ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره عمّ‏ (نبأ) ۱۷ الی ۳۰

[سوره النبإ (۷۸): آیات ۱۷ تا ۳۰]

إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ کانَ مِیقاتاً (۱۷)

یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً (۱۸)

وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَکانَتْ أَبْواباً (۱۹)

وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَراباً (۲۰)

إِنَّ جَهَنَّمَ کانَتْ مِرْصاداً (۲۱)

لِلطَّاغِینَ مَآباً (۲۲)

لابِثِینَ فِیها أَحْقاباً (۲۳)

لا یَذُوقُونَ فِیها بَرْداً وَ لا شَراباً (۲۴)

إِلاَّ حَمِیماً وَ غَسَّاقاً (۲۵)

جَزاءً وِفاقاً (۲۶)

إِنَّهُمْ کانُوا لا یَرْجُونَ حِساباً (۲۷)

وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا کِذَّاباً (۲۸)

وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ کِتاباً (۲۹)

فَذُوقُوا فَلَنْ نَزِیدَکُمْ إِلاَّ عَذاباً (۳۰)

 

 

 

ترجمه:

۱۷- بى تردید روز جدا شدن (مردم از یکدیگر) وعده‏گاه و قرارگاه است.

۱۸- روزیست که در صور دمیده میشود پس (شما از گور) گروه گروه بیائید

۱۹- و آسمان شکافته شود پس آسمان (از بسیارى شکافها) داراى درهایى گردد.

۲۰- و کوه‏ها رانده شود پس از آن مانند سرابى باشند.

۲۱- حتما دوزخ کمینگاهیست.

۲۲- براى سرکشندگان و ستمکاران جایگاهست.

۲۳- در آن دوزخ روزگارى متوالى درنگ میکنند.

۲۴- در دوزخ خنکى نمیچشند و نه نوشابه‏ اى (میآشامند).

۲۵- مگر آبى جوشان و چرکى دوزخیان.

۲۶- پاداشى که مطابق کردارشان است.

۲۷- زیرا که ایشان بحساب امیدوار نبودند.

۲۸- و آیه ‏هاى ما را بطور افراط دروغ پنداشتند.

۲۹- و هر چیزى (از اعمال بندگان) را در کتابى نوشته‏ ایم (و آن را بشمار آورده ‏ایم).

۳۰- پس عذاب را بچشید که هرگز براى شما جز شکنجه ‏اى نمیافزایم.

 

 

 

قرائت:

اهل کوفه غیر اعشى و برجمى (و فتحت) بتخفیف قرائت کرده و باقى به تشدید خوانده‏اند. حمزه لابثین را (لبثین) بدون الف و دیگران با الف (لابثین) خوانده‏اند و در کلمه غسّاق خلاف است و در سوره (ص) ذکر شد (بآنجا رجوع شود) و از علىّ بن ابى طالب علیه السّلام (و کذبوا بآیاتنا کذابا) مخفّف روایت شده و در قرائت مشهور (و کذبوا بآیاتنا کذابا) به تشدید است و در قرائت نادره ابو حاتم از عبد اللَّه بن عمر کذّابا بضمّ کاف و تشدید ذال حکایت شده.

 

 

 

دلیل:

ابو على (طبرسى) گوید: فتحت بتشدید موافق‏تر است و قول خداى‏ تعالى را (مُفَتَّحَهً لَهُمُ الْأَبْوابُ) و از دلیلهاى آنکه بتخفیف خوانده گفته خدا (فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ) و دلیل آنکه لابثین بالف قرائت کرده آمدن مصدر است بر وزن و فعل لبث و او از باب شرب یشرب (شربا) و لقم یلقم (لقما) (لبث یلبث لبثا) است نه از باب فرق یفرق زیرا اگر از این باب بود هر آینه مصدر آن مفتوح العین میشد. پس وقتى ساکن شد (عین الفعل) لازم است که اسم فاعل آن بر وزن فاعل مثل شارب و لا قم باشد چنانچه لبث مثل لقم است.

و کسى که لبثین قرائت کرده اسم فاعل را فعلا قرار داده و گاهى غیر حرفى از این قبیل بر وزن فاعل و فعل آمده است. و کذاب مصدر کذب چنانچه کلام مصدر کلم و همین طور است قاعده در آنچه زیادتر بر سه حرف باشد بلفظ فعل و در آخرش الفى زیاد شود مثل قول تو که مى‏گویى (اکرمته اکراما) و امّا تکذیب پس سیبویه خیال کرده که تاء عوض از تضعیف و یائى که قبل از لام الفعل است مثل الف است و امّا کذاب. مصدر کذب است.

اعشى گوید:

فصدقته و کذّبته‏ و المرء ینفعه کذّابه‏

پس او را تصدیق نموده و تکذیب کردم. و تکذیب کننده‏گان سود میدهند آدمى را پس آن مثل کتاب مصدر کتب است و امّا کذّاب بضمّ کاف پس ابو حاتم گفته وجهى براى آن نیست مگر اینکه جمع کاذب باشد، و منصوب بر حالیّت باشد یعنى و تکذیب کردند بآیات ما در حال کذبشان.

طرفه گوید:

اذا جاء ما لا بدّ منه فمرحبا به حین یأتى لا کذاب و لا علل‏[۱]

وقتى آمد چیزى که چاره‏ى از او نیست. پس مرحبا و آفرین بر آن هنگامى که میآید که نه دروغگویانى است و نه علّتى.

شاهد در این بیت کلمه کذاب است که بمعنى تکذیب آمده.

 

 

 

لغت:

المیقات: انتها و پایان مقداریست براى وقوع امرى از امورى تعیین شده و آن از وقت است چنانچه میعاد از وعد و مقدار از قدر است.

المرصاد: آن محلّ آماده براى امر است بنا بر امید وقوع امر در آن.

ازهرى گوید: مرصاد مکانیست که دشمن در آن کمین میکند.

احقاب جمع است و مفرد آن حقب از قول خدا (أَمْضِیَ حُقُباً) یعنى روزگارى دراز و بعضى گفته‏ اند مفرد آن حقب بفتح قاف و واحد حقب حقبه است.

گوید:

و کنّا کند مانى جذیمه حقبه من الدّهر حتّى قیل لن یتصدعا[۲]

و بودیم ما مانند ندیمان جذیمه (پادشاه حیره) مدتى طولانى از روزگار تا اینکه گفته شد هرگز جدا نمیشوند.

شاهد این بیت کلمه حقبه است که بمعنى مدّت دراز و طولانى است‏

 

 

 

اعراب:

یَوْمَ یُنْفَخُ‏: منصوبست براى اینکه آن بدل از یوم الفصل است. و افواجا منصوب است بر حالیت.

(لا یَذُوقُونَ فِیها بَرْداً) جمله است جایز است حال از (لابثین) باشد و تقدیرش، توقّف میکند بدون اینکه چشنده باشند. و جایز است اینکه صفت براى قول خدا. احقابا باشد و تقدیرش مدّتها توقّف کنند که در آن نچشیده باشند (خنکى و نوشیدنى را) و اجزاء مصدر است نهاده شده در محلّ حال.

(وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ) منصوب بفعل پنهان است که قول خدا و احصیناه تفسیر میکند آن را. و کتابا منصوب بر مصدریت است براى اینکه کتب در معناء احصى است و جایز است که در جاى حال باشد یعنى نکتبه و تقدیرش (احصیناه- کاتبین) است.

 

 

 

تفسیر و مقصود:

سپس خداى سبحان یاد نمود اعاده و بعث را (در روز قیامت) براى آگاهیدن بر اینکه آیات گذشته متذکّر صحّت بعث است. پس گفت‏ (إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ) یعنى روز داورى که خداوند در آن روز حکم میکند میان-مردم‏ (کانَ مِیقاتاً) براى آنچه خدا وعده داده از پاداش و حساب و ثواب و عقاب‏ (یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ) معناى صور گذشت‏ (فَتَأْتُونَ أَفْواجاً)- یعنى گروه گروه تا اینکه در قیامت همه بطور کامل حاضر باشند.

و بعضى گفته ‏اند: دسته دسته از هر جا و مکانى براى حساب، و هر دسته‏ اى با شکل و قیافه خودش میآید.

و بعضى گفته ‏اند: که هر امّتى با پیامبرش میآید و براى همین فوج فوج آمده‏ اند.

(وَ فُتِحَتِ السَّماءُ) یعنى شکافته میشود براى فرودن آمدن فرشتگان‏ (فَکانَتْ أَبْواباً) یعنى صاحب درها.

و بعضى گفته‏ اند: در آن راه‏هایى پیدا شود که پیش از آن نبوده‏ (وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ) یعنى کوه‏ها از جاى‏ هاى خود کنده شود و از بین برود.

(فَکانَتْ سَراباً) یعنى مانند آب نما گردد که گمان شود کوه است و حال آنکه نیست. و در حدیث از براء بن عازب روایت شده که معاذ بن جبل نزدیک رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله در منزل ابو ایّوب انصارى نشسته بود پس معاذ گفت یا رسول اللَّه آیا قول خداى تعالى که میفرماید: «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً» را دیده‏ اى. پس پیامبر فرمود: اى معاذ از امر بزرگى سؤال کردى آن گاه چشمان مبارکش را فرو بست سپس فرمود: ده طائفه از امّت من بطور پراکنده محشور میشوند. خداوند آنها را از میان مسلمین، مشخّص فرموده و صورت بعضى از آنها بشکل میمون و بوزینه و برخى را به صورت خوک و بعضى هیکلشان منکوس وارونه است پاهایشان بالا و صورتشان پائین آن گاه بصورتشان کشیده میشوند بر روى زمین. و بعضى از آنها نابینایند و رفت و آمد میکنند و بعضى کر و گنگ هستند. و بعضى زبانهاى خود را میجوند پس چرک از دهانشان جارى میشود که اهل محشر از بوى گند آن ناراحت میشوند. و بعضى دست و پایشان بریده و بعضى از ایشان، بر شاخه ‏هایى از آتش آویزانند. و بعضى از آنها عفونتشان از مردار گندیده بدتر است. و بعضى از ایشان بلباسهایى از مس گداخته شده در آتش که چسبیده به بدنشان است ملبوسند.

امّا آنهایى که بصورت میمونند آنها سخن‏چینان از مردمند. و امّا آنهایى که بر صورت خوکند. پس آنها حرام خورها که از راه حرام کسب میکنند. و امّا آنها که وارونه ‏اند آنها ربا خورانند. و نابینایان قضات و دادستانهایى هستند که در حکمشان ستم میکنند. و کر و لالها افرادى هستند که باعمال خود مغرورند و آنهایى که زبان خود را میجوند دانشمندانى هستند که بعلمشان عمل نکرده ‏اند. و نیز قاضى ‏هایى هستند که اعمالشان مخالف گفتارشان بوده و دست و پا بریده آنهایى هستند که همسایگان را اذیّت میکردند و دار آویختگان بر شاخه‏ هاى آتش افراد سازمانى هستند که در میان مردم و حکومت دولت سعایت کرده (و پرونده سازى نموده و مردم را بزندان و تبعید و اعدام مبتلاء مینمودند) و آنهایى که عفونتشان از مردار بدتر است افرادیند که از شهوات و لذّتهاى حرام کامیاب میشدند و حقوق مالى خدا را (از زکاه و خمس و …) نمى ‏پرداختند. و آنهایى که لباسشان از مس گداخته در آتش است آنها اهل کبر و مفاخرت است.[۳]

(إِنَّ جَهَنَّمَ کانَتْ مِرْصاداً) بدرستى که دوزخ کمینگاه است مبرّد گوید یعنى آن آماده براى ایشان و پاسداران و پاسبانان دوزخ در کمین کفّار هستند که آنها را گرفته و در آتش اندازند. مقاتل گوید: مرصد زندانى است که در آن مردم را حبس میکنند و بعضى گفته ‏اند: راهیست که براى گنهکاران گذارده و آن محلّ ورود و کمینگاه ایشانست و این اشاره به اینست که دوزخ براى گنهکاران‏ بر کمین است و احدى از آنها را رها نمیکند.

(لِلطَّاغِینَ مَآباً) یعنى براى آن کسانى که تجاوز از حدود و مرزهاى الهى نمودند و در معصیت خدا طغیان ورزیدند بازگشتى است که بآن رجوع میکنند پس گنهکار بواسطه گناهش در آن است سپس بسوى آن بر میگردد.

(لابِثِینَ فِیها أَحْقاباً) یعنى در آن زمانى طولانى توقّف میکنند و در معناى احقاب قول‏هایى ذکر شده.

۱- اینکه معناى احقاب. زمانى است که انقطاع براى آن نیست هر وقت حقبى بگذرد حقبى دیگر بعد از آن آید و حقب هشتاد سال از سال- هاى آخرت (که سال نورى باشد)[۴].

۲- مجاهد گوید: اینکه احقاب چهل و سه حقب است و هر حقبى هفتاد خریف است و هر خریفى هفتصد سال و هر سال سیصد و شصت روز و هر روز هزار سال است.

۳- حسن گوید: خداوند تعالى چیزى را یاد نکرده مگر اینکه براى او مدّتى قرار داده که در پایان آن تمام میشود و براى اهل آتش و دوزخیان مدّتى قرار نداده بلکه فرموده‏ (لابِثِینَ فِیها أَحْقاباً).

قسم بخدا نیست آن مگر اینکه وقتى حقبى میگذرد حقب دیگرى داخل میشود سپس حقب دیگر تا ابد الآبدین پس براى احقاب عددى جز خلود و جاودانى در آتش نیست. و لکن یاد کرده ‏اند که یک حقب هفتاد هزار سال است و هر روز از این سالها هزار سال دنیوى است.

۴- اینکه مجاز آیه. توقّف و مکث میکنند در آن دوزخ حقبه ایى که نمیچشند در این حقبها نه خنکى و نه نوشیدنى را مگر (حمیم و غّساق) آن گاه مکث میکنند در آن که جز حمیم و غسّاق چیز دیگرى از اقسام عذاب را نمیچشند پس این وقت گذارى انواع عذاب و شکنجه است نه براى توقّفشان در آتش و این بهترین قولها میباشند.

۵- خالد بن مهران گوید: بدرستى که مقصود بآن اهل توحید است و نافع از ابن عمر از رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله روایت کرده که فرمود بیرون نمیآید از آتش کسى که داخل آن شد تا حقبهایى در آن توقّف کند. و حقب شصت و هفت سال و سال سیصد و شصت روز و هر روز هزار سال از سالهایى است که حساب آن را دارید. پس هیچکس امید ندارد که از آتش بیرون آید و عیاشى باسنادش از حمران روایت کرده که گفت پرسیدم از حضرت ابا جعفر (امام محمّد باقر) علیه السّلام از این آیه. پس گفت این آیه در باره آن کسانى است که از آتش خارج میشوند و از احول (ابو جعفر مؤمن طاق) هم مثل این روایت شده. و قول خدا:

(لا یَذُوقُونَ فِیها بَرْداً وَ لا شَراباً) ابن عبّاس گوید: مقصود خواب و آب است. ابو عبیده گوید: برد در اینجا نوم است. و انشاد کرد. فیصدّنى عنها و عن قبلاتها البرد.

یعنى خواب پس مانع شد مرا از او و بوسیدن و در برگرفتن او (یعنى معشوقه و محبوبه او) مقاتل گفته: در دوزخ نمیچشند خنکى و سردى که از حرارت و سوزش آتش ایشان را فایده‏ اى دهد و نه آبى که از عطش و تشنگى- سودى بخشد.

(إِلَّا حَمِیماً) و آن آب داغ پر سوزش و حرارت است.

(وَ غَسَّاقاً) و آن چرک و خون اهل آتش است.

(جَزاءً وِفاقاً) مقاتل گوید: یعنى موافق عذاب آتش شرک است به جهت اینکه هر دوى آنها بزرگ است. زیرا گناهى بزرگ‏تر از شرک نیست و عذابى سخت‏تر از آتش نیست. زجاج گوید: پاداش میشوند پاداشى که موافق اعمالشان باشد. و آن از ابن عبّاس و قتاده و مجاهد روایت شده و وفاق بر مقدار جریان دارد. پس جزاء و پاداش (کیفر کردار) موافق است براى اینکه آن بر مقدار در استحقاق اعمال جریان دارد. (إِنَّهُمْ کانُوا لا یَرْجُونَ حِساباً) حسن و قتاده گویند: یعنى ما این عذاب را در باره گروه کفّار نمودیم براى اینکه ایشان ترس از حساب نداشتند. یعنى ایمان به بعث و حساب نداشتند. ابى مسلم گوید: خوف پاداش اعمال و کیفر کردار نداشتند و گمان نمیکردند که براى ایشان حسابى باشد.

هذلى گوید: رجاء در اینجا بمعنى خوف و ترس است.

اذا لسعته النحل لم یرج لسعها و خالفها فى بیت نوب عواسل‏

وقتى که مگس و زنبور عسل گزید ترسى نیست مر گزیدن او را و در کندو عسلهایى بجا خواهد گذاشت.

شاهد در این بیت: کلمه لم یرج است، که بمعنى خوف و ترس آمده است.

(وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا) یعنى تکذیب کردند بآنچه را که انبیاء آوردند.

و بعضى گفته ‏اند: تکذیب بقرآن نمودند.

و بعضى گفته ‏اند: تکذیب بحجتهاى خدایى نموده و آنها را تصدیق نکردند.

(کِذَّاباً) یعنى تکذیب کردنى.

(وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ کِتاباً) یعنى و هر چیزى از اعمال را در لوح محفوظ بیان نمودیم و مانند آن است:

(وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ)[۵] و بعضى گفته‏ اند: یعنى و هر چیز از اعمالشان را ما حفظ میکنیم تا آنها را بسبب آن اعمال پاداش- دهیم بیان فرمود که این حفظ و احصاء واقع است بکتابت براى اینکه کتابت در حفظ کردن چیز ابلغ و رساتر از احصاء و شمردنست.

و جایز است که کتاب حال و تأکید باشد یعنى ما آن را احصاء نمودیم در حالى که آن نوشته بود براى ایشان و کتاب بمعناى مکتوب و نوشته است.

(فَذُوقُوا) یعنى پس گفته میشود باین گروه کفّار بچشید آنچه شما در آنید از عذاب.

(فَلَنْ نَزِیدَکُمْ إِلَّا عَذاباً) یعنى پس هرگز زیاد نشود شما را مگر عذاب بعلّت اینکه هر عذاب و شکنجه ‏اى میآید بعد از وقت اوّل پس آن زیاد است بر ایشان.

______________________________
.

[۱] میگویند طرفه بیست و شش سال عمر کرد و بامر عمرو بن هند پادشاه حیره کشته شد براى کدورتى که در اثر چشم چرانى طرفه بخواهر عمرو شده بود در مجلس او پس بر او غضب کرد و طرفه هم او را هجو نمود. پس عمرو رگ اکحل او را قطع نمود و خون ریزى از آن شد تا مرد. مانند مرحوم میرزاتقى خان امیر کبیر مرد مبارز و انقلابى ایران که با آن همه خدماتى که باستقلال کشور نمود، و داماد محمّد شاه و شوهر خواهر ناصر الدّین شاه قاجار بود با سعایت بیگانه پرستان و اجانب مورد خشم شاه قرار گرفت و تبعید بکاشان و محکوم باعدام و بامر شاه رگ او را زدند و آن قدر خون از او آمد تا در حمّام باغ فین مرد و جنازه‏اش حمل بقم و در صحن مطهّر در بقعه جوار حرم مقدّس حضرت فاطمه معصومه علیها سلام مدفون گردید.

[۲] در منتهى الارب یاد شده که ندمانى جذیمه( کنایه از فرقدین و جذیمه پادشاه حیره و دو ندیم او مالک و عقیل است که چهل سال با او منادمت و مصاحبت داشتند و از او جدا نشدند مانند فرقدین و در میان عرب ضرب المثل گردیدند.

[۳] و این حدیث دلالت میکند بر تجسّم ملکات باطنه در آخرت. و چنانچه در دنیا نمى بیند انسانى آنچه در فضائل و سعادت‏هایى حاصل براى نفس اوست بسبب اعمال حسنه همین طور در آخرت نمیبیند آنچه در دنیا بر او بود از جمال و تندرستى و کمال جسم بلکه نفس انسانى در اینجا ظاهر میشود بصفاتش بعد از آنکه در دنیا از بین رفته بود و بدن در اینجا مقهور و نابود است بعد از آنکه ظاهر بود حکمش و بدن سایه نفس است در اینجا معلول آنست نفس را از آنچه اراده میکند باز نمیدارد چنانچه در دنیا بود و تعلّق و بستگى آنها بآن بدن نوعى دیگر است از بستگیها نه مثل تعلّق آن در دنیا بواسطه روح بخارى و حرکت قلب و جریان خون و غیر اینها.

مترجم محمّد رازى گوید: اخبار و احادیث بسیارى در تجسّم ملکات است و اینکه مردم به سرایر و ضمایر خویش محشور میشوند. و افرادى از اولیاء حقّ هستند در این عالم که ضمیر و باطن و صفات بهیمیّه انسانها را مى‏ بینند و میشناسند و مظهر یا ستّارند که سر پوشى میکنند و بنده ‏گان خدا را رسوا نمیکنند.

و بقول شاعر:

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ور نه در عالم رندان خبرى نیست که نیست‏

دیگرى گوید:

هر که را اسرار حقّ آموختند مهر کردند و دهانش دوختند

از بعضى از اهل دل و حال شنیدم که میگفت یکى از بزرگان دائما ذکرش این بود اى خر آدم نشدى اى خر آدم نشدى یکى از دوستان، و مریدان خاص او گفت وقتى باو اصرار کردم این چه ذکریست. گفت تعهّد نما تا من زنده ‏ام این راز را فاش نکنى پذیرفتم. گفت در نجف اشرف که تحصیل میکردم استادى داشتم که بنام آخوند ملا حسینقلى همدانى که مربّى اخلاق و عالم ربّانى و سالک حقیقى و داراى کرامات و صاحب مکاشفات، و منامات بود. ما میدیدیم هر وقت بحرم مطهّر امیر المؤمنین على علیه صلوات المصلّین مشرّف میشد با آداب خاص و خضوع و خشوع مخصوص میرفت و وقتى بیرون میآمد عبا بسر انداخته و سر بزیر افکنده و بعجله بمنزل خود میرفت و ما از نحو تشرّف و از این وضع برگشت ایشان تعجّب میکردیم تا روزى در صحن مطهّر که مراقب ایشان بودم وقتى با آن کیفیّت بیرون آمد و بشتاب میرفت که سر راه بر او گرفته و او را سوگند بصاحب قبر مطهّر علوى على مشرفها السّلام دادم که( علّت آن گونه تشرّف و اینگونه مراجعت چیست.

گفت امّا آن گونه تشرّف وظیفه هر کسى است که عارف بمقام ولىّ اللَّه اعظم امیر المؤمنین علیه السّلام باشد که با کمال خضوع و خشوع مشرّف گردد. و امّا علّت اینگونه مراجعت براى اینست که اثر تشرّف با معرفت بحضور و پیشگاه حضرت على علیه السّلام عوض شدن و رنگ ولایت گرفتن و باز شدن چشم، و گوش ملکوتى است و چون حقایق و بواطن اشیاء و اشخاص منکشف و مکشوف میگردد برایم نمیخواهم چشمم بیکى از دوستانم بیفتد که مبادا آنها را بغیر صورت ظاهر ببینم پس گفتم قهرا از آنها کدورت و تنفّرى حاصل شود و باید با مردم زندگى کنم.

پس گفتم استاد سؤال دیگرى دارم و شما را قسم بحقّ على علیه- السّلام میدهم که جواب مرا بدهید. گفت به پرس. گفتم مرا بچه صورت میبینى. بسیار ناراحت شد و گفت اگر قسم نداده بودى نمیگفتم. تو را به صورت خر میبینم. و چون بخود مراجعه کردم دیدم راست میگوید. صفت بهیمیّت خرى در من موجود است. براى همین از آن تاریخ همواره بنفس خویش خطاب میکنم اى خر آدم نشدى. اى خر آدم نشدى.

و این مترجم از این قبیل قضایایى از بزرگان اطّلاع دارم که مجال ذکر آن نیست و حدیث ابو بصیر و حضرت صادق علیه السّلام در عرفات و یا منى معروف است که میگوید: گفتم یا بن رسول اللَّه ما اکثر الحجیج، چه اندازه حاجى زیاد است امام فرمود:

( ما اقلّ الحجیج و اکثر الضجیج)

چه مقدار حاجى کم و سرو صدا زیاد است تعجّب کردم. امام علیه السّلام تصرّف در چشم من نموده دیدم حیوانات وحشى و اهلى از درّنده ‏گان و غیره زیاد ولى انسان و حاجى حقیقى بسیار کم است.

[۴] نور در هر ثانیه سیصد هزار کیلومتر که برابر پنجاه هزار فرسخ است سیر میکند و در هر دقیقه که شصت ثانیه است سه ملیون فرسخ سیر میکند، و در هر ساعت که شصت دقیقه است یکصد و هشتاد ملیون فرسخ سیر میکند و در هر روز که بیست و چهار ساعت است چهار صد و سى و دو ملیون فرسخ میرود و در هر سال که سیصد و شصت شبانه روز است پانزده ملیارد و پانصد و پنجاه و دو ملیون فرسخ سیر مینماید. و اللَّه اعلم.

[۵] مترجم گوید: یعنى علىّ بن ابى طالب علیه السّلام و اوست که عالم بهمه چیز است از علویات و سفلیّات و اوست باب مدینه علم و حدیث انا مدینه العلم و على بابها متّفق علیه سنّى و شیعه است.

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۲۶، ص: ۲۴۵

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *