ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره مائده آیه ۴۸ -۸۰

[سوره المائده (۵): آیه ۴۸]

وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَکَ مِنَ الْحَقِّ لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَهً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ لکِنْ لِیَبْلُوَکُمْ فِی ما آتاکُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (۴۸)

[۱]

ترجمه‏

و ما کتاب را به حق و عدالت بسوى تو فرستادیم، در حالى که تصدیق کننده است کتابهاى آسمانى پیشین و بر آنها گواه است. پس در میان ایشان به آنچه خدا نازل کرده، حکم کن و با پیروى هواهاى آنها از حق که بسوى تو نازل شده، روى مگردان.

براى هر یک از شما راه و رسمى قرار دادیم و اگر خدا خواسته بود، شما را امتى واحد قرار مى‏داد، لکن براى اینکه شما را در آنچه بسوى شما فرستاده است، بیازماید، امت واحد قرار نداد. بسوى نیکى‏ها سبقت بگیرید. باز گشت همه شما بسوى خداست و شما را به آنچه درباره آن اختلاف مى‏کردید، آگاه خواهد کرد.

 

بیان آیه ۴۸

لغت‏

مهیمنا: در اصل «مؤیمن» است که همزه آن به هاء بدل شده است نظیر «ارقت الماء» که گفته‏اند: «هرقت …» بوده این کلمه اسم فاعل است از: «همین یهیمن هیمنه» مثل: «مسیطر و مبیطر» ازهرى گوید: اصل آن «ایمن یؤیمن» بوده است از باب افعال که همزه آن در فعل مضارع باقى مانده، سپس قلب به هاء شده است. این کلمه را برخى به صیغه اسم مفعول قرائت کرده ‏اند.

شرعه: شریعت، راه واضح، راهى که انسان را به آب- که وسیله زندگى است مى‏رساند. علت اینکه: دین را شریعت، گفته‏اند این است که انسان را به حیات و نعمت جاودانى رهنمون میشود. منظور از شریعت، امورى است که بوسیله آنها خداوند پرستیده میشود. شاعر گوید:

أ تنسوننی یوم الشریعه و القنا بصفین من لباتکم تتکسر

یعنى: آیا مرا در روز شریعه فرات، فراموش میکنید که در صفین، نیزه‏ها از سینه ‏هاى شما مى‏ شکست.

اصل این کلمه، بمعناى ظهور است چنان که شروع در کار، به معناى آغاز کردن و ظاهر کردن آن است.

منهاج: راه مستمر و واضح. نهج و منهج نیز به همین معنى است. شاعر گوید:

من یک ذا شک فهذا فلج‏ ماء رواء و طریق نهج‏

یعنى: هر که شک دارد، این است نهر و آب زلال و راه واضح.

مبرد گوید: شرعه آغاز راه و منهاج راه راست است. تکرار اینگونه الفاظ براى فائده و منظورى است مثل قول حطیاه: «و هند اتى من دونها النأى و البعد» ناى و بعد به یک معنى هستند، لکن در «ناى» دورى کمترى است. گاهى هم هیچ فایده‏اى در تکرار آنها نیست مثل:

حییت من طلل تقادم عهده‏ اقوى و اقفر بعد ام الهیثم‏

یعنى: از جایگاهى مرتفع که عهد آن قدیم و بعد از ام هیثم از سکنه خالى بود، مورد احترام واقع شدى. کلمه‏هاى «اقوى و اقفر» بیک معنى هستند.

استباق: مسابقه‏اى که میان دو نفر یا بیشتر باشد. مى‏فرماید: «وَ اسْتَبَقَا الْبابَ» (یوسف ۲۵: یوسف و زلیخا براى رسیدن بدر، بر یکدیگر پیشى مى‏گرفتند)

 

 

اعراب‏

مصدقاً: حال از کتاب مهیمناً: نیز حال از کتاب. برخى گفته‏اند: حال است از «الیک» لکن، اول بهتر است، زیرا بوسیله حرف عطف، نمى‏توان حال را بر حال عطف کرد، در حالى که صاحب حال آنها مختلف باشد. ممکن است «مصدقا» را حال از پیامبر و «مهیمنا» نیز عطف بر آن باشد.

 

 

مقصود

در آیات پیش، شرحى در پیرامون نبوت موسى و عیسى داده شد، اکنون براى اینکه براى یهودیان و مسیحیان استدلال کند که نبوت حضرت محمد نیز ثابت و راه او از لحاظ وحى و اعجاز، راه ایشان است، مى‏فرماید:

وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ‏: ما قرآن را به حق و عدل، بر تو نازل کردیم، حال آنکه مطالب تورات و انجیل را در خصوص توحید و عدل خدا و دلالت بر نبوت و حکم رجم و قصاص، تصدیق مى‏کند. ابو مسلم گوید: منظور از کتاب، مکتوب است مثل ضرب بمعناى مضروب. یعنى قرآن، کتب آسمانى پیشین را تصدیق مى‏کند.

وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ‏: ابن عباس، حسن، قتاده و مجاهد گویند: یعنى قرآن مجید، نسبت بتورات و انجیل، امین و به حق بودن آنها گواه است.

سعید بن جبیر، ابو عبیده و ابن جریج گوید: یعنى قرآن کریم براى کتابهاى پیشین امانتدار است. ابن جریج اضافه مى‏کند که: امانتدارى قرآن به این معنى است که مطالب آن کتابها اگر موافق قرآن است باید قبول و اگر مخالف است باید رد کرد.

حسن و ابو عبیده گویند: یعنى قرآن حافظ و مراقب کتابهاى پیشین است.[۲] گویند: این آیه دلالت دارد بر اینکه: آنچه خداوند حکایت کرد که در تورات، بر ایشان واجب کرده بود، باید به آن عمل کنیم زیرا قرآن را تصدیق کننده و گواه آن قرار داده است.

فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏: در میان یهود، درباره رجم زنا کاران، بر طبق قرآن حکم کن. این معنى از ابن عباس است. گوید: هر گاه اهل کتاب به قضات مسلمان رجوع کنند، باید در میان ایشان بر طبق شریعت اسلام، حکم کنند. زیرا امر دلالت بر وجوب دارد. حسن و مسروق نیز چنین گویند: جبایى گوید: این آیه، تخییرى را که از آیه ۴۲ نسبت به حکم کردن و ترک آن، استفاده مى‏شد، نسخ کرده است.

وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ‏: ابن عباس گوید: یعنى از هوى و هوس آنها نسبت به تحریف حکم رجم، پیروى مکن.

عَمَّا جاءَکَ مِنَ الْحَقِ‏: ممکن است کلمه «عن» متعلق به‏ «لا تَتَّبِعْ» باشد، از این کلمه معناى انحراف استفاده میشود. یعنى: به سبب پیروى از هوى و هوس ایشان از حق- که بر تو نازل شده است- انحراف مجوى.

پرسش چگونه پیامبر ممکن است از هواهاى ایشان پیروى کند، با اینکه او معصوم است؟! پاسخ مانعى ندارد که پیامبر را از کارى که مى‏دانند انجام نمى‏دهد منع کنند. ممکن‏ است این خطاب به پیامبر و منظور همه قضات و حکام باشد.

لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَهً وَ مِنْهاجاً: این خطاب به سه امت یهود و نصارى و مسلمان است. بدیهى است که منظور قوم هر پیامبرى نیست. ملاحظه کنیم که: ذکر یهود و نصارى در آیات ۴۴ تا ۴۷ به میان آمد و ذکر مسلمانان در همین آیه. اکنون بدنبال مطالب آن آیات، مى‏فرماید: ما براى هر یک از یهودیان و مسیحیان و مسلمین، شریعت و راه و رسمى قرار داده‏ایم. بدینترتیب، غایبان و حاضران را ضمن تغلیب و ترجیح جانب حاضران، به صیغه خطاب، مورد توجه قرار داده است.

کلمه «شرعه» بمعناى شریعت است. تورات را شریعتى و انجیل را شریعتى دیگر و قرآن را شریعتى ثالث است. چنان که قتاده و جماعتى از مفسران گویند.

این آیه دلیل جواز نسخ و دلیل این است که پیامبر ما فقط تابع شریعت خود بوده، امت او نیز چنین است.

مجاهد گوید: این خطاب تنها متوجه امت پیامبر ماست. لکن قول اول، قوى‏تر است، زیرا خداوند متعال بیان مى‏کند که براى هر پیامبرى شریعت و راه و رسمى است.

مؤید آن دنباله همین آیه است که مى‏فرماید:- وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً واحِدَهً: اگر خداوند خواسته بود، آیین و شریعت همه انبیا را یکى میکرد و شما را تابع یک شریعت قرار مى‏داد- شریعتى که هرگز نسخ نشود. این معنى از ابن عباس است. حسن و قتاده گویند: مقصود این است که اگر خواسته بود شما را بر آیین حق، جمع مى‏کرد. نظیر: «وَ لَوْ شِئْنا لَآتَیْنا کُلَّ نَفْسٍ هُداها» (سجده ۱۳: اگر مى‏خواستیم، هر نفسى را بهدایت خود در مى‏آوردیم) وَ لکِنْ لِیَبْلُوَکُمْ فِی ما آتاکُمْ‏: لکن شما را تابع شریعتهاى مختلف قرار داد تا شما را در آنچه واجب ساخته و شریعت قرار داده، بیازماید. برخى گویند: یعنى شما را در راه سنتها و کتاب، آزمایش کند. حسین بن على مغربى گوید:

– یعنى: اگر خدا خواسته بود، پیامبرى بسوى شما نمى‏فرستاد، تا خدا را بر طبق قواعد عقل، پرستش کنید و همگى یک امت باشید، لکن براى اینکه شما را از لحاظ عباداتى که براى شما مقرر کرده است، آزمایش کند، پیامبرانى فرستاد و شرایعى تعیین کرد. با اینکه او از سرانجام کار شما آگاه است.

فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ‏: بسوى نیکى‏ها سبقت بگیرید و نگذارید که از دست شما فوت شوند. جبایى گوید:

– پیش از آنى که مرگ گریبان شما را بگیرد، بسوى نیکى‏ها سبقت بگیرید و امر مرا اطاعت کنید، زیرا امر من بصلاح شماست.

کلبى گوید:- یعنى شما مسلمانان باید در اطاعت و کارهاى پسندیده، بر امتهاى پیشین، سبقت بگیرید.

این جمله دلالت مى‏کند بر اینکه، مبادرت بسوى افعال خیر، واجب است، بنا بر این منظور از افعال خیر همان واجبات است. کسى که: امر را بر استحباب حمل کرده، افعال خیر را اعم از واجبات و مستحبات، مى‏داند.

إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً: بازگشت همه شما به سوى خداست.

فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ‏: و شما را آگاه خواهد کرد به آنچه درباره آن اختلاف مى‏کردید. آن گاه بر حسب استحقاقتان شما را کیفر خواهد داد.

 

 

[سوره المائده (۵): آیات ۴۹ تا ۵۰]

وَ أَنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ یَفْتِنُوکَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّما یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُصِیبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ (۴۹) أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّهِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (۵۰)

[۳]

 

ترجمه‏

و در میان آنها به آنچه خدا نازل کرده است حکم کن و از هواهاى ایشان پیروى مکن و از ایشان اجتناب کن که ترا از بعضى از چیزهایى که خداوند بر تو نازل کرده است، گمراه کنند و اگر روى گردان شوند، بدان که خداوند میخواهد کیفر پاره‏اى از گناهانشان را دامنگیرشان سازد و بسیارى از مردم فاسقند* آیا حکم جاهلیت را مى‏طلبید؟ و پیش مردم با ایمان، حکم چه کسى از حکم خدا بهتر است؟

 

بیان آیه ۴۹- ۵۰

قرائت‏

یبغون: ابن عامر به تاء و دیگران به یاء خوانده‏اند. قرائت یاء به صیغه غایب است به خاطر اینکه «ان کثیرا من الناس لفاسقون» غایب است و قرائت تاء به صیغه مخاطب است به تقدیر: «قل لهم یا محمدا فحکم الجاهلیه تبغون»

 

 

اعراب‏

أَنِ احْکُمْ‏: در محل نصب و عطف بر «الکتاب» به تقدیر: «و انزلنا الیک الکتاب و ان احکم بینهم بما انزل اللَّه» ممکن است در محل رفع باشد به تقدیر: «و من الواجب ان احکم بینهم بما انزل اللَّه» فعل امر مى‏تواند صله «ان» واقع شود ولى نمى‏تواند صله «الذى» واقع شود، زیرا «ان» حرف و با ما بعد خود بمنزله یک کلمه است، لکن «الذى» اسم ناقص و صله آن بمنزله صفت آن و محتاج ضمیرى است که به آن باز گردد.

فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّهِ: مفعول به براى «یبغون».

حکماً: تمیز نسبت.

 

 

مقصود

وَ أَنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ‏: بار دیگر پیامبر گرامى را مامور مى‏کند که در میان اهل کتاب بر طبق فرمان خدا حکم کند و از هواهاى آنها پیروى نکند.

این تکرار داراى دو فایده است:

۱- آنها دو بار از پیامبر خدا نظر خواستند: یکى درباره زناى محصنه، دیگرى درباره قصاص قتل. خداوند هم دو بار به پیامبر دستور داد که در میان آنها بفرمان خدا حکم کند. این وجه از جبایى و جماعتى از مفسران است. از امام باقر ع نیز روایت‏ شده است.

۲- امر اول مطلق بود. از اینرو امر دوم دلالت مى‏کند که آن امر مقید بمورد خاص است و شامل همه موارد نمیشود[۴] وَ احْذَرْهُمْ أَنْ یَفْتِنُوکَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکَ‏: گویند: در اینباره دو قول است:

۱- یعنى: از آنها بپرهیز که ترا از راه قرآن گمراه کنند و بسوى احکام هوا پسندانه خود، بکشانند. این کار را از این راه انجام مى‏دهند که ترا بمسلمانى خود امیدوار سازند. این قول از ابن عباس است.

۲- یعنى: به پرهیز از آنها که ترا بوسیله مطالب دروغى که بتورات مى‏بندند، گمراه سازند. زیرا حکم تورات نه این است که آنها مى‏گویند: و من حکم آن را براى تو بیان کردم. این قول از ابن زید است.

این آیه دلالت دارد بر اینکه: باید از بدعتگذاران و گمراهان و هوى پرستان دورى و از آمیزش با آنها خوددارى کرد.

فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّما یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُصِیبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ‏: در اینباره نیز گفته‏اند: اقوالى است:

۱- یعنى: اگر آنها اعراض کنند، بدان اى محمد، که خداوند مى‏خواهد آنان را بپاره‏اى از جرمهایشان کیفر دهد. البته مقصود، همه جرمهاى آنهاست. چنان که گاهى کل مى‏گویند و مقصود بعض است. این قول از جبایى است.

۲- اینکه بعضى از گناهان را ذکر مى‏کند، بمنظور تشدید کیفر است. مقصود این است که براى هلاک و سرکوبى آنها بعضى از گناهانشان کافى است.

۳- منظور این است که آنها چون تمرد امر خدا کرده‏اند، خداوند مى‏خواهد قسمتى از کیفر آنها را در همین دنیا قرار دهد، زیرا کیفر دنیوى در مقابل همه گناهان نیست ولى کیفر آخرت، براى همه گناهان است.

حسن گوید: این کیفر همان اخراج یهودیان بنى النضیر از مدینه است. آنها بخاطر اینکه کافر شدند و کتمان حق کردند، بکیفر جلاى وطن، مبتلا شدند و بقولى منظور یهود بنى قریظه است که بر اثر پیمان شکنى در جنگ خندق، بکیفر قتل گرفتار شدند.

وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ‏: در اینجا خداوند پیامبر را تسلى مى‏ دهد به اینکه از اقرار نکردن آنان به نبوتش ناراحت نشود، زیرا اهل ایمان کم و اهل فسق بسیارند، بنا بر این سزاوار نیست که رفتار آنان بر حضرتش دشوار و گران آید.

آن گاه بمنظور انکار رفتار آنان مى‏فرماید:- أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّهِ یَبْغُونَ‏: مجاهد گوید: منظور یهودیان است. جبایى نیز همین معنى را اختیار کرده، گوید: روش آنها جاهلانه بود، زیرا هر گاه ضعیف و مستمندى خطا میکرد، او را بکیفر مى‏رسانیدند و هر گاه یکى از اعیان و اشراف، مرتکب خطایى مى‏شد، از کیفرش خوددارى مى‏کردند، از اینرو به آنان گفته شد: آیا شما حکم جاهلیت- یعنى بت پرستان- را طلب مى‏کنید، در حالى که شما پیروان کتاب آسمانى هستید؟! و بقولى: منظور هر کسى است که دنبال حکم غیر خدا را بگیرد، زیرا او با اینکارش، حکم جاهلیت را طلب کرده است. در خوارى و فرومایگى او همین بس که حکمى را طلب کند که از روى جهل است نه علم! وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ‏: پیش مردمى که اهل یقین و ایمان هستند، حکم احدى بهتر از حکم خدا نیست. جبایى گوید «لام» به معناى «عند» است. در صورتى که معنى بهم باشد و اشتباهى در میان نباشد، آمدن «لام» به معناى «عند» ضررى ندارد. هر گاه گفته شود: «الحکم لهم» بخاطر این است که آنها حکم را مى‏پسندند و هر گاه گفته شود: «الحکم عندهم» به خاطر این است که به صحت آن علم دارند.

 

 

[سوره المائده (۵): آیات ۵۱ تا ۵۳]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصارى‏ أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (۵۱) فَتَرَى الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یُسارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشى‏ أَنْ تُصِیبَنا دائِرَهٌ فَعَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلى‏ ما أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نادِمِینَ (۵۲) وَ یَقُولُ الَّذِینَ آمَنُوا أَ هؤُلاءِ الَّذِینَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَکُمْ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خاسِرِینَ (۵۳)

[۵]

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، یهودیان و مسیحیان را دوست نگیرید. برخى دوست برخى هستند. هر کس از شما ایشان را دوست دارد، از ایشان خواهد بود. خداوند مردم ستمکار را هدایت نمى‏کند مى‏بینى کسانى را که در دلهایشان بیمارى شک و نفاق است، در دوستى ایشان شتاب کرده، گویند: مى‏ترسیم که حادثه‏اى بما رسد! شاید خداوند فتحى یا امرى از جانب خود برساند و آنان بر آنچه در خاطرها نهفته بودند، نادم گردند* مردم مؤمن گویند: آیا اینان بودند که سوگندهاى سخت یاد میکردند که با شما هستند؟! کردارشان باطل شد و دچار زیان و بدبختى شدند.

 

 

بیان آیه ۵۱- ۵۲- ۵۳

قرائت‏

ابن عامر و ابن کثیر و نافع «یقول» را بدون واو و دیگران «و یقول» با واو قرائت کرده‏اند. همچنین همه قراء، کلمه را بضم لام خوانده‏اند، بجز ابو عمر که بفتح خوانده است.

حذف واو بخاطر این است که در جمله معطوفه، ذکرى از جمله معطوف علیه آمده است زیرا «ا هؤلاء الذین» اشاره است به «الذین فى قلوبهم مرض …» بنا بر این جایز است که «یقول الذین …» را با واو یا بدون واو آوریم.

براى نمونه، در سوره کهف (آیه ۲۲) مى‏فرماید: «سَیَقُولُونَ ثَلاثَهٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَهٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سَبْعَهٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ …» در این آیه جمله‏هاى: «رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ» و «سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ» بدون واو عطف آمده و جمله‏ «وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ» با واو عطف و این بخاطر این است که هر یک از جمله‏هاى معطوف و معطوف علیه، بر یکدیگر مشتمل هستند.

علت نصب «یقول» این است که «ان یاتى» را بدل از «اللَّه» گرفته، آن گاه «و یقول» را عطف بر آن دانسته است. در آیه: «وَ ما أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ» (کهف ۶۳) «أَنْ أَذْکُرَهُ» بدل است از ضمیر یعنى «عسى ان یاتى اللَّه بالفتح و یقول» و رفع آن به خاطر این است که جمله‏اى بر جمله‏اى عطف شده است.

 

 

لغت‏

اتخاذ: اعتماد بر چیزى براى کمک گرفتن از آن. لا تتخذوا: اعتماد مکنید.

اصل این کلمه، اخذ است.

اولیاء: جمع ولى، یاران‏

دائره: در اینجا دولت است که از دست عده‏اى خارج شود و بدست عده‏اى دیگر قبلا در دستشان بوده است، برسد.

حمید ارقط گوید:

کنت حسبت الخندق المحفورا و دائرات الدهر ان تدورا یرد عنک القدر المقدورا یعنى: گمان مى‏کردى که حفر خندق، سرنوشت ترا تغییر مى‏دهد و سختیهاى روزگار را که در میان مردم گردش میکند، رد مى‏کند (اهل لغت این کلمه را بمعناى حادثه ناگوار نوشته‏اند) عسى: براى شک است. لکن در مورد خداوند مفید قطع و حتم است، زیرا خداوند کریم، هر گاه مردم را نسبت به نیکى خود بطمع افکند، در حقیقت آنان را وعده کرده است، بنا بر این جا دارد که انسان به آن امیدوار شود.

فتح: داورى و فیصله دادن. قاضى را «فتّاح» گویند: زیرا حکم را مى‏گشاید و کار را فیصله مى‏دهد.

 

 

شأن نزول‏

در سبب نزول آیه، اختلاف است. اگر چه حکم آیه نسبت بهمه افراد مؤمن، عمومیت دارد. عطیه بن سعد عوفى و زهرى گویند:

– پس از هزیمت بدریان، مسلمانان بدوستان یهودى خود گفتند: پیش از آنکه به سرنوشت بدریان دچار شوید، مسلمان شوید.

مالک بن ضیف گفت:- از این که جمعى از قریش را غافلگیر کرده، آنها را شکست دادید، مغرور شده ‏اید؟! بدانید، هر گاه تصمیم بگیریم که با شما جنگ کنیم، دستهاى شما براى جنگ با ما از کار مى ‏افتند.

عباده بن صامت خزرجى، خدمت پیامبر گرامى شتافت و گفت:

– اى پیامبر خدا، مرا دوستانى است از یهود که داراى شوکت و قدرت هستند.

اکنون در پیشگاه خدا و پیامبرش، از دوستى آنها بیزارى مى‏ جویم. مرا دوستى جز خدا و رسولش نیست.

عبد اللَّه بن ابى گفت:- لکن من از دوستى یهودیان بیزارى نمى‏جویم، زیرا از حوادث روزگار بیمناکم و بوجود آنها احتیاج دارم.

پیامبر فرمود:- اى ابو الحبّاب، آیا گمان مى‏کنى که دوستى یهود بسود تست؟

عبد اللَّه گفت:- بنا بر این قبول مى‏کنم.

آن گاه آیه نازل شد.

سدى گوید:- در جنگ احد، گروهى از مردم دچار شدت شدند. یکى گفت: پیش فلان یهودى مى‏روم و از او امان مى‏گیرم. دیگرى گفت: بدیار شام، پیش فلان مسیحى مى‏روم و از او امان مى‏گیرم.

از اینرو این آیه نازل شد. عکرمه گوید:- این آیه هنگامى نازل شد که: بنى قریظه بحکم سعد راضى شده بودند و ابى لبابه بن عبد المنذر به آنها گفت: حکم او سر بریدن است.

 

 

مقصود

قبلا درباره یهودیان و مسیحیان سخن گفته شد. اکنون خداوند دستور مى‏دهد که با آنها دوستى نکنند و از آنها کناره‏گیرى کنند.

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصارى‏ أَوْلِیاءَ: اى مردم مؤمن، به یهودیان و مسیحیان اعتماد نکنید و از راه دوستى از آنها کمک نخواهید. بدیهى است که مسلمان از هیچ غیر مسلمانى نباید کمک بخواهد. علت اینکه فقط یهودیان و مسیحیان را یاد مى‏کند، این است که: هر گاه یارى خواستن از اینها ممنوع شود، از سایر کفار نیز نمیتوان یارى خواست.

بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ‏: در اینجا خداوند متعال خبر مى‏دهد به اینکه: کافران دوست یکدیگرند و یکدیگر را در مقابل مسلمانان یارى مى‏کنند.

این جمله دلالت دارد بر این که: اهل کفر، همگى تابع کیش واحدى هستند و از لحاظ ارث، یک ملت به حساب مى‏آیند، زیرا قرآن کریم، آنها را اولیاى یکدیگر دانسته است. امام صادق (ع) فرمود: «اهل دو ملت، از یکدیگر ارث نمى‏برند ما از ملتهاى دیگر ارث مى‏بریم ولى آنها از ما ارث نمى‏برند» وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ‏: کسانى که از شما، از آنها کمک بخواهند و آنها را یاران خود پندارند، مثل ایشان کافر هستند. این معنى از ابن عباس است. یعنى باید حکم اهل کتاب را از لحاظ وجوب لعن و بیزارى جستن از آنها و اهل دوزخ بودن، بر ایشان جارى کرد.

إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ‏: خداوند مردم ظالم را بخاطر کفر و استحقاق عذاب همیشگى، براه بهشت هدایت نمى‏کند. بلکه آنها را براه جهنم هدایت مى‏کند. این معنى از ابو على جبایى است و بقولى: یعنى خداوند حکم مؤمنان را- از لحاظ مدح و ثنا و یارى بر دشمنان- بر آنها جارى نمى‏سازد.

فَتَرَى الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یُسارِعُونَ فِیهِمْ‏: ابن عباس گوید: یعنى مى‏بینى کسانى را که در دلهایشان مرض شک و نفاق است- مثل عبد اللَّه بن ابى- در دوستى و مشاوره یهود، شتاب مى‏ کنند. برخى گویند: یعنى در همکارى با آنها بمنظور زیان رسانیدن به مسلمین، شتاب مى‏ورزند. کلبى گوید: در دوستى یهودیان و مسیحیان نجران شتاب مى‏کنند، زیرا از وجود آنها منافعى بدست مى ‏آوردند.

یَقُولُونَ نَخْشى‏ أَنْ تُصِیبَنا دائِرَهٌ: مجاهد و قتاده و سدى گویند: یعنى سخن آنها این است که: دولت و قدرت بدست دشمنان مسلمین بیفتد و ما بیارى ایشان احتیاج پیدا کنیم. کلبى گوید: یعنى مى‏ترسیم که حوادث روزگار ما را دچار سختى و قحطى کند و آنها بما مواد غذایى نرسانند.

فَعَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ‏: سدى گوید: یعنى شاید خداوند مکه را براى مسلمانان‏ بگشاید.

جبایى گوید: یعنى بلاد اهل شرک را فتح مى‏کند. قتاده گوید: مقصود داورى و فیصله است. جامع همه این اقوال، قول ابن عباس است. وى گوید: یعنى اراده خداوند متعال این است که محمد ص را بر جمیع خلق پیروزى بخشد.

أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ‏: سدى گوید: یا امرى از جانب حق برسد که در آن عزت مؤمنان و ذلت اهل شرک و ظهور اسلام باشد. حسن و زجاج گویند: این امر، آشکار ساختن نفاق منافقان و امر بجنگ آنان است. جبایى گوید: این امر، در مرتبه‏اى پایین‏تر از مرتبه فتح بلاد شرک یا مرگ این منافق است. مقاتل گوید: کشتن مردان و اسیر کردن زنان و کودکان بنى قریظه و اخراج بنى النضیر است. قول ابن عباس نیز همین است که مى‏گوید: منظور از امر، اراده هلاک آنان است. ممکن است منظور هلاک یهودیان و منافقان هر دو باشد.

فَیُصْبِحُوا عَلى‏ ما أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نادِمِینَ‏: تا اهل نفاق از کردار خود و دوستى یهود و رسانیدن اخبار به ایشان، نادم گردند. این معنى از ابن عباس و قتاده است.

مقصود این است که هر گاه خداوند، اسباب فتح و پیروزى مسلمانان را فراهم کرد، آنها از کفر و نفاق خود پشیمان مى‏گردند.

وَ یَقُولُ الَّذِینَ آمَنُوا: مردم مؤمن در حالى که از جرات و جسارت منافقان نسبت بخداوند و اظهار ایمان دروغین، دچار شگفتى شده‏اند، خدا و رسولش را در ظاهر و باطن، تصدیق کرده، گویند:

أَ هؤُلاءِ الَّذِینَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ‏: «جهد» مصدر منصوب است. یعنى:«جهدوا جهد ایمانهم» عطا گوید: یعنى اینها منافقانى هستند که سوگندهاى سخت و مؤکد یاد مى‏کردند و مى‏گفتند که داراى ایمان هستند و مردم مؤمن را یارى مى‏کنند؟! إِنَّهُمْ لَمَعَکُمْ‏: مقصود آنها از سوگند، این بود که نشان دهند که با شما و بکمک شما و از لحاظ ایمان مثل شما هستند.

حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ‏: اعمال ایشان باطل و ضایع شد، زیرا اعمال خود را بصورتى که بآنها دستور داده شده بود، انجام نمى‏دادند. ایمان آنها نیز باطل شد، زیرا درون آنها با برون آنها برابر نبود و بنا بر این سزاوار پاداش نبودند.

فَأَصْبَحُوا خاسِرِینَ‏: از اینرو در دنیا و آخرت، زیانکار شدند. در دنیا از یاران پیامبر نبودند و در آخرت، همنشین کفارند. این معنى از ابن عباس است.

کلبى گوید: یعنى دچار غبن و ضرر مى‏شوند، زیرا از بهشت محروم و رهسپار جهنم مى‏شوند.

 

 

[سوره المائده (۵): آیه ۵۴]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکافِرِینَ یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَهَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ (۵۴)

[۶]

 

ترجمه

اى مردم مؤمن، هر کس از شما از دین خدا باز گردد، خداوند بزودى قومى مى‏آورد که دوستشان بدارد و آنها دوستش دارند، براى مؤمنان نرم و منقاد و براى کافران سختگیر باشند، در راه خدا جهاد کنند و از سرزنش کسى نترسند. این است تفضل خداوند که بهر که خواهد مى‏دهد و خداوند داراى رحمت بیکران و داناست.

 

 

بیان آیه ۵۴

قرائت‏

ابو جعفر و نافع و ابن عامر «یرتدد» بدو دال و دیگران «یرتدّ» بدال مشدد خوانده‏اند هر گاه حرف اول در حرف دوم ادغام شود و حرف دوم ساکن باشد، باید آن را حرکت داد، زیرا التقاء دو ساکن صحیح نیست.

کسانى که بدو دال خوانده‏اند، گویند: چون حرف اول و دوم هر دو ساکن هستند، بهتر است که حرف اول را حرکت دهیم و حرف دوم را ساکن کنیم و این لغت اهل حجاز است.

 

 

لغت‏

ذلّ: بکسر ذال ضد دشوارى و صعوبت و بضمّ ذال، ضد عزت است. ذلول: رام.

ذلیل: خوار.

اذلّه: جمع ذلول است یعنى افرادى که رام و منقاد هستند. جمع ذلیل، اذلّاء است.

عزت: شدت عزیز: سختگیر. جمع: اعزّه‏

 

 

مقصود

قبلا حال منافقان را و اینکه آنان در انتظار حوادثى براى مؤمنان نشسته‏اند، بیان کرد و دانسته شد که گروهى از آنان مرتد خواهند شد. اکنون اعلام مى‏کند که این مطلب حتمى است. آنان به آرزوهاى خود نمى‏رسند و خداوند دین خود را بوسیله مردمى که داراى صفاتى مخصوص و در میان مردم جهان ممتاز هستند، یارى خواهد کرد. مى‏فرماید:

– یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ‏: هر کس بعد از اظهار ایمان، به‏ کفر باز گردد، هرگز ضررى بدین خدا نمى‏زند: زیرا خداوند دین خود را بى‏ یار و یاور نخواهد گذاشت.

فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ‏: بزودى خداوند قومى مى‏آورد که خدا آنها را دوست دارد و آنها نیز خدا را.

أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکافِرِینَ‏: قومى که بر مؤمنان رحم آورند و نسبت بکافران سختگیر باشند.

«اذله» از «ذلّ» بمعناى نرمى است نه از «ذُلّ» بمعناى خوارى.

ابن عباس گوید: اینها مردمى هستند که براى اهل ایمان مانند پسر نسبت به پدر و بنده نسبت بمولى و براى اهل کفر، مانند درندگان نسبت به شکار خود هستند.

یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏: براى اعلاى دین و عزت بخشیدن آن، جهاد مى‏کنند وَ لا یَخافُونَ لَوْمَهَ لائِمٍ‏: در جهاد و طاعات خود از سرزنش کسى نمى‏ترسند. در اینست که اینها چه کسانى هستند، اختلاف است. برخى گویند: مقصود ابو بکر و سپاهیان اوست که بعد از پیامبر با آنهایى که مرتد شده بودند، جهاد کردند. این قول از حسن، قتاده و ضحاک است.

سدى گوید: مقصود انصار است. مجاهد گوید: مقصود اهل یمن است. پیامبر فرموده: اهل یمن که دلهایى نرمتر و رقیقتر دارند بسوى شما آمدند. ایمان و حکمت از یمن است. عیاض بن غنم اشعرى مى‏گوید: هنگامى که این آیه نازل شد، پیامبر به ابو موسى اشعرى اشاره کرد و فرمود: آنان قوم این مرد هستند. برخى گفته ‏اند: مقصود ایرانیان است. در روایت است که پیامبر گرامى اسلام را از این آیه، سؤال کردند. او دست خود را بر دوش سلمان زد و فرمود مقصود، این مرد و هم‏وطنان اوست. عمار و حذیفه و ابن عباس گویند مقصود على ع و اصحاب اوست که پس از پیامبر با بیعت شکنان جنگ جمل و ستمکاران جنگ صفین و خوارج نهروان جنگیدند از امام باقر و امام صادق ع نیز چنین روایت شده است مؤید اینکه مقصود على ع است، این است که پیامبر على را بهمان صفتى وصف میکرد که در این آیه، آمده است. هنگامى که او را براى فتح خیبر مأمور کرد، فرمود«فردا پرچم را بدست کسى خواهم داد که خدا و رسولش را دوست بدارد و خدا و رسول، او را دوست دارند. او کسى است که همواره بسوى دشمن حمله‏ور است و هیچگاه از دشمن فرار نمیکند. از میدان نبرد باز نخواهد گشت تا خداوند قلعه‏ هاى خیبر را بدستش فتح کند» آن گاه پرچم را بدست على داد.

صفات دیگر، از قبیل نرمى با مؤمنان و سختى با کافران و جهاد در راه خدا و بیمناک نبودن از سرزنش مردم، همه در على جمع است و هیچ کس نمى‏تواند منکر آن شود، زیرا سختگیرى او نسبت باهل شرک و مهربانى او نسبت بمؤمنان و مواردى که اسلام را از خطر سقوط حفظ کرد، بر احدى پوشیده نیست. مؤید دیگر، این است که پیامبر، قریش را تهدید کرد که بعد از او على با ایشان جنگ خواهد کرد. هنگامى که سهیل بن عمرو با جماعتى از قریش، حضور پیامبر آمده، عرض کردند. گروهى از غلامان ما بتو پیوسته‏اند، آنها را به ما باز گردان. پیامبر به آنها فرمود: «شما اگر تسلیم نشوید، خداوند مردى را مامور کند که شما را بر تاویل قرآن بزند، همانطورى که من شما را بر تنزیل قرآن سرکوب کردم» گفتند: یا رسول اللَّه، او ابو بکر است؟ فرمود: نه. کسى که اکنون در اطاق، مشغول اصلاح کفش است. در اطاق على ع مشغول تعمیر کفش پیامبر بود. در روایت است که در روز جنگ بصره، على فرمود: «بخدا اهل این آیه، تا امروز جنگ نکرده بودند» و همین آیه را تلاوت کرد. ابو اسحاق ثعلبى در تفسیر خود نقل کرده است که پیامبر فرمود: «روز قیامت، گروهى از اصحاب من بر سر حوض کوثر، نزد من مى‏آیند ولى آنها را از من دور میکنند.

خواهم گفت: خدایا، اصحابم، اصحابم. بمن مى‏گویند: نمى‏دانى بعد از تو چه کارها کرده‏اند. اینها پس از مرگ تو بازگشت بقهقرى کردند» برخى گویند: این آیه عام است و شامل تمام کسانى که تا روز قیامت، در روى زمین داراى چنین صفاتى باشند، میشود.

على بن ابراهیم گوید: این آیه درباره مهدى موعود و اصحاب اوست. قسمت اول آیه، خطاب است به کسانى که درباره آل محمد ص ظلم کردند، آنها را کشتند و حقشان را غصب کردند ممکن است این قول را تایید کنیم به اینکه: قومى که خداوند به آوردن آنها وعده‏ مى‏دهد، باید در وقت نازل شدن آیه، موجود نباشند، بنا بر این شامل تمام کسانى که تا روز قیامت، بر این صفاتند، میشود.

ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ‏: اینهم از فضل خداست که آنها دوستدار خدا باشند و براى مؤمنان مهربانى و براى کافران، سختگیرى کنند.

یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ، این فضل خداوند شامل حال کسى میشود که خداوند او را شایسته، بداند.

وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ‏: خداوند بخشنده‏اى است که بیم تمام شدن ندارد و دانایى است که جود و بخشش خود را در جایى که حکمت اقتضا کند، بکار مى‏برد. برخى گفته‏اند:

یعنى رحمت خداوند وسیع و به کسى که شایسته رحمت باشد، داناست.

 

 

 

[سوره المائده (۵): آیات ۵۵ تا ۵۷]

إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ (۵۵) وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ (۵۶) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ الْکُفَّارَ أَوْلِیاءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (۵۷)

[۷]

ترجمه‏

ولى و صاحب اختیار شما، تنها خدا و رسول و کسانى که ایمان آورده، در حال رکوع زکات مى‏دهند، مى‏باشند و آنان که در برابر خدا و رسول و مردم مؤمن، سر تسلیم فرود آورند، بدانند که حزب خدا غالب است.

اى مردم مؤمن، اهل کتاب و کافرانى که دین شما را مسخره و بازیچه قرار مى‏دهند بدوستى نگیرید و اگر ایمان دارید، از خدا بترسید.

 

 

بیان آیه ۵۵- ۵۶

لغت‏

ولىّ: یار و مددکار، سرپرست و صاحب اختیار. ولى زن، کسى است که نکاحش بدست اوست. ولى دم، کسى است که صاحب اختیار خون مقتول باشد، از لحاظ قصاص یا عفو یا گرفتن خونبها. سلطان، ولى امر ملت است، کسى است که شخصى را ولیعهد خود کرده، او را براى جانشینى تربیت مى‏کند. کمیت، در مدح على گوید:

و نعم ولى الامر بعد ولیّه‏ و منتجع التقوى و نعم المؤدّب‏

یعنى چه خوب ولى امر و رهبرى است بعد از پیامبر کسى که قطب دایره تقوى و نیکو ادب کننده‏اى است.

مقصود او از «ولى الامر» صاحب اختیار در تدبیر امور است.

مبرد گوید: «ولى کسى است که برتر و سزاوارتر از دیگران باشد. مولى نیز مثل ولى است» رکوع: عبارت است از هیأت مخصوصى که در نماز انجام میشود. خلیل گوید:

راکع کسى است که سر خود را خم کند، خواه زانوانش بزمین برسند یا نرسند.

لبید گوید:

اخبّر اخبار القرون التی مضت‏ ادبّ کانى کلما قمت راکع‏

یعنى: اخبار دورانهاى گذشته را بیان مى‏کنم، در حالى که چنان مضطربم که هر وقت مى‏ایستم گویى در حال رکوعم.

ابن درید گوید: راکع کسى است که به رو در افتد. رکوع در نماز نیز از همین جاست شاعر گوید:

و افلت حاجب فوق العوالى‏ على شقّاء ترکع فى الظراب‏

یعنى: حاجب بر روى بلندیها و ارتفاعات، در حالى که سوار بر اسبى بود که در تپه‏ها برو در مى‏افتاد، نجات یافت.

گاهى بر سبیل تشبیه و مجاز به شخص خاضع، هم خاشع گویند. شاعر گوید:

لا تهین الفقیر علّک ان‏ ترکع یوماً و الدهر قد رفعه‏

یعنى: فقیر را خوار مگردان، شاید روزى بیاید که تو در برابر او که روزگار بلندش کرده است، خشوع کنى.

حزب: طایفه و جماعت. هر جمعیتى که همدل و همکار باشند، حزب هستند.

 

 

اعراب‏

انما: حرف تخصیص. این حرف ما بعد خود را اثبات و غیر آن را نفى مى‏کند.

مثل: «انما لک عندى درهم» یعنى ترا پیش من یک درهم است و نه غیر آن. اعشى گوید:

و لست بالاکثر منهم حصى‏ و انما العزه للکاثر

یعنى عقل تو بیش از آنها نیست و عزت، تنها براى آن است که عقلش بیشتر باشد (یعنى آنکه عقلش زیاد نیست، عزت ندارد) وَ هُمْ راکِعُونَ‏: حال از ضمیر «یؤتون» وَ مَنْ یَتَوَلَ‏: «من» در محل رفع و مبتداست. در «یتول» ضمیر است که به «من» باز گردد. این فعل مجزوم است بنا بر اینکه فعل شرط باشد. جمله‏ «فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ …» محلا مجزوم و جزاى شرط و همچنین در محل رفع و خبر مبتداست.

 

 

شأن نزول‏

بزرگان ما از ابن عباس روایت کرده ‏اند که وقتى وى بر کنار زمزم نشسته بود و براى مردم از پیامبر حدیث نقل مى‏کرد. در این وقت مردى که صورت خود را پوشیده بود وارد شد. ابن عباس رشته سخن را قطع کرد و گفت: ترا بخدا سوگند مى‏دهم که خود را آشکار کنى. او که ابو ذر غفارى بود صورت خود را آشکار کرد و گفت:

– اى مردم، هر که مرا مى‏شناسد، بشناسد و هر که مرا نمى‏ شناسد من ابو ذر غفارى هستم. با این دو گوش خودم از پیامبر خدا سخنى شنیدم که اگر نشنیده باشم کر بشوم و با این دو چشم خود پیامبر را دیدم که اگر ندیده باشم، کور گردم. مى‏فرمود:

– على رهبر انسانها و قاتل کافران است. هر که على را یارى کند، یارى میشود و هر که على را ترک کند، خوار میگردد. آگاه باشید، روزى با پیامبر مشغول خواندن نماز ظهر بودم. سائلى در مسجد، سؤال کرد و کسى چیزى به او نداد. وى دستش را به آسمان بلند کرد و گفت:

– خدایا گواه باش. در مسجد پیامبر، سؤال کردم و احدى مرا دستگیرى نکرد.

در این وقت على که مشغول رکوع بود با انگشت دست راستش- که در آن انگشترى بود- به سائل اشاره کرد و او انگشترى را از انگشت على ع بیرون آورد. اینها در برابر چشم پیامبر گرامى انجام گرفت. همین که از نماز فارغ شد، سر به آسمان بلند کرد و گفت:

– خدایا برادرم موسى بدرگاهت سؤال کرد:

– پروردگارا، سینه ‏ام را بگشاى، کارم را آسان و زبانم را باز کن تا سخنم را بفهمند. برادرم هارون را که از خویشان من است، وزیر من گردان، پشتم را به او قوى کن و او را در کارها شریکم گردان (آیاتى از سوره طه ۲۵ تا ۳۲) تو به او وحى کردى که:

– بزودى بازویت را به برادرت محکم مى‏کنیم و براى شما قدرتى قرار مى‏دهیم که آنها به شما دسترسى پیدا نکنند. (قصص ۳۵) پروردگارا منم محمد پیامبر و برگزیده تو. خدایا، سینه‏ ام را بگشاى و کارم را آسان و على را وزیر من گردان، و پشت مرا به او محکم کن.

ابو ذر گفت:

– بخدا سوگند، هنوز سخن پیامبر تمام نشده بود که جبرئیل از جانب خدا نازل شد و گفت:

– اى محمد بخوان.

گفت:

– چه بخوانم:

گفت:

– إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ …

عین این خبر را ابو اسحاق ثعلبى در تفسیر خود نقل کرده است.

ابو بکر رازى در کتاب «احکام القرآن» بنا بر نقل مغربى و رمانى و طبرى روایت کرده است که این آیه هنگامى نازل شد که على ع در حال رکوع انگشترى خود را صدقه داد. مجاهد و سدى نیز همین طور گفته‏اند. از امام باقر ع و امام صادق ع و همه علماى اهل بیت نیز چنین روایت شده است.

– این آیه درباره عبد اللَّه بن سلام کلبى و اصحابش نازل شده است. در آن وقتى که آنها اسلام آوردند و یهود روابط دوستى خود را با آنها قطع کردند.

در روایت عطاست که عبد اللَّه سلام، عرض کرد:

– یا رسول اللَّه، على را دیدم که در حال رکوع، انگشترى خود را صدقه داد، از اینرو دوستش داریم.

سید ابو الحمد- به اسناد متصل مرفوع- از ابن عباس روایت کرده است که:

– عبد اللَّه بن سلام با جمعى از مردم خویش خدمت پیامبر رسید و عرض کرد:

– یا رسول اللَّه، خانه‏هاى ما دور است و ما مجلسى و جاى گفتگویى، جز اینجا نداریم. قوم ما بعد از آنکه ایمان آوردیم، ما را ترک کردند و بر خود حتم کرده‏اند که با ما ننشینند و زناشویى نکنند و سخن نگویند. اینها بر ما دشوار است.

فرمود:

– إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ …

پس از این مراسم، پیامبر به مسجد رفت. مردم در حال قیام و رکوع بودند، پیامبر سائلى را دید. فرمود:

– آیا کسى بتو چیزى داد؟

عرض کرد:

– آرى انگشترى از نقره پرسید:

– کى داد؟

در حالى که با دستش به على اشاره مى‏کرد، گفت:

– این که ایستاده است.

پیامبر خدا پرسید:

– در چه حالى انگشتر را بتو بخشید؟

پاسخ داد:

– در حال رکوع در اینوقت، پیامبر تکبیر گفت و این آیه را قرائت کرد:

– وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ‏ در این وقت حسان بن ثابت شاعر زبر دست اسلامى، چنین گفت:

ابا حسن تفدیک نفسى و مهجتى‏ و کل بطیئى فى الهدى و مسارع‏
أ یذهب مدحیک المحبر ضائعاً و ما المدح فى جنب الاله بضائع‏
فانت الذى اعطیت اذ کنت راکعاً زکاه فدتک النفس یا خیر راکع‏
فانزل فیک اللَّه خیر ولایه و ثبّتها مثنى کتاب الشرائع‏

یعنى:

– اى ابو حسن، جان من و جان هر کس که به کندى یا شتاب، در راه هدایت است فداى تو باد.

– آیا این مدح دلنشین من در باره تو، تباه میشود؟! نه، هرگز! مدحى که در کنار مدح خداست، تباه شدنى نیست.

– تویى که در حال رکوع انگشترى خود را بخشیدى. جان به قربانت. اى بهترین رکوع کنندگان!

– خداوند بهترین آیات ولایت را درباره تو نازل و کتاب آسمانى خدا آن را ثبت کرد.

در حدیث ابراهیم بن حکم بن ظهیر است که:

– عبد اللَّه بن سلام و قومش نزد پیامبر به شکایت آمده بودند و از دست یهودیان شکایت مى‏ کردند که این آیه نازل شد. بلال، آن مؤذن پاکدل پیامبر، صدا را به اذان بلند کرد. پیامبر خدا به مسجد آمد به یک مسکین بر خورد که از مردم سؤال میکرد.

پرسید:

– چه بتو دادند؟

گفت:

– انگشترى نقره پرسید:

– که داد؟

گفت:

– آن که ایستاده است.

او على بود.

فرمود:

– در چه حالى داد؟

پاسخ داد:

– در حال رکوع پیامبر خدا تکبیر گفت و آیه: «وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ …» را تلاوت کرد.

 

 

مقصود

اکنون خداوند متعال، کسى را که بر مردم سمت ولایت و رهبرى دارد و اطاعتش بر مردم واجب است، معرفى کرده، مى‏فرماید:

إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏: کسى که مصالح شما را ولایت دارد و تدبیر کار شما را مى‏کند، خداوند و رسول اوست که کارهایش به امر اوست.

وَ الَّذِینَ آمَنُوا: و آنان که ایمان آورده ‏اند، سپس آنها را وصف کرده، مى‏ فرماید:

الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ‏: آنان که نماز را با شرایط آن انجام و در حال رکوع زکات مى‏دهند.

 

 

دلالت آیه‏

این آیه، یکى از واضحترین دلایلى است که امامت بلا فصل على علیه السلام را پس از پیامبر اثبات مى‏کند. وجه استدلال این است که:

– هر گاه «ولى» کسى باشد که مدبر امور مردم و اطاعتش بر مردم واجب باشد و ثابت شود که مقصود از «الَّذِینَ آمَنُوا …» على ع است، بوسیله نص قرآن، امامت او ثابت و واضح خواهد بود.

براى اثبات معناى ولى باید به لغت رجوع کرد. با تامل در کتب لغت، روشن میشود که اهل فن لغت، به این معنى تصریح کرده‏اند، قبلا سخن آنان را نقل کرده ‏ایم.

دیگر حاجتى به تکرار آن نیست.

درباره اینکه در آیه شریفه، مقصود همین معنى است، نه معناى دیگر، گوییم:

– کلمه «انما» همانطورى که گذشت، حکم را به ما بعد خود اختصاص مى‏دهد و از غیر آن سلب مى‏کند. هر گاه بگویند: «انما الفصاحه للجاهلیه» مقصود این است که فصاحت، اختصاص بدوران جاهلیت داشته و دورانهاى دیگر را از آن بهره‏اى نیست.

و هر گاه این کلمه، داراى چنین معنایى باشد، نمى‏توانیم «ولى» را بمعناى دوست و هدف آیه را دوستى و محبت دینى بدانیم، زیرا این معنى خصوصیتى ندارد تا آن را براى برخى از مؤمنان ثابت و از برخى سلب کنیم. بدیهى است که دوستى و محبت دینى براى همه مؤمنان است- نه برخى از آنها- خداوند متعال مى‏فرماید: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ» یعنى زنان و مردان مؤمن، دوست یکدیگرند (توبه ۷۱) بنا بر این نمى‏توان آیه را بر این معنى حمل کرد و چاره‏اى نداریم جز اینکه بر همان معناى اول حمل کنیم- یعنى امام واجب الاطاعه و صاحب اختیار، زیرا همانطورى که گفتیم براى لفظ «ولى» بیشتر از دو معنى نیست. هر گاه یکى از دو معنى محال باشد، دیگرى محقق خواهد بود.

اینکه مى‏گوییم مصداق منحصر بفرد «الَّذِینَ آمَنُوا» على ع است، روایتى است که از طریق اهل تشیع و تسنن، نقل شده است که آیه شریفه، درباره على ع هنگامى نازل شد که انگشترى خود را در حال رکوع به سائل بخشید. همچنین بطور کلى کسانى که مى‏گویند «ولى» به معناى شخص واجب الاطاعه و امام است، مى‏گویند: مقصود على ع است و تنها مصداق آیه، آن بزرگوار مى‏باشد.

ممکن است کسى بگوید: «الذین» جمع است و جایز نیست که در معناى مفرد بکار رود.

لکن باید توجه داشت که اهل لغت گاهى از لفظ جمع، اراده مفرد مى‏کنند و این کار را بمنظور تعظیم و تجلیل انجام مى‏دهند. این مطلب بقدرى مشهور است که نیازى به استدلال ندارد.

ممکن است گفته شود: «وَ هُمْ راکِعُونَ» حال از دادن زکات نیست، بلکه مقصود این است که عادت آنها رکوع است.

در جواب گوییم:

– در جمله‏ «یُقِیمُونَ الصَّلاهَ» رکوع نیز وجود دارد، زیرا نماز بدون رکوع نمیشود. بنا بر این اگر جمله‏ «وَ هُمْ راکِعُونَ» را قید براى عمل زکات دادن، نگیریم و بگوییم مقصود این است که صفت و عادت آنها رکوع است، مطلب را بدون داشتن فایده‏اى تکرار کرده‏ایم. بدیهى است تفسیرى که داراى فایده‏اى باشد از تفسیرى که فائده‏اى ندارد، برتر است.

دلیل دیگر اینکه: خداوند متعال در ابتداى آیه همه مؤمنان را مخاطب ساخته، گوید: «ولى شما خدا و …» سپس «رسول» را از جمله مؤمنان خارج کرده، «ولى» معرفى مى‏کند. پس از آن «کسانى که ایمان آورده‏اند» یاد مى‏کند و آنها را نیز ولى میخواند. حال اگر مقصود از «کسانى که ایمان آورده‏اند» عموم باشد،با آنهایى که در اول آیه مخاطب شده‏اند، یکى است. بنا بر این باید غیر از آنها باشد و گرنه مردم مؤمن خود ولى خود خواهند بود. اگر بخواهیم در این باره بیشتر بحث کنیم سخن بدرازا مى‏کشد. کسانى که طالب تفصیلند، به کتاب‏هاى دیگر رکوع کنند.

وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا: آنان که خدا را اطاعت و امر پیامبر را پیروى و مردم مؤمن را دوستى و یارى کنند.

فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ‏: حسن گوید یعنى لشکر خدا و بقولى یعنى انصار خدا، بر دشمنان غالب و پیروزند.

 

 

بیان آیه ۵۷

قرائت‏

و الکفار: اهل بصره و کسایى این کلمه را به جر و دیگران به نصب خوانده‏اند.

نصب بنا بر این است که عطف بر «لا تتخذوا الذین» و جر بنا بر این است که عطف بر «من الذین اتوا …» باشد.

هزواً: زجاج گوید: این کلمه را به چهار صورت مى‏توان قرائت کرد:

۱- هزءاً بدو ضمه و همزه- که اصل است.

۲- هزواً به دو ضمه واو بجاى همزه که بخاطر ضمه ما قبل، تبدیل شده.

۳- هزء، به سکون زاء و همزه. این سه وجه، خوب است و قرائت میشود. وجه دیگرى هم جایز است لکن قرائت نشده، و آن «هزا» مثل «هدى» مى‏باشد.

 

 

لغت‏

هزو: سخریه و استهزاء. خداوند مى‏فرماید: «وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ» (انعام ۱۰: پیامبران پیش از تو، مورد استهزا واقع شدند) شاعر گوید:

الا هزئت و اعجبها المشیب‏ فلا نکر لدیک و لا عجیب‏

یعنى: آگاه باش، او مسخره کرد و پیرى او را به شگفت در آورد، این کار پیش تو ناپسند و عجیب نیست! لعب: چیزى را ببازى گرفتن و آن را بصورتى ناحق در آوردن و راه ناصواب پیمودن.

 

 

شأن نزول‏

ابن عباس گوید: زید بن تابوت و سوید بن حرث، اظهار اسلام کردند ولى در صف منافقان قرار داشتند. گروهى از مسلمانان با آنها دوستى میکردند. از اینرو آیه نازل شد.

 

مقصود

اکنون خداوند به منظور تاکید از منع دوستى با کافران، مى‏فرماید:

– یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُمْ هُزُواً وَ لَعِباً: کسانى که در باطن کافرند و به زبان اظهار ایمان مى‏کنند. معناى بازى کردن آنها با دین همین است.

مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ الْکُفَّارَ أَوْلِیاءَ: از یهود و نصارى و کافران.

چنین کسانى را دوست مگیرید، بنا بر این مقصود این است که اهل کتاب و اهل شرک و اهل نفاق، دین را مورد استهزا قرار داده‏اند. دلیل استهزاى اهل شرک، این آیه است:

«إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ الَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» (حجر ۹۵: ما ترا از استهزا کنندگان حمایت مى‏کنیم- آنان که با خداوند خدایى دیگر قرار مى‏دهند) و دلیل استهزاى منافقان این آیه: «وَ إِذا خَلَوْا إِلى‏ شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّما» نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ» (بقره ۱۴: و هنگامى که با دوستان شیطان صفت خود خلوت مى‏کنند گویند: ما با شماییم و آنها را استهزا مى‏کنیم) کلمه «کافر» به اهل شرک و نفاق و یهودیان و مسیحیان، اطلاق میشود. چنان که مى‏فرماید: «لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ» الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ» (بینه ۱: کافران- که اهل کتاب و مشرکان هستند- دست بردار نبودند) بنا بر این اگر کلمه «الکفار» بیان براى کسانى که دین را استهزا مى‏کنند، قرار داده مى‏شد، نیکو بود. چنان که‏ «مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ …» بیان آن است. پس اگر گفته مى‏شد: «لا تتخذوا الذین اتخذوا دینکم هزوا و لعبا من الکفار» همه را شامل مى‏شد. اما چرا نگفت؟

علت این است که کلمه «کافر» بیشتر به اهل شرک و «اهل کتاب» بیشتر به یهودیان و مسیحیانى گفته میشود که با مسلمانان هم پیمان و داخل در ذمه آنها باشند و جزیه دهند. از اینرو در اینجا میان مشرک و اهل کتاب، تفصیل داده شده است. آنچه تا کنون گفتیم، بنا بر قرائت جر است. وجه قرائت نصب هم گذشت.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ‏: اگر به وعد و وعید خدا ایمان دارید، پس از نهى از دوستى ایشان از خدا بترسید. منظور این است که: صفت مؤمن، دوستى با مردمى که به دین طعنه مى‏زنند نیست. مؤمن باید نسبت بچنین اشخاصى دشمنى کند، نه دوستى!

 

 

[سوره المائده (۵): آیات ۵۸ تا ۵۹]

وَ إِذا نادَیْتُمْ إِلَى الصَّلاهِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ (۵۸) قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا إِلاَّ أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَ أَنَّ أَکْثَرَکُمْ فاسِقُونَ (۵۹)

[۱]

ترجمه‏

هنگامى که نداى نماز مى‏دهید، نماز را مسخره و بازى مى‏پندارند، زیرا آنان مردمى بى عقل هستند.

بگو: اى اهل کتاب، آیا ما را بخاطر اینکه به خدا و قرآن و کتب آسمانى پیشین ایمان آورده‏ایم و بخاطر اینکه بیشتر شما فاسق هستید، مورد انکار قرار مى‏دهید؟!

 

 

بیان آیه ۵۸

لغت‏

نداء: خواندن کسى با صداى بلند. مثل اینکه بگویند: «اى فلان» شاعر گوید

و ابرزتها من بطن مکه بعد ما اصات المنادى بالصلاه فاعتما

یعنى بعد از آنکه نداى مؤذن براى نماز بلند شد، او را از میان مکه آشکار ساختم.

اصل این کلمه، به معناى اجتماع است. به همین جهت «دار الندوه» به معناى محل تجمع است.

 

 

مقصود

اکنون خداوند در وصف کافرانى که مؤمنان را از دوستى آنان نهى کرد، مى‏فرماید:

– وَ إِذا نادَیْتُمْ إِلَى الصَّلاهِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً: در اینباره دو قول است:

۱- هر گاه صداى مؤذن، براى نماز بلند مى‏شد، خنده مى‏کردند و بمنظور متنفر ساختن مردم از نماز، نمازگزاران را مورد استهزا قرار داده، آنها را جاهل و سبک عقل مى‏خواندند.

۲- آنها از آنجا که بارزش اذان پى‏نبرده بودند- مؤذن را بمنزله کسى که کارى را از روى لهو و لعب، انجام مى‏دهد، مى‏دانستند.

ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ‏: در اینباره نیز دو قول است:

۱- آنها مثل آدم بى‏عقل هستند. چه عقل، انسان را از کارهاى زشت باز مى‏دارد.

سدى گوید: یکى از مسیحیان مدینه، آهنگ «اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمداً رسول اللَّه» را شنید و گفت: دروغگو آتش بگیرد! شبى او و خانواده‏اش در بستر خواب، آرمیده بودند. کنیز او آتشى بخانه آورد.

جرقه ‏اى از آن، بکانون خانه‏اش افتاد و همه را یکسر بسوخت.

 

 

بیان آیه ۵۹

لغت‏

نقم: انکار. فعل آن بصورت «نقَم ینقم» و «نقم ینقم» استعمال شده، لکن مشهورتر است. عبد الله بن قیس گوید:

ما نقموا من بنى امیه الا انهم یحلمون ان غضبوا

یعنى: کار بنى امیه را مورد انکار قرار ندادند مگر بخاطر اینکه آنها بوقت غضب بردبارى مى‏کنند.

علت اینکه: کیفر را «نقمت» گویند این است که در مقابل عمل منکر، واجب است.

 

 

اعراب‏

أَنَّ أَکْثَرَکُمْ فاسِقُونَ‏: در محل نصب و عطف بر مستثنى است. یعنى «هل تنقمون منا الا ایماننا و فسقکم»

 

 

شأن نزول‏

گویند: جمعى از یهودیان نزد پیامبر گرامى آمده، از او پرسیدند که به کدامیک از پیامبران خدا ایمان دارد. فرمود: بخدا و قرآن و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و … نازل شده است ایمان دارم و در برابر خداوند تسلیم. وقتى که نام عیسى را برد، گفتند:

– بخدا، اهل هیچ دینى را در امور دنیا و آخرت، گمراه‏تر از شما ندیده‏ایم و هیچ دینى بدتر از دین شما نیست.

به همین مناسبت، این آیه و آیات بعد آن نازل گردید.

 

 

مقصود

اکنون خداوند، پیامبر خود را امر مى‏کند که با ایشان ببحث پردازد. از اینرو مى‏فرماید:

قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا إِلَّا أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ‏: بگو: اى اهل کتاب، آیا به خاطر اینکه به خدا ایمان آورده، او را بصفات برجسته‏اى که در خور مقامش هست مى‏شناسیم و از آنچه در خور ذات و صفاتش نیست، منزه مى‏کنیم، ما را مورد انکار قرار مى‏دهید؟! و بقولى یعنى: بما غضب مى‏کنید. بنا بقولى دیگر: یعنى از ما تنفر دارید. این معانى به یکدیگر نزدیکند.

وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ‏: و نیز ایمان آورده‏ایم به قرآن و کتبى که بر انبیاى پیشین نازل شده است.

وَ أَنَّ أَکْثَرَکُمْ فاسِقُونَ‏: زجاج گوید: یعنى آیا تنفر شما از ما، جز بخاطر ایمان ما و فسق شماست؟! شما ایمان ما را نمى‏پسندید، با اینکه مى‏دانید ما بر حق هستیم.

علت آن فسق شماست که بخاطر جاه طلبى و جمع‏آورى مال و ثروت، بر دین خود باقى مانده‏اید. برخى از اهل تحقیق گویند: بنا بر این لازم است این جمله به تقدیر: «لان اکثرکم …» باشد.

برخى گویند: خداوند متعال انکار یهود را نسبت به پیامبر و ایمان او را بجمیع پیامبران، ذکر کرد ولى از انکار پیامبر نسبت به آنها مطلبى نیاورد، از اینرو بوسیله این جمله، مى‏خواهد پاسخ آنها را بدهد و یکى از صفات زشت آنها را- که همان فسق آنهاست- مورد انکار قرار دهد. مثل آنکه به کسى بگویى: «آیا مرا مورد انکار قرار مى‏دهى به خاطر اینکه من پاکدامن و تو ناپاکى یا بخاطر اینکه من غنى و تو محتاجى؟!» این روش، خوب است، زیرا در عین حال با روش ناپسند طرف مبارزه و مقابله شده است.

معناى «فاسق» کسى است که براى جاه طلبى و حسد، از امر خداوند خارج میشود اینکه مى‏گوید: بیشتر آنها فاسقند، بخاطر این است که بعضى از آنها ایمان آوردند.

ابو على جرجانى گوید: این جمله در محل جر است، یعنى ما به خدا و قرآن و کتب آسمانى پیشین و فسق شما ایمان آورده‏ایم. این وجه هم خوب است.

 

 

[سوره المائده (۵): آیه ۶۰]

قُلْ هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَهً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَیْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَهَ وَ الْخَنازِیرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولئِکَ شَرٌّ مَکاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِیلِ (۶۰)

[۲]

ترجمه‏

بگو: آیا آگاه کنم شما را به آنچه کیفر آن پیش خداوند، بدتر است؟

کسانى که خداوند آنها را لعن و بر آنها غضب کرده و بوزینگان و خوکان را از ایشان قرار داده و آنها که طاغوت را پرستیدند. اینان را جایگاهى بدتر است و از راه راست گمراه‏ترند.

 

 

 

بیان آیه ۶۰

قرائت‏

و عبد الطاغوت: حمزه بضم باء و جر تاء قرائت کرده است و دیگران به فتح باء و نصب تاء. قرائت اول بنا بر این است که عطف بر «القرده» باشد. در این صورت کلمه «عبد» جمع نیست، بلکه مفردى است که از آن اراده کثرت شده است مثل‏ «إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها» (ابراهیم ۳۴: منظور از نعمت، نعمتهاست) قرائت دوم بنا بر این است که فعل ماضى و عطف بر «لعنه اللَّه» باشد.

 

 

اعراب‏

مثوبه: تمیز نسبت. همچنین «مکاناً» مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ‏: در باره اعراب «من» سه وجه است: ۱- مجرور و بدل از «بشر» یعنى «هل انبئکم بمن لعنه اللَّه» ۲- مرفوع و خبر مبتداى محذوف. یعنى «هم من لعنه اللَّه» ۳- منصوب و بدل از محل جار و مجرور.

 

 

مقصود

اکنون خداوند پیامبر خود را مامور مى‏کند که آنها را مخاطب سازد، فرمود:- قُلْ‏: به این مشرکان و یهودیان، که استهزا مى‏کنند، بگو:

هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَهً عِنْدَ اللَّهِ‏: آیا شما را خبر دهم به آنچه کیفر آن پیش خداوند، بدتر از کارهایى است که به خاطر آنها ما را مورد انکار قرار مى‏دهید؟! مقصود این است که: اگر ایمان ما بخدا و قرآن و کتب آسمانى پیشین، پیش شما ناپسندیده است: من شما را به چیزى خبر مى‏دهم که سرانجام آن نزد خداوند ناپسندیده‏تر خواهد بود.

برخى گویند: یعنى آیا شما را از حال کسانى که حالشان از حال مسلمانانى که مورد طعن شما قرار گرفته‏اند، بدتر است، خبر بدهم؟ بدیهى است که مسلمانان بدى و بد حالى نداشتند تا آنها از اینها بد حال‏تر باشند. این روش بحث و مناظره است که شخص، رعایت حال طرف خود را مى‏کند و بمرام او سخن مى‏گوید. مثل‏ «وَ إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلى‏ هُدىً أَوْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ» (سبا ۲۴: ما یا شما براه هدایت یا در گمراهى آشکاریم) مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَیْهِ‏: آنان که از رحمت خداوند دور و بواسطه فسق و کفر، مورد غضب خداوند قرار گرفته‏اند. منظور بیان عقوبت و خوارى آنهاست. برخى گفته ‏اند:

خشم خداوند بر آنها این است که. مادامى که در روى زمین هستند، داغ خوارى و فرومایگى و جزیه، بر آنها زده شده است.

وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَهَ وَ الْخَنازِیرَ: و آنها را بصورت بوزینگان و خوکان مسخ کرده مفسران گویند: مقصود از بوزینگان اشاره بداستان «روز شنبه» و کسانى است بواسطه نافرمانى آن روز، بوزینه شدند و منظور از خوکان، کسانى هستند که به «خوان عیسوى» کفر ورزیدند و خداوند آنها را بصورت خوک، در آورد. والبى از ابن عباس روایت کرده است که: منظور یهودیان است که بواسطه عصیان «روز شنبه» جوانانشان بصورت بوزینگان و پیرانشان بصورت خوکان مسخ شدند.

وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ‏: زجاج گوید: عطف است بر «لَعَنَهُ اللَّهُ» به تقدیر «من عبد الطاغوت». فراء گوید: عطف است بر «القرده» به تقدیر: «و جعل منهم القرده و من عبد الطاغوت» و موصول حذف شده است. لکن حذف موصول پیش بصریان جایز نیست و بنا بر این قول اول صحیحتر است. مقصود از طاغوت، در اینجا «شیطان» است.

ابن عباس و حسن گویند: آنها شیطان را آن چنان اطاعت کردند که خداى را. جبایى گوید:منظور گوساله‏ اى است که یهودیان مى‏پرستیدند، زیرا سخن در پیرامون آنهاست.

باید دانست که این آیه بنا بر قرائت حمزه (و قرائتهاى شاذ دیگر)[۳] دلیلى براى اثبات عقیده جبریان نخواهد بود (در قرائت حمزه، معناى آیه این است: خداوند از ایشان بوزینگان و خوکان و پرستندگان طاغوت آفرید) بدیهى است که خداوند، خالق کافر است، لکن خلق کافر، خلق کفر او نیست و خداوند او را کافر نکرده است. (یعنى خداوند کسى را آفریده، که به اختیار خود کافر شده است) جبریان نمى‏توانند بگویند: ما از این جمله استفاده مى‏کنیم که همانطورى که خداوند چیزى را آفرید که بوزینه یا خوک بود، انسانى خلق کرد که پرستنده طاغوت بود (یعنى همانطورى که خوک بودن یا بوزینه بودن، ذاتى خوک یا بوزینه است، پرستنده طاغوت بودن هم ذاتى چنین انسانى است).

زیرا درست است که خوک و میمون را خداوند «خوک و میمون» آفریده و این صفت، ذاتى آنهاست، لکن در مورد انسان چنین مطلبى صحیح نیست و دلایلى در دست داریم که بمقتضاى آنها خداوند متعال برتر از این است که انسان را کافر و عابد طاغوت، بیافریند، بنا بر این، تفاوت میان این دو، از زمین تا آسمان است! أُولئِکَ شَرٌّ مَکاناً: اینان را که خداوند توصیف و آنها را ملعون و مغضوب و پرستنده طاغوت، معرفى کرد، جایگاهى بدتر دارند، زیرا ماواى آنها دوزخ است. اما جایگاه مردم مؤمن، بد نیست، زیرا آنها اصحاب بهشت بوده، جایگاهى خوش و دلنشین دارند.

برخى گویند: یعنى جایگاه آنان هم در دنیا بد است و هم در آخرت. در دنیا بخاطر قتل و اسارت و خوارى و فرومایگى و پرداخت جزیه. و در آخرت بخاطر عذاب ابدى! وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِیلِ‏: همچنین، از راه راست منحرف‏تر و از نجات دورترند.

مفسران گویند: هنگامى که این آیه، نازل شد، مسلمانان اهل کتاب را سرزنش کرده، گفتند:

– اى برادران بوزینگان و خوکان! آنها سرافکنده و رسوا شدند.

 

 

[سوره المائده (۵): آیات ۶۱ تا ۶۳]

وَ إِذا جاؤُکُمْ قالُوا آمَنَّا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْکُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما کانُوا یَکْتُمُونَ (۶۱) وَ تَرى‏ کَثِیراً مِنْهُمْ یُسارِعُونَ فِی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ (۶۲) لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما کانُوا یَصْنَعُونَ (۶۳)

[۴]

 

ترجمه‏

و هنگامى که نزد شما آیند، گویند: ایمان آوردیم، حال آنکه با حالت کفر داخل و با حالت کفر خارج شدند و خداوند به باطن آنها داناتر است* و مى‏بینى بسیارى از ایشان را که در گناه و ستم و خوردن حرام شتاب مى‏کنند، زشت است کردار آنها! چرا ربانیون و احبار آنها را از سخن ناحق و خوردن حرام منع نمى‏کنند؟! زشت است رفتار آنها!

 

 

بیان آیه ۶۱- ۶۲- ۶۳

لغت‏

اثم و عدوان: تفاوت این دو کلمه این است که: «اثم» همواره بمعناى جرم و «عدوان» بمعناى ظلم است.

صنع: عمل. برخى گویند: تفاوت «صنع و عمل» این است که: صنع، عبارت از عملى است که در آن نیکى و احسان باشد مثلا: «صنع اللَّه لفلان» یعنى خداوند به او نیکى کرد.

 

 

اعراب‏

قد: این کلمه هر گاه بر سر ماضى در آید، معناى آن نزدیک بودن زمان ماضى است و هر گاه بر سر مضارع در آید، دلالت بر تقلیل مى‏کند.

بِالْکُفْرِ: در محل نصب و حال است یعنى «دخلوا کافرین» همچنین‏ «خَرَجُوا بِهِ» یعنى «خرجوا کافرین» إِذا جاءُوکُمْ‏: فرق آن با «متى جاءوکم» این است که «جاءوا» در «متى» عمل مى‏کند ولى در «اذا» بواسطه اینکه مضاف بسوى آن است عمل نمیکند.

لبئس: لام قسم نه لام ابتدا- زیرا لام ابتدا- جز در خبر ان- بر سر فعل در نمى‏آید. این جمله دلالت دارد بر اینکه مدح، در برابر کردار است.

ما کانُوا یَعْمَلُونَ‏: درباره «ما» دو احتمال است: ۱- ماء کافه باشد مثل «انما» و بنا بر این محلى از اعراب ندارد. ۲- نکره موصوفه است. یعنى «لبئس شیئا کانوا یعملون».

لو لا: بمعناى «هلا» حرف ترغیب و توبیخ است به معناى «چرا نه؟» در ماضى براى توبیخ و در مضارع براى ترغیب است. مثل‏ «لَوْ لا جاءُو عَلَیْهِ بِأَرْبَعَهِ شُهَداءَ»

(نور ۱۳: چرا چهار شاهد نیاوردند؟)

 

 

مقصود

اکنون خداوند از حال منافقان اهل کتاب خبر داده مى‏فرماید:

– وَ إِذا جاءُوکُمْ قالُوا آمَنَّا: هنگامى که نزد شما مى‏آیند، گویند: ایمان آوردیم و تصدیق کردیم.

وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْکُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ‏: گویند: در اینباره دو قول است:

۱- حسن و قتاده گویند: یعنى آنها در حال کفر بر پیامبر داخل و در حال کفر از نزد او خارج شدند.

۲- یعنى: آنها در همه حال داراى کفر هستند. بهر حالى که داخل شوند و از هر حالى که خارج شوند، کفر با آنهاست و از آنها جدا نمیشود. بدینترتیب خداوند متعال، آنها را بوسیله کفر متعین و از دیگران ممتاز مى‏سازد.

وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما کانُوا یَکْتُمُونَ‏: خداوند به باطن آنها داناتر است. اکنون مى‏گوید:

آنها خصال ناپسند دیگرى به نفاق خود ضمیمه مى‏کنند:

– وَ تَرى‏ کَثِیراً مِنْهُمْ یُسارِعُونَ فِی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ‏: بسیارى از آنها- بقولى یعنى رؤسا و علماى آنها را- مى‏بینى که در کفر (بقول سدى) و تجاوز از حدود الهى شتاب مى‏کنند. برخى گویند: «اثم» هر گونه گناهى و «عدوان» ستم است. یعنى در راه ظلم و گناه که موجب بدبختى آنهاست، شتاب مى‏کنند.

وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ‏: حسن گوید: یعنى براى قضاوت میان مردم، رشوه مى‏گیرند.

علت اینکه «رشوه» را سحت نامیده، این است که: سرانجام انسان را دچار استیصال و بینوایى مى‏کند و برکت مال را مى‏برد.

علماى معانى گویند: کلمه «مسارعت» بیشتر در کار خیر استعمال میشود مثل‏ «یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ» (آل عمران ۱۱۴: در نیکیها شتاب مى‏کنند) فایده استعمال این کلمه، در اینجا این است که میخواهد بگوید: آنها در راه گناه و ستم و رشوه چنان مى‏شتابند که گویى براه حق مى‏شتابند و از مردم حقى و طلبى دارند. به همین‏ جهت، ابن عباس در تفسیر خود گوید: یعنى آنها بر خطا کارى جرات دارند و دلیرند! لَبِئْسَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ‏: کردار آنها زشت است.

لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ: ضمیر «هم» به «الکثیر» باز مى‏گردد. چرا علماى ربانى- که خود را منسوب به خداوند مى‏دانند- و احبار آنها را از گناه و رشوه‏خوارى منع نمى‏کنند؟! کلمه «ربانى» از رب است مثل «روحانى» از «روح» و «بحرانى» از «بحر». حسن گوید: منظور از «ربانیون» علماى مسیحى و از «احبار» علماى یهودى است. دیگران گفته‏اند: منظور از هر دو «علماى یهودى» است، زیرا سخن در پیرامون آنهاست.

عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ‏: از تحریف کتاب. و بقولى از سخن ناحق.

وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ‏: رشوه خوارى و حرام.

لَبِئْسَ ما کانُوا یَصْنَعُونَ‏: رفتار آنها زشت است، زیرا بر معصیت خداوند، گرد آمده‏اند.

بدینترتیب خداوند علماى اهل کتاب را بهمان لفظى که خود اهل کتاب را مورد مذمت قرار داد، مذمت مى‏کند و آنها را از اینکه وظیفه خود را در مقابل اهل کتاب انجام نداده‏اند، ملامت مى‏کند. در حقیقت، بر اثر قصور عالمان دین است که مردم سرکشى و توسنى مى‏کنند.

 

 

دلالت آیه‏

از این آیه، استفاده میشود که، هر کس نهى از منکر نکند، مثل کسى است که مرتکب منکر میشود. همچنین دلالت مى‏کند بر اینکه: امر به معروف و نهى از منکر واجب است.

 

 

[سوره المائده (۵): آیه ۶۴]

وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاءُ وَ لَیَزِیدَنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیاناً وَ کُفْراً وَ أَلْقَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَهَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَهِ کُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ (۶۴)

[۵]

ترجمه‏

و یهود گفتند: دست خدا بسته است. دستهاى ایشان بسته است و بواسطه این گفتارشان لعنت شده‏اند. بلکه دستهاى خدا باز است و هر گونه بخواهد انفاق مى‏کند.

نازل شدن قرآن بر تو بر سرکشى و کفر بسیارى از آنان مى‏افزاید. ما تا روز قیامت، در میان ایشان دشمنى و کینه افکنده‏ایم. هر گاه آتشى براى جنگ بیفروزند، خداوند خاموش مى‏سازد. آنان در روى زمین فساد مى‏کنند و خدا مردم مفسد را دوست ندارد.

 

 

 

بیان آیه ۶۴

لغت‏

ید: در لغت به پنج معنى آمده: ۱- دست ۲- نعمت ۳- قوت ۴- ملک ۵- تصدى فعل به معناى نعمت در شعر عدى بن زید بکار رفته:

و لن اذکر النعمان الا بصالح‏ فان له عندى یدیا و انعما

یعنى: نعمان را هرگز جز به شایستگى یاد نمى‏کنم، زیرا او را پیش من نعمتهایى است.

«یدى» جمع ید مثل «عبید» جمع عبد. به معناى نعمتها.

و به معناى قوت، مثل: «أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصارِ» (ص ۴۵: صاحبان قوت و عقل) و به معناى ملک، مثل: «الَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَهُ النِّکاحِ» (بقره ۲۳۷: کسى که عقد نکاح در تحت تسلط و ملک اوست) و به معناى تصدى فعل، مثل: «لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ» (ص ۵۷: منظور آدم است که به عنوان تجلیل از وى میفرماید: خود من متصدى خلقتش گردیدم. اگر چه همه مخلوقات را او آفریده است) گاهى نیز از این کلمه اراده «نصرت» میشود. چنان که در حدیث است:

«و هم ید على من سواهم»

(یعنى مسلمانان یکدیگر را یارى مى‏کنند و در مقابل دشمن همدست هستند) گاهى کلمه «ید» بطور استعاره، در چیزهایى بکار مى‏رود که دست ندارند. مثل «ید الدهر» (دست روزگار) شاعر گوید:

الا طرّقت مى هیوما بذکرها و ایدى الثریا جنح فى المغارب‏

آیا «مى» با یاد او دستخوش تحیر شد و حال آنکه «دستهاى ثریا» (ستاره ثریا) به جانب مغرب منحرف شده بود.

کلمه ید. بطور استعاره، در موارد بسیارى بکار مى‏رود. مثلا از آنجا که شخص‏ سخى با دست خود مى‏بخشد به او مى‏گویند: «مبسوط الید» (دست باز) و از آنجا که بخیل با دست خود امساک مى‏کند، گویند: «مقبوض الکف» (دست بسته).

زجاج گوید: صحیح نیست که «ید» را در آیه، به معناى نعمت بگیریم: زیرا در این صورت، معناى «یداه مبسوطتان» «نعمتاه مبسوطتان» (یعنى دو نعمت خداوند گسترده است) خواهد بود. در حالى که نعمت‏هاى خداوند از حد شماره بیرون است.

ابو على فارسى گوید: «نعمتاه …» دلالت نمى‏کند بر اینکه فقط خداوند را دو نعمت است، بلکه بر کثرت و مبالغه، دلالت مى‏کند مثل: «لبیک و سعدیک» (یعنى خدایا ترا اطاعت کنم بعد از اطاعتى و مساعدت کنم بعد از مساعدتى) و مقصود این نیست که فقط دو اطاعت مى‏کنم و دو مساعدت. در آیه شریفه نیز مقصود این است که: نعمتهاى خداوند پى در پى و آشکارند.

وجهى که ابو على گوید: خوب است. ممکن است مثنى را حمل بر مثناى جنس کنیم، نه مثناى مفرد. بنا بر این مقصود نعمتهاى دنیا و نعمتهاى آخرت خواهد بود.

فرزدق گوید:

و کل رفیقى کل رحل و ان هما تعاطى القنا قوماً هما اخوان‏

یعنى: دو رفیق سفر، اگر چه از لحاظ قومى در میانشان نیزه رد و بدل شود، برادر خواهند بود. (منظور هر دو رفیقى است) به همین جهت است که گاهى جمع را نیز تثنیه مى‏بندند مثل:

لاصبح القوم أوباداً و لم یجدوا عند التفرق فى الهیجا جمالین‏

(کلمه «جمالین» مثناى جمال و جمال جمع «جمل» است) یعنى: قوم از لحاظ کثرت عیال و کمى مال دچار بدبختى شدند و از دو دسته شتران نر و شتران ماده، محروم گشتند.

کلمه ید، در اصل «یدو» بود و بهمین جهت جمع آن «ایدى» بسته میشود مثل «اخ و اب» که در اصل «ابو و اخو» بوده‏اند و جمع آنها «آباء و آخاء» بسته میشود.

 

 

مقصود

اکنون خداوند متعال، از افتراى بزرگ آنها خبر داده، مى‏فرماید:

– «وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ» یهود گفتند: دست خداوند از عطا و بخشش، بسته است و از دادن رزق خوددارى میکنند. بدینترتیب، به خداوند نسبت بخل مى‏دادند. این معنى از ابن عباس و قتاده و عکرمه است. گویند: خداوند، نعمت خود را بر یهودیان، گسترش داده بود و آنها از دیگران ثروتمندتر بودند. اما همین که خدا را با مخالفت پیامبر گرامى اسلام، معصیت کردند، دچار فقر شدند و خداوند نعمت خود را از ایشان باز گرفت. «فنحاص بن عازورا» گفت: «دست خدا بسته است» و نگفت: بگردنش بسته است.

علماى معانى گویند: این مطلب را فنحاص گفت و دیگران او را منع نکردند، از اینرو خداوند به همه آنها نسبت داده است.

حسن گوید: یعنى دست خدا از عذاب ما کوتاه است مگر به اندازه‏اى که پدران ما گوساله پرستى کردند.

برخى گویند: این جمله استفهام است. یعنى آیا دست خدا نسبت به ما بسته شده که ما را دچار تنگى معیشت کرده است؟! ابو القاسم بلخى گوید: ممکن است این مطلب را یهودیان از این جهت گفته باشند که معتقدند: خداوند گاهى سخى است و گاهى بخیل. از اینرو خداوند، این مطلب را از آنها بنحو تعجب آورى نقل و دروغ گویى آنان را ثابت مى‏کند.

ممکن است یهودیان این مطلب را بطور مسخره گفته باشند، زیرا مى‏دیدند که پیامبر و اصحابش را از مال دنیا- مخصوصاً در اوایل ورود بمدینه- بهره‏اى نیست.

از مردمى که به موسى مى‏گفتند: همانطورى که بت پرستان داراى خدایانى هستند، براى ما نیز خدایى معین کن و سرانجام هم گوساله سامرى را خداى خود پنداشتند، بعید نیست که بگویند: خدا گاهى سخى و گاهى بخیل است.

حسین بن على مغربى گوید: گروهى از یهودیان مصر بمن گفتند که برخى از یهودیان‏ همین عقیده را دارند.

غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ‏: در این باره اقوالى است:

۱- حسن گوید: خداوند خبر مى‏دهد که دست آنها در جهنم بسته است. جبایى نیز همین قول را برگزیده است. مقصود این است که خداوند بکیفر این گناه، آنها را دست بسته، گرفتار جهنم مى‏سازد. بنا بر این جمله به تقدیر «فغلت» یا «و غلت …» خواهد بود. زیرا سخن آنان تمام شده است و اکنون سخنى دیگر آغاز میشود. این روش در ادبیات عرب معمول است. مثل: «وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً» (بقره ۶۷: یعنى «فقالوا …»

۲- ابو مسلم گوید: این جمله دعاست. مثل «قاتله اللَّه» (خدا او را بکشد) بنا بر این مقصود این است که ما را تعلیم دهد که آنها را نفرین کنیم. چنان که بما یاد مى‏دهد که «انشاء اللَّه» بگوییم. مثل‏ «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» (فتح ۲۷: بخواست خدا با ایمنى به مسجد الحرام داخل خواهید شد)

۳- زجاج گوید: مقصود این است که آنها خود بخیلند و از آنها بخیلتر در دنیا پیدا نشود. ما هرگز یهودى غیر بخیلى ندیده ‏ایم.

وَ لُعِنُوا بِما قالُوا: بسبب این گفتار از رحمت و ثواب خداوند دورند. حسن گوید:

یعنى در دنیا گرفتار عذاب جزیه و در آخرت گرفتار دوزخند. اکنون خداوند براى پاسخ گفتار آنها مى‏فرماید:

– بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ‏: نه چنان است که آنها گویند: او بخشنده و صاحب جود است. بدیهى است که کلمه «ید» در اینجا جز افاده معناى جود، فایده دیگرى ندارد.

علت اینکه مثنى آورده، این است که مى‏خواهد در معناى جود و انعام، مبالغه کند.

این مبالغه، از «یده مبسوطه» استفاده نمیشود.

ممکن است منظور از «ید» نعمت و منظور از «دو نعمت» نعمت دنیا و نعمت آخرت باشد، زیرا اگر چه هر دو نعمت خدا هستند، لکن از لحاظ اینکه هر کدام بصفتى غیر از صفت دیگر هستند، مثل اینکه از دو جنس مى‏باشند. ممکن است تثنیه آوردن آن‏ بملاحظه دو نوع نعمت ظاهر و نعمت باطن باشد. چنان که مى‏فرماید: «وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَهً وَ باطِنَهً» (لقمان ۲۰: نعمتهاى ظاهر و باطن خود را بر شما ارزانى داشت) حسن گوید: منظور از «یدان» قوت و قدرت است. یعنى: بر خلاف گفتار یهود که معتقدند دست خدا از عذاب آنها کوتاه است، او بر عذاب و ثواب، قدرت و قوت دارد.

یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاءُ: هر گونه و نسبت بهر کس بخواهد، انفاق مى‏کند و از هر که بخواهد منع مى‏کند، زیرا انفاق را از روى تفضل انجام مى‏دهد و باید از روى مصلحت باشد.

وَ لَیَزِیدَنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیاناً وَ کُفْراً: نازل شدن قرآن مجید بر تو، بر سرکشى و کفر بسیارى از آنان خواهد افزود. افزایش کفر آنها بخاطر این است که هر حکمى از خداوند بر پیامبرش نازل شود و به اطلاع آنها برسد، انکار مى‏کنند و افزایش سرکشى آنها به خاطر تجاوز از حد است. مثل اینکه واعظى بگوید:

– تو را موعظه کردم، و موعظه من موجب بدبختى تو شد و بر بدى و گمراهى تو بخاطر اطاعت نکردن- افزود.

وَ أَلْقَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَهَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَهِ: ما در میان یهود و نصارى تا روز قیامت، دشمنى و کینه انداختیم. این معنى از حسن و مجاهد است. برخى گویند: مقصود فقط یهود است، تفسیر این جمله را در اول سوره بیان کردیم.

کُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ‏: حسن و مجاهد گویند: یعنى هر چه آتش جنگ را بیفروزند، خداوند خاموش خواهد کرد.

در این آیه، دلالت و معجزه‏اى است، زیرا خداوند خبرى داده است که بر طبق آن عمل کرده. یهودیان، در میان مردم حجاز بقدرت و شوکت، شناخته شده بودند. تا آنجا که قریش از آنها کمک مى‏گرفت و دو قبیله اوس و خزرج براى هم پیمان شدن با آنان بر یکدیگر سبقت مى‏گرفتند. لکن خداوند متعال آنها را منکوب ساخت. پیامبر یهودیان بنى النضیر و بنى قینقاع را تبعید و یهودیان بنى قریظه را قتل عام و یهودیان خیبر را تار و مار و یهودیان فدک را مغلوب کرد و ساکنان وادى القرى به او ایمان آوردند.

بنا بر این خداوند متعال یهودیان را خوار و پریشان کرد.

قتاده گوید: مقصود این است که خداوند آنها را چنان خوار کرد که هرگز سر بلند نشوند.

خداوند آتش جنگ آنان را بلطف خود خاموش کرد و پیامبر را از اسرار آنها مطلع ساخت و او را یارى کرد.

وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً: یهودیان مردمى هستند که از راه معصیت خداوند و تکذیب پیامبران و مخالفت دستورهاى دینى و کوشش در راه محو کردن نام پیامبر، از کتابهایشان، در روى زمین فساد مى‏کنند.

وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ‏: خداوند مردمى را که در روى زمین فساد و معصیت مى‏کنند، دوست نمى‏دارد.

 

 

[سوره المائده (۵): آیات ۶۵ تا ۶۶]

وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْکِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَکَفَّرْنا عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنَّاتِ النَّعِیمِ (۶۵) وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراهَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّهٌ مُقْتَصِدَهٌ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما یَعْمَلُونَ (۶۶)

[۱]

 

ترجمه

و اگر اهل کتاب ایمان آورده و تقوى پیشه کرده بودند، گناهانشان را مى‏پوشاندیم و آنها را داخل بهشت میکردیم* و اگر تورات و انجیل و آنچه از جانب خداوند بر آنها نازل شده است، بپاى داشته بودند، از نعمتهاى آسمان و زمین برخوردار مى‏شدند. دسته‏اى از آنها معتدل و بسیارى از آنها بد کردارند.

 

 

 

بیان آیه ۶۵- ۶۶

لغت‏

تکفیر: در اصل بمعناى پوشیدن.

مقتصده: کسى که عمل میانه‏رو و بسوى مقصد خود رهسپار باشد.

 

 

اعراب‏

ما یَعْمَلُونَ‏: ممکن است «ما» با ما بعد آن در محل مصدر باشد. یا اینکه موصول و ما بعد آن صله باشد.

 

 

مقصود

وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْکِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَکَفَّرْنا عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ‏: اگر یهودیان و مسیحیان به محمد ایمان مى‏آوردند و از کفر و کارهاى زشت، پرهیز مى‏کردند گناهان آنها را مى‏پوشیدیم و مى‏آمرزیدیم.

وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنَّاتِ النَّعِیمِ‏: و آنها را داخل بهشت میکردیم.

وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراهَ وَ الْإِنْجِیلَ‏: اگر به مضمون تورات و انجیل عمل میکردند و مطالب آنها را تحریف نمى‏کردند. ممکن است مقصود این باشد که تورات و انجیل را در همه حال نصب العینى خود قرار مى‏دادند و از حدود آنها تجاوز نمى‏کردند.

وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ‏: ابن عباس گوید: منظور قرآن است. جبایى نیز همین معنى را اختیار کرده است. برخى گویند: منظور مسائل دینى است که خداوند مردم را به آنها راهنمایى کرده است.

لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ‏: از آسمان روزى مى‏خوردند و باران رحمت حق بر آنها مى‏ بارید.

وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ‏: زمین نیز خیر و برکت خود را براى آنها آشکار مى ‏کرد.

این معنى از ابن عباس و قتاده و مجاهد است. برخى گویند: منظور این است که از ثمر نخلها و درختان دیگر و از زراعتها بهره‏مند خواهند شد. یعنى در بلاد خود مى‏ماندند و از تبعید و قتل مصون مى‏بودند. و بنا بر این مى‏توانستند از اموال و مزارع و میوه‏ها و چار پایان استفاده کنند. علت اینکه در اینجا از میان منافع نعمت‏ها تنها به خوردن اشاره مى‏کند، این است که: معظم منافع، خوردن است. بدینترتیب خداوند متعال یهود را بیاد نعمتهایى که از دست داده‏اند، افکنده، آنها را به تاسف وا میدارد و جواب اینکه مى‏گفتند خداوند دستهایش بسته است، مى‏دهد. برخى گویند: مقصود از «لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ …» این است که در رفاه و آسایش بودند. چنان که گفته میشود: «فلان کس از سر تا پا در خوشى است» نظیر آن این آیه است. «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِیقَهِ لَأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً … وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ» (جن ۱۶ و طلاق ۲: اگر بر راه دین پایدار مانده بودند، آنها را آبى فراوان مى‏دادیم و هر کس که تقوى پیشه کند، خداوند براى او راهى قرار دهد و او را از جایى که گمان ندارد، روزى رساند) پس تقوى یکى از اسباب فراوانى روزى است.

مِنْهُمْ أُمَّهٌ مُقْتَصِدَهٌ: دسته‏اى از آنها معتدلند و زیاده روى و قصورى ندارند.

ابو على جبایى گوید: منظور آن عده‏اى است که با پذیرش اسلام، از پیامبر اطاعت کردند مجاهد و سدى و ابن زید نیز چنین گویند. در تفسیر اهل بیت نیز چنین روایت شده است.

برخى گویند: مقصود نجاشى و همراهان اوست. برخى- بنا بنقل زجاج- گویند:

منظور کسانى است که با پیامبر، ستیزه نکردند. ممکن است منظور کسانى باشد که مسیح را بنده خدا مى‏دانستند، به خدا.

وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما یَعْمَلُونَ‏: و بیشتر یهودیان و مسیحیان مرتکب کارهاى زشت مى‏شوند. اینها کسانى بودند که در کفر و انکار پیامبر، پایدارى مى‏کردند.

 

 

[سوره المائده (۵): آیات ۶۷ تا ۶۸]

یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ (۶۷) قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لَسْتُمْ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ حَتَّى تُقِیمُوا التَّوْراهَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لَیَزِیدَنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیاناً وَ کُفْراً فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرِینَ (۶۸)

[۲]

ترجمه‏

اى پیامبر، آنچه بتو وحى شده است، تبلیغ کن و اگر نکنى رسالت خداوند را انجام نداده‏اى. خداوند ترا از شر مردم حفظ مى‏کند. خداوند کافران را هدایت نمى‏کند.

بگو: اى اهل کتاب، شما بر دین صحیح نیستید، تا اینکه تورات و انجیل و آنچه از جانب پروردگار بر شما نازل شده است، به پاى دارید. بدیهى است که: آنچه بر تو نازل شده است، بر سرکشى و کفر آنان مى‏افزاید، بنا بر این به حال مردم کافر، تاسف مخور.

 

 

بیان آیه ۶۷

قرائت‏

ابن عامر و ابو بکر- بنقل از عاصم- «رسالاته» به صیغه جمع و دیگران «رسالته» به صیغه مفرد، قرائت کرده‏اند.

دلیل قرائت اول این است که وظیفه رسول، انجام رسالتهایى از قبیل بیان توحید و بیان احکام دین است. و از آنجا که این رسالتها با هم فرق دارند، مى‏توان آنها را به لفظ جمع آورد. مثل «نظرت فى علوم کثیره» یعنى: در دانشهاى بسیارى نظر کردم.

دلیل قرائت دوم این است که اینگونه کلمات هر گاه مفرد هم باشند، معناى جمع و کثرت را مى‏رسانند. نظیر «لا تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً» (فرقان ۱۴: امروز یک هلاک مخواهید بلکه هلاک بسیار بخواهید) کلمه «ثبور» هم به یکى و هم به بیشتر از یکى اطلاق شده است.

 

 

لغت‏

رسالت: در اینجا به معناى ارسال است که به فاعل اضافه و مفعول آن حذف شده است.

رسول: این کلمه گاهى به معناى رسالت و گاهى به معناى مرسل به کار مى‏رود.

به معناى رسالت مثل این شعر:

لقد کذب الواشون ما بحت عنهم‏ بسرّ و لا ارسلتهم برسول‏

یعنى: سخن‏چینان دروغ گفتند که مطالبى را در نهان به آنها گفته‏ام و آنها را رسالتى نداده‏ام.

و به معناى «مرسل» مثل: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ» (آل عمران ۱۴۴: محمد فقط فرستاده خداست) و همچنین در آیه مورد بحث.

ارسل: فعلى است که بدو مفعول احتیاج دارد لکن مفعول دوم آن بواسطه حرف جر است مثل: «إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ» (نوح ۱) گاهى بیکى از آن دو، اکتفاء میشود.

یعصمک: نگه مى‏دارد تو را. این فعل از «عصمت» به معناى منع است.

 

 

مقصود

خداوند در این آیه، پیامبر خود را امر به تبلیغ مى‏ کند و او را وعده مى‏ دهد که از شر دشمنان محافظتش مى ‏کند.

یا أَیُّهَا الرَّسُولُ‏: خطابى است به منظور تجلیل مقام نبوت.

بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ‏: مفسران قرآن مجید، در باره این آیه زیاد گفتگو کرده‏اند. حسن گوید:

خداوند متعال پیامبر را به رسالتى مبعوث کرده بود، که خود را در برابر آن ناتوان مى‏دید و از قریش بیمناک بود، بوسیله این آیه، ترس و بیم او را زایل کرد. عایشه گوید:

این آیه، تو هم اینکه پیامبر بخاطر تقیه، قسمتى از وحى خدا را کتمان کرده است، بر طرف مى‏کند. حرفهاى دیگرى هم زده‏اند.

عیاشى در تفسیر خود- با واسطه‏هایى- از ابن عباس و جابر بن عبد اللَّه، روایت کرده است که: خداوند پیامبر را مأمور کرده بود که على را به خلافت، نصب کند. لکن بیم داشت که بگویند: پسر عموى خود را برگزیده و او را مورد انتقاد قرار دهند.

از اینرو این آیه را بر پیامبر نازل فرمود او در روز غدیر خم، على را برهبرى مسلمین منصوب کرد.

عین این خبر را سید ابو الحمد در کتاب «شواهد التنزیل بقواعد التفضیل و التاویل»- به چند واسطه- نقل کرده است. همچنین- با واسطه‏هایى- از ابن- عباس نقل کرده است که: این آیه درباره على علیه السلام نازل گردید. به همین جهت، پیامبر على را برگرفت و فرمود:

– هر کس من مولى و رهبر اویم، على مولى و رهبر اوست. خدایا هر که على را دوست دارد، دوست بدار و هر که على را دشمن دارد، دشمن بدار.

در روایات مشهورى که از امام باقر و امام صادق- علیهما السلام- نقل شده، چنین آمده است:

– خداوند به پیامبر وحى کرده بود، که على را جانشین خود گرداند. مى‏ترسید این کار بر گروهى گران آید. این آیه نازل شد تا پیامبر را بر اینکار تشجیع کند. مقصود این است که اگر از تبلیغ آنچه بتو دستور داده شده است، خوددارى و کتمان کنى، گویى هیچیک از ماموریتهاى خود را انجام نداده‏اى و از لحاظ استحقاق کیفر، تفاوتى ندارند.

ابن عباس گوید: یعنى اگر یکى از آیات خدا را کتمان کنى، رسالت خداوند را انجام نداده و امر خدا را امتثال نکرده ‏اى.

وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ‏: و خداوند مردم را از اینکه بتو آسیبى برسانند، منع مى‏کند.

إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ‏: گویند: در اینباره دو قول است:

۱- مقصود این است که خداوند از راه لطف و توفیق، آنها را بسوى کفر هدایت نمى‏کند، بلکه آنها را بسوى ایمان هدایت مى‏کند. زیرا کسى را که خداوند بسوى مقصد سعادت، هدایت مى‏کند، در حقیقت او را کمک کرده است که بمقصد برسد.

این قول از على بن عیسى است. وى گوید: صحیح نیست که مقصود این باشد که آنها را بسوى ایمان هدایت نمى‏کند، زیرا خداوند آنها را از راه استدلال و ترغیب و تهدید، بسوى ایمان هدایت کرده است.

۲- جبایى گوید: مقصود این است که آنها را بسوى بهشت هدایت نمى‏کند.

 

 

دلالت آیه‏

این آیه بصدق گفتار و صحت نبوت پیامبر، از دو راه دلالت دارد:

۱- آنچه در این آیه- و نظائر آن- از امور آینده، خبر داده است، واقع‏ شده است. بنا بر این قرآن کریم از جانب خدایى است که به امور غیبى و امور نهانى، عالم است.

۲- پیامبر خدا تا اطمینان پیدا نکند که آنچه خبر میدهد راست است و شدنى، با مردم در میان نمى‏گذارد. بدون تردید، عاملى که او را وادار به بیان چنین مطلبى مى‏کند، همان صدق و واقعیت آن است. در روایت است که،- وقتى این آیه نازل شد، پیامبر بچند تن از اصحاب- مثل سعد و حذیفه- که او را پاسدارى میکردند، فرمود:

– به جاهاى خود بروید، زیرا خداوند مرا از شر دشمنان حفظ مى‏کند.

 

 

بیان آیه ۶۸

شأن نزول‏

ابن عباس گوید:

– جماعتى از یهود، نزد پیامبر آمده، گفتند:

– آیا اقرار ندارى که تورات، از جانب خداست؟

فرمود:

– اقرار دارم.

گفتند:

– ما فقط به تورات ایمان داریم و به کتابهاى دیگر ایمان نداریم.

این آیه، به همین مناسبت، نازل شد.

 

 

مقصود

خداوند پیامبر را امر مى‏کند که یهود را مخاطب سازد. از اینرو فرمود:

– قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لَسْتُمْ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ حَتَّى تُقِیمُوا التَّوْراهَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ‏: بگو: اى اهل کتاب، شما بر دین صحیح نیستید، مگر اینکه تورات و انجیل و قرآنى که بر همه انسانها نازل شده است، مورد اقرار و اعتراف، قرار دهید. برخى گویند: مقصود این است که مطالب تورات و انجیل را در پیرامون نبوت حضرت محمد ص تصدیق و بر طبق آن عمل کنید. جبایى گوید: مقصود این است که باید به تورات و انجیل عمل کنند و این پیش از نسخ آنهاست.

وَ لَیَزِیدَنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیاناً وَ کُفْراً: تفسیر این جمله گذشت.

فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرِینَ‏: بنا بر این غم مردم کافر مخور. بدینترتیب، خاطر پیامبر را از کجرفتارى ایشان تسلى مى‏بخشد، زیرا اینان مردمى بودند که عادتشان از قدیم الایام، تکذیب پیامبران بوده است. برخى گفته‏اند: یعنى: بر این کفر و ستمکارى ایشان، محزون مباش، زیرا ضرر آن دامنگیر خودشان میشود. و بقولى یعنى: غم هلاک و عذاب ایشان مخور، زیرا این پاداش کردار ایشان است.

 

 

[سوره المائده (۵): آیات ۶۹ تا ۷۱]

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ وَ النَّصارى‏ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ (۶۹) لَقَدْ أَخَذْنا مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ وَ أَرْسَلْنا إِلَیْهِمْ رُسُلاً کُلَّما جاءَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُهُمْ فَرِیقاً کَذَّبُوا وَ فَرِیقاً یَقْتُلُونَ (۷۰) وَ حَسِبُوا أَلاَّ تَکُونَ فِتْنَهٌ فَعَمُوا وَ صَمُّوا ثُمَّ تابَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا کَثِیرٌ مِنْهُمْ وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما یَعْمَلُونَ (۷۱)

[۳]

ترجمه‏

آنان که ایمان آورده ‏اند و یهودیان و صابیان و نصارى، کسانى هستند که به خدا و روز قیامت ایمان آورده، عمل شایسته انجام مى‏دهند. آنان را ترسى نیست و دچار اندوه نمى‏شوند.

ما از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم و بسوى آنها رسولانى فرستادیم. هر گاه رسولى بسوى ایشان مى‏آمد با آنچه با هواى نفس آنها موافق نبود، دسته‏اى را تکذیب مى‏کردند و دسته‏اى را مى‏کشتند* و تصور مى‏کردند که کیفرى در کار نیست. پس کور و کر شدند و خدا توبه آنان را پذیرفت. سپس بسیارى از آنان کور و کر شدند و خداوند بکردار آنها داناست.

 

 

 

بیان آیه ۶۹

اعراب‏

الصابئون: درباره رفع این کلمه، اختلاف است. کسایى گوید: عطف است بر ضمیر «هادوا» زجاج گوید: این مطلب صحیح نیست، زیرا بنا بر این باید «صابیها» در یهودیت، شریک «یهود» باشند. حال آن که چنین نیست. چه صابى، غیر از یهودى است. اگر گفته شود «هادوا» به معناى «تابوا» است. مثل‏ «إِنَّا هُدْنا إِلَیْکَ» (اعراف ۱۵۶: توبه کردیم) یعنى یهودیان و صابیان توبه کردند، گوییم: در تفسیر آیه، اینطور نگفته ‏اند، زیرا معناى‏ «الَّذِینَ آمَنُوا» مؤمنان ظاهرى و زبانى است که بدنبال آنها یهودیان و صابیان و نصارى ذکر شده، سپس‏ «مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ …» و اگر اینها مؤمنان واقعى بودند، نیازى به جمله اخیر نبود.

دیگر اینکه عطف بر ضمیر مرفوع، بدون تاکید آن قبیح است.

فراء گوید: هر گاه اسم «ان» از کلماتى باشد که اعراب آن ظاهر نشود، عطف اسم مرفوع بر آن جایز است. مثل: «انى و زید قائمان» زیرا «ان» در عمل ضعیف است. این قول نیز بوسیله زجاج رد شده است.

سیبویه و خلیل و همه بصریان گویند: «الصابئون» به این جهت مرفوع است که در تقدیر، در انتهاى کلام قرار دارد و رفع آن بنا بر ابتداست. یعنى: «ان الذین آمنوا و الذین هادوا من آمن منهم باللَّه … و الصابئون النصارى من آمن …» بشر بن حازم گوید:

و الا فاعلموا انا و انتم‏ بغاه ما بقینا فى شقاق‏

در این بیت ضمیر مرفوع «انتم» طبق وجهى که در بالا ذکر شد، عطف شده است. یعنى: و گرنه بدانید که مادامى که ما و شما در جنگیم، ستمکاریم.

دیگرى گوید:

فمن یک امسى بالمدینه رحله‏ فانى و قیّار بها لغریب‏

در اینجا نیز «قیار» به همان ترتیب عطف شده است. یعنى: هر کس منزلش در در مدینه باشد، من و قیار در آنجا غریبیم.

 

 

مقصود

ما تفسیر این آیه را- مشروحاً- در سوره بقره (آیه ۶۲) آورده‏ایم. در آنجا گفتیم: بنا بر قول زجاج، مقصود از «الَّذِینَ آمَنُوا» مردم منافق است. سپس در جمله‏ «مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ …» کسانى را یاد مى‏کند که داراى ایمان قلبى هستند.

برخى گفته‏اند: مقصود از «مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ …» همه آنهایى است که قبلا یاد شده‏اند. یعنى کسانى که ایمان خود را ادامه مى‏دهند و بر آن ثابت قدمند.

 

 

بیان آیه ۷۰- ۷۱

قرائت‏

ان لا تکون: ابو عمرو و حمزه و کسایى به رفع و دیگران به نصب خوانده‏اند.

رفع آن بنا بر این است که «ان» مخفف «انّ» و اسم آن ضمیر محذوف باشد و «حسبوا» را به معناى «علموا» گرفته‏اند. در اینصورت در نگارش باید «نون» نوشته شود. نصب آن بنا بر این است که «ان» ناصبه باشد و در این صورت «حسبوا» به معناى «علموا» نیست و «نون» در نگارش ساقط میشود[۴].

 

 

لغت‏

هوى‏: میل به جانب چیزى که سزاوار نیست «تهوى»: میل مى‏کند. فرق هوى و شهوت این است که شهوت به مدرکات حسى تعلق مى‏گیرد مثل شهوت طعام ولى هوى بمدرکات غیر حسى.

حسبان: گمان. «حسبوا»: گمان کردند.

فتنه: در اینجا کیفر. اصل معناى آن آزمایش است.

 

 

اعراب‏

لقد: لام قسم فریقاً: در هر دو مورد مفعول به است.

ابو على فارسى گوید: افعالى هستند که بر قطع و یقین دلالت دارند مثل «علم» و افعالى هستند که بر شک و ظن و حالات غیر ثابت دیگر مثل ترس و طمع و … دلالت دارند. در این میان افعالى هم هستند که گاهى بمعناى افعال اول هستند و گاهى بمعناى افعال دوم. مثل «حسب» و «ظن» و «زعم».

بعد از افعالى که به معناى علم و یقین هستند «انّ» در مى‏آید مثل:

«وَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ» (نور ۲۵) و بعد از افعالى که به معناى شک و ظن و حالات نفسانى غیر ثابت دیگر هستند «ان» مى‏آید مثل‏ «وَ الَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی‏ (شعراء ۸۲) بعد از افعالى که ممکن است به معناى دسته اول یا به معناى دسته دوم باشند، هر گاه به معناى حالت ثابت و یقین باشند، «انّ» و هر گاه به معناى حالت غیر ثابت و گمان باشند «ان» در مى‏آید. از اینرو در بحث قرائت گفته شد که اگر «حسبوا» به معناى «علموا» باشد، «ان» مخفف از «انّ» است. بدیهى است که حرف «لا» میان «ان» و فعل فاصله نمى‏شد، این وجه جایز نبود.

فتنه: مرفوع است بنا بر اینکه «تکون» فعل تام به معناى «تقع» باشد.

کثیر: درباره رفع این کلمه، سه وجه محتمل است:

۱- بدل از واو «عَمُوا وَ صَمُّوا».

۲- خبر مبتداى محذوف. یعنى: «ذو العمى و الصّمّ کثیر منهم» ۳- اینکه واو را در فعل مثل علامت تانیث، علامت بدانیم نه فاعل. مثل:

«اکلونى البراغیث» چنان که شاعر گوید:

یلوموننى فى اشتراء النخیل‏ اهلى فکلهم یعذل‏

در این شعر «اهل» فاعل است براى «یلومون». یعنى: بستگان من همگى مرا در خریدن نخلها، سرزنش مى‏کنند.

 

 

مقصود

اکنون خداوند متعال سوگند یاد مى‏کند که از بنى اسرائیل پیمان گرفته است.

مى‏فرماید:- لَقَدْ أَخَذْنا مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ‏: مقصود این است که پیامبران خدا از ایشان، پیمان گرفته‏اند که به محمد ص ایمان آورند و به او اقرار کنند. و بقولى: یعنى خداوند از ایشان پیمان گرفته است که در توحید، اخلاص داشته باشند و بدستورات خدا عمل کنند و پیامبران خدا و بشارتهاى مربوط به پیامبر آخر الزمان را تصدیق کنند. بدیهى‏ است که این پیمان را خداوند از یهودیان معاصر پیامبر گرامى اسلام نگرفته بود، بلکه از پدران آنها گرفته بود، لکن از آنجا که آنها این پیمان را در کتابهاى خود خوانده بودند و به صحت آن اعتراف داشتند، خداوند آنها را بیاد آن پیمان مى‏اندازد و با آنها به احتجاج مى‏پردازد و مورد سرزنش قرار مى‏دهد.

وَ أَرْسَلْنا إِلَیْهِمْ رُسُلًا کُلَّما جاءَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُهُمْ فَرِیقاً کَذَّبُوا وَ فَرِیقاً یَقْتُلُونَ‏:

و بسوى آنان پیامبرانى فرستادیم. هر گاه پیامبرى مى‏آمد که با هواى نفس آنان موافقت نداشت، بعضى را تکذیب میکردند و بعضى را مى‏کشتند.

پرسش چرا فعل مضارع بر فعل ماضى عطف شده است؟

پاسخ مقصود این است که بگوید عادت مستمر آنها پیامبر کشى بود و گرنه فعل دوم هم در حقیقت، ماضى است. چنان که از فعل اول نیز همین استمرار اراده شده است.

وانگهى از آنجا که فعل دوم در خاتمه آیه، قرار دارد، باید بصورت مضارع باشد تا با خاتمه آیات دیگر موافقت کند. ممکن است معنى این باشد که: «فریقا کذبوا لم یقتلوه و فریقا کذبوا یقتلون» بنا بر اینکه «یقتلون» صفت براى «فریقا» باشد. یعنى: گروهى تکذیب مى‏کنند و گروهى مى‏کشند. در این صورت، مضارع عطف بر ماضى نیست. در باره تفسیر «فریق» در سوره بقره (آیه ۸۷) بحث کرده‏ایم.

وَ حَسِبُوا أَلَّا تَکُونَ فِتْنَهٌ: و گمان کردند که در مقابل قتل و تکذیب پیامبران، کیفر نمى‏بینند. یعنى گمان مى‏کردند که گرفتار عذاب خدا نخواهند شد. این معنى از عطا و ابن عباس است. قتاده و حسن و سدى گویند: یعنى آنان گمان مى‏کردند که بلایى دامنگیرشان نمى‏شود. مقاتل گوید: فتنه، در اینجا به معناى شدت و قحطى است.

این معانى بهم نزدیکند. زجاج گوید: یعنى گمان مى‏کردند که کردار آنها بحالشان ضررى ندارد، زیرا خود را فرزندان و دوستان خدا مى‏دانستند. ابن انبارى گوید: یعنى اصرار بر کفر را براى خود اسباب هلاکت و بدبختى نمى‏دانستند.

فَعَمُوا وَ صَمُّوا: آنها کور و کر شدند، زیرا بواسطه عدم توجه، از راه دین منحرف شدند. همانطورى که افراد کور و کر براه راست هدایت نمى‏شوند.

ثُمَّ تابَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا: گروهى از آنها توبه کردند و خداوند توبه آنها را پذیرفت، سپس به حالت قبل برگشتند. مقصود این است که پس از گذشتن قرنهایى نسلهاى بعدى بار دیگر به اخلاق ناپسند نیاکان خود برگشتند و از دیدن و شنیدن حق، کور و کر شدند.

کَثِیرٌ مِنْهُمْ‏: برخى گویند: یعنى هنگامى که توبه کردند، خدا توبه آنها را پذیرفت و بلا را از ایشان بگردانید، آن گاه بسیارى از آنها بحالت سابق برگشتند.

برخى گویند: منظور از «کثیر» یهودیان معاصر پیامبر است.

وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما یَعْمَلُونَ‏: خداوند بکردار آنها داناست. این جمله، در حقیقت تهدیدى براى آنهاست.

 

 

[سوره المائده (۵): آیات ۷۲ تا ۷۴]

لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ وَ قالَ الْمَسِیحُ یا بَنِی إِسْرائِیلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّهَ وَ مَأْواهُ النَّارُ وَ ما لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَنْصارٍ (۷۲) لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَهٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنْ لَمْ یَنْتَهُوا عَمَّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ (۷۳) أَ فَلا یَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (۷۴)

[۵]

 

ترجمه‏

آنان که گفتند: خداوند مسیح بن مریم است، کافر شدند. مسیح گفت: اى بنى اسرائیل، خداى را که پروردگار من و پروردگار شماست عبادت کنید که هر کس به خدا شرک آورد، خداوند بهشت را از او منع کرده و جایگاهش دوزخ است و ستمکاران را یاورى نیست* آنان که خدا را یکى از سه عنصر دانستند، کافر شدند. خدایى جز خداى یکتا نیست و اگر از آنچه مى‏گویند، باز نگردند، آنهایى که کافر شدند، عذابى دردناک به ایشان مى‏رسد. آیا بدرگاه خدا توبه و استغفار نمى‏کنند؟! خداوند، آمرزگار و رحیم است.

 

 

 

بیان آیه ۷۲- ۷۳- ۷۴

لغت‏

شرک: این کلمه در اصل همان شرکت در ملک است. «یشرک»: شریک قرار دهد.

مس عذاب: عذابى که به بدن برسد و احساس شود. فرق آن با لمس این است که در لمس، ممکن است احساس نباشد. گاهى این دو کلمه بیک معنى بکار مى‏روند.

 

 

اعراب‏

ثالِثُ ثَلاثَهٍ: فراء گوید: این دو کلمه را باید بطور حتم بصورت مضاف و مضاف الیه خواند. نظیر «ثانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُما فِی الْغارِ» (توبه ۴۰) به معناى یکى از سه و یکى از دو.

وَ إِنْ لَمْ یَنْتَهُوا عَمَّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَ‏: این جمله دلالت دارد بر اینکه در مثل: «وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآیَهٍ لَیَقُولَنَّ» (روم ۵۸) اعتماد قسم بر فعل دوم است، زیرا اگر بر فعل اول بود، در اینجا حذف نمى‏شد. در حقیقت لام اول بمنزله «ان» در این جمله است: «و اللَّه ان لو فعلت لفعلت» شاعر گوید:

فاقسم ان لو التقینا و انتم‏ لکان لکم یوم من الشر مظلم‏

یعنى: سوگند یاد مى‏کنم که اگر ما و شما بهم برخورد کرده بودیم، براى شما روزى که از شر، تاریک بود، فرا مى‏رسید.

حذف «ان» هم جایز است. مثل «اقسمت لو جئت جئت».

 

 

مقصود

اکنون خداوند بوصف مسیحیان پرداخته، مى‏فرماید:

– لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ‏: مذهب مسیحیان «یعقوبیه» این است که: ذات خداوند با ذات مسیح اتحاد یافتند، در نتیجه کالبد عیسى لاهوتى شد.

معناى خدا بودن مسیح، همین است.

وَ قالَ الْمَسِیحُ یا بَنِی إِسْرائِیلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ‏: مسیح گفت: اى بنى اسرائیل خداوند را که خالق من و شما و مالک من و شماست و من و شما همگى بندگان اوییم، پرستش کنید.

إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّهَ: با اینکه ثابت شده است که هیچکس جز خداوند نمى‏تواند کارهایى انجام دهد که سزاوار عبادت باشد، اگر کسى گمان کند که دیگرى سزاوار پرستش است، خداوند او را از رفتن به بهشت منع مى‏کند.

وَ مَأْواهُ النَّارُ: و جایگاه او دوزخ است. این مطالب را مسیح بقوم خود گفت:

وَ ما لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَنْصارٍ: ستمکاران را یاورى نیست که از عذاب، نجات بخشد.

سپس سوگند دیگرى یاد مى‏کند و میفرماید:

لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَهٍ: آنهایى که خدا را یکى از سه عنصر مى‏دانستند کافر شدند. عموم مسیحیان- اعم از یعقوبیه، مکانیه و نسطوریه- معتقد بودند که:

خدا از سه عنصر پدید آمده و در عین حال یکى است: پدر، پسر و روح القدس. این سه، یک خدا هستند نه سه خدا. بدینترتیب، زیر بار سه خدا نمى‏روند، ولى حقیقت آن، چیزى غیر از تعدد خدایان نیست، زیرا در نظر آنان، پسر خداست، پدر خداست، روح القدس هم خداست. بدیهى است که پسر غیر از پدر است.

وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ: جز خداوند یکتا خدایى نیست. حرف «من» براى تاکید آمده است.

وَ إِنْ لَمْ یَنْتَهُوا عَمَّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ‏: اگر از گفتار و عقیده «سه خدایى» و «سه گانه پرستى!» توبه نکنند، سوگند یاد مى‏کنم که عذابى دردناک بکافران آنها مى‏رسد. علت اینکه این عذاب را اختصاص بکافران ایشان داده، این است که او علم دارد که برخى از ایشان توبه خواهند کرد. این قول از ابو على جبایى و زجاج است. و بقولى: مقصود تعمیم عذاب است نسبت بهر دو فرقه: فرقه اول که عیسى را خدا مى‏دانستند و فرقه دوم که خدا را یکى از سه عنصر مى‏دانستند و ضمیر «منهم» به اهل کتاب برمى‏گردد.

این آیه دلالت دارد بر اینکه: هر کس بگوید خداوند یکى از سه عنصر است، کافر خواهد بود و کسانى که مى‏گویند: کفر انکار قلبى است، معتقدند که افعال ظاهرى، نظیر همین گفتار و سجده کردن براى بتها، نمایشگر آن اعتقاد قلبى هستند. بنا بر این از آیه، استفاده نمیشود که خود افعال ظاهرى که بوسیله اعضاى بدنى انجام مى‏گیرند، کفر هستند.

أَ فَلا یَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ‏: فراء گوید: این جمله، امر است به لفظ استفهام. یعنى:

بدرگاه خدا توبه کنید. مثل: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» (همین سوره ۹۱: شما باید قبول نهى کنید) علت اینکه حرف «الى» آمده، این است که: توبه، بازگشت بسوى طاعت خداوند و تائب بمنزله کسى است که از خدا دور گشته، سپس بسوى او بازگشت مى‏کند.

وَ یَسْتَغْفِرُونَهُ‏: فرق میان توبه و استغفار این است که: استغفار، طلب آمرزش است بوسیله دعا، توبه یا … ولى توبه پشیمانى از معصیت و تصمیم بر عدم تکرار آن است.

بدیهى است که با تکرار کار زشت، استغفار بى‏فایده است.

وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ‏: خداوند گناهان را مى‏آمرزد و به بندگان خود رحم مى‏کند.

این آیه، تشویق مى‏کند به توبه و استغفار.

 

 

[سوره المائده (۵): آیات ۷۵ تا ۷۷]

مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَهٌ کانا یَأْکُلانِ الطَّعامَ انْظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الْآیاتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى یُؤْفَکُونَ (۷۵) قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ اللَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (۷۶) قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثِیراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِیلِ (۷۷)

[۲]

ترجمه‏

مسیح بن مریم تنها پیامبرى است که پیش از او نیز پیامبران خدا آمده‏اند و مادرش زنى است راست گفتار که مثل همه مردم، طعام میخورند. ببین که چگونه آیات را براى ایشان بیان مى‏کنیم؟ سپس ببین که چگونه آنان از حق منصرف مى‏شوند؟! بگو: آیا کسى را مى‏پرستید که قدرتى بر سود و زیان شما ندارد؟! خداوند شنوا و داناست. بگو:

اى اهل کتاب، با تجاوز از حق، در دین خود غلو نکنید و از هوسهاى قومى که پیش از شما گمراه شدند و بسیارى را گمراه کردند و خود از راه راست گم گشتند، در دین خود غلو نکنید.

 

 

 

بیان آیه ۷۵- ۷۶- ۷۷

لغت‏

صدیقه: صیغه مبالغه از «صدق» افک: دروغ، بازگرداندن از حق. شاعر گوید

ان تک عن احسن المروئه ما فوکا ففى آخرین قد افکوا

یعنى: اگر تو از نیکوترین جوانمردیها دستت کوتاه است، در میان قومى زندگى کرده‏اى که آنها نیز چنین بوده‏اند.

مى‏گویند: «ارض مأفوکه» یعنى زمینى که از باران محروم است. «مؤتفکات» یعنى چیزهایى که بوسیله بادها درهم ریخته شده‏اند.

ملک: قدرت برگرداندن چیزى.

نفع: انجام چیزى که در آن لذت و سرور باشد. مثل: لذتهایى که براى حیوان حاصل میشود و مال و وعده.

ضرر: انجام چیزى که در آن درد و غم باشد. مثل دردهاى حیوان و سخنان ناپسند.

اهواء: جمع هوى‏

 

 

اعراب‏

غَیْرَ الْحَقِ‏: نصب آن بر دو وجه است: ۱- حال از «دینکم» یعنى «لا تغلوا فى دینکم مخالفین للحق» ۲- بنا بر استثناء. یعنى «لا تغلوا فى دینکم الا الحق» بنا بر این «الحق» مستثناى از غلو در حق است و بدینترتیب «غلو در حق» به معناى پیروى آن جایز است.

 

 

مقصود

در آیات پیش، گفتار جاهلانه مسیحیان را نقل کرد، اکنون در مقام احتجاج با آنها بر آمده، مى‏فرماید:

– مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ‏: همانطورى که پیامبران پیش از مسیح با همه معجزاتى که داشتند، خدا نبودند، مسیح نیز خدا نیست. کسى که مدعى خدایى وى شود، مثل کسى است که مدعى خدایى آنان شود، زیرا همه آنها در مقام و منزلت، مساوى هستند.

وَ أُمُّهُ صِدِّیقَهٌ: حسن و جبایى گویند: یعنى مادرش آیات خدا و منزلت فرزند خود و مطالبى را که از وى مى‏شنید، تصدیق مى‏کرد. چنان که مى‏فرماید: «وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها وَ کُتُبِهِ‏ (تحریم ۱۲: و مریم بکلمات خدا و کتابهاى آسمانى تصدیق کرد) برخى گویند: «وى را صدیقه، نامیده‏اند، زیرا بسیار راست مى‏گفت و از این راه مقامى شایسته کسب کرده بود.

کانا یَأْکُلانِ الطَّعامَ‏: در اینباره دو قول است: ۱- این جمله، احتجاجى است با مسیحیان که: کسى که از زنى تولد شود و غذا بخورد، نمى‏تواند خدا باشد، زیرا مثل همه مردم دیگر، بخداوند نیازمند است. مقصود این است که مسیح و مادرش- مثل همه مردم- با غذا زندگى مى‏کردند، بنا بر این کسى که قوام حیاتش بوسیله غذاست، چگونه ممکن است خدا باشد؟! این معنى از ابن عباس است. ۲- این جمله، کنایه از قضاى حاجت است. زیرا خوردن طعام، مستلزم حدث و قضاى حاجت است.

از آنجا که اصل را ذکر کرده، مثل این است که عاقبت آن را هم ذکر کرده است.

انْظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الْآیاتِ‏: پیامبر و امتش را مامور مى‏کند که درباره مطالبى که براى ابطال عقاید مسیحیان گفته است، بیندیشد.

ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى یُؤْفَکُونَ‏: سپس آنها را امر مى‏کند که بیندیشند در باره اینکه چگونه مسیحیان از حق- که نتیجه تدبر در آیات است- منصرف مى‏شوند. بنا بر این نگاه و تامل نخست، در باره فصل جمیل خداوند است که دلایل خود را آشکار و شبه‏ه اى‏ آنان را زایل کرد و نگاه و تامل دوم، درباره کارهاى زشت آنان و خوددارى از تدبر در دلائل خداوند است. بار دیگر براى اثبات گمراهى ایشان، مى‏فرماید:

– قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً: بآنها بگو: چرا در برابر کسى نیایش مى‏کنید که قدرتى بر سود و زیان شما ندارد؟! زیرا تنها خداوند یا کسى که از طرف او باشد، چنین قدرتى دارد. در برابر کسى باید نیایش و کرنش کرد که بر اصول نعمتها و سود و زیان و آفرینش و حیات بخشى و روزى قادر باشد. بدیهى است که جز خدا کسى بر این امور، قادر نیست. بنا بر این جز او کسى شایسته پرستش نخواهد بود.

وَ اللَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ‏: خداوند سخنان شما را مى‏شنود و به اسرار باطنى شما داناست. بدینترتیب آنها را بکیفر خود تهدید و براى توبه، ترغیب مى‏کند.

قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ‏: اکنون آنها را به ترک غلو، دعوت مى‏کند و خطاب متوجه مسیحیان است. برخى گفته‏اند: خطاب متوجه یهودیان نیز هست، زیرا آنان نیز در تکذیب حضرت عیسى و حضرت محمد (ص) غلو کردند.

لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ‏: از حدى که خداوند معین کرده است، تجاوز نکنید و به افراط و تفریط نگرائید. بدیهى است که هر دو جانب افراط و تفریط، فساد و دین خدا حد وسط میان آن دوست.

غَیْرَ الْحَقِ‏: اى اهل کتاب، با تجاوز از حق، در دین خود غلو نکنید که از دسترسى بحق محروم خواهید شد. بنا بر اینکه خطاب متوجه یهودیان و مسیحیان هر دو باشد، غلو مسیحیان درباره عیسى، ادعاى خدایى او و غلو یهودیان درباره عیسى تکذیب او و نسبت زشت زنا زاده باو دادن است.

وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا: ابن عباس گوید: هر هواى نفسى، گمراهى است.

منظور از «قوم» یهودیانى و مسیحیانى است که پیش از عصر پیامبر مى‏زیسته و پیشوایان گمراهى بوده‏اند. این آیه، خطاب به معاصران پیامبر است. آنها را از اینکه پیرو هوى و هوس و مذاهب باطل نیاکان خود باشند و کور کورانه از آنها تقلید کنند، منع‏ مى‏کند. پیروى و تقلید گاهى در راه حق است و گاهى در راه باطل. باید آنها را از روى دلیل تشخیص داد.

وَ أَضَلُّوا کَثِیراً: قومى که تنها خود گمراه شدند، بلکه گروهى از خلق را نیز گمراه کردند، زیرا دیگران را هم بگمراهى دعوت مى‏کردند.

وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِیلِ‏: در اینباره دو قول است:

۱- زجاج گوید: آنها بواسطه گمراه کردن دیگران گمراه شدند.

۲- آنها بواسطه کفرشان به عیسى، گمراه شدند و بواسطه کفرشان به محمد دیگران را گمراه کردند، از اینرو «گمراهى» آنان دو بار تکرار شده است.

«سَواءِ السَّبِیلِ» یعنى راه راست و هموار، زیرا انسان را به بهشت جاودانى مى‏رساند.

 

 

[سوره المائده (۵): آیات ۷۸ تا ۸۰]

لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ عَلى‏ لِسانِ داوُدَ وَ عِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ (۷۸) کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ (۷۹) تَرى‏ کَثِیراً مِنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ فِی الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ (۸۰)

[۳]

 

ترجمه

بنى اسرائیلیانى که کافر شدند، بزبان داود و عیسى بن مریم، لعن شده‏اند.

به خاطر اینکه معصیت و تجاوز کردند. آنها از کارهاى زشت، سر پیچى نمیکردند.

چه زشت است کردار آنان!. بسیارى از آنان را مى‏بینى که با مردم کافر روابط دوستى دارند. بدست است آنچه براى خود و به پیش فرستاده‏اند. خداوند بر آنها غضب کرده و همیشه در عذاب هستند.

 

 

بیان آیه ۷۸- ۷۹- ۸۰

لغت‏

تناهى: در اینجا داراى دو معنى است: ۱- نهى کردن از یکدیگر «کانوا لا یتناهون عن منکر»: یکدیگر را از منکر نهى نمى‏کردند ۲- سرپیچى کردن. به معناى آیه این است: از منکر سرپیچى نمیکردند.

 

اعراب‏

لَبِئْسَ ما: «ما» ممکن است «کافه» باشد مثل «انما، لکنما، ربما، بعدما» و «لام» حرف قسم است. ممکن است که اسم نکره باشد یعنى: «بئس شیئاً فعلوه» أَنْ سَخِطَ اللَّهُ‏: محل آن رفع و مبتداى مؤخر است مثل «بئس رجلا زید» و خبر آن‏ «لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ …» مى‏باشد. یا اینکه خبر مبتداى محذوف است.

ممکن است در محل نصب به تقدیر: «لان سخط اللَّه باشد …» باشد.

 

 

مقصود

اکنون خداوند از حال نیاکان آنها خبر داده، مى‏فرماید:

لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ عَلى‏ لِسانِ داوُدَ وَ عِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ‏: درباره این جمله، اقوالى شمرده‏اند:

۱- یعنى: بزبان حضرت داود، لعن شدند و بصورت بوزینگان در آمدند و بزبان حضرت عیسى ع لعن شدند و بصورت خوکان مسخ شدند. علت این که از پیامبران پس از موسى، فقط داود و عیسى را ذکر مى‏کند، این است که این دو، از دیگران مشهورترند. ذکر نام داود، او را از ذکر نام پسرش سلیمان بى‏نیاز کرد، زیرا پدر و پسر، سخنشان یکى بود، این قول از حسن و مجاهد و قتاده است. امام باقر (ع) فرمود: داود اهل «ایله» را بواسطه گناهى که در روز شنبه، مرتکب شده بودند،لعن کرد. این گناه در زمان وى روى داد. او بدرگاه خدا عرض کرد: «خدایا لباس لعنت بر آنها بپوشان …» و خداوند آنها را بشکل بوزینگان در آورد، عیسى ع کسانى را لعن کرد که بر آنها مائده نازل شد و کفر ورزیدند.

۲- ابن عباس گوید: مقصود این است که آنان در زبور و انجیل، لعن شده‏اند، یعنى خداوند کافران بنى اسرائیل را در زبور و انجیل- که از زبان داود و عیسى است- لعن کرده است، ۳- زجاج گوید: از آنجا که داود و عیسى دانسته بودند که حضرت محمد ص از جانب خدا مبعوث میشود، کسانى را که به او کفر بورزند، لعن کردند.

قول اول صحیحتر است، مقصود این است که خداوند آنان را- باثبات کفر- از آمرزش خود مایوس کرده است، زیرا پیامبران، عقوبت آنها را از خداوند مسألت کرده و دعاى آنها مستجاب است، اینکه لعنت را از زبان داود و عیسى نقل مى‏کند براى این است که گمان نکنند که آنها را پیش انبیاء مقامى است که سبب نجات آنها از کیفر خواهد شد. ذلِکَ‏: اشاره به لعنتى است که ذکر شد.

بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ‏: بواسطه معصیت و تجاوز ایشان است، سپس به بیان حال آنها پرداخته، مى‏فرماید:

– کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ‏: آنان یکدیگر را نهى نمیکردند و کارهاى زشت را بدون توجه به منع خداوند، مرتکب مى‏شدند، ابن عباس گوید: بنى اسرائیل سه فرقه بودند: فرقه‏اى که در «روز شنبه» مرتکب معصیت شدند و فرقه‏اى که آنها را از این کار نهى مى‏کردند ولى از معاشرت آنها خوددارى نکردند و فرقه‏اى که آنها را نهى کردند و از آنها جدا شدند، دو فرقه اول ملعون شمرده شدند، از اینرو پیامبر گرامى اسلام فرمود: «امر بمعروف و نهى از منکر کنید، دست نادان را بگیرید و او را براه حق بیاورید و گرنه خداوند دلهاى شما را بهم مربوط مى‏سازد و همه شما را لعنت مى‏کند.»

علت اینکه کار زشت را «منکر» نامند، این است که: عقل کار نیکو را مى‏پسندد و با آن آشناست و کار زشت را نمى‏پسندد و با آن ناآشناست، بنا بر این هر چه را عقل انکار کند، ناپسند و زشت و هر چه را انکار نکند، پسندیده است.

 

 

اقوال دیگر

برخى گفته‏اند، منظور از «منکر» این است که آنها در روز شنبه، ماهى صید کردند و برخى گفته‏اند: منظور این است که در برابر داوریهاى خود رشوه مى‏گرفتند و برخى گفته‏اند: مقصود خوردن ربا و گرفتن قیمت «پیه» است.

سپس سوگند یاد کرده، مى‏فرماید:

لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ‏: کردار آنها زشت است، تَرى‏ کَثِیراً مِنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ الَّذِینَ کَفَرُوا: مقصود این است که: بسیارى از یهودیان، با کفار مکه روابط دوستى دارند، مثل: کعب بن اشرف، و همکارانش که سپاه مشرکان را علیه پیامبر خدا بر انگیختند، این مطلب را ذیل آیه: «وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلًا» (نساء ۵۱) بیان کرده‏ایم، امام باقر علیه السلام فرمود: آنان پادشاهان جبار را دوست مى‏داشتند و هوى و هوس آنان را بر ایشان مى‏آراستند، تا از دنیاى آنها برخوردار شوند، بدینترتیب آنها را بر اثر کارهاى زشت و عقاید ناپسند، توبیخ مى‏کند، لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ‏: آنچه براى روز رستاخیز خود ذخیره کرده‏اند، بد است، أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ‏: غضب خدا بر آنها است، وَ فِی الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ‏: ابن عباس و مجاهد و حسن معتقدند که: این آیه، در باره منافقان یهود است و ضمیر «منهم» به یهودیان بر مى‏گردد، آیه بعد این عقیده را تایید مى‏کند.


پاورقی

[۱] – آیه ۴۸ سوره مائده جزء ۶ سوره ۵

[۲] – خلاصه معناى کلمه این است که قرآن، بر کتابهاى دیگر تسلط دارد و آنها را حفظ و مراقبت مى‏کند.

[۳] – آیه ۴۹ و ۵۰ سوره مائده جزء ۶ سوره ۵

[۴] – استاد علامه طباطبایى ذیل این آیه میفرماید:

صدر این آیه با آنچه در آیه سابق آمده بوده، اتحاد دارد. نتیجه‏اى که از آنها در دو آیه گرفته شده، مختلف است. معلوم است که تکرار، بمنظور همین فایده است.

آیه اول، امر مى‏کند که پیامبر به فرمان خدا حکم و از پیروى هواهاى ایشان خود دارى کند.

زیرا شریعت اسلام، براى پیامبر و امت اوست. بنا بر این واجب است که بسوى خیرات آن بر یکدیگر سبقت بگیرند. این آیه هم همان امر را تکرار مى‏کند، سپس مى‏گوید: اگر اهل کتاب از قرآن کریم روى گردانى مى‏کنند، این خود کشف مى‏کند از اینکه بر اثر گناه و تبهکارى، خداوند آنها را گمراه کرده است.( المیزان ج ۵ ص ۳۸۴، ۳۸۵)

[۵] – آیه ۵۱ و ۵۲ و ۵۳ سوره مائده جزء ششم سوره ۵

[۶] – آیه ۵۴ سوره مائده جزء ۶ سوره ۵

[۷] – آیه ۵۵ و ۵۶ و ۵۷ سوره مائده جزء ۶ سوره ۵

[۱] – سوره مائده آیه ۵۸ و ۵۹ جزء ۶ سوره ۵

[۲] – آیه ۶۰ سوره مائده جزء ۶ سوره ۵

[۳] – مجموع قرائتهایى که در این جمله وارد شده، ده تاست. ما تنها بنقل دو تاى آن که از قراى هفتگانه بود، اکتفاء کردیم.

[۴] – آیه ۶۱ و ۶۲ و ۶۳ سوره مائده جزء ۶ سوره ۵

[۵] – آیه ۶۴ سوره مائده جزء ۶ سوره۵

[۱] – آیه ۶۵ و ۶۶ سوره مائده جزء ۶ سوره ۵

[۲] – آیه ۶۷ و ۶۸ سوره مائده جزء ۶ سوره ۵

[۳] – آیه ۶۹ و ۷۰ و ۷۱ سوره مائده جزء ششم سوره ۵

[۴] – این قاعده در رسم الخط قرآن رعایت میشود.

[۵] – آیه ۷۲ و ۷۳ و ۷۴ سوره مائده جزء ۶ سوره۵

۱] – آیه ۷۲ و ۷۳ و ۷۴ سوره مائده جزء ۶ سوره ۵

[۲] – سوره مائده آیه ۷۵ و ۷۶ و ۷۷ جزء ۶ سوره ۵

[۳] – آیه ۷۸ و ۷۹ و ۸۰ سوره مائده جزء ۶ سوره۵

 

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *