ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره مائده آیه۱-۲۱

سوره مائده‏

بنا بر قول ابن عباس و مجاهد، این سوره در مدینه، نازل شده است. جعفر بن مبشر و شعبى گویند: همه آیات این سوره، در مدینه نازل شده است، باستثناى‏ «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ …» (آیه ۳) که در سفر حجه الوداع، هنگامى که بر شتر خود ایستاده بود نازل گردید.

عدد آیات‏

بنا بر عدد کوفى ۱۲۰ و بنا بر عدد بصرى ۱۲۳ و بنا بر عدد دیگران ۱۲۲ است.

غیر کوفیان، نخستین آیه سوره را تا «بِالْعُقُودِ» یک آیه مستقل مى‏دانند.

همچنین آیه ۱۵ تا «وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ» یک آیه، حساب کرده‏اند. بصریان نیز علاوه بر این دو مورد، آیه ۲۳ تا «فَإِنَّکُمْ غالِبُونَ» یک آیه دانسته‏اند.

فضیلت‏

ابى بن کعب، از پیامبر گرامى روایت کرده است که: «هر کس سوره مائده را بخواند، خداوند بعدد هر چه یهودى و مسیحى در روى زمین است به او مزد مى‏دهد و ده حسنه براى او ثبت و ده گناه از او محو مى‏کند و ده درجه براى او بالا مى‏برد»[۱] عیاشى باسناد خود از على ع نقل کرده است که: قرآن، بعضى بعضى را نسخ میکرد و اخذ آن به امر پیامبر بود، تا اینکه سوره مائده نازل شده که احکامى مربوط به سابق را نسخ کرد ولى چیزى را از آن نسخ نشد. این سوره هنگامى نازل شد که پیامبر سوار بر استرى بود. سنگینى وحى چنان بود که استر را از حرکت باز داشت و طولى‏ نداشت که او را بر زمین بغلتاند. پیامبر چنان بحال اغما در آمد که دست خود را بر سر شیبه بن وهب جمحى نهاد. آن گاه بحال عادى بازگشت و سوره مائده را بر ما قرائت کرد و همگى بدان عمل کردیم.

و نیز به اسناد خود از امام باقر ع روایت کرده است که: «هر کس سوره مائده را در روزهاى پنجشنبه بخواند، ایمان او بظلم نیامیزد و هرگز بخدا شرک نیاورد.» و نیز از ابو حمزه ثمالى نقل کرده است که: «سوره مائده یک جا و بطور کامل نازل گردید و ۷۰ هزار ملک همراه آن بزمین آمدند.

تفسیر

خداوند متعال سوره نساء را با ذکر پاره‏اى از احکام شرع خاتمه داد، اکنون سوره مائده را نیز با بیان احکام، آغاز مى‏کند. نخست بطور اجمال، مى‏فرماید:

«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» یعنى به عقده‏ها وفا کنید، سپس به تفضیل مى‏پردازد.

 

[سوره المائده (۵): آیه ۱]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهِیمَهُ الْأَنْعامِ إِلاَّ ما یُتْلى‏ عَلَیْکُمْ غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ ما یُرِیدُ (۱)

[۲]

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، به قراردادها و عقدها وفا کنید. بر شما حلال شده است که از چار پایان- بجز آنهایى که بر شما قرائت مى‏شود- به شرطى که در حال احرام، شکار را حلال نشمارید، استفاده کنید. خداوند آنچه را بخواهد حکم مى‏کند.

بیان آیه ۱

قرائت‏

حرم: مشهور این کلمه را بدو ضمه قرائت کرده‏اند، لکن در قرائت غیر مشهور به سکون راء آمده است. برخى گفته‏اند: سکون راء بخاطر اجتناب از تکرار ضمه، بهتر است.

لغت‏

اوفوا: وفا کنید. این کلمه، فعل امر از باب افعال است. در لغت اهل حجاز، «وفى» و «اوفى» بیک معنى است.

عقود: جمع عقد، این کلمه مصدر و بمعناى اسم مفعول به کار رفته است.

عقد، از پیمانها و قراردادهاى بسیار مؤکد است. فرق آن با عهد، این است که در عقد، معناى اعتماد و بستن و گره زدن وجود دارد و حتماً میان دو نفر، بسته مى‏شود: حال آنکه عقد، ممکن است مربوط به یک نفر باشد. مثلا: عهد کردم که دود نکشم.

بنا بر این هر عهدى عقد نیست.

همانطورى که اشاره شد، اصل عقد، بستن است. مثل بستن ریسمان و …

حتى در مورد بسته شدن و غلیظ شدن مایعات نیز بکار رفته است. شاعر عرب، عنتره گوید:

و کانَّ ربّاً او کحیلا معقداً حش الوقود به جوانب قمقم‏

یعنى گویى رب یا کحیل (براى چرب کردن شتران بکار مى‏رفته) بسته‏اى است که آتش به اطراف ظرف آن افروخته شده است (برخى گفته‏اند شاعر عرق شتر خود را وصف مى‏کند.) بهیمه: نام هر چار پایى است، اعم از خشکى و دریایى. زجاج گوید: هر جاندار بى خردى، بهیم است. علت اینکه بهیمه‏اش نام نهاده‏اند، این است که از لحاظ نداشتن قوه تمیز، دنیا برایش مبهم است.

حرم: جمع حرام، در اینجا مصدر بمعناى اسم فاعل است. یعنى محرم و کسى که لباس احرام به تن دارد. شاعر گوید:

فقلت لها فی‏ء الیک فاننى‏ حرام و انى بعد ذاک لبیب‏

یعنى به او گفتم باز گردد، زیرا من محرم هستم و بعد از آن نیز اقامت خواهم کرد.

اعراب‏

ما یُتْلى‏ عَلَیْکُمْ‏: در محل نصب و مستثنى است.

غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ: برخى گفته‏اند: حال است از ضمیر «اوفوا» که همان مؤمنین است. کسایى گوید: حال است از ضمیر «لکم» ربیع گوید: حال است از ضمیر «علیکم» وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ‏: جمله حال و منصوب. صاحب حال «غیر محلى الصید» است.

الصید: لفظ آن مضاف الیه و مجرور و محل آن منصوب است.

مقصود

در آغاز سوره، خداوند، مردم مؤمن را مخاطب ساخته مى‏فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا: این خطاب، براى تعظیم و تجلیل است.

أَوْفُوا بِالْعُقُودِ: ابن عباس و جماعتى از مفسران گویند: یعنى اى مؤمنان به عهدها و قراردادها وفا کنید.

اقوال در باره عقود

۱- ابن عباس، مجاهد ربیع بن انس، ضحاک، قتاده و سدى گویند: مقصود پیمانهایى است که مردم جاهلیت با یکدیگر مى‏بستند تا یکدیگر را در برابر ستمکاران و متجاوزان یارى کنند ۲- ابن عباس- بنا بروایت دیگر- گوید: مقصود پیمانهاى الهى است با بندگان، بنا بر این پیمانها مردم موظفند که به خداوند ایمان آورند و در آنچه حرام‏ یا حلال شمارد، او را اطاعت کنند و از حدود اسلام و قرآن تجاوز نکنند. مؤید این معنى، آیه: «وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ …» (بقره ۲۷ یعنى آنانى که عهد خدا را مى‏شکنند).

۳- ابن زید و زید بن اسلم گویند: مقصود پیمانهایى است که مردم با یکدیگر یا با خود مى‏بندند. مانند عقد زناشویى و بیع و عهد و قسم و …

۴- ابن جریح و ابو صالح گویند: مقصود این است که اهل کتاب طبق عهدى که با خدا بسته‏اند عمل کند و طبق تورات و انجیل به پیامبر ما و قرآن ایمان آورند.

در اینجا بهتر از همه، قول ابن عباس است و باید گفت: منظور عقدهایى است که خداوند بر بندگان واجب کرده است که به آنها وفا کنند، اعم از واجبات، محرمات، فرائض و حدود. بدین ترتیب، این قول، همه اقوال دیگر را در بر خواهد داشت و بهر عقد و پیمانى باید وفا کرد، مگر اینکه: پیمان، مربوط به کارى ناپسند باشد که در این صورت، باتفاق همه، باید وفا نکرد.

اکنون مطلب دیگرى را آغاز کرده، مى‏فرماید:

أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهِیمَهُ الْأَنْعامِ‏: در این باره نیز اقوالى است.

۱- مقصود از «بهیمه انعام» چار پایان (انعام) است و ذکر «بهیمه» براى تاکید است. یعنى: گاو و گوسفند و شتر بر شما حلال است. این قول از حسن، قتاده، سدى، ربیع و ضحاک است.

۲- ابن عباس و ابن عمر گویند: مقصود جنینى است که در شکم حیوانات است.

هر گاه جنین، مویش روییده «باشد، بر سر بریدن مادرش، و لو اینکه مرده از شکم مادر خارج شود، حلال است. این مطلب، از امام باقر و امام صادق (ع) نیز روایت شده است.

۳- مقصود از «بهیمه انعام» حیوانات وحشى نظیر: آهو، خر وحشى و گاو وحشى است: این قول از فراء و کلبى است. لکن بهتر حمل آیه بر همه این اقوال است.

إِلَّا ما یُتْلى‏ عَلَیْکُمْ‏: مگر چیزهایى که در قرآن کریم بر شما حرام شده است.

چنان که مى‏فرماید: «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ …» (مائده ۳:مردار، خون، گوشت خوک و … بر شما حرام شده) این معنى از ابن عباس، حسن، مجاهد، قتاده و سدى است.

غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ‏: بنا بر اینکه «غیر» حال از ضمیر «اوفوا» باشد، یعنى: به پیمانها وفا کنید، حال آنکه در حال احرام، شکار را حلال نمى‏شمارید.

بنا بر اینکه حال از «لکم» باشد، یعنى: چار پایان بر شما حلال شده است، حال آنکه در حال احرام، صید را حلال نشمارید.

بنا بر این که حال از «علیکم» باشد، یعنى: چار پایان- بجز آنهایى که در آخر سوره، بر شما شمرده خواهد شد- حلال است ولى در حال احرام نباید آنها را شکار کنید (در صورتى که شکار باشند) إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ ما یُرِیدُ: خداوند، در میان مردم، هر چه خواهد، حکم کند- چیزهایى را حلال و چیزهایى را حرام و چیزهایى را واجب مى‏کند، بنا بر این به فرمان خداوند عمل کنید و از اطاعت او سر پیچى مکنید.

دلالت آیه‏

جمله: «أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهِیمَهُ الْأَنْعامِ» دلالت دارد بر اینکه: سر بریدن و خوردن گوشت حیوانات حلال گوشت و منافع دیگر آنها حلال است.

 

[سوره المائده (۵): آیه ۲]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لا الْهَدْیَ وَ لا الْقَلائِدَ وَ لا آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرامَ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ (۲)

[۳]

ترجمه‏

اى مؤمنان، شعائر خدا، ماه حرام، قربانیان، قلاده‏ها و پویندگان راه خانه خدا که در جستجوى فضل و خشنودى خدا هستند، مورد تجاوز قرار ندهید و چون از احرام خارج شدید، مى‏توانید شکار کنید و کینه قومى که شما را از مسجد الحرام منع کردند، شما را بدشمنى و تجاوز وادار نکند و بر نیکى و تقوى کمک کنید و بر گناه و دشمنى کمک نکنید و از خدا بپرهیزید که کیفر خدا شدید است.

بیان آیه ۲

قرائت‏

شنان: ابن عامر و ابو بکر- از عاصم- و اسماعیل- از نافع- به سکون نون (در اینجا و در آیه ۸) و دیگران بفتح نون قرائت کرده‏اند.

فتح نون بنا بر این است که مصدر و بر وزن: ضربان و غلیان است و سکون نون نیز بنا بر این است که برخى از مصدرها بر این وزن هستند مثل: لیان. شاعر گوید:

و ما العیش الا ما تلذ و تشتهى‏ و ان لام فیه ذو الشنان و فنّدا

یعنى: زندگى آن است که با لذت و شهوت، در آمیخته باشد. اگر چه شخصى که از آن بد بین است، ملامت کند.

بنا بر این شعر، او لا کلمه به سکون نون و ثانیاً بانتقال فتحه به نون و حذف همزه- که طبق قاعده است- وارد شده است. در هر صورت، این اختلاف قرائت، موجب اختلاف معنى نیست.

ان صدوکم: ابن کثیر و ابو عمرو، بکسر همزه و دیگران بفتح قرائت کرده ‏اند.

کسر همزه، بنا بر این است که «ان» شرطیه باشد. فعل «صدوا» اگر چه لفظاً ماضى است، لکن از معناى آن، آینده خواسته شده است. یعنى اگر شما را از مسجد- الحرام، منع کنند و مثل آنچه در گذشته مرتکب شدند، تکرار کنند، کینه آنها شما را به تبه کارى نکشاند. جواب شرط هم بقرنیه «و لا یجرمنکم» حذف شده است. در ادبیات عرب، گاهى بعد از «ان» فعل ماضى مى‏آید: شاعر معروف عرب، فرزدق گوید:

أ تغضب ان اذنا قتیبه حزّتا جهاراً و لم تغضب لقتل ابن حازم‏

یعنى: اگر گوشهاى قتیبه بریده شود، آشکار خشمگین مى‏شوى؟! حال آن که براى قتل ابن حازم، غضب نکردى! شاعر دیگر گوید:

اذا ما انتسبنا لم تلدنى لئیمه و لم تجدى من ان تقرى به بدّاً

یعنى: هنگامى که اصل و نسب ما مورد رسیدگى قرار گیرد، مرا زاده مادرى پست نیابى و از اقرار به آن ناگزیرى. فتح همزه «ان» واضح است، زیرا با ما بعد آن تاویل به مصدر و «مفعول له» خواهد بود. «ان تعتدوا» هم در محل نصب و مفعول دوم خواهد بود براى «لا یجرمنکم».

لغت‏

شعائر: جمع شعیره. اعلام و اعمال حج. منشا این کلمه «شعور» به معناى ادراک است. «مشاعر»: مواضع ادراک. «اشعار» اعلام. برخى گویند: «شعیره، علامت و آیه» بیک معنى هستند.

حلال و حل: چیز مباح- چیزى که انجام و ترک آن یکسان است. «حللتم» یعنى از احرام خارج شوید.

حرام: ضد حلال. حریم چاره: قسمتى از اطراف و جوانب آن که جز صاحب چاه، حق ندارد در آن چاهى حفر کند.

«احرام» پوشیدن لباس مخصوص حاجیان. «حرمى»: منسوب بحرم هدى: چار پایى که به منظور قربانى، به حرم برده شود.

قلائد: جمع قلاده- چیزهایى که بگردن حیوان اندازند تا معلوم شود که براى قربانى است. «قلد» دستبند و «قلاده» گلوبند است.

آمین: قاصدین. این کلمه از «ام» به معناى «اممت و یممت» به یک معنى هستند. شاعر گوید:

انى کذلک اذا ما ساء نى بلد یمّمت صدر بعیرى غیره بلداً

یعنى: من هم هر گاه از جایى خوشم نیاید، قصد مى‏کنم که شترم را بجاى دیگر ببرم. کلمه «امام» که بمعناى پیشوا است نیز از همین ماخذ است، زیرا پیشوا را مردم قصد مى‏کنند. «امت» بمعناى دین و «امت» بمعناى نعمت و هر دو مقصود مردم هستند.

جرم: قطع و کسب. «لا یجرمنکم» یعنى کسب و پیشه شما نسازد. کسانى گوید:

یعنى شما را وادار نکند. شاعر گوید:

و لقد طعنت ابا عیینه طعنه جرمت فزاره بعدها ان یغضبوا

یعنى: ابو عیینه را ضربتى زدم که طایفه فزاره را به خشم وا داشت. (یا اینکه خشم را کسب و پیشه آنان ساخت) در هر صورت، این فعل دو مفعول مى‏گیرد.

شنئان: بغض و کینه. سیبویه گوید: افعالى که مصدرهایشان بر این وزن است به ندرت متعدى مى‏شوند. نیز وى گوید که «لیان» هم مصدر است، بنا بر این اگر «شنئان» به سکون نون هم قرائت شود، صحیح و مصدر خواهد بود. باید دانست که «شنئان» به سکون نون هم مى‏تواند مصدر و هم مى‏تواند صفت باشد. بهر صورت، هم مصدر بودن و هم صفت بودن این کلمه، نادر است.

شان نزول‏

امام باقر علیه السلام فرمود: این آیه، در باره مردى از بنى ربیعه، نازل شده است، بنام «حطم» سدى گوید: حطم بن هند بکرى براى دیدار پیامبر گرامى اسلام، به مدینه آمد. وى اسبش را در خارج مدینه رها کرد و خود خدمت پیامبر رسید. پیامبر قبل از ورودش فرموده بود: امروز مردى از بنى ربیعه، بسوى شما آید که از زبان شیطان سخن گوید هنگامى که وارد شد، گفت: تو مردم را بچه دعوت مى‏کنى؟ پیامبر او را پاسخ داد.

گفت: مرا مهلت ده، شاید اسلام آورم. من باید در این خصوص، با اشخاصى مشورت کنم، سپس خارج شد. پیامبر فرمود: «او با کفر نزد ما آمد و با غدر و نیرنگ، از پیش ما رفت!». او پس از خروج از مدینه، به تعدادى گوسفند، بر خورد که آنها را در حالى که رجز مى‏خواند به سرقت برد. مى‏گفت:

قد لفّها اللیل بسواق حطم‏ لیس براعى ابل و لا غنم‏
و لا بجزّار على ظهر و ضم‏ باتوا نیاماً و ابن هند لم ینم‏
بات یقاسیها غلام کالزلم‏ خدلّج الساقین ممسوح القدم‏

یعنى: مردى خشن- که چوپان شتر و گوسفند نبود و قصابى نمى‏کرد- گوسفندان‏ را شبانگاه بربود. آنها بخفتند ولى پسر هند، نخسبید. پسرى همچون تیر بى پر- که ساقهایش گوشتى و قدمهایش هموار بود- از آنها نگهدارى مى‏کرد.

سال دیگر، در حالى که قربانیان قلاده بگردن، همراه داشت، بزیارت خانه خدا آمد. پیامبر گرامى مى‏خواست، کسانى بسوى او فرستد، از این رو این آیه نازل شده که: «وَ لَا آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرامَ» یعنى جنگ با کسانى که قصد خانه خدا دارند، حلال مشمارید. عکرمه و ابن جریج نیز چنین گفته‏اند.

ابن زید گوید: این آیه، در روز فتح مکه، در باره مشرکین نازل گردید که به قصد زیارت خانه خدا آمده بودند و عمره بجاى مى‏آوردند. مسلمانان به پیامبر عرض کردند: اینها نیز مثل مشرکین دیگر هستند. اجازه دهید به آنها حمله‏ور شویم. از این رو خداوند، این آیه را نازل فرمود.

مقصود

اکنون خداوند متعال، به تفصیل احکام، پرداخته، مى‏فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ‏: اى مردمى که خدا و رسولش را تصدیق مى‏کنید، شعائر خدا را حلال مشمارید

شعائر خدا چیست؟

۱- عطا و برخى گویند: یعنى حرامهاى خدا را حلال مشمارید و از حدود خدا تجاوز مکنید. اینان «شعائر» را بر «معالم» حمل کرده و گفته ‏اند: مقصود این است که نباید از نشانه‏ هاى حدود و امر و نهى و فرائض خدا تجاوز کنند.

۲- سدى گوید: بلادى که در حرم واقع شده‏اند، شعائر خداوند هستند و آنها را نباید حلال شمرد.

۳- ابن جریج و ابن عباس گویند: مقصود مناسک حج است. یعنى مناسک حج را تضییع مکنید.

۴- از ابن عباس روایت شده است که: مشرکین، حج مى‏کردند و حیوانات را بقربانگاه سوق مى‏دادند و احترام شاعر را حفظ مى‏کردند و شتران را نحر مى‏کردند مسلمانان خواستند بر آنها حمله کنند و خداوند آنان را از اینکار، منع فرمود.

۵- مجاهد گوید: شعائر خدا، صفا، مروه، سوق قربانى و … است. فراء گوید: عرب صفا و مروه را از شعائر خدا نمى‏شمرد و سعى بین آنها را بجاى نمى‏آورد، خداوند آنها را از اینکار منع کرد. از امام باقر (ع) نیز روایت شده است.

۶- بنا بروایت دیگر از ابن عباس: یعنى آنچه خداوند در حال احرام، بر شما حرام کرده، حلال مشمارید.

۷- ابو على جبایى گوید: شعایر، علامتهایى بود که براى تعیین مرزهاى حل و حرم، نصب شده بود. خداوند دستور داد که بدون احرام، از این مرزها نگذرید و بسوى مکه نیایید.

۸- زجاج و حسین بن على مغربى گویند: یعنى حیواناتى را که براى قربانى علامت گذارى کرده‏اید، حلال مشمارید. بلخى نیز همین عقیده را برگزیده است. لکن قول اول بر همه اقوال، ترجیح دارد، زیرا همه اقوال دیگران را در بر دارد. بدیهى است که اگر آیه، حمل بر معناى عام شود، بهتر است.

وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ‏: ماه حرام را حلال مشمارید و در این ماه، با دشمنان خود جنگ نکنید. چنان که مى‏فرماید: «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِیهِ قُلْ قِتالٌ فِیهِ کَبِیرٌ …» (بقره ۲۱۷: یعنى از تو در باره ماه حرام مى‏پرسند. بگو: جنگ در این ماه، گناهى بزرگ است) این معنى از ابن عباس و قتاده است.

ماه حرام کدام است؟

۱- برخى گویند: ماه رجب است که طایفه مضر جنگ را در این ماه حرام مى‏دانست.

۲- عکرمه گوید: ماه ذو القعده است.

۳- جبایى و بلخى گویند: منظور همه ماه‏هاى حرام- رجب، ذو القعده، ذو الحجه و محرم است. این قول با عموم آیه سازگارتر است.

۴- قتیبى گوید: منظور «نسیئ» است چنان که خداوند متعال فرمود: «إِنَّمَاالنَّسِی‏ءُ زِیادَهٌ فِی الْکُفْرِ» (توبه ۳۷: همانا نسیئ افزونى کفر است)[۴]

وَ لَا الْهَدْیَ‏: هدى، شتر یا گاو یا گوسفندى است که براى تقرب به خدا و طلب ثواب، بسوى خانه خدا سوق داده مى‏شود. یعنى: اینها را حلال مشمارید و غصب مکنید و مانع آوردن اینها به حرم نشوید، بلکه بگذارید آنها را به جاهایى که خداوند، مقرر داشته است، برسانند.

وَ لَا الْقَلائِدَ: قربانیانى را که قلاده بگردن دارند، حلال مشمارید. در این باره نیز اقوالى است:

۱- ابن عباس و جبایى گویند: منظور، حیواناتى است که قلاده بگردن داشتند و براى قربانى آورده شده بودند. علت اینکه موضوع قربانیان مجدداً تکرار مى‏شود، این است که: مى‏خواهد دستور دهد که قربانیان را- خواه قلاده بگردن باشند یا نباشند نباید حلال شمرد.

۲- قتاده گوید: منظور قلاده‏هایى است که مشرکین، هنگامى که بقصد حج، بمکه مى‏آمدند، از پوست درخت «سمره» بگردن مى‏آویختند. وى گوید: در دوران جاهلیت، هر گاه کسى بقصد حج، از خانه ‏اش حرکت مى‏ کرد، از پوست درخت مذکور قلاده‏اى درست مى‏کرد و بگردن مى‏آویخت و بدین ترتیب کسى مزاحمش نمى‏شد. در موقع بازگشت، قلاده مویین بگردن مى‏آویخت و از خطر مزاحمت دیگران، آسوده بود.

عطا گوید: وقتى که از حرم خارج مى‏شدند، از پوست درختان حرم، قلاده‏اى درست مى‏کردند و براى ایمنى از خطر دشمن، به گردن مى‏آویختند.

فراء گوید: اهل حرم با پوست درخت قلاده درست مى‏کردند و اهل غیر حرم با پشم و موى و …

۳- عطا- بروایتى دیگر- و انس بن ربیع گویند: خداوند مؤمنان را نهى کرد از اینکه مثل مردم مشرک- در دوران جاهلیت- از پوست درختان حرم، براى خود قلاده بسازند.

۴- منظور قلاده‏هایى است که بگردن حیوانات قربانى مى‏انداختند. آنها را از گشودن قلاده‏ها نهى مى‏کند، زیرا واجب بود که قلاده‏ها را نیز صدقه دهند. این قول از ابو على جبایى است. وى اضافه مى‏کند که: قلاده، ریسمان پشمى بود که بگردن قربانیها مى‏افکندند. حسن گوید: نعلى بود که بگردن شتر و گاو مى‏افکندند و لازم بود که اگر قیمتى دارد، صدقه دهند.

به نظر ما بهتر این است که منظور نهى از حلال شمردن «قلاده» باشد، اعم از این که بگردن انسانى باشد یا حیوانى. یا اینکه نهى از حلال شمردن آنکه قلاده به گردن است باشد، خواه قلاده بگردن حیوان باشد، یا انسان.

وَ لَا آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرامَ‏: و با کسانى که قصد خانه خدا را دارند، جنگ نکنید، زیرا کسى که جنگ در ماه‏هاى حرام را مرتکب شود، حرام خدا را حلال شمرده است، از این رو دستور مى‏دهد که جنگ با پویندگان راه خانه خدا را حلال مشمارید.

خانه حرام‏

خانه حرام، همان خانه خدا، کعبه در مکه معظمه است. علت اینکه گفته ‏اند:

حرام، این است که حرمت دارد و بقولى علت این است که: آنچه در جاهاى دیگر حلال است، در آنجا حرام است.

حال ببینیم منظور از کسانى که: قصد خانه خدا کرده‏اند، چه اشخاصى است؟

بقولى: منظور کفار است بدلیل جمله: «وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ …» و بقولى منظور مسلمانان است، بنا بر این خداوند متعال دستور مى‏دهد که مبادا بیاد کینه‏هاى جاهلیت افتاده، مسلمانى را به بهانه قتلى که در جاهلیت، مرتکب شده است، بکشند، زیرا اسلام، و رقابتهاى گذشته را بطور کلى خاتمه بخشیده است.

یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً: آنان در پى آنند که از تجارتهاى خود سودى برند و از راه انجام مناسک حج، بزعم خود، خشنودى خداوند را تحصیل کنند. لکن‏ از آنجا که آنان اهل شرکند، خداوند از ایشان راضى نمى‏شود.

قتاده و مجاهد گویند: یعنى آنها مایلند خداوند متعال را از خود خشنود گردانند تا عقوبتى که دامنگیر امتهاى پیشین شد، دامنگیر ایشان نشود. و بقولى:

یعنى طالب فضل الهى در دنیا و خشنودى او در آخرتند. ابن عباس گوید: هر کس که بقصد حج، بمکه بیاید، همین منظور را دارد. ضحاک و ربیع نیز چنین گویند:

اکنون به بررسى یک اختلاف تفسیرى دیگر بپردازیم. بیشتر مفسران گویند:

این قسمت آیه بوسیله آیه: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» (توبه ۵:مشرکان را هر جا یافتید، بکشید) نسخ شده است. لکن ابن جریج گوید: از این سوره و از این آیه، چیزى نسخ نشده است، زیرا آغاز جنگ با مشرکان، در ماه‏هاى حرام روا نیست، جز اینکه آنها جنگ را آغاز کنند. این مطلب از امام باقر (ع) نیز روایت شده است.

حسن نیز چنین گفته است.

ابو مسلم گوید: مقصود کافرانى است که با پیامبر گرامى اسلام، پیمان بسته بودند. این پیمان بقوت خود باقى بود تا وقتى که سوره برائت نازل گردید و بحکم:

«فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا» (توبه ۲۸: باید آنها بعد از امسال به مسجد الحرام نزدیک نشوند) آنها نیز از مسجد الحرام منع و طرد شدند.

شعبى و مجاهد و قتاده ضحاک و ابن زید گویند: از سوره مائده، تنها همین آیه، نسخ شده است.

ابن ابى عروبه، از قتاده نقل کرده است که: از این آیه، از «وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ» تا «آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرامَ» نسخ شده و ناسخ آن‏ «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ …» (توبه ۵) و آیه‏ «ما کانَ لِلْمُشْرِکِینَ أَنْ یَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ» (توبه ۱۷: مشرکان را اجازه نیست که مساجد خدا را آباد کنند) و آیه: «إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا» (توبه ۲۸: مشرکان نجسند ..) مى‏باشد. این همان سالى بود که على (ع) سوره برائت را به مردم مشرک، اعلام داشت.

ابن ابى نجیح از مجاهد نقل کرده است که: از این آیه فقط «وَ لَا الْقَلائِدَ»نسخ شده است.

وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا: به عقیده جمیع مفسران، یعنى پس از اینکه از احرام خارج شدید، شکار کردن که در مدت احرام، بر شما حرام بود، حلال است و اگر بخواهید مى‏توانید به شکار پردازید، زیرا منشا حرمت زایل شده است.

وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ‏: کینه قومى که شما را از مسجد الحرام مانع شده ‏اند، شما را به تجاوز و زیاده روى وادار نکند. این خطاب به پیامبر و اصحاب اوست. زیرا بسال حدیبیه از طرف مشرکین منع شده بودند.

أَنْ تَعْتَدُوا، ابو على فارسى گوید: یعنى بخاطر کینه قومى، براى خود تحصیل عداوت نکنید. مقصود از «أَنْ تَعْتَدُوا» تجاوز از حکم خداست درباره مشرکین و بدین ترتیب مسلمانان نباید بیاد خونهاى عهد جاهلیت، افتاده، دست به تجاوز و ستمکارى بیازند. این معنى از مجاهد است و بعقیده او این قسمت، نسخ نشده و این عقیده صحیح‏تر است. ابن زید گوید: نسخ شده است.

وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ‏: این کلام، استیناف است و عطف بر «أَنْ تَعْتَدُوا» نیست و بنا بر این در محل نصب است.

در اینجا خداوند بندگان را امر مى‏کند که یکدیگر را بر نیکى و تقوى یارى کنند و به آنچه خداوند امر کرد، عمل و از آنچه نهى کرده، خوددارى کنند. همچنین باید از معاونت بر گناه، خوددارى نمایند. یعنى بدشمنى و تجاوز از حدود خدا دست نیالایند.

این معنى از ابن عباس و ابو العالیه و دیگر مفسران است.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ‏: در اینجا مردم را به تقوى امر و متجاوزان و گردن فرازان را به عقاب خود تهدید مى‏کنند. یعنى مخالفت امرها و نهى‏هاى خداوند نکنید و از این راه خود را در معرض کیفرهاى او قرار ندهید. سپس عقاب خود را به شدت و دشوارى وصف مى‏کند، زیرا عقاب خداوند، آتشى است که حرارت آن کاسته نمى‏شود و شعله آن فرو نمى‏نشیند. از این عقاب هولناک، به خدا پناه مى‏بریم.

 

[سوره المائده (۵): آیه ۳]

حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَهُ وَ الْمَوْقُوذَهُ وَ الْمُتَرَدِّیَهُ وَ النَّطِیحَهُ وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ إِلاَّ ما ذَکَّیْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَهٍ غَیْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (۳)

[۵]

ترجمه‏

حرام است بر شما مردار، خون، گوشت خوک، آنچه بنام غیر خدا کشته شود، حیوانى که خفه شده یا با زدن بمرده و آنکه بر اثر سقوط یا شاخ، کشته شده و حیوانى که بوسیله درنده‏اى کشته شده است، بجز حیوانى که شما آن را تزکیه کنید.

همچنین حرام است حیوانى که براى بتها کشته شود و آنکه بوسیله تیرها قسمت شود.

این کار گناه است. اکنون مردم کافر از دین شما مایوس شدند، بنا بر این از ایشان نترسید و از من بترسید. امروز دین شما را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و از اینکه اسلام دین شماست راضى شدم. آنان که بواسطه شدت گرسنگى اضطرار پیدا کرده و تمایلى بگناه ندارند، مى‏توانند از آنچه حرام شده است بخورند که خدا بخشاینده و رحیم است.

بیان آیه ۳

قرائت‏

و ما اکل السبع: از ابن عباس «اکیل السبع» نقل شده، یعنى باقیمانده حیوانى که درنده‏اى آن را دریده باشد. همچنین کلمه «سبع» را از حسن به سکون باء نقل کرده‏اند و این به تخفیف است. حسان در باره عقبه بن ابى لهب گوید:

من یرجع العالم الى اهله‏ فما اکیل السبع بالراجع‏

یعنى کسى که امسال به اهلش باز گردد، آنچه که ته مانده درندگان است، براى اوست.

غیر متجانف: کلمه متجانف را یحیى بن وثاب و ابراهیم «متجنف» خوانده‏اند.

از لحاظ معنى این دو کلمه تفاوتى ندارند. لکن دومى از اولى، بلیغ‏تر است.

لغت‏

اهلال: اصل این کلمه به معناى بلند کردن آواز است. استهلال کودک، یعنى فریاد زدن او در وقت ولادت. اهلال محرم، یعنى «لبیک» گفتن او در وقت حج یا عمر. شاعر گوید:

یهل بالفرقد رکباننا کما یهل الراکب المعتمر

یعنى سواران ما مثل سوارى که در حال انجام عمره است، براى ستاره فرقد لبیک گویند.

اینکه ماه یک شبه را هلال گویند، بخاطر این است که هنگام رؤیت آن فریادها بلند مى‏شود.

منخنقه: حیوانى که با فشار، خفه‏اش کرده باشند.

موقوذه: حیوانى که از شدت ضرب، مرده باشد. شاعر گوید:

شغاره تقذ الفصیل برجلها فطاره لقوادم الأبکار

یعنى: شترى که فرزند را به پاى خود مى‏زند و سینه شتران جوان را مى ‏شکافد.

متردیه: حیوانى که بر اثر سقوط مرده باشد.

نطیحه: این کلمه بمعناى «منطوحه» اسم (مفعول) است. لکن قاعده این است که هر گاه اسم مفعول را بدین وزن نقل کنند تاء تانیث، به آخر آن نیاورند. از اینرو کوفیان گفته‏اند: هر گاه موصوف ذکر نشود. آوردن تاء تانیث لازم است تا معلوم شود که موصوف آن مؤنث است. بهمین جهت در آیه شریفه با تاء تانیث بکار رفته است و معناى آن، حیوانى است که بضرب شاخ، مرده باشد.

تذکیه: بریدن حلقوم و رگها. اصل این کلمه «ذکاء» بمعناى کمال است. از اینرو کلمه «ذکاء» بمعناى کمال فهم و حد عالى زیرکى بکار مى‏رود.

نصب: جمع نصاب و ممکن است که مفرد «انصاب» باشد و بهر صورت، به معناى بت یا بتهایى است که مى‏پرستیده‏اند.

ازلام: جمع «زَلم و زُلم»، تیرها.

استقسام: طلب قسمت. «قسم» مصدر است و «قسم» به معناى بهره است.

مخمصه: تهى بودن شکم آن هم بصورتى شدید. اعشى گوید:

تبیتون فى المشتى ملاء بطونکم‏ و جاراتکم غرثى یبتن خمائصا

یعنى شما در شبهاى زمستان با شکم‏هاى سیر مى‏ خوابید و همسایگان شما، از گرسنگى شکمهایشان لاغر شده است.

متجانف: کسى که به سوى گناه، انحراف پیدا کند.

مقصود

در آیه اول، فرمود: گوشت چارپایان بر شما حلال شده، مگر آنچه که براى شما قرائت خواهد شد: اکنون همان مطلب را دنبال مى‏کند و مواردى که نمى‏توان از گوشت چارپایان استفاده کرد، به تفصیل شرح مى‏دهد:

حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ: میته، مرده هر حیوانى است که خداوند گوشت آنها راحلال کرده است، اعم از پرنده و غیر پرنده و اعم از وحشى و غیر وحشى. طبق این آیه، خوردن گوشت میته و منافع دیگر آن حرام است. در روایتى از پیامبر گرامى اسلام، ماهى و ملخ هم میته شمرده شده است- فرمود: «دو میته، مباحند: ملخ و ماهى»[۶] وَ الدَّمُ‏: عرب را عادت بر این بود که خون را در روده بزرگ حیوان ریخته، مى‏پختند و مى‏خوردند. خداوند متعال اعلام کرد که خونى که ریخته شده، حرام است، لکن خونى که بگوشت آلوده است و خونى که- مثل جگر سیاه- بشکل گوشت در- آمده، حلال است. بنا بروایتى از على ع و ابن مسعود و اصحابشان خوردن سپرز مکروه است. لکن امامیه بر حرمت آن اتفاق دارند. فقهاى دیگر مى‏گویند:مباح است.

وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ: گوشت خوک را جدا ذکر مى‏کند تا معلوم شود که ذاتاً حرام است خواه میته باشد، خواه نباشد. این خصوصیت، در حیوانات مثل سگ، گربه میمون و … نیز هست. لکن بیشتر، توجه مردم بخوردن گوشت خوک است، نه حیوانات دیگر، از اینرو تنها بذکر گوشت خوک، پرداخته است.

وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ‏: کلمه «ما» در محل رفع و عطف بر موارد پیش است. در سوره بقره (آیه ۱۷۳) در باره تفسیر این جمله بحث شده است. از این جمله استفاده مى‏شود که حیوانى که مخالفان اسلام، ذبح کرده‏اند، حرام است و خوردن گوشت آن جایز نیست، زیرا آنان نام خدایى بر آن مى‏برند که شریعت موسى را ابدى شناخته، یا با عیسى اتحاد یافته یا او را فرزند، گرفته است. چنین خدایى، نه خداى حقیقى است.

مسلمانانى که قائل به تجسم خداوند، یا تشبیه یا جبر هستند، اگر گوسفندى را ذبح کنند، بعقیده ما گوشت آن گوسفند حرام است. فقهاى دیگر، در اینباره، اختلاف کرده ‏اند.

وَ الْمُنْخَنِقَهُ: سدى گوید: مقصود حیوانى است که سر آن را میان دو قسمت درخت‏ داخل کنند تا خفه شود. ضحاک و قتاده گویند: مقصود حیوانى است که با ریسمان- صیاد، خفه شود. ابن عباس گوید: مردم جاهلیت، حیوان را خفه مى‏کردند و گوشت آن را مى‏خوردند. بهر صورت. این هم حرام است.

وَ الْمَوْقُوذَهُ: ابن عباس و قتاده و سدى گویند: مقصود حیوانى است که بضرب چوب یا ابزارى دیگر بمیرد و حرام است.

وَ الْمُتَرَدِّیَهُ: ابن عباس و قتاده و سدى گویند: حیوانى است که از کوه یا جاى بلندى سقوط کند یا در چاه بیفتد و بمیرد. در این صورت، گوشتش حرام است، لکن اگر در چاه بیفتند و نشود آن را سر برید، هر گاه پیش از مردن کاردى ببدن او بزنند و از زخم آن بمیرد، گوشتش حلال است.

وَ النَّطِیحَهُ: و حرام است حیوانى که بضرب شاخ حیوانى دیگر بمیرد.

وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ‏: ابن عباس و قتاده و ضحاک گویند: یعنى حیوانى که به وسیله درنده‏اى شکار شده و مرده، حرام است.

إِلَّا ما ذَکَّیْتُمْ‏: حیواناتى که سقوط کنند یا چوب بخورند یا عوارض مرگ آور دیگرى بر آنها عارض شود، هر گاه پیش از جان دادن، به آنها برسند و تذکیه کنند، حلال خواهند بود. «ما» مستثنى و منصوب است.

از امام باقر و امام صادق علیهما السلام، نقل است که کمترین حد حصول تذکیه، این است که حیوان، در موقع سر بریدن، گوش یا دم یا چشم خود را حرکت دهد.

حسن، قتاده، ابراهیم، طاووس، ضحاک و ابن زید نیز چنین گویند. در اینکه این استثناء بکجا مربوط است، اختلاف کرده‏اند. از حضرت على علیه السلام و ابن عباس است که استثناء از تحریم است نه از محرمات. زیرا میته و خنزیر قابل تذکیه نیستند.

بدین ترتیب، معناى آیه این است: اینهایى که ذکر شد، بر شما حرام است، لکن آنچه که از حیوانات حلال گوشت، سر ببرید بر شما حلال است. مالک و جماعتى از اهل مدینه نیز چنین گفته‏اند و جبایى نیز همین قول را اختیار کرده است.

پرسش با اینکه در ابتداى آیه، حرمت میته را بیان فرموده بود، چرا منخنقه، موقوذه و متردیه و … را که چیزى غیر از میته نیستند، تکرار کرد؟! پاسخ مردم گمان مى‏کردند، مرده، حیوانى است که بخودى خود و با مرگ طبیعى بمیرد. از اینرو خداوند به آنها فهمانید که همه اینها میته هستند و از لحاظ حکم حرمت، تفاوتى ندارند. سدى گوید: قومى از عرب، گوشت همه اینها را مى‏خوردند و هیچ یک را میته نمى‏شمردند. تنها آن حیوانى را میته مى‏دانستند که بدردى مرده باشد وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ‏: مجاهد و قتاده و ابن جریج گویند: یعنى حرام است گوشت حیوانى که براى بتها قربانى شده و نام بتها بر آن برده شده باشد. برخى گفته‏اند:

مقصود این است که حیوانى بمنظور تقرب به بت، ذبح شده باشد. پس «على» بمعناى «لام» است. چنان که مى‏فرماید: «فَسَلامٌ لَکَ مِنْ أَصْحابِ الْیَمِینِ» (واقعه ۹۱:سلام اصحاب یمین بر تو باد- در اینجا «لک» یعنى «علیک») عادت آنها این بود که بتها را بخون حیوان رنگین و آلوده مى ‏کردند.

ابن جریج گوید: «نُصب» بتها نبودند. بتها همان صورتها و نقشها بودند که بر دیوارها ترسیم شده بودند و نصب، سنگهایى بود که اطراف کعبه نصب شده و تعداد آنها ۳۶۰ تا بود که ۳۰۰ عدد آن متعلق به خزاعه بود. آنها هر گاه حیوانى را سر مى‏بریدند خون آن را به آنچه که اطراف کعبه بود مى‏پاشیدند و گوشت آن را و رق و رق کرده، بر سنگها مى‏زدند. مسلمانان عرض کردند: یا رسول اللَّه: مردم جاهلیت، کعبه را بوسیله خون، تعظیم مى‏کردند، ما به این کار سزاوارتریم. از اینرو خداوند، این آیه را نازل فرمود: «لَنْ یَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها …» (حج ۳۷: گوشت و خون حیوانات بخدا نمى‏ رسد …) وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ‏: بر شما حرام است که قسمت خود را بوسیله تیرها بدست آورید. «جاهلیت، تیرهایى بود که روى بعضى از آنها نوشته بودند: «خدا مرا امر مى‏کند» و روى برخى نوشته بودند «خدا مرا نهى مى‏کند» و روى برخى هیچ ننوشته بودند. هر گاه مى‏خواستند به سفر روند یا کار مهمى را آغاز کند. بوسیله همین تیرها فال مى‏زدند، اگر تیرى بیرون مى‏آمد که بر آن «خدا مرا امر مى‏کند» نوشته بود، اقدام مى‏کردند و اگر تیرى بیرون مى‏آمد که نهى داشت، ترک مى‏کردند و اگر تیرى بیرون مى‏آمد، که هیچ نداشت، اعاده مى‏کردند، خداوند متعال، این عمل را حرام شمرده. حسن و جماعتى از مفسران، چنین گفته‏اند.

على بن ابراهیم در تفسیر خود از امامان باقر و صادق (ع) روایت کرده است که:

تعداد تیرها ده عدد بود. هفت عدد آنها را سهم داشتند و بقیه پوچ بودند. آن هفت عدد بدین نامها خوانده مى‏شدند: فذ، توام، مسبل، نافس، حلس، رقیب و معلى و آن سه عدد بنام: سفیح، منیح و وغد خوانده مى‏شدند. براى آن هفت عدد، هر کدام یک سهم بیشتر از سهم قبلى بود و بدین ترتیب فذ داراى یک سهم و معلى داراى هفت سهم بود آنها حیوانى را مى‏کشتند و گوشت آن را بچند قسمت تقسیم مى‏کردند. آن گاه تیرها را بدست یک نفر داده، تا بنام افراد بیرون بیاورد. قیمت حیوان بر کسانى بود که تیرهاى پوچ بنامشان بیرون مى‏آمد و تیرهاى دیگر بنام هر کس بیرون مى‏آمد بر طبق آن سهم مى‏گرفت.

این عمل قمار است. از این جهت خداوند متعال تحریم کرده است.

مجاهد گوید: اینها وسائل قمارى بود که از ایران و روم بآنجا برده مى‏شد (ممکن است همان قاب باشد) سفیان بن وکیع گوید: همان شطرنج است.

ذلِکُمْ فِسْقٌ‏: همه اینها فسق و گناه بزرگ و خروج از طاعت خداوند و ارتکاب معصیت است. این معنى از ابن عباس است.

برخى گویند: اشاره به مورد اخیر است. یعنى قسمت کردن و قمار بوسیله تیرها فسق است. همین معنى ظاهرتر است.

الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ‏: منظور روز معین نیست. مقصود این است‏ که: اینک مردم کافر از دین شما مایوس شدند. خداوند خوف از کفار را از دل مردم مسلمان بر مى‏دارد و کفار را از باطل شدن اسلام، دچار یاس مى‏سازد. به آنها مى‏فهماند که وعده حق فرا رسیده و دین خدا غالب گشته است. چنان که فرموده بود: «لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ» (توبه ۳۳ فتح ۲۸: خداوند او را بر هر دینى غالب مى‏سازد) دین نام هر چیزى است که خداوند بوسیله آن پرستیده شود و مردم را فرمان داده است که بآن قیام کنند. مقصود از یاس کفار، این است که دیگر طمعى از دین اسلام و اینکه پیروان آن رهایش کرده، بسوى شرک روى آورند، ندارند. این معنى از ابن عباس و سدى و عطاست. مجاهد و ابن جریح و ابن زید گویند: منظور از «الیوم» روز عرفه از حجه الوداع است. آن روز همه عرب، در اسلام داخل شده بودند. آن روز جمعه بود و هنگامى که پیامبر به اطراف خود نظر افکند جز مسلمان یکتا پرست احدى ندید. دیگر عربستان از لوث شرک، پاک شده بود.

فَلا تَخْشَوْهُمْ‏: به مؤمنان دستور مى‏دهد که نباید بترسند که اهل کفر بر اسلام غالب آیند و مسلمانان را شکست دهند و آنها را از دینشان باز گردانند.

وَ اخْشَوْنِ‏: لکن از من بترسید که اگر مخالفتم کنید و مرتکب گناه شوید، کیفر من شما را فرو مى‏گیرد. این معنى از ابن جریج و دیگران است.

الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ‏: در این باره گفته ‏اند: اقوالى است.

۱- یعنى امروز بوسیله قرآن و بیانات آن واجبات، حدود، حلال و حرام خود را براى شما کامل ساختم. دیگر نه چیزى افزوده مى‏شود و نه از راه نسخ، چیزى کاسته.

آن روز، روز عرفه سال حجه الوداع بود. این قول از ابن عباس و سدى و مختار جبایى و بلخى است. گویند: بعد از این آیه، آیه‏ اى در باره واجبات و حلیت و حرمت، نازل نشد و ۸۱ شب بعد پیامبر خدا از دنیا رفت.

اعتراض مگر دین خدا قبل ناقص بود که خداوند در روز عرفه آن سال، کاملش گرداند؟!

پاسخ دین خدا همواره کامل بود، لکن قبلا در معرض نسخ و افزونى بود و در آن زمان بوسیله وحى چیزهایى حلال یا حرام مى‏شد، و این مطلب منافات ندارد که هنگامى که دین بمرحله‏اى برسد که از هر گونه فزونى و کم و کاست، ایمن باشد، کامل خوانده شود.

مثل اینکه گویند: عدد ده کامل است و چون عدد صد، بیشتر و کاملتر است، عدد ده، ناقص شمرده نمى‏ شود.

۲- یعنى: امروز حج شما را کامل کردم و بلد حرام را به شما اختصاص دادم و امروز مشرکى همراه شما نیست. این معنى از سعید بن جبیر و قتاده و مختار طبرى است.

گویند: خداوند بعد از این آیه، آیه آخر سوره نساء «یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلالَهِ …» نازل فرموده است.

فراء گوید: آخرین آیه‏اى که نازل شد، همین است. اگر این مطلب، صحیح باشد. این قول ترجیح پیدا مى‏کند، لکن در باره آن خلاف است

۳- یعنى امروز شر دشمنان را از سر شما کوتاه و شما را بر ایشان غالب ساختم، چنان که گوئید: اکنون سلطنت و آنچه مى‏خواهیم براى ما کامل شد. یعنى از آنچه مى‏ترسیدند، خیالتان راحت شد، این قول از زجاج است.

از امامان باقر و صادق ع روایت است که این آیه، هنگامى نازل گردید که پیامبر در روز غدیر خم، در حین بازگشت از حجه الوداع، على را براى مردم علم و پیشوا ساخت. مى‏فرمایند: آخرین امر واجبى که خداوند نازل فرمود، همین است. بعد از آن دیگر، فریضه ‏اى نازل نشد.

سید عالم، ابو الحمد، مهدى بن نزار حسینى از ابو القاسم، عبید اللَّه بن عبد اللَّه حسکانى، از ابو عبد اللَّه شیرازى از ابو بکر جرجانى، از ابو احمد بصرى، از احمد بن عمار بن خالد، از یحیى بن عبد الحمید حمانى، از قیس بن ربیع، از ابى هارون عبدى، از ابو سعید خدرى، روایت کرده است که: چون این آیه نازل شد، پیامبر فرمود اللَّه اکبر! که دین کامل و نعمت تمام و خدا از رسالت من و ولایت على بن ابى طالب‏ بعد از من، خشنود گردید» و فرمود: «هر کس من مولاى اویم، على مولاى اوست. خدایا دوستانش را دوست و دشمنانش را دشمن بدار، یارانش را یارى و دشمنانش را خوار کن» على بن ابراهیم در تفسیر خود گوید: پدرم از صفوان، از علا و محمد بن مسلم از امام باقر (ع) روایت کرده‏اند که: این آیه در «کراع الغمیم»- میان مکه و مدینه- نازل گردید و پیامبر در جحفه آن را برپا داشت.

ربیع بن انس گوید: آیه در مسیر حجه الوداع نازل گردید:

وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی‏: مؤمنان را مخاطب مى‏سازد که بوسیله غالب ساختن ایشان بر مشرکین و طرف آنان، نعمت را بر ایشان تمام کرده است. این معنى از ابن عباس و قتاده است. برخى گویند: یعنى نعمت خود را بر شما تمام کردم و به شما علم و حکمتى دادم که پیش از شما به پیامبرى و امتى داده نشده بود.

برخى نیز گویند: تمام کردن نعمت. بهشت است.

وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً: راضى شدم که اسلام دین شما باشد که شما را امر به طاعت و انقیاد و شما را موظف ساختم که حدود و فرائض این دین مقدس را رعایت کنید.

فایده این سخن این است که خداوند متعال، همواره پیامبر و اصحابش را بدرجات اسلام و مراتب آن بالا مى‏برد، تا اینکه شرایع خود را براى ایشان کامل ساخت و آنها را باعلى درجه آن نایل کرد. آن گاه فرمود: امروز خشنودم که شما بچنین درجه‏اى ناید شده‏اید، این درجه اعلى را حفظ کنید و از آن جدا مشوید.

اکنون باصل مطلب تحریم باز مى‏گردد. قسمت‏ «الْیَوْمَ یَئِسَ‏ … الْإِسْلامَ دِیناً» جمله معترضه‏اى بود.

فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَهٍ: کسى که دچار ضرورت گرسنگى شود، بطورى که چاره‏اى جز خوردن آنچه حرام است، نداشته باشد. این معنى از ابن عباس و قتاده و سدى است.

غَیْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ‏: این قسمت حال است. یعنى در حالى که مایل بگناه نباشد.

بدین ترتیب، کسى که نسبت بخوردن میته و چیزهایى که خداوند حکم به حرمت آنها کرد، اضطرار پیدا کند، بدون اینکه این اضطرار را خود خواسته باشد و حرام را حلال بشمارد، مجاز است که به اندازه حفظ جان خود- و نه بیشتر- صرف کند. این معنى از ابن عباس و قتاده و مجاهد است. اهل عراق نیز چنین گویند: اهل مدینه گویند: در وقت اضطرار مى‏توان سیر خورد. قتاده گوید منظور این است که عاصى نباشد مثل کسى که ستمکار یا دزد یا معصیتکار باشد.

فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ‏: در اینجا محذوفى است که قرینه آن ذکر شده است. یعنى: کسى که بدون تمایل بگناه، بخوردن محرمات، اضطرار پیدا کند، خداوند گناهان او را مى‏ بخشاید و مى‏ پوشاند و او را مؤاخذه نمى‏ کند. مقصود این نیست که گناه مردار خوارى او را عفو مى ‏کند، زیرا این را خداوند مباح کرده و کار مباح، کیفر ندارد.

خداوند رحیم است، زیرا به بندگان خود مهربان است و از رحمت خود، در حال خطر جانى، حرام را بر ایشان حلال کرده است.

 

[سوره المائده (۵): آیه ۴]

یَسْئَلُونَکَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُکَلِّبِینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَکُمُ اللَّهُ فَکُلُوا مِمَّا أَمْسَکْنَ عَلَیْکُمْ وَ اذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ (۴)

[۷]

ترجمه‏

از تو مى‏پرسند که چه چیز براى آنها حلال است؟ بگو: چیزهاى پاکیزه براى شما حلال است، و همچنین شکار سگان- که با آنها شکار مى‏کنید و از آنچه خداوند به شما تعلیم داده است، آنها را تعلیم مى‏دهید- پس از آنچه براى شما نگه دارند بخورید و نام خدا را بر آن یاد کنید و از خدا بپرهیزید که حساب خداوند، سریع است.

بیان آیه ۴

قرائت‏

مکلبین: مشهور این کلمه را به تشدید و ابن مسعود و حسن بدون تشدید قرائت کرده‏اند.

هر گاه طبق مشهور از باب تفعیل بدانیم یعنى کسانى که سگانى شکارى دارند یا سگان را براى شکار، تعلیم مى‏دهند و اگر بنا بر غیر مشهور از باب افعال بدانیم یعنى کسانى که سگها را به شکار مى‏فرستند یا اینکه سگان شکارى بسیار دارند.

لغت‏

طیب: حلال و پاکیزه و بقولى چیزى لذتبخش جوارح: جمع جارحه، پرندگان و درندگان شکارى. کلمه جارحه بمعناى کسب کننده است. این حیوانات را باین مناسبت جوارح گویند که براى صاحبان خود قوتى کسب مى‏کنند.

اعراب‏

ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ‏: ممکن است «ما» مبتدا و «ذا» خبر آن باشد و «احل» صله «ذا» است. چنان که ممکن است «ما ذا» یک اسم و مبتدا و خبر آن «احل» باشد.

مکلبین: حال تعلمونهن: حال از مکلبین‏ مِمَّا أَمْسَکْنَ‏: بقولى «من» زایده است زیرا حیوان شکارى هر چه شکار کند حلال است: مثل‏ «وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِیها مِنْ بَرَدٍ» (نور ۴۳: ینزل من السماء جبالا فیها برد) و بقولى «من» براى تبعیض است، زیرا همه شکار را نمى‏توان خورد، مثل خون و سرگین و … آن. بنا بر این یعنى از شکار حیوانات، چیزهایى که حلال‏ است، بخورید.

شان نزول‏

از ابو رافع است که‏[۸]: جبرئیل خدمت پیامبر رسید و اجازه خواست و پیامبر او را اجازه داد، لکن جبرئیل داخل نشد. پیامبر رداى خود را برداشت و بیرون رفته، فرمود: اجازه دادیم. جبرئیل عرض کرد: درست است، ولى ما داخل خانه‏اى که در آن سگ و عکس باشد، نمى‏ شویم. هنگامى که جستجو کردند، معلوم شد که در برخى از خانه‏ ها بچه سگ، وجود داشت.

ابو رافع مى‏گوید: پیامبر مرا مامور کرد که تمام سگان مدینه را بکشم. من هم فرمان پیامبر را اجرا کردم. مردم گرد آمدند و پیش پیامبر شکایت کردند. پیشواى اسلام سکوت کرد. از اینرو آیه نازل شد و پیامبر اجازه داد سگهایى که نفع دارند نگه دارى کنند و سگهاى بى نفع و مزاحم و موذى را نگه دارى نکنند[۹] ابو حمزه ثمالى و حکم بن ظهیره روایت کرده ‏اند که «زید الخیل» و عدى بن حاتم خدمت پیامبر آمده، عرض کردند: در میان ما دو مرد هستند که داراى شش سگ شکارى هستند. این سگها گاوان وحشى و آهوان را شکار مى ‏کنند. برخى از آنها فرصت ذبحشان پیدا مى‏ شود و برخى نه. با اینکه خداوند میته را حرام کرده است، از این شکارها چه چیز بر ما حلال است؟ از اینرو خداوند دستور فرمود که از شکار حیوانات شکارى بخورند و پیامبر او را «زید الخیر» نامید.

مقصود

در آیه پیش خداوند، محرمات را ذکر کرد، اکنون به ذکر چیزهاى حلال پرداخته‏ مى‏فرماید:

یَسْئَلُونَکَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ‏. از تو مى‏پرسند که چه چیز براى آنها حلال است؟ یعنى مى‏خواهند در مورد شکارها و ذبیحه ‏ها حلال و حرام را از یکدیگر تشخیص دهند قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ‏: بگو از خوردنیها و ذبیحه‏ ها و شکار، چیزهایى که پاکیزه‏اند، براى شما حلالند و خداوند به شما اذن داده است که از آنها بخورید و بهره‏مند شوید این معنى از ابو على جبایى و ابو مسلم است.

برخى گفته ‏اند: مقصود هر چیزى است که در کتاب و سنت، حکم به حرمت آن نشده باشد. این معنى بهتر است زیرا وارد شده است که هر چیزى براى انسان حلال است، مگر اینکه از جانب شرع، تحریم شده باشد.

بلخى گوید: طیبات، چیزهاى لذتبخش است.

وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ‏: همچنین شکارى که بوسیله حیوانات تعلیم یافته، اعم از مرغ و سگ و حیوانات شکار دیگر، فراهم آید، حلال است. این عبارت به تقدیر مضاف است که بقرینه‏ «مِمَّا أَمْسَکْنَ عَلَیْکُمْ» حذف شده بخصوص که در پاسخ سؤال از شکار است.

«ابن عمرو و ضحاک و سدى گویند: منظور از جوارح، سگها است: از ائمه ما نیز روایت شده است که: همان سگهاى تعلیم یافته است که وقتى صاحبانشان به آنها مى‏رسند، شکار جان سپرده است و خداوند فرموده است: از آنچه شکار مى ‏کنند، بخورید.

على بن ابراهیم، در تفسیر خود از امام صادق ع نقل کرده است که: ابو بکر حضرمى از امام صادق ع در باره شکار بازها و دیگر مرغان شکارى و یوز پلنگ و سگان پرسش بعمل آورد، فرمود: جز آنچه تذکیه کرده‏اید یا سگها شکار کرده‏اند، مخورید، پرسید: اگر سگ او را کشته باشد؟ فرمود: بخورید، زیرا خداوند متعال مى‏فرماید: «وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُکَلِّبِینَ …» سپس فرمود: تمام حیوانات درنده، شکار را براى خود صید مى ‏کنند. و فرمود: هر گاه سگ تعلیم یافته را مى ‏فرستید:

نام خدا را ذکر کنید که همین، سر بریدن حیوانى است که شکار مى‏شود. ذکر نام خدا این است که بگویید: «بسم اللَّه و اللَّه اکبر» مؤید این مذهب، قسمتهاى بعدى آیه است:

مُکَلِّبِینَ‏: کسانى که بوسیله سگان صید مى‏کنند و بقولى کسانى که به سگها تعلیم مى‏دهند.

تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَکُمُ اللَّهُ‏: از آنچه خداوند شما را آموخته است، به سگان مى‏آموزید. آرى از برکت الهام عقل، شما مى‏توانید سگان را تربیت کنید و آنها را از سگان تربیت نشده، جدا گردانید.

از این قسمت آیه، استفاده مى‏شود که شکارى که سگهاى تربیت نشده، صید کنند حلال نیست، مگر اینکه پیش از مردن آن، بتوانند ذبحش کنند.

سدى گوید: یعنى همانطورى که خدا شما را تعلیم داده، سگان را تعلیم مى‏ دهید.

این معنى بعید است، زیرا «من» به معناى «کاف» در لغت بکار نرفته است و هیچ شباهتى از لحاظ معنى به یکدیگر ندارند، چه اولى براى «تبعیض» و دومى براى «تشبیه» است.

سگ شکارى چگونه سگى است؟

سعد بن ابى وقاص، سلمان و ابن عمر گویند: سگ شکارى، سگى است که چون صاحبش او را رها کند، بحرکت در آید و حیوان را براى صاحبش بگیرد و چون صاحبش او را بخواند، اطاعت کند و از او فرار نکند. هر گاه سگ بر چنین رفتارهایى عادت کرده باشد، شکارى است.

ابن عباس، عدى بن حاتم، عطا، شعبى، طاووس و سدى گویند: سگى است که علاوه بر صفات بالا، از شکار خود چیزى نخورد. عدى بن حاتم از پیامبر روایت کرده است که: «هر گاه سگ از شکار خود بخورد، شما از آن نخورید، زیرا براى خودش شکار کرده است» ابو یوسف و محمد گویند: حد تعلیم، این است که سه بار، وظیفه خود را انجام دهد.

برخى گفته ‏اند: براى تعلیم سگان حدى نیست، هر گاه بدستورى که گفته شد، عمل کند، براى شکار تعلیم یافته است. مؤید آن روایتى است که اصحاب ما نقل کرده ‏اند:

«هر گاه سگى از مجوسى گرفته شود و در همان حال براى شکار تحت تربیت قرار گیرد و شکار کند، خوردن گوشت کشته او جایز است» قبلا اشاره کردیم که: «از نظر اهل بیت (ع) حیوانى که بوسیله حیوانات شکارى دیگرى- غیر از سگ- شکار شود، حلال نیست، مگر اینکه ذبح شود.

آنان که شکار حیوانات دیگر را حلال مى‏ شمارند، گویند: آموختگى باز این است که پس از رها شدن، نزد صاحب خود باز گردد و آموختگى حیوانات شکارى دیگر، این است که: بطرف شکار فرستاده شود و براى صید آن حرکت کند و چون صید را بچنگ آورد بدعوت صاحب خود، نزد او باز گردد. هر گاه حیوانى، چنین باشد، تعلیم یافته است و مى‏ توان از شکار آن خورد، خواه خودش از آن خورده باشد، یا نخورده باشد. این مطلب از سلمان، سعد بن ابى وقاص و ابن عمر است.

دیگران گفته ‏اند: اگر حیوان شکارى چیزى از شکار بخورد، نباید آن را خورد.

این مطلب را از على علیه السلام، شعبى و عکرمه روایت کرده ‏اند.

فَکُلُوا مِمَّا أَمْسَکْنَ عَلَیْکُمْ‏: از آنچه سگان شکارى براى شما گرفته‏ اند، بخورید.

این جمله، مؤید عقیده کسى است که گوید: هر گاه سگ از شکار چیزى تناول کند، نباید از آن خورد، زیرا براى خودش صید کرده است.

یکى از شرایط حلال بودن شکار سگ، این است که صاحب آن، هنگام فرستادن، نام خدا را ببرد. پس اگر نام خدا را نبرد، شکار حلال نیست، مگر اینکه پیش از مردن آن بتواند بر طبق احکام دین، ذبحش کند و حد اقل در موقع ذبح، گوش یا دم یا چشمش را حرکت دهد. چنان که مى‏ فرماید:

وَ اذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْهِ‏: ابن عباس، حسن و سدى گویند: مقصود این است که پیش از فرستادن سگ نام خدا را ببرند.

برخى گفته‏اند: منظور این است که در موقع سر بریدن حیوانات حلال گوشت،خدا را نام ببرند و جمله صراحت در وجوب «بسم اللَّه» دارد. لکن قول اول صحیح‏تر است.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏: از آنچه خداوند نهى کرده است، اجتناب کنید و به آن نزدیک مشوید و از معاصى خداوند- که یکى از آنها خوردن شکار سگهاى غیر شکارى است و دیگر خوردن شکارى است که براى شما شکار نکرده‏اند و دیگر خوردن شکار یا ذبیحه‏اى است که نام خداوند بر آن برده نشده باشد- حذر کنید.

إِنَّ اللَّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ‏: تفسیر این جمله گذشت.

 

[سوره المائده (۵): آیه ۵]

الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ وَ طَعامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حِلٌّ لَکُمْ وَ طَعامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ وَ لا مُتَّخِذِی أَخْدانٍ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَهِ مِنَ الْخاسِرِینَ (۵)

[۱۰]

ترجمه‏

امروز چیزهایى که پاکیزه است و طعام اهل کتاب، براى شما و طعام شما براى ایشان حلال است، همچنین زنان پاکدامن با ایمان و زنان پاکدامنى که اهل کتاب هستند، هر گاه مهر ایشان را بدهید و با پاکدامنى بدون زنا کارى و رفیقه بازى با آنها در آمیزند، بر شما حلالند و کسى که به ایمان کفر بورزد، عملش را زایل ساخته و در آخرت از تبه کاران است.

بیان آیه ۵

مقصود

اکنون در این آیه شریفه، خداوند متعال، در باره خوارکیها و زناشویى‏هاى حلال، بمنظور تکمیل مطالب پیش، مى‏فرماید: الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ‏: در این باره گفتگو کرده‏ایم. مقتضاى این جمله، حلال بودن هر طعامى است که دلیلى بر حرمت آن نداشته باشیم.

وَ طَعامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حِلٌّ لَکُمْ‏: در باره این طعام، اختلاف کرده ‏اند:

اکثر مفسرین گویند: مقصود ذبیحه‏هاى اهل کتاب است. نظر اکثر فقها نیز همین است. جماعتى از اصحاب ما نیز بر همین عقیده‏اند. در صورتى که مقصود، ذبیحه اهل کتاب باشد، باز هم اختلاف دیگرى پیدا شده است.

ابن عباس، حسن، عکرمه، سعید بن مسیب، شعبى عطا و قتاده گویند: مقصود ذبیحه کتابیانى است که پیرو تورات و انجیل باشند. اینان اجازه داده ‏اند از ذبیحه مسیحیان بنى تغلب استفاده شود.

ربیع از شافعى نقل کرده است که: ذبیحه آن کتابیانى حلال است که تورات و انجیل بر ایشان یا نیاکانشان نازل شده باشد، لکن ذبیحه کسانى که به کیش آنها روى آورده و با ایشان در آمیخته‏اند، حلال نیست، و ذبیحه‏هاى بنى تغلب نیز حرام است.

این مطلب را از على علیه السلام و سعید بن جبیر نیز نقل کرده ‏اند.

ابو الدرداء و ابن عباس و ابراهیم و قتاده و سدى و ضحاک و مجاهد و طبرى و جبایى و بلخى و … گویند: مقصود از طعام اهل کتاب، ذبیحه ایشان و سایر خوردنیهاست.

برخى گفته‏ اند: مقصود حبوب و دانه‏ هاى خوراکى و چیزهایى است که به تذکیه محتاج نباشد. این مطلب از امام باقر (ع) نیز روایت شده است. جماعتى از زیدیه‏ نیز بر همین عقیده‏ اند. بنا بر این ذبیحه آنها حلال نیست.

وَ طَعامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ‏: و حلال است که از طعام خویش به آنها بدهید.

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ‏: حسن و شعبى و ابراهیم گویند: یعنى براى شما حلال است که زنان پاکدامن و با ایمان را براى خود عقد کنید. مجاهد گوید: مقصود زنان آزاد است. ابو على نیز همین قول را اختیار کرده است، بنا بر این در صورت قدرت بر ازدواج با زن آزاد، کنیزان را شامل نمى‏شود.

وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ‏: و زنان پاکدامن یهودى و مسیحى نیز بر شما حلال است. در این باره نیز اختلاف است:

مجاهد، حسن، شعبى و … گویند: مقصود زنان پاکدامن اهل کتاب است، خواه آزاد باشد یا کنیز، حربى باشند یا ذمى. برخى گفته‏اند «مقصود زنان آزاد است، خواه حربى باشند خواه ذمى.

اصحاب ما گویند: زنان یهودى و مسیحى را نمى‏توان بعقد دائم در آورد، زیرا خداوند مى‏فرماید: «وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتَّى یُؤْمِنَّ» (بقره ۲۲۱: با زنان مشرک زناشویى مکنید تا اینکه ایمان آورند) و نیز مى‏فرماید: «وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ» (ممتحنه ۱۰: به عقد زنان کافر اعتبار مدهید). اینان آیه مورد بحث را تاویل برده، گویند: مقصود آن دسته از زنان یهودى و مسیحى است که به اسلام گرویده باشند و مقصود از زنان پاکدامن با ایمان، آنهایى است که در اصل با ایمان بوده و از پدر و مادر مسلمان، بوجود آمده‏اند. گروهى از مردم بودند که میل نداشتند با تازه مسلمانان کتابى ازدواج کنند، از اینرو خداوند اینها را جداگانه ذکر و تشویق کرد که با آنها ازدواج کنند. این مطلب را ابو القاسم بلخى حکایت کرده است.

اصحاب ما مى‏گویند: ممکن است که این آیه را به نکاح متعه و گرفتن کنیز از ایشان حمل کرد، زیرا به نظر ما مانعى ندارد که انسان با کنیز کتابى یا با متعه کتابى در آمیزد.

و انگهى ابو الجارود از امام باقر (ع) روایت کرده، که این آیه با آیه:

«وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتَّى یُؤْمِنَّ» (بقره ۲۲۱ و آیه‏ «وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ» (ممتحنه ۱۰) نسخ شده است:

إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَ‏: ابن عباس و … گویند: یعنى وظیفه دارید که در مقابل تمتعات جنسى که از ایشان مى‏برید، مهر ایشان را بپردازید.

مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ‏: حال آنکه پاکدامنى پیشه کرده، از زنا خوددارى کنید.

وَ لا مُتَّخِذِی أَخْدانٍ‏: و نیز با آنها براى زنا دوستى پنهانى نداشته باشید. در باره «احصان، سفاح و اخدان» در سوره نساء بحث شد.

وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ‏: کسى که منکر توحید و عدل خدا و نبوت پیامبر شود، عملى که به منظور تقرب خداوند بجاى مى‏آورد، بر باد مى‏دهد. حبط اعمال این است که پاداشى بدنبال نداشته باشد.

وَ هُوَ فِی الْآخِرَهِ مِنَ الْخاسِرِینَ‏: چنین کسى را در آخرت از هلاک شوندگان است.

برخى گفته‏اند: مقصود از «وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمانِ …» اهل کتاب است. یعنى اگر اینها از ایمان آوردن، خوددارى کنند و ایمان نیاورند، عملشان بى ارزش مى‏شود.

بنا بر این جمله‏ «فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ» دلالت دارد بر اینکه «زایل شدن و حبط عمل» مستلزم اینکه ثوابى ثابت باشد تا زایل گردد، نیست، زیرا کافر را عملى نیست که ثوابى بر آن استحقاق داشته باشد. عمل او ظاهرى است و اگر کفر مانع نبود. استحقاق ثواب داشت. از این معنى خداوند به «حبط عمل» تعبیر کرد و همین است معناى حقیقى آن.

 

[سوره المائده (۵): آیه ۶]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاهِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَیْنِ وَ إِنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضى‏ أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ مِنْهُ ما یُرِیدُ اللَّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ وَ لِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (۶)

[۲]

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، هنگامى که به نماز برخیزید صورت‏ها و دستها را تا مرفقها بشویید و سرها و پاها را تا کعب‏ها مسح کنید و اگر جنب هستید، غسل کنید و اگر بیمار یا مسافرید یا از قضاى حاجت آمده یا زنان را هم آغوش شده‏اید و آب نیافتید خاک پاکى طلب کنید و صورت و دستها را از آن مسح کنید. اراده خدا نیست که بر شما سخت گیرد، بلکه مى‏خواهد شما را تطهیر و نعمت خود را بر شما تمام کند، شاید شکر کنید.

بیان آیه ۶

قرائت‏

و ارجلکم: نافع، ابن عامر، یعقوب، کسایى، حفص و اعشى- از ابو بکر از عاصم بن نصب و دیگران به جر خوانده‏اند و دیگران به نصب. تفاوت این دو قرائت را بعداً بررسى خواهیم کرد، زیرا بازگشت آن به مطلبى است که میان امت، مورد اختلاف است و در باره آن اقوالى وجود دارد.

لامستم: اختلاف قرائت در باره این کلمه را در سوره نساء بررسى کرده ‏ایم.

لغت‏

جنب: این کلمه هم مفرد است و هم جمع، هم مذکر است و هم مؤنث. باید توجه داشت که این کلمه در حقیقت مصدر است که به معناى صفت بکار مى‏رود و معناى آن «ذو جنب» (یعنى داراى جنابت است. معمولا هر گاه مصدر مضاف الیه باشد، مى‏تواند در جاى مضاف خود قرار گیرد. برخى از عربها این کلمه را بصورت مثنى و جمع نیز بکار برند. در هر صورت اصل جنابت، دورى است. علقمه گوید:

فلا تحرمنی نائلا عن جنابه فانى امرؤ وسط القباب غریب‏

یعنى مرا محروم مساز که از دورى رها گردم زیرا من کسى هستم که در میان قبه‏هاى غریبم.

فاطهروا، این کلمه در اصل «فتطهروا» است که تاء در طاء ادغام و همزه وصل به اول آن افزوده شده است.

مقصود

قبلا دستور داده شد که مردم به عقدها وفا کنند. یکى از عقدها نماز و یکى از شرایط نماز، طهارت است. اکنون در صدد بیان آن بر آمده، مى‏فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاهِ: در اینجا مقصود این است که هر گاه اراده نماز کردید و بر طهارت نیستید لکن «اراده» را ذکر نکرده است زیرا کلام بر آن دلالت دارد. نمونه آن، این آیه است: «فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ» (نحل ۹۸: هر گاه اراده کنى قرائت قرآن را) و همچنین آیه: «وَ إِذا کُنْتَ فِیهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاهَ …» (نساء ۱۰۲: هر گاه در میان آنها باشى و اراده کنى که براى آنها اقامه نماز کنى) این مطلب از ابن عباس و بیشتر مفسران است.

عکرمه گوید: مقصود این است که هر گاه اراده بر پاى داشتن نماز کنید، باید وضو بگیرید (خواه طهارت داشته باشید یا نه) داود نیز بر همین عقیده است. وى گوید: على (ع) براى هر نمازى وضو مى‏گرفت و این آیه را مى‏خواند. خلفاى دیگر نیز بوقت هر نمازى وضو مى‏ گرفتند.

لکن قول اول صحیح است و همه فقها بر آنند. اینکه روایت کرده ‏اند که على (ع) تجدید وضو مى‏ کرد، حمل بر استحباب مى شود.

برخى گفته ‏اند: در آغاز اسلام، واجب بود که هر نمازى وضو بگیرند، سپس بمنظور تخفیف، این حکم نسخ شد. ابن عمر نیز چنین گفته است. وى گوید:

– اسماء دختر زید بن خطاب مرا حدیث کرد که عبد اللَّه حنظله او را حدیث کرده بود که پیامبر به او دستور تجدید وضو براى هر نمازى داد و این امر براى او دشوار بود. از اینرو امر کرد که پیش از هر نمازى مسواک کند و اگر حدثى از او سر زد، وضو بگیرد. عبد اللَّه عقیده داشت که وضو براى هر نمازى هم چنان واجب است و انجام مى‏داد.

سلیمان بن بریده از پدر خود نقل کرده است که:

– پیامبر براى هر نمازى وضو مى‏گرفت ولى چون سال فتح مکه، فرا رسید نمازها را بیک وضو خواند. عمر بن خطاب گفت:

– یا رسول اللَّه، کارى کردید که هرگز نکرده بودید.

فرمود:- این کار را عمداً کردم.

برخى گفته ‏اند:

– این آیه اعلام مى ‏کند که وضو تنها براى نماز واجب است، زیرا در روایت است که چون پیامبر گرامى اسلام محدث مى‏شد، از همه اعمال- حتى از جواب سلام- خوددارى مى‏کرد، تا وقتى که براى نماز وضو مى ‏گرفت، آن گاه جواب سلام مى ‏داد، از اینرو این آیه نازل شد.

فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ‏: در اینجا خداوند متعال امر مى‏ کند که صورتهاى را بهنگام وضو بشویند. شستن، عبارت از ریختن آب است از محل، بطورى که جارى شود. مسح این است که محل را تر کند بدون اینکه آب بر محل جارى شود.

صورت چیست؟

از امامان ما (ع) روایت است که: طول صورت از محل روییدن موى سر تا محل سرازیر شدن موى زنخ و عرض آن، ما بین انگشت ابهام و سبابه است.

برخى گفته ‏اند: حد صورت، از لحاظ طول، قسمت ظاهر پوست، از محل روییدن موى سر تا زنخ و از لحاظ عرض ما بین دو گوش است، لکن قسمتى از زنخ که زیر موست و همچنین قسمتهاى دیگر که از مو پوشیده شده است و درون دهان و بینى و چشم، جزء صورت نیست، زیرا صورت آن است که در مقابل بیننده قرار مى‏ گیرد و براى او آشکار است. این مطلب از ابن عباس، ابن عمر، حسن، قتاده، زهرى، شعبى و دیگران نقل شده و مختار ابو حنیفه و اصحاب اوست.

انس بن مالک، ام سلمه، عمار، مجاهد، سعید بن جبیر و جماعتى گویند:

صورت از محل روییدن موى سر تا زنخ، از لحاظ طول، و از گوش تا گوش از لحاظ عرض است. چه در برابر چشم بیننده ظاهر باشد یا نباشد و چه بوسیله موى پیشانى و ریش پوشیده شده باشد یا نه همچنین داخل دهان و بینى و قسمتى از گوشها که در سمت صورت قرار دارد. شافعى نیز همین قول را برگزیده است.

وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَى الْمَرافِقِ‏: و دستها و مرفق‏ها را بشویید.

مرافق جمع مرفق است. مرفق آن قسمتى از دست است که انسان بدان متکى مى‏شود (و در حقیقت، محل خم شدن دست است) واحدى گوید: بسیارى از علماى نحو «الى» را در اینجا بمعناى «مع» دانسته‏اند و شستن «مرفق» را واجب مى‏شمارند.

عقیده اکثر فقها نیز همین است.

زجاج گوید:- اگر مقصود این باشد که شستن دستها با مرفقها واجب است، در این صورت، ذکر «مرافق» فایده‏اى ندارد و شستن همه دست واجب است، لکن از آنجا که حد شستن دست را تا «مرفق» تعیین کرده، باید از حد «مرفق» شستن را قطع کرد، بنا بر این مرفقها حد انتهاى شستشوى دستهاست و بدین ترتیب مبدء شستشو انگشتان و انتهاى آن مرفقهاست.

لکن امت، اجماع کرده‏اند بر اینکه: در موقع شستشوى دستها هر کس از مرفقها شروع و به انگشتان ختم کند، وضویش صحیح است اختلاف در باره شروع شستن دستها از انگشتان بطرف مرفقهاست. نیز اجماع دارند بر اینکه هر کس در موقع شستن دستها مرفقها را بشوید وضویش صحیح است. اختلاف در این است که اگر کسى مرفقها را نشوید، آیا وضویش صحیح است یا نه؟ شافعى گوید:

– مخالفى در این که شستن مرفقها واجب است سراغ ندارم.

از جاهایى که در قرآن کریم «الى» بمعناى «مع» آمده، این آیه است: لا تَأْکُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى‏ أَمْوالِکُمْ» (نساء ۲: اموال ایشان را با اموال خویش مخورید) در شعر امرء القیس نیز چنین شده است:

له کفل کالدعص بلله الندى‏ الى حارک مثل الرتاج المضبب‏

یعنى آن اسب را کفلى است همچون شن مرطوب، با شانه‏اى همچون درى که بر آن قفلى محکم زده باشند.

این مطلب نمونه‏هاى فراوانى دارد.

وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ‏: این جمله، امر مى‏کند به مسح سر. مسح این است که دستانت‏ را به چیزى بکشى مثل اینکه بوسیله دست عرق پیشانى را پاک کنى. ظاهر این است که مسح تمام سر واجب نیست، زیرا آن کس که قسمتى از سر را مسح کند، او را مسح کننده سر گویند. اصحاب ما نیز چنین گویند. عقیده آنان، این است که: باید اندازه‏اى از سر را- که بنظر عرف، مسح بر آن صدق کند- مسح کرد ابن عمر، ابراهیم، و شعبى نیز چنین گویند. مذهب شافعى نیز همین است مالک گوید.

– همه سر را باید مسح کرد.

ابو حنیفه گوید:

۱- باید یک چهارم سر را مسح کرد، زیرا پیامبر گرامى «ناصیه» را که قریب یک چهارم سر است، مسح مى‏کرد. در اینباره روایاتى هم نقل شده است که با آوردن آنها سخن را طولانى نمى‏کنیم.

وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَیْنِ‏: در باره این جمله، اختلاف است: جمهور فقها گویند:

– شستن پاها در موقع وضو واجب است.

امامیه گویند:

– تنها مسح پاها واجب است.

عکرمه نیز بر عقیده امامیه است. از جماعتى از صحابه و تابعان- همچون ابن عباس، انس، ابو العالیه و شعبى- نیز نقل شده است که فقط مسح پاها واجب است.

حسن بصرى گوید:

– شخص مخیر است میان شستن و مسح پاها.

طبرى و جبایى نیز چنین گفته‏اند، جز اینکه آنها مسح همه پاها را- اعم از پشت پا و کف پا- واجب دانسته و تنها مسح پشت پاها را کافى نمى‏دانند.

ناصر الحق که یکى از پیشوایان شیعه زیدیه است گوید:

– هم شستن پاها و هم مسح آنها واجب است.

ابن عباس وضوى پیامبر را اینطور توصیف مى‏کند که او روى پاها را مسح کرد.

نیز از پیامبر روایت شده است که:

– در کتاب خدا دستور، مسح پاهاست ولى مردم پاها را شستشو مى‏کنند.

و نیز فرمود:

– وضو، دو شستن و دو مسح است. (شستن دستها و شستن صورت، مسح سر و مسح پاها) قتاده گوید:

– خداوند، دو شستن و دو مسح واجب کرده است.

ابن علیه: از حمید، از موسى بن انس، روایت کند که:

– وى در حضور ما به انس گفت:

حجاج در اهواز براى ما سخن رانى کرد و در باره وضو چنین گفت:

– صورت و دستها را بشویید و سر را مسح کنید. هیچ چیزى براى انسان از پاها به آلودگى نزدیکتر نیست، بنا بر این باطن و ظاهر و پشت پاها را بشویید.

انس گفت:

خداوند راست گفت و حجاج دروغگوست. خداوند متعال مى‏فرماید:

– وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَیْنِ‏ راوى گوید:

– خود انس در موقع مسح پاها، فقط پاها را تر مى‏کرد.

شعبى گوید:

– جبرئیل در باره مسح بر پیامبر نازل شد و گفت: در موقع تیمم اعضایى که باید شسته شوند مسح مى‏ شوند و اعضایى که باید مسح شوند، ترک مى‏ شوند.

روایاتى که در اینباره از بزرگان اهل بیت، نقل شده، از حد شماره بیرون است.

حسین بن سعید اهوازى روایت کند که غالب بن هزیل گفت: از امام باقر ع در باره مسح پاها سؤال کردم، فرمود:

– مسح پاها همان است که جبرئیل در باره آن نازل شد و بیان کرد.

نیز از احمد بن محمد روایت کند که وى گفت: از موسى بن جعفر در باره مسح‏ پاها سؤال کردم که چگونه است. او کف دست را بر انگشتان پا نهاد و تا کعب آن مسح کرد. گفتم:

– اگر کسى بوسیله دو انگشت دست تا کعب پاها را مسح کند، چطور؟

فرمود:

– نه، جز اینکه بهمه کف دست، پاها را مسح کند.

اختلاف قرائت‏

کلمه «ارجلکم» را به نصب و جر قرائت کرده‏اند. آنان که قائلند به وجوب شستن پاها، کلمه را معطوف بر «برءوسکم» و مجرور دانسته و گفته ‏اند: مراد از مسح، شستن است. از ابن زید روایت است که:

– مسح، شستشوى خفیف است. مردم مى‏گویند: براى نماز مسح کرد. (یعنى شستشو کرد) او این مطلب را تقویت کرده و گفته است:

– محدود کردن و موقت ساختن چیزى با شستن مناسب است، نه با مسح. از آنجا که در آیه شریفه مسح پاها را محدود به کعب، کرده است، معلوم مى‏شود که در اینجا مسح در حکم شستن است، زیرا مثل شستن محدود شده. ابو على فارسى نیز همین قول را اختیار کرده است.

برخى گفته‏اند:

– علت مجرور بودن کلمه، مجاورت با کلمه «برءوسکم» است. چنان که گویند «حجر ضب خرب» (سوراخ ویران مارمولک) کلمه «خرب» صفت «حجر» است نه «ضب». مع الوصف بواسطه مجاورت با «ضب» مجرور شده است. امراء القیس گوید:

کان ثبیراً فى عرانین و بله‏ کبیر اناس فى بجاد مزمل‏

یعنى گویى ثبیر (یکى از بزرگترین کوه‏هاى مکه) در آغاز باران، بزرگ مردم است که خود را با گلیمى خط دار پوشانده است. در این بیت «مزمل» صفت کبیر است‏ و بر اثر مجاورت با «بجاد» مجرور شده.

زجاج گوید:

– هر گاه کلمه را به جر قرائت کنند عطف بر «رءوس» است و بنا بر این پاها را مثل سر باید مسح کرد. برخى از پیشینیان خاطر نشان کرده‏اند که:

– جبرئیل به مسح پاها نازل شد و سنت، شستن پاها است.

وى گوید:

– جر کلمه بخاطر مجاورت، آنهم در قرآن کریم، روا نیست، لکن مسح بنا بر این حدى که در قرآن براى آن تعیین شده مانند شستن است.

اخفش گوید:

– این کلمه بر حسب لفظ عطف بر «رءوس» و بر حسب معنى از آن منقطع است. مانند گفته شاعر:

– علفتها تبناً و ماء باردا. یعنى آن حیوان را کاه دادم و او را آب سرد نوشانیدم.

در باره قرائت نصب کلمه، گفته ‏اند:

– عطف است بر «ایدیکم»، زیرا فقهاى بلاد اسلامى را دیده‏ایم که پاها را مى‏شویند و به مسح اکتفاء نمى‏کنند. از پیامبر گرامى نیز روایت است که قومى را در حال وضو دید که پشت پاها را نمى‏شستند فرمود: واى بر این پشت پاها از آتش‏[۳]. این مطلب را ابو على فارسى ذکر کرده است.

کسانى که مى‏گویند هم مسح و هم شستن پاها واجب است، بدون اینکه خود را بزحمت افکنند، جر و نصب کلمه را بر ظاهر آن عطف کرده، جر را بنا بر عطف بر لفظ «رءوس» و نصب را بنا بر عطف بر محل آن دانسته‏اند. در ادبیات عرب، نمونه این مطلب، بسیار است. مثلا: «لیس فلان بقائم و لا ذاهباً» شاعر نیز گوید:

معاوى اننا بشر فأسجح‏ فلسنا بالجبال و لا الحدیدا

یعنى: اى معاویه، ما انسانیم. کوه و آهن نیستیم. ما را عفو کن. (در اینجا «الحدید» عطف است بر محل «الجبال») دیگرى گوید:

هل انت باعث دینار لحاجتنا او عبد رب اخاعون بن بخراق‏

یعنى: آیا تو براى حاجت ما دینارى مى‏فرستى یا عبد رب را؟ (در اینجا «عبد» عطف است بر محل «دینار») بعیدتر از موارد فوق، گفته شاعر دیگرى است:

جئنى بمثل بنى بدر لقومهم‏ او مثل اخوه منظور بن سیار

یعنى: براى من مثل بنى بدر یا مثل برادران منظور بن سیار، حاضر کن. در این شعر در حقیقت، معناى: «جئنى بمثل بنى بدر» این است که: «احضر لى مثلهم» از اینرو «مثل» دوم را نصب داده است.

پاسخ دلایل وجوب شستن پاها دانشمندان گفته ‏اند:

– این که مسح را به معناى شستن، دانسته‏ اند، به چند دلیل باطل است:

۱- خداوند متعال، اعضایى را که در وضو باید شسته شوند، از اعضایى که باید مسح شوند، جدا کرده است. از لحاظ لغت و شرع نیز، مسح و شستن با یکدیگر تفاوت دارند. چگونه ممکن است که: مسح و غسل، یکى باشند؟! ۲- هر گاه کلمه «ارجل» عطف بر «رءوس» باشد و در مورد سر، تنها مسح واجب باشد، نه شستن، بنا بر این حکم پاها نیز باید مسح باشد نه شستن. زیرا حقیقت ربط میان دو کلمه بوسیله حروف عطف، غیر از این نیست.

۳- اگر مسح بمعناى شستن باشد، چه فایده‏اى دارد که استدلال کنند بروایتى که مى‏گوید: پیامبر وضو گرفت و پاها را شست؟! زیرا بنا بر این، ممکن است او پاها را مسح کرده باشد و دیگران مسح را شستن نامیده باشند.

در مورد استشهادى که ابو زید بگفته عرب کرد که آنها مى‏گویند: براى نماز مسح کردم و نگویند: شستشو کردم، باید توجه داشت با این جمله، در حقیقت مى‏خواهند اشاره کنند به اینکه وضو گرفته‏اند و مطلب را با ایجاز و اختصار بیان مى‏کنند. بدیهى است که: اگر مى‏گفتند: «تغسلت للصلاه» (یعنى براى نماز شستشو کردم) صحیح نبود و احتمال انجام غسل داده مى‏شد. روى این اصل، کلمه مسح بکار بردند. به خصوص که اعضایى که شسته مى‏شوند هم مسح مى‏شوند. بهر صورت، این استعمال مجازى بخاطر این است که مطلب معلوم است و دلیلى بر گفتار آنان نیست.

مرحوم سید مرتضى مى‏فرماید: اینکه محدود شدن پاها در آیه، دلیل بر وجوب شستن دانسته‏اند، صحیح نیست، زیرا مسح، فعلى است که از جانب شرع، مثل شستن واجب شده و مانعى نیست که همانطورى که شستن اعضا محدود شده، مسح اعضا نیز محدود شود و اینکه خداوند متعال دستور داده است که پاها را تا کعب، مسح کنید، دلیل این نیست که باید پاها را تا کعب، شست.

ممکن است بگویند: همانطورى که محدود شدن دستها تا مرفق، دلیل بر وجوب شستن است، محدود شدن پاها تا کعب، نیز دلیل وجوب شستن خواهد بود.

گوییم: اینکه ما شستن دستها را واجب مى‏دانیم نه به دلیل محدود شدن دستهاست بلکه به دلیل تصریح قرآن کریم بر وجوب شستن آنهاست. حال آنکه در مورد پاها چنین تصریحى وجود ندارد.

اگر بگویند: عطف محدود (که پاهاست) بر محدود (که دستهاست) براى رعایت ترتیب کلام بهتر خواهد بود.

گوییم: این مطلب صحیح نیست، زیرا دستها محدودند و بر صورت که نامحدود است، عطف شده‏اند، بنا بر این جایز است که کلمه «ارجل» با اینکه محدود شده است بر کلمه «رءوس» که محدود نشده، عطف و در هر دو تنها مسح لازم باشد. این مطلب، از آنچه آنها مى‏گویند بهتر است، زیرا آیه شریفه، نخست عضوى را که شستن آن واجب و حد آن را تعیین نکرده- یعنى صورت-، سپس عضوى را که شستن آن نیز واجب و حد آن را تعیین کرده- بر آن عطف مى‏کنند. آن گاه مطلب را از سر گرفته، عضو مسح کردند غیر محدودى را- یعنى سر- ذکر، سپس عضوى مسح کردنى و محدود را- یعنى پاها- بر آن عطف مى‏کند. بدین ترتیب، دو جمله در مقابل یکدیگر قرار گرفته‏اند، زیرا در جمله اول شستنى محدود بر شستنى نامحدودى و در جمله دوم، مسح کردنى محدودى بر مسح کردنى نامحدودى عطف شده است.

آنان که جر «ارجل» را ضمن دلایل و شواهدى بنا بر مجاورت، دانسته‏اند، نیز در اشتتباهند، زیرا همانطورى که اشاره کردیم، زجاج- که یکى از بزرگان ادبیات عرب است- این مطلب را در مورد قرآن کریم، جایز نمى‏داند. گذشته از این مسأله جر، بنا بر مجاورت، بمواردى اختصاص دارد که فاقد حرف عطف باشد و نیز مواردى که مقصود گوینده روشن باشد، نه مثل آیه شریفه، که جر بنا بر مجاورت، تولید اشتباه خواهد کرد، در عین حال محققان علم نحو، اعراب کلمه را بنا بر مجاورت جایز ندانسته و مواردى که بعنوان نمونه، مثال آورده شد، توجیه کرده و پاسخ گفته‏اند.

گفتار اخفش نیز- که آیه را مثل «علقتها تبنا و ماء باردا» دانست- نیز خالى از اشتباه نیست، زیرا او در حقیقت، در آیه «اغسلوا» را تقدیر گرفت و چنین تقدیرى هنگامى رواست که اضطراراً براى اصلاح معنى ناگزیر باشیم، لکن هر گاه معناى کلام، مستقیم و ظاهر باشد، چگونه جایز است که مرتکب چنین تقدیر ناصوابى بشویم؟! سید مرتضى در پاسخ ابو على فارسى- که نصب «ارجل» را بقاعده عطف بر «ایدى» دانسته بود- گوید:

– اگر تأثیر در کلام را به آنچه نزدیکتر است، نسبت دهیم. بهتر از آن است که به آنچه دورتر است، بنا بر این اگر نصب «ارجل» را بخاطر عطف بودن بر محل «رءوس» بدانیم، بهتر است. بخصوص که جمله‏اى که به شستن صورت و دستها امر مى‏کند، پایان یافته و جمله‏اى دیگر، در مورد مسح سر و پاها آغاز گشته است و صحیح نیست که بعد از قطع جمله‏اى بار دیگر بوسیله ربط عطفى آن بازگشت شود. تازه اگر این کار، از لحاظ ادبى هم بلا مانع باشد، در مورد آیه، ترجیح با گفتار ماست، زیرا میان دو قسمت تطابق برقرار مى‏شود و منافاتى با یکدیگر ندارند.

 

در مورد حدیثى که از پیامبر نقل کردند که:

«ویل للعراقیب من النار»

و احادیث دیگر که مضمون آنها دلالت مى‏کند بر اینکه: پیامبر وضو مى‏گرفت و پاها را مى‏شست، باید توجه داشت که ما نمى‏توانیم بخاطر چنین احادیثى که براى ما اطمینان بخش نیستند، از ظاهر قرآن کریم دست بر داریم. و انگهى اخبار بسیارى از طریقه اهل تسنن در کتب شان و از شیوخشان، در دست داریم که خلاف آن اخبار افاده مى‏کنند. اوس بن اوس گوید:

«پیامبر را دیدم که وضو گرفت و بر نعل خود مسح کرد و نماز خواند» حذیفه گوید: «پیامبر پس از قضاى حاجت، آبى طلبید و وضو گرفت و بر پاهاى خود مسح کرد» و احادیث دیگرى که آوردن آنها بطول مى‏انجامد.

در مورد حدیث‏ «ویل للعراقیب من النار»

روایت است که گروهى از افراد بى سر و پا ایستاده بول مى‏کردند. این بول بر پاها و پشت پاهایشان ترشح مى‏کرد و آنها بدون شستشو براى نماز به مسجد مى‏آمدند، از اینرو پیامبر آنها را به عذاب جهنم تهدید کرد.

کعب پا امامیه مى‏گویند:

– کعب پا استخوان برجسته‏اى است که در پشت پا و در محل بستن بند کفش است.

در اینباره محمد بن حسن که از اصحاب ابو حنیفه است با ایشان موافقت کرد. اگر چه قائل است که پاها را تا کعب، باید شست.

جمهور مفسران و فقها گویند:

– کعب استخوان ساق است. اگر کعب همان چیزى بود که امامیه گویند، باید گفته شود: «و ارجلکم الى الکعاب» زیرا بنا بر این قول، در هر پایى دو کعب است.[۴]

وَ إِنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا: اگر در موقع نماز، جنب باشید، لازم است بوسیله غسل خود را طاهر سازید. جنابت، بر اثر خارج شدن منى یا غایب شدن سر آلت تناسلى مرد، در آلت تناسلى زن، حاصل مى‏شود.

وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضى‏ أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ مِنْهُ‏: تفسیر این قسمت در سوره نساء (آیه ۴۳) گذشت و تکرار آن لزومى ندارد.

ما یُرِیدُ اللَّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ‏: خداوند نمى‏خواهد بوسیله حکم وضو و غسل و تیمم- در موقع نبودن آب یا معذور بودن استعمال آن- شما را دچار سختى و زحمت کند.

وَ لکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ‏: بلکه مى‏خواهد بوسیله وضو و غسل جسد شما را از آلودگى گناهان پاک گرداند. حرف لام براى بیان اراده است. چنان که شاعر گوید:

ارید لا نسى ذکرها فکانما تمثل لى لیلى بکل سبیل‏

یعنى: مى‏خواهم یاد او را فراموش کنم. گویى بهر راهى در برابر من مجسم شده است.

در حدیث است که پیامبر فرمود: «وضو گناهان گذشته را مى‏پوشاند» وَ لِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ‏: و اراده خداوند این است که بوسیله وضو و غسل با وجود آب و تیمم با فقدان آب، نعمت خود را بوسیله اباحه تیمم براى شما تمام کند و این گذشت و تخفیف را یکى دیگر از نعمتهاى خود نسبت به شما قرار دهد.

لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ‏: براى اینکه شما از راه اطاعت دستورهاى خداوند، او را سپاسگزارى کنید.

این آیه شریفه، متضمن کیفیت غسل و وضو و احکام آنهاست. لکن مسائل متفرع بر آنها بسیار و محل ذکر آن کتابهاى فقهى است.

 

[سوره المائده (۵): آیات ۷ تا ۱۰]

وَ اذْکُرُوا نِعْمَهَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ مِیثاقَهُ الَّذِی واثَقَکُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (۷) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ (۸) وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ (۹) وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَحِیمِ (۱۰)

[۵]

ترجمه‏

و یاد کنید نعمت خدا را بر خویشتن و پیمانى را که از شما گرفت هنگامى که گفتید: شنیدیم و اطاعت کردیم و از خداوند بپرهیزید که او به اسرار شما آگاه است.

اى مردم مؤمن، در راه خدا قیام کرده، گواهان عدل باشید و کینه قومى شما شما را به بى عدالتى نکشاند. عدالت کنید که به تقوى نزدیک‏تر است و تقوى پیشه کنید که خداوند بکردار شما آگاه است. خداوند بمردم مؤمن و شایسته، وعده مغفرت و اجر عظیم داده است. و آنان که کافر شدند و آیات خدا را تکذیب کردند، اصحاب دوزخ هستند.

بیان آیه ۷

لغت‏

ذات الصدور: کلمه «ذات» را مؤنث آورده، زیرا مقصود، معنى‏هایى است که در دلها وارد مى‏شوند. از طرف دیگر، کلمه را مفرد آورده و «ذوات الصدور» نگفته، تا خبر دهد که بهر معنایى جداگانه علم دارد.

مقصود

در آیه پیش احکامى را در مورد وضو و غسل و تیمم بیان کرد، اکنون انسانها را بیاد نعمت‏هاى خود انداخته، مى‏فرماید:

وَ اذْکُرُوا نِعْمَهَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ‏: کلمه نعمت را مفرد آورد و «نعم» بصورت جمع نگفت، تا بزرگى نعمت را نشان دهد و خاطر نشان کند که هر نعمتى از خداست و باید بزرگترین شکرها را به پیشگاهش تقدیم کرد، زیرا او اصل نعمتهاست و امورى مثل خلق، حیات، عقل، حواس، قدرت و ابزار زندگى نعمتهاى او هستند.

برخى گفته‏اند: کلمه نعمت، مفید معناى جنس است و همه نعمتها را شامل مى‏شود.

چنان که قطعه‏هایى از زمین را «ارض» مى‏نامند.

وَ مِیثاقَهُ الَّذِی واثَقَکُمْ بِهِ‏: در این باره اقوالى است:

۱- مقصود همان پیمان و بیعتى است که پیامبر در موقع مسلمان شدن، از آنها گرفت، تا خدا را در همه امور واجب اطاعت کنند. خواه طبق میلشان باشد یا نباشد.

این قول از ابن عباس و سدى است.

۲- ابو الجارود از امام باقر (ع) روایت کرده است که: مقصود مطالبى از قبیل حرام بودن چیزهاى غیر مباح و کیفیت طهارت و وجوب ولایت است که در حجه الوداع بیان شده بود. این معنى داخل در قول اول است.

۳- ابو على جبایى گوید: مقصود، متابعت آنها از پیامبر است در روز بیعت عقبه و بیعت رضوان.

۴- مجاهد گوید: مقصود، پیمانى است که خداوند در موقع بیرون آوردن ایشان از صلب آدم، از ایشان گرفته و به آنها گفته بود: «آیا من پروردگار شما نیستم؟» و آنها پاسخ داده بودند: «پروردگار ما هستى». این قول از سایر اقوال ضعیف‏تر است.

إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا: در آن هنگام شما گفتید: گفته تو را شنیدیم و اطاعت کردیم‏ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ: از خداوند بپرهیزید که او به آنچه در سینه‏هاى پنهان کردید، یعنى از اسرار قلبى شما آگاه است. منظور از کلمه «صدور» دلهاست، زیرا دل در سینه جاى دارد.[۱] یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ‏: اى مردم مؤمن، باید عادت شما و خوى شما قیام به حق باشد، بطورى که خود عمل شایسته انجام دهید و دیگران را امر به معروف و نهى از منکر کنید و اینها را براى تحصیل رضاى خدا انجام دهید.

شُهَداءَ بِالْقِسْطِ: حال آنکه گواهانى هستید که عادلانه، بوظیفه شهادت عمل مى‏کنید.

برخى گویند: یعنى براى خدا مردم را بسوى حق دعوت و بوسیله عدالت و حق و دلایل محکم از دین خدا دفاع کنید. چه شاهد در حقیقت از مورد شهادت، دفاع مى‏کند.

و بقولى: یعنى از اهل عدالت باشید، زیرا آنان در روز قیامت، گواه مردم هستند وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ‏: زجاج گوید: اگر «شنئان» را بفتح نون بخوانیم‏ مصدر و بمعناى کینه و اگر به سکون نون بخوانیم صفت و بمعناى کینه‏ور خواهد بود.

ما در پیرامون معناى این کلمه در اول سوره گفتگو کرده ‏ایم.

عَلى‏ أَلَّا تَعْدِلُوا: بغض و کینه شما نسبت بمردمى، شما را به بى عدالتى وادار نکند. هر گاه کلمه «شنئان» صفت باشد، یعنى: «کسى که نسبت بقومى کینه دارد، شما را به بى عدالتى وادار نکند در حکم و سیره خود نسبت به ایشان به ستمگرى گرایید.» اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏: شما نسبت بدوستان و دشمنانتان عدالت کنید که به تقوى نزدیکتر است.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏: از عقاب خدا بترسید و باطاعت و اجتناب از بدیها خود را در معرض آن قرار ندهید.

إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ‏: خداوند بکردار شما دانا و شما را کیفر مى‏ دهد.

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا: آنان که به بیگانگى خدا تصدیق و به پیامبرى حضرت محمد ص اقرار کردند.

وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏: و کارهاى پسندیده را- اعم از واجب و مستحبّ- انجام دادند.

لَهُمْ مَغْفِرَهٌ: خداوند آنان را وعده مغفرت داده، گناهان را مى‏آمرزد و بدیهاى آنها را به پرده بزرگى و کرم مى‏پوشاند.

وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ‏: پاداش بزرگ نیز به آنها وعده شده است. فرق میان اجر و ثواب، این است که ثواب، در برابر طاعات است ولى اجر، مزدى است که در عوض کارى داده مى‏شود. وعده، عبارت است از خبرى که نفعى را نوید دهد و وعید، خبرى است که ضررى را به اطلاع رساند.

وَ الَّذِینَ کَفَرُوا: آنان که توحید خدا و صفاتش را منکر و نبوت پیامبر را نادیده گرفتند.

وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا: و تکذیب کنند دلایل و براهین پروردگار را.

أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَحِیمِ‏: آنان همواره در دوزخ خواهند بود. چه مصاحبت، مستلزم دوام و خلود است.

 

بیان آیه ۸- ۹ ۱۰

لغت‏

جرم و اجرام: هر دو به یک معنى هستند. برخى گفته‏اند: «لا یجرمنکم» یعنى شما را داخل در جرم نسازد … چنان که گفته شود: «اثمته» یعنى او را داخل در گناه کرد.

وعد: هر گاه بگویید: «وعدت الرجل» یعنى مرد را وعده نیک دادم و هر گاه بگویید: «او عدت الرجل» یعنى مرد را تهدید کردم. هر گاه آنچه را که وعده مى‏دهید، ذکر کنید، هم «وعد» و هم «اوعد» استعمال مى‏کنید. بدیهى است که «وعد اللَّه الذین آمنوا …» وعده خیر است براى پاکان و نیکان. این خیر را هم بیان کرده که آمرزش و پاداش است.

اعراب‏

قوامین: خبر کونوا.

شهداء: حال.

لَهُمْ مَغْفِرَهٌ: جمله‏اى است که به منزله کلمه مفرد است. یعنى خداوند وعده مغفرت داده است. چنان که شاعر عرب گوید:

وجدنا الصالحین لهم جزاء و جنات و عیناً سلسبیلا

یعنى: صالحان را یافتیم که براى آنها پاداش و بهشتها و چشمه سلسبیل است.

جمله‏ «لَهُمْ مَغْفِرَهٌ» در محل نصب است. هم چنان که در شعر جمله «لهم جزاء» در محل نصب و کلمه‏هایى که بر آن عطف شده‏اند، منصوبند. این احتمال هم وجود دارد که جمله‏ «لَهُمْ مَغْفِرَهٌ» در محل رفع و آنچه به مردم صالح وعده داده شد، حذف‏ شده باشد.

مقصود

در آیه پیش به این مطلب اشاره کرد که: وفاى به عهد واجب است، اکنون مواردى که صاحبان پیمان باید به آن وفا کرده، و عمل کنند، ذکر کرده، مى‏فرماید:

 

[سوره المائده (۵): آیات ۱۱ تا ۱۲]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ فَکَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (۱۱) وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً وَ قالَ اللَّهُ إِنِّی مَعَکُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاهَ وَ آتَیْتُمُ الزَّکاهَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِی وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً لَأُکَفِّرَنَّ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ لَأُدْخِلَنَّکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ فَمَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ (۱۲)

[۲]

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، نعمت خدا را بر خود یاد کنید، هنگامى که گروهى خواستند شما را مورد دست اندازى قرار دهند و خداوند دست‏هاى آنها را از شما کوتاه کرد. و بپرهیزید از خدا. و مردم مؤمن باید بخدا توکل جویند.

خداوند از بنى اسرائیل، پیمان محکم گرفت و از ایشان دوازده نقیب مامور ساختیم و خداوند بآنها فرمود: من با شمایم. اگر نماز را بپاى دارید و زکات را بدهید و برسولان من ایمان آورید و آنها را تعظیم کنید و به خداوند قرض نیکو دهید، بدیهاى شما را مى‏پوشم و شما را داخل بهشت‏هایى مى‏کنم که نهرها از زیر آنها جریان دارد و هر کس بعد از آن کفر ورزد، از راه میانه، گم گشته و منحرف شده است‏

بیان آیه ۱۱

لغت‏

ذکر: حضور معنى در خاطر. گاهى این کلمه، به معناى گفتن استعمال شود، زیرا خاصیت گفتار نیز حضور معنى در ذهن است. تذکر، یعنى طلب معنى نه طلب گفتار همّ: قصد توجه نفس به انجام کارى. این کلمه بمعناى فکر غم انگیز نیز استعمال مى‏شود و جمع آن «هموم» است. در عین حال باید توجه داشت که «هم» و «قصد» با یکدیگر فرق دارند. زیرا قصد همان اراده جدى نسبت به انجام کار است. حال آنکه «هم» آن مرحله‏اى از قصد است که هنوز بصورت اراده جدى در نیامده است.

مقصود

اکنون خداوند مؤمنان را مخاطب ساخته، آنان را بیاد نعمت‏ها و دفع نیرنگ دشمنان انداخته، مى‏فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ‏: اى مردم، مؤمن، نعمت خدا را نسبت بخویش بیاد آورید، آن گاه که مردمى قصد کردند که به شما دست اندازى کنند. در باره این مردم اختلاف است:

۱- مجاهد و قتاده و اکثر مفسران گویند: مقصود یهودیان است که خواستند پیامبر را غافل گیر کرده، بقتل رسانند. اینان یهودیان بنى النضیر بودند که پیامبر با جمعى از اصحاب خود بر آنها وارد شد تا در باره یکى از اصحاب که دو تن از هم پیمانهاى پیامبر را کشته و دیه آنها را آن بزرگوار لازم بود، با آنها سخن گوید. آنها نیز با پیامبر پیمان ترک جنگ و شرکت در پرداخت خونبها، بسته بودند. پس از استماع سخن رسول خدا، از حضرتش تقاضا کردند که بنشیند و پس از پذیرایى‏هاى لازم، مبلغى از خونبهاى آن دو مقتول را پرداخت کنند، لکن تصمیم گرفتند که پیامبر و اصحاب را- ناجوانمردانه‏ بقتل رسانند. در این وقت، خداوند متعال، پیامبر را از سوء قصد آنها آگاه کرد و به اتفاق اصحاب از آنجا خارج شدند. این خود یکى از معجزات پیامبر گرامى اسلام است.

۲- قریش، مردى را براى قتل پیامبر مامور کردند. وى با شمشیر کشیده، بر آن بزرگوار داخل شد و چون خواست وى را بقتل رساند، گفت: چه کسى قادر است که. مرا از کشتن تو منع کند؟ فرمود: خدا. وى شمشیر را افکند و مسلمان شد. نامش عمرو بن وهب جمحى بود. صفوان بن امیه، بعد از جنگ بدر وى را براى این کار خطیر مامور کرده بود. لکن خواسته آنها نقش بر آب شد! این معنى از حسن است.

۳- ابو على جبایى گوید: مقصود لطف خداوند است در باره مؤمنان و باز داشتن دشمنان از اینکه نتوانند مزاحمتى براى مسلمانان فراهم سازند. خداوند آنها را بچند وسیله از ایجاد مزاحمت براى مسلمانان باز داشت: بیمارى، قحطى، مرگ سران، نابودى حیوانات و دیگرى وسایلى که چنان آنها را مشغول و گرفتار کرد که بکلى از فکر مزاحمت و قتل مؤمنان باز ماندند.

۴- واقدى گوید: پیامبر با گروهى از بنى ذبیان و محارب در «ذى امر» جنگ کرد. آنها در قله کوه‏ها متحصن شدند. پیامبر از کوه- طورى که آنها را ببیند- بزیر آمد و براى قضاى حاجت، بگوشه‏اى رفت. در آنجا بر اثر باران لباسهایش تر شد. آنها را از تن بیرون آورد و بر درختى افکند که خشک شود و خود در زیر آن درخت، بخوابید.

اعراب او را مى‏دیدند. رئیس آنها «دعثور بن حرث» با شمشیر کشیده، بر بالین پیامبر آمد و گفت:

– محمد، اکنون چه کسى مى‏تواند مرا از کشتن تو باز دارد؟

فرمود:

– خدا در این وقت، جبرییل طورى بر سینه او کوبید که شمشیر از کفش افتاد و پیامبر شمشیر را برداشت و فرمود:

– اکنون چه کسى مرا از قتل تو منع مى‏کند؟

پاسخ داد:

– هیچکس. اکنون شهادت مى‏دهم که خداوند یکتاست و محمد فرستاده اوست.

از اینرو آیه نازل شد. بنا بر این خلاص شدن پیامبر، نعمتى است براى همه مؤمنان، زیرا وجود پر فیض او در میان اهل ایمان، نعمتى است براى ایشان و تجاوز به او تجاوز به هر فرد مسلمانى است.

فَکَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ‏: خداوند آنها را از قصد سویى که در باره شما داشتند، باز داشت.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ‏: از خدا بپرهیزید. مردم مؤمن باید به نصرت خداوند، توکل جویند که او یاور آنهاست و آنها را کفایت مى‏کند.

 

بیان آیه ۱۲

لغت‏

میثاق: پیمان مؤکدى که مورد وثوق و اطمینان باشد.

نقیب، این کلمه از «نقب» بمعناى سوراخ است. نقیب قوم، یعنى ضامن و کفیل قوم، بطورى که گویى بر اسرار آنها نقب زده، بدانها احاطه دارد. کلمه «نقاب» هم از همین جاست، زیرا آن کس که نقاب بر چهره دارد همچون نقب زنى است که دیگران از تردستى او بى‏خبرند و او به اسرار دیگران واقف است. کلمه «مناقب» نیز جمع منقبت و از همین ماخذ است، چه مناقب به معناى فضائل است و کسى را فضائل است که بدانها راه دارد.

تعزیر، توقیر و تعظیم. شاعر گوید،

و کم من ماجد لهم کریم‏ و من لیث یعزر فى الندى‏

یعنى، آنها داراى اشخاص کریم و بزرگوار و شیران دلاورى هستند که در مجلس مورد احترام واقع مى‏شوند.

باید دانست که «تعزیر» به معناى یارى کردن نیز بکار مى‏رود، زیرا نتیجه آن منع دشمن از مزاحمت است ضلال، گمراهى.

سواء. میان و وسط.

اعراب‏

قَرْضاً حَسَناً. در اینجا نه فرمود. «اقرضاً حسناً»، زیرا در «اقرضتم» نیز معناى قرض است. نظیر «وَ اللَّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً» (نوح ۱۷.

خداوند رویانید شما را از زمین روییدنى) در اینجا «انباتاً» نگفته است.

امرء القیس گوید. «و رضت فذلت صعبه الى اذلال» یعنى او را رام کردم و چه خوب رام شد. در اینجا در حقیقت «رضت» به معناى «اذللت» است.

مقصود

در آیه پیش خداوند پرده از روى نیرنگ یهودیان و قصد سوء ایشان نسبت به پیامبر برداشت و در باره دفع شر ایشان سخن گفت، اکنون در باره احوال ایشان و پلیدى باطن و زشتى عادت آنها در خیانت به پیامبران سخن مى‏گوید، تا خاطر پیامبر را از رفتار و قصد سوء ایشان تسلیت دهد. فرمود.

وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ‏. خداوند از بنى اسرائیل پیمان محکم گرفت و آنها پیش او سوگند یاد کردند که عبادت خود را براى او خالص کرده، به پیامبرانش ایمان آوردند و احکامش را اطاعت کنند وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً: موسى را مامور کردیم که از دوازده قبیله یهود، دوازده نفر مامور کند تا همچون دیده‏بانان به سرزمین شام رفته، اخبار آنجا و خصوصیات مردم آن منطقه را براى بنى اسرائیل شرح دهند. وى از هر قبیله‏اى نقیبى امین، برگزید و آنها را به ماموریت فرستاد. اینان بموقع بازگشت، قوم خود را از جنگ ایشان منع کردند، زیرا آنها را نیرومند، یافته بودند، تنها دو تن از این دوازده تن- کالب بن یوفنا و یوشع بن نون- مردم یهود را بجنگ تشویق کردند.

این معنى از مجاهد و سدى است.

حسن و جبایى گویند: یعنى از هر قبیله‏اى بر آن پیمان ضامنى گرفتیم. قتاده گوید: یعنى از هر قبیله‏اى گواهى گرفتیم. بلخى گوید: ممکن است این دوازده تن، پیامبران یا پیشوایان یهود باشند. ابو مسلم گوید: آنها به پیامبرى برگزیده شدند تا دین را بر پاى دارند و تورات را به یهودیان تعلیم دهند و آنها را بدستورهاى الهى امر کنند.

وَ قالَ اللَّهُ إِنِّی مَعَکُمْ‏: ربیع گوید: خطاب به نقباست. اکثر مفسران گویند:

خطاب به بنى اسرائیل است که خداوند از آنها پیمان گرفت. ممکن است نقبا نیز مورد نظر باشند. یعنى خداوند فرمود: من با شمایم و شما را در برابر دشمن یارى مى‏کنم و در این ماموریت جنگى- که بر طبق عهد و میثاق من است- من پشتیبان شما خواهم بود. سپس مطلب دیگرى را آغاز کرد، فرمود:

لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاهَ: اگر شما بنى اسرائیل، نماز را بر پاى دارید.

وَ آتَیْتُمُ الزَّکاهَ: و زکات را بدهید.

وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِی‏: و گفتار پیامبرانم را تصدیق کنید. برخى گفته‏اند: خطاب به نقباست.

وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ‏: حسن و مجاهد و زجاج گویند: یعنى پیامبران را یارى کنید.

ابن زید و ابو عبیده گویند: یعنى آنها را تعظیم و اطاعت کنید وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً: و در راه خدا انفاق کنید و پول خود را در کارهاى خیر مصرف کنید. این کارها درست مثل قرض دادن به خداوند است و بنا بر این پاداش آنها را خدا مى‏دهد. برخى گفته‏اند: مقصود از «حسناً» این است که از روى خشنودى باشد و منت و آزارى بدنبال نداشته باشد و بقولى «حسنا» یعنى حلال.

لَأُکَفِّرَنَّ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ‏: در این صورت، گناهان گذشته شما را مورد عفو قرار داده، از کیفر شما چشمپوشى مى‏کنم.

وَ لَأُدْخِلَنَّکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ: و شما را داخل بهشتهایى کنم که نهرها از زیر آنها جارى است.

فَمَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ‏: کسى که بعد از ماموریت نقیبان و گرفتن پیمان، کفر ورزد، راه روشن را گم کرده است.

این آیه دلالت دارد بر اینکه: حق، حد وسط میان افراط و تفریط است. از امیر المؤمنین على ع روایت شده است که: «راست و چپ گمراه کننده است، جاده، همان راه میانه است …»

 

[سوره المائده (۵): آیات ۱۳ تا ۱۴]

فَبِما نَقْضِهِمْ مِیثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَهً یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَهٍ مِنْهُمْ إِلاَّ قَلِیلاً مِنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ (۱۳) وَ مِنَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ أَخَذْنا مِیثاقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ فَأَغْرَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَهَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَهِ وَ سَوْفَ یُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما کانُوا یَصْنَعُونَ (۱۴)

[۳]

ترجمه‏

ما بواسطه پیمان شکنى، آنها را لعن و دلهایشان را سخت کردیم. آنان کلام خدا را تغییر مى‏دادند و تفسیر ناصواب مى‏کردند و نصیب خود را از کلام الهى فراموش کردند و تو همواره بر خیانت آنان آگاه خواهى بود بجز گروهى اندک. پس از ایشان در گذر و عفو کن که خدا نیکوکاران را دوست دارد.

و از مردمى که گفتند: نصرانى هستیم، پیمان گرفتیم. آنها نیز بهره خود را از مواعظ الهى فراموش کردند! از اینرو در میان ایشان تا روز قیامت دشمنى و کینه افکندیم و بزودى خداوند آنها را بکردارشان آگاه خواهد ساخت.

بیان آیه ۱۳

قرائت‏

حمزه و کسایى «قسیه» و دیگران «قاسیه» خوانده‏اند. دلیل حمزه و کسایى این است که فعیل نیز بمعناى فاعل آید مثل «شهید و علیم» به معناى «شاهد و عالم» لکن آنانى که «قاسیه» خوانده‏اند، گویند: اکثر و معروف‏تر همین است.

لغت‏

قسوه: سختى. شاعر گوید:

«و قد قسوت و قسا لداتی»

یعنى: سخت شدم و نرمى جوانى از من رخت بر بست. بنا بر این «قاسیه» یعنى سخت.

ابو العباس گوید: درهم قلب را قسى نامند به خاطر اینکه صداى آن ناهنجار و نادرست است. ابو زبید در باره بیل‏هایى که به سنگ خورند، گوید:

لها صواهل فى ضم السلام کما صاح القسیات فى ایدى الصیاریف‏

براى بیلها در میان سنگهایى سخت صدایى است همچون صداى پولهاى قلب در دست صرافان.

ابو على گوید: قسى به معناى درهم قلب، در اصل عربى نیست و با «قسى» عرب- که به معناى سخت است- ارتباطى ندارد. چنان که کلمات «قابوس، ابلیس، جالوت و طالوت» نیز عجمى هستند و از چیزى مشتق نشده‏اند. دلیل عجمى بودن این کلمات، عدم انصراف آنهاست.

خائنه: خیانت. مصدرهایى در زبان عرب، بر این وزن وجود دارد. مثل: عافیه، طاغیه، کاذبه. در قرآن کریم است: «فَأُهْلِکُوا بِالطَّاغِیَهِ» (الحاقه ۵: به سرکشى هلاک شدند) «لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَهٌ» (واقعه ۲: براى واقع شدن رستاخیر دروغى نیست) در عبارت «رجل خائنه» مصدر به جاى صفت بکار رفته و معناى آن مبالغه است. شاعر گوید:

حدثت نفسک بالوفاء و لم تکن‏ للغدر خائنه مغل الاصبع‏

یعنى: در خاطر خود بفکر وفا بودى و خیانتکارى که براى خیانت بمتاعى دست درازى کند نبودى (مغل بدل خائنه)

اعراب‏

فیما «ما» زائده و براى تاکید است. شاعر گوید: «لشی‏ء ما یسوّد من یسود» در این مصراع نیز «ما» زائد است.

یحرفون: حال از ضمیر «نقضهم». ممکن است کلامى مستقل و بى ارتباط به سابق باشد و پایان کلام سابق «قاسیه» باشد.

قلیلا: مستثنى از ضمیر «خائِنَهٍ مِنْهُمْ».

مقصود

اکنون ضمن عطف به سابق، فرماید:

فَبِما نَقْضِهِمْ مِیثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ‏: در اینجا براى تسلیت خاطر گرامى پیامبر فرماید:

از این یهودیان که مى‏خواستند به تو و اصحابت دست اندازى کنند، و عهدى که میان تو و ایشان است بشکنند و ترا غافل‏گیر سازند، تعجب مکن. این است خوى ایشان و عادت نیاکان ایشان که در زمان موسى از ایشان پیمان گرفتم که مرا اطاعت کنند و دوازده نقیب، از میان ایشان بر گزیدم، آنها پیمان مرا شکستند و من آنها را لعن کردم. در این کلام محذوفى وجود دارد که بخاطر وجود قرینه لفظى حذف آن رواست. یعنى «فنقضوا میثاقى و عهدى فلعنّاهم بنقضهم» مقصود از لعن، محروم ساختن آنها از رحمت است که خود کیفرى است. این معنى از عطا و جماعتى است.

حسن و مقاتل گفته‏اند: یعنى آنها را بصورت بوزینگان و خوکان مسخ کردیم.

ابن عباس گوید: یعنى آنها را بوسیله جزیه، عذاب کردیم پیمان شکنى آنها از چند راه است: تکذیب رسل، قتل انبیا، عدم توجه بکتاب آسمانى- بقول قتاده- و کتمان صفات پیامبر گرامى اسلام- بقول ابن عباس-.

وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَهً: ابن عباس گوید: یعنى دلهاى آنها را طورى سخت ساختیم‏ که حق در آن اثرى نکند در حقیقت، مقصود این است که از آنان سلب توفیق شده و از لطفى که موجب گشایش سینه آنان گردد محرومند، تا آنجا که باطن ایشان نیز برنگ کثیف ظاهرشان در آمده است نظیر اینکه به کسى گفته شود: شمشیرت را بر اثر عدم مواظبت، فاسد کردى تا اینکه زنگارگون شد و ناچار شدى ناخنهایت را نگیرى و از آنها بعنوان سلاح استفاده کنى.

جبایى گوید: یعنى ما از حال درونى ایشان پرده بر افکندیم و سنگدلى آنها را آشکار ساختیم و حکم کردیم که آنها ایمان نمى‏آورند و موعظه در آنها بى اثر است و بقولى: قاسى بودن دلهاى آنان، یعنى پست و فاسد بودن آن مثل درهم‏هاى قلب. این معنى بازگشت به خشکى و عدم نرمى و لطافت دلها مى‏کند، زیرا پول قلب هم بر اثر اینکه در آن تزویر شده است، بد صداست. به آدم رحیم دل گفته مى‏شود: نرمدل و به آدم بى رحم گفته مى‏شود: سخت دل و سنگدل.

یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ‏: آنان بر اثر خبث باطن، سخن خدا را تفسیر نادرست کرده، صفت پیامبر را تغییر مى‏دهند، بنا بر این تحریف کلام خدا بدو نحو ممکن است:

۱- تفسیر نادرست ۲- تغییر و تبدیلهایى که در عبارات، مى‏دهند و کلامى که از خدا نیست، مى‏گویند از خداست.

وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ‏: و نصیب خود را از موعظه‏ ها و احکام الهى فراموش کردند آنها پیروى پیامبر را فراموش کردند و از این نصیب بزرگ چشمپوشى نمودند.

و بقولى یعنى: مطالب آسمانى را تضییع و قرائت آن را ترک کردند، در نتیجه از رشد و کمال محروم شده، بمرور ایام کتاب خدا را فراموش کردند.

وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَهٍ مِنْهُمْ‏: ابن عباس گوید: یعنى تو همواره بر خیانت و معصیت آنان آگاهى پیدا مى‏کنى.

بقولى یعنى: همواره بر دروغ و خیانت و پیمان شکنى و همکاریهاى آنها با مردم مشرک و دیگر خیانتهاى آنان، آگاهى.

و بقولى یعنى: تو همواره جماعت خیانتکار آنان را که مخالفت قول و نقض عهد خود مى‏کنند خواهى شناخت.

إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ‏: بجز گروه کمى که اهل خیانت نیستند.

فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ‏: تا وقتى که آنها بر عهد تواند و خیانتى نکرده‏اند، از ایشان درگذر. ابو مسلم گوید:

منظور همانهایى است که استثنا شدند.

حسن و جعفر بن مبشر گویند:- منظور این است که هر گاه آنها توبه کنند و جزیه دهند، آنها را عفو کن.

طبرى نیز همین معنى را اختیار کرده است.

قتاده گوید:- این آیه بوسیله آیه: «قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ …» (توبه ۲۹) نسخ شده است.

جبایى گوید:- بوسیله آیه‏ «وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَهً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلى‏ سَواءٍ» (انفال ۵۸) نسخ شده است.

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ‏: خداوند نیکوکاران را دوست دارد.

بیان آیه ۱۴

لغت‏

اغراء: تسلط بخشیدن دسته‏اى بر دسته‏اى. برخى گفته‏اند: یعنى دو دسته را بجان یکدیگر انداختن.

مقصود

پس از پیمان شکنى‏ هاى یهود با حضرت موسى ع به بیان پیمان شکنى‏هاى مسیحیان نسبت بحضرت مسیح پرداخته مى‏فرماید:

وَ مِنَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ أَخَذْنا مِیثاقَهُمْ‏: از آنهایى که خود را مسیحى وانمود کردند، پیمان گرفتیم که خدا را به یکتایى پرستش کنند و به نبوت حضرت مسیح و همه پیامبران خدا بعنوان رسالت و بندگى خدا اعتراف کنند، ولى آنان این پیمان را شکستند و از آن اعراض کردند. آیه، اشاره به این است که اینها مسیحى و نصرانى حقیقى نیستند، بلکه بر مسیحیت و نصرانیت اختراعى بوده، این نام را خود بر خویشتن گذاشته‏اند، از اینرو نفرمود: «و من النصارى …» حسن مى‏گوید: خداوند این نام را در موارد مختلف، در باره ایشان بکار برده است، زیرا آنها به این نام شناخته مى‏شوند.

فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ‏: آنها نیز نصیب خود را از پندها و اندرزهاى الهى فراموش کردند.

فَأَغْرَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَهَ وَ الْبَغْضاءَ: در این باره اختلاف است: حسن گوید: مراد این است که میان یهودیان و مسیحیان دشمنى و کینه افکندیم. جماعتى از مفسران نیز چنین گویند. ربیع گوید: مقصود اختلافاتى است که میان خود مسیحیان وجود دارد و به «یعقوبیه» و «ملکائیه» و «نسطوریه» تقسیم شده و با یکدیگر دشمنى مى‏کنند.

زجاج و طبرى نیز همین معنى را اختیار کرده ‏اند.

این اختلاف به این صورت بود که:

– نسطوریه مى‏گفتند: عیسى پسر خداست. یعقوبیه مى‏گفتند: عیسى خداست و ملکائیه- که همان مسیحیان رومى هستند، مى‏گفتند: خدا، مجموعه‏اى است از:خدا، عیسى و مریم.

جبایى گوید: مقصود این است که: خداوند بدسته‏اى امر مى‏کند که بدشمنى دیگران پردازند. سر انجام کار آنها به مرحله‏اى مى‏رسد که همگى دشمن یکدیگر بوده، بیکدیگر نسبت کفر و بى دینى دهند.

إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَهِ «این دشمنى تا روز قیامت در میان ایشان یا در میان یهودیان و مسیحیان باقى خواهد ماند.

جعفر بن حرث گوید: مقصود از «فَأَغْرَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَهَ …» این است که:

– آنها گرفتار اختلاف و همه آنها گرفتار خطا و گمراهى هستند، حال آنکه خداوند همه موارد اختلاف آنان را با دلیل واضح براى ایشان بیان کرده، بطورى که همه آنها خطاى طرف مقابل را متوجه هستند و بغض و کینه یکدیگر را در دل گرفته‏اند ولى هیچ یک از آنها متوجه خطا و اشتباه خود نیستند، بنا بر این آنان بوسیله کتاب خدایى به اشتباهات یکدیگر برده و بکمک دلایل روشن آن. انگشت روى خطاى یکدیگر مى‏گذارند. این موضوع سبب اختلاف و دشمنى آنان شده است. بنا بر این منشأ اختلاف، کتاب آسمانى و کتاب آسمانى از خداست و صحیح است که بگوید:

ما در میان ایشان دشمنى افکندیم.

عقیده دیگر در باره معناى جمله این است که:

– ما در دل آنان ترس و نفرت، نسبت بیکدیگر افکندیم، در نتیجه گرفتار تعصب و دشمنى شدند. این کار کیفرى است از پیمان شکنى آنان.

وَ سَوْفَ یُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما کانُوا یَصْنَعُونَ‏: بزودى در موقع حساب، خداوند آنها را بعواقب سوء پیمان شکنى آگاه و آنها را بر حسب استحقاقشان کیفر خواهد داد.

گویى منظور خداوند متعال این است که:

دستور عفو و اغماض، موضوعى است که مربوط به این جهان است و بزودى در جهان دیگر، آنان را بکیفر کردار زشت و ناپسندشان خواهد رسانید.

 

[سوره المائده (۵): آیات ۱۵ تا ۱۶]

یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمَّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ (۱۵) یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (۱۶)

[۱]

ترجمه‏

اى اهل کتاب، پیامبر ما بسوى شما آمد تا بسیارى از مطالب کتاب که مخفى مى‏کردید، براى شما بیان کند و از بسیارى در گذرد. از جانب خداوند نورى و کتابى آشکار بسوى شما آمد. کتابى که خداوند بوسیله آن، کسانى که تابع خشنودى او هستند، هدایت کند براه‏هاى سلامت و آنها را از ظلمت‏ها بنور آورد و براه راست هدایت کند.

بیان آیه ۱۵- ۱۶

لغت‏

رضوان: خشنودى، رضا، ضد غضب، اراده پاداش مردمى که سزاوارند.

برخى گفته‏اند: رضوان یعنى مدح بر طاعت.

على بن عیسى گوید: رضوان عبارت از چیزى است که مقتضاى آن وقوع طاعت خالص و ضد آن غضب است، زیرا خشنودى از کارى که گذشته صحیح است و اراده کار گذشته صحیح نیست.

لکن این مطلب صحیح نیست، زیرا «رضا» و خشنودى، عبارت از اراده انجام کارى است از دیگرى، جز اینکه هنگامى این خشنودى حاصل مى‏شود که مقصود حاصل گردد و کراهتى عارض نشود، بنا بر این رضا و خشنودى هنگامى تحقق مى‏یابد که مقصود حصول یابد. بدین ترتیب، نخست اراده‏اى بر کارى از غیر تعلق پیدا مى‏کند و هنگامى که آن کار انجام یافت، برضا و خشنودى تعبیر مى‏شود.

مقصود

در آیه پیش خداوند داستان پیمان شکنى و نافرمانى اهل کتاب را بیان داشت، اکنون آنها را دعوت به ایمان مى‏کند و به آنها مى‏گوید پیامبر گرامى اسلام کسى است که اسرار کتابهاى شما را بیان مى‏کند و بدین ترتیب، حجتى براى شما باقى نمى‏گذارد.

فرمود، یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمَّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ‏:

اى یهودیان و اى مسیحیان، پیامبر ما محمد ص بسوى شما آمد تا بسیارى از مطالب کتابهاى آسمانى- از قبیل سنگسارى زناکاران و امور دیگر- که مخفى و از راه سوء تفسیر، تحریف مى‏کردید- براى شما بیان کند. در اینجا با اینکه مقصود یهودیان و مسیحیان است هر دو را «أَهْلَ الْکِتابِ» گفت، نه «اهل الکتابین» زیرا کلمه «کتاب» اسم جنس است و شامل تورات و انجیل هر دو مى‏شود. البته در این اسم جنس، معناى عهد نیز هست. خداوند راه اختصار را پیموده است، از لحاظ اینکه گویى آنها اهل یک کتاب هستند.

وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ: و بسیارى از خطاهاى مردم را که تذکر نداده است رها مى‏کند و آنها را در مقابل آنها مؤاخذه نکند و کیفر ندهد، زیرا در باره آنها دستورى نداده است.

این معنى از ابو على جبایى است.

حسن گوید: یعنى بسیارى از گناهان را بوسیله توبه، مى‏ بخشاید.

علت اینکه: پاره‏اى از مطالب را بیان مى‏کند و پاره‏اى را بیان نمى‏کند، این است قسمتى که دلیل بر نبوت و صفات و بشارت بر ظهور اوست و براى شناسایى او لازم است، بیان مى‏کند، مثل مسأله سنگسار کردن و قسمتى که بیان و تفصیل آن چنین فایده‏اى ندارد، باجمال برگزار مى‏شود.

قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ: منظور از «نور» حضرت محمد ص است، زیرا مردم بوجود او هدایت مى‏شوند هم چنان که به نور. این معنى از قتاده و مختار زجاج است.

ابو على جبایى گوید: منظور قرآن است که حق را از باطل جدا مى‏کند. لکن معناى اول، بهتر است، بدلیل:

وَ کِتابٌ مُبِینٌ‏: بنا بر این اختلاف لفظ «نور» و «کتاب» دلیل بر اختلاف معنى است.

یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ‏: خداوند بوسیله قرآن- و بقولى بوسیله پیامبر- کسانى که از لحاظ قبول قرآن و ایمان و تصدیق پیامبر و پیروى احکام دین، تابع خشنودى او باشند براه‏هاى سلامت، هدایت مى‏کند.

سُبُلَ السَّلامِ‏: حسن و سدى گویند: یعنى راه‏هاى خدا، که عبارت از احکامى است که براى بندگان تشریع و بنام آیین اسلام بر آنها نازل کرده است.

زجاج گوید: یعنى راههاى سلامت از هر ترس و زیانى، مگر آن ترس و زیانى‏ که قابل توجه نباشد، زیرا ضرر و ترس کم، سر انجام بنفع باز مى‏گردد. پس منظور این است که خداوند کسانى که از چیزهایى پیروى مى‏کنند که رضاى خدا در آن است، براه سلامت هدایت مى‏کند و سلام و سلامت، مثل ضلال و ضلالت است.

مقصود از هدایت بسوى راه‏هاى سلامت، این است که: لطف خود را شامل حال آنها مى‏سازد تا براه حق قدم نهند.

وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ: و آنها را از کفر بایمان مى‏آورد، زیرا کفر همچون ظلمت‏ها موجب حیرت و سرگردانى مى‏شود و ایمان- همچون نور- موجب هدایت و بصیرت مى‏گردد.

بِإِذْنِهِ‏: این رهبرى بسوى ایمان از لطف خداوند است.

وَ یَهْدِیهِمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ‏: و آنها را براه حق- که دین اسلام است- هدایت مى‏کند. این معنى از حسن است. ابو على جبایى گوید: آنها را براه بهشت هدایت مى‏کند.

 

[سوره المائده (۵): آیات ۱۷ تا ۱۸]

لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ یُهْلِکَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ (۱۷) وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُمْ بِذُنُوبِکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ (۱۸)

[۲]

ترجمه‏

آنان که گفتند: خداوند مسیح بن مریم است، کافر شدند. بگو: اگر خداوند بخواهد مسیح بن مریم و مادرش و مردم روى زمین را همگى هلاک کند، چه کسى را یاراى آن است که از ایشان دفاع کند؟ و خدا راست پادشاهى آسمانها و زمین و ما بین آنها و خدا بر هر چیز قادر است. یهود و نصارى گفتند: ماییم فرزندان و دوستان خدا. بگو: پس چرا شما را بگناهتان کیفر مى‏دهد، بلکه شما بشرى هستید از آفریدگان خداوند. هر که را بخواهد مى‏آمرزد و هر که را بخواهد عذاب مى‏کند و خدا راست ملک آسمانها و زمین و ما بین آنها و بازگشت، بسوى اوست.

بیان آیه ۱۷- ۱۸

لغت‏

احباء: جمع حبیب، دوستان. کلمه حب که بمعناى دوستى است، گاهى هم بمعناى میل و اراده استعمال مى‏شود.

اعراب‏

لَقَدْ کَفَرَ: حرف لام، جواب قسم. یعنى «اقسم لقد کفر …» وَ ما بَیْنَهُما: یعنى ما بین آسمانها و زمین. در اینجا علت اینکه ضمیر، مثنى آورده شده، این است که منظور دو نوع است: نوعى سماوى و نوعى ارضى.

مقصود

اکنون مطالبى را که مسیحیان در باره عیسى گفته بودند، نقل کرده، مى‏فرماید:

لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ‏: آنها گفتند: خداوند، مسیح بن مریم است و بدین ترتیب، کافرى پیشه کردند، زیرا این سخن را- واقعاً- از روى عقیده مى‏گفتند. علت اینکه این گفتار، سبب کفر آنها شد، دو چیز است:

۱- آنها کفران نعمت کردند، زیرا نعمت را بکسانى که مدعى خدایى آنان بودند، نسبت دادند.

۲- آنها کافر شدند. زیرا مسیح را که یکى از آفریدگان خدا بود، بصفات خدا متصف کردند و گفتند: او خداست. بدیهى است که هر کسى جاهل به خداوند است: کافر است. زیرا چون نعمت خدا را تضییع کردند، گویى نعمت را به غیر خدا نسبت داده‏اند.

قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً: به آنها بگو: کى قادر است که شما را در برابر امر خدا حفظ و حمایت کند. این تعبیر، به این معنى است که خداوند مالک و صاحب‏ اختیار آنهاست و آنها در برابر پروردگار، هیچگونه قدرت و اراده‏اى ندارند، بهمین جهت است که دیگرى نیز نمى‏تواند در برابر خدا از ایشان دفاع کند. بنا بر این تقدیر جمله این است: «من یملک من امر اللَّه …» إِنْ أَرادَ أَنْ یُهْلِکَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً: مقصود اینست که اگر مسیح، خدا بود مى‏توانست در برابر اراده خداوند، از خود دفاع کند و نگذارد که خدا او و دیگران را بهلاکت رساند، حال آنکه مسیح را چنین قدرتى نیست، زیرا هیچکس را یاراى مخالفت اراده پروردگار متعال نیست. بدین ترتیب روا نیست که انسان، آفریده مغلوبى را پروردگار خود بداند.

برخى گفته‏اند:

– مقصود این است که: کسى که چنین قدرتى دارد، برتر از این است که با او خدایى باشد یا چیزى به او مانند شود.

وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما: خداوند را پادشاهى آسمانها و زمین و ما بین آنهاست. چنین خدایى دومى ندارد، بنا بر این مسیح نیز در قلمرو ملک خداست، نه خداست و نه پسر خدا، زیرا کسى که مملوک و در قلمرو ملک الهى است، چگونه ممکن است خدا باشد؟! یَخْلُقُ ما یَشاءُ: او خدایى است که هر چه بخواهد بهر کیفیتى که اراده کند، بزیور آفرینش مى‏آراید، اگر بخواهد انسان را از مردى و زنى و اگر بخواهد انسان را تنها از زنى خلق مى‏کند، بنا بر این اگر مسیح تنها از زنى بوجود آمده است، این دلیل خدایى وى نیست.

وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ: خداوند بر هر چه که بخواهد خلق کند، تواناست.

سخنى با مسیحیان‏

این آیه در مقام رد مسیحیان است که مى‏گویند:

– خداوند با مسیح اتحاد پیدا کرد، بنا بر این قالب جسمانى مسیح بر اثر حلول خداوند، جنبه الوهیت پیدا کرد و وظیفه مردم است که او را پرستش کرده،بخدایى وى معتقد باشند.

توضیح این که:

– کسى که ممکن است هلاک شود، جایز نیست که خدا باشد، همچنین کسى که مولود و پرورش یافته است، جایز نیست که خدا و پروردگار باشد.

سپس گفتار هر دو فرقه- یهودیان و مسیحیان- را نقل کرده، فرمود:

وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ‏: حسن گوید: یعنى یهودیان گفتند مقام و منزلت ما پیش خداوند مانند مقام و منزلت پسر است پیش پدر و مسیحیان از آنجا که عیسى را پسر خدا شناختند، خود را فرزندان و دوستان خدا شمردند، زیرا مطالب انجیل را تاویل برده، گفتند: عیسى گفته است پیش پدرم مى‏روم!» ابن عباس گوید: جماعتى از یهودیان- که کعب بن اشرف و کعب بن اسد و زید بن تابوه و … در میان ایشان بودند به پیامبر- که آنها را از غضب خدا ترسانیده بود- گفتند:

ما را مترسان، زیرا ما فرزندان و دوستان خداییم. و اگر خداوند بر ما غضب کند، غضبش مانند غضب پدر به فرزند است که بزودى زایل مى‏شود.

و بقولى:

– از آنجا که مردمى مسیح را پسر خدا دانستند، خداوند این مطلب را بهمه آنها نسبت داد. این رویه در ادبیات عرب، معمول است. چنان که گفته مى‏ شود:

«هذیل شعراء» یعنى گروهى از ایشان شاعرند. در باره همکاران و لشکر مسیلمه کذاب گفتند: «قالوا نحن انبیاء اللَّه» یعنى گوینده‏اى از آنان چنین گفت. جریر گوید: «ندسنا ابا مندوسه القین بالقنا» یعنى ما «ابو مندوسه» را با نیزه زدیم.

(در حالى که مردى از قوم جریر زده بودند نه همه افراد قوم.) سپس به پیامبر خود فرمود:

قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُمْ بِذُنُوبِکُمْ‏: بگو اگر پندار شما صحیح است و در این افترا بخطا نمیروید، چرا خداوند شما را در برابر گناهانتان کیفر مى‏دهد؟ زیرا قاعده این است‏ که دوست بدوست و پدر بر پسر ترحم کند و عذابش نکند، با اینکه آنها اقرار دارند که خداوند آنها را عذاب مى‏کند و این مطلب بر طبق کتاب ایشان است و اگر قبول نداشته باشند، کافرند و یهودیان معترف بودند که بمدت چهل روز- که گوساله را پرستیده بودند- عذاب مى‏بینند.

برخى گفته‏اند: «یعذب» اگر چه مضارع است، لکن بمعناى ماضى است. یعنى چرا شما را عذاب کرد؟ شما اقرار دارید که بر اثر پرستش گوساله سامرى گرفتار عذاب خداوند شدید و همچنین خداوند بکیفر کردارتان شما را به شکل بوزینگان و خوکان در آورد و بخت نصر را بر شما مسلط کرد تا شما را به سختى شکنجه دهد. آیا اینها عذاب نیستند؟ اگر شما دوستان خدا هستید، چرا عذابتان کرد؟

بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ‏: آن چنان که شما فکر مى‏کنید، نیست، شما فرزندان خدا نیستید، بلکه شما هم از اولاد آدم و مخلوق او هستید. اگر نیکى کنید، پاداش آن را مى‏بینید و اگر بدى کنید، بکیفر آن مى‏رسید. همانطورى که همه انسانها هستند و شما را بر آنها امتیازى نیست.

یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ: اگر چه خداوند، تنها بدکاران را عذاب مى‏کند، لکن مى‏گوید: هر که را بخواهد، مى‏آموزد و هر که را بخواهد کیفر مى‏دهد، زیرا بلاغت سخن در هیمن تعبیر است و دیگر اینکه بطور ایجاز و اختصار دلالت مى‏کند بر اینکه همه امور بخدا باز مى‏گردند و خداوند بر طبق حکمت خود آنها را انجام مى‏دهد.

وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما: ملک آسمانها و زمین و ما بین آنها، از خداست، بنا بر این او را فرزندى نیست، زیرا فرزند از جنس پدر است نه ملک پدر.

وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ: و امور بندگان بسوى خداوند بازگشت مى‏کند، بنا بر این هیچ کس جز او مالک سود و زیان ایشان نیست، زیرا این عبارت دلالت دارد بر اینکه در روز قیامت، احدى داراى قدرت و مقام نیست.

این تعبیر دلالت ندارد بر اینکه: در روز قیامت، مردم از لحاظ مکان بخداوند قرب پیدا مى‏کنند، بلکه تسلط و فرمانروایى او را نسبت بمردم میرساند.

[سوره المائده (۵): آیات ۱۹ تا ۲۱]

یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلى‏ فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِیرٍ وَ لا نَذِیرٍ فَقَدْ جاءَکُمْ بَشِیرٌ وَ نَذِیرٌ وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ (۱۹) وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیاءَ وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً وَ آتاکُمْ ما لَمْ یُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِینَ (۲۰) یا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَهَ الَّتِی کَتَبَ اللَّهُ لَکُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِینَ (۲۱)

[۳]

ترجمه‏

اى اهل کتاب، پیامبر ما در حین انقطاع پیامبران، بمنظور بیان احکام دین، بسوى شما آمد، تا نگویید: بشارت دهنده و ترساننده‏اى بسوى ما نیامد. بشارت دهنده و ترساننده بسوى شما آمد و خدا بر هر چیزى قادر است.

و هنگامى که موسى بقومش گفت: اى قوم نعمت خدا را بر خود بیاد آورید، آن گاه که در میان شما پیامبرانى برگزید و شما را پادشاه ساخت و به شما چیزهایى داد که به احدى از مردم عالم نداده بود. اى قوم، به سرزمین مقدس که خداوند براى شما مقرر داشته، داخل شوید و بازگشت نکنید که زیان مى‏بینید.

بیان آیه ۱۹

لغت‏

فترت: تعطیل عملى. به عقیده همه مفسران منظور از «فتره من الرسل» قطع وحى و تعطیل نبوت و رسالت است، از دوران حضرت عیسى تا بعثت حضرت محمد بن عبد اللَّه (ص) معناى اصلى کلمه «فترت» انقطاع است بطورى که عملى که از روى جدیت انجام شده است، تعطیل و منقطع گردد.

اعراب‏

أَنْ تَقُولُوا: بقول بصریان در محل نصب به تقدیر «کراهه ان تقولوا» است.

سپس مضاف که «مفعول له» بوده، حذف شده و مضاف الیه جایگزین آن شده است.

کسایى و فراء گویند: تقدیر آن «لئلا تقولوا» است.

مِنْ بَشِیرٍ: «من» زائد و فایده آن نفى جنس است. محل جار و مجرور رفع است به تقدیر: «ما جاءنا بشیر و لا نذیر»

مقصود

اکنون روى سخن به اهل کتاب و مخصوصاً آنهایى است که اهل استدلال و بحث هستند، بمنظور رام کردن آنها در برابر پیامبر بزرگ خدا مى‏فرماید:

یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ‏، اى اهل کتاب، پیامبر ما محمد ص بسوى شما آمد تا احکام دین را براى شما بیان کند. این آیه دلالت دارد بر اینکه خداوند پیامبر گرامى خود را بدانشى مخصوص گردانیده است که دیگران از آن دانش محرومند.

عَلى‏ فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ‏: او هنگامى آمد که مدتى بود، رسالت قطع و کتب آسمانى کهنه شده بودند. دلالت دیگر آیه این است که در زمان فترت، پیامبرى نیامده و دوران آن از زمان حضرت عیسى ع تا حضرت محمد ص بوده است. قبل از این دوران، نبوت،اتصال دانسته است. از ابن عباس روایت است که میان عیسى و پیامبر گرامى اسلام، چهار پیامبر بوده است.

در باره طول دوران فترت، اختلاف است. حسن و قتاده گویند: ۶۰۰ سال. بنا بروایت دیگر از قتاده ۵۶۰ سال ضحاک گوید: چهار صد شصت و چند سال. ابن عباس گوید:

پانصد و چند سال. کلبى گوید: بین میلاد عیسى و محمد ۵۶۹ سال طول کشید و بعد از عیسى چهار پیمبر آمده است و این مفاد آیه شریفه قرآن است: «إِذْ أَرْسَلْنا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ» (یس ۱۴: دو پیامبر بسوى آنان فرستادیم پس آنها را تکذیب کردند و ما آنها را به پیامبر سوم عزت بخشیدیم) در این آیه به ماموریت سه پیامبر، بعد از عیسى تصریح شده، اما چهارمى را نمى‏شناسیم. دوران این چهار پیامبر پس از عیسى ۱۳۴ سال طول کشیده است. از آن پس دوران فترت آغاز گردید.

أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِیرٍ وَ لا نَذِیرٍ: پیامبر ما در دوران فترت، بسوى شما آمد تا بر شما اتمام حجت شود و در روز قیامت نگویید: کسى نیامد که ما را بکار نیکو بشارت ثواب و بکار زشت، بیم کیفر دهد.

سپس این مطلب را بیان مى‏کند که خداوند از ایشان قطع عذر کرده و بوسیله فرستادن پیامبر گرامى اسلام، راه بهانه جویى را بر ایشان بسته است، از اینرو مى‏فرماید:

فَقَدْ جاءَکُمْ بَشِیرٌ وَ نَذِیرٌ: حضرت محمد ص، پیامبرى است که مردم مطیع را به ثواب، نوید مى‏دهد و عاصیان را به عقاب، مى‏ترساند.

وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ: خداوند بر هر چیزى قادر است.

دلالت آیه‏

این آیه، دلالت دارد بر اینکه مسلک جبریان باطل است، زیرا اگر مردم نسبت بکارهاى خوب و بد قدرتى نداشتند، در روز قیامت، استدلال مى‏کردند که ما قدرتى نداشتیم، نه اینکه بشارت دهنده و برساننده‏اى نداشتیم تا ما را بپاداش، بشارت و از عذاب بیم دهد.

بدیهى است که کسانى در روز قیامت چنین استدلالى پیش خدا مى‏کنند که بدانند آمدن پیامبران به صلاح ایشان است و بنا بر این هر گاه پیامبرى مبعوث نشد، آنها حق دارند بگویند: رهبر و رهنمایى نداشتیم. اما آنهایى که چنین عملى ندارند، اگر چه پیامبرى براى ایشان فرستاده نشود، چنین استدلالى نمى‏توانند بکنند.

 

بیان آیه ۲۰- ۲۱

لغت‏

تقدیس: تطهیر، پاک کردن. تسبیح و تقدیس خدا، منزه کردن او از عیب و هر چه که شایسته مقامش نیست، مى‏باشد. مثل داشتن همدم، فرزند، ستم و دروغ. سطلى که بوسیله آن خانه قدس را تطهیر مى‏کردند، تقدیس مى‏گفتند: ارض مقدس، سرزمین پاک.

اعراب‏

انبیاء: کلمه غیر منصرف است که داراى علامت تانیث لازم است. در حالى که علامت تانیث در حمزه و قائمه، چنین نیست زیرا غیر لازم است و از این جهت هنگامى که نکره باشند منصرفند.

خاسرین: حال از ضمیر «تنقلبوا»

مقصود

اکنون خداوند متعال، بمنظور تسلى خاطر پیامبر گرامى اسلام، پرده از روى رفتار و مخالفتهاى ایشان نسبت به پیامبر خود حضرت موسى ع برداشته، مى‏فرماید:

– وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ‏: بخاطر داشته باش که موسى بقوم خود گفت:

– یا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ‏: اى قوم، نعمت‏هاى خدا را- که پیش شما و در میان شماست- فراموش نکنید.

إِذْ جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیاءَ: در میان شما پیامبرانى قرار داد که از اخبار غیبى شما را مطلع و در مقابل دشمنان شما را یارى و قوانین الهى را براى شما بیان کنند. برخى گفته‏اند: اینها همان پیامبرانى بودند که پس از حضرت موسى ع براى بیان مسائل دینى تا زمان حضرت عیسى ع بسوى بنى اسرائیل آمدند.

وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً: و شما را پادشاهانى ساخت که دیگران خدمتگزار و در زیر سلطه شما باشند. این معنى از قتاده است.

عبد اللَّه بن عمرو بن عاص و زید بن اسلم و حسن گویند: موسى آنان را اینطور مخاطب ساخت، زیرا آنان داراى خانه و خدمتگزار و همسر بودند. بدیهى است که هر کس از این نعمتها برخوردار باشد، براى خود پادشاه است. چنان که از پیامبر گرامى اسلام، روایت است که:

– کسى که در آغاز روز، داراى ایمان و مخارج آن روزش باشد و بدنى سالم دارد، مثل اینکه همه جهان در قلمرو قدرت اوست.

ابو على جبایى گوید: پادشاه (ملک) کسى است که داراى سرمایه‏اى باشد که از کارهاى پر مشقت و تحمل رنج براى تحصیل معاش راحت باشد.

ابن عباس و مجاهد گویند: آنان بوسیله نازل شدن مائده آسمانى- یعنى ترنجین و بلدرچین- و شکافته شدن سنگ و خارج شدن آب از آن و ابر، پادشاه شدند.

ابو القاسم بلخى گوید: مانعى ندارد که خداوند براى آنها پادشاهى و سلطنت قرار داده و آن چنان به آنها قلمرو وسیع بخشیده باشد، که پادشاه باشند.

وَ آتاکُمْ ما لَمْ یُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِینَ‏: حسن و بلخى گویند:

یعنى به شما چیزهایى بخشید که به احدى از معاصران شما نبخشیده بود زجاج و جبایى گویند:

– امورى که خداوند به آنها ارزانى داشت، بر روى هم براى دیگرى فراهم نشده بود، نظیر کثرت پیامبران و آیات و نازل شدن ترنجبین و بلدرجین.

در باره اینکه: مخاطب کیست، اختلاف کرده ‏اند:

ابن عباس و مجاهد گویند: قوم موسى. این قول ظاهرتر است.

سعید بن جبیر و ابو مالک گوید: منظور امت پیامبر اسلام است.

آن گاه خداوند آنان را مکلف کرد که داخل سرزمین مقدس شوند و فرمود:

– یا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَهَ: ابن عباس و سدى و ابن زید گویند: منظور داخل شدن آنان در بیت المقدس است. زجاج و فراء گویند: منظور دمشق و فلسطین و قسمتى از اردن است. قتاده گوید: منظور شام است. مجاهد گوید: منظور سرزمین طور و اطراف آن است.

مقدسه، یعنى پاک شده، که ارض مقدس از شرک پاک و جایگاه پیامبران و مؤمنان شد.

الَّتِی کَتَبَ اللَّهُ لَکُمْ‏: که در لوح محفوظ ثبت شده که براى شما باشد. ابن عباس گوید: یعنى خداوند به شما بخشید. قتاده و سدى گویند: یعنى خداوند شما را مامور کرد که داخل آن شوید.

پرسش چگونه خداوند ارض مقدس را در لوح محفوظ براى آنها ثبت کرد و به آنها بخشید، با اینکه مى‏فرماید: «فَإِنَّها مُحَرَّمَهٌ عَلَیْهِمْ»؟! (مائده ۲۶: سرزمین مقدس بمدت چهل سال بر آنان حرام است) پاسخ ابن اسحاق گوید: این سرزمین بخششى بود از جانب خداوند که بعدا بر آنها حرام کرد.

و بقولى: مقصود همه بنى اسرائیل نیست، اگر چه کلام بطور عموم بیان شده است، بنا بر این براى عده‏اى از آنها داخل شدن در سرزمین حرام و براى عده‏اى که بعد از مرگ موسى بمدت دو ماه همراه یوشع بن نون بودند، حلال و مکتوب بود.

وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِکُمْ‏: اکثر مفسران گویند: یعنى از سرزمینى که مامورید داخل آن شوید، خارج مشوید. جبایى گوید.

– یعنى از طاعت خداوند به معصیتش بازگشت نکنید.

فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِینَ‏: که در آخرت، از ثواب محروم مى‏مانید. محرومیت آنها از ثواب، به خاطر این است که به این کار مأمور بودند، همانطورى که براى نماز ماموریت داشتند. این معنى از قتاده و سدى است.

و بقولى: آنها مامور به این کار نبودند تا از ثواب آخرت محروم شوند، بلکه منظور این است که بر اثر داخل نشدن در آن سرزمین از منافع مادى آن محروم شدند.

داستان تاریخى‏

مفسران گویند: هنگامى که موسى و بنى اسرائیل از دریاى نیل گذشتند و فرعون هلاک شد، خداوند آنها را مامور کرد که داخل سرزمین مقدس شوند. همین که برود اردن رسیدند، از ورود به آنجا دچار ترس شدند. موسى از هر قبیله ‏اى یکى از مامور کرد به آن سرزمین روند و موقعیت و وضع مردم آنجا را شرح دهند (آیه ۱۲) آنها رفتند و با مردمى نیرومند روبرو شدند. پس از بازگشت، آنچه را دیده بودند براى موسى شرح دادند، موسى به آنها دستور داد که مطلب را کتمان کنند. دو تن از ایشان- یوشع بن نون از سبط بن یامین و بقولى از سبط یوسف و کالب بن یوفنا از سبط یهوذا- اطاعت کردند و ده نفر دیگر عاصى شدند و مردم را از آنچه دیده بودند، مطلع ساختند برخى گفته‏اند: پنج نفرشان کتمان کردند و بقیه نکردند و خبر دهن بدهن در میان قوم، منتشر شد. قوم گفتند: اگر داخل شویم، زنان و فرزندان ما اسیر دست آنها خواهند شد و خواستند به مصر باز گردند. ضمناً تصمیم گرفتند یوشع و کالب را سنگسار کنند موسى خشمگین شد و گفت: «پروردگارا من فقط مالک خودم و برادرم هستم» (مائده ۲۵).

خداوند به موسى وحى کرد که: آنها بکیفر کردارشان بمدت چهل سال در بیابان سرگردان خواهند شد (مائده ۲۶) تنها کسانى که با آنها همکارى نکرده و سر از طاعت خدا نپیچیده ‏اند، از این کیفر مصون هستند. آنها در بیابانى بمساحت شانزده و بقولى نه و بقولى شش فرسخ به مدت چهل سال سرگردان ماندند. اینها داراى ششصد هزار مرد جنگى بودند و ترنجین و بلدرچین بر آنها نازل مى‏شد، سرانجام همه نقبا- بجز یوشع و کالب- و اکثر افراد آنها مردند و اطفال آنها بزرگ شدند و به جنگ «اریحا» رفتند و آنجا را فتح کردند.

در باره اینکه چه کسى آنجا را فتح کرد، اختلاف است. برخى گفته‏اند: موسى‏ آنجا را گشود، در حال که یوشع در جلو سپاهش بود. برخى گفته ‏اند: پس از مرگ موسى، یوشع آنجا را فتح کرد. در آن وقت موسى دار فانى را ترک گفته و یوشع به پیامبرى برگزیده شده بود. در روایت است که هنگامى که آنها سرگرم جنگ بودند، آفتاب غروب کرد.

بدعاى یوشع، آفتاب بازگشت و آنها اریحا را گشودند.

برخى گفته ‏اند: وفات موسى و هارون، در همان بیابان بود. هارون یک سال پیش از موسى وفات کرد. موسى در دوران سلطنت فریدون و منوچهر مى‏ زیست و ۱۲۰ سال عمر کرد. یوشع پس از موسى رهبرى بنى اسرائیل را عهددار شد. او ۱۱۶ سال عمر کرد و ۲۷ سال دوره نبوتش بود.


پاورقی

[۱] – باید توجه داشت که در این مورد نیز یادى از مسیحیان و یهودیان و رفتار آنها با حضرت موسى و عیسى شده، از اینرو پیامبر گرامى مى‏فرماید: به عدد یهودیان و مسیحیان …

[۲] – سوره مائده آیه ۱ جزء ۶ سوره ۵

[۳] – سوره مائده آیه ۲ جزء ۶

[۴] – در باره نسیئ در جاى خودش بحث خواهد شد. اجمالا باید توجه داشت که عرب، گاهى ماه حرام را به تأخیر مى‏انداخت و این عمل را« نسیئ» مى‏نامید.

[۵] – آیه ۳ سوره مائده جزء ششم

[۶] – ملخ و ماهى احتیاج به تذکیه ندارند. ملخ را باید از زمین و ماهى را از آب، شکار کرد.

همیکنه شکار شوند، خوردن گوشت آنها- که میته شده‏اند مباح است

[۷] – سوره مائده آیه ۴ جزء ۶

[۸] – متن کتاب در این مورد آشفته به نظر رسید. از اینرو عین روایت ابو رافع را از جلد پنجم تفسیر المیزان صفحه ۲۲۴ ترجمه کردیم. در مورد عکس باید توجه داشت، که عکس‏هاى آن روز تصویر خدایان بود و خصوصیت دیگر داشت.

[۹] – باز هم روایت، خالى از آشفتگى نیست، زیرا اگر در برخى از خانه‏ها بچه سگ باشد چه مانعى دارد که جبرئیل وارد خانه پیامبر نشود. از اینرو استاد علامه طباطبائى پس از نقل روایت مى‏فرمایند: این روایت به مجعول بودن، شبیه‏تر است.

[۱۰] – سوره مائده آیه ۵ جزء۶

[۱] – سوره مائده آیه ۵ جزء ۶

[۲] – سوره مائده آیه ۶ جزء ۶ سوره ۵

[۳] -ویل للعراقیب من النار. در باره این حدیث بعدا گفتگو خواهد شد

[۴] – باید توجه داشت که اهل لغت، براى کعب دو معنى کرده‏اند: یکى استخوان برجسته پشت قدم و دیگر دو استخوان برجسته کنار قدم. منظور علماى شیعه از کعب پا همان استخوان برجسته پشت پاست و هر پایى بیش از یک کعب ندارد و معناى ظاهر کلمه هم همین است. لکن آقایان کعب را به معناى استخوان کنار قدم گرفته- که یک معناى بعید است- و به علماى شیعه اشکال کرده و گفته‏اند، چون هر پایى داراى دو کعب است باید« الى الکعاب» گفته شده باشد. توجه به این نکته نیز لازم است که هیچگاه کعب به معناى ساق پا استعمال نشده است.

[۵] – آیه ۷ تا ۱۰ سوره مائده جزء ششم سوره۵

[۱] – بطور کلى در لغت عرب« ذات الصدر» به معناى راز و سر بکار مى‏رود. رجوع شود به المنجد ذیل کلمه« ذات» و بدین ترتیب چه نیازى است که بگوییم منظور از« صدور» دلهاست بمناسبت اینکه جاى دل، سینه است.

[۲] – آیه ۱۱ و ۱۲ سوره مائده جزء ۶ سوره ۵

[۳] – سوره مائده آیه ۱۳ و ۱۴ جزء ۶ سوره۵

[۱] – آیه ۱۵ و ۱۶ سوره مائده جزء ششم

[۲] – آیه ۱۷ و ۱۸ سوره مائده جزء ۶ سوره ۵

[۳] – سوره مائده آیه ۱۹ و ۲۰ و ۲۱ جزء ۶

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *