ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره هود ۵۰ الی ۸۳

[سوره هود (۱۱): آیات ۵۰ تا ۶۰]

وَ إِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ مُفْتَرُونَ (۵۰) یا قَوْمِ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِیَ إِلاَّ عَلَى الَّذِی فَطَرَنِی أَ فَلا تَعْقِلُونَ (۵۱) وَ یا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً وَ یَزِدْکُمْ قُوَّهً إِلى‏ قُوَّتِکُمْ وَ لا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ (۵۲) قالُوا یا هُودُ ما جِئْتَنا بِبَیِّنَهٍ وَ ما نَحْنُ بِتارِکِی آلِهَتِنا عَنْ قَوْلِکَ وَ ما نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ (۵۳) إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَراکَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ قالَ إِنِّی أُشْهِدُ اللَّهَ وَ اشْهَدُوا أَنِّی بَرِی‏ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ (۵۴)

مِنْ دُونِهِ فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ (۵۵) إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ ما مِنْ دَابَّهٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (۵۶) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ لا تَضُرُّونَهُ شَیْئاً إِنَّ رَبِّی عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ حَفِیظٌ (۵۷) وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا هُوداً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَهٍ مِنَّا وَ نَجَّیْناهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلِیظٍ (۵۸) وَ تِلْکَ عادٌ جَحَدُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ (۵۹)

وَ أُتْبِعُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا لَعْنَهً وَ یَوْمَ الْقِیامَهِ أَلا إِنَّ عاداً کَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلا بُعْداً لِعادٍ قَوْمِ هُودٍ (۶۰)

 

ترجمه:

و بسوى قوم عاد برادرشان هود را فرستادیم، و او (بدانها) گفت: اى مردم خداى یکتا را بپرستید که معبودى جز او ندارید، و شما (در مورد اینکه بتان را بخدایى می خوانید) جز دروغزن بیش نیستید (۵۰) اى مردم من از شما مزدى براى پیغمبرى نمی خواهم که مزد من با کسى است که مرا آفریده آیا تعقل نمى‏کنید (۵۱) و اى مردم از پروردگار خود آمرزش بخواهید سپس بدرگاهش توبه آورید تا آسمان را بطور فراوان بر شما ریزان گرداند (و برایتان باران فراوان ببارد) و نیرویى بر نیروتان بیفزاید و بحال کفر و نافرمانى (از دعوت من) روى نگردانید (۵۲) گفتند: اى هود تو (براى دعوت خود) دلیل روشنى نیاوردى، و ما بخاطر گفتار تو از خدایان خود دست بردار نیستیم و بتو ایمان نمیآوریم (۵۳) و جز این چیزى درباره تو نگوئیم که بعضى از خدایان ما بتو آسیبى‏ رسانده ‏اند (و باختلال حواس دچار گشته‏اى) وى گفت: من خدا را گواه میگیرم و شما هم شاهد باشید که من از آنچه جز خدا (مى‏پرستید و) شریک او قرار میدهید بیزارم (۵۴) و (با اینوضع) هر نقشه‏اى درباره من میخواهید بکشید و مهلتم ندهید (۵۵) که من بخداى یگانه پروردگار خودم و پروردگار شما توکل میکنم و هیچ جاندارى نیست جز آنکه اختیارش بدست خدا است و براستى که پروردگار من بر طریقه حق است (و از روى عدالت رفتار میکند) (۵۶) و اگر روى بگردانید من آنچه را مأمور برسالت آن بودم بشما ابلاغ کردم و خداى من (شما را نابود کرده و) گروه دیگرى را جانشین شما خواهد کرد، و شما (با این رفتارتان) هیچگونه زیان و ضررى بخدا نمیزنید که پروردگار من نگهبان هر چیز است (۵۷) و چون فرمان (بهلاکت قوم هود) آمد هود را با کسانى که باو ایمان آورده بودند برحمت خود نجات دادیم و از عذاب سختى آنها را ایمن ساختیم (۵۸) و این (قبیله) عاد بودند که آیه‏هاى پروردگارشان را منکر شدند و فرستادگان خدا را نافرمانى کردند و از هر ستمگر پر عنادى فرمانبردارى کردند (۵۹) اینان در پى نابودیشان لعنت این دنیا و هم روز قیامت را بدنبال داشتند، بدانید که (قوم) عاد بپروردگار خویش کافر شدند، که دورى (از رحمت خدا) بر آنها باد (۶۰).

 

 

شرح لغات:

فطر: بمعناى قطعه شدن و جدا شدن است چنانچه برگ از درخت جدا شود.

مدرار:- صیغه مبالغه بر وزن معطار و مقدام است- و بمعناى ریزان بسیار و پى در پى باندازه احتیاج نه زیادتر از آن که موجب زیان و تباهى باشد.

اعتراء: رسیدن.

انظار: مهلت دادن بشخص در کارى براى سنجیدن و مطالعه در آن.

ناصیه: دسته ‏هاى موى سر و یا موى جلوى آن.

عنید: سرکش طاغى.

 

 

تفسیر:

خداى سبحان بدنبال داستان نوح علیه السلام داستان هود را آورده و فرمود:

«وَ إِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً» و بسوى قوم عاد برادرشان- یعنى برادر فامیلى و قبیله‏اى نه برادر دینى- هود را فرستادیم.

«قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ …» وى بدانها گفت: اى مردم خداى یگانه را بپرستید و فرمانبرداریش کنید نه بتها را که شما معبودى شایسته پرستش جز خدا ندارید.

«إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا مُفْتَرُونَ» و شما در این قول و گفتارتان که مى‏گویید: بتان خدایان ما هستند دروغگو هستید.

«یا قَوْمِ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً …» و من براى دعوتى که از شما بپرستش خدا میکنم مزدى نمیخواهم و مزد من جز بر خدایى که مرا آفریده نیست، پس چرا سخن مرا تعقل نمیکنید تا بدانید که آنچه میگویم حق است؟

«یا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ …» معناى این جمله و وجه تقدیم استغفار بر توبه در اول سوره (ذیل آیه ۳ گذشت).

«یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً» تا باران را پى در پى و ریزان بر شما بفرستد، و برخى گفته‏اند: قوم عاد دچار خشکسالى شده بودند و هود (با بیان این جمله) بدانها وعده داد که اگر توبه کنند با آمدن باران سر زمینشان سر سبز و خرم و مزارعشان آباد گردد، و درخت‏ها بارور و میوه‏ها فراوان شود … و بنا بر این آیه فوق مانند آیه دیگرى است که فرموده: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ»[۱] هر کس از خدا بترسد (و تقوى داشته باشد) خداوند برایش گشایشى قرار دهد و از جایى که گمان ندارد روزیش دهد.

«وَ یَزِدْکُمْ قُوَّهً إِلى‏ قُوَّتِکُمْ» قوت در اینجا بمال و فرزند و نیرو تفسیر شده و همه اینها چیزهایى است که انسان بدانها نیرو گیرد. و على بن عیسى گفته: یعنى با کثرت افراد و اموال عزتى بر عزتتان بیفزاید، و برخى گفته‏اند: یعنى نیرویى ایمانى بر نیروى بدنى شما بیفزاید.

«وَ لا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ» و بحال شرک و کفر از دعوت من رو گردان نشوید.

«قالُوا یا هُودُ …» در پاسخ وى گفتند: اى هود تو حجت و معجزه‏اى که صدق گفتارت را آشکار سازد براى ما نیاورده‏اى و ما بخاطر گفتار تو از پرستش بتها دست بر نداریم، و تصدیقت نخواهیم کرد.

و آنچه سبب شد آنان حجت و معجزه را با ظهورى که داشت، و هود آورده بود انکار و دفع کنند چند چیز بود، از آن جمله: تقلید پدران و رؤساى خود، و از آن جمله متهم ساختن هود را در ادعاى خود، زیرا دقت و تحقیق نکردند، و از آن جمله اینکه در صحت و درستى معجزات هود شبهه و تردید داشتند، و از آن جمله اعتقادات نادرست و خرافاتى بود که آنها را به انکار حجت و معجزه هود وادار کرد.

و سبب پرستش بتان و دست نکشیدن از آنها نیز چند چیز بود از آن جمله اینکه معتقد بودند پرستش آنها سبب تقرب بدرگاه خداى تعالى است، و دیگر آنکه چه بسا شیطان بدل آن مردم انداخته بود که پرستش بتان موجب کامیابى در دنیا است، و دیگر آنکه شاید معتقد بمذهب «مشبّهه» بودند (که خدا را بمخلوقات او تشبیه کرده‏اند) و روى همین عقیده بتها را بنظر خود بصورت خداوند مى‏ساختند و پرستش میکردند.

«إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراکَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ» و این جمله هم دنباله گفتار قوم هود است که بدو گفتند: و ما درباره تو جز این نگوئیم (و غیر از این گمان نمى‏بریم) که بعضى از خدایان ما بسبب دشنامى که بدانها میدهى آسیبى بتو رسانده که عقلت را از دست داده‏اى.

«قالَ إِنِّی أُشْهِدُ اللَّهَ وَ اشْهَدُوا أَنِّی بَرِی‏ءٌ …» هود گفت: اى مردم خدا را گواه میگیرم و پس از او شما را شاهد میگیرم که من از این شرک شما بیزارم یعنى اگر شما پنداشته‏اید که خدایان شما بخاطر دشنامى که من بدانها داده‏ام بمن آسیب رسانده‏اند من این بصیرت و بینایى را دارم که بیزارى جویم از آنچه شما شریک خدا میدانید یعنى از این خدایان دروغى که خیال کرده‏اید بمن آسیب رسانده‏اند. و اینکه آن مردم را بشهادت طلبید- با اینکه کافر و فاسق بودند و بهمین جهت اهل شهادت و گواهى نبودند- براى اتمام حجت بوده تا (در پیشگاه خدا) معذور باشد. و برخى گفته‏اند: منظورش از اینکه فرمود «اشهدوا» یعنى بدانید و آگاه باشید، چنانچه معناى‏ «أُشْهِدُ اللَّهَ …» (درآیات قرآنى) همین است که یعنى خدا میداند.

«فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ» یعنى شما و خدایانتان هر نقشه و نیرنگى میخواهید براى من بکشید و مهلتم ندهید، زجاج گفته: این از بزرگترین معجزات انبیاء الهى است که آنها یک تنه در مقابل امتهاى خود که همگى بر ضدّ آنها قیام میکردند میایستادند، و آنها را با بیانهایى نظیر بیان فوق بمبارزه میطلبیدند، چنانچه در اینجا هود میگوید: «کیدونى …» و هیچکدامیک از آن مردم نتوانستند زیانى بوى برسانند، و نوح نیز بقوم خود گفت: «فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ …»[۲] و پیغمبر ما- صلى اللَّه علیه و آله- نیز فرمود: «فَإِنْ کانَ لَکُمْ کَیْدٌ فَکِیدُونِ»[۳]– اگر نقشه‏اى (براى من) دارید بکشید (و کارى اگر از عهده شما ساخته است انجام دهید). و امثال این گفتار جز از افرادى که بیارى و نگهدارى خدا اطمینان دارند و میدانند که خداوند آنها را از شرّ دشمنان نگاه میدارد، سر نمیزند. و اظهار نمى‏شود.

«إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ» هود علیه السلام دنباله گفتار خود را ادامه داده گفت: که من کار خود را بخداى سبحان واگذار کرده و بفرمانبردارى و اطاعت او تمسک جسته و نافرمانیش را ترک کرده‏ام، و حقیقت معناى توکل بخدا همین است (که انسان از وى فرمانبردارى کرده و گناه نکند).

«ما مِنْ دَابَّهٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها» و هیچ حیوان جاندارى نیست که روى زمین حرکت و جنبش کند جز آنکه خدا فرمانروا و مالک آن است که بهر گونه بخواهد آن را بگرداند و مقهور خویش سازد. و گرفتن «ناصیه»- موى سر یا موى جلوى آن- (که خداوند بدان تعبیر فرموده) کنایه از همین معناى قهر و قدرت است، زیرا کسى که موى سر کسى را در دست گیرد او را مقهور و ذلیل خود ساخته است.

«إِنَّ رَبِّی عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ» یعنى خداى تعالى با اینکه قاهر و قادر است اما با بندگان خویش از روى عدالت رفتار میکند، و معناى جمله این است که خدا عادل‏ است و ظلم نمى‏کند. و برخى گفته‏اند: یعنى پروردگار من در مورد تدبیر کار بندگان بر طریقه حق است که اعوجاج و لغزشى در آن نیست و آنچه مصلحت بندگان او است و حکمتش اقتضا دارد به همان گونه رفتار میکند.

«فَإِنْ تَوَلَّوْا» این جمله ممکن است دنباله سخن هود علیه السلام باشد- یعنى اگر شما رو گرداندید …- و ممکن است کلام خداى سبحان باشد یعنى اى هود اگر این مردم رو گرداندند …- و روى این قول دوم معناى جمله بعد نیز اینگونه میشود:

«فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ …» پس بآنها بگو: من در مورد ابلاغ رسالت خود تقصیرى ندارم بلکه این شمائید که در نتیجه نادانى از نصیحت من رو گرداندید و گرنه همه آنچه را بمن وحى شده بشما ابلاغ کردم.

«وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ» یعنى پروردگار من بکیفر کفرتان شما را نابود میکند و بجاى شما مردم دیگرى را جانشین شما میگرداند که او را بیگانگى پرستش کنند.

«وَ لا تَضُرُّونَهُ شَیْئاً» و در آن حال شما قدرت بر رساندن زیانى هم باو ندارید، و برخى گفته‏اند: یعنى از این رو گرداندن و اعراضتان ضررى بخدا نمیزنید و براى خدا نیز نابود کردن و هلاکت شما ضررى ندارد زیرا وى روى احتیاجى که بشما داشته باشد شما را نیافریده (و هیچگونه نیازى بخلقت شما براى خود نداشت).

«إِنَّ رَبِّی عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ حَفِیظٌ» براستى که پروردگار من هر چه را بخواهد از نابودى و هلاکت حفظ کند، و هر چه را خواهد نابود سازد، و برخى گفته‏اند: یعنى پروردگار من مرا از آزار شما نگاه میدارد. و دیگرى گفته: یعنى پروردگار من نگهبان اعمال بندگان خود میباشد و جزاى اعمال آنها را میدهد.

«وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا هُوداً …» و چون فرمان ما بهلاکت قوم عاد بیامد هود را با کسانى که بوى ایمان آورده بودند از هلاکت نجات دادیم، و گفته‏اند: شماره آنها چهار هزار نفر بوده.

«بِرَحْمَهٍ مِنَّا» ابن عباس گفته: یعنى بهدایت و بیانى که ما نشانشان دادیم و دیگرى گفته: یعنى بنعمتى از جانب ما که همان نجاتشان بود، یعنى ما آنها را برحمت‏ خویش نجات دادیم تا معلوم گردد که آن عذابى بود که بخصوص براى نابودى کافران آمده بود و اتفاقى نبود.

«وَ نَجَّیْناهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلِیظٍ» یعنى هم چنان که از عذاب دنیا نجاتشان دادیم از عذاب آخرت نیز نجاتشان دادیم، و غلیظ بمعناى سنگین و بزرگ است. و محتمل است «غلیظ» صفت همان عذابى باشد که دچار قوم عاد گشت. سپس خداى سبحان کفر قوم عاد را بیان کرده فرماید:«وَ تِلْکَ عادٌ جَحَدُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ» و این قوم عاد بود که معجزات هود را با اینکه دلیل بر صحت نبوتش بود انکار کردند.

«وَ عَصَوْا رُسُلَهُ» و رسولانش را نافرمانى کردند، و اینکه تکذیب هود را بتنهایى تکذیب همه رسولان دانسته بدانجهت است که هر کس یک رسول را تکذیب کرد در حقیقت بهمه رسولان کافر شده، و جهت دیگر آن است که هود آنها را به ایمان آوردن بخود و برسولانى که پیش از خود آمده بودند و هم چنین بکتابهایى که بر آنها نازل شده بود دعوت میکرد، و آن مردم همه را تکذیب کردند و از اینرو همه آنها را نافرمانى کردند.

«وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ» و از رؤساى سفله و ساقط از اجتماع (یا پست) پیروى کردند، و برخى گفته‏اند: «جبار» آن کسى است که از روى خشم مردم را بزند و بکشد. و «عنید» آن شخص پر عنادى است که حق را نپذیرد.

«وَ أُتْبِعُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا لَعْنَهً» و پس از اینکه عاد در دنیا بهلاکت دچار گشتند از رحمت حق نیز دور شدند، زیرا خداى تعالى آنها را از رحمت خود دور ساخت و بمؤمنان نیز دستور داد بر آنها لعنت کنند.

«وَ یَوْمَ الْقِیامَهِ» و در روز قیامت نیز هم چنان از رحمت حق دور گشتند چنانچه در دنیا دور شدند.

«أَلا إِنَّ عاداً کَفَرُوا رَبَّهُمْ» بدانید که قوم عاد بپروردگار خویش کافر شدند.

«أَلا بُعْداً لِعادٍ قَوْمِ هُودٍ» یعنى خداوند از رحمت خود دورشان ساخت پس بسختى دور گشتند.

 

 

[سوره هود (۱۱): آیات ۶۱ تا ۶۸]

وَ إِلى‏ ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ (۶۱) قالُوا یا صالِحُ قَدْ کُنْتَ فِینا مَرْجُوًّا قَبْلَ هذا أَ تَنْهانا أَنْ نَعْبُدَ ما یَعْبُدُ آباؤُنا وَ إِنَّنا لَفِی شَکٍّ مِمَّا تَدْعُونا إِلَیْهِ مُرِیبٍ (۶۲) قالَ یا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلى‏ بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّی وَ آتانِی مِنْهُ رَحْمَهً فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللَّهِ إِنْ عَصَیْتُهُ فَما تَزِیدُونَنِی غَیْرَ تَخْسِیرٍ (۶۳) وَ یا قَوْمِ هذِهِ ناقَهُ اللَّهِ لَکُمْ آیَهً فَذَرُوها تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذابٌ قَرِیبٌ (۶۴) فَعَقَرُوها فَقالَ تَمَتَّعُوا فِی دارِکُمْ ثَلاثَهَ أَیَّامٍ ذلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ (۶۵)

فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا صالِحاً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَهٍ مِنَّا وَ مِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ (۶۶) وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَهُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیارِهِمْ جاثِمِینَ (۶۷) کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیها أَلا إِنَّ ثَمُودَ کَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلا بُعْداً لِثَمُودَ (۶۸)

 

ترجمه:

و بسوى ثمود برادرشان صالح را فرستادیم و او بدانها گفت: اى قوم خداى یکتا را بپرستید معبودى جز او ندارید اوست که شما را از زمین خلق فرموده، و آباد کردن آن را بدست شما داد پس از وى آمرزش بخواهید و سپس بدرگاهش روى توبه آرید که براستى پروردگار من نزدیک و اجابت کننده (دعا) است (۶۱) گفتند اى صالح تو پیش از این مورد امید ما بودى (و بتو امیدوار بودیم) آیا (اکنون) ما را از پرستش چیزى که پدرانمان مى‏پرستیدند باز میدارى و براستى که ما در آنچه بدان دعوتمان میکنى بسختى در شک و تردید هستیم (۶۲) گفت اى قوم آیا چه رأیى میدهید اگر من با دلیل و برهانى که از جانب خدا آمده‏ام و خدا رحمتى از خود بمن داده پس کیست که مرا (با این نعمتى که بمن داده) اگر نافرمانیش کنم در قبال او یاریم کند و شما (با این سخنان) جز بر خسران و زیانکارى نیفزائید (۶۳) و اى مردم این شتر خدا است که براى شما معجزه است، او را بحال خود واگذارید تا در زمین خدا بچرد و آسیبى باو نرسانید که عذابى نزدیک شما را بگیرد (۶۴) ولى آنها (گوش نداده) و شتر را پى کردند، صالح بدانها گفت (اکنون که اینکار را کردید) تا سه روز در خانه‏هاى خود از زندگى بهره‏مند گردید (که پس از آن نابود خواهید شد) و این وعده‏اى است (مسلم) که دروغ شدنى نیست (۶۵) و چون فرمان ما آمد صالح را با کسانى که بدو ایمان آورده بودند برحمت خود از خوارى آن روز نجات دادیم که براستى پروردگار تو نیرومند و مقتدر است‏ (۶۶) و کسانى را که ستم کردند صیحه (آسمانى) فرا گرفت و در خانه‏هاى خویش بیجان گشتند (۶۷) چنان که گویى هیچگاه در آنجا زندگى نکرده‏اند، بدانید که ثمود بپروردگار خویش کافر شدند، همان که دورى (از رحمت حق) بر ثمودیان باد (۶۸).

 

 

شرح لغات:

انشاء: ایجاد چیزى است در آغاز بدون وسیله و اسباب.

استعمار: بکار واداشتن شخص قادر را بر آبادى و عمارت زمین.

مس: بمعناى «لمس» است جز اینکه بگفته على بن عیسى: «مس» ممکن است میان دو جماد صورت گیرد ولى «لمس» جز در مورد موجودات زنده استعمال نشود چون لمس در جایى است که درک در آن باشد.

جثوم: برو در افتادن. و یا بگفته برخى: بزانو در آمدن.

غنى بالمکان: یعنى در جایى توقف کرد و بدان اکتفاء نمود و مغنى بمعناى منزل آمده. و اصل غنى بهمان معناى اکتفاء کردن است، و غناى بمال هم از همین معنا است چنانچه آواز غناء را نیز از همین باب گویند که بدان اکتفاء شود.

 

 

تفسیر:

خداى سبحان بدنبال داستانهاى قبل، داستان صالح را بیان فرموده:

«وَ إِلى‏ ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً» و بسوى ثمود برادرشان (از نظر نسب و قبیله) صالح را فرستادیم، و بگفته جبائى مسکن ثمودیان در وادى القرى میان مدینه و شام بوده چنانچه قوم عاد در یمن سکونت داشتند.

«قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ …» تفسیرش در داستان هود گذشت.

«هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ» او است که خلقت شما را از زمین آغاز کرد، زیرا او بود که آدم را از زمین آفرید و نسب شما نیز باو باز گردد.

«وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیها» یعنى شما را آباد کنندگان زمین گردانید به این ترتیب که عمارت و آبادى آن را در تحت اختیار شما نهاد و شما را نیازمند بسکناى در آن کرد. و مجاهد گفته: یعنى در دوران عمرتان آن را در اختیار شما گذارد. و ضحاک گفته: یعنى‏ عمر شما را در زمین طولانى کرد، زیرا عمر ثمودیان در دنیا ما بین سیصد تا هزار سال بوده است. و دیگرى گفته: یعنى شما را بعمارت دنیا از طریق بناى مسکن و زراعت اشجار و غیره مأمور ساخته است‏ «فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ» پس از شرک و گناهانتان از وى آمرزش بخواهید و سپس توبه و بازگشت بدرگاهش را ادامه دهید.

«إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ» که براستى پروردگار من بکسى که به یگانگى او را بخواند نزدیک است‏ «مُجِیبٌ» و نسبت بکسى که او را بخواند اجابت کننده است.

«قالُوا یا صالِحُ قَدْ کُنْتَ فِینا مَرْجُوًّا قَبْلَ هذا» گفتند اى صالح پیش از اینکه این سخنان را بگویى ما از تو امید خیر داشتیم چون سابقه نیکى در پیش ما داشتى ولى اکنون با این گفتارت از تو مأیوس شدیم و با این حرفهاى تازه‏اى که میزنى از خیر تو نومید گشتیم. و برخى گفته‏اند: یعنى ما از تو امید داشتیم و گمان میکردیم در مرام و مسلکمان کمک ما باشى.

«أَ تَنْهانا أَنْ نَعْبُدَ ما یَعْبُدُ آباؤُنا» آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان پرستیده‏اند باز میدارى و این جمله گر چه بصورت استفهام است ولى معناى آن انکار است یعنى آنها برنامه حضرت صالح را که از پرستش معبودان پدرانشان آنها را باز میداشت چیز منکرى میدانستند.

«وَ إِنَّنا لَفِی شَکٍّ مِمَّا تَدْعُونا إِلَیْهِ مُرِیبٍ» و ما از این دین و آئینى که ما را بدان میخوانى در شک و تردید هستیم و براى ما موجب ریب و تهمت است زیرا ممکن نیست که پدران ما در ضلالت و گمراهى بسر برده باشند.

«قالَ یا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلى‏ بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّی» تفسیر این جمله، پیش از این در داستان نوح علیه السلام (در ذیل آیه ۲۸) گذشت.

«وَ آتانِی مِنْهُ رَحْمَهً» و خدا از جانب خویش رحمتى- که همان مقام نبوت بوده- بمن عطا فرمود.

«فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللَّهِ إِنْ عَصَیْتُهُ» پس کیست که عذاب خدا را- با این نعمتى که‏ بمن داده- در وقت عصیان و نافرمانیش از من باز دارد؟

«فَما تَزِیدُونَنِی غَیْرَ تَخْسِیرٍ» یعنى با این گفتارتان که مى‏گویید «آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان مى‏پرستیده‏اند، باز میدارى» بر من چیزى نیفزائید جز آنکه درباره شما به زیان کارى حکم کنم، و ابن اعرابى گفته: یعنى این سخن چیزى جز زیانکارى بر شما نیفزاید، و برخى گفته‏اند: معناى این جمله آنست که اگر من پیشنهاد شما را بپذیرم (و دست از دعوت خویش بر دارم) مانند کسى هستم که بخسران و زیانکارى خود بیفزاید.

«وَ یا قَوْمِ هذِهِ ناقَهُ اللَّهِ لَکُمْ آیَهً» اى مردم این شتر خدا است که آن را براى شما معجزه قرار داده زیرا آن را از دل سنگى بیرون آورده تا شما آن را با این اوصاف مشاهده و دیدار کنید و به همان گونه که درخواست کردید از کوه بیرون آمد. و شتر مزبور حامله بود و روزى که نوبت آبشخور او بود همه آب قریه را میخورد و حیوان دیگرى با او بر سر آب نمى‏آمد، و روزى که نوبت او نبود همه مردم و حیوانات از آن آب استفاده میکردند، و این خود بزرگترین معجزه بود، و از اعراب لفظ «آیه» حال از جمله‏ «ناقَهُ اللَّهِ» است یعنى اگر در نبوت من شک و تردید دارید این شتر معجزه من است، و اینکه آن را به «اللَّه» خدا نسبت داد از باب شرافت آن است چنانچه گویند «بیت اللَّه».

«فَذَرُوها تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللَّهِ» پس او را در حال چرا واگذارید و این معنى روى آن است که جمله‏ «تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللَّهِ» را از نظر اعراب «حال» بگیریم و محلا منصوب بدانیم و ممکن است آن را جمله مستأنفه بگیریم و بنا بر این معنى چنین میشود که آن شتر در زمین خدا میچرد و گیاه و علف میخورد …

«وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذابٌ قَرِیبٌ» و بدو آسیبى از زخم و قتل و غیره نرسانید که اگر چنین کردید بعذاب زود رس خدا دچار میگردید.

«فَعَقَرُوها» پس یکى از آنها آن شتر را پى کرد و دیگران نیز بدان عمل‏ راضى بودند.[۴] «فَقالَ تَمَتَّعُوا فِی دارِکُمْ ثَلاثَهَ أَیَّامٍ» صالح فرمود: اینک سه روز در شهرها و بلاد خود از دیدنیهاى زیبا و صداها و سایر چیزهایى که بوسیله حواس درک میشود استفاده کنید که پس از آن عذاب خدا شما را فرا خواهد گرفت، و اینکه به بلاد و شهرها در این آیه «خانه‏ها» اطلاق شده بخاطر آنست که خصوصیت شهر و بلد در آن است که ساکنین خود را گرد آورد چنانچه خانه نیز اینگونه است. و برخى گفته‏اند منظور از «دار» در اینجا خانه دنیا است، و معناى «تمتعوا» یعنى زندگى کنید، و اینکه از زندگى و حیات به تمتع و بهره‏گیرى تعبیر شده براى آنست که انسان زنده از حواس خود بهره گیرد و متمتع گردد.

و گویند: هنگامى که آن ناقه را پى کردند بچه‏اش بالاى کوه رفت و سه بار فریاد کشید، صالح فرمود: در مقابل هر فریادى یک روز مهلت دارید، و روز اول که شد رنگهاشان زرد شد، روز دوم قرمز شد، و روز سوم سیاه گردید، و این بود که دنبالش فرمود:

«ذلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ» این وعده‏اى که درباره عذاب و نزول آن پس از سه روز بشما دادم وعده راست و درستى است که دروغى در آن نیست.

و جابر بن عبد اللَّه انصارى روایت کرده که چون رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- در غزوه تبوک بسر زمین «حجر»[۵] رسید بپا ایستاد و خطبه‏اى ایراد فرمود و در آن خطبه گفت: اى مردم از پیغمبر خود در خواست معجزه نکنید که این قوم صالح بود که از پیغمبر خود خواستند شترى براى آنها بیاورد، و آن شتر در همین درّه میآمد و آب آنها را میآشامید و در عوض مردم روز دیگر که میشد بهمان اندازه آبى که خورده‏ بود از آن ناقه شیر میدوشیدند، و چون آن مردم سر کشى و طغیان کردند خدا بدانها فرمود:

سه روز بیشتر زنده نیستید، و این وعده‏اى بود از طرف خداوند که دروغ شدنى نبود و سپس صیحه آسمانى آنها را فرا گرفت و همه آن قوم را در هر کجا بودند بجز یک نفر که در حرم خدا قرار داشت و نامش ابو رغال بود و همان حرم خدا مانع از عذاب او شد بقیه را نابود کرد، اصحاب پرسیدند: اى رسول خدا ابو رغال که بود؟ فرمود:پدر قبیله ثقیف.

«فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا صالِحاً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَهٍ مِنَّا» نظیر این آیه با تفسیر آن در داستان عاد در صفحات قبل گذشت.

«وَ مِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ» ابن انبارى گفته: این جمله، بر جمله محذوفى عطف شده و تقدیر آن چنین است: «نجیناهم من العذاب و من خزى یومئذ» یعنى ما آنها را از عذاب و خوارى آن روز نجات دادیم. یعنى آن خوارى که در آن روز دچارشان گردید.

«إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ» براستى که پروردگار تو «قوى» است یعنى بر هر چیز قدرت دارد، و «عزیز» است یعنى چیزى جلوگیر و مانع اراده او نگردد.

«وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَهُ» گویند: خداى سبحان بجبرئیل فرمان داد و او بر آنها صیحه‏اى زد که یک جا مردند، و ممکنست صیحه‏اى بوده که بدون واسطه جبرئیل انجام گرفته و خدا آن را خلق کرده باشد.

«فَأَصْبَحُوا فِی دِیارِهِمْ جاثِمِینَ» و آنان در شهرهاى خود بیجان و برو در افتادند، و برخى گفته‏اند: «جاثمین» یعنى بزانو در آمدند و اینکه فرمود: «فأصبحوا»- پس بامداد کردند- بدانجهت بود که عذاب هنگام بامدادان آنها را گرفت، و برخى گفته‏اند: صیحه مزبور شبانه آمد و چون صبح شد بآن حال افتاده بودند.

«کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیها» گویا اصلا در خانه‏هاى خود نبوده‏اند زیرا آثار آنها بکلى از بین رفته بود و تنها اجساد بیجانشان که از خوارى و خفتى که بر آنها وارد شده بود حکایت میکرد بر جا مانده بود.

«أَلا إِنَّ ثَمُودَ کَفَرُوا رَبَّهُمْ …» تفسیر آن در دنباله داستان عاد گذشت.

 

 

[سوره هود (۱۱): آیات ۶۹ تا ۷۶]

وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِیمَ بِالْبُشْرى‏ قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ (۶۹) فَلَمَّا رَأى‏ أَیْدِیَهُمْ لا تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَهً قالُوا لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى‏ قَوْمِ لُوطٍ (۷۰) وَ امْرَأَتُهُ قائِمَهٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ (۷۱) قالَتْ یا وَیْلَتى‏ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هذا لَشَیْ‏ءٌ عَجِیبٌ (۷۲) قالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ (۷۳)

فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِیمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْرى‏ یُجادِلُنا فِی قَوْمِ لُوطٍ (۷۴) إِنَّ إِبْراهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ (۷۵) یا إِبْراهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ (۷۶)

 

ترجمه:

و همانا فرستادگان ما با نوید بنزد ابراهیم آمدند و بدو سلام گفتند او هم سلام گفت و طولى نکشید که گوساله بریانى (براى پذیرایى آنها) آورد (۶۹) و چون دید که دستشان بسوى آن دراز نمى‏شود آنان را ناآشنا شمرد و ترسى در دلش جاى گرفت، فرستادگان بدو گفتند: نترس که ما بسوى قوم لوط فرستاده شده‏ایم (۷۰) و زنش ایستاده بود و از (تعجب یا خوشحالى) بخندید و ما آن زن را به اسحاق و از پى او به یعقوب نوید دادیم (۷۱) زن (با تعجب) گفت: واى بر من چگونه من بزایم با آنکه پیر زنى هستم و این شوهرم نیز پیر مردى فرتوت است، براستى که این داستان شگفت انگیزى است (۷۲) بدو گفتند: چگونه از کار خدا تعجب میکنى، که رحمت خدا و برکتهاى او بر شما خاندان (شامل) بوده و براستى که او ستوده و بزرگوار است (۷۳) و چون ترس از دل ابراهیم بیرون رفت و نوید (فرزند) برایش آمد، با ما درباره قوم لوط بمجادله پرداخت (و در خواست نجاتشان را میکرد) (۷۴) که براستى ابراهیم بردبار و پر دعا (یا مهربان) و مطیع بود (۷۵) اى ابراهیم از این (خواهش) در گذر که فرمان پروردگارت در رسیده و عذابى که بازگشت ندارد بر آنها فرود خواهد آمد (۷۶).

 

 

شرح لغات:

حنیذ: بریان شده، بر وزن فعیل و بمعناى مفعول است، و زجاج گفته:

حنیذ بگوشت بریان شده‏اى گویند که بوسیله سنگ داغ بریان شده باشد، و برخى گفته‏اند: به آن گوشت بریان شده‏اى گویند که آبش بچکد چنانچه عرب گوید: «احنذ هذا الفرس» یعنى این اسب را در ریسمان کن تا عرقش بچکد.

ایجاس: بمعناى احساس است. و گفته شود: «أوجس خوفاً» یعنى ترس را در دل گرفت.

بعل: شوهر. و اصل این لغت بمعناى کسى یا چیزى است که بوضع خود اکتفاء کند و احتیاج بدیگرى نداشته باشد، و از اینرو به نخل خرمایى که تنها به آب باران اکتفاء کند و احتیاجى بآب نهر و چشمه نداشته باشد «بعل» گویند. و بهمین اعتبار بصاحب‏ خانه و اختیار دار نیز «بعل» گویند.

روع: ترساندن.

 

 

تفسیر:

در اینجا خداى سبحان داستان ابراهیم و لوط را بدنبال داستانهاى گذشته بیان میکند.

«وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِیمَ بِالْبُشْرى‏» و منظور از این فرستادگان فرشتگان هستند، و در اینکه چند فرشته بوده‏اند اختلاف است، ابن عباس گفته: سه تا بوده‏اند، جبرئیل و میکائیل و اسرافیل، و در روایتى که از امام صادق علیه السلام روایت شده عدد آنها چهار تا ذکر شده و نام چهارمى آنها کروبیل بوده است. و برخى گفته‏اند: نه تا، و سدّى گفته: یازده تا بوده‏اند. که همگى بصورت جوانانى امرد وارد شدند.

«إِبْراهِیمَ بِالْبُشْرى‏» حسن و سدى و جبائى گفته‏اند: اینان با نوید و بشارت به ولادت اسحاق و نبوت او و ولادت یعقوب پس از اسحاق آمدند، و در روایتى که از امام باقر علیه السلام روایت شده فرمود: این بشارت بولادت اسماعیل علیه السلام از هاجر بود، و برخى گفته‏اند: بشارت بهلاکت قوم لوط بود.

«قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ» یعنى فرستادگان ما به ابراهیم سلام کردند، و برخى گفته‏اند: یعنى بسلامتى رسیده‏اى، که خدا بتو سلامتى عطا فرموده، و بهر صورت این جمله تحیت فرشتگان بابراهیم علیه السلام بوده، و ابراهیم نیز در جواب آنها سلام گفت.

«فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ» یعنى طولى نکشید که ابراهیم روى عادتى که در پذیرایى میهمان و آوردن طعام و خوراک براى ایشان داشت گوساله‏اى بریان براى آنها آورد، و این بدانجهت بود که خیال کرد آنها میهمان هستند چون بصورت بشر بودند، و ابراهیم هم که میهمان دوست بود و فرشتگان نیز با بهترین هیئت و صورت بشرى بنزد او آمده بودند. و بهمین سبب شتاب در آوردن غذا براى مهمان سنت گردیده.

و چنانچه در شرح لغات گفتیم در معناى حنیذ اختلاف است، ابن عباس و مجاهد و قتاده گفته‏اند: «حنیذ» بریان شده با سنگهاى داغ را گویند، و فراء گفته: «حنیذ» آنست که در زمین گودى بکنند و آن را در گودى بریان کنند، و ابن عطیه گفته: «حنیذ» آنست که پس از بریان شدن آبش بچکد.

«فَلَمَّا رَأى‏ أَیْدِیَهُمْ لا تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ» و چون ابراهیم دید دستهاى آنان بگوساله بریان دراز نمى‏شود (و از آن نمیخورند) در نظرش ناشناس آمدند.

«وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَهً» و ترسى از آنها در دل گرفت. و در اینکه سبب ترس ابراهیم چه بود؟ اختلاف است، برخى گفته‏اند: آنها را جوانانى نیرومند مشاهده کرد و خانه ابراهیم علیه السلام نیز در کنار شهر بود و چون دید از خوردن غذا امتناع دارند خود را با آن وضع ایمن از بلا نمیدید، زیرا رسم مردم آن زمان چنان بود که چون کسى غذا و طعام دیگرى را میخورد صاحب غذا از ناحیه میهمان بر جان و مال خود ایمن بود. و برخى گفته‏اند: ابراهیم خیال کرد آنها دزدانى هستند که براى رساندن آسیبى بدو آمده‏اند، و دیگرى گفته: احساس کرد که آنها بشر نیستند و براى کار بزرگى آمده‏اند، و قولى هست که گفته‏اند: ابراهیم دانست که آنها فرشته‏اند ولى ترسید که مبادا براى عذاب قوم او آمده باشند، تا آنجا که بدو گفتند:

«لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى‏ قَوْمِ لُوطٍ» اى ابراهیم نترس که ما براى عذاب و هلاکت قوم لوط آمده‏ایم و براى عذاب قوم تو نیامده‏ایم، و برخى گفته‏اند: آنها دعا کردند و خدا گوساله بریان شده ابراهیم را زنده کرد و برخاسته براه افتاد، در اینوقت ابراهیم دانست که آنها فرستادگان خدایند.

«وَ امْرَأَتُهُ قائِمَهٌ» و زنش ساره که دختر هاران ابن یاحور بن ساروع بن ارعوى بن فالغ و دختر عمو و یا بگفته بعضى دختر خاله ابراهیم بود پشت پرده ایستاده بود و سخن فرشتگان و ابراهیم علیه السلام را مى‏شنید.

و مجاهد گفته: «قائمه» یعنى آن زن براى خدمتکارى فرستادگان خدا سر پا ایستاده بود و ابراهیم با میهمانان نشسته بود. و برخى گفته‏اند: یعنى براى نماز ایستاده بود و ابراهیم نشسته بود.

و در قرائت ابن مسعود چنین است «و امرأته قائمه و هو جالس»- زنش ایستاده و خود او نشسته بود.

«فَضَحِکَتْ» بعضى گفته‏اند: مقصود همان حال خنده است که در هنگام خوشحالى و یا تعجب به انسان دست میدهد. یعنى بواسطه تعجبى که از قوم لوط کرده بود خندید که چگونه با این نزدیکى عذاب بدانها غافل و بیخبرند. و برخى گفته‏اند:

خنده‏اش از روى تعجبى بود که از مشاهده آن وضع باو دست داد، زیرا دید با اینکه خود کمر بخدمت آنها بسته و از آنها پذیرایى میکند با اینحال آنان دست بطرف غذا دراز نکرده و از آن نمیخورند، و از اینرو تعجب کرده گفت:

از این مهمانان شگفت است که ما خود براى پذیرایى و احترام آنان کمر بسته‏ایم ولى آنها از غذاى ما نمیخورند! و زجاج گفته: خنده‏اش براى آن بود که قبلا بابراهیم گفته بود: خواهر زاده‏ات لوط را بنزد خود آر که من میدانم بزودى عذابى بر این قوم نازل خواهد شد و چون دید گفته‏اش درست در آمد از خوشحالى خندید. و برخى گفته‏اند: خنده‏اش از روى خوشحالى و تعجبى بود که از نوید و بشارت ولادت فرزندى بنام اسحاق بدو دست داد، زیرا سن او از پیرى به نود و هشت یا نود و نه سال رسیده بود، و شوهرش ابراهیم علیه السلام نیز بسنّ پیرى و کهولت رسیده بود و نود و نه یا صد سال داشت، و برخى گفته‏اند: صد و بیست سال از عمرش گذشته بود و در جوانى اولاد دار نشده بودند از اینرو تعجب کرده و از روى تعجب و خوشحالى خندید. و روى این معنا در کلام تقدیم و تأخیرى است و تقدیر کلام اینگونه است: «فبشرناها باسحاق و یعقوب فضحکت» یعنى ما او را بولادت اسحاق و یعقوب بشارت دادیم و پس از این بشارت وى خندید …

و این معناى اخیر از امام باقر علیه السلام نیز روایت شده. «فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ- وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ» یعنى ما او را بفرزند ذکورى که نامش اسحاق و پیغمبر بود مژده دادیم، و پس از اسحاق بیعقوب. و ابن عباس گفته: معناى «وراء» نوه- و فرزند فرزند- است. یعنى ما او را به پیغمبرى که در ما بین دو پیغمبر قرار داشت نوید دادیم.

و منظور همان اسحاق بود که پدرش ابراهیم و پسرش یعقوب (و هر دو و بلکه هر سه‏ پیغمبر) بودند.

و برخى چون مجاهد گفته‏اند: «ضحک» یعنى حائض شد و این معنى از امام صادق علیه السلام نیز روایت شده چنان که عرب درباره خرگوش گوید «ضحک الارنب» یعنى حائض شد. و ضحک- بفتح ضاد- بمعناى حیض است. و در لغت ابى الحارث بن کعب بدرخت خرمایى که شکوفه یا خرمایش در آمده باشد «ضحک النخله» گویند. و «ضحک» بمعناى همان شکوفه خرما آمده است.

و برخى براى این معنا که ضحک بمعناى خون حیض است بشعر زیر استشهاد کرده‏اند که گوید:

و ضحک الارانب فوق الصفا کمثل دم الجوف یوم اللقاء[۶]

ولى فراء گفته است: من آن را از شخص ثقه و قابل اعتمادى نشنیده‏ام و صحیح آنست که آن را بطور کنایه گفته است.

«قالَتْ یا وَیْلَتى‏ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ» ساره گفت: براستى که این داستان عجیبى است که من در سن پیرى از شوهرى پیر بچه‏دار شوم، و این سخن ساره نه آنکه از روى شک و تردید او درباره قدرت خداى تعالى بوده بلکه چون این جریان بر خلاف معمول و خارج از عادت بود از اینرو تعجب کرد، چنانچه موسى علیه السلام هنگامى که دید عصایش بصورت اژدهایى در آمده شروع بفرار کرد تا جایى که بدو گفته شد: «أَقْبِلْ وَ لا- تَخَفْ‏[۷]»- باز گرد و نترس- و گرنه ساره میدانست که خداى تعالى قدرت اینکار را دارد، و کلمه‏ «یا وَیْلَتى‏» هم که بر زبانش جارى شد نه اینکه معناى حقیقى آن مقصود بوده و ساره بر خود نفرین کرده است، بلکه روى عادتى بود که زنها وقتى دچار تعجب و شگفت شوند این کلمه را بر زبان جارى کنند. و برخى گفته‏اند: ساره از قدرت خدا تعجب نکرد بلکه میخواست بداند آیا (پس از این مژده) جوان میشود یا بهمین حالى که هست بچه‏دار میگردد که همه آنها عجیب و شگفت انگیز بود.

«وَ هذا بَعْلِی شَیْخاً» یعنى با این شوهرم که میدانید پیرى فرتوت است.

«إِنَّ هذا لَشَیْ‏ءٌ عَجِیبٌ» براستى که این مژده که بمن داده شده چیز عجیبى است!.

«قالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ» فرشتگان که دیدند ساره بشگفت آمده که چگونه پس از پیرى بچه‏دار شود بدو گفتند: آیا از کار خدا تعجب میکنى؟ و استفهام در اینجا باصطلاح بمعناى تنبیه و توقیف است، یعنى آیا تعجب میکنى که خداى تعالى درباره تو و شوهرت چنین کارى را انجام دهد! «رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ» یعنى اینجا جاى تعجب نیست زیرا تعجب در مورد کارى معمولا میباشد که سبب آن معلوم نباشد و با اینکه نعمت خدا و خیرات بسیار و فزاینده و دائمى او شامل حال شما خاندان هست جاى چنین تعجبى نیست، و محتمل است این جمله بصورت اخبار از وجود چنین نعمتهایى بر آن خاندان و یاد آورى آن برکات باشد، و ممکن است بصورت دعائى باشد که فرشتگان بر آنها کرده‏اند یعنى فرشتگان گفتند: رحمت خدا و برکتهایش بر شما خاندان باد، و منظور از «أَهْلَ الْبَیْتِ» خاندان ابراهیم علیه السلام است، و اینکه ساره را جزء خاندان آن- حضرت بشمار آورده بخاطر آن است که ساره دختر عموى ابراهیم بود، و گرنه در این آیه دلیلى نیست بر اینکه همسر انسان از خاندان او است چنانچه جبائى گفته است.

و در حدیث است که امیر المؤمنین علیه السلام بجمعى عبور فرمود و بر آنها سلام کرد، آنها در جواب گفتند: «و علیک السلام و رحمه اللَّه و برکاته علیکم اهل البیت و مغفرته و رضوانه»- یعنى سلام بر تو و رحمت و خدا و برکتهاى او بر شما خاندان و آمرزش و خوشنودیش نیز بر شما باد- حضرت بدانها فرمود: از آنچه فرشتگان بپدر ما ابراهیم علیه السلام گفتند تجاوز نکنید، یعنى زیاده از این جمله نگوئید «رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ».

«إِنَّهُ حَمِیدٌ» براستى که او در کارهاى خود پسندیده است، و برخى گفته‏اند یعنى او خدایى است که سپاس اطاعت بندگان خود را دارد.

«مَجِیدٌ» یعنى بزرگوار و کریمى است که پیش از استحقاق بعطا و بخشش آغاز کند، و ابو مسلم گفته: یعنى قدرت و نعمتش وسیع و فراخمند است. و در خبر است که ساره جبرئیل گفت: نشانه اینکه گفتى چیست؟ جبرئیل چوب خشکى را بر داشت و در میان انگشتان خود آن را پیچید و بصورت چوبى تازه و سر سبز در آمد.

«فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِیمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْرى‏» همین که ترس و خوفى که از آمدن فرستادگان در دل ابراهیم جایگیر شده بود بر طرف گردید، و مژده بفرزند باو داده شد.

«یُجادِلُنا فِی قَوْمِ لُوطٍ» با فرستادگان ما سر گرم مجادله درباره قوم لوط گردید، و مجادله وى با آنها بگفته قتاده باین صورت بود که بدانها گفت: اگر در میان آنها پنجاه نفر با ایمان باشد آنها را هلاک میکنید؟ گفتند: نه، پرسید: اگر چهل نفر باشد؟

گفتند: نه، و هم چنان عدد را کم میکرد و آنها در جواب میگفتند: نه، تا آنکه پرسید: اگر یک نفر باشد؟ گفتند: نه، ابراهیم گفت: لوط در میان آنها است؟ آنها در جواب گفتند: ما آگاهتریم که چه کسى در آنها است، و ما او را نجات میدهیم.

و جبائى گفته: مجادله ابراهیم با آنها اینگونه بود که بآنها گفت: بچه گناهى مستحق چنین عذابى شدند که از بیخ و بن برکنده و نابود گردند؟ و آیا براستى این عذاب بر آنها فرود خواهد آمد یا اینکه جنبه تهدید دارد که از گناه دست باز داشته و بطاعت گرایند؟ و بچه عذابى هلاک گردند؟ و چگونه خداوند مردمان با ایمان آنها را نجات دهد؟ (و امثال اینها). و چون از تمام جهات سؤال کرد خداوند آن را بنام جدال خوانده، زیرا چنان بود که میخواست از مطلب غامض و مشکلى تحقیق کند.

«إِنَّ إِبْراهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ» براستى که ابراهیم بردبار و «اوّاه» بود، و معناى «اواه» در ذیل آیه ۱۱۴ سوره توبه گذشت.

«مُنِیبٌ» یعنى در تمام کارهاى خود بخدا رجوع کرده و بدو توکل میکرد، و در این جمله اشاره است بآنکه مجادله ابراهیم علیه السلام کار ناشایستى نبود زیرا دنبال جریان مجادله او را بحلم و بردبارى مدح فرموده و میفهماند که این مجادله او از روى شفقت و دلسوزى و رأفت صورت گرفته، زیرا گروه بسیارى را در آتش عذاب مشاهده‏ کرد و دلش بحال آنها سوخت.

«یا إِبْراهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» این جمله هم دنبال سخن فرشتگان است که بابراهیم گفتند: اى ابراهیم از این سخن درگذر و این مجادله را درباره قوم لوط واگذار.

«إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ» که براستى فرمان پروردگارت در مورد عذاب آنها آمده و بناچار بر آنها نازل خواهد شد.

«وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ» و بطور مسلم عذابى دفع نشدنى که هیچکس قادر بر دفع آن نیست بر آنها فرود خواهد آمد.

 

 

[سوره هود (۱۱): آیات ۷۷ تا ۸۳]

وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِی‏ءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قالَ هذا یَوْمٌ عَصِیبٌ (۷۷) وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ قالَ یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ (۷۸) قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فِی بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُرِیدُ (۷۹) قالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّهً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ (۸۰) قالُوا یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُها ما أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ (۸۱)

فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَهً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ (۸۲) مُسَوَّمَهً عِنْدَ رَبِّکَ وَ ما هِیَ مِنَ الظَّالِمِینَ بِبَعِیدٍ (۸۳)

 

ترجمه:

و چون فرستادگان ما بنزد لوط رفتند از آمدنشان پریشان خاطر و دلتنگ گردید و گفت امروز روز بسیار سختى است (۷۷) و قوم وى بشتاب بسویش آمدند و پیش از آن نیز کارهاى زشت میکردند، لوط گفت: اى قوم این دختران منند که براى شما پاکیزه‏ترند از خدا بترسید و مرا در مورد میهمانانم رسوا نکنید آیا در میان شما یک مردى که داراى رشد باشد وجود ندارد (۷۸) گفتند: تو خود بخوبى دانسته‏اى که ما را در دخترانت رغبتى نیست و تو میدانى که ما چه میخواهیم (۷۹) لوط گفت: اى کاش در برابر شما نیرویى داشتم یا به تکیه گاهى محکم پناه مى‏بردم (۸۰) (فرشتگان) گفتند: اى لوط ما فرستادگان پروردگار توأیم اینها هرگز بتو دست نیابند، و تو با خاندان خود پس از گذشتن پاسى از شب از اینجا بروید و کسى از شما بجاى نماند جز زنت که هر چه بدین قوم برسد بوى هم برسد همانا موعد (هلاکت) اینها صبحگاه است، مگر صبح نزدیک نیست؟ (۸۱) و چون فرمان ما بیامد دیار آنها را زیر و زبر کردیم و سنگهایى از سنگ و گل متحجر بر آنها فرو ریختیم (۸۲) که آن سنگها نزد پروردگارت علامت دار (و نشانه گذارى شده) بود و چنین عذابى از ستمکاران دور نیست (۸۳).

 

 

شرح لغات:

سى‏ء: اصل آن «سوئ بهم» بوده و از سوء بمعناى بدى گرفته شده.

ضاق بالامر ذرعاً: یعنى مشکلى براى او پیش آمد که راه گریز از آن را ندارد.

عصیب: سختى و دشوارى در مورد خصوص کار شرّ و اصل این لغت از «عصب» بمعناى پیچیدن و بستن آید. چنانچه گویند: «عصبت الشی‏ء» یعنى آن را بستم.

و «یوم عصیب» یعنى روزى که گویا شرور در آن بمردم یا بهم دیگر پیچیده و بسته شده است.

اهراع: بتندى دویدن.

قطع اللیل: بقسمت زیادى که از شب بگذرد گفته شود، و برخى گفته ‏اند:به نیمى از آن اطلاق گردد.

سجیل: فارسى و معرب «سنگ و گل» است. و ابو عبیده گفته: بمعناى سنگ سخت است. و سجین و سجیل هر دو بیک معنا است، و رسم عرب بر این است که نون و لام را بجاى یکدیگر آرند. و برخى سجیل را مشتق از «اسجلته» بمعناى «اعطیته»- یعنى بدو عطا کردم- دانسته‏اند، و برخى دیگر آن را از «سجل» بمعناى دلو بزرگ گرفته و گفته‏اند: معناى آیه این است که آن سنگها را مانند دلوى ریزان بر سر آنها ریختیم.

و برخى آن را از «سجال» بمعناى ارسال دانسته‏اند و یا دیگرى از «سجل» بمعناى نامه گرفته و گفته است: گویا عذاب با آن سنگها بر آنها مسجل و ثبت شده بود[۸].

مسومه: از سیماء بمعناى علامت و نشانه است.

 

 

تفسیر:

خداى سبحان در این آیات داستان ورود فرشتگان را بر لوط و جریان آنها را با قوم او بیان داشته فرماید:

«وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً» و چون فرشتگان ما بصورت افراد انسانى بر لوط وارد شدند.

«سِی‏ءَ بِهِمْ» از آمدنشان ناراحت شد زیرا از قوم خود بر ایشان بیم داشت.

«وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً» و از آمدنشان دل تنک شد، چون آنها خوش را صورت و آراسته بجمال و زیبایى مشاهده کرد، و از آن طرف آنها وى را به پذیرایى از خویش دعوت کردند، و قوم او نیز در انجام کار زشت با امثال اینگونه افراد شتابان بودند. و برخى گفته‏اند: یعنى کار حفاظت و نگهبانى آنها از آن قوم بد کار بر او مشکل شد، زیرا راهى بر حفاظت آنها که بصورت جوانانى امرد آمده بودند نداشت خصوصاً با آن عادت زشتى که از قوم خود سراغ داشت و میدانست که آنها انحراف جنسى داشته و بجنس ذکور متمایل هستند.

«وَ قالَ هذا یَوْمٌ عَصِیبٌ» و با خود گفت: امروز روز بسیار سخت و پر شرّى است که شرور در آن بهم پیچیده شده است، و جهت اینکه این سخن را بزبان آورد، همان‏ بود که نمیدانست این افراد فرشتگان خدا هستند و ترس آن را داشت که قوم وى کار آنها را برسوایى کشانند.

و امام صادق علیه السلام (در حدیثى) فرمود: هنگامى که لوط در یکى از مزارع نزدیک قریه مشغول زراعت بود فرشتگان خدا بنزدش آمده و بر وى سلام کردند. لوط که خود را با افرادى خوش قیافه و سفید پوش و عمامه‏هاى سفید بر سر مشاهده کرد تعارف منزل کرد و خود جلو افتاد و آنها پشت سرش براه افتادند، در اینوقت لوط پیش خود گفت:

چه کارى کردم؟ اینان را بنزد قومى که خود آشناى بوضع آنها هستم مى‏برم! از اینرو بدانها رو کرده گفت: اما شما بنزد بد مردمى میروید، از آن سو خداوند بجبرئیل فرموده بود: قوم لوط را هلاک مکن تا وقتى که لوط سه مرتبه ببدى آنها شهادت دهد. در اینوقت جبرئیل گفت: این یک بار، لوط براه افتاد و براى بار دوم برگشته بدانها گفت: براستى که شما بنزد مردم بدى از خلق خدا میروید، جبرئیل گفت: این دو بار، و لوط همین که بدروازه شهر رسید براى سومین بار برگشته بدانها گفت: شما بنزد مردم بدى از خلق خدا میروید! جبرئیل گفت: این سه بار.

لوط وارد شهر شد و میهمانان نیز پشت سرش وارد شده تا بخانه لوط در آمدند، زن لوط که آنها را با آن هیئت نیکو دید بالاى بام رفته و صدا زد ولى مردم نشنیدند از اینرو آتشى روشن کرد، مردم که دود آتش را دیدند شتابان بطرف خانه لوط آمدند، چنانچه خداى تعالى نیز فرموده:

«وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ» قتاده و مجاهد و سدى گفته‏اند: یعنى بمنظور عمل زشت بسرعت آمدند، و ابو مسلم گفته: همدیگر را بدانسو سوق میدادند.

و (روى قول اول) در مورد کیفیت پیشنهادى هم که لوط درباره ازدواج آنها با دختران خود کرد اختلاف است که این پیشنهاد چگونه بوده است؟ این پیشنهادها را بآنها در همان حال کفرشان نموده است چنانچه بعضى گفته‏اند که در آئین لوط ازدواج زن مؤمنه با مرد کافر جایز بوده چنانچه در صدر اسلام نیز جایز بود و پیغمبر اسلام دختر خود را به ابى العاص بن ربیع داد با اینکه وى هنوز مسلمان نشده‏ بود و سپس این حکم نسخ شد، و برخى چون زجاج گفته‏اند: پیشنهاد ازدواج لوط مشروط به ایمان آنها بود چون قبل از این جریان از دخترانش خواستگارى کرده بودند و آن حضرت روى کفر آنها حاضر بازدواجشان نشده بود و برخى گفته ‏اند:

پیشنهاد ازدواج مربوط بدو تن از بزرگان آن قوم بود که حضرت لوط میخواست دخترانش «رغوراء» و «ریتاء» را بازدواج آن دو در آورد.

«فَاتَّقُوا اللَّهَ» یعنى از عقاب خدا در انجام اینکار زشت بترسید.

«وَ لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی» یعنى موجب ننگ براى من نشوید و سبب رسوایى من نگردید، و با هجوم بر میهمانانم مرا خجلت زده نکنید، چون وقتى ننگى بمیهمان رسید در حقیقت این ننگ بمیزبان رسیده.

«أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ» یعنى آیا در میان شما مردى نیست که به رشد رسیده باشد و عمل بمعروف و نهى از منکر کند و این مردم را از اینکار زشت باز دارد، و ممکن است «رشید» در اینجا بمعناى «مرشد» باشد یعنى کسى که بکار حق مردم را وا دارد.

«قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فِی بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ» و این پاسخ آن مردم بود که وقتى لوط پیشنهاد ازدواج با دخترانش را بآنها کرد و آنها را بازدواج حلال دعوت کرد این جواب را بدو دادند. یعنى ما را بدختران تو نیازى نیست، و اینکه گفتند: ما را در دختران تو حقى نیست، روى این معنا است که چون انسان بچیزى میل نداشت از آن چیز رو- گردان است چنانچه از هر چیزى که حقى در آن ندارد روگردان است. و جبائى و ابن- اسحاق گفته‏اند: یعنى ما را در آنها حقى نیست زیرا ما با آنها ازدواج نمیکنیم و آنها معتقد بودند کسى که با زنى ازدواج نکند حقى نسبت بدان زن ندارد.

«وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُرِیدُ» و تو خود میدانى که ما به پسران علاقه داریم نه بزنان.

و چون پند لوط را نپذیرفتند مراتب تأسف خود را از اینکه قدرتى بر دفاع از میهمانان خود ندارد باین نحو اظهار کرد:

«قالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّهً» گفت: اى کاش نیرو و قدرت و گروهى داشتم که بوسیله آنها نیرو میگرفتم و از میهمانانم دفاع میکردم.

«أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ» یا یک قبیله و عشیره نیرومند و یا پیروانى داشتم که بوسیله آنها شما را دفع میکردم ولى چکنم که کسى را ندارم! امام صادق علیه السلام فرمود: در اینوقت جبرئیل گفت: اى کاش میدانست چه نیرویى اکنون دارد؟ آن مردم هم چنان با او بمکابره پرداختند تا بالآخره داخل خانه شدند، جبرئیل فریاد زد: اى لوط آنها را واگذار تا در آیند، و همین که بخانه در آمدند جبرئیل با انگشت خود بدانها اشاره کرد که بناگاه چشمهاشان کور شد چنانچه خدا (در جاى دیگر) فرموده: «فَطَمَسْنا أَعْیُنَهُمْ»[۹]. قتاده گفته: در خبر است که پس از لوط پیغمبر، خداوند هیچ پیغمبرى نفرستاد جز در میان عشیره‏اى نیرومند و قومى مقتدر.

و از رسول خدا- صلى اللَّه علیه و آله- روایت شده که فرمود: خدا برادرم لوط را رحمت کند که میخواست بتکیه گاهى نیرومند پناه برد و آن معاونت و کمک خداى تعالى بود.

و همین که فرشتگان اندوه و آزارى را که لوط از قوم خود کشیده بود مشاهده کردند بدو گفتند:

«یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ» اى لوط اندوهگین مباش که ما براى نابودى اینها آمده‏ایم.

«لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ» اینان هرگز نمى‏توانند بتو آسیبى برسانند.

«فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ» شبانه با خاندانت بیرون روید. سدى گفته: جز همان دو دخترى که لوط داشت کس دیگرى بدو ایمان نیاورده بود.

«بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ» ابن عباس گفته: یعنى در تاریکى شب. و قتاده گفته: پس از پاسى از شب و جبائى گفته: یعنى در نصف شب.

«وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ» در معناى این جمله چند وجه گفته‏اند:

۱- مجاهد گفته: یعنى هیچیک از شما به پشت سرش نگاه نکند و این دستورى بود که خداوند در مورد این عبادت بآنها داده بود.

۲- جبائى گفته: یعنى هیچیک از شما بمال و اساس زندگى خود که در شهر دارد توجه نکند.

۳- ابن عباس گفته: یعنى هیچکدامیک از شما خاندان باز نماند.

۴- این جمله دستورى بود بدانها که وقتى صداى سقوط و ویرانى را شنیدند بدان توجه نکنند.

«إِلَّا امْرَأَتَکَ» بعضى گفته‏اند: آن زن همراه لوط رفت ولى چون صداى سقوط قریه را شنید فریاد زد، «وا قوماه» که ناگهان سنگى آمد و او را کشت. و دیگرى گفته:

این جمله استثناء از اصل دستور بود یعنى بجز زنت را که او را با خود نبر.

«إِنَّهُ مُصِیبُها ما أَصابَهُمْ» که همان عذابى که بمردم میرسد به او هم خواهد رسید و بدین ترتیب بوى دستور دادند او را در شهر بگذارد.

«إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ» همین که فرشتگان به لوط خبر دادند که اینها هلاک میشوند لوط از شدت دلتنگى و خشمى که نسبت بدانها داشت بفرشتگان گفت:

هم اکنون اینها را نابود کنید، فرشتگان در جوابش گفتند: موعد نابودى اینها صبح است .. و جمله بعدى را که گفتند: «آیا صبح نزدیک نیست» براى دلدارى لوط گفتند.

و از این جمله استفاده میشود که خداى سبحان هر که را بخواهد نابود کند در همان زمانى که برایش معین کرده نابود میکند اگر چه حوصله دیگران بسر رسیده باشد (و شتاب نابودى او را بخواهند) و ممکن است جهت اینکه صبحگاه را موعد هلاکت آنان مقرر فرمود، آن باشد که چون نفوس در آن وقت آماده‏ترند و مردم گرد همدیگرند.

«فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا» در معناى این جمله هم چند وجه گفته ‏اند:

۱- همین که فرمان ما درباره هلاکت قوم لوط بفرشتگان آمد.

۲- همین که عذاب ما آمد که روى این معنى «فرمان» و «امر» خدا همان نفس عذاب بوده.

۳- همین که دستور ما بعذاب آمد.

«جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها» یعنى آن قریه را زیر و رو کردیم زیرا خداى تعالى‏ بجبرئیل دستور داد بال خود را زیر زمین برد و آن قریه را بلند کرد تا بجایى که اهل آسمان بانگ خروس و صداى سگانشان را شنیدند سپس آن را واژگون کرد و آنها را در زمین فرو برد که تا روز قیامت در آنجا فریاد کنند، و روى این تفسیر معناى «جعلنا» یعنى به فرمان خود گرداندیم که چون بفرمان او بوده است آن را بخود منسوب داشته و «جعلنا»- گرداندیم- فرموده است.

«وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَهً» و بر آن ده- یعنى بر کسانى هم که در ده نبودند ولى از آن مردم و هم عقیده با آنها بودند- سنگ باریدیم، و این قولى است که جبائى گفته است، و برخى گفته‏اند: هنگامى که جبرئیل آن ده را براى واژگون کردن ببالا برد در همانوقت سنگ بر آن بارید، و قولى هم هست که سنگ پس از آنى بر آنها بارید که دهشان واژگون شده بود، و این براى آن بود که عقوبتشان تشدید شود، و گویند:

آنها جمعاً چهار شهر بوده که همان «مؤتفکات» باشد بنامهاى «سدوم» و «عامورا» و «دوما» و «صبوایم» و از همه آنها بزرگتر سدوم بود که لوط پیغمبر نیز در آنجا سکونت داشت.

«مِنْ سِجِّیلٍ» ابن عباس و سعید بن جبیر گفته‏اند: یعنى «سنگ گل» و با این لفظ سختى و محکمى آنها را بیان فرموده است، و قتاده و عکرمه گفته‏اند: «سجیل» بمعناى گل است و این قول را آیه دیگرى نیز که فرموده است‏ «لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجارَهً مِنْ طِینٍ‏[۱۰]» تأیید میکند که فرشتگان در آنجا گفتند: «ما مأموریم که سنگهایى از گل بر آنها بریزیم» و از عکرمه نیز نقل شده که گفته است «سجیل» دریایى است معلق در هوا که از آن سنگ بریزد، و ضحاک گفته است: «سجیل» همان آجر است، و فراء گفته: «سجیل» گلى است که آن را پخته باشند بحدى که همانند سنگ آسیا شده باشد، و ابن زید گفته:

«سجیل» نام آسمان دنیا است که این سنگها از آنجا میآمد[۱۱].

«مَنْضُودٍ» صفت «سجیل» است و بگفته ربیع یعنى آنها را چنان بهمدیگر کوبیده بودند که بصورت سنگى در آمده بود، و قتاده گفته: یعنى گویا کنار هم چیده شده بود، و ابن عباس گفته یعنى بدنبال یکدیگر میآمد.

«مُسَوَّمَهً» این کلمه صفت «حجاره» است یعنى آن سنگها نشاندار بود و علامتهایى در آنها گذارده شده بود که دلالت داشت بر اینکه آنها مخصوص عذاب است. و قتاده و عکرمه گفته‏اند: خطى قرمز در اطراف آن کشیده شده بود، و ربیع گفته: بر هر یک از آن سنگها نام صاحبش نوشته شده بود، و ابن جریج گفته: نشانه‏اى داشت که از سنگهاى زمین متمایز بود، و حسن و سدى گفته‏اند: مهر خورده بود.

«عِنْدَ رَبِّکَ» یعنى در علم پروردگار تو، یا در خزینه‏هاى پروردگارت که جز وى کسى مالک آنها نیست و جز بفرمان او کسى در آنها تصرف نکند.

«وَ ما هِیَ مِنَ الظَّالِمِینَ بِبَعِیدٍ» و این سنگها از ستمگران امت تو نیز اى محمد دور نیست، و منظور از این جمله تهدید و ارعاب قریش است، و قتاده گفته: پس از قوم لوط خداوند هیچ ستمگرى را از آن سنگها پناه نداده است، پس از خدا بترسید و از وى بر حذر باشید. و برخى گفته‏اند: منظور همان قوم لوط هستند که همه آنها را فرا گرفت و قتاده گفته است: قوم لوط چهار هزار نفر بودند.


[۱] – سوره طلاق آیه ۲.

[۲] – سوره یونس آیه ۷۱- ترجمه و تفسیرش در جلد یازدهم گذشت.

[۳] – سوره مرسلات آیه ۳۹.

[۴] – یعنى اینکه خدا بصورت جمع فرموده« فعقروها» با اینکه پى کننده یکى از آنها بوده بدانجهت است که دیگران بعمل او راضى بودند.

[۵] – حجر- بر وزن حبر- نام سر زمین ثمود است که در وادى القرى قرار گرفته و بگفته حموى: اکنون نیز دهى در آن سر زمین بهمین نام موجود است، و آثارى هم از ویرانه‏هاى قوم ثمود در آنجا دیده میشود.

[۶] – و خون حیض خرگوشها در بالاى سنگها مانند خون دلها بود که در روز جنگ میریخت.

[۷] – سوره قصص آیه ۳۱.

[۸] – و معانى دیگرى هم براى سجیل گفته‏اند که در تفسیر خود آیه بیاید.

[۹] – سوره قمر آیه ۳۷.

[۱۰] – سوره ذاریات آیه ۳۳.

[۱۱] – ولى ناگفته نماند که بعضى از این معانى و هم چنین معناهایى که در شرح لغات ذکر شد با توصیف آن به« منضود» که در آیه است سازگار نیست، و اللَّه اعلم.

 

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۱۲، ص: ۱۰۶

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *