ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره یوسف ۶۹ الی ۹۳

[سوره یوسف (۱۲): آیات ۶۹ تا ۷۶]

وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ (۶۹)

فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقایَهَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ (۷۰)

قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ (۷۱)

قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ (۷۲)

قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ ما کُنَّا سارِقِینَ (۷۳)

قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کاذِبِینَ (۷۴)

قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ کَذلِکَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ (۷۵)

فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِیهِ کَذلِکَ کِدْنا لِیُوسُفَ ما کانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ (۷۶)

ترجمه‏

و چون بر یوسف در آمدند برادر خود (ابن یامین) را پیش خود جاى داد و بدو گفت: من برادر توأم و از آنچه برادران میکردند غمگین مباش (۶۹)

و چون بارشان را بست جام پیمانه را در میان بار برادرش (ابن یامین) گذارد سپس جارچى (یوسف) جار زد که اى کاروانیان شما دزد هستید (۷۰)

پسران یعقوب رو بدانها کرده گفتند: چه گم کرده‏اید (۷۱)

گفتند: جام شاه را گم کرده‏ایم و هر که آن را بیاورد بار یک شتر (مژدگانى) دارد و من ضمانت (پرداخت) آن را میکنم (۷۲)

گفتند: بخدا سوگند شما میدانید که ما نیامده تا در این سرزمین فساد کنیم و ما دزد نبوده ‏ایم (۷۳)

پرسیدند: کیفرش چیست اگر دروغ بگوئید؟ (۷۴)

گفتند: کیفرش خود آن کسى است که آن را در بار او پیدا کنید که خود او را (بسزاى اینکار) نگهدارید و ما ستمکاران را اینگونه کیفر دهیم (۷۵)

پس شروع کرد بجستجو از بارهاى آنها پیش از بار برادرش (ابن یامین) و سپس جام را از میان بار برادرش بیرون آورد این چنین براى یوسف تدبیر کردیم که حق نداشت در آئین شاه برادر خود را (بدینگونه) بگیرد مگر آنکه خدا بخواهد که ما هر که را بخواهیم بمرتبه‏هایى بالا بریم و بالاتر از هر دانشمندى دانشمندترى است (۷۶).

 

 

 

شرح لغات:

آوى الى منزله: یعنى در منزل خود جاى کرد.

ابتئاس: اندوه بخود راه دادن.

سقایه: ظرف و جامى که از آن بنوشند.

عیر: در اصل بمعناى کاروان شتر یا الاغ بوده و تدریجاً بهر کاروانى «عیر» گفته‏ اند.

زعیم: بمعناى کفیل و ضامن است، و رئیس هر قوم را نیز زعیم گویند.

 

 

 

تفسیر:

خداى سبحان در این آیات جریان ورود آنها را بر یوسف خبر داده است:

«وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى إِلَیْهِ أَخاهُ» و چون برادران یوسف بر وى وارد شدند

برادر پدر و مادرى خود (ابن یامین) را پیش خود برد و در منزل خود جایش داد، و از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرموده: چون برادران بنزد یوسف رفتند- گفتند: این است که آن برادرى که دستور دادى او را همراه خود بیاوریم، یوسف آنها را در اینکار تحسین کرد و سپس مجلس ضیافتى براى آنها ترتیب داد و گفت: هر یک از شما با برادر مادرى خود بر سر یک خوان طعام بنشینید، آنها بترتیب هر دو نفر بر سر یک خوان نشستند، فقط ابن یامین بود که تنها ماند، یوسف پرسید: تو چرا نمى ‏نشینى ابن یامین گفت: تو فرمودى: هر یک با برادر مادریش سر یک خوان بنشینند و من در میان اینها برادر مادرى ندارم، یوسف پرسید: مگر تو برادر مادرى نداشتى؟ گفت:

چرا. یوسف پرسید: پس چه شد؟ گفت: اینان میگویند: گرگ او را دریده؟ یوسف پرسید: تو در فراق او چه اندازه اندوهناک هستى؟ گفت: به این اندازه که خدا یازده پسر بمن داد و نام هر یک را از نام آن برادر مشتق ساخته و نام او گذاردم، یوسف گفت:

با اینوصف اساساً تو چگونه پیش زنان رفتى و لذت فرزند بردى؟ ابن یامین گفت:

من پدر صالحى دارم که او بمن گفت: ازدواج کن شاید خداوند بتو فرزندى بدهد و زمین بتسبیح او سنگین گردد، یوسف گفت: اکنون بیا و در کنار من بر خوان غذا جلوس کن، برادران که این جریان را مشاهده کردند گفتند: براستى که خداوند یوسف و برادرش را بر ما برترى داده تا جایى که پادشاه او را بر خوان خود مى ‏نشاند.

«قالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ» یوسف خود را بدو معرفى کرد، و بعضى گفته‏ اند: یعنى یوسف بدو گفت: من بجاى آن برادرت که هلاک شده هستم، و به این ترتیب او را دلدارى داد ولى خود را معرفى نکرد.

«فَلا تَبْتَئِسْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ» وهب و شعبى گفته ‏اند: یعنى از آنچه در گذشته برادران با تو کرده‏ اند محزون و غمگین مباش.

«فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ» و چون آذوقه آنها را داد و براى هر کدام بار شترى مقرر داشت.

«جَعَلَ السِّقایَهَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ» دستور داد تا پیمانه را در بار برادرش بگذارند،

 و اینکه خدا اینکار را بخود یوسف نسبت داد با اینکه غلامان اینکار را کردند بدان جهت است که بدستور او انجام شده بود، و برخى گفته‏ اند: «سقایه» نام مشربه‏ اى بود که پادشاه در آن آشامیدنى مى ‏نوشید و در سالهاى قحطى بجاى پیمانه آذوقه از آن استفاده میکردند و بقول ابن زید: از طلا بوده، چنانچه از امام صادق علیه السلام نیز همین قول روایت شده. و ابن عباس و حسن گفته ‏اند: از طلا و نقره مخلوط بود، و عکرمه گفته: از نقره بوده ولى مرصّع بجواهرات بود.

«ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ» و بدینترتیب فرزندان یعقوب از مصر بیرون آمدند، در اینوقت منادى ندا داد اى کاروانیان شما دزدانید، جبائى گفته: یکى از مأموران یوسف که متوجه شد پیمانه گم شده و از جریان مطلع نبود این ندا را کرد، و اطلاع نداشت که بدستور خود یوسف آن را در بار آن کاروان گذارده ‏اند. و ابو مسلم گفته: خود یوسف دستور داد این ندا را بکنند و منظورش از اینکه گفت: شما دزد هستید این نبود که پیمانه را دزدیده ‏اید، بلکه منظورش این بود که شما بودید که یوسف را از پدرش دزدیدید و در چاه انداختید.

و قول دیگر آنست که اینجمله بصورت استفهام و پرسش صادر شده و همزه استفهام از اول جمله ساقط شده، یعنى آیا شما دزد هستید؟ مانند اینکه شاعر گفته:

کذبتک عینک ام رأیت بواسط غلس الظلام من الرباب خیالا[۱]

و مؤید این قول است روایتى که هشام بن حکم از امام صادق علیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: نه آنها دزدى کرده بودند و نه یوسف دروغ گفت.

و اگر کسى بپرسد: چگونه براى یوسف جایز بود پدر و برادران خود را با اینعمل غمناک گرداند و آنها را بسرقت متهم سازد؟ پاسخ آنست که اینکار را کرد تا وسیله ‏اى باشد براى نگهدارى برادرش و ممکن است اساساً اینکار را بدستور خداى تعالى انجام داده باشد. و در حدیث است که پیش از انجام اینعمل جریان را ببرادرش‏ گفت تا آن را وسیله ‏اى براى عملى کردن منظور خود سازد، و در جایى که این مقدار غم و اندوه پدر و برادرانش موجب بر طرف ساختن اندوههاى بسیارى از همگان گردد بدون شک مورد تعلق مصلحت واقع شده و جایز خواهد بود. و اما مسئله اتهام بسرقت نیز درست نیست زیرا سبب پیدا شدن پیمانه در بار ابن یامین تنها سرقت نبود تا بگوئیم: چون پیمانه در بار او بود موجب اتهام او بسرقت میشد بلکه چیزهاى دیگرى نیز غیر از سرقت ممکنست سبب اینکار شده باشد (مثل اینکه مأموران اشتباهاً و یا از روى فراموشى جام را در بار او نهاده باشند و یا احتمالات دیگر). بلى این اشکال بر آن کسى که اینکار را حمل بر سرقت او کرده با علم به اینکه آنان فرزندان پیمبران الهى بوده ‏اند وارد میشود.

«قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ» کاروانیان رو به نزدیکان یوسف کرده گفتند: چه گم کرده‏اید؟

«قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ‏ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ …» گفتند: پیمانه و مشربه شاه را گم کرده ‏ایم و منادى شاه گفت: هر کس آن را بیاورد یک بار شتر آذوقه نزد ما دارد و من ضامن آن هستم و کفالت آن را میکنم.

«قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ ما کُنَّا سارِقِینَ» برادران یوسف گفتند: اى مردم بخدا سوگند بخوبى دانسته‏اید که ما براى افساد در این سرزمین نیامده ‏ایم و هیچگاه دزد نبوده‏ایم، و اینکه گفتند: شما دانسته‏اید … با اینکه مردم مصر چنین علمى نداشتند، معناى آن اینست که از رفتار ما و داد و ستدى که در این چند بار با شما انجام داده‏ایم براى شما معلوم و آشکار شده که ما اهل سرقت و دزدى نیستیم، و برخى چون کلبى گفته ‏اند: اشاره بکارى است که قبل این انجام داده بودند، زیرا در سفر دومى که آمدند کالایى را که در بارهاى خود پیدا کردند، و یوسف در بار- هاشان گذارده بود از ترس آنکه مبادا بدون اذن و اطلاع یوسف انجام شده باشد همه را بمصر برگرداندند، و در اینوقت منظورشان از این سخن آن بود که در صورتى که ما از آن کالاها اجتناب کردیم و آنها را بشما باز گرداندیم شما بخوبى دانسته که ما اهل سرقت و دزدى نیستیم زیرا کسى که چیزى را بیابد و آن را بصاحبش بازگرداند سارق نیست. و قول دیگر آنست که برادران یوسف وقتى وارد مصر شدند هر کدام دهان مرکب و چهارپایى را که همراه خود داشت بسته بود که از زراعت مردم نخورند، و این گفتارشان اشاره به آن کار است.

و از این گفتار برادران معلوم میشود که رفتارى که قبلا با یوسف کرده بودند در حال کودکى و کامل نبودن عقل از آنها سر زده بود زیرا با این جمله که گفتند:

«ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ» افساد در زمین را از خود نفى کرده و خود را افراد مصلح و صالحى میدانستند.

«قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کاذِبِینَ» منادى یوسف گفت: سزاى دزدى چیست اگر شما در این گفتارتان دروغگو باشید؟ و یا معناى جمله این است که سزاى آن کسى که دزدى کرده چیست؟

«قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ» برادران گفتند: سزاى سرقت همان سارق است. یعنى همان کسى که مال سرقت شده در بارش پیدا شود، یعنى قانون در میان بنى اسرائیل و پادشاه این است که سارق را مدت یک سال ببردگى برگیرند و نگهدارند- و این معنایى است که حسن و سدى و ابن اسحاق و جبائى گفته‏اند- و ضحاک گفته: کیفر دزد در قانون فرزندان یعقوب آن بود که او را به خدمتکارى خود برگیرند و باندازه سرقتى که کرده بود بصورت بردگى پیش خود نگاه دارند، و در قانون پادشاه مصر حکم وى آن بود که او را زده و بضمانت او حکم کنند، و قول دیگر آنست که یوسف از آنها پرسید: کیفر سارق در نزد شما چگونه است؟ گفتند: کیفرش آنست که خود او را بسزاى اینکار مأخوذ دارند.

«کَذلِکَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ» و ما دزدان را اینگونه کیفر میکنیم یعنى وقتى دزدى کرد بصورت بردگى در میآید، و برخى گفته‏اند: این جمله پاسخى است که یوسف به برادران داد.

«فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِیهِ» یوسف براى رفع تهمت قبل از بازرسى بار ابن‏ یامین بارهاى برادران را بازرسى کرد.

«ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِیهِ» و سپس پیمانه را از بار برادرش بیرون آورد. و اینکه ابتداء بار آنها را بازرسى کرد براى این بود که اگر از اول بسراغ بار برادرش ابن یامین میرفت آنان مى‏ فهمیدند که خود او اینکار را کرده و پیمانه را در بار او نهاده است …

در اینوقت فرزندان یعقوب بسوى ابن یامین هجوم برده و گفتند: ما را رسوا و رو سیاه کردى؟ چه وقت این پیمانه را برداشتى؟ ابن یامین گفت: همان کسى که پولها را در بار شما گذارد همان نیز این پیمانه را در بار من گذارد.

«کَذلِکَ کِدْنا لِیُوسُفَ» یعنى ما این راه را بیوسف الهام کردیم که براى نگاه داشتن برادر پیش خود از این راه استفاده کند، و چنانچه فرزندان یعقوب در ابتداء با یوسف آن گونه رفتار کردند و آن نقشه را درباره ‏اش کشیدند ما نیز سزاى آنها را اینگونه دادیم، و ربیع گفته: یعنى بیوسف الهام کردیم، و دیگرى گفته: یعنى براى او تدبیر کردیم.

«ما کانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ» قتاده گفته: یعنى در قانون پادشاه مصر این حکم نبود که سارق را نزد خود نگهدارند و از اینرو یوسف نمى‏توانست از روى قانون شاه مصر اینکار را بکند که برادر خود را با این تدبیر نزد خود نگاه دارد. و ابن عباس گفته معناى‏ «فِی دِینِ الْمَلِکِ» یعنى در سلطنت و قدرت شاه … و دیگرى گفته: یعنى در عادت و معمول او. و قول دیگر آنست که گفته‏اند: چون یوسف از روى عدالت حکم میکرد بدون این حیله نمى‏توانست در مورد سارق چنین فرمانى بدهد.

«إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ» یعنى مگر آنکه خدا بخواهد براى این عمل یوسف عذرى قرار دهد. و برخى گفته ‏اند: یعنى مگر آنکه خدا بخواهد یوسف را به اینکار مأمور سازد، زیرا یوسف نمى‏توانست بگوید: او برادر من است و بدون این راه هم نمى‏توانست او را نزد خود نگاه دارد چون عمل او ظلم محسوب میشد، و قانون خاندان یوسف آن بود که دزد را بصورت بردگى نگاه دارند، و قانون شاه و مصریان آن بود که او را بزنند و غرامت مال را از وى بگیرند، و یوسف علیه السلام روى گفته خودشان ابن یامین را نگاهداشت، و مطابق همان گفته خودشان که میخواستند تا بدینوسیله سرقت را از خود نفى کنند رفتار کرد، و منظور یوسف نیز همین بود و این چیزى بود که مورد مشیت خدا بود چون به أمر وى بود- و این معنایى است که حسن گفته-.

«نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ» و ما مقام هر کس را بخواهیم بوسیله مقام علم و نبوت بالا بریم چنانچه مقام یوسف را نسبت به برادران بالا بردیم. و برخى گفته‏اند: یعنى بوسیله تقوى و توفیق و عصمت و الطاف جمیل دیگر.

«وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» و برتر از هر دانشمندى دانشمند دیگرى است که از وى دانشمندتر و عالم‏تر است تا برسد بخداى تعالى که علم او نسبت بهمه معلومات ذاتى است و چیزى از تحت علم او خارج نیست، و دیگر بالاتر از وى دانشمند و عالمى نیست.

 

 

[سوره یوسف (۱۲): آیات ۷۷ تا ۸۰]

قالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ (۷۷)

قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنا مَکانَهُ إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ (۷۸)

قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ (۷۹)

فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا قالَ کَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللَّهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ (۸۰)

 

 

ترجمه:

برادران گفتند اگر او دزدى کرده (تعجبى نیست که) برادرش نیز پیش از این دزدى کرده بود، یوسف این حرف را در دل پنهان کرد و بایشان اظهار ننموده گفت: کارشما بدتر است و خدا داناتر است بدانچه شرح میدهید (۷۷)

گفتند: اى عزیز (مصر) همانا او پدرى دارد پیر و سالخورده پس یکى از ماها را بجاى او نگاه‏دار که ما تو را از نیکو کاران مى ‏بینیم (۷۸)

یوسف گفت: پناه بخدا که ما نگاه داریم جز آن کس که متاع خود را نزد او یافته‏ایم و گرنه ستمگر خواهیم بود (۷۹)

و همین که مأیوس شدند در خلوت میان خود مشورت کردند بزرگشان گفت: مگر نمیدانید که پدرتان از شما تعهدى خدایى گرفته (که او را همراه خود ببرید) و پیش از این نیز درباره یوسف کوتاهى کردید من از این سرزمین جدا نمى ‏شوم تا پدرم بمن اجازه دهد یا خدا در باره من حکم کند و او بهترین حاکمان است (۸۰).

 

 

 

شرح لغات:

یأس: قطع امید از چیزى. و استیئاس نیز بهمین معنى است.

نجىّ: نجوى کردن و راز گفتن جمعى با هم.

برح الرجل: یعنى از جاى خود دور شد. (و لن ابرح یعنى از اینجا دور نشوم).

 

 

 

تفسیر:

«قالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» برادران یوسف گفتند: اگر ابن یامین دزدى کرده برادر مادرى او نیز پیش از این سرقت کرده بود و بنا بر این دزدى کردن او چیز تازه‏اى نیست و در اینکار اقتداء ببرادرش کرده است و اختلاف است که منظورشان از این نسبتى که بیوسف دادند چه بوده است؟

از ابن عباس و ضحاک و جبائى نقل شده که گفته‏اند: یوسف در کودکى پیش از آنکه مادرش از دنیا برود در تحت کفالت و سرپرستى عمه‏اش بسر مى‏برد، و او یوسف را بسیار دوست میداشت، و همین که بزرگ شد یعقوب خواست تا یوسف را از عمه‏ اش باز گیرد و بنزد خود ببرد، و آن زن بزرگترین فرزند اسحاق بود و کمر بند اسحاق که ببزرگترین فرزندان او میرسید نزد آن زن بود، و بالآخره براى نگاهدارى یوسف فکرى بخاطرش رسید و کمر بند مزبور را آورده بکمر یوسف بست و مدعى شد که یوسف کمر بند مزبور را دزدیده است، و چون قانون آنها این بود که شخص دزد را بجاى مال سرقت شده ببردگى مى‏گرفتند بدین ترتیب یوسف را نزد خود نگاه داشت و همین معنى از ائمه بزرگوار ما علیهم السلام نیز روایت شده است.

سعید بن جبیر و قتاده و ابن زید گفته ‏اند: یوسف بتى را از پدر مادرى خود دزدید و آن را شکسته در کوچه انداخت.

سفیان بن عیینه و مجاهد گفته ‏اند: مرغى را که در خانه یعقوب بود و یا تخم آن مرغ را در پنهانى برداشت و بسائل داد.

«فَأَسَرَّها یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ» یوسف این حرف را در دل خود پنهان کرد، و به آنها اظهار نکرد و برویشان نیاورد.

«قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکاناً» در دل گفت: شما در دزدى بدترید که برادرتان را از پدر دزدیدید.

«وَ اللَّهُ‏ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ» و خدا بدانچه حکایت میکنید داناتر است که آیا براستى برادر او دزدى کرده یا نه! یعنى شما از یوسف بدترید زیرا او در داستان کمر بند تقصیرى نداشت و در موضوع صدقه دادن، بدون اذن پدر صدقه نمیداد و مقصر نبود، اما شما هیچگونه عذرى در رفتارى که با یوسف کردید ندارید. و این معنایى است که زجاج براى این جمله ذکر کرده است. و معناى دیگر آنست که گفت کار شما بدتر است که اقدام بظلم برادر و نافرمانى پدر کردید و وضع شما پیش خدا بدتر از او است. یعنى اینمطلب را در دل گفت و سپس جمله‏ «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ» را بر زبان راند.

و حسن گفته است: آنها در اینموقع پیغمبر نبودند و پس از آن بنبوت رسیدند، ولى صحیح در نزد ما آن است که آنها هیچ زمان پیغمبر نبودند نه قبل از این جریان و نه بعد از آن زیرا بعقیده ما پیغمبر آن کسى است که هیچگاه عمل قبیحى از او سر نزند و بلخى گفته: آنها در این حرفى که زدند دروغ گفتند و روى اینجهت نمى ‏شود گفت که آنها پیغمبر بودند و ممکن است اسباط (که پیغمبر شدند) غیر از آنها بوده‏اند یا از فرزندان ایشان بوده‏ اند.

«قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنا مَکانَهُ» گفتند اى عزیز او را پدرى پیر و سالخورده است پس یکى از ماها را بجاى او برگیر، و این حرف را بصورت خواهش و استدعا گفتند چون میدانستند او مستحق بازداشت است از اینرو خواهش کردند تا از روى شفقت نسبت بپدر پیر و سالخورده ‏اش دیگرى را بجاى او بازداشت کند، و با این لحن گفتند تا بلکه حسّ ترحم او را تحریک کرده و از این راه استفاده کنند.

و «کبیراً» بمعناى بزرگى در سن است، و بعضى گفته‏اند: یعنى در قدر و مقام بزرگ است و فرزند چنین شخص بزرگى را نباید بازداشت کرد.

«إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» و ما تو را از کسانى مى‏بینیم که بمردم نیکى مى ‏کنى، و یا نسبت بما در پیمانه و کشیدن آذوقه احسان کردى و کالاى ما را بازگرداندى و از ما میهمانى کردى و اکنون نیز این انتظار را داریم که مانند گذشته بما احسان کنى.

و معناى سوم آنست که اگر این خواهش ما را بپذیرى بما نیکى کرده‏ اى! یوسف نیز در جواب آنها گفت:

«مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ» یعنى پناه بخدا مى‏برم که بى‏گناه را بجرم گناهکارى بازداشت کنم، و اینکه فرمود: «مگر آن کس که متاع خود را نزد او یافته ‏ایم …» و نه فرمود «مگر آن کس را که دزدى کرده» جهتش آن بود که خواست سخن خلافى نگفته باشد و از دروغ احتراز کند.

«إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ» یعنى اگر اینکار را بکنیم ستمکار خواهیم بود، و این جمله دلیل است بر اینکه مؤاخذه بى‏گناه بجرم گناهکار ظلم و ستم است و هر کس اینکار را بکند ستمکار و ظالم است، و خداى تعالى نیز هرگز چنین نخواهد کرد و از ظلم و ستم منزه و مبرا است.

«فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ» و چون برادران از یوسف مأیوس گشتند که درخواستشان را در مورد آزاد کردن ابن یامین بپذیرد.

«خَلَصُوا نَجِیًّا» با یکدیگر خلوت کردند و بشور پرداختند که با این ترتیب آیا بدون ابن یامین بنزد پدر بازگردند یا همگى در مصر بمانند. و این تعبیر از الفاظى است که در قرآن بکار رفته و گذشته از اینکه در حدّ اعلاى فصاحت است با کوتاهترین‏ لفظ مطلب زیادى را فهمانده و شامل معناى بسیارى است.

«قالَ کَبِیرُهُمْ» بزرگشان از نظر سنّ «روبین» که در ضمن خاله زاده یوسف هم بود گفت … و او همان کسى است که جلوى برادران را از قتل یوسف گرفت و این قول قتاده و سدى و ضحاک و کعب است، و مجاهد گفته: بزرگشان شمعون بود که از نظر عقل و علم از آنها بزرگتر بود نه از نظر سن، ولى بخاطر همان علم و عقل رئیس آنان محسوب میشد، و وهب و کلبى گفته‏اند: بزرگشان یهوذا بود که عاقلترین آنها بود.

و محمد بن اسحاق و همچنین على بن ابراهیم بن هاشم در تفسیر خود: لاوى را بزرگشان دانسته ‏اند، و بهر صورت او گفت:

«أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» آیا نمیدانید که پدرتان از شما وثیقه‏اى از جانب خدا گرفته است، و منظورش همان وثیقه‏اى است که یعقوب در وقت فرستادن ابن یامین از آنها گرفت و در آن وقت متذکرشان کرد.

«وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ» و پیش از این نیز درباره یوسف کوتاهى و تقصیر کردید و با پدرتان عهد کردید که او را سالم بنزد وى بازگردانید ولى پیمان شکنى کردید.

«فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ» من از این سرزمین یعنى سر زمین مصر جدا نمى‏شوم و بیرون نمیآیم.

«حَتَّى یَأْذَنَ لِی أَبِی» تا پدرم بمن اجازه دهد که بمانم یا باز گردم.

«أَوْ یَحْکُمَ اللَّهُ لِی» یا خدا درباره من حکم کند که برادرم را در اینجا بگذارم و بیایم. و بعضى گفته‏ اند: یعنى مرگم فرا رسد، و ابو مسلم گفته: یعنى عذرى براى من فراهم سازد که بتوانم آن عذر را نزد پدر آورم.

و جبائى گفته: یعنى خدا وسیله ‏اى سازد که بتوانم بوسیله شمشیر و جنگ از بازداشت برادرم جلوگیرى کنم.

«وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ» و او بهترین حاکمان است که جز بحق حکم نکند. و گویند: وى بدانها گفت: من اینجا میمانم و شما این آذوقه را بار کنید و ببرید و جریان را بدانها گزارش دهید.

 

 

[سوره یوسف (۱۲): آیات ۸۱ تا ۸۷]

ارْجِعُوا إِلى‏ أَبِیکُمْ فَقُولُوا یا أَبانا إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَ ما کُنَّا لِلْغَیْبِ حافِظِینَ (۸۱)

وَ سْئَلِ الْقَرْیَهَ الَّتِی کُنَّا فِیها وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنا فِیها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (۸۲)

قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ (۸۳)

وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ (۸۴)

قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتَّى تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکِینَ (۸۵)

قالَ إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۸۶)

یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ (۸۷)

 

 

ترجمه:

بنزد پدرتان بازگردید و بگوئید: پدر جان! پسرت دزدى کرد و ما جز بر آنچه دانستیم گواهى ندادیم و ما با خبر از غیب نبودیم (۸۱)

و از مردم شهرى که ما در آن بودیم و از کاروانى که همراهشان آمدیم بپرس که ما راست مى‏ گوییم (۸۲)

یعقوب گفت: بلکه نفسهاى شما چیزى را براى شما آراست پس صبرى نیکو باید، امید است خدا همه‏شان را بمن بازگرداند که او دانا و فرزانه است (۸۳)

و روى از آنها بگردانید و گفت: اى دریغا از یوسف، و دیدگانش از غم و اندوه سفید شد و آکنده از غم بود (۸۴) (پسران) گفتند: بخدا آن قدر یاد یوسف میکنى تا بحال مرگ بیفتى یا بهلاکت رسى (۸۵)

یعقوب گفت: شکایت درد دل و غم خود را فقط بخدا میبرم و از خدا چیزها میدانم که شما نمیدانید (۸۶)

اى پسران من بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خدا مأیوس نباشید که جز مردمان کافر کسى از رحمت خدا مأیوس نگردد (۸۷).

 

 

قرائت:

از ابن عباس قرائتى نقل شده که «سرّق»- بضم سین و تشدید راء- قرائت کرده و از حسن و قتاده و عمر بن عبد العزیز نیز قرائت «روح اللَّه» بضم راء نقل شده است.

و معناى قرائت «سرق»- بضم سین و تشدید راء- آن است که نسبت دزدى باو داده شده است. و «روح اللَّه» بضم راء نیز ممکن است بمعناى این باشد که از روحى که از طرف خدا و لطف و هدایت و نعمت او است مأیوس نشوید.

 

 

شرح لغات:

قریه: زمینى است که مسکنهاى زیادى را شامل شده باشد و اصل آن از قرى بمعناى جمع است.

کظم: تحمل اندوه و فرو بردن آن بدینگونه که آن را در دل نگاه دارد و بکسى اظهار نکند.

«تفتؤ» از- فتأ کذا- یعنى پیوسته فلان کار را انجام میداد.

حرض: مشرف بر هلاکت. و گفته میشود «رجل حرض و حارض» یعنى فاسد الجسم و العقل و «أحرضه» یعنى او را فاسد کرد.

بثّ: اندوهى است که دارنده آن قادر بر کتمان آن نیست.

تحسس: بمعناى تجسس است و در لفظ و معنى همانند آن است. و برخى میان آن دو فرق گذارده و گفته ‏اند: تجسس- با جیم- تفحص از امور پنهانى مردم است. و تحسس- به حاء- استماع خبر از احوال و اوضاع مردم است. و ابن عباس گفته: تحسس در خیر استعمال شود و تجسس در شرّ.

روح بمعناى راحت و بمعناى رحمت آمده است.

 

 

 

تفسیر:

در این آیات خداى سبحان خبر میدهد که بزرگشان از نظر سن یا از نظر علم و دانش بدیگران گفت:

«ارْجِعُوا إِلى‏ أَبِیکُمْ فَقُولُوا یا أَبانا إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا» بنزد پدرتان بازگردید و بوى بگوئید پسرت بحسب ظاهر دزدى کرده و ما در نزد تو گواهى نمیدهیم جز آنچه را میدانیم که پیمانه شاه از میان بار او در آمد … و از این بیان معلوم میشود که آنها قطع نداشتند که ابن یامین دزدى کرده، و برخى گفته ‏اند: یعنى ما در نزد پادشاه مصر به اینمطلب که خود شخص دزد را باید بجرم عملش بازداشت کرد گواهى ندادیم جز بر طبق حکم و قانونى که در اینباره اطلاع داشتیم و میدانستیم که حکمش همین است، و از اینکه پسر تو دزدى کرده یا نه اطلاعى نداریم و همین قدر میدانیم که پیمانه در نزد او پیدا شد و در ظاهر حکم کردند که وى دزد است …

و این سخن را در وقتى گفتند که یعقوب بدانها گفت: پادشاه مصر نمیدانسته است که باید خود شخص سارق را بسزاى سرقت بازداشت کند و این قانون را از زبان شما شنیده است.

«وَ ما کُنَّا لِلْغَیْبِ حافِظِینَ» حسن و قتاده و مجاهد گفته ‏اند: یعنى و ما در وقتى که از تو خواستیم تا ابن یامین را بهمراه ما بفرستى خبر از آینده و غیب نداشتیم و نمیدانستیم‏ بچنین سرنوشتى دچار میشود، و ما منظورى جز خیر و خوبى نداشتیم و اگر چنین چیزى میدانستیم او را با خود بمصر نمى‏بردیم.

و عکرمه گفته: یعنى ما از زیر پرده و درون قضیه آگاه نیستیم و نمیدانیم که آیا حقیقتاً پسرت دزدى کرده یا بدروغ چنین نسبتى باو داده ‏اند و ما همان مشاهدات خود را که در ظاهر دیده ‏ایم بتو گزارش میدهیم. و ابن عباس گفته: یعنى ما از کارهاى پنهانى پسرت اطلاع نداشتیم، فقط تا وقتى که در حضور ما بود ما از وى محافظت میکردیم (که دزدى نکند) اما وقتى از نزد ما بخلوت میرفت ما دیگر از وى اطلاعى نداشتیم که چه میکند، و منظورشان این بود که او شبانه در وقتى که ما خواب بوده ‏ایم دزدى کرده که ما نفهمیده ‏ایم … و در لغت «حمیر» غیب بمعناى شب است. و خلاصه معنا این است که گفتند: ما نمیدانیم او در شب و روز و رفت و آمدش چه میکرد.

«وَ سْئَلِ الْقَرْیَهَ الَّتِی کُنَّا فِیها» یعنى و از اهل آن دهکده ‏اى که ما در آن بودیم بپرس. و چنانچه ابن عباس و دیگران گفته‏اند: منظور از قریه همان مصر است و عرب شهرها را نیز بنام قریه میخوانند یعنى از هر یک از اهل مصر میخواهى این جریان را سؤال کن چون اینمطلب میان آنها شیوع دارد و از هر کس بپرسى داستان را برایت نقل میکند، و سبب اینکه این حرف را زدند براى آن بود که بعضى از مردم مصر بهمان نواحى کنعان آمده بودند.

«وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنا فِیها» و از اهل همین کاروانى هم که ما همراه آنان بودیم یعنى از همین مردم کنعان که همسایگان تو هستند بپرس، و اینمطلب را براى آن گفتند که نزد یعقوب علیه السلام متهم بودند. و روى این معنا که گفتیم باید در هر دو جا یعنى در «وَ سْئَلِ الْقَرْیَهَ» و در «العیر» لفظ «اهل» را که از نظر ادبى «مضاف» میشود در تقدیر گرفته و بگوئیم بخاطر ایجاز و معلوم بودن معنى حذف شده، و معناى آیه چنانچه گفتیم این است که از اهل قریه و از اهل کاروان بپرس … و برخى گفته‏اند: احتیاج به این حذف و تقدیر نیست بلکه یعقوب پیغمبر و داراى معجزه بود و مى‏توانست بدون- واسطه بصورت خرق عادت و اعجاز از خود آن قریه و خود شتران سؤال کند و جواب بشنود.

«وَ إِنَّا لَصادِقُونَ» و ما در آنچه بتو مى‏ گوییم راستگو هستیم. اینجا سخن برادر بزرگ و سفارشش ببرادران پایان مییابد. و پسران یعقوب بسوى کنعان حرکت میکنند.

«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً» یعنى برادران پس از این گفتگو بکنعان آمدند و جریان را بتفصیل براى پدر نقل کردند، یعقوب هم گوش داد تا سخنان آنها که تمام شد گفت: گمان نمیکنم جریان اینطورى باشد که شما مى‏ گویید بلکه نفسهاى شما کارى را برایتان جلوه داده و آراسته است …

«فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» کار من این است که صبرى جمیل پیشه سازم صبرى که بى ‏تابى در آن نباشد.

«عَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً» امید است خدا همه را یعنى یوسف و ابن یامین و روبیل را- یا شمعون یا لاوى یا یهوذا را طبق اختلافى که بود- بنزد من بازگرداند.

«إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ» که براستى او نسبت به بندگانش دانا و در تدبیر کار خلق فرزانه و حکیم است.

«وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ» یعنى چون خبر بازداشت ابن یامین را شنید از شدّت اندوهى که باو دست داد از فرزندان رو بگردانید، و خاطره یوسف در دل او تجدید شد زیرا بوسیله ابن یامین خود را در فراق یوسف تسلى و دلدارى میداد.

«وَ قالَ یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ» و گفت: اى دریغا- اى درازى اندوه من- بر یوسف.

و از سعید بن جبیر نقل شده که گفته است: خدا به این امت در وقت مواجه شدن با مصیبت چیزى عطا کرده است که به پیمبران پیش از ایشان عطا نکرده و آن ذکر:

«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» است که اگر به پیمبران عطا کرده بود بیعقوب میداد که گفت:

«یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ».

«وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ» و دیدگانش از شدت اندوه و گریه سفید شد و چون گریه بخاطر اندوه بوده است سفید شدن چشم را بهمان اندوه منسوب داشته است، و از امام صادق علیه السلام پرسیدند: اندوه یعقوب در فراق یوسف چه اندازه بود؟ فرمود:

به اندازه اندوه هفتاد زن فرزند مرده دلسوخته، عرض شد: چگونه با اینکه بدو خبر داده بودند که یوسف بتو باز میگردد باز اینقدر اندوهناک بود؟ فرمود: آن خبر را فراموش کرد.

و مقاتل گفته: شش سال نابینا گردید. و دیگرى گفته: نزدیک شد که نابینا گردد اما نابینا نشد بلکه دیگر بسختى چیزها را میدید.

«فَهُوَ کَظِیمٌ» یعنى آکنده از غم و اندوه شده بود که غصه خود را فرو میخورد و بکسى اظهار نمیکرد و بزبان نمیآورد، و حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام نیز بهمین سبب به «کاظم» ملقب شد که در دوران امامت خود اندوه و غصه‏ هاى زیادى در دل فرو برد و بکسى اظهار نفرمود. و ابن عباس گفته: «کظیم» بمعناى اندوهناک و گرفته است.

«قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ» فرزندان یعقوب بپدرشان گفتند: بخدا پیوسته یاد یوسف میکنى.

«حَتَّى تَکُونَ حَرَضاً» ابن عباس و ابن اسحاق گفته ‏اند: یعنى تا وقتى که بیمار و فاسد العقل شوى، و مجاهد گفته: یعنى تا نزدیک مرگ شوى، و قتاده و ضحاک گفته ‏اند:

یعنى تا وقتى پیر و فرتوت شوى.

«أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکِینَ» یا از مردگان گردى. و این سخن را از روى دلسوزى نسبت بپدر گفتند. و برخى گفته‏ اند: بخاطر ناراحتى که از گریه او داشتند این سخن را اظهار کردند زیرا راحتى آنها را سلب کرده بود.

«قالَ إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ» یعقوب گفت: من اندوه خودم یا حاجت خودم و گرفتاریها و مشکلات زندگیم را در تاریکیهاى شب و اوقات خلوت بخدا فقط اظهار میدارم و برخى گفته‏اند: «بث» اظهار اندوه است و «حزن» پنهان کردن آن است.

و از رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- روایت شده که فرمود: جبرئیل بنزد یعقوب آمد و بدو گفت: خدا تو را سلام میرساند و میفرماید: خوشحال باش و نوید داده میگوید: بعزت خودم سوگند اگر آن دو مرده باشند براى تو زنده ‏شان میکنم. اکنون غذایى براى مستمندان آماده کن که محبوبترین بندگان نزد من مسکینانند، هیچ‏ میدانى براى چه بینائیت را بردم و پشتت را (از اندوه) خم کردم؟ براى آنکه گوسفندى ذبح کردید و مسکینى که روزه ‏دار بود بنزد شما آمد و او را غذا ندادید، از آن پس یعقوب هر گاه میخواست غذا بخورد دستور میداد تا کسى ندا کند هر مسکینى که میخواهد غذا بخورد بخانه یعقوب بیاید و با او غذا بخورد. و هر گاه روزه میگرفت دستور میداد کسى ندا کند: هر کس روزه ‏دار است با یعقوب افطار کند. و این روایت را حاکم ابو عبد اللَّه حافظ در صحیح خود روایت کرده است.

«وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» ابن عباس گفته: یعنى من میدانم که خواب یوسف راست است و او زنده است و مطابق آن خوابى که دیده است بزودى شما در برابرش سجده خواهید کرد، و عطا گفته: یعنى از رحمت خدا و قدرتش چیزهایى میدانم که شما نمیدانید. و در کتاب «النبوه» بسندش از سدیر صیرفى از امام باقر علیه السلام روایت کرده که فرمود: یعقوب دعا کرد که خداوند ملک الموت را نزد او بفرستد، و چون ملک الموت بنزد یعقوب آمد و پرسید چه حاجتى دارى؟ یعقوب گفت: آیا روح یوسف را در میان روحهایى که بر گرفته اى دیدار کرده ‏اى؟ گفت: نه، یعقوب دانست که او زنده است.

«یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ» اى پسران من بروید و از یوسف و برادرش ابن یامین جستجو کنید. و سدى گفته: وقتى فرزندان رفتار پادشاه مصر را براى او نقل کردند یعقوب گفت: شاید وى یوسف باشد و از اینرو بدانها گفت: بروید و از او و برادرش جستجو کنید، یعنى بروید و از نزدیک وضع آن دو را به بینید و بپرسید: نام پادشاه مصر چیست و آئینش چیست؟ زیرا در دل من افتاده که او یوسف است که ابن- یامین را نزد خود نگاه داشته و اینکه او را طلبید و پیمانه را در بارش نهاد براى همین بود که او را نزد خود نگاه دارد.

«وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» و از رحمت او- یا بگفته ابن زید از فرج و گشایش خدا- مأیوس نشوید.

«إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ» ابن عباس گفته: یعنى مؤمن هر چه‏ را از خدا مى ‏بیند خیر و خوبى خود میداند، در سختیها و بلا بدو امیدوار است، و در فراخى و آسایش او را ستایش کرده و سپاس میدارد، ولى کافر اینگونه نیست.

سؤال- چگونه در این مدت طولانى با نزدیکى مسافت خبر یوسف براى یعقوب مخفى ماند، و چرا یوسف حال خود را بیعقوب خبر نداد تا دلش آرام گیرد و اندوهش بر طرف شود؟

جواب- جبائى گفته: علتش این بود که یوسف را بمصر بردند و بعزیز مصر فروختند، و او نیز یوسف را بتوقف در خانه ملزم کرد، و پس از آن نیز چند سال در زندان بود بطورى که نامش از زبانها افتاد، و وقتى هم که توانست اینکار را انجام دهد در صدد بر آمد تا بطریقى خبر خود را بپدر رساند که اطمینان بوصول آن داشته باشد، زیرا میترسید اگر شخصى را مأمور کند که مستقیماً این خبر را بیعقوب برساند برادران مانع اینکار شوند و نگذارند، و سید مرتضى (ره) گفته است: ممکن است خداوند براى تشدید محنت یعقوب بیوسف وحى فرمود و از اینطریق مانع شد که یوسف حال خود را باطلاع پدر برساند و گرنه براى یوسف امکان اینکار بود که بوسیله ‏اى احوال خود را بپدر اطلاع دهد.

 

 

[سوره یوسف (۱۲): آیات ۸۸ تا ۹۳]

فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَهٍ مُزْجاهٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ (۸۸)

قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ (۸۹)

قالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ (۹۰)

قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنا وَ إِنْ کُنَّا لَخاطِئِینَ (۹۱)

قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ (۹۲)

اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ (۹۳)

ترجمه:

و چون بر یوسف در آمدند گفتند: اى عزیز (مصر) ما و کسانمان بسختى و قحطى دچار گشته ‏ایم و کالایى ناچیز نزد تو آورده ‏ایم و تو پیمانه را بر ما تمام کن و بما احسان فرما که خدا بخشندگان را پاداش نیکو دهد (۸۸)

گفت: هیچ میدانید که وقتى نادان بودید با یوسف و برادرش چه کردید (۸۹)

گفتند: آیا تو یوسفى؟ گفت: (آرى) من یوسفم، و این (هم) برادر من است که خدا بر ما منت گذارده و براستى که هر کس تقوى پیشه سازد و صبر کند خداوند پاداش نیکو کاران را ضایع و تباه نسازد (۹۰)

گفتند بخدا سوگند که خدا تو را بر ما برترى داد و ما خطا کار بودیم (۹۱)

یوسف گفت:اکنون ملامتى بر شما نیست. خدا شما را میآمرزد که او مهربانترین مهربانان است (۹۲)

این پیراهن مرا ببرید و بر روى صورت پدرم بیندازید که بینا میشود و سپس با خاندانتان همگى را نزد من آرید (۹۳).

 

 

 

شرح لغات:

از جاء: بمعناى ریختن و دفع اندک اندک. و «بضاعه مزجاه» یعنى- کالایى اندک و ناقص.

تثریب: توبیخ و ملامت. و برخى گفته‏اند: بمعناى افساد و تقریر گناه است.

و ابو عبیده گفته: اصل آن بمعناى افساد است. و ثعلب گفته: «اثرب فلان على فلان» یعنى فلان کس گناهان فلانى را یک یک برایش بر شمرد.

 

 

 

تفسیر:

«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ» فرزندان یعقوب بدنبال دستور پدر بسوى مصر حرکت کردند و چون بمصر رسیده و بر یوسف در آمدند.

«قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» در اثر قحطى و بى آذوقه‏گى، ما و کسانمان بگرسنگى و سختى دچار گشته ‏ایم. و برخى گفته‏اند: از هلاکت چهارپایان خود و سختیهاى دیگرى که بآنها رسیده بود شکایت کردند.

«وَ جِئْنا بِبِضاعَهٍ مُزْجاهٍ» و کالایى که بوسیله آن روزگار میگذراندیم و قوت خود مى ‏ساختیم و کفایت ما را نمیکرد بنزد تو آورده‏ایم. و برخى گفته ‏اند: یعنى جنس نامرغوبى است که در برابرش چیز ناقصى بیشتر بما ندهند (و ارزشى ندارد). و قول دیگر آنست که «مزجاه» بمعناى قلیل و اندک است و اختلاف است که کالاى مزبور چه بوده؟

عکرمه و ابن عباس گفته ‏اند: درهم‏هایى بوده نامرغوب و مغشوش که براى خرید آذوقه و خوراکى مصرف نمى‏شد و کسى قبول نمیکرد. و از ابن ملیکه نقل شده که گفته است:

کالاى مزبور چند عدد جوال پاره و ریسمانهاى پوسیده و مقدارى اثاث کهنه و بى ‏ارزش بود. و عبد اللَّه بن حارث گفته کالاى عربها یعنى: پشم و روغن بوده. و کلبى و مقاتل گفته‏ اند: صنوبر و حبه الخضراء[۲] بوده، و سعید بن جبیر گوید: پول نامرغوبى بوده.

و حسن گفته: کشک بوده. و ضحاک گفته: کفش و چرم و یا کوبیده «مقل»[۳] بوده است.

«فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ» پیمانه ما را مانند سالهاى گذشته تمام بده و به متاع اندک ما در این سال نگاه نکن.

«وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا» و کالا یا پول نامرغوب ما را بجاى کالاى مرغوب بپذیر و بحساب جنس مرغوب بما آذوقه بده. و ابن جریج و ضحاک گفته‏ اند: یعنى با دادن برادرمان بر ما احسان فرما.

«إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ» که خدا نیکوکاران پاداش بهتر عطا کند. و در کتاب «النبوه» بسندش از طربال از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: یعقوب نامه ‏اى بیوسف نوشت باین مضمون: بسم اللَّه الرحمن الرحیم. این نامه ‏اى است بعزیز مصر دادگستر و کسى که در معامله پیمانه کامل دهد، از طرف یعقوب بن اسحاق بن-ابراهیم خلیل الرحمن همان ابراهیمى که نمرود آتشى فراهم کرد تا او را بسوزاند و خدا آن آتش را بر او سرد و سلامت کرد، و از آن نجاتش داد، اى عزیز بدان که ما خاندانى هستیم که پیوسته بلا و گرفتارى از جانب خدا بر ما شتابان بوده تا ما را در فراخى و سختى بیازماید، و اکنون بیست سال است که مصیبتهاى پى در پى بمن رسیده، نخست آنکه پسرى داشتم که نامش را یوسف گذارده بودم و دلخوشى من از میان فرزندان دیگرم به او بود، و او نور چشم و میوه دلم بود تا اینکه برادران دیگرش که از طرف مادر با او جدا بودند از من خواستند وى را بهمراه ایشان براى بازى بفرستم، صبحگاهى او را همراهشان کردم و رفتند، و شامگاه گریه ‏کنان پیش من آمدند و پیراهن او را بخونى دروغى رنگین کرده و اظهار داشتند که گرگ او را خورده است فقدان او اندوه مرا زیاد کرد و از فراغش گریه ‏ها کردم تا جایى که چشمانم از اندوهش سفید شد، و او برادرى داشت که من باو دلخوش بودم و همدم من بود، و هر گاه یاد یوسف میافتادم او را بسینه میگرفتم و همین سبب میشد قدرى از اندوهم تسکین یابد تا اینکه برادرانش گفتند: تو از ایشان خواسته‏اى و دستور داده‏اى او را همراه خود بمصر بیاورند و اگر نیاورند آذوقه بآنها نخواهى داد، من هم او را فرستادم تا گندم براى ما بیاورند ولى چون بازگشتند او را با خود نیاوردند و اظهار کردند که وى پیمانه مخصوص شاه را سرقت کرده با اینکه ما خاندانى هستیم که دزدى نمى‏کنیم، و بدین ترتیب او را نزد خود بازداشت کردى و مرا بفراغش مبتلا ساختى و اندوهم را در دوریش سخت کردى تا آنجا که پشتم از این پیش آمد خم شد و مصیبتم بزرگ شد اضافه بر مصیبتهاى پى در پى دیگرى که بر من رسیده، اکنون بر من منت بگذار و او را آزاد کن و از زندان نجاتش ده و سهم گندم ما را پاک کن در قیمت آن سخت نگیر و پیمانه ما را کامل گردان و در آزادى و فرستادن خاندان ابراهیم شتاب فرما.

فرزندان یعقوب نامه را آورده و در قصر سلطنتى بدست یوسف دادند و گفتند:

«یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ …» تا بآخر آیه- و سپس ادامه داده گفتند: برادرمان ابن یامین را بما باز ده و این هم نامه‏اى است که پدر ما یعقوب در اینباره نوشته و از تو آزادى او را درخواست کرده است و با این ترتیب با آزادى وى بر ما منت بگذار! یوسف نامه یعقوب را گرفت و آن را بوسید و بر دیده نهاد و سپس گریست تا حدّى که پیراهنى که بر تن داشت از اشک چشمش تر شد آن گاه بدانها رو کرده گفت:

«هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ» هیچ میدانید درباره یوسف چه کردید و چگونه او را بخوارى کشانده از پدر دور کردید و او را در چاه افکنده و خواستید بقتل برسانید و سپس او را ببهایى اندک فروختید؟ و درباره برادرش چه کردید که او را از یوسف جدا کردید و میان آن دو جدایى افکندید تا بحدى خوارش کردید که وقتى با شما تکلم میکرد همانند شخص ذلیلى بود که در برابر شخص مقتدر و نیرومند قرار گیرد؟ … ولى نامى از پدر با آن همه مصیبتهایى که بدو رسیده بود بر زبان نیاورد بخاطر تعظیم مقام وى و بجهت آنکه میدانست این مصیبتها بخاطر علوّ درجه و رفعت مقام و منزلتش در پیشگاه خدا بوى رسیده است.

و ابن انبارى گفته: این جمله استفهامى است که منظور از آن بزرگ کردن داستان بوده یعنى هیچ میدانید چه جرم بزرگى را مرتکب شده و چه عمل زشتى انجام داده‏اید؟ رحم خود را قطع کرده و حق آن را تباه و ضایع کردید … و این مثل آنست که کسى بدیگرى بگوید: هیچ میدانى نافرمانى چه کسى را کرده‏اى؟

و این آیه مصداق همان گفتارى است که خدا بیوسف فرمود: «لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ»[۴]– وقتى بیاید که تو آنها را بکارشان آگاه سازى و آنها درک نمى‏کنند.

«إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» در وقتى که شما نادان بودید، ابن عباس گفته: یعنى کودک بودید، و حسن گفته: یعنى جوان بودید، یعنى شما اینکار را وقتى کردید که بنادانى کودکان و در عنفوانى جوانى بودید در آن وقتى که جهالت بر انسان غالب است. و اینکه جهل آنها را بزمان کودکى و جوانى منسوب داشت و نسبت جهل در همان وقت بآنها نداد براى آن بود که ایشان در آن روز که یوسف این سخنان را میگفت از کرده خویش توبه کرده و پشیمان بودند، و این جمله را نیز براى آن گفت که راه عذرى نشان آنها داده و بهانه‏اى براى رفتار گذشته‏شان بدست آنها بدهد که بوسیله آن از خود دفاع کنند، و این حدّ اعلاى کرم و بزرگوارى بود که ضمن اغماض و گذشت از اذیت و آزارشان راه عذرى هم بآنها یاد داد و دنبال همین گفتار بود که گفتند: «آیا تو یوسفى؟» و گویند: همین که یوسف بدانها فرمود: هیچ میدانید که با یوسف چه کردید؟

دنبالش تبسمى کرد، برادران که در خلال این ت بسم چشمشان بدندانهاى زیباى یوسف افتاد که همچون مروارید میدرخشید او را بیوسف تشبیه کرده و گفتند:

«أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ» آیا تو یوسفى؟ و قول دیگر آن است که تاج سلطنتى را از سر برداشت و برادران او را شناختند.

«قالَ أَنَا یُوسُفُ» گفت: آرى من یوسفم. و اینکه تصریح بنام خود کرد و نگفت:

«من اویم» تا با ذکر نام صریح خود عظمت ظلم و ستمى را که برادران باو کردند یاد آورى کند و مثل آن بود که بگوید: آرى من همان ستمدیده‏اى هستم که حرمت او را شکستید و قصد کشتنش را داشتید، و با همان اظهار صریح نام خویشتن این مطالب را هم بآنان گوشزد فرمود و از این رو دنبالش گفت:

«وَ هذا أَخِی» یعنى این هم برادر مظلوم و ستمدیده من است که همانند من بوى ستم رسید.

«قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا» که خداوند آن فراق طولانى ما را بوصال مبدّل کرد، و بعضى گفته‏اند: یعنى خدا با اعطاء هر چیزى که در دنیا و آخرت است بر ما منت گذارد.

«إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» که براستى هر کس از خدا بترسد و در برابر مصیبتها و همچنین گناهان صبر و تحمل داشته باشد خداوند پاداش او را ضایع و تباه نسازد.

«قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنا» گفتند: بخدا سوگند که خدا تو را به حلم و دانش و عقل و زیبایى و سلطنت بر ما برترى و مزیت داده است.

«وَ إِنْ کُنَّا لَخاطِئِینَ» و ما نیز در این کارهایى که کردیم جز افرادى خطا کار و گنهکار نبوده ‏ایم. و این جمله دلیل بر آنست که آنها از کرده خود پشیمان بودند و حاضر بانجام امثال آن اعمال نبودند.

«قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ» یوسف گفت: امروز دیگر بر شما ملامت و توبیخى در کارهاى گذشته‏اى که انجام دادید نیست.

«یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ» خدا گناهانتان را میآمرزد و من از خدا براى شما آمرزش میخواهم.

«وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» و او مهربانترین مهربانان است نسبت بعفو و گذشت از گناهان گذشته شما، و برخى گفته ‏اند: یعنى خدا در مورد رفتارى که با من کرد و مرا بسلطنت و پادشاهى رسانید أرحم الراحمین است. و منظور از «یوم» نیز در آیه که فرمود «لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ» بگفته بعضى نه اینکه همان روزى بود که یوسف با آنها سخن میگفت، بلکه منظور زمانى است که همه اوقات را فرا میگیرد، مانند قول شاعر که گفته:

فالیوم یرحمنا من کان یغبطنا و الیوم نتبع من کانوا لنا تبعاً

یعنى پیوسته (در هر وقت) بما رحم کند کسى که غبطه ما را میخورد. و همیشه پیروى کنیم از کسى که پیرو ما باشد. و برخى گفته‏اند: جمله‏ «لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ» مربوط بکلام قبلى است و «الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ» کلام جداگانه‏اى است و یوسف علیه السلام آن را بصورت دعا ایراد فرموده یعنى خدایتان در اینروز بیامرزد.

«اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً» این پیراهن مرا ببرید و بر روى پدرم بیندازید که بینا گردد. گویند: هنگامى که یوسف خود را به برادران معرفى کرد از پدرش پرسید و گفت: پس از من چه کرد؟ گفتند: چشمانش را از دست داد، این وقت بود که یوسف گفت: پیراهن مرا ببرید …

«وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ» و چون پدرم بینا شد با همه خاندانتان بنزد من آئید. و این معجزه‏ اى بود از یوسف که جز از راه وحى اطلاع نداشت که چون پیراهن‏  را بر روى یعقوب بیندازند بینا میشود. و گویند: یوسف بدانها گفت: پیراهن مرا باید آن کسى براى پدر ببرد که بار اول برد. یهودا گفت: من بودم که پیراهن را آغشته بخون براى او بردم و بدو گفتم: گرگ یوسف را خورد. یوسف گفت: پس تو پیراهن را براى او ببر و هم چنان که غمگینش ساختى اکنون خورسندش کن و بدو بگو: که یوسف زنده است. یهودا پیراهن را گرفت و هم چنان سر و پاى برهنه براه افتاد، و مسافت مصر تا کنعان هشتاد فرسخ بود و آذوقه ‏اى که یهودا همراه داشت هفت گرده نان بود که پیش از تمام شدن نانها خود را بکنعان و بنزد پدر رسانید. و ما سرگذشت این پیراهن را پیش از این بیان داشتیم.

و احدى بسندش از انس بن مالک از رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- روایت کرده که وقتى نمرود ابراهیم را در آتش انداخت جبرئیل یک قطعه فرش و پیراهنى از بهشت براى ابراهیم آورد، و پیراهن را در برش کرده و روى فرش او را نشانید و خود نیز در کنارش نشسته شروع بگفتگوى با او کرد. ابراهیم علیه السلام آن پیراهن را باسحاق پوشانید و اسحاق نیز بیعقوب پوشانید، و یعقوب هم بیوسف داد، و آن را در ظرفى از نقره بشکل نى قرار داد و بگردن یوسف انداخت، و هنگامى که در چاه افتاد آن پیراهن بهمان وضع در گردنش بود. و ابن عباس گفته: وقتى در چاه قرار گرفت آن ظرف نقره ‏اى را در آورد و همان پیراهنى را که در آن بود بیرون آورد …، تا بآخر داستان.

و مجاهد گفته: جبرئیل بیوسف دستور داد که پیراهنت را براى یعقوب بفرست که بوى بهشت در آن پیراهن است و بر هیچ دردمند و بیمارى نیفتد جز آنکه از آن بیمارى نجات یافته و بهبودى پیدا کند.

 

  ______________________________

 

[۱] – آیا دیده ‏ات بتو دروغ گفته یا در تاریکى آخر شب در شهر واسط خیالى از رباب بچشمت آمده؟ شاهد در جمله« کذبتک عینک» است که در اصل« أکذبتک عینک» بوده.

[۲] – صنوبر نام چند نوع درخت است که در لغت نامه‏ ها و فرهنگ‏ها ذکر شده، و حبه- الخضراء نیز بگفته فرهنگ عمید: درختى است شبیه درخت پسته که آن را پسته وحشى هم میگویند میوه آن را بفارسى بنگلک گویند و از آن ترشى درست کنند. از برگهاى آن نیز رنگ سرخى بدست میآید که در رنگرزى بکار رود، از تنه آن سقز میگیرند باین جهت درخت سقز هم میگویند.

بعربى بطم یا حبه الخضراء میگویند و در فارسى بنک هم گفته شده.

[۳] – مقل نام صمغ درختى است که در سواحل بحر عمان و هندوستان میروید.

( فرهنگ عمید)

[۴] – آیه ۱۵ همین سوره.

 

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۱۲، 

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *