ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الحجر آیه ۴۵- ۹۹

[سوره الحجر (۱۵): آیات ۴۵ تا ۵۰]

إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ (۴۵)

ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِینَ (۴۶)

وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ (۴۷)

لا یَمَسُّهُمْ فِیها نَصَبٌ وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِینَ (۴۸)

نَبِّئْ عِبادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (۴۹)

وَ أَنَّ عَذابِی هُوَ الْعَذابُ الْأَلِیمُ (۵۰)

ترجمه:

پرهیزکاران در بهشتها و چشمه‏سارها هستند. با سلامت و ایمنى داخل آنها شوید. ما کینه را از سینه‏هاى آنها برداشته‏ایم. آنها برادرانه بر سریرهاى شادى روبروى یکدیگر نشسته ‏اند. نه آنها را رنجى مى‏رسد، و نه از آنجا خارج مى‏شوند.

بندگان مرا آگاه کن که من آمرزگار و رحیمم و عذابم دردناک است.

 

 

لغت:

غل: کینه، که به قلب مى‏پیچد هم چنان که «غل» بگردن. غلول یعنى خیانت که ننگ آن بر گردن صاحب خویش مى ‏پیچد.

سریر: مجلس رفیع که براى سرور آماده شده. جمع آن «اسرّه، سرر» نصیب: رنج و سستى که بدنبال عمل، دامنگیر انسان مى‏شود. این کلمه از «انتصاب» گرفته شده، زیرا صاحب آن براى قطع عمل، خود را نصب و آماده مى‏کند.

 

 

مقصود:

در آیات پیش خداوند بندگان خالص خود را نام برد و اکنون در پیرامون حال آنها در آخرت، سخن مى‏گوید:

إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ‏: مردمى که بوسیله اجتناب معصیت، از کیفر خدا مى ‏پرهیزند در باغها- که براى آنها خلق شده- و چشمه سارها- که از آنها آب، شراب و عسل فوران مى‏کند و در جویها جریان مى ‏یابد- هستند.

ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِینَ‏: به آنها گفته مى ‏شود: با سلامت از آفتها و دورى از زیانها و ایمنى از اینکه از آن خارج شوید و با آرامش خاطر، در بهشت ساکن شوید.

وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍ‏: از سینه ‏هاى اهل بهشت، اسباب دشمنى یعنى:کینه، حسد و بغض را بر کندیم.

إِخْواناً: این کلمه حال است. یعنى اهل بهشت، برادرانه و دوستانه، زندگى مى‏کنند و زندگى آنها لذت بخش است.

عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ‏: در مجالس شادى روبروى یکدیگر نشسته، بیکدیگر نگاه مى‏کنند. مجاهد گوید: در بهشت، مرد پشت سر زن خود و زن پشت سر شوهر خود را نمى‏بیند و در همه حال روبروى یکدیگر هستند. برخى گفته ‏اند آنها در موقعى که بزیارت یکدیگر مى‏روند، مجالس و منازلشان، هم سطح است و موقعى که از هم جدا مى‏شوند، منزلهاى بعضى بر منزلهاى بعضى برترى پیدا مى‏کند.

لا یَمَسُّهُمْ فِیها نَصَبٌ‏: در بهشت، آنها دچار رنج و مشقت نمى‏شوند، زیرا آنها براى انجام مقاصد خویش، احتیاجى به تحمل زحمت ندارند و همه چیزها براى آنها فراهم است.

وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِینَ‏: و هرگز از بهشت، خارج نمى‏شوند.

سپس خداوند متعال پیامبر خود را امر مى‏کند که بمردم بگوید که: عفو و رحمت و مغفرت خداوند، نسبت بدوستانش بسیار و عذابش نسبت بدشمنان، شدید است. از این رو فرمود:

نَبِّئْ عِبادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ‏: اى محمد، بندگان مرا آگاه کن که من گناهان مؤمنین را مى‏آمرزم و رحمت و مغفرت من نسبت به آنها بسیار است.

وَ أَنَّ عَذابِی هُوَ الْعَذابُ الْأَلِیمُ‏: و عذاب من نیز دردناک است، بنا بر این تنها به آمرزش من دل نبندید، بلکه از کیفر و انتقام من نیز بترسید.

 

 

 

 

[سوره الحجر (۱۵): آیات ۵۱ تا ۶۰]

وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ إِبْراهِیمَ (۵۱)

إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ إِنَّا مِنْکُمْ وَجِلُونَ (۵۲)

قالُوا لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ عَلِیمٍ (۵۳)

قالَ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلى‏ أَنْ مَسَّنِیَ الْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ (۵۴)

قالُوا بَشَّرْناکَ بِالْحَقِّ فَلا تَکُنْ مِنَ الْقانِطِینَ (۵۵)

قالَ وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّالُّونَ (۵۶)

قالَ فَما خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ (۵۷)

قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى‏ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ (۵۸)

إِلاَّ آلَ لُوطٍ إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ (۵۹)

إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِینَ (۶۰)

ترجمه:

و آنها را از مهمانان ابراهیم آگاه کن. هنگامى که بر او داخل شدند و بر او سلام کردند. ابراهیم گفت: ما از شما ترسانیم. گفتند: نترس، ما ترا به پسرى دانا بشارت مى‏دهیم. گفت: با اینکه مرا پیرى فرا رسیده است. بشارتم مى‏دهید؟ به چه بشارتم‏ مى‏دهید؟ گفتند: ترا بحق بشارت مى‏دهیم. ناامید مباش. گفت: جز گمراهان، چه کسى از رحمت پروردگارش ناامید مى‏شود؟ گفت: اى فرستادگان، چیست کار مهم شما؟! گفتند:

ما بسوى قومى مجرم، فرستاده شده‏ایم. بجز آل لوط، که همه را نجات مى‏دهیم. بجز زنش که مقدر ساختیم که از باقى ماندگان باشد و هلاک شود.

 

 

قرائت:

تبشرون: نافع بکسر نون و برخى بفتح نون خوانده‏اند. وجه قرائت نافع این است که نون دوم بخاطر تکرار و سنگینى حذف شده است. نه نون اول که علامت رفع است. حذف این نون- که زایده است- در کلام عرب شایع است. مثل:

ابا لموت الذى لا بد انى‏ ملاق لا اباک تخوفینى‏

یعنى: آیا بمرگ که ناگزیر ملاقاتش خواهم کرد، مرا مى‏ترسانى.

ابن کثیر، نون «تبشرون» را به تشدید و کسره خوانده‏است. وجه آن، ادغام نون اول در نون دوم است. وجه فتحه نون این است که مفعول آن حذف شده است.

برخى بروایت از یعقوب «تبشرونى» خوانده‏اند.

یقنط: ابو عمرو و کسایى این کلمه را در هر کجا باشد بکسر نون و دیگران بفتح نون خوانده‏اند. اینها دو لغتند و تفاوتى از لحاظ معنى ندارند.

لمنجوهم: اهل کوفه- بجز عاصم و یعقوب- بدون تشدید و دیگران به تشدید خوانده‏اند. به تشدید از باب تفعیل و بدون تشدید، از باب افعال است و هر دو در قرآن کریم بکار رفته. مثل‏ «وَ نَجَّیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا» (انبیاء ۸۸) و «فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ» (عنکبوت ۲۴) قدرنا: ابو بکر از عاصم بدون تشدید (همچنین در سوره نمل) و دیگران به تشدید خوانده‏اند. هر دو بر حسب لغت، یک معنى دارند. هذلى گوید:

و مفرهه عنس قدرت لساقها فخرت کما تتایع الریح بالقفل‏

یعنى: شترى نیرومند که من خواستم بساقش بکوبم و بر اثر زدن من بر زمین افتاد، هم چنان که درخت خشک بر اثر وزش باد، سقوط مى‏کند.

 

 

لغت:

ضیف: مهمان. این کلمه، از لحاظ افراد و تثنیه و جمع، یکسان است، زیرا مصدرى است که به معناى صفت، بکار رفته است. گاهى هم به «اضیاف و ضیوف و ضیفان» جمع بسته مى‏شود.

وجل: ترس.

خطب: کار بزرگ.

مجرم: کسى که از حق گسیخته و بباطل پیوسته و تمایلى به نیکى‏ها ندارد.

غابر: باقى هلاک شوند. شاعر گوید:

فما ونى محمد مذ ان غفر له الا له ما مضى و ما غبر

یعنى: از آن وقتى که خداوند گناهان گذشته و باقى محمد را آمرزید، دیگر سست و ضعیف نشد.

 

 

اعراب:

سلاماً: مصدر منصوب. یعنى «سلمنا سلاماً».

إِلَّا آلَ لُوطٍ: استثناى منقطع.

إِلَّا امْرَأَتَهُ‏: استثناى از «هم».

قَدَّرْنا إِنَّها لَمِنَ …: علمنا انها لمن …

ابو عبیده گوید: در این آیه یک معناى فقهى است که: ابو عبیده به آن اعتماد مى‏کرد. این معنى این است که: خداوند، آل لوط را از مجرمین استثنا کرد. سپس زن لوط را از آل لوط استثنا کرد. بنا بر این زن لوط، بازگشت به مجرمین مى‏کند و در ردیف آنها قرار مى‏گیرد. بدین ترتیب، هر جا در کلام چنین استثنایى در آید، استثناى دوم به اول کلام بازگشت مى‏کند. مثلا هر گاه کسى بگوید: فلانى را بر من ده درهم است، جز چهار درهم، جز یک درهم. در حقیقت، اقرار به هفت درهم کرده است.

 

 

 

مقصود:

پس از بیان وعد و وعید، نسبت به نیکان و بدان، اکنون بشرح داستان ابراهیم‏ و قوم لوط مى‏پردازد، تا آنچه ذکر کرد، تصدیق و بوسیله امور دنیا بر امور آخرت، استدلال کند، از اینرو فرمود:

وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ إِبْراهِیمَ‏: آنها را از مهمانان ابراهیم خبر ده.

إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقالُوا سَلاماً: آنها فرشتگانى بودند که بصورت مهمان، بر ابراهیم داخل شده، به او سلام کردند و بر او تحیت و درود فرستادند و او را بشارت دادند که خداوند او را فرزند عطا مى‏کند و قوم لوط را بهلاکت مى‏رساند.

قالَ إِنَّا مِنْکُمْ وَجِلُونَ‏: ابراهیم گفت: ما از شما بیمناکیم.

قالُوا لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ عَلِیمٍ‏: گفتند: نترس، ما ترا به پسرى نوید مى‏دهیم که پس از تولد و بلوغ، عالم خواهد شد.

قالَ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلى‏ أَنْ مَسَّنِیَ الْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ‏: ابراهیم گفت: مرا به فرزند بشارت مى‏دهید، در حالى که پیر شده و به سستى رسیده‏ام که از فرزند دار شدن مأیوسم؟

آیا به امر خدا مرا نوید مى‏دهید، تا اطمینان پیدا کنم، یا از پیش خود؟

قالُوا بَشَّرْناکَ بِالْحَقِّ فَلا تَکُنْ مِنَ الْقانِطِینَ‏: فرشتگان گفتند: ما ترا به امر خدا و از روى حقیقت، نوید مى‏دهیم، بنا بر این مأیوس مباش.

قالَ وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ‏: ابراهیم گفت: چه کسى از رحمت و نعمت خداوند، مأیوس مى‏شود؟ مگر اینکه از حق بازگشته، گمراه شده باشد و بقدرت خداوند نسبت بخلق فرزند از زن و مرد پیر، جاهل باشد. از این سخن بر- مى‏آید که ابراهیم مأیوس نشده بود، لکن فرشتگان تصور مى‏کردند که او مأیوس شده است. از اینرو ابراهیم با این سخن بآنها فهمانید که مأیوس نشده است.

قالَ فَما خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ‏: ابراهیم به آنها گفت: اى فرستادگان، شما براى چه کار مهمى فرستاده شده‏اید. در اینجا آنها را «مرسلون» مى‏گوید، زیرا مى‏داند که فرشته هستند.

قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى‏ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ‏: گفتند: ما بسوى قومى گنهکار- و بقولى کافر- فرستاده شده ‏ایم. بدین ترتیب، به او فهمانیدند که براى هلاک قوم مى‏روند. زیرا فرستاده شدن فرشتگان بسوى قومى جز براى هلاک نیست.

إِلَّا آلَ لُوطٍ: در اینجا خانواده لوط را استثناء کردند. مقصود از «آل لوط» بستگان نزدیک او هستند. در اینجا آل لوط را از مجرمین استثنا کرده، با اینکه آنها مجرم نبوده‏اند. علت این است که آنها اگر چه مجرم نبوده‏اند، لکن از قوم لوط بوده‏اند برخى گویند: استثنا منقطع است یعنى: لکن آل لوط …

إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ‏: که آنها را همگى نجات مى‏دهیم.

إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِینَ‏: در اینجا زن لوط را از آل لوط، استثنا مى‏کند، زیرا او کافر بود. مى‏فرماید: او از کسانى است که باید در شهر بمانند و مانند اهل شهر هلاک شود.

 

 

 

 

[سوره الحجر (۱۵): آیات ۶۱ تا ۷۲]

فَلَمَّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ (۶۱)

قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ (۶۲)

قالُوا بَلْ جِئْناکَ بِما کانُوا فِیهِ یَمْتَرُونَ (۶۳)

وَ أَتَیْناکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (۶۴)

فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ اتَّبِعْ أَدْبارَهُمْ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ وَ امْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ (۶۵)

وَ قَضَیْنا إِلَیْهِ ذلِکَ الْأَمْرَ أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ (۶۶)

وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِینَهِ یَسْتَبْشِرُونَ (۶۷)

قالَ إِنَّ هؤُلاءِ ضَیْفِی فَلا تَفْضَحُونِ (۶۸)

وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ (۶۹)

قالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعالَمِینَ (۷۰)

قالَ هؤُلاءِ بَناتِی إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ (۷۱)

لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ (۷۲)

ترجمه:

هنگامى که فرستادگان خدا، نزد قوم لوط آمدند، لوط به آنها گفت: شما قومى ناشناخته‏اید. گفتند: بلکه نزد تو آمده‏ایم و عذابى نازل کرده‏ایم که در باره آن تردید داشتند. و با عذابى که یقین و حق است نزد تو آمده‏ایم و راستگو هستیم. پس در اواخر شب، با خانواده‏ات از شهر بیرون بروید و مراقب آنها باش و هیچ یک از شما به شهر التفات نکند و به جایى که مأمورید، بروید. این خبر را به لوط اعلام کردیم که: بامدادان آخرین افراد این قوم، هلاک خواهند شد. اهل شهر، در حالى که یکدیگر را نوید مى‏دادند، بخانه لوط شتافتند. لوط گفت: اینان مهمان منند، مرا رسوا نکنید و از خدا بترسید و مرا خوار نسازید. گفتند: آیا ترا از پناه دادن مردم، نهى نکردیم؟

گفت: اینان دختران منند، اگر بازدواج تمایلى دارید. بجان تو سوگند، آنها در مستى خود، سرگردانند.

 

 

لغت:

اسراء: شب روى. «سرى یسرى سرى و اسرى یسرى اسراء» داراى یک معنى هستند. امرء القیس گوید:

سریت بهم حتى تکل مطیهم‏ و حتى الجیاد ما یقدن بارسان‏

یعنى: آنها را به شب بردم تا مرکبهاى ایشان خسته شد و مرکبهاى نیکو را با بندها مى‏کشیدند.

قطع: گویا این کلمه، جمع قطعه است.

اتباع: پیروى و اقتدا. ضد آن ابتداع است.

ادبار: جمع دبر، یعنى پشت سر. چنان که قبل یعنى پیش‏رو. گاهى این دو کلمه را بمعناى فرج بکار مى‏برند.

دابر: اصل. بقول بعضى یعنى: آخر عمر: عمر. لکن در مورد قسم فقط عمر بکار مى‏رود. بیشتر قسم را بصورت «لعمرى و لعمرک» بکار مى‏برند.

 

 

اعراب:

أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ: در محل نصب و بدل از «ذلک الامر» که تفسیر آن است.

ممکن است حرف جر از آن حذف شده باشد.

مصبحین: حال یستبشرون: حال‏

لعمرک: مبتدا. خبر آن محذوف است. یعنى «لعمرک قسمى» زجاج گوید:

در باب قسم فعل حذف مى‏شود و در اینجا خبر، زیرا معلوم است. مثل «باللَّه لافعلن کذا» یعنى: «احلف باللَّه …»

 

 

 

مقصود:

اکنون در پیرامون آمدن فرشتگان، نزد لوط (ع) و اطلاع وى از هلاک قوم، مى‏فرماید:

فَلَمَّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ‏: هنگامى که فرشتگان بسوى قوم لوط، آمدند، لوط به آنها گفت: شما مردمى عجیب و غریب هستید. علت این بود که آنها با چهره‏هایى زیبا و کم نظیر بسوى لوط رفته بودند و این مطلب، براى وى تعجب آمیز بود.

برخى گویند: واقع این است که لوط آنها را نشناخته بود و میل داشت آنها را بشناسد تا آرامش قلبى پیدا کند.

قالُوا بَلْ جِئْناکَ بِما کانُوا فِیهِ یَمْتَرُونَ‏: گفتند: هنگامى که تو آنها را از عذاب خدا مى‏ترسانیدى، آنها در باره آن شک مى‏کردند. اکنون همان عذاب را بر ایشان نازل کرده‏ایم.

وَ أَتَیْناکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ‏: و با عذابى که یقینى و حق است، نزد تو آمده‏ایم و آنچه مى‏گوئیم، راست و حقیقت است.

برخى گویند: یعنى امر خدا را آورده‏ایم و تردیدى نیست که امر خداوند، حق است.

فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ‏: بعد از آنکه بیشتر شب، گذشت و کمى از آن باقى ماند، با اهل خویش از شهر بیرون رو.

وَ اتَّبِعْ أَدْبارَهُمْ‏: و مراقب آنها باش، تا ببینى که احدى از آنها از عذاب الهى نجات نمى‏یابند.

وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ: و هیچ یک از شما نباید به پشت سر خود و شهر التفات‏ و تمایلى پیدا کند. برخى گویند: یعنى به شهر نگاه نکنید که منظره جانسوز عذاب، شما را رنجور مى‏سازد و براى شما قبل تحمل نیست. این معنى از حسن و ابو مسلم است.

وَ امْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ‏: و به جایى بروید که خداوند شما را مأمور کرده است یعنى: شام. این معنى از سدى است.

وَ قَضَیْنا إِلَیْهِ ذلِکَ الْأَمْرَ أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ‏: این خبر وحشتناک را به لوط اعلام کردیم که آخرین افراد قوم، بامدادان، هلاک خواهندشد.

بطورى که از آنها اثرى و نسلى بیادگار نماند.

وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِینَهِ یَسْتَبْشِرُونَ‏: قوم از همه جا بى خبر، با مشاهده ورود مهمانان زیبا روى، بیکدیگر نوید مى‏دادند به انتظار اینکه از وجود آنها کامجویى کنند و کردار پست شیطانى خود را نسبت به آنها تجدید نمایند.

قالَ إِنَّ هؤُلاءِ ضَیْفِی فَلا تَفْضَحُونِ‏: لوط به آنها گفت: اینان مهمانان منند کارى نکنید که من در برابر آنها شرمسار و رسوا گردم. دست از سر آنها بردارید.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ‏: از خداوند بترسید و از معصیت خوددارى کنید و مرا در برابر آنها خوار نگردانید.

قالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعالَمِینَ‏: گفتند: آیا ما ترا نهى نکردیم که کسى را پناه ندهى و به مهمانى نپذیرى؟

جبائى گوید: این سخن را لوط به قوم خود گفت و این پیش از آن بود که بفهمد آنها فرشتگان هستند که براى نازل کردن عذاب آمده‏اند. این مطلب، اگر چه در آخر ذکر شده است، لکن در حقیقت، جاى آن در آغاز کلام است. چنان که در غیر از این سوره نیز همین رویه، بکار رفته است.

قالَ هؤُلاءِ بَناتِی إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ‏: لوط در حالى که بدختران خود اشاره مى‏کرد، فرمود: اگر مایل بازدواج باشید، اینک دختران من آماده ازدواج هستند.

با آنها ازدواج کنید. این معنى از ابن عباس و حسن و قتاده است.

بدیهى است که در آن عصر، ازدواج کافر با زن مسلمان جایز بوده است، چنان که‏ در صدر شریعت اسلام نیز جایز بود و بعداً تحریم شد.

برخى گویند: منظور حضرت لوط، این بود که با دختران قوم، ازدواج کنند و دست از خوى زشت «همجنس گرایى!» بردارند. لکن معناى اول، واضحتر است.

لَعَمْرُکَ‏: اى محمد، بجان تو و بمدت حیات تو سوگند. مبرد گوید: این جمله دعاست، یعنى: عمر ترا خواستارم. ابن عباس گوید: خداوند، موجودى شریفتر و گرامى ‏تر از حضرت محمد (ص) نیافریده و هرگز بحیات کسى جز حیات وى سوگند یاد نکرده است.

إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ‏: این مردم که بوسیله فرشتگان بر آنها عذاب نازل شد، در مستى و غفلت، حیران و سرگردان بودند و راه هدایت را نمى‏یافتند.

 

 

 

 

[سوره الحجر (۱۵): آیات ۷۳ تا ۸۴]

فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَهُ مُشْرِقِینَ (۷۳)

فَجَعَلْنا عالِیَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ حِجارَهً مِنْ سِجِّیلٍ (۷۴)

إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (۷۵)

وَ إِنَّها لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ (۷۶)

إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً لِلْمُؤْمِنِینَ (۷۷)

وَ إِنْ کانَ أَصْحابُ الْأَیْکَهِ لَظالِمِینَ (۷۸)

فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِینٍ (۷۹)

وَ لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِینَ (۸۰)

وَ آتَیْناهُمْ آیاتِنا فَکانُوا عَنْها مُعْرِضِینَ (۸۱)

وَ کانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً آمِنِینَ (۸۲)

فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَهُ مُصْبِحِینَ (۸۳)

فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ (۸۴)

ترجمه:

پس صیحه ‏اى آنها را فرو گرفت و داخل در صبح شدند. و شهر را زیر و زبر کردیم و بر آنها سنگهایى از گل خشک، باریدیم. در این داستان، دلایلى است براى اندیشمندان. شهر لوط، در رهگذرى ثابت و استوار است. در این داستان براى مؤمنان دلایلى است. اصحاب ایکه، ستمکار بودند. ما از آنها انتقام گرفتیم. هر دو شهر، براهى‏ هستند که مورد توجه و عبرت آموزى مردم قرار مى‏گیرند. اصحاب حجر، پیامبران را تکذیب کردند. ما آیات خود را برایشان فرستادیم و آنها اعراض کردند. از کوه‏ها خانه‏هایى مى‏تراشیدند و با ایمنى در آن مى‏زیستند. بامدادان صیحه آسمانى آنها را فرو گرفت و آنچه کسب کرده بودند، آنها را سودمند نیفتاد.

 

 

قرائت:

الایکه: این کلمه را همه قاریان قرآن با الف خوانده‏اند، زیرا با الف هم نوشته مى‏شود. بجز ورش از نافع. وى همزه را ترک و حرکت آن را به لام منتقل مى‏سازد.

همانطورى که در کلمه «الاحمر» جایز است «الحمر» در کلمه «الایکه» هم جایز است «الیکه».

 

 

لغت:

الایکه: درخت درهم پیچیده، جمع آن «ایک» مثل «شجره و شجر» امیه، (در مرثیه کشتگان بت پرست جنگ بدر) گوید:

کبکا الحمام على فرو ع الایک فى الطیر الجوانح‏

یعنى: همچون گریه کبوتران بر روى شاخسار درختان، در میان مرغان پر و بال شکسته! بعضى «ایکه» را به معناى بیشه، دانسته‏اند.

متوسم: کسى که در علامت، نظر افکند. «و سمى» باران اول که گیاه را مى- رویاند و بنا بر این، متوسم کسى است که در طلب گیاه باشد. شاعر گوید:

و اصبحن کالدوام النواعم غدوه على وجهه من ظاعن متوسم‏

یعنى: با خرمى داخل در صبح شدند، در حالى که در مسیر کوچ کننده‏اى بودند که بدنبال گیاه مى‏گردد.

امام: راه. امام مبین یعنى: لوح محفوظ. این کلمه در لغت بمعناى پیشواست.

حجر: این کلمه از «حَجر» بمعناى منع گرفته شده است. علت اینکه عقل را«حجر» نامند، این است که: مانع از زشتیهاست.

 

 

اعراب:

مشرقین: حال مصبحین: حال‏ وَ إِنْ کانَ أَصْحابُ …: ان مخففه از ثقیله است.

آمنین: حال‏

مقصود:

اکنون خداوند در چگونگى عذاب قوم لوط، مى‏فرماید:

فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَهُ مُشْرِقِینَ‏: هنگام طلوع خورشید، صدایى هول انگیز آنها را فرا گرفت.

فَجَعَلْنا عالِیَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ حِجارَهً مِنْ سِجِّیلٍ‏: تفسیر آن در سوره هود، گذشت.

إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ‏: قتاده و ابن زید گویند: یعنى آنچه در باره هلاک قوم لوط گفته شد، براى اهل تفکر و عبرت، دلائل و راهنمایى است.

مجاهد گوید: یعنى براى اهل فراست. از پیامبر اسلام است که: از فراست مؤمن، بپرهیزید که او بنور خداوند، مى‏نگرد.[۱] و نیز فرموده: خداوند را بندگانى است که مردم را به نشانه، مى‏شناسند[۲] آن گاه همین آیه را قرائت کرد. امام صادق (ع) فرموده: مائیم کسانى که مى‏اندیشیم و عبرت مى‏گیریم. راه سعادت، در ما اقامه شده و این راه، بسوى بهشت است.[۳] این روایت را على بن ابراهیم در تفسیر خود آورده است.

وَ إِنَّها لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ‏: شهر لوط، در رهگذر مردم قرار دارد. آنها براى انجام حوائج زندگى از آنجا مى‏گذرند و به آن عبرت مى‏گیرند. زیرا آثارى که مورد توجه قرار مى‏گیرد، در آنجا بر قرار و ثابت و پایدار است. این شهر «سدوم» است. قتاده گوید: قریه‏ هاى قوم لوط میان مدینه و شام است.

إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً لِلْمُؤْمِنِینَ‏: در این داستان، براى اهل ایمان، عبرت و دلالت است. در اینجا مؤمنان را ذکر مى‏کند زیرا آنها هستند که عبرت مى‏گیرند.

وَ إِنْ کانَ أَصْحابُ الْأَیْکَهِ لَظالِمِینَ‏: اصحاب ایکه، قومى هستند که آنها را اهل شجر و بیشه گفته‏اند. شعیب، پیامبرى است که بسوى آنها و اهل مدین فرستاده شد. اهل مدین، با صیحه و اصحاب «ایکه» با صاعقه ‏اى هلاک شدند. این بیان از قتاده و جماعتى از مفسران است. معناى آیه، این است:

– اصحاب ایکه، بر اثر تکذیب پیامبرشان ستمکار بودند. آنان اصحاب بیشه‏ هایى بودند که خداوند آنها را گرفتار گرمایى شدید کرد، سپس ابرى بر سر آنها فرستاد و آنها به امید اینکه سر سایه‏اى بدست آورده‏اند، به آن پناه بردند. در این وقت خداوند از آن ابر، صاعقه ‏اى بر سر آنها فرستاد و هلاکشان کرد.

فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ‏: ما از قوم شعیب و قوم لوط، انتقام گرفتیم و بعذابشان مبتلا کردیم.

انتقام، کیفر گناهان گذشته است. على بن عیسى میان انتقام و عقاب فرق گذاشته، گوید:

انتقام، نقیض انعام و عقاب، نقیض پاداش است.

وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِینٍ‏: ابن عباس و مجاهد و حسن و قتاده گویند: یعنى شهرهاى قوم لوط و اصحاب ایکه، براهى است که مورد توجه مردم قرار مى‏گیرد و از آن کسب هدایت، مى‏شود.

در اینجا راه را «امام» نامیده، بخاطر اینکه مورد توجه و اقتداى انسان قرار مى‏گیرد.

جبائى گوید: مقصود این است که داستان این دو شهر، در لوح محفوظ ذکر و ثبت شده است. یا اینکه حدیث لوط و شعیب، در آنجا ثبت است. مثل‏ «وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ» (یس ۱۲: هر چیزى را در لوح محفوظ شمرده‏ایم) مبین یعنى ظاهر.

اکنون در باره هلاک شدن قوم صالح، مى‏فرماید:

وَ لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِینَ‏: حجر، نام بلدى است که مسکن قوم ثمود بود. آنها را اصحاب حجر گفته‏اند، زیرا در آنجا مسکن داشته ‏اند. همان طورى که اعراب بادیه نشین را «اصحاب بادیه» گویند.

قتاده گوید: حجر، نام وادیى است که اینها در آن سکونت داشتند، علت این که خداوند مى‏گوید: اصحاب حجر، رسولان را تکذیب کردند، در حالى که آنها فقط صالح را تکذیب مى‏کردند، این است که: تکذیب صالح، یعنى تکذیب همه رسولان خدا، زیرا او مردم را بهمان چیزى دعوت مى‏کرد که دیگران دعوت کرده بودند و نیز آنها را دعوت مى‏کرد که به فرستادگان خدا ایمان بیاورند، بنا بر این تکذیب یکى تکذیب دیگران بود.

جبائى گوید: خداوند بسوى آنها پیامبرانى فرستاد که یکى از آنها صالح است.

وَ آتَیْناهُمْ آیاتِنا: ما براى اصحاب حجر، حجت‏ها و معجزات و دلائلى فرستادیم که بر صدق انبیاء دلالت مى‏کرد. حسن گوید: یعنى ما براى پیامبران آیاتى فرستادیم.

فَکانُوا عَنْها مُعْرِضِینَ‏: آنها از تفکر در آیات، و استدلال به آنها خوددارى کردند.

وَ کانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً آمِنِینَ‏: قوم صالح آن چنان نیرویى داشتند که: از کوه‏ها خانه‏هایى براى خود مى‏تراشیدند و در آنها ساکن مى‏شدند و از خراب شدن خانه، ایمن و آسوده خاطر بودند. برخى گویند: یعنى از عذاب خدا ایمن بودند.

برخى گویند: یعنى بر اثر طول عمر، از مرگ ایمن بودند.

فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَهُ مُصْبِحِینَ‏: بامدادان، صیحه ‏اى آنها را فرو گرفت و هلاک شدند.

فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ‏: ولى مال و اولاد و دیگر وسایل پناهگاه‏ها آنها را از عذاب خداوند نجات نداد و آنها را بى‏نیاز نکرد.

 

 

 

[سوره الحجر (۱۵): آیات ۸۵ تا ۹۱]

وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ السَّاعَهَ لَآتِیَهٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ (۸۵)

إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلِیمُ (۸۶)

وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ (۸۷)

لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ (۸۸)

وَ قُلْ إِنِّی أَنَا النَّذِیرُ الْمُبِینُ (۸۹)

کَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِینَ (۹۰) الَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ (۹۱)

ترجمه:

ما آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست، جز بحق نیافریده‏ایم و قیامت در پیش است. بنا بر این آنها را مورد عفو پسندیده خود قرار ده. پروردگار تو، آفریدگار داناست. ما سوره حمد و قرآن بزرگ را بر تو نازل کردیم. چشمانت را به نعمت‏هایى که بآنها داده‏ایم، متوجه نساز و غم آنها را نور و براى مؤمنان، تواضع کن. و بگو:

منم ترساننده آشکار کننده. هم چنان که نازل کردیم بر قسمت کنندگان. آنها که قرآن را قسمت قسمت کردند.

 

 

لغت:

عضین: جمع عضه. اصل این کلمه «عضوه» است که واو آن افتاده و به «عضین» جمع بسته شده است. تعضیه، یعنى تفریق. این کلمه از اعضاء گرفته شده و بمعناى اجزاى متفرق و پراکنده است. رؤبه گوید:

لیس دین اللَّه بالمعضّى.

یعنى: دین خدا را نباید قسمت قسمت کرد.

دیگرى گوید:

تلک دیار تازم المآزما و عضوات تقطع اللهازما

یعنى این است دیارى که راه را تنگ و خارهایى که استخوانهاى بیخ گوش را قطع مى‏کند.

برخى گویند: اصل عضه، عضه است که هاء آن حذف شده. مثل: شفه و شاه که در اصل شفهه و شاهه بوده بدلیل اینکه جمع آنها «شفاه و شیاه» و مصغر آنها «شفیه» و شویهه» است.

 

 

مقصود:

وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِ‏: ما آسمانها و زمین را بیهوده نیافریده‏ایم، بلکه بمقتضاى حکمت، آفریده‏ایم. این حکمت، عبارت از این است که اهل آسمان‏ها و زمین را بعبادت دعوت مى‏کنیم و آنها را پاداش مى‏دهیم.

وَ إِنَّ السَّاعَهَ لَآتِیَهٌ: بدون شک، قیامت فرا مى‏رسد و آنها دچار عذاب مى‏شوند.

بقولى یعنى همه خلایق مجازات مى‏شوند. برخى گفته‏اند: این جمله، تفسیر «الا بالحق» است.

فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ‏: اى محمد، از مجازات گناهکاران و مشرکان اعراض کن و آنها را ببخشاى. در باره این آیه، اختلاف است. ابن عباس و مجاهد و قتاده گویند:

با آیه جنگ، نسخ شده است. حسن گوید: منسوخ نیست. بلکه این آیه، مربوط است به امور خصوصى که میان ایشان و پیامبر گرامى بوده و ارتباطى به جهاد ندارد.

خداوند به پیامبر خود امر مى‏کند که در مورد عفو، آنها را مشمول عفو خود قرار دهد و موعظه کند.

قاضى گوید: عفو در همه جا پسندیده و نظیر حلم و تواضع است. با اینکه در مسأله جهاد به سختگیرى سفارش شده است، مع الوصف، ما را بعفو ملزم کرده‏اند. از على (ع) حکایت شده است که: صفح، بخشایش بدون سرزنش است. برخى گفته‏اند:

بخشایشى است که توام با سختگیرى و توبیخ نباشد.

إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِیمُ‏: پروردگار تو، آفریدگار مخلوقات و به تدبیر آنها داناست و از کارهاى شما آگاه است. ممکن است منظور این باشد که خداوند خالق شماست و از آنچه بحال شما بهتر است، آگاهى دارد. او مى‏داند که حالا عفو بهتر است. شما هم باید اهل عفو و گذشت باشید تا وقتى که فرمان جهاد صادر شود.

اکنون در باره نعمت‏هایى که به پیامبر گرامى اسلام، اختصاص دارد، مى‏فرماید:

وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی‏: در این باره قبلا گفتگو کرده و گفته‏ایم که «سبع المثانى» سوره فاتحه الکتاب است. قول على (ع) و ابن عباس و حسن و ابو العالیه و سعید بن جبیر و ابراهیم و مجاهد و قتاده، همین است. از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نیز چنین روایت شده است. برخى گفته‏اند: مقصود، هفت سوره طولانى قرآن کریم است. علت اینکه این سوره‏ها مثانى گفته شده، این است که اخبار و عبرت‏ها در این سوره‏ها، دو بدو، آمده‏اند. این قول بنا بروایتى دیگر، از ابن عباس است. ابن- مسعود و ابن عمر و ضحاک نیز چنین گفته‏اند. برخى گفته‏اند: مثانى همه قرآن است.

چنان که مى‏فرماید: «کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ» (زمر ۲۳) این قول از ابو مالک و طاووس است. از ابن عباس و مجاهد نیز چنین روایت شده است.

آنان که «المثانى» را فاتحه الکتاب دانند، در باره سبب نامگذارى آن اختلاف دارند. حسن گوید: علت این است که در هر نمازى دو بار خوانده مى‏شود. از امام صادق (ع) نیز چنین روایت شده است.

زجاج گوید: علت این است که در هر رکعتى باید همراه قسمتى از قرآن خوانده‏ شود. برخى گویند: بخاطر این است که در این سوره، دو بار، خداوند متعال، ثنا گفته مى‏شود. یکى «رحمان» دیگرى «رحیم». برخى گویند: علت این است که این سوره، میان خداوند و بنده، تقسیم شده است. چنان که مضمون خبرى است. برخى گویند:

بواسطه این است که نیمى از آن ثنا و نیمى دیگر، دعاست. برخى گویند: علت این است که: این سوره، بخاطر شرافت و عظمتى که دارد، دو بار نازل شده است. برخى گویند: علت این است که: در این سوره، کلماتى مانند «الرحمن الرحیم»، «ایاک ایاک» و «الصراط صراط» دو بدو آمده‏اند. برخى گویند: علت، این است که این سوره، اهل فسق را از فسق، دور مى‏سازد.

آنان که مقصود از «المثانى» را همه قرآن مى‏دانند، حرف «من» را براى تبعیض مى‏دانند و آنان که مقصود سوره حمد مى‏دانند، «من» را براى تبیین دانسته‏اند.

راجز گوید:

نشدتکم بمنزل القرآن‏ ام الکتاب السبع من مثانى‏
ثنتین من آى من القرآن‏ و السبع سبع الطول الدوانى‏

یعنى: سوگند مى‏دهم شما را به نازل کننده قرآن و بنازل کننده ام الکتاب، یعنى سوره حمد که آیات آن دو بار نازل شده است و بنازل کننده هفت سوره‏اى که بهم نزدیک و طولانى هستند.

وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ‏: و قرآن عظیم را بر تو نازل کردیم. علت اینکه: قرآن را بصفت عظمت یاد کرده، این است که همه امور دین را بنحو اختصار، با بهترین نظم و تمامترین معنى، در بردارد.

لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ‏: در اینجا کلمه «ازواج» حال و به معناى «امثال و اشباه» است. یعنى: چشم به نعمتها و اولاد این کافران ندوز، زیرا اینها در معرض زوال و فنا هستند و سر انجام نیز کیفر و عقوبت، دامنگیر آنها مى‏شود.

برخى گویند: یعنى به نعمتهایى که در دست آنهاست و مشابه یکدیگر هستند،نگاه نکن، زیرا نعمتهایى که ما بتو و پیروانت بخشیده‏ایم، یعنى نبوت، قرآن، اسلام، فتوحات و … بیشتر و پر ارزش‏تر از نعمتهاى آنهاست.

برخى گویند: کلمه «ازواج» به معناى «اصناف» است. یعنى به نعمتهایى که به اصناف مشرکان داده‏ایم، نگاه نکن و آنها را پیش خود بزرگ نشمار. بنا بر این «ازواج» مفعول به است و مقصود، نهى پیامبر گرامى است از اینکه رغبتى بدنیا پیدا کند. پیامبر از نگاه کردن به چیزهاى نیکوى دنیا خوددارى مى‏کرد.

وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ‏: و اگر کفار قریش، ایمان نمى‏آورند و دچار عذاب مى‏شوند، تو غم آنها را نخور. این معنى از کلبى است.

حسن گوید: یعنى اگر آنها بر اثر کفر، گرفتار عذاب مى‏شوند، غم آنها را نخور.

جبائى گوید: یعنى بخاطر نعمتهایى که به آنها داده و بتو نداده‏ایم، غمگین نباش.

وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ‏: ابن عباس گوید: یعنى با مؤمنان نرمى و ملایمت کن عرب به کسى که با وقار و بردبار باشد، گوید: «خافض الجناح» منشأ این تعبیر این است که: مرغان هنگامى که جوجه‏ها را بطرف خود مى‏آورند، نخست پر و بال را مى‏گشایند، تا جوجه‏ها در زیر آن آرام‏گیرند، سپس بالها را بزیر مى‏آورند و این نشانه محبت است، بنا بر این مقصود این است که: پیامبر باید با مؤمنان متواضع باشد، تا آنها از وى پیروى کنند.

وَ قُلْ إِنِّی أَنَا النَّذِیرُ الْمُبِینُ‏: و بگو: من شما را بجاهاى ترسناک، آگاه مى‏ سازم، تا از آن بپرهیزید و آنچه مورد نیاز شماست و من با سمت رسالت، براى بیان آن آمده‏ام، براى شما بیان خواهم کرد.

کَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِینَ الَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ‏: در این باره، دو قول آورده‏ اند:

۱- قتاده گوید: یعنى قرآن را بر تو نازل کردیم، همانطورى که بر یهودیان و مسیحیان که قرآن را قسمت قسمت کرده، میان اجزاى آن تفرقه افکندند و بعضى را قبول‏ و بعضى را رد کردند، نیز نازل کرده‏ایم. اینان در قرآن کریم، هر چه با کتاب خودشان موافق بود مى‏پذیرفتند و هر چه مخالف بود، رد مى‏کردند. ابن عباس گوید: علت اینکه آنان را «مقتسمین» نامیده، این است که آنها کتابهاى آسمانى را قسمت قسمت کرده، به قسمتى ایمان مى‏آوردند و به قسمتى نه.

۲- یعنى: شما را از عذابى مى‏ترسانم که بر آنهایى که راه‏هاى مکه را قسمت کردند تا از ایمان به پیامبر گرامى مانع شوند، نازل کردم.

مقاتل گوید: آنها شانزده نفر بودند که ولید بن مغیره، آنها را در موسم حج، مأموریت داده بود تا سر راه مسافران مکه بایستند و به آنها بگویند که تحت تأثیر جاذبه معنوى محمد (ص) قرار نگیرند و فریب او را نخورند! خداوند بر آنها عذاب نازل کرد و به خوارى و سختى جان سپردند. این گروه، قرآن را به اجزایى تقسیم کردند:

قسمتى را سحر، قسمتى را «اساطیر اولین» و قسمتى را افترا نامیدند.

 

 

 

نظم آیات:

وجه اتصال آیه اول، به سابق این است که: چون امتها بمخالفت حق برخاستند، هلاک شدند، زیرا خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریده و قیامت، براى کیفر بد کاران، در پیش و بازگشت همه مخلوقات به خداوند دانایى است که مدبر آنهاست.

آیه‏ «وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی» به‏ «فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ» متصل است، زیرا خداوند نخست دستور به عفو مى‏دهد، سپس به بیان نعمتهایى که مخصوص پیامبر گرامى اسلام است، مى‏پردازد.

آیه‏ «کَما أَنْزَلْنا» بنا بر قول اول، متصل است به‏ «لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً …» یعنى همانطورى که براى آنها کتابهایى فرستادیم، براى تو نیز قرآن فرستادیم و بنا بر قول دوم به‏ «أَنَا النَّذِیرُ» متصل است.

 

 

 

[سوره الحجر (۱۵): آیات ۹۲ تا ۹۹]

فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (۹۲)

عَمَّا کانُوا یَعْمَلُونَ (۹۳)

فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ (۹۴)

إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ (۹۵)

الَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (۹۶)

وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِما یَقُولُونَ (۹۷)

فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ کُنْ مِنَ السَّاجِدِینَ (۹۸)

وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ (۹۹)

ترجمه:

سوگند به پروردگارت، ما همه آنها را از کردارشان سؤال مى‏کنیم. پس امر خدا را آشکار کن و از مشرکین روى گردان باش. ما شر استهزا کنندگان را کوتاه خواهیم کرد. آنها با خداوند یکتا، خدایان دیگرى قرار مى‏دهند و بزودى مى‏دانند. ما مى‏دانیم که از گفتار آنها تو دلتنگ مى‏شوى. پس با ستایش پروردگارت خدا را تسبیح کن و از سجده کنندگان باش. و خدا را پرستش کن تا مرگت فرا رسد.

 

 

لغت:

صدع: فرق، فصل. «صدع بالحق» یعنى: آشکارا بحق سخن گفت. ابو أذیب گوید:

و کأنهن ربابه و کأنه‏ یسر یفیض على القداح و یصدع‏

او در وصف کره خرها و مادرشان گوید: آنها مثل جعبه تیر و مادرشان مثل کسى است که با تیرها بازى و آنها را آشکار مى‏کند. کلمه «صدیع» یعنى صبح، شاعر گوید:

«کأن بیاض غرته الصدیع» یعنى: سفیدى پیشانى آن شیر، به روشنى صبح مى‏ماند.

 

 

اعراب:

فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ: اگر «ما» موصوله باشد، عاید آن محذوف است. اگر «ما» مصدریه باشد، به تقدیر: «فاصدع بالامر» است و به عاید، نیازى نیست. یونس نحوى از رؤبه، نقل کرده است که: فصیح‏ترین تعبیرات قرآنى همین است.

 

 

مقصود:

بدنبال بیان کفر ایشان نسبت به قرآن و تفرقه آن، مى‏فرماید: آنها کیفر این کردار زشت را خواهند دید و مؤاخذه خواهند شد.

فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ‏: اى محمد، سوگند به پروردگارت، ما از آنان سؤال خواهیم کرد و منظورمان از این سؤال، توبیخ و سرکوفت آنهاست. یعنى به آنها گوییم: چرا معصیت کردید؟ حجت شما چه بود؟ بدین ترتیب رسوا و مفتضح خواهند شد. در این آیه، خداوند سوگند به خودش را یاد کرد و خود را بعنوان پروردگار محمد، معرفى نمود، تا عظمت مقام وى را بر مردم ثابت کند.

عَمَّا کانُوا یَعْمَلُونَ‏: سفیان بن عیینه گوید: یعنى از کردارشان سؤال مى‏کنیم.

کلبى گوید: یعنى از «لا اله الا اللَّه» و ایمان به پیامبران سؤال مى‏کنیم. ابو العالیه گوید:

یعنى از آنها مى‏پرسیم که چه پرستیدند و چه جواب پیامبران دادند؟

فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ: ابن عباس و ابن جریح و مجاهد و ابن زید گویند: یعنى بدون ترس و بیم، امر خدا را آشکار کن. جبائى و اخفش گویند: یعنى میان حق و باطل جدایى افکن. زجاج گوید: یعنى هر چه به آن امر شده‏اى، ظاهر گردان. وى گوید:

«صدع» جدا کردن قسمتهاى شى‏ء از قسمتهاى دیگر آن است.

وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ‏: و پیش از اینکه مأموریت جنگى پیدا کنى، با مشرکین خصومت نکن. ابو مسلم گوید: یعنى از آنها نترس و به آنها توجهى نکن.

جبائى گوید: یعنى هر گاه ترا اذیت کنند، از آنها اعراض کن و در صدد پاسخ بر نیا.

إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ‏: ما شر آنها که ترا استهزا مى‏کنند، از سر تو کوتاه و آنها را هلاک مى‏کنیم.

ابن عباس و سعید بن جبیر گویند: پنج تن از قریش بودند که پیامبر را استهزا مى‏کردند و خداوند آنها را هلاک کرد:

عاص بن وائل، ولید بن مغیره، ابو زمعه، اسود بن یغوث و حرث بن قیس.

برخى گویند: آنها شش نفر بودند و ششمى آنها حارث بن طلاطله- که نام مادرش عیطله است- بود.

گویند: جبرئیل بر پیامبر نازل شد، در حالى که آنان مشغول طواف خانه کعبه بودند و پیامبر در کنار کعبه ایستاده بود، ولید بن مغیره از کنارش گذشت و جبرئیل به ساقش اشاره کرد. هنگامى که از کنار آهنگرى مى‏گذشت و لباسهایش را بر زمین مى‏کشید، میخى به لباسش آویخت و او از فرط خودخواهى براى کندن میخ، خم نشد، بلکه با پایش مى‏خواست آن را بیندازد، ولى میخ به ساقش نشست و سوراخ کرد، بر اثر این زخم، هم چنان بیمار بود تا در گذشت. هنگامى که عاص بن وائل از کنار پیامبر گرامى عبور مى‏کرد، جبرئیل به پایش اشاره کرد. طولى نکشید که خارى به پایش خلید و بر اثر آن در گذشت. چون ابو زمعه (اسود بن مطلب بن عبد مناف) از آنجا گذشت، جبرئیل به چشمش اشاره کرد و کور شد و برخى گویند: برگ سبزى بجانب او پرتاب کرد و کور شد. او همواره سر خود را بدیوار مى ‏کوبید، تا هلاک شد. هنگامى که اسود از آنجا مى‏گذشت، جبرئیل به شکمش اشاره کرد و دچار بیمارى استسقا شد و در گذشت.

برخى گویند: بر اثر مسمومیت، چنان رنگش سیاه شده بود که وقتى بخانه آمد، او را نشناختند. طولى نکشید که در گذشت، در حالى که مى‏گفت: خداى محمد مرا کشت.

چون حارث بن طلاطله، آمد، به سرش اشاره کرد. در نتیجه، از بینیش چرک مى‏آمد تا جان سپرد. برخى گفته‏اند: حرث بن قیس ماهى شور خورد و دچار عطش شد. او چندان آب خورد تا شکمش پاره شد و در گذشت.

اکنون خداوند آنان را به شرک، توصیف کرده، مى‏فرماید:

الَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ‏: آنها با خداوند یکتا خدایان دیگرى پرستیدند و بزودى خواهند دانست. بدین ترتیب، آنها را تهدید به عذاب مى‏کند.

وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِما یَقُولُونَ‏: اى محمد، ما مى‏دانیم که از تکذیب و استهزاى آنان، تو دلتنگ مى‏شوى. این جمله، بمنظور تسلیت و دلخوش کردن پیامبر است.

فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ‏: بگو: سبحان اللَّه و بحمده.

وَ کُنْ مِنَ السَّاجِدِینَ‏: ضحاک و ابن عباس گویند: یعنى از نمازگزاران باش.

ابن عباس گوید: هر گاه پیامبر، دچار اندوه مى‏شد، به نماز مى‏ پرداخت.

برخى گویند: یعنى خدا را بخاطر نعمتهایش حمد کن و از کسانى باش که خدا را سجده کنند و عبادت خود را براى او انجام دهند.

وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ‏: ابن عباس و حسن و مجاهد گویند: یعنى خدا را پرستش کن تا مرگت فرا رسد. قتاده گوید: یعنى خدا را عبادت کن تا هنگام مرگ نسبت به امور نیک و بد، یقین پیدا کنى. علت اینکه: مرگ را یقین نامیده، این است که: امرى یقینى و قطعى است.

احتمال مى‏رود که منظور این باشد که: خدا را پرستش کن تا وقتى که نسبت بمرگ یقین پیدا کنى و مطمئن شوى که هنگام خروج از دنیا فرارسیده است، چه در این وقت دیگر تکلیفى نیست.

زجاج گوید: یعنى همواره خدا را عبادت کن. اگر فقط مى‏گفت: خدا را عبادت کن و آن را مقید به این وقت نمى‏ساخت، کافى بود که انسان یک بار خدا را عبادت کند و مطیع شناخته شود، لکن با این تعبیر، انسان را ملزم مى‏کند که تا زنده است، خدا را عبادت کند.

_____________________________________

[۱] -اتقوا فراسه المؤمن فانه ینظر بنور اللَّه‏

[۲] -ان للَّه عباداً یعرفون الناس بالتوسم‏

[۳] -نحن المتوسمون و السبیل فینا مقیم و السبیل طریق الجنه

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *