشسته و خوابیده) بیاد خدا باشید.

و از حضرت ابى عبد اللَّه (امام جعفر صادق) علیه السلام روایت شده که کسى که با گفتن تسبیح حضرت فاطمه علیها سلام بخوابد[۴] از مردان زیاد یاد کننده خدا و زنانى باشد که بسیار خدا را یاد کرده‏اند


قصّه فتح جنگ احزاب

(۱)- حاکم ابو القاسم حسکانى درج ۲ شواهد التنزیل ص ۳ گوید خبر داد ما را ابو بکر تمیمى و ابو بکر مسکرى گفتند خبر داد ما را ابو بکر بن مقرى از اسماعیل بن عباد بصرى از عباد بن یعقوب از فضل بن قاسم از سفیان ثورى از زبید از مره از عبد اللَّه (بن مسعود) که او میخواند:

و کفى اللَّه المؤمنین القتال بعلى بن ابى طالب، حاکم مذکور حدیث مزبور را بچند طریق نقل کرده است و در قصّه فتح جنگ احزاب گوید:

ما را خبر داد و الدم از ابو حفص عمر بن احمد بن عثمان در بغداد، از على بن محمد بن احمد عسکرى از محمد بن عثمان از احمد بن طارق از عمرو بن ثابت از پدرش از جدش حذیفه، گوید: چون روز خندق شد عمرو ابن عبد ود از خندق عبور کرد و آمد در مقابل لشگر پیامبر (ص) ایستاد و مبارز خواست.

پس پیامبر (ص) فرمود اى مردم کدام یک از شما به نبرد عمرو میرود پس هیچکس جز على بن ابى طالب (ع) برنخاست پس پیامبر (ص) فرمود بشین یا على و براى بار دوم فرمود کدام از شما بجنگ عمرو میرود باز احدى برنخاست جز على (ع) بلند نشد باز پیامبر (ص) فرمود بنشین یا على و براى مرتبه سوم فرمود در این دفعه هم جز على کسى از جا حرکت نکرد پس گفت من آماده‏ام که به جنگ او روم، پس پیامبر (ص) او را طلبید و فرمود او عمرو بن عبد ود است، عرض کرد و من على بن ابى طالبم، پس‏ زره خود ذات الفضول را بر تن او کرد و شمشیر ذو الفقارش را به دست او داد و عمامه سحابش را بر سر او گذارده و نه بار گردانید (و آن را نه پر کرد) و فرمود برو و چون رو بمیدان گردانید، گفت اللهمّ احفظه بار خدایا او را حفظ فرما از پیش روى و پشت سر و از سمت راست و چپ و بالاى سر و زیر پاى.

پس آمد تا در برابر عمرو قرار گرفت و گفت تو کیستى، عمرو گفت، من گمان نمیکردم که در محلّى بایستم که ناشناس باشم من عمرو بن عبد ودم پس تو کیستى،؟ فرمود، انا على بن ابى طالب (ع).

گفت تو کودک بودى که من ترا در دامن ابى طالب دیدم فرمود آرى گفت پدرت دوست من بود من خوش ندارم که تو را بکشم، على فرمود امّا من بدم نمیآید که تو را بکشم، بمن رسیده که تو به پرده‏هاى خانه کعبه آویخته و با خداى عز و جل پیمان و عهد بسته‏اى که هیچ مردى تو را بین سه چیز مخیّر نکند مگر آنکه یکى از آنها را اختیار نمایى، گفت راست گفته‏اند.

فرمود: اول اینکه از هر کجا آمده‏اى برگرد، گفت نه بر نمى‏گردم زیرا قریش میگوید عمرو ترسید و فرار کرد.

فرمود دوّم بیا داخل در دین ما اسلام بشو تا در سود و زیان- شریک هم باشیم گفت نه این را هم نمى‏پذیرم.

فرمود سوّم، تو سواره و من پیاده هستم، پس فورا پیاده شو و گفت تا کنون ندیدم از هیچکس آنچه از این جوان دیدم، پس بر سر و صورت اسب خود زد و او را برگردانید و خود بطرف على علیه السلام آمد و او مردى بلند قد بود که شتر ایستاده را مداوا میکرد و یا بر پشت او سوار میشد و على علیه السلام بر روى زمین نرم و خاک سستى بود که قدمهایش بر آن استوار نبود و به عقب خود برمیگشت که جاى محکم در زمین محکم و سفتى پیدا کند که پاهایش در آن ثابت باشد که عمرو (لعنه اللَّه) شمشیرش را بلند و بر سر آن حضرت فرود آورد، و آن حضرت سپر خود را جلوى شمشیر او قرار داد و سپر دو نیم شده و لبه تیز شمشیر عمرو بر سر على علیه السلام اصابت و آن را مجروح نمود و على علیه السلام با یک ضربت ذو الفقار هر دو پاى عمرو را از ساق قطع که هیکل غول پیکرش چون کوهى از پشت بر زمین، افتاد و غبار عجیبى برخاست، پس شنیده شد که على علیه السلام میگوید:

اللَّه اکبر، پیامبر (ص) فرمود: به آن خدایى که جان من در دست اوست عمرو را على کشت.

پس اوّل کسى که بمیدان آمد عمر بن خطاب بود که دید على علیه السلام شمشیرش را بزره عمرو مى‏مالد، پس عمر هم تکبیر گفت و آمد نزد رسول خدا و گفت عمرو را کشت.

پس على علیه السلام سر (نحس) عمرو را بریده و آورد پیش پاى پیامبر انداخت در حالى که سنگین و با وقار میامد، پیامبر (ص) باو فرمود اى على اینگونه قدم برداشتن را خدا مکروه دارد مگر در این موقع، سپس فرمود چرا لباس عمرو را نگرفتى که ارزش داشت، عرض کرد اى رسول خدا او با من با عورتش مواجه و روبرو شد، پس پیامبر (ص) فرمود

بشّر یا على‏

– مژده باد تو را که اگر عمل امروز موازنه با عمل امت محمد (ص) بشود این عمل سنگین‏تر آید …

و در حدیث ۶۳۶ گوید: ما را خبر داد ابو محمد بن عبد اللَّه از ابو سعید سعدى که مکرر براى او خوانده گوید، خبر داد ما را لؤلؤ قیصرى در بغداد سال ۶۷ از ابو اسحاق ابراهیم بن محمد بن نصیبى از ابو عبد اللَّه حسین بن حسن بن شداد در عسکر گوید، حدیث کرد مرا محمد بن سنان حنظلى از اسحاق بن بشر قرشى از بهترین حکیم از پدرش از جدش از پیامبر (ص) که فرمود:

” مبارزه على بن ابى طالب لعمرو بن عبد ود یوم الخندق افضل من عمل امتى الى یوم القیامه”

هر آینه جنگیدن على بن ابى طالب با عمرو بن عبد ود در روز خندق بالاتر از عمل امّت من است تا روز قیامت.

شعراء عرب و عجم مانند حسّان و کمیت بن زید و اسماعیل حمیرى و دیگران این داستان را بنظم آورده و مولا جلال الدین محمد رومى هم در مثنویش سروده است:

از على آموز اخلاص عمل‏ شیر حق را دان منزّه از دغل‏
در عز ابر پهلوانى دست یافت‏ از براى کشتنش از جان شتافت‏
او خیو انداخت بر روى على‏ افتخار هر نبىّ و هر ولى‏
او خیو انداخت بر رویى که ماه‏ سجده آرد نزد او در سجده‏گاه‏

تا آنجا که گوید:

تو بتاریکى على را دیده‏اى‏ زین سبب غیرى بر او بگزیده‏اى‏

۲) سعد بن معاذ کیست؟

۱- مترجم گوید: سعد بن معاذ را شیخ طوسى در رجالش از اصحاب رسول خدا (ص) یاد کرده و او سید و رئیس قبیله اوس مدینه و از اصحاب بدر و داراى مقام بزرگى بوده است، و ابن عبد البر و ابن منده و ابو نعیم هم او را از صحابه شمرده و او سعد بن معاذ بن نعمان بن امرء القیس و کنیه او ابو اسحاق و باو ابو عمر و انصارى اوسى اشهلى هم میگفتند و او همانست که پیامبر (ص) در حقش فرمود اهتز له العرش‏.

 و مجلسى علیه الرحمه گوید در تفسیر امام حسن عسگرى علیه السلام مدح فراوانى در باره او شده و پاره‏اى از آن را در باب حبّ ائمه علیهم السلام در بحار یاد نموده که مناسب دانستم که مختصرى از آن را در اینجا یاد آور شوم.

در جلد هفتم بحار- در باب حبّ ائمه علیهم السلام، از تفسیر امام علیه السلام گوید، که پیامبر (ص) فرمود زمانى که خداوند عرش را آفرید ۳۶۰ رکن براى آن ایجاد کرد و در هر رکنى سیصد هزار فرشته خلق نمود آن گاه توصیف فرشتگان حمله عرش را نمود که نیازى در اینجا بنقل آن نیست پس اصحاب پیغمبر گفتند چقدر عجیب است، امر این فرشتگان در زیادى آنان و توانایى و بزرگى خلقتشان، پس پیامبر فرمود، این فرشتگان با پر توانى و بزرگى جسمشان نیرو و توان برداشتن پرونده‏هاى حسنات یکى از مردان امت مرا ندارند.

گفتند یا رسول اللَّه آن کیست تا ما او را دوست بداریم و بزرگ بشماریم و بدوستى او تقرّب بخدا پیدا کنیم فرمود: این شخص مردیست که با اصحابش نشسته بود، پس مردى از خاندان من که سر خود را پوشانیده بود که- شناخته نشود بر او گذشت، پس چون رد شد متوجه باو شده و او را شناخت پس از جا پرید و پا برهنه دوید و دست او را گرفت و بوسید و نیز سر و سینه‏ و میان دو چشم او را بوسید و گفت پدر و مادرم بفدایت اى جفت رسول خدا (ص) که گوشتت از گوشت او و خونت از خون او و دانشت از دانش او و صبرت از صبر او و عقلت از عقل اوست، از خدا مسئلت دارم که مرا از محبّت شما اهل بیت (رسالت) سعید و نیکبخت نماید، پس خداوند لازم فرمود باین عمل و این گفتار از ثواب باندازه‏اى که اگر نوشته شود در اوراقى تمام این فرشتگانى که طواف عرش میکنند و همه فرشتگانى که حامل عرشند طاقت برداشتن آن را ندارند.

پس چون او برگشت بجاى خود اصحاب او باو گفتند تو با این موقعیّت و مقامى که در اسلام و مرتبه‏اى که نزد پیغمبر (ص) دارى با این شخص این کار را که ما دیدیم مى‏نمایى، پس گفت اى نادانان آیا در اسلام ثوابى داده میشود جز محبت و دوستى محمد (ص) و محبت این شخص و خداوند باین سخن و گفتار او نیز واجب فرمود براى او مثل آنچه را که براى فعل و قولش براى او لازم کرده بود تا آنجا که گوید: پس گفتند یا رسول اللَّه (ص) این دو مرد کیستند.

فرمود: اما فاعل این کار این مردى که سر پوشیده است که میآید پس بطرف او دویدند که ببینند او کیست، پس دیدند که او سعد بن معاذ اوسى انصارى است و امّا آن دیگرى که سعد براى او این سخنان را گفت این شخص سرپوشیده دیگریست که میآید، پس نگاه کردند دیدند که او على ابن ابى طالب علیه السلام است، سپس فرمود چه بسیار است کسانى که بحب این دو نفر نیکبخت و سعید میشوند و نیز چه بسیارند افرادى که بدبخت و بیچاره میشوند آنهایى که نسبت به یکى از آن دو اظهار دوستى نموده و بآن دیگرى دشمنى میکنند آن دو خصم و دشمن اویند و کسى که على (ع) و سعد دشمن او باشد محمد (ص) خصم اوست و هر کس که محمد (ص)- خصم او باشد خدا خصم اوست و او را عذاب نماید.

آن گاه رسول خدا (ص) فرمود اى بندگان خدا البته میشناسد فضل را براى اهل فضل آنهایى که اهل فضلند (قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهرى) سپس پیغمبر بسعد فرمود بشارت باد تو را که خدا شهادت را روزى تو نموده و بسبب تو امّتى از کفر نابود میشوند و عرش خدا بمرگ تو میلرزد، و داخل بهشت میشود بشفاعت تو مانند موهاى حیوانات بنى کلب …

و چون سعد بعد از هلاک و اعدام بنى قریظه عهد شکن زخم پایش که در جنگ خندق بواسطه تیرى از دشمنان مجروح شده بود خونریزى کرده تا از دنیا رفت، پیغمبر (ص) پاى برهنه بدون عباء تشییع جنازه او نمود، و گاهى راست جنازه و گاهى در چپ جنازه میرفت، شیخ بزرگوار صدوق در کتاب امالى خود باسنادش از عبد اللَّه بن سنان از حضرت صادق علیه السلام روایت نموده که فرمود که چون سعد بن معاذ از دنیا رفت پیغمبر و اصحابش برخاسته و بدن سعد را بر روى لنگه درى غسل داده و کفن نموده و بر روى تابوتى گذارده و تشییع نمودند پیغمبر” ص” او را تشییع و گاهى راست تابوت را میگرفت و گاهى چپ آن را تا اینکه بقبرستان رسیده پس پیغمبر (ص) خودش وارد قبر شده و بدن سعد را گرفته و در قبر گذارد و لحد بر او ترتیب داد و فرمود خاک تر (یعنى گل) بدهید بمن تا شکافهاى خشت و لحد را بگیرم و چون فارغ شد و خاک بر آن ریخت و قبر او را صاف نمود، فرمود من میدانم که بزودى او پوسیده میشود و لکن خدا دوست دارد بنده‏اى را که وقتى کارى میکند آن را محکم نماید، پس چون قبرش- را هموار کرد مادر سعد از طرفى گفت گوارا باد بر تو بهشت پیغمبر فرمود آرام باش اى مادر سعد جرئت بر خدا میکنى بدرستى که قبر سعد را فشار داد، پیامبر (ص) برگشت و مردم هم برگشتند و گفتند یا رسول اللَّه هر آینه ما دیدیم که در تشییع جنازه سعد کوششى کردى که با هیچکس نکردى بدون عباء و کفش تشییع نمودى فرمود فرشتگان را دیدم بدون رداء و کفش تشییع نمودند من با آنها تأسّى کردم، گفتند گاهى راست جنازه را میگرفتى و گاهى چپ جنازه را فرمود دست من در دست جبرئیل بود او چنین میکرد منهم میکردم گفتند فرمودى قبر او را فشار داد فرمود آرى نسبت بخانواده‏اش سوء خلق- داشت. (رجال مامقانى ج ۲ ص ۲۱)

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۲۰، ص: ۱۱۸

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *