ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الرحمن

سوره الرحمن‏

بعضى گفته ‏اند در مکّه نازل شده جز یک آیه: یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏، که بقول عطاء و قتاده و عکرمه و یکى از دو روایت از ابن عبّاس که در مدینه آمده.

و حسن و قتاده و ابى حاتم نقل کرده ‏اند که تمام آن مدنى است.

 

عدد آیات آن:

هفتاد و هشت آیه کوفى و شامى و ۷۷ آیه حجازى و ۷۶ آیه بصرى است‏

اختلاف آنها:

در پنج آیه است‏ (الرَّحْمنُ) یک آیه کوفى شامى‏ (خَلَقَ الْإِنْسانَ) اوّل- غیر مدنى و (وَضَعَها لِلْأَنامِ) غیر المکّى (المجرمون) غیر البصر (شُواظٌ مِنْ نارٍ) حجازى است.

 

فضیلت این سوره:

ابى بن کعب گوید: حضرت رسول صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: هر کس سوره (الرحمن) را قرائت کند خدا بر ضعف و ناتوانى او ترحّم نماید و او سپاس و شکر آنچه را که خدا بر او انعام نموده بجا آورده است، و از حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از پدران گرامیش از پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله روایت شده که فرمود: «براى هر چیزى عروسى است و عروس قرآن سوره الرحمن است، لکلّ شی‏ء عروس و عروس القرآن سوره الرحمن جلّ ذکره».

و ابو بصیر از حضرت ابى عبد اللَّه صادق علیه السلام روایت نموده که فرمود: ترک نکنید قرائت الرحمن را و قیام به آنرا زیرا که آن در دلهاى منافقین قرار نمیگیرد و روز قیامت در صورت آدمى در زیباترین صورت و خشبوترین بوى میآید نزد پروردگارش تا آنکه میایستد در جایى که هیچکس نزدیکتر از او به خدا نیست، پس خداى سبحان باو میفرماید چه کسى در زندگانى دنیا قیام بحق تو نموده و مداومت کرد بقرائت تو، پس سوره الرحمن میگوید:

«اى پروردگارم فلانى و فلانى و فلانى پس صورت ایشان سفید میشود پس بآنها میفرماید، شفاعت کنید در هر کس که دوست دارید، پس شفاعت میکنند تا آنکه باقى نماند براى ایشان غایتى و کسى نباشد که براى او شفاعت کنند پس بایشان میگویند داخل بهشت شوید و هر کجا که خواستید مسکن نمائید».

حماد بن عثمان گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمود: لازم است که هر مردى سوره الرحمن را در روز جمعه قرائت کند پس هر وقت که خواند (فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ) بگوید «لا بشى‏ء من آلائک رب اکذب».

و از آن حضرت است که فرمود: کسى که در شب سوره الرحمن را بخواند، و بعد از هر فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ‏ بگوید «لا بشی‏ء من آلائک رب اکذب» خداوند فرشته و ملکى بر او موکّل کند اگر در اوّل شب خواند که او را تا صبح حفظ نماید و اگر در هنگام صبح آن را خواند موکّل فرماید بر او فرشته‏اى که او را تا شب حفظ کند.

ارتباط این سوره با سوره قبل:

خداوند سبحان سوره قمر را که قبل از این است پایان داد باسم مقدّس خودش و فرمود (عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) و این سوره را نیز باسم خودش شروع نمود و گفت:

سوره الرحمن جل ذکره مکیه او مدنیه و هى ثمان و سبعون ایهً

[سوره الرحمن (۵۵): آیات ۱ تا ۱۳]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

الرَّحْمنُ (۱) عَلَّمَ الْقُرْآنَ (۲) خَلَقَ الْإِنْسانَ (۳) عَلَّمَهُ الْبَیانَ (۴)

الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ (۵) وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ (۶) وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِیزانَ (۷) أَلاَّ تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ (۸) وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ (۹)

وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ (۱۰) فِیها فاکِهَهٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الْأَکْمامِ (۱۱) وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّیْحانُ (۱۲) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۱۳)

 

ترجمه آیات:

بنام خداوند بخشاینده مهربان ۱- خداى مهر پیشه.

۲- قرآن را بیاموخت.

۳- انسان را بیافرید.

۴- او را بیان آموخت.

۵- خورشید و ماه بحسابى منظّم سیر میکنند.

۶- و نباتات بى‏ساق و ساقه ‏دار سجده میکنند.

۷- و آسمان را بالا برد و میزان را بنهاد.

۸- تا در سنجش سرکشى نکنند.

۹- و سنجش را بانصاف به پاى دارید و میزان را نکاهید.

۱۰- و زمین را براى آدمیان بنهاد.

۱۱- در زمین میوه و درخت خرما غلاف‏دار هست.

۱۲- و در زمین دانه است که داراى برگ خشک و گل است.

۱۳- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

قرائت آیات:

ابن عامر (و الحب ذو العصف و الریحان) بنصب در هر دو خوانده و حمزه و کسایى و خلف و الحب ذو العصف برفع و الریحان بجرّ قرائت کرده‏اند، و باقى از قراء در تمام برفع خوانده‏اند.

در شواذ قرائت ابى السماک «و السماء رفعها» برفع آمده و بلال بن ابى‏ برده «و لا تخسروا» بفتح تاء و سین و نیز بکسر سین قرائت کرده.

دلیل این قرءات:

ابو عبیده گوید: العصف آنست که میخشکد و سخت میشود و خورده میشود از زراعت مثل گندم و جو و آن عصیفه مغز گندم و زراعت است.

علقمه بن عبده گوید:

تسقى مذانب قد مالت عصیفتها حدورها من اتىّ الماء مطموم‏

چنان از فراق محبوبش میگرید که گویا سیل اشک متوجّه برگ گل روى او شده و گودى گونه او از اشک پر گشته است.

و ریحان دانه ایست که میخورند میگویند: «سبحانک و ریحانک» یعنى روزى تو نمر بن تولب گوید:

سلام الاله و ریحانه‏ و رحمته و سماء درر

درود خدا و روزى او و رحمت او و آسمان که بارنده او براى تو باد.

و بعضى گفته‏اند: که عصف و عصیفه برگ زراعت است.

از قتاده نقل شده که: عصف کاه است و کسى که (و الحب ذا العصف) قرائت کرده حمل کرده آن را بر (و خلق الحب و خلق الریحان) و آن رزق است- و تقویت میکند این را قول او که میفرماید (فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتَّى) و کسى که ریحان را رفع داده پس تقدیر آن را چنین دانسته (فیها فاکهه و الریحان و الحب ذو العصف) و کسى که جرّ داده پس تقدیر آن را (فالحب ذو العصف و ذو الریحان) یعنى از دانه رزق و روزیست، پس اگر گفتى که عصف و عصیفه هم نیز روزیست پس مثل آنست که گفته است: ذو الرزق و ذو الرزق.

گفته میشود این ممتنع نیست، براى آنکه عصیفه رزقى است غیر رزقى که‏ ریحان بر آن واقع شده و مثل آنست که اراده شده بریحان دانه هر گاه از پوست هایش جدا شود، پس بر او رزق اطلاق میشود براى عموم منفعت بآن و اینکه آن روزى براى مردم و غیر مردم است، و بعید است که ریحان بوئیدنى در این مواضع باشد، و البتّه آن قوّت مردم و حیوانات است، چنانچه میفرماید:

(فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتَّى کُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَکُمْ) پس بیرون آوریم بسبب آب جفتهایى از گیاهان بسیار بخورید و حیوانات خود را بچرانید.

و قول او (وَ السَّماءَ رَفَعَها) ابن جنّى گوید: رفع در اینجا ظاهرتر از قرائت جماعت قرّاء است که بنصب خوانده‏اند و این رفع جهتش اینست که آن را صرف بابتداء نموده براى آنکه عطف کرده آن را بر جمله مبتداء و خبر و آن قول او:

(وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ) است و امّا قرائت عموم قرّاء بنصب پس آن عطف بر یسجدان تنهاست و آن جمله‏اى از فعل و فاعل است و عطف اقتضا مثلیّت، در ترکیب جمله‏ها میکند پس تقدیرش میشود (یسجدان و رفع السماء) پس چون اضمار و پنهان نمود رفع را تفسیر کرد آن را بقولش (رفعها) مثل قول تو که مى‏گویى (قام زید و عمرا ضربته) یعنى و ضربت عمرا براى آنکه عطف شود جمله‏اى از فعل و فاعل بر جمله دیگرى مثل آن.

و امّا قول او (تخسروا) بفتح تاء پس آن بنا بر حذف حرف جرّ است یعنى (لا تخسروا فى المیزان) در سنجش نقصان نکنید و کم ندهید، پس چون حرف جرّ حذف شده ناچار شده که فعل را منصوب بخواند مثل قول او که مى فرماید: (و اقعدوا لهم کلّ مرصد) یعنى در هر مرصد و کمینگاه یا (على کلّ مرصد) یا بر هر کمینگاهى.

و امّا تخسروا) بفتح تاء و کسر سین پس بنا بر (خسرت المیزان) است‏

و البتّه مشهور (اخسرته) است مى‏گویى (خسر المیزان و اخسرته) مثل اینست که (خسرته) لغتى در اخسرته باشد مثل (اجبرت الرجل و جبرته) و اهلکته و هلکته.

لغات آیات:

الرّحمن: آن خدائیست که رحمتش شامل هر چیزى شده پس براى، همین هیچکس توصیف بآن نمیشود مگر خداى تعالى، و امّا راحم و رحیم پس جایز است که بندگان خدا بآنها موصوف باشند.

البیان: آن دلیلهایى است که بعلم میرساند و بعضى گویند: بیان اظهار معنى است براى نفس بآنچه که تمیز داده میشود بسبب آن از غیر آن مثل تمیز معناى رجل از معناى فرس و معناى قادر از معناى عاجز و معناى عام از معناى خاص.

الحسبان: مصدر حسبته احسبه حسابا و حسبانا مثل سکران و کفران است. و بعضى گویند: آن جمع حساب مثل شهاب و شهبان است.

و النجم: آن گیاهانى بدون ساقه است مثل تره و یونجه.

و الشجر: آن گیاهى است که ساقه‏دار باشد مثل کاهو و اشجار و اصل نجم طلوع است، میگویند: نجم القرآن و النبات هر گاه ظاهر شوند و به سبب همین نامیده شده (نجم السماء) براى طلوع آن.

الاکمام: جمع کم و آن ظرف میوه خرماست که در ظرفش محفوظ است هر گاه پیچیده بر آن باشد.

الآلاء: أبو عبیده گوید: نعمتهاست و مفرد آن الى بر وزن معى و الى بر وزن قفاست.

 

اعراب آیات:

الرَّحْمنُ‏ یک آیه است با اینکه آن جمله نیست براى آنکه تقدیر آن اللَّه الرحمن است تا فاصله با آیه بعد صحیح باشد، پس الرحمن خبر مبتداء محذوف است، مثل قول خدا (سُورَهٌ أَنْزَلْناها) یعنى هذه سوره.

(أَلَّا تَطْغَوْا) تقدیر آن (لان لا تطغوا) است، پس آن در محل نصب است بسبب آنکه مفعول له است و لفظ آن نفى و معنایش نهى است و براى همین عطف بر آن نموده بقولش‏ (وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ) و قول او (فِیها فاکِهَهٌ) مبتداء و خبر در محلّ نصب است بنا بر حالیّت.

تفسیر آیات:

(الرَّحْمنُ) خداوند سبحان این سوره را افتتاح به این اسم نمود براى اینکه بندگان بدانند که تمام آنچه که بعدا توصیف نموده از افعال نیکوى او البتّه از رحمتى صادر شده که شامل همه مخلوقات او میشود و مثل آنست که پاسخ قول ایشان را داده که گفتند: و ما الرحمن در قول خدا (وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قالُوا وَ مَا الرَّحْمنُ) و هر گاه بایشان گفته میشود سجده کنید براى رحمن میگویند: رحمان کیست؟

و روایت شده که چون نازل شد آیه‏ قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ‏ گفتند ما رحمانى نمیشناسیم جز صاحب یمامه پس بایشان گفته شد (الرحمن).

(عَلَّمَ الْقُرْآنَ) کلبى گوید: یعنى محمد صلّى اللَّه علیه و آله را قرآن آموخت و آن حضرت هم بامّتش یاد داد.

و بعضى گفته‏اند: که آن جواب اهل مکّه است وقتى که گفتند که البتّه بشرى‏ قرآن را باو آموخت، پس خداوند سبحان بیان کرد که آن کسى که قرآن را به او آموخت او خداى رحمانست، و تعلیم بیان کردن چیزیست که بسبب آن کسى که نمیداند عالم و دانشمند میشود و اعلام: ایجاد چیزیست که بوسیله آن عالم و دانا میگردد.

خداوند سبحان یاد نمود نعمت را در آنچه را که از حکمت بسبب قرآن دانسته شده آن چنان حکمتى که مردم محتاج بآن هستند در دینشان تا اینکه ادا نمایند آنچه را که بر ایشان واجب است و مستوجب ثواب میشوند بطاعت و پیروى پروردگارشان.

زجاج گوید: معناى‏ (عَلَّمَ الْقُرْآنَ) اینست که آن را آسان نمود براى یاد نمودن و یاد گرفتن.

(خَلَقَ الْإِنْسانَ) ابن عبّاس و قتاده گویند: یعنى انسان را از عدم به وجود آورد، و مقصود از انسان در اینجا آدم علیه السلام است.

عَلَّمَهُ الْبَیانَ) یعنى اسماء و نامهاى تمام موجودات و همه لغات را بحضرت آدم آموخت.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: «البیان» بزرگترین اسمیست که به سبب آن هر چیزى را دانا شد.

حسن و ابو العالیه و ابن زید و سدى گویند: انسان اسم جنس است، و برخى گفته ‏اند: معنایش تمام مردم است، علّمه البیان یعنى سخن گفتن و نوشتن و خط و فهم و افهام تا اینکه معلوم شود چه میگوید و براى او چه گفته مى شود، و این آن معناى اظهر و اعم است.

و جبائى گوید: البیان آن کلامیست روشن میشود بآن مقصود او و بسبب‏ آن انسان تمیز داده میشود از حیوانات.

ابن کیسان گوید: مقصود از (خَلَقَ الْإِنْسانَ) حضرت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله است، تعلیم داد باو علم آنچه بوده و علم آنچه خواهد شد.

(الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ) ابن عبّاس و قتاده گویند: یعنى جارى و- متحرّک و سیر میکنند از روى نظم و منازلى را طى مینمایند که از آنها تجاوز نمیکنند و آن دو (مهر و ماه) دلالت بر عددها و سالها و اوقات مینماید پس (یجریان) را پنهان و از ظاهر کلام حذف نموده براى دلالت کلام بر آن و تحقیق معنایش اینست که آنها بیک نسق و نظم معیّن و حساب متفق دائما در جریان و حرکتند که تفاوتى و اختلافى در آن واقع نمیشود، پس خورشید قطع میکند برجهاى فلک را در سیصد و شصت و پنج روز (۳۶۵) و اندى، و ماه در بیست و هشت روز پس براى همیشه بر این صورت سیر میکنند و خداوند سبحان مهر و ماه را اختصاص بذکر داد براى آنچه که در آنست از منافع فراوان- براى مردم از نور و روشنایى و شناختن شب و روز و رسیدن میوه‏جات و منافع دیگر پس ذکر آنها براى بیان نعمت وجود آنهاست بر خلق خدا و تمام آفریده‏ها.

(وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ) ابن عبّاس و سعید بن جبیر و سفیان ثورى گویند: مقصود از نجم گیاه‏هاى زمین است که ساقه ندارد. و از شجر آن چیزهایى است که برایش ساقه و در زمستان میماند (چون درختان).

مجاهد و قتاده گویند: اراده نموده بنجم نجم آسمان و آن مفرد است، و مقصود تمام نجوم و ستارگانست، و شجر سجده میکند براى خدا صبح و شام بر حدوث و طلوعشان، چنانچه در جاى دیگر فرمود: (و الشجر و الدوابّ) و- اهل تحقیق گفته‏اند: که مقصود از سجود آنها چیزهایى است در آنها، از نشانه‏اى که دلالت بر حدوث آنها میکند و بر اینکه براى آنها صانعى است که آنها را ایجاد کرده و آنچه که در آنهاست از صنعت و قدرتى که ایجاب میکند سجود آنها را.

ضحاک و سعید بن جبیر گویند: سجود آنها سجود سایه‏هاى آنهاست، مثل قول او که میفرماید: (یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْیَمِینِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ- داخِرُونَ)[۱] و مقصود اینست که براى هر جسد سایه‏اى هست پس در آن اقتضا و ایجاب خضوع میکند بآنچه که در آنست از دلیل حدوث آنها و اثبات محدث و صانع مدبّر آنها.

جبائى گوید: معناى سجود نجم و شجر اینست که: خداى سبحان آنها را بهر چه که میخواهد میگرداند بدون امتناعى، پس این را خضوع آنها قرار داد و معناى سجود خضوع است، چنانچه در قول شاعر آمده (ترى الاکم فیها سجّدا للحوافر) بینى که سمها را در آن خضوع است براى چهار پایان.

(وَ السَّماءَ رَفَعَها) یعنى و بلند کرد آسمان را و بلند کرد آن را بالاى زمین دلالت بر کمال قدرت حق سبحان میکند.

(وَ وَضَعَ الْمِیزانَ) حسن و قتاده گویند: یعنى نهاد، آلت سنجش و ترازو را براى رسیدن بعدل و انصاف.

قتاده گوید: آن ترازوى معهود است که داراى دو کفّه میباشد.

زجاج گوید: مقصود از میزان عدل است، یعنى اینکه خداوند امر بعدل و داد نموده است و دلالت بر این میکند قول او:

(أَلَّا تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ) یعنى در میزان و سنجش تجاوز از عدل و حق‏ به نقصان و کم فروشى و باطل نکنید، و تقدیرش اینست (فعلت ذلک لئلا تطغوا) من این کار را کردم ترازو را نهادم، تا اینکه شما تجاوز از حق ننمائید و محتمل است نیز که‏ (أَلَّا تَطْغَوْا) نهى منفرد و تنها باشد (و ان) مفسّره بمعناى اى باشد.

و بعضى گفته‏اند: مراد از میزان قرآنست که آن اصل دین است پس مثل آن است که خداى تعالى بیان نموده ادلّه عقلیه و ادلّه سمعیّه را و البتّه خداوند سبحان تکرار نمود ذکر میزان را بدون اضمار و مخفى نمودن براى آنکه دوّمى در نهى و منع کردن از آن قائم بخود باشد هر گاه گفته شود بایشان‏ (أَلَّا تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ) در سنجش تجاوز از حق نکنید.

(وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ) یعنى وقتى خواستید بگیرید و یا بدهید زبان و شاهنگ ترازو را بعدل و یکسان بدهید.

(وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ) یعنى ناقص نکنید آن را بکم دادن و ستم کردن، بلکه آن را مساوى و برابر بدهید، بانصاف.

سفیان بن عیینه گوید: عدل اقامه کردن بدست است و قسط اقامه کردن بقلب.

(وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ) چون آسمان را یاد نمود، متقابلا زمین را هم یاد کرد و گفت: و زمین را گسترش داد و نرم و مطیع نمود براى مردم.

ابن عبّاس گوید: انام هر چیزیست که در آن روح باشد.

حسن گوید: انام جنّ (موجود نامرئى) و انس «موجود مرئى» است.

مجاهد گوید: انام، تمام آفریده‏هاى جاندار است.

و از زمین تعبیر کرد بوضع چون از آسمان تعبیر برفع نمود، و در این بیان‏ نعمت است بر خلق خدا و بیان وحدانیّت و قدرت خداى تعالى است، چنانچه در رفع سماء گفته شد.

(فِیها فاکِهَهٌ) یعنى در روى زمین چیزهایى است که بآن متنعّم و بهره‏مند میشوند از اقسام میوه‏هایى که از درختان بدست میآورند.

(وَ النَّخْلُ ذاتُ الْأَکْمامِ) یعنى نخلهایى که داراى فلوفها و غلافها است، و میوه نخل مادامى که شکوفا نشده در غلف و جلد است.

حسن گوید: اکمام لیف نخل است که خرما در آن نهفته است.

ابن زید گوید: یعنى داراى شکوفه است براى آنکه آن پوشیده بلیف و غلاف است.

(وَ الْحَبُّ) اراده نموده تمام حبوباتى که در زمین زراعت میشود از گندم و جو (و باقلا و لوبیا و نخود و عدس و غیر اینها).

(ذُو الْعَصْفِ) جبائى و مجاهد گویند: یعنى صاحبان برگ که وقتى که خشک شد و خورد شد کاه میشود.

ابن عبّاس و قتاده و ضحاک گویند: عصف کاه است که باد آن را مى‏پراند و میبرد.

سداء و فراء گویند: آن سبزه زراعت است و آن اقلّ چیزیست که از آن مى روید.

(وَ الرَّیْحانُ) در قول بیشتر مفسّرین یعنى روزى است. و حسن و ابن زید گویند: آن شاخه ریحان و گلیست که میبوئید.

و ضحاک گوید: ریحان دانه خوردنى (مثل گندم و جو و باقلا و ….) و عصف برگیست خورده نمیشود، و آن روزى و رزق و خوراک حیواناتست، و ریحان‏ رزق و خوراک انسانهاست، پس خداوند سبحان یاد نمود قوت مردم و حیوانات را سپس انس و جن را مخاطب ساخت و فرمود:

(فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ) یعنى بکدام یک از نعمتهاى پروردگارتان از این چیزهایى که یاد شد تکذیب میکنید، براى اینکه همه آنها نعمتى است بر شما که از آن استفاده میکنید، و مقصود اینست که ممکن نیست بر شما که انکار چیزى از این نعمتها را بنمائید.

و امّا جهت تکرار این آیه در این سوره اقرار گرفتن بآن نعمتهاى معدود و تاکید در تذکّر بتمام آنها است، پس هر کجا که خداى سبحان نعمتى را که انعام بآن نموده یاد میکند اقرار میگیرد بر آن و توبیخ میکند بر تکذیب به آن چنانچه مردى بدیگرى میگوید:

(اما احسنت الیک حین اطلقت لک مالا اما احسنت الیک حین ملکتک عقارا اما احسنت الیک حین بنیت لک دارا) آیا من احسان بتو نکردم وقتى که مالى را در اختیار تو گذاردم، آیا من بتو نیکى نکردم وقتى که بتو زمین و ملکى بخشیدم، آیا من بتو خدمت نکردم وقتى که خانه‏اى براى تو ساختم، پس تکرار در آن خوبست براى اختلاف آنچه را که اقرار بآن کرده، و مثل آن در کلام عرب و اشعار ایشان زیاد است.

مهلهل بن ربیعه در مرثیه برادرش کلیب گوید:[۲]

على ان لیس عدلا من کلیب‏ اذا طرد الیتیم عن الجزور

ترجمه: بنا بر این آنچه را من کشتم و اسراف در قتل مردم کردم برابر و مساوى با خون کلیب نیست، زیرا که بقتل او یتیمان از طعام و مأکولات رانده و مطرود و در بدر شدند.

على ان لیس عدلا من کلیب‏ اذا ما ضیم‏[۳] جیران المجیر

بنا بر این آنچه را که من کشتم برابرى با خون کلیب نمیکند زیرا با کشتن او پناهندگان بى‏پناه شدند.

على ان لیس عدلا من کلیب‏ اذا رجف العصاه[۴] من الدبور

بنا بر این آنچه را من کشتم برابرى با خون کلیب نمیکند زیرا بقتل او عصاه بلرزه در آمد.

على ان لیس عدلا من کلیب‏ اذا خرجت مخباه[۵] الخدور

بنا بر این آنچه را که من از مردم کشتم برابرى با خون کلیب نمیکند، زیرا بقتل او پرده‏گیان از پشت پرده‏ها بیرون آمدند.

على ان لیس عدلا من کلیب‏ اذا ما اعلنت نجوى الصدور

بنا بر این آنچه را که من از مردم کشتم برابرى با خون کلیب نمیکند، زیرا بقتل او صداهاى خفته در سینه‏ها آشکارا و بلند گردید.

و لیلى اخیلیه در مرثیه توبه پسر حمیر گوید:

لنعم الفتى یا توب کنت و لم تکن‏ لتسبق یوما کنت فیه تحاول‏[۶]

هر آینه خوب جوانمردى بودى اى توب و حال آنکه نبودى در روز مسابقه تا در آن روز برنده شوى.

و نعم الفتى یا توب کنت اذا التفتت‏ صدور العوالى و استشال‏[۷] الاسافل‏

و چه خوب جوانمردى بودى اى توب زمانى که مستکبرین و بزرگان ساقط و- مستضعفین و زیر دستان بسبب تو بلند میشدند.

و نعم الفتى یا توب کنت لخائف‏ اتاک لکى تحمى و نعم المجامل‏[۸]

و چه خوب جوانمردى بودى اى توب براى بیچاره ترسانى که نزد تو میآمد تا او را حمایت کنى و چه خوب حامى و مدافعى بودى.

و نعم الفتى یا توب جا را و صاحبا و نعم الفتى یا توب حین تناضل‏[۹]

و چه خوب جوانمردى بودى اى توب از جهت همسایگى و رفاقت و چه خوب جوانمردى بوده هنگامى که دفاع از دشمنان میکنى.

لعمرى لانت المرء ابکى لفقده‏ و لو لام فیه ناقص الرّاى جاهل‏

سوگند بجان خودم که تو کسى هستى که براى مرگش گریه میکنم هر چند که مرا نادان کم عقلى ملامت و سرزنش کند.

لعمرى لانت المرء ابکى لفقده‏ اذا کثرت بالمحجبین التلاتل‏[۱۰]

قسم بجان خودم که تو انسانى هستى که براى فقد انت گریه میکنم زمانى که منع کنندگان شدیدا بسیار شوند.

ابى لک ذمّ الناس یا توب کلّما ذکرت امور محکمات کوامل‏

محال بود براى تو مذمّت و بدگویى مردم اى توب هر وقتى که نزد تو کارهاى محکم و خوبى را که بزرگان انجام میدادند ذکر میشد.

ابى لک ذمّ الناس یا توب کلّما ذکرت سماح حین تاوى الارامل‏

محال بود براى تو مذمّت و بد گویى بمردم اى توب هر وقتى که نزد تو بزرگوار کریمى یاد میشد هنگامى که بیوه زنان را نگهدارى میکردى.

فلا یبعدنک اللَّه یا توب انّما کذاک المنایا عاجلات و آجل‏

پس خداوند تو را از رحمت واسعه خود دور نکند اى توب که البتّه این چنین مرگها زود و یا دیر امروز و یا فردا فرا میرسد.

و لا یبعدنک اللَّه یا توب انّما لقیت حمام الموت و الموت عاجل‏

و دور نسازد خدا تو را از رحمتش اى توب که قاصد مرگ را ملاقات کردى و حال آنکه مرگ براى تو زود بود، و شاهد در این اشعار تکرار است، پس در این ابیات از تکرار به تکرار دیگرى پرداخته براى اختلاف معنیهایى که آنها را شمردم.

قربا مربط النّعامه منّى‏ لقحت حرب وائل عن جیالى‏

نزدیک من بیار افسار اسب نعامه را که جنگ وائل شروع شد بعد از آنکه چندى تعطیل شده بود.

شاهد این بیت کلمه قربا مربط النعامه است که در ادبیات بسیارى (بیست تا پنجاه بار) تکرار شده و در امثال این بسیار است، و عینا این جواب از تکرار در قول خداى تعالى در سوره مرسلات‏ (وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ‏ است‏[۱۱].

[سوره الرحمن (۵۵): آیات ۱۴ تا ۳۰]

خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ (۱۴) وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ (۱۵) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۱۶) رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ (۱۷) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۱۸)

مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (۱۹) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (۲۰) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۲۱) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (۲۲) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۲۳)

وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلامِ (۲۴) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۲۵) کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ (۲۶) وَ یَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ (۲۷) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۲۸)

یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ (۲۹) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۳۰)

ترجمه:

۱۴- انسان را از گل خشک مانند گل پخته چون سفال بیافرید ۱۵- و جان را از زبانه خالص بى‏دود از آتش بیافرید.

۱۶- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۱۷- پروردگار دو خاور و باختر است.

۱۸- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۱۹- دو دریا را بهم راه داد که بهم رسند.

۲۰- میان آن دو واسطه ایست که افزونى نمى‏جوید.

۲۱- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۲۲- از آن دو دریا لؤلؤ و مرجان بیرون آید.

۲۳- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

۲۴- و کشتیهاى بر افراشته در دریا از آن اوست.

۲۵- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

۲۶- هر کس بر روى زمین است نابود میشود.

۲۷- و ذات پروردگار تو بجاى ماند که او خداوند عظمت و کرمست.

۲۸- پس بکدامین نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

۲۹- هر که در آسمانها و زمین است از وى میخواهد هر روزى او در کارى است.

۳۰- پس بکدامین نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

قرائت آیات:

اهل مدینه و بصره (یخرج منها) بضمّه یاء و فتح راء خوانده و دیگران یخرج بفتح یاء و ضمّه راء قرائت کرده‏اند.

حمزه و یحیى از ابى بکر (المنشئات) بکسره شین خوانده و باقى از قرّاء بفتح شین قرائت کرده‏اند.

 

دلیل این قراءتها:

ابو على گوید: کسى که (یخرج) خوانده قول او واضح است، براى آنکه لؤلؤ و مرجان را بیرون میآورند و بخودى خود بیرون نمیآیند.

و کسى که یخرج خوانده قرار داده فعل را براى لؤلؤ و مرجان و آن شایع است، زیرا وقتى بیرون آورده شدند، پس بیرون آمده‏اند، و گفت خارج میشود از آن دو دریا لؤلؤ و نگفت از یکى از آن دو بنا بر حذف مضاف چنان که فرمود: «على رجل من القریتین عظیم على ذلک».

و ابو الحسن گوید: عدّه‏اى پندارند که آن از آب شیرین هم بیرون مى آید و مرجان لؤلؤ و مروارید کوچک است و مفرد آن مرجانه است.

ذو الرمّه گوید:

کانّ عرى المرجان منها تعلّقت‏ على ام خشف من طباع المشاقر

مثل آنکه رشته مروارید از آن بانو آویخته بر گردن بچّه آهوى مشاقر است (و مشاقر نام مکانیست).

و المنشئات کشتى‏هاى بلند سیّار است، پس کسى که شین را فتح داده براى آنست که آنها ایجاد شده و بجریان افتاده‏اند نه اینکه خودشان بخودى خود بجریان افتاده باشند، و آنکه (المنشئات) خوانده نسبت فعل را بنا بر شروع بخود آنها داده، چنانچه گفته میشود مات زید، و مرض عمرو و مثل این از آنچه را که فعل اضافه باو میشود هر گاه در آن یافت شود، و حال آنکه در حقیقت آن براى غیر اوست، و معناى «منشئات» سیر است، پس مفعول حذف شده براى علم بآن و اضافه سیر باو نیز شایع است، براى آنکه سیر آن در-حقیقت به وزش باد یا پارو زدن است.

لغات آیات:

الصلصال: گل خشکى است که از آن صدایى شنیده میشود شبیه صداى سفال.

الفخّار: گل چنانیست که بآتش پخته میشود تا آجر و سفال میشود.

المارج: مضطرب متحرّک است، و بعضى گفته‏اند مارج مختلط را گویند، میگویند: مرج الامر: یعنى اختلط الامر (و مرجت عهود القوم و اماناتهم) یعنى پیمانهاى قوم و اماناتشان مختلط و درهم شد.

شاعر گوید:

مرج الدین فاعددت له‏ مشرف الحارک محبوک الکتد

دین آمیخته بغیر آن شده، پس، آماده کردم براى آن اسب بلند بالاى چابک و تند رویى را که در راهش مبارزه و با دشمنان آن پیکار کنم.

و مرج الدابه فى المرعى، یعنى: چارپا را در چراگاه سر داد تا چرا کند.

برزخ: مانع و واسطه بین دو چیز را گویند.

و الجوارى: کشتى‏ها را گویند، براى آنکه در آب جریان دارند مفرد آن جاریه است، و از آنست جاریه کنیز و زن جوان، براى اینکه در آن آب نشاط جوانى جریان دارد.

الاعلام: کوه‏ها را گویند و مفرد آن علم است، خنساء گوید:

و انّ صحرا لتاتم الهداه به‏ کانّه علم فى رأسه نار

و البتّه هدایت کنندگان اقتدا بصحره میکنند مثل آنکه او کوهى است که در سر آن آتش افروخته‏اند.

و جریر گوید: «اذا قطعن علم بدا علم» هر گاه کوهى را قطع کنند کوه دیگرى ظاهر شود.

الفناء: نابود شدن اجسام است و صحیح آنست که فنا از جهت معنى ضدّ جواهر است، بجهت آنکه جوهر باقى است و نابود نمیشود مگر بضدّ، یا چیزى که جارى مجراى ضدّ باشد و ضدّ جوهر فناء است.

تفسیر آیات:

سپس خداوند سبحان بطور عطف بما سبق از ادلّه بر وحدانیّتش، و اظهار کردن نعمتهایش بر خلقش فرمود:

(خَلَقَ الْإِنْسانَ) آفرید انسان را، یعنى: آدم علیه السلام را.

و بعضى گفته‏اند: یعنى تمام بشر را براى آنکه اصل ایشان از آدم علیه السلام بوده است.

(مِنْ صَلْصالٍ) یعنى گل خشک، و بعضى گویند: لجن بد بو و عفونى و محتمل است هر دو صورت با هم باشد، براى آنکه اوّل لجن‏تر بود آن گاه خشک شد.

(کَالْفَخَّارِ) یعنى: مثل آجر و سفال.

(وَ خَلَقَ الْجَانَّ) یعنى پدر جان را، حسن گوید: آن ابلیس پدر جن بود و آن از شعله آتش آفریده شد، چنانچه آدم علیه السلام آفریده از گل است.

(مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ) مجاهد گوید: یعنى از آتش‏هاى مختلف سرخ وسیاه و سفید.

و بعضى گویند: مارج، خالص و صاف از گل و شعله آتشى که دودى در آن نیست.

(فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ) پس بکدام یک از نعمتها تکذیب میکنید، اى گروه انس و جن، یعنى آیا به اینکه شما را از یک نفس و شخص آفرید و نقل کرد شما را از خاک و آتش بصورتى که شما بر آن هستید تکذیب میکنید.

(رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ) یعنى پروردگار مشرق تابستان و مشرق زمستان و مغرب تابستان و مغرب زمستان.

و بعضى گویند: مراد بدو مشرق مشرق آفتاب و ماه، و مغربین هم مغرب آفتاب و ماه است، و بیان نمود خداى سبحان قدرت خود را بر گردانیدن ماه و خورشید و اینکه هر کس قدرت بر سیر مهر و ماه دارد، هر چیزى قادر و توانا است.

(فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ، مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ، بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ) یاد نمود خداوند سبحان بزرگى و عظمت قدرتش را چون که آفرید، دو دریاى شیرین و شور را که بهم بر میخورند ولى مخلوط نمیشود، یکى از آن دو با دیگرى و آن قول اوست: (بَیْنَهُما بَرْزَخٌ).

ابن عبّاس گوید: یعنى مانع و پرده‏اى از قدرت خداست، پس دریاى شور بر دریاى شیرین قاطى و پیروز نمیشود تا آن را فاسد کند، و آب شیرین بر آب شور نیز ممزوج نمیشود تا آن را ضایع کند و با آن مختلط شود و معناى مرج ارسال است.

ابن عباس و ضحاک و مجاهد گویند: مقصود از بحرین دریاى آسمان و دریاى زمین است، زیرا که در آسمان دریایى است که خداوند بقدرتش آن را نگهداشته و از آن باران نازل میشود، پس در سنه با هم تلاقى میکنند و میان آنها پرده‏ایست که منع کند دریاى آسمان را از فرود آمدن و باز میدارد دریاى زمین را از بالا رفتن.

حسن و قتاده گویند: آنها دریاى فارس و دریاى روم است، به جهت اینکه طرف آخر دریاى روم متصل میشود بآخر طرف دریاى فارس و برزخ میان آنها جزایر است.

و بعضى گویند: مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ‏، خلط دو طرف آن دو دریاست موقع جزر و مد و تلاقى آنها بدون آنکه مخلوط شوند آن دو دریا (لا یَبْغِیانِ) یعنى نمیخواهند که با هم مختلط شوند.

(فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ) بیرون مى آید از آن دو دریا لؤلؤ و مرجان.

ابن عباس و حسن و قتاده و ضحاک گویند: لؤلؤ مروارید بزرگ و درشت است و مرجان مروارید ریز و کوچک است.

عطاء خراسانى و ابن مالک گویند: مرجان سنگ سرخى است مثل شاخه‏هاى چوب که از دریا بیرون میآید، و ابن مسعود هم همین را گوید، براى اینکه گوید آن سنگ است و البتّه گفت: (منهما) و حال آنکه آنها فقط از دریاى شور استخراج میشوند نه دریاى شیرین.

زجاج گوید: چون که خداوند سبحان هر دو دریا را با هم یاد نمود و آنها یک دریا هستند که قسمتى از آن شور و قسمتى شیرین است، پس هر گاه از یکى از آن دو استخراج شد، پس از هر دو بیرون آمده است.

کلبى گوید: و آن مثل قول خداى سبحان‏ (وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُوراً) است‏[۱۲] و حال آنکه در یکى از آنها نور است، و مثل قول او (یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ)[۱۳] است و حال آنکه رسولان و پیامبران از بنى آدمند و از نسل انسانند نه از جن و موجودات نامرئى.

ابن عبّاس گوید: بیرون میآید از آن دو یعنى از آب آسمان و آب زمین بجهت اینکه وقتى باران از آسمان بارید صدف دهان خود را باز میکند و آن قطره را میگیرد، پس لؤلؤ از همان قطره در دل صدف بوجود میآید، و براى همین معنى حمل شده بر دریاى آسمان و دریاى زمین.

و بعضى گفته‏اند: که شیرین و شور بهم برخورد میکند پس آب شیرین مثل لقاح و تزریقى است براى آب شور و مروارید استخراج نمیشود مگر از مکانى که آب شور و شیرین با هم تلاقى کرده‏اند و این در پیش غوّاصها معروف است.

جناب سلمان فارسى سلام اللَّه علیه و سعید بن جبیر و سفیان ثورى روایت نموده‏اند که مراد از دو دریا و بحر حضرت على علیه السلام بحر ولایت و حضرت فاطمه سلام اللَّه علیها بحر عصمت و نبوّت است و میان آنها فاصله و واسطه‏اى چون محمد صلّى اللَّه علیه و آله است.

(یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ) بیرون میآید از آن دو دریا حسن و حسین علیهم السلام و عجیب نیست که آن دو بزرگوار دو دریا بوده باشند براى وسعت فضل و مقامشان و زیادى خیر ایشان، و دریا را بحر گویند براى‏ وسعتش و پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله به اسبى که سوار شده و آن را بحرکت و رفتن در آورده بود فرمود سپاس میکنم خداى را که آن را دریایى یافتم یعنى آن را صاحب معانى بسیار و صفات پسندیده دیدم‏[۱۴].

(فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ وَ لَهُ الْجَوارِ) یعنى کشتى‏هاى رونده در آب که بامر خدا سیر و حرکت میکنند.

(الْمُنْشَآتُ فِی الْبَحْرِ) یعنى: کشتى‏هاى بلند و آن کشتى چنانیست که‏ بعضى از تخته‏ هاى آن بر بعضى دیگر ترکیب شده تا بلند و دراز گشته است‏[۱۵] و بعضى گفته‏اند: آن اوّلین کشتى بود براى سیر و حرکت که شراع بلندى و دکل داشت.

مجاهد گوید: آن که شراعش بلند باشد او (منشأ) است و آنکه بلند نباشد پس او منشأ نیست، و قلاع جمع قلع و آن شراع و دکل کشتى است.

(کَالْأَعْلامِ) یعنى مثل کوه‏ها، مقاتل گوید: تشبیه کرد کشتى‏هاى روان در دریا را بکوه‏هاى در خشکى.

و بعضى گویند: المنشئات، بکسر شین و آن آنست که با سینه خودش ایجاد موج میکند در موقع حرکت و جریان، پس امواج مانند اعلام از خداوند سبحان است بر بندگانش، به اینکه ایشان را تعلیم نمود که کشتى بسازند و بگیرند براى آنکه سوار آن شوند و آب را طورى قرار داد که کشتى بتواند بر آن حرکت و بسمت مقصد خود برود.

(کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ) یعنى هر کس که بروى زمین است از حیوانات و جان داران، پس آن هالک و فانى است که از وجود بعدم میرود، و از زمین بطور کنایه یاد نمود هر چند که یادى از آن نشده بود[۱۶] مثل قول اهل مدینه-که میگویند (ما بین لابثیها) یعنى لابثى مدینه و این کنایه جایز است براى اینکه معلوم است مقصود از ها ارض است.

(وَ یَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّکَ) یعنى و باقى میماند پروردگار تو که با ادلّه ظاهر است ظهور انسان بوجه پروردگار (ذُو الْجَلالِ) یعنى صاحب بزرگى و- کبریایى و استحقاق سپاس و ثناء است بواسطه احسانى که آن در اعلا درجه و مراتب احسان و انعام اوست آن چنان خدایى که اصل و اساس هر نعمت است‏ (وَ الْإِکْرامِ) صاحب اکرام است پیامبران و اولیاء خود را اکرام میکند به الطاف و فضیلت دادنش با عظمت و جلال خودش.

و بعضى گویند: معنایش اینست که او اهل آنست که تعظیم شود و تنزیه گردد از آنچه را که لایق بصفات او نیست، چنانچه انسان بغیر خودش میگوید:

«انا اکرمک عن کذا و اجلک عنه» من تو را از براى فلانى و یا فلان کار احترام میکنم و از براى خاطر آن تجلیل مینمایم مثل قول او (اهل التقوى) یعنى اهل است که از او پرهیز شود و یا پرهیز کند، و عرب میگوید: این وجه رأى است و این وجه تدبیر و اندیشه است بمعناى اینکه آن راى و تدبیر است.

اعشى گوید:

و اوّل الحکم على وجهه‏ لیس قضایى بالهوى الجائرى‏

و اوّل حکم و داورى بر رأى اوست، و حکم و قضاوت من هم از روى هواى ظالمانه و ستمگرى نیست.

یعنى تقریر نمود حکم و قضاوت را چنانچه بود.

و بعضى گویند: که مقصود از وجه چیزیست که موجب قرب بسوى خداى تعالى شود و انشاد نمود:

استغفر اللَّه ذنبا لست محصیه‏ ربّ العباد الیه الوجه و العمل‏

استغفار و طلب آمرزش میکنم از گناهانى که نتوانم آن را بشمارم از خدایى که پروردگار بندگان است و بسوى اوست و براى اوست روى دل و اعمال صالحه بندگان.

و اگر گفته شود: که چه نعمتى است در فناء و نابودى، پاسخ اینست که نعمت در فناء یکسان بودن همه مخلوقاتند در فناء و نیز در فنا و مردن رسیدن بثواب و نعیم ابدیست و آگهى بر اینست که دنیا ابدى و دائمى نیست، و نیز فناء و مردن لطف و نعمتى است براى مکلّف براى اینکه آن اگر شتاب به ثواب شود که در دنیا داده شود هر آینه هر مکلّفى ملجاء و مضطر بعمل شود و دیگر مستحق ثواب نشود، پس خداوند مرگ را فاصله بین ثواب و عمل قرار داد، تا اینکه بنده طاعت را بجا آورد براى خوبى آن پس مستحق ثواب شود.

(یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) قتاده گوید: یعنى اهل آسمان و زمین مستغنى و بى‏نیاز از او نیستند، پس حوائجشان را از او مسئلت مینمایند.

مقاتل گوید: یعنى اهل زمین از او روزى و آمرزش مسئلت میکنند و فرشتگان هم نیز براى اهل زمین روزى و مغفرت میطلبند.

(کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ) هر روزى پروردگار جهان در کارى است.

اختلاف دانشمندان در معناى این آیه‏

مفسرین و علماء در معناى این آیه اختلاف کرده ‏اند:

۱- بعضى گفته‏اند: یعنى شأن و کار خداوند سبحان در هر روز اینست‏ که قومى را زنده کند و قومى را بمیراند و عدّه‏اى را عافیت و جماعتى را بیمار نماید و غیر اینها از هلاک کردن و نجات بخشیدن و محروم نمودن و عطاء کردن و امور و کارهایى که احصاء نمیشود.

و از ابى درداء از پیغمبر (ص) در معناى‏ (کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ) روایت شده که از کارهاى خدا اینست گناهى ببخشد و همّى را بر طرف کند و مردمى را بلند کند وعده‏اى دیگر را بزمین زند[۱۷].

و از ابن عباس روایت شده که گفت: از چیزهایى که خداوند تعالى خلق کرده است لوح و صفحه‏اى سفید از درّ است که دو صفحه جلو آن از یاقوت سرخ میباشد، قلم آن از نور و نوشته آن نور است و خداوند هر روز ۳۶۰ مرتبه بر آن نظر میکند نظرى که ایجاد میکند و روزى میدهد و زنده میکند و میمیراند و عزت میبخشد و ذلّت میدهد و هر چه بخواهد میکند پس این است قول خداى تعالى‏ (کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ).

مقاتل گوید: این آیه درباره یهود مدینه نازل شد وقتى که گفتند خدا در روز شنبه هیچ کارى نمیکند.

سفیان بن عیینه گوید: تمام عمر جهان هستى نزد خدا دو روز است:

۱- تمام ایام دنیا. ۲- روز قیامت، و شأن خداوند سبحان در مدّت عمر دنیا در آنست آزمایش و امتحان بامر و نهى، زنده کردن و میرانیدن و- بخشیدن و منع کردن است، و شأن روز قیامت خداوند، کیفر اعمال و کشیدن حساب و دادن ثواب و عقاب است.

و بعضى از مفسرین گفته‏اند: شأن خداى بزرگ اینست که در هر روز و شب سه گروه لشگر بیرون میاورد:

۱- عسکرى را از اصلاب پدران منتقل بارحام مادران میکند ۲- عسکرى را از ارحام مادران بدنیا میآورد ۳- عسکرى را از دنیا به قبر روانه مینماید سپس تمامى بسوى خدا حرکت میکنند.

برک از ابى سلیمان دارانى نقل کرده که او گوید: شأن و کار خدا رسانیدن منافع بتو و بر طرف کردن ضررها و مفاسد است از تو، پس غفلت مکن از طاعت کسى که از حال تو غافل نیست‏

قول خداى تعالى:

[سوره الرحمن (۵۵): آیات ۳۱ تا ۴۵]

سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلانِ (۳۱) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۳۲) یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلاَّ بِسُلْطانٍ (۳۳) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۳۴) یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ (۳۵)

فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۳۶) فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَکانَتْ وَرْدَهً کَالدِّهانِ (۳۷) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۳۸) فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ (۳۹) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۴۰)

یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصِی وَ الْأَقْدامِ (۴۱) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۴۲) هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ (۴۳) یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ (۴۴) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۴۵)

 

ترجمه آیات:

۳۱- اى دو گروه گرانقدر (پریان و آدمیان) بزودى بپاداش شما به پردازیم.

۳۲- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۳۳- اى گروه پریان و آدمیان اگر میتوانید که از دیواره‏هاى آسمانها و زمین بیرون روید، پس بیرون بروید ولى بیرون نتوانید رفت مگر به تسلّط و نیرو.

۳۴- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۳۵- زبانه‏اى از آتش (خالص از دود) و دودى سیاه خالص از آتش بر شما فرستاده شود در نتیجه بیکدیگر یارى نتوانید کرد.

۳۶- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۳۷- پس آن دم آسمان شکافته شود و رنگ آن مانند روغن (زیت) سرخ گردد.

۳۸- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۳۹- پس در آن روز از گناه آدمى و پرى سؤال نشود.

۴۰- پس کدامیک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۴۱- گناهکاران به چهره‏ هایشان شناخته میشوند پس به پیشانیها و قدمها گرفته میشوند.

۴۲- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۴۳- این دوزخى است که آن را گناهکاران تکذیب میکردند.

۴۴- دوزخیان میان دوزخ و میان آب بغایت گرم گردش میکنند.

۴۵- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

قرائت آیات:

اهل کوفه غیر عاصم (سیفرغ) با یاء خوانده و دیگران با نون قرائت کرده‏اند.

ابن کثیر (شواظ) بکسر شین خوانده و بقیّه از قراء بضمّه آن خوانده اند، و ابن کثیر و اهل بصره به جز یعقوب (و نحاس) به جرّ قرائت کرده، و دیگران برفع خوانده‏اند.

و در شواذ قتاده و اعمش (سنفرغ) بفتح نون وراء خوانده، و اعرج سیفرغ بفتح یاء وراء قرائت کرده.

و در روایت ابى حاتم از اعمش سیفرغ و در قرائت عیسى ثقفى (سنفرغ) به کسره نون و فتحه راء آمده.

و از حضرت ابى عبد اللَّه صادق علیه السلام‏

«هذه جهنّم التی کنتما بها تکذبان اصلیاها فلا تموتان فیها و لا تحییان»

روایت شده است یعنى اینست دوزخى که شما دو نفر (اوّلى و دوّمى) تکذیب میکردید وارد آن شوید و در آن نه مى‏میرید و نه زنده خواهید بود.

دلیل آیات:

ابو على گوید: دلیل یاء در سیفرغ اینست که چون در مقدّم آن فعل غایب بوده در قول خدا (وَ لَهُ الْجَوارِ) و سخن خدا (هُوَ فِی شَأْنٍ) و گفته میشود فرغ یفرغ و فرغ بفرغ و فراغ در اینجا فراغت از شغل و کار نیست و لیکن تأویل آن قصد است، چنانچه جریر گوید:

الآن فقد فرغت الى نمیر فهذا حین صرت لهم عذابا

هم اکنون البتّه قصد نمودم که بسوى نمیر بروم، پس این هنگامى بود که براى ایشان ناراحتى ایجاد کرده بودم.

شاهد این بیت (فرغت) که بمعنى قصدت آمده.

و ابن عامر آیه الثقلان بضم هاء خوانده و دلیل آن در پیش گذشت و در شواظ دو لغت شواظ بضمه شین و شواظ بکسره شین آمده.

ابو عبیده گوید: آن شعله آتشى است که دود نداشته باشد.

رو به شاعر گوید:

انّ لهم من حربنا اقیاظا و نار حرب تسعر الشواظا

قطعا که براى ایشان از جنگ ما گرمى بسیار سخت است و آتش جنگ شعله‏هایى میافروزد، و نحاس دود است.

جعدى گوید:

تضی‏ء کضوء سراج السلیط لم یجعل اللَّه فیه نحاسا

روشن میکند مثل روشنایى چراغ زیتونى که خدا در آن دود قرار نداده است.

ابو على گوید: هر گاه شواظ شعله‏اى باشد که دود در آن نباشد ضعیف شود.

قرائت آنکه (و نحاس) را بجر خوانده است و بر تفسیر ابى عبیده نمیباشد مگر برفع در نحاس، بنا بر تقدیر (و یرسل علیکما شواظ و یرسل علیکما نحاس)- یعنى: یک مرتبه این را براى شما میفرستد و یک دفعه دیگرى نحاس را و گاهى هم جایز است از وجه دیگرى بنا بر اینکه تقدیرش این باشد (و یرسل علیکما شواظ من نار و شی‏ء من نحاس) میفرستد بر شما جن و انس شعله‏اى از آتش و چیزى از دود را پس موصوف را حذف کرده و صفت قائم مقام آن شده مثل قول او که مى فرماید:

وَ مِنْ آیاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ‏[۱۸] و مِنَ الَّذِینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ‏[۱۹] وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلَّا لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ‏[۲۰]) وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ‏[۲۱].

از آیات خدا آنست که بشما برق را نشان میدهد- و از کسانى که یهودى شدند کسانى هستند که سخن خدا را تحریف میکنند- و بدرستى که نیستند اهل کتاب مگر آنکه البتّه ایمان میآورند به پیامبر- و از اهل مدینه کسانى بودند که بر نفاق سرکشى و تمرّد نمودند.

پس در این چهار آیه موصوفى که الّتى یا الذى یا الذین بود حذف شده است پس همین طور در آیه مذکور، پس اگر گفتى این فاعل است و فاعل حذف نمیشود، پس مى‏گوییم که بتحقیق آمده است:

فما راعنا الا یسیر بشرطه و عهدى به قینا کفشو …

پس ملاحظه ما را نکرد وقتى امیر شد و با شرطه و پاسدار حرکت میکرد و حال آنکه خاطرم هست که در دکان آهنگرى کار میکرد و در کوره حدّاد میدمید[۲۲] بنا بر این حذف در مبتداء آمده در آیه‏هایى که تلاوت کردى یا در بعضى‏ از آنها و بتحقیق گفتند (تسمع بالمعیدى لا ان تراه) بشنوى معیدى را نه آنکه آن را به بینى، پس هر گاه موصوف حذف شود باقى ماند بعد از آن نحاسى که آن صفت است براى شی‏ء محذوف و (من) حذف شده از نحاس براى آنکه در جلو تر در قولش (من نار) ذکر نموده بود، پس حذف آن براى این نیکوست چنانچه حذف جار از قول ایشان على من تتنزّل انزل خوبست، و چنان که ابو زید از قول شاعر آن را انشاد کرده است:

و اصبح من اسماء قیس کقابض‏ على الماء لا یدرى بما هو قابض‏

و صبح نمود بر آب از نامهاى قیس مثل قابض که نمیداند بچه چیزى او قابض است و جلوى آب را گرفته است، یعنى بچیزى که او قابض است بر او پس (علیه) حذف شده براى دلالت کلام پیشین بر آن و چنانچه نزد خلیل جار حذف شده در قول (ان لم یجد یوما على من یتکل) «اگر نیابد روزى کسى را که بر او اعتماد کند» قصد نموده نزد خودش کسى را که بر او اعتماد و اتکال کند، پس جار حذف شده براى آنکه ذکر آن قبلا جارى شد، پس مجرور شدن (نحاس) بنا بر این (بمن) مضمره و محذوف است نه باشراک در (من) چنانى که در قول او (من نار) جارى شد، پس هر گاه مجرور بودن نحاس (بمن) باشد شواظى که شعله آتش است قسطى از دود نمیباشد.

شرح لغات:

الثقلان: اصل آن از ثقل است و هر چیزى که براى آن وزن و ارزش باشد پس آن ثقل است، و از این جهت به تخم شتر مرغ ثقل گفته شده است گوید

فتذکرا ثقلا رثیدا بعد ما القت ذکاء یمینها فى کافر

پس مذاکره کردند تخم شتر مرغى را که روى هم گذارده بودند بعد از آنکه انداخت خورشید برکت خویش را در تاریکى و سیاهى شب.

و آدمیان و پریان را ثقلین نامیده‏اند، براى بزرگى خطر ایشان و جلالت مقامشان نسبت به آنچه در روى زمین است از حیوانات و براى سنگینى وزن آنان بسبب تعقّل و تمییز دادن بین حق و باطل، و از آنست حدیث شریف نبوى صلّى اللَّه علیه و آله:

انّى تارک فیکم الثقلین کتاب اللَّه و عترتى ..

[۲۳] من میگذارم میان شما دو چیزى سنگین و گرانقدر کتاب خدا و عترت خودم را.

آن دو را پیامبر «ثقلین» نامید براى بزرگى شأن و جلالت مقامشان.

و بعضى گفته‏اند: جن و انس، آدم و پرى را ثقلین گفتند براى سنگینى آنان در روى زمین، زندگان باشند یا مردگان، و از آنست قول خداى عزّ و جل:

(وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها) یعنى بیرون افکند زمین آنچه از مردگان در آن است.

و عرب سید شجاع را ثقل و وزنه بر روى زمین قرار داد.

خنساء گوید:

ابعد ابن عمرو من آل الشرید حلّت به الارض اثقالها

آیا بعد از مردن ابن عمرو از خاندان شرید حلال است بزمین وزنه‏هاى آن، مقصود اینست که چون ابن عمرو مرد وزنه زمین بمرگ او رفت براى سیادت و بزرگواریش.

و بعضى گفته ‏اند: مقصود اینست که مرده‏هاى زمین زینت بزمین داده از زیور.

الاقطار: جمع قطر و آن کناره دیوار است، میگویند (طعنه فقطره) او را با نیزه زد، پس بیکى از دو قطرش که دو پهلو باشد انداخت.

السیماء: مشتق از سوم است و آن بالا بردن قیمت است از مقدارش.

العلامه: بلند میشود باظهار آن تا آنکه معرفت بسبب آن واقع و حاصل شود.

الناصیه: موى جلوى سر است، و اصلش بمعناى اتّصال است از قول شاعر (قی تناصیها بلاد قی) یعنى متّصل بآنست پس ناصیه متصل بسر است.

الاقدام: جمع قدم و آن عضویست که اقدام میکند صاحب آن براى رفتن به سبب آن بر روى زمین.

الآنى: آنست که حرارت و گرمیش بینهایت و آخرین درجه برسد ماضى آن انى مضارع یأنى و مصدرش انیاست.

تفسیر آیات:

چون خداوند سبحان فنا و اعاده را یاد نمود در تعقیب آن ذکرى از بیم دادن و تهدید آورد و فرمود:

(سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلانِ) زجاج گوید: یعنى بزودى قصد میکنیم حساب شما را اى پریان و آدمیان، گوید، و فراغ در لغت برد و قسم است:

۱- قصد چیزى کردن، میگویند (سافرغ لفلان) یعنى بزودى او را قصد میکنم.

۲- فراغت از شغلى و کارى و خداوند عزّ و جل را شغلى و کارى مشغول از شغل دیگر نمیکند.

و بعضى گویند: یعنى بزودى عمل میکنیم عمل کسى که فارغ است براى کار و عمل، پس آن را خوب انجام میدهد بدون اینکه کار و عمل دیگرى مزاحم آن باشد.

و بعضى گویند: (سنفرغ لکم من الوعید) یعنى بزودى فارغ میشویم از بیم دادن شما بگذشتن روزهایى که در آن بیم داده میشدید، پس تشبیه فرمود این را بکسى که فارغ و خلاص از چیزى شده و شروع بکار دیگرى کرده است و شغل و فراغت از صفات اجسامیست که اعراض در آن حلول میکند و آن را در این حال مشغول از اضداد میکند و براى همین واجبست که آن در صفت خداى تعالى مجاز باشد، و دلالت میکند بر اینکه مراد از ثقلین پرى و آدمى است قول خداى تعالى:

(یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا) اى گروه پریان و آدمیان اگر استطاعت و نیرو دارید که بگذرید و عبور کنید، یعنى بیرون روید براى گریختن و فرار کردن از مرگ.

میگویند: (نفذ الشی‏ء من الشی‏ء) گذشت چیزى از چیزى هر گاه خلاص از او شود مثل تیر که میگذرد بعد از انداختن و پرتاب کردن آن.

(مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) یعنى اطراف و جوانب آن و مقصود این است که آن وقتى که مرگ شما را ادراک کرد.

(فَانْفُذُوا) یعنى پس بیرون روید و هرگز توانایى و نیروى آن را ندارید که‏ از چنگال مرگ فرار کنید.

(لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ) عطاء گوید: بیرون نتوانید رفت مگر بسلطنت یعنى هر کجا بروید پس آنجا ملک منست و نمیتوانید از تحت حکومت من بیرون روید[۱] و معناى سلطان قوّه و نیرویى است که به سبب آن مسلّط بر امر شود آن گاه ملک و قدرت و دلیل تماما سلطنت است.

و بعضى گویند: لا تنفذون، یعنى بیرون نمیروید مگر بقدرتى از خدا و نیرویى که بشما عطاء میکند، به اینکه براى شما مکان دیگرى غیر از آسمانها و زمین ایجاد میکند و براى شما قدرتى قرار میدهد که بسوى آن بشتابید، پس خداوند سبحان توضیح داد که ایشان در زندان و حبس خدایند و اینکه او بر ایشان مقتدر و نیرومند است که از او فوت نمیشود و این را دلیل بر توحید و قدرت خود قرار داد، و زجرى براى ایشان از معصیت و مخالفت او.

ابن عبّاس (حبر و مفسر است) گوید: مقصود در آیه‏ (إِنِ اسْتَطَعْتُمْ) این است که اگر قدرت دارید که بدانید در آسمانها و زمین چیست پس بدانید، و اینکه این براى شما امکان ندارد (لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ) یعنى نمیدانید آن را مگر بوسیله حجّت خدا و بیان او.

زجاج گوید: لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ‏، یعنى وقتى که مشاهده کردید حجّت خدا و سلطنت او را که دلالت بر توحید و یکتایى او میکند.

(فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ) یعنى: بکدام یک از نعمتهاى او تکذیب مى کنید آیا باخبار او از حیرانى و سرگردانى خودتان که چاره‏اى براى آن کنید بعمل کردن بطاعات او و دورى از معصیت او یا بخبر دادن او از عجز شما که شما نمیتوانید بیرون روید مگر به حجّتى و دلیلى تا آماده کنید آن را براى آن روز.

(یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ) میفرستد براى شما شعله‏اى از آتش و آن شعله سبزیست که از آتش جدا میشود.

(وَ نُحاسٌ) مجاهد و ابن عباس و سفیان و قتاده گویند: و آن مس گداخته و آب شده براى عذابست.

سعید بن جبیر و ابن عباس در روایت دیگرى گویند: آن دود است.

ابن مسعود و ضحاک گویند: آن چرک و خونست که از دوزخیان بیرون مى آید، و معنا اینست که شما بیرون نمیروید و اگر ممکن بود که نفوذ نمائید و قدرت بر آن داشتید هر آینه بر شما عذابى از آتش سوزنده ارسال نمیشد.

و برخى گفته ‏اند: معنایش اینست که روز قیامت این مطلب گفته میشود:

(یُرْسَلُ عَلَیْکُما) یعنى میفرستد بر کسى که از شما مشرک شود و در خبر آمده- احاطه بر مخلوقات بسبب فرشتگان و بزبانه‏اى از آتش سپس فریاد میکنند اى‏ گروه جن و انس اگر قدرت و توانایى دارید که بیرون روید تا قول او (یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ) میفرستد بر شما شعله ‏اى از آتش.

و مسعده بن صدقه از کلیب روایت کرده که ما خدمت حضرت ابى عبد اللَّه صادق علیه السلام بودیم پس شروع نمود بحدیث گفتن براى ما و فرمود هر گاه روز قیامت شود خداوند تمام بندگان را در یک زمین جمع کند و این چنانست که بآسمان دنیا وحى فرماید که هر کس در تو است پائین فرست پس اهل آسمان دنیا دو برابر آنچه در زمین است از پریان و آدمیان و فرشتگان فرود آیند، سپس اهل آسمان دوّم دو برابر همه آنها فرود آیند پس پیوسته اهل آسمانها یکى بعد از دیگرى بزیر آیند تا اینکه اهل هفت آسمان همگى هبوط نمایند، پس پریان و آدمیان در میان هفت فوج و حجاب از فرشتگان قرار میگیرند، سپس منادى ندا میکند اى گروه جنّ و انس اگر قدرت و نیرو دارید فرار کنید، پس نگاه میکنند که ناگاه هفت فوج از فرشتگان ایشان را محاصره میکنند و قول او (فَلا تَنْتَصِرانِ) یعنى پس قدرت و توانایى ندارند بر دفع این بلا از شما و از غیر شما و بنا بر این پس فایده آیه اینست که عجز جنّ و انس از فرار کردن از کیفر اعمالشان مثل عجز ایشانست از نفوذ و بیرون رفتن از دیوارهاى آسمان و زمین و در این یأس و ناامیدى از رفع مجازات است که بهیچ وجهى از وجوه ممکن نیست.

(فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ) یعنى بخبر دادن او شما را از این حالت تا اینکه نگهدارى کنید از آن یا بغیر آن از نعمتها، پس دلیل نعمت بودن، در ارسال شعله‏اى از آتش و دود بر پریان و آدمیان اینست که در آن براى ایشان زجر و منع است در دار دنیا از انجام دادن فعل قبیح و زشت و این خود نعمت بزرگ و فراوانى است.

(فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ) پس وقتى که آسمان شکافت یعنى روز قیامت هر گاه آسمان پاره پاره شد و بعضى از آن از بعضى جدا شد.

(فَکانَتْ وَرْدَهً) یعنى پس سرخ میگردد مثل رنگ اسب سفیدى که به سرخى و یا زردى متمایل باشد، پس در زمستان سرخ و در بهار زرد و در سرماى سخت کبود میشود. منزّه است خالق آن و گرداننده آن که بهر طورى که میخواهد میگرداند (و ورده) مفرد ورد است، پس تشبیه فرمود آسمان را در روز قیامت در اختلاف رنگهایش بگل.

و بعضى گویند: اراده کرده بآن گل گیاهان را که آن سرخ است و- مختلف میشود رنگهاى آن و لکن بیشتر در رنگهاى آن سرخى است، پس آسمان در سرخى مثل گل میشود سپس جارى میگردد.

(کَالدِّهانِ) و آن جمع دهن «روغن» است در موقع پایان کار، و انتهاى مدّت.

حسن گوید: آن مثل روغنهایى ماند که بعضى را بر بعض دیگر میریزند برنگهاى مختلف.

فراء گوید: تشبیه فرمود رنگ برنگ شدن آسمان را به رنگ برنگ شدن اسبى از اسبها و تشبیه فرمود گل را در اختلاف رنگهایش بروغن زیت و رنگهاى مختلفش و این قول مجاهد و ضحاک و قتاده است.

کلبى گوید: دهان جلد سرخ است و جمع آن ادهنه است.

عطاء بن ریاح گوید: دهان لرد روغن زیتونست که رنگ برنگ میشود (فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ) توجّه نمود نعمت بودن شکافتن آسمان را تا اینکه تقریر و بیان شود چون که در اخبار بآن زجر و منع و تهدید و بیم دادن در دار دنیاست از ارتکاب بگناه و ترک طاعت خدا.

(فَیَوْمَئِذٍ) یعنى روز قیامت‏ (لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ) یعنى:

گناهکارى را از گناهش در این مکان نمى‏ پرسند براى آنکه او را چنان غفلتى حاصل میشود که عقول بر آن حیران میماند هر چند که پرسش در غیر این وقت واقع میشود بدلالت قول خدا (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ) و تقدیر آیه چنین است (فیومئذ لا یسأل انس عن ذنبه و لا جان عن ذنبه) پس در این روز انسانى از گناهش سؤال نمیشود و نیز جنّى از گناهش پرسش نمیشود.

و بعضى گویند: پس در این روز از گناه انس و جنّى سؤال نمیشود یعنى سؤال استفهامى نمیشود تا اینکه معلوم شود و گناهکار بوسیله پرسش شناخته شود، براى آنکه خداوند تعالى تمام اعمال را احصاء نموده و بر بندگانش حفظ کرده و البتّه میپرسند سؤال توبیخ کردن و سرزنش نمودن براى محاسبه است.

و بعضى گفته‏اند: که اهل بهشت زیبا صورت و اهل جهنّم روسیاهند پس سؤال نمیشود که شما از کدام حزب و گروه هستید، زیرا از چهره و صورتشان- نمایان است، و لیکن از اعمالشان سؤال میشود، سؤال کوبیدن و ملامت کردن و از حضرت رضا علیه السلام روایت شده که فرمودند: در آن روز از گناه شما جنّ و انس نمى‏پرسند و معنا اینست که کسى که معتقد بحق و ولایت اهل بیت و امامت امامان معصوم علیهم السلام است و گناهى مرتکب شده و در دنیا توبه نکرده در برزخ عذاب میشود و روز قیامت از قبرش بیرون میآید در حالى که بر او گناهى نیست تا از او سؤال شود.

(یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیماهُمْ) حسن و قتاده گویند: یعنى شناخته مى شوند گناهکاران بعلامتشان و آن سیاهى چهره‏ها و کبودى چشمانست.

و بعضى گفته‏اند: به نشانه‏هاى ذلّت و خوارى و زیانکارى.

(فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصِی وَ الْأَقْدامِ) حسن و قتاده گویند: پس زبانیه و شعله آتش دوزخ میگیرد ایشان را پس جمع میکند پیشانیهاى و قدمهاى ایشان را به وسیله غل و زنجیر، سپس کشیده میشوند بسوى آتش و افکنده میشوند در آن.

و بعضى گویند: زبانیه و شعله آتش پیشانیها و پاهاى ایشان را میگیرد و بسوى آتش میراند و خدا داناتر است (و اللَّه اعلم).

(هذِهِ جَهَنَّمُ) یعنى و گفته میشود بایشان این است دوزخ.

(الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ) چنانى که گناهکاران آن را تکذیب مى کردند در دار دنیا، خداوند تعالى آن را اظهار کرد و نشان داد تا شکها بر طرف شود، پس داخل آن شوید.

و ممکنست که چون خداوند سبحان خبر داد که گرفته میشوند به پیشانى و قدمهایشان به پیامبر (ص) فرموده باشد اینست دوزخ چنانى که گنهکاران از خویشانت تکذیب آن میکردند، و بزودى وارد آن میشود، پس سرنوشت و پایان کارشان بر تو موهون و سهل باشد.

(یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ) قتاده گوید: یعنى یک مرتبه بین دوزخ گردنش میکنند و یک مرتبه بین حمیم و جحیم آتش و حمیم شراب دوزخیان است.

ابن عبّاس گوید: یعنى ایشان گاهى بآتش عذاب میشوند و گاهى به شراب حمیم که بر ایشان ریخته میشود، و هرگز بر ایشان از عذاب فرج و خلاصى نخواهد بود.

و الآنى: حرارت و آتشى است که درجه آن بنهایت رسیده.

و بعضى گفته‏اند: آن بمعناى حاضر است.

(فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ) و دلیل نعمت بودن در این آنست که تذکّر بفعل عقاب و انذار بآن از بزرگترین نعمتهاست، براى آنکه در این زجر و منع است از آنچه که مستحق عذاب میشود بسبب آن و تشویق و ترغیب بر کارهائیست که بوسیله آن مستحق ثواب میشوند.

قول خداى تعالى:

[سوره الرحمن (۵۵): آیات ۴۶ تا ۶۱]

وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ (۴۶) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۴۷) ذَواتا أَفْنانٍ (۴۸) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۴۹) فِیهِما عَیْنانِ تَجْرِیانِ (۵۰)

فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۵۱) فِیهِما مِنْ کُلِّ فاکِهَهٍ زَوْجانِ (۵۲) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۵۳) مُتَّکِئِینَ عَلى‏ فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ وَ جَنَى الْجَنَّتَیْنِ دانٍ (۵۴) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۵۵)

فِیهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ (۵۶) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۵۷) کَأَنَّهُنَّ الْیاقُوتُ وَ الْمَرْجانُ (۵۸) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۵۹) هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلاَّ الْإِحْسانُ (۶۰)

فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۶۱)

 

ترجمه آیات:

۴۶- و براى کسى که از مقام پروردگار خود بترسد دو باغست.

۴۷- پس کدامیک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۴۸- (آن دو بوستان) داراى درختها یا شاخه‏ها میباشند.

۴۹- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۵۰- در این دو بوستان دو چشمه جریان دارد.

۵۱- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۵۲- در این دو باغ از هر نوع میوه دو صنف باشد.

۵۳- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۵۴- بر فرشهایى که آسترهاى آن از دیباست، تکیه خواهند کرد و میوه دو بوستان بزمین نزدیکست.

۵۵- پس بکدامین نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

۵۶- در آن کوتاه چشمانى باشند که قبل از شوهرانشان آدمى و پرى با آنان نیامیخته است.

۵۷- پس کدامیک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۵۸- گوئیا آنان (در سرخى) چون یاقوت (و در سفیدى بشره) چون مرواریدند.

۵۹- پس کدامیک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۶۰- آیا جز نیکى پاداش نیکوکارى هست.

۶۱- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

 

قرائت آیات:

کسایى تنها لم یطمسهنّ بکسره میم در یکى از آن دو بضمّه میم در دیگرى خوانده و دیگران از قراء در هر دو کلمه بکسره میم خوانده‏اند.

دلیل:

ابو على گوید: یطمث و یطمث دو لغت است.

ابو عبیده گوید: لم یطمثهنّ یعنى لم یمسهن، میگویند: ما طمث هذا البعیر حبل قط هرگز این شتر را ریسمانى نکرده.

رو به شاعر گوید

: (کالبیض‏ بهن طامث)

مثل تخمى که لمس کننده‏اى آن را مس نکرده و دست نزد.

لغات آیات:

الافنان: جمع فنن و آن شاخه تازه برگ است، و از آنست قول ایشان هذا فن آخر، یعنى این نوع دیگر است و ممکنست جمع فن باشد.

الاتکاء: تکیه کردن براى کرامت و بزرگوارى و مناعت و پشتى آنست که در محافل سلاطین و بزرگان براى اشخاص گذارده میشود جهت احترام و بزرگ داشت و آن از «و کان السقاء» مشتق است هر گاه مشک آب را محکم ببندند و از آن است قول ایشان‏(العین وکاء السته).

الفرش: جمع فراش و آن چیزیست که گسترده و براى خوابیدن بر آن آماده میشود (و در فارسى بآن رختخواب میگویند).

البطائن: جمع بطانه و آن باطن و آستر رویه است.

الجنى: میوه‏ایست که بر درخت رسیده و شایسته چیدن باشد و از آن‏ است گفته عمرو بن عدى:

هذا جناى و خیاره فیه‏ اذ کلّ جان یده الى فیه‏

این جنایت خود منست و اختیار آن هم در دست خودم زیرا که هر جانى انگشتش بدهان خود اوست‏[۲] و حضرت على علیه السلام باین شعر تمثّل جسته است و اصل طمث خون است میگویند: طمث المرأه هر گاه حیض ببیند، طمث هر گاه بسبب ازاله بکارت خون ببیند، و بعیر لم یطمث، شترى که ریسمانى و یا باربندى آن را مس نکرده است، فرزدق گوید:

دفعن الى لم یطمثن قبلى‏ و هنّ اصحّ من بیض النعامى‏

براى من کنیزانى آوردند باکره که قبل از من هیچکس با آنها آمیزش نکرده بود و فروج آنها سالم‏تر بود از تخم شتر مرغ.

شاهد این بیت (لم یطمثن) است که بمعناى مس و لمس آمده است.

اعراب آیات:

(متکئین) حال است از مجرور بلام یعنى (لهم جنتان) در این حالت که تکیه زده‏اند و ما بین قول او (جنتان) تا قول او (متکئین) صفاتست براى جنتین.

بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ‏، مبتداء و خبر است در موضع جر و صفت است براى‏ فرش، و قول او (وَ جَنَى الْجَنَّتَیْنِ دانٍ) اعتراض است، و قول او (فِیهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ) صفت دیگریست براى فرش، و قول او (کَأَنَّهُنَّ الْیاقُوتُ وَ الْمَرْجانُ) حال است براى قاصرات الطرف، یعنى: آن حوریّه‏ها شباهت بیاقوت و مرجان دارند.

و قول او «هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ‏» جمله معترضه بین معطوف و معطوف علیه است، و تقدیر آن اینست: و لهم من دونهما جنتان، و براى ایشان از نزدیکترین آن دو بوستان دو باغ دیگریست.

تفسیر آیات:

آن گاه خداوند سبحان در دنباله وعید و بیمى که داده بود وعده و بشارت داده و گفت:

(وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ) یعنى: مقام خودش را در بین دو دست خداى خویش براى حساب ببیند و بترسد، پس ترک گناه و شهوت کند.

مجاهد گوید: و او کسى است که اهتمام بگناه میکند پس خداى تعالى را متذکّر شده آن را ترک میکند.

و بعضى گویند: این خوف براى کسیست که خدا را مراقبت کند در پنهانى و آشکارا، پس حرامى براى او پیش آید آن را ترک کند از ترس خدا، و آنچه خیر عارض او بشود آن را عمل کند و کار خود را براى خدا انجام دهد که هیچ کس مطّلع نباشد.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: کسى که بداند که خداى تعالى او را مى‏بیند و سخن او را میشنود از خوب و بد، پس مانع او شود این معرفت از اعمال قبیحه پس براى اوست‏ (جَنَّتانِ). مقاتل گوید: یعنى جنّت عدن و جنّت‏ نعیم.

و بعضى گویند: دو بستان از باغهاى بهشتى است که یکى داخل قصر و دیگرى خارج قصر است، آن چنان که انسان در دنیا میخواهد.

جبائى گوید: یکى از دو بهشت منزل او و دیگرى منزل همسران و خدمت اوست.

و بعضى گویند: باغى از طلا و بستانى از نقره است، سپس توصیف دو بستان را نموده و فرمود:

(ذَواتا أَفْنانٍ) ابن عبّاس گوید: یعنى صاحب انواع و رنگهایى از نعمتها است.

ضحاک گوید: صاحب الوانى از میوه ‏جات.

اخفش و جبائى و مجاهد گویند: صاحب غصن‏ها یعنى صاحب درختها براى آنکه اغصان و شاخه‏ها نمیشود مگر از درخت، پس بزیادى شاخه‏ها دلالت میکند بر بسیارى درختها و بکثرت درختان دلالت میکند بر تمام حالها و فراوانى میوه‏جات براى آنکه باغ کامل میشود بدرختهاى زیاد و درختان نیکو و زیبا نمى شود مگر به بسیارى شاخه ‏ها.

(فِیهِما عَیْنانِ تَجْرِیانِ) یعنى در آن دو باغ دو چشمه از آب در میان درختها جریان دارد.

حسن گوید: آن دو چشمه یکى سلسبیل است و دیگرى نهر تسنیم.

عطیّه عوفى‏[۳] گوید: یکى از آن دو چشمه از آب صاف و گواراى بدون‏ تغییر و دیگرى از خمر لذّت بخشى براى آشامندگان است.

(فِیهِما مِنْ کُلِّ فاکِهَهٍ زَوْجانِ) یعنى در این دو باغ از هر میوه دو نوع و دو قسم مماثل هم مثل هر نر و ماده است، پس براى همین آنها را زوجین و جفت نامید و این مثل انگور تازه و مویز و انجیر تازه و خشک و همین طور سایر انواع میوه‏ها که خشکش دست کم از تازه‏اش در خاصیّت و خوبى نیست.

و بعضى گویند: یعنى در آن دو باغ از هر نوع میوه دو قسم موجود است، یک قسم معروف و قسم دیگرى از مثل آن ولى غریب که در دنیا آن را ندیده و نشناخته‏اید.

(مُتَّکِئِینَ) حال است براى (من) که در قول خدا (وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ) یعنى مانند پادشاهان تکیه بر اریکه و پشتى داده‏اند.

(عَلى‏ فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ) یعنى از دیباج کلفت و ضخیم و آستر آن را یاد کرد ولى رویه آن را یاد ننمود، براى آنکه آستر دلالت دارد بر اینکه براى آن رویه است، و آسترى غیر از رویه است، پس بطانه نشانگر اینست که رویه بالاى استبرق و آستریست.

و بعضى گفته‏اند: که رویه‏ها از دیباج و حریر نازک است و آسترى از- استبرق.

و بعضى گویند: که استبرق حریر چینى است که نه خیلى ضخیم است و نه خیلى نازک.

و از ابن مسعود روایت شده که میگفت: این آستریست پس چه گمان میکنید برویه آنها.

و بسعید بن جبیر گفته شد: آستر آن رختخوابها از استبرق و حریر است‏ پس رویه آنها چیست؟

گفت: این آنست که خداى تعالى فرموده است‏ (فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّهِ أَعْیُنٍ) پس هیچ کسى نمیداند چه چیزهایى براى ایشان ذخیره و پنهان شده از روشنى چشمها.

(وَ جَنَى الْجَنَّتَیْنِ دانٍ) جنى میوه چیده شده است.

ابن عبّاس گوید: یعنى درخت بهشتى شاخه‏اش پائین و نزدیک میشود تا ولىّ خدا آن را بچیند چه ایستاده باشد و چه نشسته.

مجاهد گوید: میوه‏جات دو باغ بهشتى نزدیک بدهان صاحبانش میباشد پس همانطور که تکیه داده‏اند میل میکنند و میخورند و هر گاه خوابیدند باز میوه‏ها نزدیک دهانشان میآید، پس خوابیده میخورند نه دستشان بآنها میخورد و نه چنگالى لازم دارند که میوه را با آن بردارند.

(فِیهِنَّ) یعنى در روى فرشهایى که یاد نمود و ممکنست که بهشتها، قصد شود براى آنکه حوریّه‏ها معلومند که در بهشتند هر چند که یاد نشده باشد.

(قاصِراتُ الطَّرْفِ) قتاده گوید: چشمهاى خود را فقط بر همسرانشان دوخته و غیر آنها را نمینگرند.

ابو ذر رضى اللَّه عنه گوید: آنها بشوهرهایشان میگویند، قسم به عزّت پروردگارم چیزى را در بهشت قشنگ‏تر و زیباتر از تو نمى‏بینم. فالحمد للَّه الذى جعلنى زوجک و جعلک زوجى، پس سپاس خدایى را که مرا همسر و جفت تو قرار داد و تو را نیز همسر و شوهر من گردانید.

و الطرف: پلک و مژه چشم است براى آنکه طرف و درب چشم است گاهى مى‏بندد و گاهى باز میکند.

(لَمْ یَطْمِثْهُنَّ) یعنى کسى آمیزش با آنها نکرده که ازاله بکارت از آنها کند و افتضاض، آمیزش و دخول و ازاله بکارت است بجارى کردن خون بکارت و دخترى و مقصود اینست که کسى با آنها نخوابیده و دخول بایشان نکرده است‏ (إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ) قبل از آنها نه آدمى با آنها آمیزش کرده و نه، پریانى، پس آنها بکرند براى آنکه در بهشت خلق شده‏اند، پس بنا بر این قول این گروه از حوراء بهشتند.

شعبى و کلبى گویند: آنها از زنان و بانوان دنیوى هستند که از روزى که در آن عالم خلق شده‏اند آفریده اى با آنها آمیزش نکرده و بآنها دست نزده یعنى: در آن عالمى که بوجود آمده‏اند نه آدمى با آن آمیزش کرده و نه جنّى.

زجاج گوید: و این آیه دلالت میکند بر اینکه جنّى هم آمیزش میکند چنان چه آدمى مجامعت و آمیزش میکند.

و ضمره بن حبیب گوید: و در آن دلالت است بر اینکه براى جنّ و پرى هم ثواب و همسرانى است از حور، پس حورهاى انسى براى آدمیان، و حورهاى جنّى هم براى جنّیان.

بلخى گوید: مقصود اینست که آنچه خدا بمؤمنین آدمیان میبخشد، از حوریه‏هایى که قبلا انسانى با آن آمیزش نکرده و دست بر آنها نزده میبخشد به مؤمنین جنیان از حوریّه‏هایى که هیچ جنّى قبلا با آنها تماس نگرفته است.

(کَأَنَّهُنَّ الْیاقُوتُ وَ الْمَرْجانُ) حسن و قتاده گویند: آن حوریه بر صفاء یاقوت و سفیدى مرجان و مرواریدند.

و حسن گوید: مرجان مرواریدهاى ریز بسیار سفیدند.

و در حدیث ابن مسعود آمده که زنان بهشتى مچ ساق پایشان از زیر هفتاد حلّه حریر دیده میشود چنانچه ریسمان از پشت یاقوت دیده میشود.

(هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ) یعنى نیست پاداش کسى که در دنیا کار خوب و احسانى کرده مگر آنکه در آخرت باو احسان شود.

ابن عباس گوید: آیا پاداش کسى که لا اله الّا اللَّه گوید و بآنچه پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) آورده عمل کند جز بهشت است، و از طریق انس بن مالک- روایت شده که گفت: پیغمبر خدا (ص) این آیه را قرائت نمود و فرمود: آیا مى دانید که پروردگارتان چه میگوید) گفتند خدا و پیامبر او دانا هستند فرمود:

پروردگار شما میگوید آیا پاداش کسى که ما بر او نعمت داده‏ایم بتوحید و شناخت یکتایى خدا جز بهشت است.

و بعضى گویند: یعنى آیا پاداش کسى که بر شما نیکى مى‏کند به این نعمتها جز اینست که شما هم خوب بجا آورید شکر و بندگى او را.

و عیاشى باسنادش از حسن بن سعید از عثمان بن عیسى از على بن سالم روایت کرده که گفت: شنیدم از حضرت صادق علیه السلام که میفرمود:

آیه‏اى در کتاب خدا محکم و مسجّل است، گفتم آن کدام است؟

فرمود: قول خداى تعالى‏ (هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ) جارى شده در کافر و مؤمن و نیکوکار و تبهکار و کسى که کار و خدمت خوبى باو شود بر اوست که تلافى کند باو و تلافى و جبران این نیست که آنچه او کرده این بکند تا آنکه فزونى و برترى یابد، پس اگر کردى چنان که او کرد برترى و فضیلت براى اوست، که او اوّل شروع کرده است‏.

قول خداى تعالى:

[سوره الرحمن (۵۵): آیات ۶۲ تا ۷۸]

وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ (۶۲) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۶۳) مُدْهامَّتانِ (۶۴) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۶۵) فِیهِما عَیْنانِ نَضَّاخَتانِ (۶۶)

فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۶۷) فِیهِما فاکِهَهٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ (۶۸) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۶۹) فِیهِنَّ خَیْراتٌ حِسانٌ (۷۰) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۷۱)

حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ (۷۲) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۷۳) لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ (۷۴) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۷۵) مُتَّکِئِینَ عَلى‏ رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِیٍّ حِسانٍ (۷۶)

فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۷۷) تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ (۷۸)

ترجمه آیات:

۶۲- و فروتر از آن دو بوستان و دو باغ دیگر است.

۶۳- پس بکدام یک از نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

۶۴- دو بهشت سبز، از بسیارى سبزى سیه فام است.

۶۵- پس بکدامین نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

۶۶- در این دو باغ دو چشمه جوشنده است.

۶۷- پس بکدام یک از نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

۶۸- در این دو باغ میوه بسیار خرما و انار است.

۶۹- پس بکدام یک از نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

۷۰- در این (چهار) بوستان زنانى نیکو اخلاق خوشرویان باشند.

۷۱- پس بکدام یک از نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

۷۲- (در آن باغها) حوران پنهان شده در خیمه‏ها هستند.

۷۳- پس بکدام یک از نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

۷۴- پیش از بهشتیان آدمى و پرى با ایشان نیامیخته است.

۷۵- پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را تکذیب میکنید.

۷۶- بر فرشها و بالشهاى سبز و بر بساطهاى گرانمایه و زیبا تکیه میکنند ۷۷- پس بکدامین نعمتهاى پروردگارتان تکذیب میکنید.

۷۸- نام پروردگار تو که داراى جلالت و کرامت بزرگ است.

قرائت:

ابن عامر ذو الجلال برفع خوانده، و باقى بجر خوانده‏اند و در شواذ قرائت پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله مجدرى و مالک بن دینار و امین محیص، و حسن و زهیر قرطبى (على رفارف خضر و عباقرى حسان) و در قرائت اعرج (خضر) بضمه خ و ض آمده است.

دلیل این قراآت:

ابو على گوید: کسى که ذى الجلال خوانده پس جر داده و آن را صفت براى‏ ربّک قرار داده و پنداشته‏اند که ابن مسعود (وَ یَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ) با یاء در هر دو آیه، آیه مذکور و آیه ۲۷ قرائت کرده است.

اصمعى گوید: ذو الجلال گفته نمیشود مگر درباره خداى تعالى، پس این تقویت میکند خبر را مگر آنکه ذو الجلال گاهى در غیر خدا آمده است، شاعر گوید:

فلا ذا جلال هبنه لجلاله‏ و لا ذا ضیاع هنّ یترکن للفقر

پس نه صاحب جلال و مقام است که براى شأن او ببخشد او را و نه صاحب ملک است که آن را براى روز تنگدستى بگذارد، و کسى که رفع داده آن را بنا بر اسم بودن اجراء کرده است.

ابن جنّى گوید: قطرب عباقرى بکسره قاف غیر مصروف روایت کرده و ما آن را از ابى حاتم روایت کردیم عباقرى بفتح قاف نیز بدون صرف.

ابو حاتم گوید: اشتباه نشود مگر اینکه عباقر بفتح قاف موافق است بر لحنى که عرب بآن تکلّم میکند، گوید و اگر عباقرى بکسر قاف گویند و صرف کنند هر آینه بکلام عرب شبیه‏تر است مثل نسبت بمداین که مداینى گفته میشود.

سعید بن جبیر گوید: و رفارف باغهاى بهشت است، و عبقر مکانیست.

امراء القیس گوید:

کانّ صلیل المرو حین تشدّه‏ صلیل زنوف ینتقدن بعبقرا

گوئیا در تند دویدن اسب من و سم او که بر زمین و سنگ میخورد و صدا مى کند مثل صداى پولهاى نقره است که در قریه عبقر در دست صرّافها صدا میکند و زهیر گوید:

بخیل علیها جنه عبقریّه جدیرون یوما ان ینالوا و یستعلوا

باسبهایى که بر آنها گروهى از جنّیان عبقر سوار میشدند شایسته و سزاوار بودند که روزى برسند و پیروز شوند.

امّا صرف نشدن عباقرى در قاعده و قیاس صرفى شاذ و اندک است و کم بودن آن در قیاس با استمرار آن در استعمال مستنکر و قبیح نیست، چنانچه از جماعتى از صرفیّین آمده که (استحوذ علیهم الشیطان) در قیاس صرفى شاذ و در استعمال شایع است، و براى ما نیست که قرائت پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله را مگر آنکه تلقّى بقبول و پذیرفتن کنیم و امّا خضر بضمه ضاد پس اندک است و آن از مواضع شعر است، چنانچه طرفه گوید: (و راد او شقر).

لغات آیات:

الدمعه: سیاهى و ادهام زراعت است هر گاه سیاهى بر آن غالب شود و از آنست دهماء و تصغیر آن دهیماء است براى داهیه و مصیبت دهیماء- نامیده شده براى تاریکى و ظلمت آن.

و الدهماء: دیک سیاه است.

النضخ: بخاء معجمه بیشتر از نضح بحاء غیر معجمه است براى اینکه نضح ترشّح است، و بخاء مثل بزل سوراخى است که از آن آب میجوشد.

النضاخه: فواره است که آب از آن بطرف بالا فوران و جستن میکند.

الرمّان: مشتق از رمّ یرمّ رمّا است براى آنکه از شأن آن اینست که دل را نرم میکند بسبب جلا دادن دل.

الخیرات: جمع خیره است و الرجل خیر مرد خوب است، و الرجال خیار و اخیار مردان خوب و نیکانند.

و لقد طعنت مجامع الرّبلان‏ ربلان هند خیره الملکات‏

و هر آینه حقیقه من با نیزه‏ام زدم محل اجتماع گوشت رانش را، ران هند بهترین محبوبه خودم راه و قصدش از طعن در این بیت مجامعت و آمیزش او با محبوبه‏اش بوده است.

زجاج گوید: اصل خیرات خیّرات مشدّده بوده، پس مخفّف شده و خیام جمع خیمه است و آن خانه‏اى از پارچه کرباسى و برزنتى و غیره که بر عمود و تیرک و میخها در صحراها و بیابانها استوار میسازند.

و رفرف باغهاى بهشتى است از باب قول ایشان (رفّ البنات یرف) یعنى گیاهان سبز و تازه گردیده.

و بعضى گفته‏اند: رفرف مجالس است.

و بعضى گفته‏اند: بالشها و پشتى‏هاست و هر جامه پهن و عریضى نزد عرب رفرف است.

ابن مقبل گوید:

و انّا لنزالون تغشى نعالنا سواقط من اصناف ریط و رفرف‏

و اما البتّه منزل کننده هستیم تا آنکه استراحت کنیزان ما بر افتاده‏هاى از اقسام جامه‏هاى نازک و پهن.

و عبقرى: بجامه‏هاى نازک و بالشهاى مخملى خال‏دار گویند و آن اسم جنس و مفردش عبقریّه است.

ابو عبیده گوید: هر چیزى از فرش را عبقرى گویند و هر چیزى که مبالغه در خوبى آن شود منسوب به عبقر میشود و آن شهریست که در آن بساط و غیر آن، نقّاشى و رنگ آمیزى میشود.

 

تفسیر آیات:

سپس خداوند سبحان فرمود:

(وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ) یعنى: و پائین‏تر از آن دو بهشتى که یاد کردیم براى کسانى است که از مقام و بزرگى خدا بترسند دو بهشت دیگر است، غیر از دو بهشت اوّل پس آن دو باغ بقصرش نزدیکتر است، و مجالس او در قصر اوست، تا آنکه سرور و خوشحالى او بسبب انتقال از باغى به باغ دیگر دوبله و دو برابر گردد، بنا بر آنچه که از طبیعت بشرى شناخته شده از شهوت و میل بمثل آن معانى و معناى (دون) در اینجا مکان نزدیک از چیز است نسبت بغیر آن از چیزهایى که نیست براى آن مثل نزدیکى آن و آن ظرف مکانست و البتّه منتقل شدن از بستانى به بستان دیگر نافع‏تر و سودمندتر است، براى آنکه از ملالت و خسته شدنى که سرشت و طبیعت بشر بر آنست دورتر است.

و بعضى گفته‏اند: که مقصود اینست که آن دو بستان در فضیلت از دو باغ اوّل کمتر است و از پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله روایت شده که فرمود: دو باغ ظرفها و سایر آنچه در آنست از نقره است، و دو باغ تمام ظروف و متعلّقاتش از طلا است.

و عیاشى باسنادش از ابى بصیر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که گفت: بآن حضرت عرض کردم فداى شما شوم بمن خبر دهید از مرد مؤمنى که براى او زن مؤمنه است و داخل بهشت میشوند، آیا با یکدیگر ازدواج میکنند؟

پس آن حضرت فرمود: اى ابو محمد بدرستى که خداوند حاکم عادل است اگر آن مرد بالاتر از آن زن باشد او را مخیر کند، پس اگر خواست که آن زن از همسران بهشتى او باشد خواهد بود و نیز اگر آن زن افضل از آن مرد باشد او را مختار سازند، پس اگر دلش خواست آن مرد همسر بهشتى او خواهد بود.

گوید: و حضرت صادق علیه السلام فرمود: نگوئید البتّه که بهشت یکیست زیرا که خداوند میفرماید: (وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ) و نگوئید البتّه یک درجه است، براى آنکه خداوند میفرماید: (درجات بعضها فوق بعض)[۱] البتّه مردم باعمال خودشان برترى بر یکدیگر دارند.

ابو بصیر گوید: عرض کردم بآن حضرت که دو نفر مؤمن با هم وارد بهشت میشوند پس یکى از آن دو نفر مقامش بالاتر از دیگرى است، پس میخواهد که دوستش را ملاقات کند آیا میتواند؟

فرمود: کسى که بالاتر است میتواند که بدرجه پائین آید و رفیقش را دیدار کند، و اما کسى که در رتبه و درجه پائین‏تر است نمیتواند به بالا رود و دوستش را زیارت کند، براى آنکه او باین مقام نمیرسد، و لکن هر گاه دوست داشتند و خواستند همدیگر را به بینند ملاقات میکنند به سهولت و آسانى.

و از علاء بن سیابه از حضرت ابى عبد اللَّه صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: گفتم بآن حضرت که مردم (یعنى اهل سنّت) تعجّب میکنند از ما وقتى مى‏گوییم عدّه‏اى از جهنّم و دوزخ بیرون آمده و به بهشت میروند پس میگویند بما که آنها در بهشت با اولیاء خدا هستند.

پس آن حضرت فرمود: اى علاء، بدرستى که خداوند میفرماید: (وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ) نه بخدا قسم با اولیاء خدا نخواهند بود.

گفتم: آیا آنها کافر بودند؟

فرمود: نه، بخدا قسم اگر کافر بودند داخل بهشت نمیشدند.

گفتم: آنها مؤمن بودند؟

فرمود: نه بخدا قسم، اگر مؤمن بودند داخل آتش نمیشدند، لکن آنها بین بین بودند، نه مؤمن و نه کافر کافر، و تأویل خبر اگر صحیح باشد ایشان از افاضل و اخیار مؤمنین نبودند.

سپس خداوند توصیف دو بهشت را فرموده و گفت:

(مُدْهامَّتانِ) یعنى: آنها از سبزى و تازگى بسیاهى شبیه است و هر گیاه سبزى کمال سبزى آن اینست که بسیاهى زده شود و آن بنا بر تمام‏ترین اقسام زیبایى و نیکویى است، و این بنا بر قول کسیست که میگوید: چهار بهشت براى آنست که از مقام عظمت و بزرگى خدا بترسد و این قول ابن عبّاس است.

حسن گوید: دو بهشت اوّل مخصوص سابقین و پیش افتادگان و دو بهشت دیگر براى پیروان (خط آنهاست).

(فِیهِما عَیْنانِ نَضَّاخَتانِ) حسن گوید: در آن دو بهشت دو فوّاره آبست که از سر چشمه آنها جوشیده و فوران میکند.

ابن عبّاس گوید: بر اولیاء خدا ترشّح بمشک و عنبر و کافور میکند.

و بعضى گویند: ترشّح بانواع خیرات میکند.

(فِیهِما فاکِهَهٌ) یعنى اقسام میوه‏ها (وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ) و زجاج از- یونس نحوى که از قدماء نحویهاست حکایت کرده که (نخل و رمان) خرما و انار از بهترین میوه‏هاست، و البتّه آنها را با (واو) از هم جدا کرد براى برترى و فضیلت آنان.

ازهرى گوید: من نمیدانم که هیچکس از مردم عرب گفته باشد که درخت خرما و انگور و میوه‏هاى آنها از فاکهه نباشد، و البتّه این کلام را کسى گوید که علمش و اطّلاعش بکلام عرب و تأویل قرآن عرب مبین اندک باشد و حال آنکه معمول عرب اینست که جمله ‏اى از اشیاء را یاد میکند، سپس بعضى از آنها را اختصاص بنام میدهد براى آگاهى دادن بر فضیلت در آن چنانچه خداى سبحان فرماید: (مَنْ کانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِیلَ وَ مِیکالَ)[۲].

(فِیهِنَّ) یعنى در چهار بهشت‏ (خَیْراتٌ حِسانٌ) یعنى زنانى که خوش اخلاق و زیبا رو هستند، ام سلمه آن را از پیامبر (ص) روایت کرده است.

حسن گوید: یعنى زنانى که در صلاح و جمال برترى دارند زیبایند در دیده‏ها و در رنگها.

و گفته شده که آنها زنان دنیا هستند که در بهشت بر مردم وارد میشوند و ایشان از حور العین زیباتر و قشنگ‏ترند.

جریر بن عبد اللَّه گوید: آنها زنان خوب و برگزیده مختاره‏اند.

خلاصه صفات زنان بهشتى صفات زیر است‏

۱- زنانى که افشاگرى از شوهرانشان نمیکنند.

۲- زنانى که در محافل و مجامع عمومى و راه‏پیماییها سر و دو شعار بخوانند نیستند.

۳- زنانى که دهانشان عفونى و بد بو باشد نیستند.

۴- زنانى که سر از بام و یا پنجره و درب منزل بیرون کنند نیستند.

۵- زنانى که بشوهرشان نیرنگ بزنند و بگویند حالا میایم و نیایند تا شوهر بخواب رود نیستند.

۶- زنانى که فحاش و بد دهن و سلیطه باشند نیستند.

۷- زنانى که چشمک بمردان اجنبى و بیگانه بزنند نیستند.

۸- زنانى که راه پیمایى در خیابانها و راه‏ها نمایند و شعار بدهند- نیستند.

۹- زنانى که مغرور و فریبنده باشند نیستند.

۱۰- زنانى که شوهرانشان را اذیّت کنند نیستند.

عقبه بن عبد الغفار گوید: زنان و بانوان بهشتى دست همدیگر را گرفته و سرودى مى‏خوانند که مثل آن را هیچ آفریده‏اى نشنیده است، میگویند:

«نحن الراضیات فلا نسخط» ما زنان راضى و خرسندیم که خشم نمیکنیم و نحن المقیمات فلا نطعن، ما زنان ساکن و مقیمى هستیم که بیرون نمیرویم، و ما زنان برگزیده زیبا محبوبه همسران بزرگوار هستیم.

عایشه گوید: وقتى حور العین این سرود را خواندند، زنان مؤمنه دنیوى پاسخ آنها را دهند و گویند:

و نحن المصلّیات و ما صلیتن، ما زنان نماز گذاریم و شما نماز نخواندید، و نحن الصائمات و ما صمتنّ، ما زنان روزه داریم و شما روزه نگرفتید، و نحن المتوضئات و ما توضأتنّ، و ما زنان وضو گیرنده بودیم و شما وضو نساخته‏اید، و نحن المتصدقات و ما تصدقن، ما زنان صدقه دهنده بودیم و شما صدقه ‏اى‏ نداده ‏اید، پس قسم بخدا که زنان مؤمنه بر حوراء بهشتى پیروز شوند.

(حُورٌ) ابن عباس و مجاهد گویند: یعنى سفیدند بهترین سفیدها و از آنست که بآرد خیلى سفید دقیق الحوارى گویند، و عین الحوراء آن چشمى است که سفیدیش بسیار سفید و سیاهیش خیلى سیاه باشد و زیبایى چشم به این تمام میشود.

(مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ) ابن عباس و ابو العالیه و حسن گویند: یعنى:

زنان محبوسه در حجله‏ها و مخفى در خیمه‏هاى بهشتى. و مقصود اینست که آنها محفوظ و رو گرفته‏اند، نه رو باز و مبتذل و بى ارزش.

مجاهد و ربیع گویند: مقصورات یعنى اکتفاء به همسرانشان کرده و دیگر کسى را بجاى ایشان اختیار نمیکنند.

ابن مسعود گوید: براى هر همسر و زوجه‏اى خیمه‏ئیست که طولش شصت میل است و از پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله روایت کرده که فرمود: خیمه بهشتى دره است طولش در آسمان شصت میل است و در هر گوشه‏اى از آن اهل و همسرى است براى مؤمن که دیگران او را نمى‏بینند.

و از ابن عباس روایت شده که خیمه یک درّ تو خالیست و مساحتش یک فرسخ در یک فرسخ است و در آن چهار هزار دستگیره از طلا است.

و از انس از پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله روایت شده که فرمود: در شب معراج عبور کردم بنهرى که در دو طرفش قبّه‏هایى از مرجان بود، پس از میان آنها مرا صدا زده گفتند السلام علیک یا رسول اللَّه، پس بجبرئیل گفتم اینها چه کسانى هستند؟ گفت:

اینها کنیزانى از حور العین میباشند از پروردگارشان اجازه گرفتند تا برشما سلام کنند، پس خدا بایشان رخصت داد، پس گفتند ما زنان جاودانى هستیم که مرگ نداریم و نمى‏میریم و ما زنان باکره و دوشیزه هستیم که هرگز بکارت ما از بین نمیرود همسران مردان بزرگواریم آن گاه پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله قرائت فرمود: (حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ).

(لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ) معناى آن گذشت و جهت تکرار این امتیاز آنهاست از یکدیگر، زیرا صفت حورى که در خیمه‏ها سکونت دارند با صفت حورى که‏ (قاصِراتُ الطَّرْفِ) هستند فرق دارد.

(مُتَّکِئِینَ عَلى‏ رَفْرَفٍ خُضْرٍ) جبائى گوید: تکیه بر فرشها و بالشهاى بلند دارند.

سعید بن جبیر گوید: رفرف باغهاى بهشتى است و مفرد آن رفرفه است.

ابن عباس و قتاده و ضحاک گویند: رفرف منازل بهشتى است.

حسن گوید: مخدّه و پشتى‏هاست.

(وَ عَبْقَرِیٍّ حِسانٍ) ابن عباس و سعید بن جبیر و قتاده و ضحاک گویند:

پشتى‏ها و بالشهاى بسیار خوب.

مجاهد گوید: عبقرى دیباج است.

حسن گوید: آن فرش است.

قتیبى گوید: هر جامه نقاشى رنگى عبقرى است و آن جمع است و براى این فرمود (حسان) سپس سوره را پایان داد بچیزى که شایسته و سزاوار بود که بآن تعظیم و تجلیل از مقام ربوبى شود، پس فرمود:

(تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ) یعنى بزرگ و عالیست اسم پروردگارت، براى آنکه اوست مستحق آنکه توصیف شود بچیزى که غیر او توصیف بآن نمیشود از جهت آنکه‏ تنها او قدیم است و معبود است، و قادر بذات خود و عالم بذات خود و زنده بذات خود میباشد و غیر این از صفاتى که ثابت بذات اوست.

(وَ الْإِکْرامِ) حسن گوید: یعنى اکرام میکند اهل دین و اهل ولایت را.

و بعضى گویند: برکت بزرگ در اسم پروردگار تو است، پس برکت را در هر چیز بذکر اسم خداى تعالى و گفتن بسم اللَّه الرحمن الرحیم طلب کنید.

و بعضى گفته‏اند: که اسم براى معناى (تبارک ربک) است.

لبید گوید:

الى الحول ثم اسم السلام علیکما و من یبک حولا کاملا فقد اعتذر

تا یک سال شما براى من اقامه عزا کنید، سپس درود بر شما باد، و کسى که یک سال کامل گریه کند پس معذور است.

و بعضى گویند: که مقصود اینست که اسم او منزّه از هر بدیست زیرا براى او نامهاى خوبى است، و بتحقیق از پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله در روایت- صحیح رسیده که فرمود:

مداومت کنید بگفتن ذکر، یا ذا الجلال و الاکرام‏.


[۱] – سوره نحل آیه: ۴۷.

[۲] – مهلهل، بصیغه اسم فاعل نامش عدى بن ربیعه تغلبى دایى امرء القیس است که حدود صد سال قبل از هجرت مرده و او اوّل کسى است که قصیده سرایى کرده، و کلیب برادر او از بزرگان و اشراف عرب بود و کشته شد و بکشته شدن او آتش جنگ بطول چهل سال شعله‏ور بود و آن در کتب و تواریخ( عرب معروف است، و مهلهل در مرگ برادرش این قصیده را سروده است و در بیست جاى قصیده آن نیم خط دوّم را تکرار کرد، و مقصودش از آن بیت این است که من گرچه اسراف در قتل مردم کردم براى انتقام برادرم و لیکن این کشتار برابرى با خون برادرم نمیکند زیرا بقتل او یتیم‏ها در بدر و همسایه‏ها بیچاره شدند.

[۳] – ضیم مجهول ضمّ است مثل قیل بمعناى ضم کردن بخود و پناه دادنست.

[۴] – عضاه اسم درخت خاردار است که در مقابل باد مقاومت دارد و حرکت نمیکند چون برگ ندارد و شاخه‏اش محکم و سخت است، و در این بیت میگوید که این درخت با مقاومتش در برابر بادهاى سخت از حادثه قتل تو لرزید.

[۵] – مخباه یعنى بانوان پوشیه‏دار و رو گرفته و پنهان در پشت حجابها.

[۶] – تحاول، یعنى اراده کنى و مسابقه را به برى.

[۷] استشال، بمعناى بلند کردن یعنى زیر دستان را بلند کنى.

[۸] مجامل، یعنى خوش رفتارى با مردم و اینجا بمعناى مدافع و حامى است.

[۹] تناضل بمعناى مدافع است و در حدیث از قول حضرت صادق( ع) بهشام بن حکم آمده که فرمود:

ا فهمت یا هشام فهما تناضل به اعدائنا

آیا اى هشام فهمیدى فهمیدنى که دفاع کنى با آن دشمنان ما را.« مترجم»

[۱۰] – تلاتل، بمعناى شدائد و سختیهاست، یعنى منع کننده از گریه بسیار سخت منع از گریه کنند من براى تو گریه میکنم.« مترجم»

[۱۱] – مترجم گوید: در اشعار قصائد و مراثى فارسى هم تکرار بسیار آمده، و هیچ قبحى ندارد بلکه زیبا و مستحسن هم میباشد و ما براى نمونه قصیده‏اى از دیوان دسته گل محمّدى میآوریم تا سخن خدا با بیان بنده خدا در مدح، و ثناى اولیاء خدا مؤکّد گردد:

پاینده تا خداى على و محمد است‏ بهتر ثنا ثناى على و محمد است‏
هستى وجود یافت ز هستى فاطمه‏ هستى بپا براى على و محمد است‏
سرچشمه سخاوت و حلم و حیا حسن‏ این مه لقا لقاى على و محمد است‏
مردانگى و رادى بیاموز از حسین‏ او مظهر وفاى على و محمد است‏
سجاد میدهد بتو تعلیم بندگى‏ این بندگى صفاى على و محمد است‏
دانشسر است محضر باقر ز علم دین‏ مبناى آن بناى على و محمد است‏
رخشندگى مذهب جعفر ز لطف حق‏ در سایه لواى على و محمد است‏
باب الحوائج همه موسى بن جعفرست‏ سلطان دین رضاى على و محمد است‏
جود از جواد و راهنمایى ز هادى است‏ این فیض فیضهاى على و محمد است‏
از عسکرى بجا خلفى مانده( پیروى) کو آیت بقاى على و محمد است‏

« مترجم»

[۱۲] – سوره نوح آیه: ۱۶.

[۱۳] – سوره انعام آیه: ۱۳۰.

[۱۴] – روایات در تفسیر لؤلؤ و مرجان بحضرت حسن و حسین علیهم السلام از طریق خاصّه و مفسرین شیعه بسیار است و ما براى نمونه چند حدیث آن را از تفسیر برهان محدّث بحرینى ترجمه میکنیم:

۱- على بن ابراهیم باسنادش از یحیى بن سعید عطار روایت نموده که گفت: شنیدم حضرت صادق علیه السلام در قول خداى عزّ و جل میفرمود:

( مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ) یعنى امیر المؤمنین و فاطمه علیهم السلام‏( یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ) الحسن و الحسین.

۲- ابن بابویه باسنادش از یحیى مذکور روایت نموده که گفت: شنیدم از حضرت صادق علیه السلام که میفرمود:i مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ بَیْنَهُما- بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ، على و فاطمه( ع) دو دریاى عمیق از علم هستند که هیچ کدام بر صاحبش طغیان نمیکند( یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ) حسن و- حسین( ع) است.

۳- محمد بن عباس باسنادش از جابر جعفى از حضرت ابى عبد اللَّه( ع) در قول خداى عزّ و جل روایت نموده که‏\i مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ‏ على( ع) و فاطمه( ع) است‏\i( بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ) گوید: على( ع) بر فاطمه ظلم نمیکند و فاطمه هم بر على علیه السلام ستم نمیکند( یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ- الْمَرْجانُ) حسن و حسین علیهم السلام است.

۴- و نیز از او باسنادش از هارون عبدى از ابى سعید خدرى در قول خداى عز و جل‏\i( مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ) گوید: على و فاطمه( ع) است این بر آن ستم نمیکند و آنهم بر این ظلم نمیکند( یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ) فرمود: حسن و حسین( ع) است.

۵- و نیز از او از على بن مخلد دهان باسنادش از ابى ذر رضى اللَّه عنه در قول خداى عزّ و جل ( مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ) روایت شده که فرمود:

على و فاطمه( ع) است( یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ) حسن و حسین( ع)( است، پس چه کسى مانند این چهار نفر را على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را دیده است و ایشان را دوست ندارد مگر مؤمن و دشمن ندارد مگر کافر، پس مؤمن باشید و بحب ولایت اهل بیت رسالت( ع).

۶- محمد بن بن شهرآشوب باسنادش از ابن عباس روایت کرده که حضرت فاطمه علیها سلام از گرسنگى و برهنگى گریست، پس پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: اى فاطمه قناعت کن بهمسر و شوهرت على قسم بخدا که او در- دنیا آقا و سید و در آخرت هم سید و آقاست و بین آنها را اصلاح نمود. پس خداوند نازل فرمود:

مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ‏، میفرماید که ما فرستادیم دو دریا على بن ابى طالب علیه السلام دریاى علم و فاطمه علیها سلام دریاى نبوت را تلاقى میکنند و پیوست بهم پیدا مینمایند، من که خدا هستم وصلت را میان آنها بر قرار کردم سپس فرمود:

« بَیْنَهُما بَرْزَخٌ» میان آنها مانعى چون رسول خداست که منع میکند على ابن ابى طالب را که محزون شود بخاطر دنیا و منع میکند فاطمه را که با شوهرش براى دنیا خصومت کند( فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما) اى گروه جن و انس تکذیب میکنید بولایت امیر المؤمنین و حب فاطمه زهراء پس لؤلؤ حسن و مرجان حسین است براى آنکه لؤلؤ مروارید بزرگ و مرجان مروارید کوچک است و عجیب نیست که آنها دریا باشند براى فراوانى فضائل و بسیارى خیرشان.

« الحدیث»

[۱۵] – مترجم گوید: شاید منظور از تخته‏هاى سوار شده بر هم کشتى‏هاى دو طبقه و سه طبقه باشد که طبقه بالا بر طبقه زیرى سوار است، چنانچه دوزخ و جهنّم- چنین است لترکبن طبقا عن، طبق آینه سوار میشوند طبقى را بعد از طبقه دیگر و اتوبوس‏هاى دو طبقه و سه طبقه نیز چنین است طبقه بالا سوار بر طبقه پائین است.

[۱۶] – مترجم گوید: چرا در آیه دهم فرمود:( وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ) پس ضمیرها من علیها اشاره بهمان ارض آیه دهم است.

[۱۷] – مترجم گوید: گویند در زمان سابق پادشاه مسلمانى بود که با قرآن و سنّت سر و کار داشت روزى در ضمن قرائت سوره مبارکه الرّحمن به آیه( کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ) رسید درباره این آیه تأمل کرد و فکر نمود و بعد از وزراء و مخصوصا وزیر علوم و معارف خواست که معناى این آیه را برایش روشن کند، وزیر آنچه خود در نظر داشت از تفاسیر و غیره بیان کرد شاه نپسندید، پس چند روزى مهلت خواست تا بلکه بتواند معنایى که مورد قبول و پسند شاه باشد بیاورد، پس هر چه اندیشه کرد و با دانایان صحبت نمود معنایى که شاه پسند باشد بدست نیاورد و چون شاه او را تهدید نموده بود که اگر روز آخر مهلت معنایى که او را قانع کند نیاورد از وزارت معزول و اموال او را مصادره نماید، بسیار ناراحت بود، غلام سیاهى داشت که هیچ مورد اعتناء نبود، باو گفت ارباب چرا اینقدر ناراحتى؟

ارباب گفت: بتو چه ربطى دارد، گفت: شاید گره کارت از این غلام سیاه مطبخى گشوده شود، بقدرى اصرار کرد تا وزیر موضوع را گفت و اضافه کرد که روز روز آخر است، و اگر من جواب منطقى نبرم از وزارت و کارم برکنار و اموالم مصادره و آبرویم میرود.

غلام گفت: ارباب من میدانم.

وزیر گفت: بگو غلام گفت نمیگویم گفت: چرا؟

گفت: نمیخواهم بگویم، تو مالک اعضاء و جوارح منى ولى مالک اندیشه دنباله و اطّلاعات من نیستى.

گفت: اگر نگویى تو را میزنم و میکشم.

غلام گفت: هر چه خواهى بکن خودت هم نابود میشوى.

ارباب گفت: اگر بگویى هر چه میخواهى بتو میدهم.

غلام گفت: نخواهم گفت مگر بخود پادشاه.

بالآخره وزیر دید غلام بهیچ تهدید و تطمیع تسلیم نمیشود ناچار او را با خود بحضور پادشاه برد، پس پادشاه گفت:

وزیر آوردى معناى( کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ) را، وزیر گفت: بلى قربان گفت: بگو، گفت: این غلام چاکر میداند او را آورده ‏ام تا بعرض ملوکانه برساند.

شاه با تعجّب گفت: غلام میدانى‏« کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ» یعنى چه؟ غلام بخاک افتاده و پس از تعظیم گفت:

اعلیحضرتا خود خداوند متعال این آیه را در سوره آل عمران آیه: ۲۶ تفسیر و معنا کرده:

شاه گفت: در کدام آیه؟

غلام گفت: آیه ملک« قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ، بگو مالک ملک و حکومت جهان هستى باللّه است بار خدایا تویى بهر کس بخواهى حکومت و شاهى دهى و تویى که ملک را از هر کس بخواهى باز ستانى و هر کس را بخواهى عزیز نمایى و هر کس را بخواهى خوار و ذلیل کنى همه خوبى ها بدست توست و مسلّما تو بهر چیز توانایى.

شاه از شنیدن این تفسیر و معنا بقدرى خوشش آمد که زیاد احسنت احسنتش بلند و فورا فرمان داد رئیس تشریفاتش خلعت وزارت را از دوش وزیر برداشته و بر شانه غلام گذارد.

پس غلام باز بخاک افتاد و گفت: پادشاها عرض نکردم دست خدا هر روز در کار است، تا لحظه قبل من غلام مطبخى و در زیر شکنجه ‏هاى روحى و جسمى وزیر بودم، اکنون بعنایت حق نجات یافته و به منصب وزارت رسیدم و او براى ستمهاى بزیر دستانى چون این خادم و نادانى معزول و بیکار- گردید، پس عزّت دست اوست و ذلّت هم دست اوست« کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ» پادشاه باز او را تکریم کرد و مدال دیگرى بخشید، و وى را از مقربان درگاه خود قرار داده، و وزیر جاهل را از کار برکنار، ولى بشفاعت غلام دانا از مصادره اموالش صرف نظر کرد.

میگویم همین معنا و تفسیر غلام همان تفسیر قرآن به قرآن است، که مرحوم علّامه طباطبائى اساس تفسیرش در المیزان همین تفسیر قرآن به قرآن و آیات به آیات و روایات است.

« مترجم»

[۱۸] سوره رعد آیه: ۱۲.

[۱۹] سوره نساء آیه: ۴۶.

[۲۰] سوره نساء آیه: ۱۵۹.

[۲۱] سوره توبه آیه: ۱۰۱.

[۲۲] مترجم گوید: این خادم با اینکه مقیّد بودم براى حفظ امانت و عدم تحریف کلیه اشعارى را که مؤلّف براى شاهد مطلبش آورده عینا ثبت و ترجمه آن را بنگارم ولى چون این بیت جمله آخرش کلمه قبیح و مستهجنى در فارسى بود اکتفاء به ترجمه آن کردم.

[۲۳] – مترجم گوید: حدیث شریف ثقلین از احادیث متواتره میان سنّى و شیعه است و علّامه سید حامد حسین هندى یک جلد از کتاب شریف عبقات- الانوار خود را اختصاص بآن و اسناد عدیده آن داده، و علّامه بزرگوار مرعشى نجفى معاصر هم در تعلیقات احقاق الحق طرق عدیده آن را یاد نموده و یکى( از حوارى و شاگردان ایشان هم بنام حجّه الاسلام حاج شیخ محمّد قوام الدین بشنوه‏اى هم رساله‏اى از طریق اهل سنّت درباره آن تألیف کرد که در مصر به طبع رسیده است.

[۱] – اهل هیئت و بعضى از فلاسفه قدیم میگفتند که آسمانها قابل خرق و التیام نیست و ابدا چیزى در آن نفوذ نمیکند و از آن چیزى بیرون نمى‏آید و این ستارگان چون فانوس بآن کوبیده شده ولى اسلام و قرآن اعتقاد و مقالات آنان را رد کرد، و این آیه یکى از آنهاست که میگوید:

اگر قدرت و نیرو دارید این کار را انجام دهید یعنى مسافرتى بکیهان کنید، ولى البتّه این سفر وسائل لازم دارد، قدرت ما فوق الطبیعه میخواهد آن سلطنت و نیرو را تهیّه آن گاه چون حضرت محمد پیامبر اسلام صلّى اللَّه علیه و آله در مدّت کوتاهى از ما وراء عالم در آورده و قدم بر جهان بالا و پا بر سر منظومه شمسى گذارده و از سدره عبور و به مقام قاب قوسین او ادنى رسید.

« مترجم»

[۲] – مترجم گوید: در شعر فارسى هم آمده:

زدست دیگرى هرگز ننالم‏ خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

سعدى شیرازى هم گوید:

همه از دست غیر مى‏نالند سعدى از دست خویشتن فریاد.

[۳] – عطیه کوفى از بزرگان صحابه و تابعین است که هم درک صحبت پیامبر( ص) را کرده و هم با صحابه آن حضرت معاصر بوده و او همانست که رفیق و مصاحب جابر بن عبد اللَّه انصارى در زیارت اربعین سیّد الشهداء( ع) بوده است.« مترجم»

[۱] – زخرف آیه: ۳۲، و البتّه چنین است: وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ و آیه‏اى که در متن یاد شده، تحریف است، بلکه آیه اینست: ظلمات بعضها فوق بعض سوره نور آیه: ۴۰.

[۲] – سوره بقره آیه: ۹۸.

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۲۴، ص: ۱۲۶

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *