ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الحجر آیه ۱- ۴۴

[سوره الحجر (۱۵): آیات ۱ تا ۵]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ وَ قُرْآنٍ مُبِینٍ (۱)

رُبَما یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کانُوا مُسْلِمِینَ (۲)

ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (۳)

وَ ما أَهْلَکْنا مِنْ قَرْیَهٍ إِلاَّ وَ لَها کِتابٌ مَعْلُومٌ (۴)

ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّهٍ أَجَلَها وَ ما یَسْتَأْخِرُونَ (۵)

ترجمه:

این است آیات کتاب آسمانى و قرآن مبین. و قرآن مبین. چه بسا مردم کافر دوست دارند که مسلمان بودند. ایشان را بحال خود گذار تا بخورند و لذت برند و سرگرم آرزوى خود باشند که بزودى خواهند دانست. ما قریه‏اى را هلاک نکردیم، جز اینکه برایش مدتى معلوم بود. هیچ امتى از مدت خود، جلو و عقب نمى‏افتد.

 

 

قرائت:

ربما: اهل مدینه و عاصم، بدون تشدید و دیگران با تشدید خوانده‏اند.

محمد بن حبیب شمونى از اعشى از ابو بکر «ربتما» خوانده‏اند.

سکرى گوید: «رُبَّما و رُبَّتما و رُبَما و رُبَتَما و رُبَّ و رُبَ» شش لغت است.

سیبویه گوید: «ربّ» حرف است و کلمه «ما» بعد از آن دو وجه دارد: ۱- نکره‏ به معناى «شى‏ء»، شاعر گوید:

ربما تکره النفوس من الامر له فرجه کحل العقال‏

یعنى: بسا نفسها از امرى کراهت دارند که براى آن همچون گشودن بند پاى شتر، گشایشى است. یعنى «رب شى‏ء تکرهه». گاهى بعد از «رب» کلمه «من» واقع مى‏شود و قطعاً نکره است. مثل:

الا رب من تغتشه لک ناصح‏ و مؤتمن بالغیب غیر امین‏

یعنى: هان، بسا کسى که او را خائن مى‏پندارى، نصیحت کننده تست و کسى که امین مى‏پندارى در نهان، امین نیست.

۲- «ما» کافّه است یعنى جلو عمل حرف را مى‏گیرد. بدلیل اینکه کلمه «ربما» بر سر فعل نیز در مى‏آید. مثل «ربما یود»، اگر چه ممکن است در اینجا هم «ما» بمعناى «شى‏ء» و جمله بعد، صفت آن باشد. یعنى «رب ودّ یوده الذین کفروا …» تخفیف «ربما» به خاطر این است که حذف حرف مضاعف، مانعى ندارد و اینکه «ربتما» خوانده‏اند، بخاطر این است که گاهى حروف با تاء مى‏آیند. مثل: ثمّ و ثمّه.

لا و لات.

 

 

اعراب:

قرآن: عطف بر «الکتاب» مقصود از قرآن و کتاب، یکى است. تنها اختلاف لفظى است که این عطف را تصحیح کرده است. علاوه بر این، مقصود از کتاب، چیزى است که نوشته مى‏شود و مقصود از قرآن چیزى است که تألیف و حروف آن با هم جمع مى‏شود.

بنا بر این، دو صفت مختلفند براى یک موصوف. چنان که شاعر گوید:

الى الملک القرم و ابن الهمام‏ و لیث الکتیبه فى المزدحم‏
و ذى الرأى حین تغم الامور بذات الصلیل و ذات اللجم‏

یعنى: بسوى پادشاهى بزرگ و بزرگزاده و شیر لشکر، در هنگام جنگ و صاحب رأى و تدبیر، هنگامى که بر اثر بحبوحه نبرد کارها دشوار گردد. (در اینجا موصوف واحد، داراى چند صفت است).

ممکن است گفته شود: «رب» براى تعلیل و مفاد جمله این است: کافران گاهى به مسلمانى میل پیدا مى‏کنند، در حالى که در عذاب و کیفر آخرت، باید این تمایل، همیشگى باشد.

پاسخ این است که:

۱- این تعبیر، براى تهدید رساتر است. یعنى براى آنها یک پشیمانى مختصر کافى است، تا چه رسد به پشیمانى طولانى

۲- آنها بقدرى گرفتار عذابند، که جز گاه گاهى نمى‏توانند آرزوى مسلمانى کنند.

 

 

مقصود:

الر: قبلا در باره این حروف، گفتگو و اقوال علما را در باره آن نقل کرده‏ایم.

تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ وَ قُرْآنٍ مُبِینٍ‏: این است آیات کتاب آسمانى و قرآنى که میان حق و باطل، تمیز مى‏دهد. ابو مسلم گوید: یعنى قرآن آشکار و واضح. برخى گویند: یعنى قرآن، بیان کننده حلال و حرام و اوامر و نواهى و آشکار کننده دلائل است. مجاهد گوید: مقصود از کتاب، تورات و انجیل است. قتاده گوید: مقصود کتابهایى است که پیش از قرآن کریم، نازل شده‏اند.

رُبَما یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کانُوا مُسْلِمِینَ‏: گاهى مردم کافر، در عالم آخرت، آرزوى اسلام مى‏کنند و آن هنگامى است که: مسلمانان وارد بهشت و کافران وارد دوزخ مى‏شوند. ممکن است، این آرزو را در وقت نومیدى پیدا کنند.

مجاهد از ابن عباس روایت کرده است که: خداوند همواره مردم را داخل بهشت مى‏کند و آنها را مورد رحم و مغفرت قرار مى‏دهد، تا اینکه مى‏گوید: هر کس مسلمان است، داخل بهشت شود. در این هنگام، کافران هم آرزو مى‏کنند که مسلمان بودند.

امام صادق (ع) فرمود: روز قیامت، منادى ندا مى‏کند که همه خلایق بشنوند و گوید: جز مسلمان، کسى داخل بهشت نمى‏شود. در این وقت، مردم آرزو مى‏کنند که کاش مسلمان بودند.

از پیامبر روایت شده است که: هنگامى که اهل آتش، در آتش جمع مى‏شوند و اهل قبله نیز در میان آنها هستند، کفار به مسلمانان گویند:

– مگر شما مسلمان نبودید؟! گویند:

– بودیم.

گویند:

– اسلام شما به شما سودى نبخشید و اکنون با ما در آتش هستید.

گویند:

– ما را گناهانى بود که به کیفر آنها گرفتار جهنم شدیم.

خداوند که این سؤال و جوابها را مى‏شنود، امر مى‏کند که تمام مسلمانان از آتش بیرون آیند. در این هنگام کفار، مى‏گویند: کاش ما هم مسلمان بودیم.

ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا: آنها را بحال خود گذار، تا در دنیا همچون چارپایان بخورند و کیف کنند.

وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ‏: و آرزوهاى دروغشان آنها را از پیروى پیامبر و قرآن باز دارد. لهو به معناى سرگرمى و فراموشى است.

فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ‏: همین که قیامت فرا رسید و گرفتار عذاب شدند و به آنچه منکر آن بودند، رسیدند، خواهند فهمید. این آیه، اشاره باین است که: انسان باید همت خود را در راه تحصیل آخرت بکار اندازد و براى مرگ آماده شود و بسوى توبه، شتاب کند و آرزوهایى که او را از آخرت، باز مى‏دارد. بدل راه ندهد.

از على (ع) روایت است که:

«ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان: اتباع الهوى و طول الامل، فان اتباع الهوى یصد عن الحق و طول الامل ینسى الآخره»

یعنى: از دو چیز بسیار دشوار، نسبت بشما مى‏ترسم: پیروى هواى نفس و درازى آرزو، زیرا پیروى هواى نفس، از حق باز مى‏دارد و درازى آرزو آخرت را از یاد مى‏برد.

وَ ما أَهْلَکْنا مِنْ قَرْیَهٍ إِلَّا وَ لَها کِتابٌ مَعْلُومٌ‏: هیچ ساکنان قریه‏اى را هلاک نکردیم، جز اینکه آنها را مدتى معین بود که ناگزیر مى‏باید آن مدت را سپرى کنند و روزگارشان به سرآید، بنا بر این، این کافران نیز از مهلت من، مغرور نشوند. زیرا اینان نیز دورانى دارند که سر انجام سپرى مى‏شود و دستخوش زوال خواهند شد.

ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّهٍ أَجَلَها وَ ما یَسْتَأْخِرُونَ‏: هیچ امتى پیش از پایان روزگارش بهلاکت نرسید و پس از سپرى شدن دورانش مهلتى نیافت. بلکه بمحض سپرى شدن دورانش، هلاک شد.

 

 

 

[سوره الحجر (۱۵): آیات ۶ تا ۱۸]

وَ قالُوا یا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ (۶)

لَوْ ما تَأْتِینا بِالْمَلائِکَهِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (۷)

ما نُنَزِّلُ الْمَلائِکَهَ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ ما کانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ (۸)

إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (۹)

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ الْأَوَّلِینَ (۱۰)

وَ ما یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (۱۱)

کَذلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ (۱۲)

لا یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّهُ الْأَوَّلِینَ (۱۳)

وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ (۱۴)

لَقالُوا إِنَّما سُکِّرَتْ أَبْصارُنا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ (۱۵)

وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنَّاها لِلنَّاظِرِینَ (۱۶)

وَ حَفِظْناها مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ رَجِیمٍ (۱۷)

إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِینٌ (۱۸)

ترجمه:

گفتند: اى کسى که قرآن بر تو نازل شده است، تو دیوانه‏اى، چرا- اگر راست مى‏گویى- فرشتگان را نزد ما نمى‏آورى؟ ما فرشتگان را جز بحق نمى‏فرستیم و در این هنگام آنها مهلت داده نخواهند شد. ما قرآن را فرستادیم و ما آن را حافظیم. پیش از تو پیامبرانى بمیان فرقه‏هاى گذشته، فرستادیم. پیامبرى نزد آنها نیامد، جز اینکه مورد استهزایش قرار دادند. این چنین قرآن را در دل مجرمین وارد مى‏سازیم. مع- الوصف، آنها ایمان نمى‏آورند و سنت پیشینیان بگذشت. و اگر درى از آسمان بر ایشان مى‏گشودیم و از آن بالا و پایین مى‏کردند، مى‏گفتند: چشمان ما را بسته‏اند. بلکه ما قومى افسون شده، هستیم. ما در آسمان برجهایى قرار دادیم و براى بینندگان زینتش دادیم و آن را از هر شیطان مطرودى حفظ کردیم، مگر کسى که استراق‏[۱] سمع کرد که او را شهابى آشکار، دنبال کرد.

 

 

قرائت:

ما ننزل الملائکه: کوفیان بجز ابو بکر، فعل را بدو نون و «الملائکه» را منصوب خوانده‏اند. ابو بکر بنقل از عاصم «ما تنزل الملائکه» بضم تاء و رفع «الملائکه» قرائت کرده است. دیگران بفتح تاء و زاء و رفع «الملائکه» قرائت کرده‏اند.

وجه قرائت سوم این است که در سوره قدر، بهمین صورت، بکار رفته. مثل:

«تَنَزَّلُ الْمَلائِکَهُ» (قدر ۴) قرائت اول مشابه آیه‏ «وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَیْهِمُ الْمَلائِکَهَ» (انعام ۱۱۱) است. قرائت دوم مشابه‏ «وَ نُزِّلَ الْمَلائِکَهُ تَنْزِیلًا» است (فرقان ۲۵).

سکرت: ابن کثیر این فعل را بدون تشدید و دیگران با تشدید خوانده‏اند، در قرائت غیر مشهور «سَکَرَتْ» آمده است. وجه تشدید این است که فعل به جماعت، اسناد دارد. مثل‏ «مُفَتَّحَهً لَهُمُ الْأَبْوابُ» (ص ۵۰) و بنا بر این بهتر است که مشدد باشد. وجه تخفیف این است که افعالى که به جماعت، نسبت داده مى‏شوند، گاهى مخفف مى‏شوند. مثل:

«ما زلت افتح ابواباً و اغلقها» یعنى: همواره درهایى را مى‏گشایم و درهایى را مى‏بندم.

 

 

لغت:

شیع: فرقه ‏ها. هر فرقه ‏اى شیعه است، از لحاظ اینکه افراد هر فرقه، یکدیگر را مشایعت و متابعت مى‏کنند. اینکه مى‏گویند: «شیعه على، ع» بخاطر این است که:

افراد شیعه على، پیرو او هستند و امامت او را پذیرفته‏اند. در حدیث ام سلمه، از پیامبر گرامى اسلام است که:

«شیعه على هم الفائزون یوم القیامه»

یعنى: شیعه على، در روز قیامت، رستگار هستند.

سلک: این فعل از مصدر «سلوک» است و با «اسلک» یک معنى دارد. شاعر گوید:

و کنت لزاز خصمک لم اعرد و قد سلکوک فى یوم عصیب‏

یعنى: من ملازم دشمن‏هاى تو بودم و از آنها جدا نشدم. آنها در روزى بسیار گرم، ترا وارد ساختند.

دیگرى گوید:

حتى اذا اسلکوهم فى قتائده شلا کما تطرد الجماله الشردا

یعنى: تا وقتى که آنها را وارد گردنه معروف «قتائده» کردند، آنها را راندند، چنان که شتربانان شتران را.

عروج: بالا رفتن. در مضارع آن، ضمه و کسره عین الفعل هر دو جایز است.

سکرت ابصارنا: پوشیده شود چشمان ما. ابو على گوید: مقصود این است که نور چشمها، طورى نیست که بتواند حقیقت اشیا را درک کند. در حقیقت، چشم از سنت معمول خود خارج گشته است. مى‏گویند: «تسکیر در رأى» تصمیم نداشتن است.

پس از تصمیم، دیگر تسکیرى در کار نیست. «سکر شراب» حالتى است که در آن، انسان رأى و نظر نافذى ندارد.

زجاج گوید: «سکرت ابصارنا» یعنى چشمان ما پوشیده شد و «سکرت ابصارنا» یعنى چشمان ما از دیدن باز ایستاد. چنان که «سکرت الریح» یعنى: باد، ساکن شد و «سکر الحر» یعنى: گرما فرونشست. شاعر گوید:

جاء الشتاء و اجثأل القبر و جعلت عین الحرود تسکر

یعنى: زمستان فرا رسید و گنجشکها جمع شدند و چشمه گرما ساکن شد.

برج: در اصل بمعناى ظهور است. برج آسمان هم از همین معنى است، نظیر برج دژ.

«تبرجت المرأه» یعنى: زن زینت خود را آشکار ساخت.

رجیم: بمعناى مرجوم، کسى که طرد و رانده شده است.

شهاب: قطعه‏اى از آتش. زجاج گوید: شهاب‏هاى آسمانى، از علائم پیامبر اسلام است. زیرا اینها بعد از میلاد آن بزرگوار واقع شده‏اند. بدلیل اینکه تا پیش از ولادت پیامبر گرامى اسلام در اشعار عرب، نامى از شهاب برده نشده‏است. با اینکه آنها در اشعار خود، سرعت چیزها را به سرعت برق و سیل و … تشبیه مى‏کردند. ولى یک شعر ندیده‏ایم که در آن نامى از شهاب، برده شده باشد. اما بعد از میلاد پیامبر گرامى اسلام، شعرا به این موضوع، اشاره کرده‏اند. ذو الرمه گوید:

کأنه کوکب فى اثر عفریه مسوم فى سواد اللیل منقضب‏

یعنى: گویى آن گاو وحشى ستاره‏اى است بدنبال دیو، که در سیاهى شب، به سرعت به پیش مى‏تازد.[۲]

 

 

اعراب:

لوما: براى دعوت و تشویق بکار مى‏رود و با «لو لا و هلّا» یک معنى دارد. گاهى هم بمعناى «لولاى امتناعیه» بکار مى‏رود و جواب مى‏گیرد. شاعر گوید:

لو ما الحیاء و لو لا الدین عبتکما ببعض ما فیکما اذ عبتما عورى‏

یعنى: اگر حیا و دین مانع نبود، من هم به عیبجویى شما مى‏پرداختم که بى حس بودن یک چشم مرا عیبجویى کردید.

إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ‏: استثناى منقطع. یعنى «لکن من …» فراء گوید: استثناى صحیح است، زیرا خداوند آسمان را از آنهایى که استراق سمع مى‏کنند، حفظ نکرده است. لکن هنگامى که دیوان به استراق سمع، پرداختند و بکاهنان رسانیدند،شهاب‏ها آنها را تعقیب خواهند کرد.

 

 

مقصود:

وَ قالُوا یا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ‏: مشرکان به پیامبر اسلام مى‏گفتند: اى کسى که بزعم خودت قرآن بر تو نازل گشته است، تو دیوانه‏اى. یعنى ادعاى جنون آسایى مى‏کنى، نه قرآنى بر تو نازل شده و نه ما از تو پیروى مى‏کنیم.

لَوْ ما تَأْتِینا بِالْمَلائِکَهِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ‏: ابن عباس و حسن گویند: یعنى اگر در ادعاى خود راستگو هستى چرا فرشتگانى نمى‏آورى که براستى سخنت شهادت دهند؟

ما نُنَزِّلُ الْمَلائِکَهَ إِلَّا بِالْحَقِ‏: در اینجا خداوند، بآنها جواب قانع کننده داده، مى‏فرماید: ما فرشتگان را تنها هنگام مرگ مى‏فرستیم، نه پیش از آن و نه بعد از آن.

این معنى از ابن عباس است.

حسن و مجاهد و جبایى گویند: یعنى آنها با عذاب استیصال، نازل مى‏شوند.

نیز از مجاهد نقل شده است که یعنى: آنها همراه رسالت، در دنیا نازل مى‏شوند.

وَ ما کانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ‏: و هنگامى که فرشتگان نازل شوند، مهلتى بآنها داده نخواهد شد.

إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‏: در اینجا توضیح بیشترى داده، مى‏فرماید: ما قرآن را نازل کرده‏ایم و آن را از کم و زیاد شدن و تحریف و تغییر، حفظ مى‏کنیم. این معنى از قتاده و ابن عباس است. چنان که مى‏فرماید: «لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ» (فصلت ۴۲: باطلى از پیش و پس بر قرآن راه نمى‏یابد).

حسن گوید: یعنى خداوند، متکفل حفظ قرآن، در تمام ادوار است و بصورت اصلى خود، هم چنان میان امتها دست بدست مى‏گردد تا روز قیامت. بدین ترتیب مردم از وحى الهى برخوردار مى‏شوند و دعوت پیامبر را گردن مى‏نهند.

جبائى گوید: یعنى خداوند، قرآن را از نیرنگ مشرکان حفظ مى‏کند. آنها از عهده مبارزه با قرآن بر نمى‏آیند و قرآن هرگز کهنه و فراموش نمى‏شود.

فراء گوید: جایز است که مرجع ضمیر «له» حضرت محمد (ص) باشد. یعنى:ما قرآن را فرستاده‏ایم و حافظ محمد (ص) هستیم.

 

 

دلالت آیه:

از این آیه، بر مى‏آید: که قرآن، حادث است نه قدیم، زیرا چیزى که نازل شده و محفوظ است، جز حادث، نمى‏تواند باشد.

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ الْأَوَّلِینَ‏: حسن و کلبى گویند: یعنى ما پیامبرانى بمیان فرقه ‏هاى گذشته فرستاده‏ایم. بعقیده ابن عباس مفعول «ارسلنا» حذف شده است. عطا و ابن عباس گویند: یعنى امتهاى اولیه.

وَ ما یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ‏: در اینجا پیامبر گرامى اسلام را تسلیت مى‏دهد، زیرا او را خبر مى‏دهد که: هر پیامبرى در میان قوم خود گرفتار استهزا و ناراحتى بود. آنها از این جهت، پیامبران را مورد استهزا قرار مى‏دادند که منکر وحى و رسالت آنها بودند و فکر مى‏کردند بخاطر اینکه با روش نیاکانشان مخالف است، بهیچ عنوان نمى‏تواند صحیح باشد.

کَذلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِهِ‏: در این باره دو قول است:

۱- یعنى ما قرآن را در دل کفار، وارد مى‏سازیم و بآنها مطالب آن را مى‏فهمانیم.

مع الوصف آنها ایمان نمى‏آورند و بر کیش نیاکان خود باقى مى‏مانند و دست از تکذیب پیامبران بر نمى‏دارند. در گذشته نیز دعوت پیامبران را بگوش امتها رسانیدیم و قلب آنها را متوجه آن ساختیم. این معنى از بلخى و جبائى است. منظور این است که:

اعراض آنها از قرآن، ما را منع نمى‏کند از اینکه قرآن را مورد توجه قلبى آنها قرار دهیم، زیرا باید بر آنها اتمام حجت شود.

۲- مقصود این است که: ما استهزا را در قلوب آنها داخل مى‏سازیم، تا آنها را به کفرشان کیفر دهیم. بدیهى است که قول اول صحیح است.

از جماعتى از مفسران روایت است که: یعنى شرک را در دلهاى کفار وارد مى‏سازیم.

لکن این معنى صحیح نیست، زیرا قبلا در این آیات، نامى از شرک برده نشده است.

لکن از «ذکر» یعنى قرآن، یاد شده است. علاوه بر این، بدنبال آن مى‏گوید: آنها بآن- یعنى قرآن- ایمان نمى‏آورند و اگر این معنى صحیح باشد، این آیه، مدح از کفار است که به شرک ایمان نمى‏آورند. حال آنکه خلافى نیست که این آیه، در مذمت آنها نازل شده است. وانگهى اگر خداوند، شرک و کفر را در دل آنها وارد کرده باشد، دیگر نباید آنها را مذمت کند و بآنها بگوید: «چگونه بخداوند کفر مى‏ورزید، حال آنکه آیات خدا براى شما خوانده مى‏شود. شما کارى زشت مرتکب شدید که نزدیک است از زشتى آن آسمانها شکافته شود» (مریم ۸۹) چگونه ممکن است اینطور عمل آنها را مورد انکار قرار دهد و از آنها بخواهد که شرک را از دل خود خارج سازند، حال آنکه بنا بر این قول، این کار را خود او انجام داده است؟! وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّهُ الْأَوَّلِینَ‏: روش امتهاى پیشین نیز همین بود. پیامبران آنها را بسوى کتاب خدا دعوت مى‏کردند و آنها ایمان نمى‏آوردند. ابو مسلم گوید: یعنى پیشینیان بر کفر خود اصرار مى‏ورزیدند و از پیامبران مى‏خواستند که آیاتى بر آنها نازل کنند.

خداوند هم آنها را گرفتار عذاب مى‏ساخت. ابن عباس گوید: یعنى همانطورى که اینها ترا تکذیب مى‏کنند، پیشینیان نیز پیامبران خود را تکذیب مى‏کردند. سپس مى‏فرماید:

وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ‏: این مطلب، در پاسخ خواهش آنهاست که از پیامبران آیه و نشانه‏اى مى‏خواستند. ابن عباس و قتاده گویند:

یعنى اگر درى از آسمان بگشاییم و آنها ببینند که فرشتگان از آسمان بالا مى‏روند و پایین مى‏آیند … حسن و جبایى و ابو مسلم گویند: یعنى اگر درى از آسمان مى‏گشودیم و این مشرکان از آن در، بالا و پایین مى‏کردند …

لَقالُوا إِنَّما سُکِّرَتْ أَبْصارُنا: مجاهد گوید: یعنى مى‏گفتند: چشم ما را بسته‏اند. ابن عباس و کلبى و کسایى گویند: یعنى مى‏گفتند: چشم ما را کور کرده‏اند.

برخى گویند: یعنى مى‏گفتند: چشم‏هاى ما از دیدن، عاجز شده است.

بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ‏: بلکه محمد ما را سحر کرده است، تا نتوانیم به چشم‏ خود ببینیم و اشیاء را طورى دیگر، پنداریم.

اکنون بذکر دلائل توحیدى پرادخته، مى‏فرماید:

وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنَّاها لِلنَّاظِرِینَ‏: ما در آسمان، براى ماه و خورشید، برج‏ها و منزلهایى قرار دادیم و آسمان را براى نظر کنندگان، زینت دادیم. امام صادق (ع) مى‏فرمود: برجها دوازده تا هستند. ابن عباس و حسن و قتاده گویند:

برجها یعنى ستارگان.

وَ حَفِظْناها مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ رَجِیمٍ‏: ابو على جبائى و ابو مسلم گویند: یعنى ما آسمان را از هر شیطانى که بوسیله شهابها رانده مى‏شود، حفظ کردیم. ابن عباس گوید:

رجیم یعنى ملعون و مطرود. مقصود از حفظ شى‏ء جلوگیرى از چیزهایى است که باعث تضییع آن مى‏شوند. حفظ قرآن، یعنى تدریس آن تا فراموش نشود و حفظ مال یعنى نگهدارى آن و حفظ آسمان از شیطان یعنى نگهدارى آن از شیطانها تا داخل آن نشوند و استراق سمع نکنند. مانع شیطانها از ورود به آسمان، شهاب‏ها هستند.

إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِینٌ‏: سرقت عبارت است از ربودن چیزى که در جاى محفوظى قرار دارد. سمع در اینجا بمعناى مسموع است یعنى: بجز آنهایى که مى‏خواهند در نهان چیزى از آسمان بشنوند که شعله آتش آنها را دنبال مى‏کند. این شعله را اهل زمین مى‏بینند. چنان که ما هم مى‏بینیم. این شعله‏ هاى آتش همچون تیرى است که به آنها انداخته مى‏شود. شهاب، عمودى از نور است که همچون آتش مى‏درخشد.

از ابن عباس، روایت است که: در جاهلیت، کاهنانى بودند که هر یک را شیطانى بود. این شیطان‏ها در جاهایى کمین مى‏کردند و صداى فرشتگان را از آسمان استماع مى‏کردند. آنچه مى‏شنیدند در باره حوادث کره زمین بود. سپس نزد کاهن مى‏آمدند و آنچه شنیده بودند، در اختیار او قرار مى‏دادند. پس از بعثت عیسى از سه آسمان و پس از بعثت پیامبر اسلام از همه آسمانها منع شدند. از این پس نگهبانى آسمانها به ستارگان‏ سپرده شد، تا بوسیله شهابها جلو شیاطین را بگیرند. بنا بر این، شهاب از معجزات پیامبر گرامى اسلام است، زیرا پیش از او شهابى دیده نشده است.

حسن گوید: شهاب، شیطان‏ها را مى‏کشد و مى‏سوزاند. ابن عباس گوید: شیطانها سقوط مى‏کنند و مى‏سوزند ولى کشته نمى‏شوند.

 

 

 

[سوره الحجر (۱۵): آیات ۱۹ تا ۲۵]

وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَیْنا فِیها رَواسِیَ وَ أَنْبَتْنا فِیها مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ مَوْزُونٍ (۱۹)

وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِینَ (۲۰)

وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (۲۱)

وَ أَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَسْقَیْناکُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِینَ (۲۲)

وَ إِنَّا لَنَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ وَ نَحْنُ الْوارِثُونَ (۲۳)

وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِینَ (۲۴)

وَ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَحْشُرُهُمْ إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (۲۵)

ترجمه:

و زمین را گسترش دادیم و کوه‏ها را در آن افکندیم و در آن از هر چیزى باندازه معین، رویانیدیم و براى شما در روى زمین معیشتها و کسانى که رازق آنها نیستید،قرار دادیم. هیچ چیزى نیست، جز اینکه خزانه ‏هاى آن پیش ماست و جز به اندازه معین نازل نمى‏کنیم و ما بادها را براى آبستنى ابرها فرستادیم و از آسمان آبى نازل و از آن شما را سیر آب کردیم و شما نگهبان و خزانه ‏دار آب باران نیستید. ما زنده مى‏کنیم و مى‏میرانیم و مائیم وارثان. ما مى‏دانیم آنان که پیش از شما بوده و آنان که بعد از شما مى‏آیند. و پروردگار تو آنها را محشور مى‏کند. او حکیم و داناست.

 

 

قرائت:

حمزه «الریح لواقح» و دیگران «الریاح لواقح» قرائت کرده‏اند. ابو عبیده گوید:

قرائت نخست، وجهى ندارد، جز اینکه چون «ریح» (باد) از هر طرف، مى‏وزد، بمنزله «ریاح» (بادها) است.

مبرّد گوید: ممکن است «ریح» را اسم جنس بدانیم. لکن این هم صحیح نیست.

زیرا بادها مختلفند.

 

 

لغت:

رواسى: جمع «راسیه»، چیزهاى ثابت و استوار.

وزن: اندازه گرفتن چیزى.

معایش: جمع معیشت. طلب اسباب رزق، در دوره زندگانى. این اسباب گاهى خود به سراغ انسان مى‏آیند و این خود بهترین نوع زندگى خواهد بود.

لواقح: بادهایى که ابرها را تلقیح مى‏کنند تا حامل آب گردند. تلقیح حیوان، باردار کردن اوست.

 

 

اعراب:

و الارض: منصوب به فعل مقدر. یعنى «و مددنا الارض» مثل‏ «وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ» (یس ۳۹) وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِینَ‏: «من» در محل نصب و عطف بر «معایش» یا در محل جر و عطف بر «لکم». لکن مبرّد گوید: عطف اسم ظاهر مجرور، بر ضمیر مجرور، جز در شعر جایز نیست. مثل:

نعلق فى مثل السوارى سیوفنا و ما بینهما و الکعب غوط نفانف‏

یعنى: مردان ما آن چنان هیکلى بلند و سطبر دارند که چون شمشیر را بگردن آویزند، از شمشیر تا پاى ایشان فاصله زیادى است. در اینجا «الکعب» را عطف کرده است بر هاء «بینها».

وى گوید: ممکن است «مَن» در محل رفع باشد، زیرا کلام به پایان رسیده و تقدیر چنین است: «و لکم فیها من لستم له برازقین». زجاج گوید: قول اول بهتر است.

وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ: «من» زائده و «شى‏ء» مبتدا و «عندنا» خبر و «خزائنه» مرفوع است به ظرف.

 

 

مقصود:

پس از ذکر آسمان و دلائلى که در آن موجود است، به بحث در باره زمین پرداخته، مى‏فرماید:

وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها: و زمین را از لحاظ طول و عرض، گسترش دادیم.

وَ أَلْقَیْنا فِیها رَواسِیَ‏: و در آن کوه‏هایى استوار، در افکندیم.

وَ أَنْبَتْنا فِیها مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ مَوْزُونٍ‏: ابن عباس و سعید بن جبیر و مجاهد گویند: یعنى از هر چیز مقدور و معلومى در زمین رویانیدیم. حسن گوید: یعنى از هر چه که معمولا وزن مى‏شود- مثل طلا، نقره، مس و ..- در زمین بوجود آوردیم. ابو مسلم گوید: مقصود تمام چیزهایى است که از زمین خارج مى‏شود. علت اینکه فقط چیزهاى کشیدنى را در اینجا ذکر مى‏کند و چیزهاى پیمودنى را ذکر نمى‏کند، این است که:

۱- چیزهاى پیمودنى نیز منتهى بوزن مى‏شود، بنا بر این اصل وزن است نه کیل.

۲- در «وزن» معناى «کیل» نیز نهفته است، زیرا وزن، مساوى کردن چیزى با چیزى است. این معنى در کیل نیز ثابت است.

دانشمند بزرگوار، مرحوم سید مرتضى این قول را رد کرده، گوید: ظاهر آیه، خلاف این گفتار را اثبات مى‏کند، زیرا مقصود از «موزون» مقدارى است که به اندازه حاجت باشد، نه کم، نه زیاد. آنهم زیادى که مضر و بیهوده باشد. مثلا هر گاه بگویند:سخن فلانى و رفتارش «موزون» است، یعنى از افراط و تفریط برکنار است. از همین جهت است که: مفسران قرآن کلمه‏ «الْمَوازِینَ» (انبیا ۴۷) را در قرآن کریم به معناى تعدیل و مساوات میان ثواب و عقاب، دانسته‏اند.

وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ‏: ابن عباس و حسن گویند: یعنى در روى زمین براى شما گیاهان و درختان رویاندیم تا وسیله معاش شما باشند. برخى گویند: مقصود از «معایش» خوردنیها و نوشیدنیهاست که زندگى مردم به آنها بستگى دارد. برخى گویند: مقصود تصرف در اسباب روزى است در مدت حیات.

وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِینَ‏: و همچنین کسانى که شما رازق آنها نیستید، از قبیل بردگان و حیوانات، که روزى آنها بدست خداست. معناى این جمله، بر حسب آنچه در بحث «اعراب» گفتیم، اختلاف، پیدا مى‏کند. علت اینکه «مَن» آورده، نه «ما» این است که: جانب عاقلان، را ترجیح داده است. بنا بر اینکه: «مَن» عطف بر «معایش» باشد، یعنى: در روى زمین، معیشتها و کسانى که رازق آنها نیستید، براى شما قرار دادیم. و بنا بر اینکه: عطف بر «لکم» باشد، یعنى: براى شما و کسانى که رازق آنها نیستید، معیشتها قرار دادیم. در مورد احتمال سوم نیز، باید توجه داشت که: معناى آن با اول فرقى ندارد.

وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ‏: هر چه از آسمان نازل شود یا در زمین بروید، خزانه‏هایش نزد ماست و ما مالک آن و قادر بر آن هستیم. خزانه‏ هاى خداوند، مقدورات اوست، زیرا او قادر است که از هر جنسى هر چه بخواهد ایجاد کند و حدّى و مرزى براى قدرتش نیست. برخى گویند: مقصود، آب است که گیاه را مى‏رویاند و آب، در خزانه خداوند است. حسن گوید: باران، خزانه همه چیزهاست.

وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ‏: باران را جز به اندازه‏اى که مقتضاى حکمت است، نمى‏فرستیم.

برخى گویند: خداوند متعال، «خزانه» را استعاره از قدرت بر ایجاد اشیاء آورده و همچنین «انزال» را استعاره از ایجاد، آورده است، زیرا «انزال» در معناى بخشش و روزى است. مقصود این است که: همه نیکیها از جانب خداوند است. او بر حسب مصلحت و حاجت، ایجاد و بخشش مى‏کند.

اکنون به بیان کیفیت نازل شدن باران پرداخته، مى‏فرماید:

وَ أَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ‏: بادها را به جریان مى‏آوریم تا ابرها را آبستن باران کنند.

فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَسْقَیْناکُمُوهُ‏: و از آسمان آب، نازل کردیم و از آن آب به شما نوشانیدیم و به شما قدرت بخشیدیم.

وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِینَ‏: شما حافظ و خزانه‏دار باران نیستید، بلکه خداوند آن را حفظ مى‏کند، از آسمان نازل مى‏کند، در اعماق زمین نگهدارى مى‏کند و باندازه حاجت، از چشمه‏ها بیرون مى‏آورد. اینکارها از قدرت بشر، خارج است.

وَ إِنَّا لَنَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ‏: در اینجا این نکته را بیان مى‏کند که خداوند، هر گاه بخواهد خلق را احیا و هر گاه بخواهد، مى‏میراند.

وَ نَحْنُ الْوارِثُونَ‏: مائیم وارث زمین و کسانى که بر روى آن هستند. زیرا هنگامى که خلق را فانى کرد واحدى بر روى زمین باقى نماند، همه اشیاء بازگشت به او مى‏کنند و تنها اوست که هر گونه تصرفى مى‏تواند در آنها انجام دهد.

وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِینَ‏: در این باره اقوالى است:

۱- مجاهد و ضحاک و قتاده گویند: یعنى آنهایى که گذشته و آنهایى که باقى مانده‏اند، شناختیم.

۲- شعبى گوید: یعنى اولین و آخرین را دانستیم.

۳- سعید بن مسیب گوید: یعنى شناختیم که چه کسانى در جنگ، در صف جلو هستند و چه کسانى در صف عقب.

۴- حسن گوید: یعنى دانستیم که چه کسانى در راه خیر شتاب مى‏ورزند و چه کسانى کندى مى‏کنند.

۵- ابن عباس گوید: یعنى دانستیم که چه کسانى در نماز به صف جلو مى‏روند و چه کسانى به صف عقب، زیرا کسانى بودند که براى رسیدن به فضیلت نماز جماعت، در صف جلو مى‏ایستادند و کسانى بودند که براى نگاه کردن به پشت سر زنان، در صف عقب، مى‏ایستادند. این آیه، بهمین مناسبت نازل شد.

۶- ربیع بن انس گوید: پیامبر گرامى اسلام، مردم را بر صف اول نماز، ترغیب کرد و فرمود: بهترین صف مردان، صف اول، و بدترین آن، صف آخر و بهترین صف زنان، صف آخر و بدترین آن، صف اول است. و فرمود: خداوند و فرشتگان بصف اول، توجه دارند. از اینرو مردم ازدحام کردند. خانه ‏هاى بنى عذره، از مسجد دور بود. گفتند:

خانه‏ها را مى‏فروشیم و در نزدیکى مسجد، خانه مى‏خریم، تا صف جلو را درک کنیم. از اینرو آیه نازل شد. بنا بر این مقصود این است که: ما پاداش مردم را بر حسب نیتشان مى‏دهیم.

وَ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَحْشُرُهُمْ‏: یعنى پروردگار تو- اى محمد یا اى شنونده- آنها را روز قیامت، زنده و براى مجازات و محاسبه، جمع مى‏کند.

إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ‏: خداوند در کارهایش حکیم و به استحقاق مردم داناست.

 

 

نظم آیات:

«وَ إِنَّا لَنَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ» و پس از آن، متصل است به آنچه قبلا در باره نعمتها بیان کرد. در اینجا بیان مى‏کند که: خداوند متعال وارث همه نعمتهایى است که به آنها داده، تا آنها را نسبت بدنیا بى‏میل و نسبت به آخرت، ترغیب کند. این بیان از ابو مسلم است.

قاضى گوید: پس از بیان انواع نعمتها، بمردم مى‏فهماند، که اینها را براى بقا نیافریده، بلکه این نعمتها به این منظور، آفریده شده‏اند که راهى بسوى نعمتهاى آخرت باشند.

برخى گویند: پس از اینکه آنها را به نعمتهاى دنیا متذکر ساخت، آنها را به زنده کردن و میراندن و عالم بودن خداوند بهمه اشیاء و حشر خلق، متنبه ساخت، تا متوجه خدا شوند و به عبادت و اطاعت پردازند.

 

 

 

[سوره الحجر (۱۵): آیات ۲۶ تا ۳۵]

وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (۲۶)

وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ (۲۷)

وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (۲۸)

فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ (۲۹)

فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (۳۰)

إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبى‏ أَنْ یَکُونَ مَعَ السَّاجِدِینَ (۳۱)

قالَ یا إِبْلِیسُ ما لَکَ أَلاَّ تَکُونَ مَعَ السَّاجِدِینَ (۳۲)

قالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (۳۳)

قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجِیمٌ (۳۴)

وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَهَ إِلى‏ یَوْمِ الدِّینِ (۳۵)

ترجمه:

ما انسان را از خاکى خشک، سیاه و متغیر، آفریدیم. و جنیان را پیش از خلق‏ انسان، از آتشى که باد گرم و کشنده تولید مى‏کرد، آفریدیم، و یادآور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى از خاکى خشک، سیاه و متغیر، خلق خواهم کرد. همین که او را آفریدم و در آن نفخ روح کردم، در برابرش به سجده بیفتید، فرشتگان همگى سجده کردند جز ابلیس که خوددارى کرد که با آنها سجده کند.

خداوند فرمود: اى ابلیس! چه چیز مانع تو شد که سجده نکردى. گفت: من براى بشر که او را از خاکى خشک، سیاه و متغیر، آفریده‏اى سجده نمى‏کنم. گفت: از آن بیرون رو که تو مطرودى و بر توست لعنت، تا روز قیامت.

 

 

لغت:

صلصال: خاک خشک. این کلمه از صلصله که بمعناى نوعى پرنده است گرفته شده و بصداى آهن و غرش رعد نیز صلصله، گفته مى‏شود. «صلَّ» یعنى آواز داد.

شاعر گوید:

رجعت الى صوت کجره حنتم‏ اذا قرعت صفراً من الماء صلت‏

یعنى: بصدایى بازگشتم که شبیه صداى خمى بود که در وقت خالى بودن از آب، بر آن بزنند.

برخى گویند: صلصال، ماده بدبوست که از «صلّ اللحم و أصّل» گرفته شده‏است.

یعنى گوشت متعفن شد.

حمأ: جمع «حماه» خاکى که متمایل به سیاهى شده باشد.

مسنون: ریخته. گویند: فرق آن با «مصبوب» این است که اولى، آب فرستاده و دومى آب ریخته است.

برخى گویند: یعنى متغیر. اصل این کلمه به‏معناى استمرار است. سنت واحد، یعنى: راه واحد. «سنت وجه» یعنى: ظاهر صورت. شاعر گوید:

تریک سنه وجه غیر مقرفه ملساء لیس بها خال و لا ندب‏

یعنى: صورت نازیبائى به تو نشان مى‏دهد که نرم است و در آن، خال و اثر جراحتى نیست.

جان: جمع این کلمه «جنّان» است. مثل حائط و حیطان و راعى و رعیان.

چنان که سیبویه گفته است.

سموم: باد گرم. علت اینکه آن را «سموم» گویند، این است که در «مام بدن» یعنى در منفذهاى بدن وارد مى‏شود. سم قاتل هم از همین مأخذ است.

 

 

اعراب:

ما لَکَ أَلَّا تَکُونَ مَعَ السَّاجِدِینَ‏: «ما» مبتدا و «لک» خبر آن و «الا تکون» به تقدیر «فى الا تکون» است. «فى» حذف و محل مجرور، منصوب شده است. برخى «ان» را زاید دانسته و فعل را در محل حال دانسته‏اند.

 

 

مقصود:

پس از آنکه خداوند در باره میراندن و زنده کردن و نشئه دوم، سخن گفت، اکنون در باره نشئه اول، سخن مى‏گوید:

وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ‏: آدم را از خاک خشک آفریدیم که هر گاه به آن زده مى‏شد، صدایش بگوش مى‏رسید. این قول از ابن عباس و حسن و قتاده و اکثر مفسران است. ضحاک گوید: آدم را از خاکى خشک که مخلوط با رمل بود، آفرید. مجاهد و کسایى گویند: از خاک بد بو.

مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ‏: خاکى متغیر، که مثل طلا و نقره، بقالب ریختند و از آن صورت آدم را آفریدند. ابن عباس گوید: یعنى خاک مرطوب. سیبویه گوید: یعنى خاک مصور. بعقیده او این تعبیر از همان «سنت وجه» اقتباس شده است.

وَ الْجَانَ‏: حسن و قتاده گویند: منظور ابلیس است. ابن عباس گوید: او پدر جن است، چنان که آدم پدر انسان است. برخى گویند: منظور، جنیان است که از نسل ابلیس هستند. نصب این کلمه، بفعل مقدر است.

خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ‏: شیطان را پیش از آدم، از آتشى آفریدیم که بادى گرم و کشنده، تولید مى‏کرد. برخى گویند: یعنى آتشى که دود ندارد و صاعقه ‏ها از همان است. از ابن عباس نقل شده است که: ابلیس از یکى از تیره‏هاى فرشتگان‏ است که آنها را جن مى‏گویند و آنها از میان فرشتگان از آن آتش مخصوص آفریده شده‏اند و جنیانى که در قرآن از آنها یاد شده، از شعله آتش خلق شده‏اند. ابو مسلم گوید:

سموم یعنى: آتش شعله ‏ور.

این آیه، اشاره است به اینکه: فضیلت انسان به اصلش نیست، بلکه بدین و علم و عمل صالح است. اصل آدم، از خاک است. خاک را خداوند، گل کرد. آن گاه گل را رها کرد تا دیگرگون و سست شد. سپس مدتى آن را گذارد تا خشکید. این مراحل را در قرآن بیان کرده است: «خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ» (غافر ۶۷) «وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» (اعراف ۱۲) «مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» و «مِنْ صَلْصالٍ» میان این سخنان تناقضى نیست، زیرا نظر بمراحل مختلف، دارد.

وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ: اى محمد، بیادآور، هنگامى که خداوند به فرشتگان فرمود:

إِنِّی خالِقٌ بَشَراً: بزودى بشرى خلق مى‏کنم. آدم را بشر نامید، زیرا بر خلاف حیوانات، داراى مو و پشم نیست و بشره او ظاهر است.

مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ‏: در باره معناى آن گفتگو کرده‏ایم.

فَإِذا سَوَّیْتُهُ‏: همین که خلقتش تمام و کامل شد. برخى گویند: یعنى هنگامى که: صورتش متعادل شد.

وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی‏: نفخ، دمیدن در چیزى است. هنگامى که خداوند، روح را در بدن آدم وارد ساخت، در حقیقت، روح را در آن دمید. در اینجا روح آدم را اضافه به خودش مى‏کند، براى اینکه مقام آدم را بالا ببرد.

فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ‏: وقتى که خلقت آدم تمام شد و روحم را در آن نفخ کردم، در برابرش سجده کنید. کلبى گوید: یعنى در برابرش به سجده بیفتید.

فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ‏: سیبویه مى‏گوید: در اینجا دو تأکید در کلام آمده است. مبرد گوید: از کلمه «اجمعون» بر مى‏آید که آنها در سجود، اجتماع کرده‏اند.

یعنى همه فرشتگان، در یک حالت، سجده کردند. زجاج گوید: قول سیبویه، بهتر است. زیرا «اجمعون» حال نیست.

إِلَّا إِبْلِیسَ أَبى‏ أَنْ یَکُونَ مَعَ السَّاجِدِینَ‏: تنها ابلیس، خوددارى کرد که با فرشتگان، سجده کند و سجده نکرد. در اینکه آیا ابلیس، از فرشتگان بوده‏است یا نه؟ و اختلافى که علما در باره آن دارند و دلایلى که هر کدام در باره عقیده خود ذکر کرده‏اند و عقیده‏اى که ما در باره مطالب آنها داشته‏ایم، در سوره بقره، بحث کرده‏ایم و به اعاده آنها نیازى نیست. در اینجا «ان یکون» در محل نصب و مفعول است.

قالَ یا إِبْلِیسُ ما لَکَ أَلَّا تَکُونَ مَعَ السَّاجِدِینَ‏: زجاج گوید: یعنى چه چیز مانع تو شد که سجده نکردى؟! بنا بر این محل «ان» منصوب و حرف جر اسقاط شده است.

پس مقصود، این است که خداوند شیطان را مورد تحقیر قرار دهد چنان که به اهل آتش مى‏فرماید: «اخْسَؤُا فِیها وَ لا تُکَلِّمُونِ» (مؤمنون ۱۰۸: در آتش بمانید و با من تکلم نکنید).

زجاج گوید: این سخن را بعضى از فرستادگان خدا به شیطان گفتند، زیرا صحیح نیست که خداوند در زمان تکلیف، با کسى تکلم کند، مگر با واسطه.

قالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ‏: ابلیس در پاسخ خداوند گفت: سزاوار نیست من براى بشرى سجده کنم که از خاکى خشک و دیگرگون شده، آفریده‏اى، زیرا بر او شرافت دارم. (غافل از اینکه: شرافت، بدین و اعمال است نه به اصل).

قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجِیمٌ‏: خداوند به او فرمان داد که: از بهشت، خارج گردد، زیرا او پست و مطرود و ملعون است. ابو مسلم گوید: یعنى از آسمان خارج شو.

برخى گویند: منظور این است که: شیطان از زمین خارج شود و در دریاها زندگى کند و داخل شدن او در زمین، مثل داخل شدن دزدان در جاهاى ممنوع است. جبائى گوید: رجیم به معناى سنگسار شده است. یعنى اگر به آسمان بازگردى، بوسیله شهابهایى که به شیطانها انداخته مى‏شوند، سنگسار خواهى شد.

وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَهَ إِلى‏ یَوْمِ الدِّینِ‏: و تا روز قیامت، بر تو لعنت است. مقصود از لعنت، دورى از رحمت خداست. بنا بر این حیوانات را نمى‏توان لعن کرد. مقصود این است که ابلیس، ملعون خداوند و فرشتگان و مردم است و این لعنت، تا روز قیامت، ادامه دارد. پس از آن، گرفتار جهنم خواهد شد.

بدین ترتیب، شیطان هرگز ایمان نخواهد آورد.

برخى از محققین گویند: در اینجا خداوند فرمود: «وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَهَ» (با الف و لام) و در سوره «ص» فرمود: «لَعْنَتِی» (آیه ۷۸: با اضافه بیاء). علت این است که در آنجا خلقت، آدم را بخود نسبت داده، فرمود: «لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ» بنا بر این، مناسب بود که لعنت ابلیس را هم بخود نسبت دهد، تا در کلام هماهنگى باشد، لکن در اینجا فرمود: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ … وَ الْجَانَّ» بنا بر این «اللعنه» را با الف و لام آورد، تا در اینجا نیز هماهنگى باشد.

 

 

 

[سوره الحجر (۱۵): آیات ۳۶ تا ۴۴]

قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (۳۶)

قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ (۳۷) إِلى‏ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (۳۸)

قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (۳۹)

إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ (۴۰)

قالَ هذا صِراطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ (۴۱)

إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِینَ (۴۲)

وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ (۴۳)

لَها سَبْعَهُ أَبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ (۴۴)

ترجمه:

ابلیس گفت: پروردگارا، مرا تا روزى که مبعوث مى‏شوند، مهلت ده. خداوند فرمود: تو از مهلت داده شدگانى تا روز معین. گفت: پروردگارا، به سبب اینکه مرا گمراه کردى، در روى زمین براى آنها به آرایشگرى مى‏پردازم و همه آنها را گمراه مى‏کنم. بجز بندگان خالص ترا. خداوند فرمود: ترا بر بندگان من تسلطى نیست، جز گمراهانى که از تو پیروى کنند. جهنم، وعده‏گاه آنها همه است. جهنم را هفت در است‏ و براى هر درى، از آنها بهره‏اى معین است.

 

 

قرائت:

صراط على: یعقوب «صراط على» قرائت کرده است. ابو رجاء، ابن سیرین، قتاده، ضحاک، مجاهد، قیس بن عباده و عمرو بن میمون نیز چنین قرائت کرده‏اند.

از امام صادق (ع) نیز همین طور نقل شده است. دیگران «عَلَىَّ» خوانده‏اند.

ابن جنى گوید: معناى قرائت اول، راه گرامى و شریف است، نه علو و بلندى.

در باره قرائت دوم گفته‏اند: این تعبیر، نظیر: «الدلاله الیوم علىّ» است، یعنى:

امروز راهنمایى بر عهده من است. مقصود این است که: راه بودن این راه، در عهده و تحت ضمان من است. مثل اینکه، بگویند: «صحه هذا المال على» یعنى: درستى این مال، بر عهده من است و مقصود این نیست که: این راه بر من و بزیان من است. این معنى بسیار خوب است.

 

 

لغت:

اغواء: دعوت بگمراهى خلاف ارشاد. این اصل معنى است. گاهى هم بمعناى حکم بگمراهى است.

تزیین: آراستن چیزى بطورى که مقبول نفس آدمى واقع شود، خواه از جهت طبیعت یا از جهت عقل، به حق یا باطل. اغواى شیطان، یعنى آراستن شیطان، باطل را در نظر انسان، تا بآن روى آورد.

 

 

مقصود:

اکنون در باره نومیدى ابلیس از پاداش آخرت، مى‏فرماید:

قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ‏: ابلیس گفت: پروردگارا، مرا تا روزى که مردم براى پاداش محشور مى‏شوند، مهلت ده. در اینجا ابلیس تا روز قیامت، مهلت مى‏خواهد که نمیرد، زیرا روز قیامت، احدى نمى‏میرد. لکن خداوند این خواسته او را اجابت نکرد.

قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ إِلى‏ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ‏: بلکه به او فرمود: تا روزى‏ معین- که آخر دوران تکلیف و نفخه نخستین است و در آن وقت همه مخلوقات، مى‏میرند- مهلت داده مى‏شوى. این معنى از ابن عباس است.

حسن و جبائى و ابو مسلم گویند: منظور از وقت معلوم، روز قیامت است.

بدین ترتیب ابلیس تا روز قیامت، مهلت دارد و دچار عذاب نمى‏شود. بلخى گوید: وقت معلوم را که خداوند براى ابلیس مقدر کرده، براى خداوند معلوم و براى ابلیس مبهم است، زیرا اگر براى ابلیس مبهم نبود، به معصیت، تشویق مى‏شد.

در باره جواز اجابت دعاى کافر، اختلاف است.

جبائى گوید: جایز نیست، زیرا اجابت دعاى کافر، تعظیم اوست. ابن اخشید گوید: جایز است، زیرا اجابت دعا همچون نعمت، ممکن است پاداش و تعظیم یا مصلحت و لطف باشد.

قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ‏:

در این باره اقوالى است:

۱- اغواى اول و دوم، بمعناى گمراه کردن است. یعنى: خدایا، همانطورى که مرا گمراه کردى، من هم آنها را گمراه خواهم کرد. این قول، صحیح نیست، زیرا خداوند، کسى را از دین، گمراه نمى‏سازد.

۲- هر دو اغوا بمعناى ناامید کردن است. یعنى: همانطورى که مرا از رحمت خود مأیوس کردى، آنها را از رحمت تو مأیوس خواهم کرد. این قول از جبائى است.

۳- یعنى: همانطورى که مرا از راه بهشت گمراه کردى، منهم آنها را با دعوت به معصیت، گمراه خواهم کرد.

۴- بلخى گوید: یعنى تو مرا به سجده آدم تکلیف کردى و من بواسطه این تکلیف، گمراه شدم. بنا بر این، ترک سجده آدم را گمراهى و تکلیف خداوند را «اغواء» نامیده است. مثل‏ «فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ» (توبه، ۱۲۵: آنان که در دلشان مرض است، خداوند بر پلیدى آنها افزوده است).

ابو عبیده گوید: حرف باء در «بِما أَغْوَیْتَنِی» براى قسم است. برخى گویند:بمعناى سبب است. یعنى: بسبب اینکه من گمراهم، باطل را در نظر اولاد آدم مى‏آرایم تا گرفتار آن شوند.

إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ‏: در اینجا ابلیس بندگان خالص خداوند را استثنا کرده، گوید: جز بندگانى که عبادت خود را بطور خالص براى خداوند انجام مى‏دهند و از عبادت شیطان خوددارى مى‏کنند. و از محرمات، اجتناب مى‏ورزند.

برخى: «المخلصین» را بفتح لام خوانده‏اند و در این صورت مقصود کسانى است که خداوند آنها را خالص گردانیده و از راه لطف، توفیقى نصیب آنها کرده است که شیطان را به آنها راهى نباشد.

قالَ هذا صِراطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ‏: در این باره وجوهى گفته‏اند:

۱- خداوند بدینوسیله ابلیس را تهدید کرده است. چنان که بکسى گفته شود:

هر چه خواهى بکن، راهى که مى‏روى بر من است و از نظر من پوشیده نیست. یعنى:

هر کارى خواهى بکن: راه من مستقیم است و از کیفر من در امان نیستى. مثل‏ «إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ» (فجر ۱۴: پروردگارت در کمین است). این وجه، از مجاهد و قتاده است.

۲- مقصود این است که: کار بندگان مخلص و گمراهان را راهى است که من گذرگاه آنم. یعنى گذرگاه کسى که مسلک او بر من است، مستقیم است و انحرافى ندارد.

خلاصه اینکه: کردار هر دو گروه را من پاداش مى‏دهم.

۳- یعنى: این دین، مستقیم است و بیان آن بر عهده من و هدایت بسوى آن بر من است.

إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ‏: در اینجا خبر مى‏دهد که: ابلیس را بر بندگان مطیع خداوند، تسلط و قدرتى نیست، تا آنها را بمعصیت وادار کند. آنهایى هم که پیروى ابلیس مى‏کنند، به اختیار خودشان هستند و مجبور نیستند.

جبائى گوید: از اینجا برمى‏آید که جن نمى‏تواند به آدمى زیان برساند، زیرا این آیه، عمومیت دارد.

إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِینَ‏: از جمله بندگان، گروهى را که پیروى ابلیس‏ مى‏کنند، استثنا کرده، مى‏فرماید: بجز کسانى که در برابر اغواى ابلیس، تسلیمند و مخالفتى نمى‏کنند. بنا بر این ابلیس را بر چنین کسانى تسلط است، زیرا از هدایت، عدول و دعوت ابلیس را اجابت مى‏کنند.

برخى گویند: این استثنا منقطع است. یعنى: لکن بر گمراهانى که از تو پیروى مى‏کنند، تسلط داراى.

وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ‏: و وعده‏گاه ابلیس و پیروانش جهنم است.

لَها سَبْعَهُ أَبْوابٍ‏: در این باره دو قول است:

۱- از امیر المؤمنین (ع) روایت است که: جهنم را هفت در، یعنى هفت طبقه است که روى یکدیگر قرار دارند. على (ع) یکى از دستها را بر روى دست دیگر نهاد و فرمود: اینطور. خداوند بهشت را به عرض، گسترش داده و آتش را طبقه طبقه، قرار داده است. طبقه زیرین، جهنم، روى آن «لظى»، روى آن حطمه، بالاى آن سقر، بر سر آن جحیم، بالاى آن سعیر و طبقه نخستین هاویه است.

در روایت کلبى آمده است که: طبقه بالا جهنم و طبقه زیرین هاویه است.

از ابن عباس است که: در اول جهنم و در دوم سعیر و در سوم سقر و در چهارم جحیم و در پنجم لظى و در ششم حطمه و در هفتم هاویه است.

چنان که ملاحظه مى‏شود، روایات، در این باره مختلف است. عقیده مجاهد، عکرمه و جبائى نیز همین است. اینان گویند: درهاى جهنم مثل قرار گرفتن دست روى دست است.

۲- ضحاک گوید: جهنم را هفت در، یعنى هفت درجه است که به ترتیب روى یکدیگر قرار گرفته‏اند. درجه اول جاى اهل توحید است که بقدر اعمال و عمرشان در دنیا عذاب مى‏شوند سپس خارج مى‏گردند. درجه دوم جاى یهود، درجه سوم جاى مسیحیان، درجه چهارم جاى صابئین، درجه پنجم جاى مجوس، درجه ششم جاى مشرکین عرب و درجه هفتم جاى منافقین است. چنان که مى‏فرماید: «إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ» (نساء ۱۴۵: منافقان در درجه زیرین جهنم هستند). قول‏ حسن و ابو مسلم نیز همین است.

لکن باید توجه داشت که این دو قول، چندان تفاوتى با یکدیگر ندارند.

لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ‏: ابن عباس گوید: یعنى براى هر درى از آنها نصیبى معین است.

________________________________________

[۱] – چیزى را مخفیانه گوش دادن.

[۲] – این شعر، بخاطر مى‏آورد شعر ناصر خسرو را:

بنگر به ستاره که بتازد سپس دیو چون زر گدازنده، که بر قیر چکانیش‏

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *