معراج رسول (ص)

اکنون قصّه معراج گوئیم از اخبار صحاح روایت انس بن مالک و ابو سعید خدرى و شدّاد اوس و ابو هریره و ابن عباس و عایشه رضى اللَّه عنهم، دخل حدیث بعضهم فى بعض، این بزرگان صحابه روایت مى‏کنند که رسول خدا را (ص) بمعراج بردند شب دوشنبه سیزدهم ربیع الاوّل پیش از هجرت بیک سال، بروایتى دیگر نوزده روز از ماه رمضان گذشته پیش از هجرت بهژده ماه و او را از خانه امّ هانى بنت ابى طالب بردند، و بروایتى دیگر از حجر کعبه.

رسول خداى (ص) گفت: جبرئیل (ع) آمد و مرا از خواب بیدار کرد و بر گرفت و فرا سقایه زمزم برد و آنجا بنشاند، شکم مرا بشکافت تا بسینه و بدست خویش باطن من بشست بآب زمزم و با وى میکائیل بود بدست وى طشتى زرّین و در آن طشت تورى زرّین پر از ایمان و حکمت، جبرئیل آن همه در شکم من نهاد و سینه من از آن بیا کند وانگه آن شکافته فراهم گرفت و بحال خویش باز شد و مرا از آن هیچ رنج نبود، آن گه مرا فرمود تا وضو کردم، آن گه گفت: انطلق یا محمّد- خیز تا رویم، گفتم تا کجا؟

گفت: الى ربّک و ربّ کلّ شى‏ء- تا بدرگاه خداوند خویش، خداوند جهان و جهانیان، آن گه دست من بگرفت و از مسجد بیرون برد، و براق را دیدم میان صفا و مروه ایستاده، دابّه‏ اى از دراز گوش مه و از استر کم، رویش چون روى مردم، گوش چون گوش فیل، عرف چون عرف اسب پاى چون پاى اشتر، ذنب چون ذنب گاو، چشم چون ستاره زهره، پشت وى از یاقوت سرخ، شکم وى از زمرد سبز، سینه وى از مروارید سپید، دو پر داشت بانواع جواهر مکلّل، بر پشت وى‏ رحلى از زر و حریر بهشت، جبرئیل گفت: یا محمد ارکبه- برنشین، و هى دابه ابرهیم (ع) کان یزور علیها البیت الحرام.

گفتا چون دست بر پشت وى نهادم خویشتن را از زیر دست من بجهانید، جبرئیل عرف وى بگرفت خشخشه مروارید و یاقوت بگوش من رسید، آن گه جبرئیل گفت: أ تفعل هذا بمحمد؟ اسکن فو اللَّه ما رکبک احد من الانبیاء اکرم على اللَّه منه- اى براق بیارام و ساکن باش محمّد را (ص) نمى‏دانى؟

بآن خدایى که یکتاست که هرگز بر تو هیچ پیغامبر ننشست بر خدا گرامى تر از روى، براق چون این بشنید از شرم عرق بگشاد و سر در پیش افکند و از تواضع شکم خویش بر زمین نهاد، جبرئیل رکاب من گرفت تا بر نشستم و میکائیل جامه بر من راست کرد، فرا راه بودم از راست جبرئیل با من مى‏آمد و از چپ میکائیل و از پیش اسرافیل زمام براق بدست گرفته، گام مى ‏نهاد براق بر اندازه مد البصر و روش او بر مراد و همّت من، اگر خواستم که برود مى ‏رفت یا بپرد مى ‏پرید یا بایستد مى ‏ایستاد، براه دراز سوى راست ندانى شنیدم که:یا محمّد على رسلک اسئلک

آرام گیر تا از تو سؤال کنم، سه بار گفت و من او را اجابت نکردم و بر گذشتم، از سوى چپ هم چنان ندا شنیدم سه بار که:یا محمّد على رسلک اسئلک‏

و من هم چنان بر گذشتم و خویشتن را با وى ندادم، چون فراتر شدم پیر زنى را دیدم که بر وى زینت بسیار بود و مى‏گفت:یا محمّد الى‏

– سوى من آى، من التفات نکردم و برفتم، پس گفتم یا جبرئیل آن منادى اوّل که از سوى راست ندا کرد که بود؟ گفت داعیه یهود بود اگر از تو اجابت یافتى امّت تو جهودان بودندى و او که از سوى چپ ندا کرد داعیه ترسایان بود اگر تو اجابت کردى امّت تو ترسایان بودندى و آن پیر زن که او را با زینت و بهجت دیدى دنیا بود اگر ترا بوى میل بودى امّت تو دنیا بر آخرت اختیار کردندى.

گفتا بنخلستانى رسیدم جبرئیل مرا گفت فرود آى و نماز کن، نماز کردم، آن گه گفت: این زمین یثرب است، بعد از آن بصحرایى رسیدم هم چنان فرمود تا فرود آمدم و نماز کردم، گفت دانى که این چه جایست؟ گفتم: اللَّه اعلم، گفت این مدین است و آن طور سینا و شجره موسى، بعد از آن بزمینى فراخ رسیدم و در آن زمین کوشکها دیدم، مرا گفت اینجا نماز کن، نماز کردم، آن گه گفت این موضع را بیت لحم گویند جاى ولادت عیسى (ع).

گفتا و در آن راه تشنگى بر من افتاد فریشته‏اى را دیدم سه اناء در دست وى: در یکى عسل و در یکى دیگر شیر و در سیم‏ خمر، مرا گفت آنچ خواهى بیاشام، شیر بیاشامیدم و اندکى عسل و خمر نخوردم، جبرئیل گفت:

اصبت الفطره انت و امّتک اما انّک لو شربت الخمر لغوت امّتک و لم تجتمع على الفطره ابدا. پس از آن زمینى دیدم تاریک و تنگ و ناخوش از آنجا بگذشتم زمینى دیگر دیدم فراخ و روشن و خوش، گفتم اى جبرئیل آن چه بود و این چیست؟

گفت آن زمین دوزخ بود و این زمین بهشت، پس از آن رفتم تا به بیت المقدس فریشتگان را دیدم فراوان که از آسمان فرو مى‏آیند و مرا بنواخت و کرامت حق بشارت مى‏دهند و مى‏گویند:السلام علیک یا اوّل یا آخر یا حاشر،گفتم اى جبرئیل این چه تحیّتست که ایشان مى‏گویند؟

گفت:انّک اوّل من تنشقّ عنه الارض و عن امّته و اوّل شافع و اوّل مشفع و انّک آخر الانبیاء و ان الحشر بک و بامّتک یعنى حشر یوم القیامه،پس بایشان در گذشتیم تا بدر مسجد رسیدیم جبرئیل مرا از براق فرود آورد و زمام براق بحلقه در مسجد استوار کرد، چون در مسجد رفتم انبیاء را دیدم فراوان.

وفى حدیث ابى العالیه قال: ارواح الانبیاء الذین بعثهم اللَّه قبلى من لدن ادریس و نوح الى عیسى قد جمعهم اللَّه عزّ و جل فسلّموا علىّ و حیّونى بمثل تحیّه الملائکه، قلت یا جبرئیل من هؤلاء؟- قال: اخوانک الانبیاء

پیغامبران مرا همان تحیّت گفتند که فریشتگان گفتند و تقریب و ترحیب کردند و مرا و امّت مرا ببهشت بشارت دادند، و آن ساعت این آیت بمن فرود آمد: «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَهً یُعْبَدُونَ»، این آیت مقدسى گویند: لانّها نزلت ببیت المقدس.

پس جبرئیل مرا فرا پیش کرد، پیغامبران و فریشتگان صفها بر کشیده و دو رکعت نماز کردم، پس پیغامبران بهر یکى ثنائى گفتند خداى را عزّ و جل، ابراهیم گفت: الحمد للَّه الذى اتخذنى خلیلا و اعطانى ملکا عظیما و جعلنى امّه قانتا یؤتم بى و انقذنى من النّار و جعلها علىّ بردا و سلاما. موسى گفت: الحمد للَّه الذى کلّمنى تکلیما و جعل هلاک فرعون على یدىّ و جعل من امّتى قوما یهدون بالحق و به یعدلون.

داود گفت: الحمد للَّه الذى جعل لى ملکا عظیما و علّمنى الزّبور و الان لى الحدید و سخر لى الجبال یسبّحن و الطیر. سلیمان گفت: الحمد للَّه الذى سخر لى الرّیاح و جنود الشیاطین یعملون لى ما شئت من محاریب و تماثیل و علّمنى منطق الطیر و جعل ملکى ملکا طیّبا لیس على فیه حساب.

عیسى گفت:الحمد للَّه الذى جعلنى کلمه منه و علمنى الکتاب و الحکمه و التوریه و الانجیل و جعلنى اخلق من الطّین کهیئه الطیر فانفخ فیه فیکون طیرا باذن اللَّه پس رسول خدا محمّد عربى (ص) نیز ثنا گفت: الحمد للَّه الذى ارسلنى رحمه للعالمین و کافّه للنّاس بشیرا و نذیرا و انزل علىّ القرآن فیه تبیان کلّ شى‏ء و جعل امّتى خیر امّه اخرجت للنّاس و جعل امتى وسطا و شرح لى صدرى و وضع عنّى و زرى و رفع لى ذکرى و جعلنى فاتحا و خاتما. فقال ابراهیم بهذا فضّلکم محمد.

پس جبرئیل دست من بگرفت و مى‏برد تا بر صخره‏اى، جبرئیل آواز داد میکائیل را خواند، میکائیل آواز داد جمعى فریشتگان را خواند بنامهاى ایشان تا معراج از فردوس بآسمان دنیا آوردند و از آسمان دنیا به بیت المقدس فرو گذاشتند و معراج شبه نردبانى بود یکسر بصخره داشت و یکسر بآسمان دنیا، یک جانب وى از یاقوت سرخ و دیگر جانب از زبرجد سبز و درجه‏ هاى آن یکى از زر یکى از سیم، یکى از یاقوت، یکى از زمرّد، یکى از مروارید، جبرئیل مرا بر درجه اول نشاند هزار فریشته را دیدم بر آن درجه که خداى را عزّ و جل تسبیح و تکبیر مى‏ گفتند و چون مرا دیدند ترحیب و تقریب کردند و امّت مرا ببهشت بشارت دادند، از آن درجه بر درجه دوم نشاند دو هزار فریشته را دیدم هم‏ بر آن صفت، بسوم درجه سه هزار دیدم همچنین تا پنجاه و پنج درجه باز گذاشتم، بهر درجه که رسیدم فریشتگان را اضعاف درجه اوّل دیدم تا بآسمان دنیا رسیدم، اهل آسمان آواز دادند که: من هذا؟- قال جبرئیل، قالوا و من معک؟ قال: معى محمّد، قالوا او قد بعث؟ قال نعم، قالوا مرحبا به و اهلا فنعم المجى‏ء جاء.

گفتا: فریشتگان از رسیدن ما شادى کردند و یکدیگر را بشارت مى‏دادند و ما را سلام و تحیّت مى‏گفتند، فریشته‏اى عظیم را دیدم نام وى اسماعیل بر دیگران موکل و همه را زیر دست وى کرده، با این فریشته هفتاد هزار فریشته دیگر بود و با هر یک از آن هفتاد هزار، صد هزار دیگر بود، همه پاسبانى آسمان دنیا مى کردند و ایشان را فراوان دیدم، جبرئیل گفت: «وَ ما یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ».

پس مردى را دیدم سخت زیبا و نیکو خلقت گفتم اى جبرئیل این کیست؟ گفت پدرت آدم، بر وى سلام کردم، سلام را جواب داد و گفت: مرحبا بالابن الصّالح و بالنبى الصّالح فنعم المجى‏ء جاء. و ارواح ذریت او دیدم که برو عرضه مى‏کردند، چون روح مؤمن دیدى گفتى: روح طیّب و ریح طیّبه اجعلوا کتابه فى علّیین، و چون روح کافر دیدى گفتى: روح خبیث و ریح خبیثه اجعلوا کتابه فى سجّین.

گفتا: در آسمان دنیا نظر کردم قومى را دیدم که لبها داشتند چون لب شتر، یکى را بر ایشان گماشته تا بدهره آتشین آن لبهاى ایشان مى‏برید و سنگ آتشین در دهن ایشان مى‏نهاد و از زیر بیرون مى‏آمد، گفتم اى جبرئیل اینان کیانند؟

گفت ایشان که مال یتیمان بظلم خورند: «إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً».

قومى دیگر را دیدم که از پوست و گوشت ایشان مى‏گرفتند و در دهنهاى ایشان مى‏نهادند و مى‏گفتند: کلوا کما اکلتم، گفتم اى جبرئیل که‏اند ایشان؟ گفت ایشان که مردمان را غیبت کنند و از پس پشت ایشان بدى گویند. قومى دیگر را دیدم بنزدیک ایشان مائده‏اى نیکو آراسته، بر آن مائده گوشت بریانى پاکیزه خوش بوى نهاده و گرد بر گرد آن مردارها افکنده و ایشان روى از آن مائده بگردانیده و در آن مردار افتاده و مى‏خورند، گفتم که‏اند اینان؟- گفت زانیان‏اند که‏ حلال دارند و قصد حرام کنند.

قومى دیگر را دیدم که با شکمهاى بزرگ بودند. شکمهاشان از بزرگى چون خانه‏ ها و انگه در ممرّ آل فرعون افتاده که ایشان را بامداد و شبانگاه چون بدوزخ برند باینان برگذرند. و ایشان را بپاى فرو گیرند و بکوبند، گفتم اینان که‏اند؟- گفت ربا خواران. زنان را دیدم جماعتى بپستان آویخته و جماعتى از ایشان سرنگون بپاى آویخته، گفتم اینان که‏اند؟- گفت ایشان که زنا کنند و فرزند خود را کشند.

قومى دیگر را دیدم که زبانیه در ایشان آویخته با دهره‏ هاى آتشین و دهن ایشان مى ‏باز برند تا بسر دوش پس بدیگر جانب مى‏ روند و هم چنان مى‏ برند تا بدوش چپ و آن بریده با هم میشود و باز دیگر باره مى‏ برند، گفتم اینان که‏اند؟- گفت سخن‏چینان تا مردم را بهم درافکنند.

قومى دیگر را دیدم که بناخن‏گیر آتشین لبهاى ایشان مى‏گرفتند باز با هم مى‏شد و دیگر باره مى‏گرفتند، گفتم اى جبرئیل اینان که‏اند؟ گفت گویندگان امّت تو که آنچ خود نکنند گویند، کتاب خدا خوانند و بدان عمل نکنند.

و بروایت ابن عباس، مصطفى (ص) گفت: در آسمان دنیا خروسى سپید دیدم سخت سپید، زیر پرهاى وى پرهایى سبز بود سخت سبز و شاخ گردن وى فرو آویخته برنگ زمرّد سبز، دو پاى وى در تخوم زمین هفتم و سر وى زیر عرش عظیم و گردن وى زیر عرش دو تا در آمده، دو پر داشت چون از هم باز کردى خافقین بپوشیدى، لختى از شب گذشته آن دو پر از هم باز کرد و بهم باز زد و آواز تسبیح برآورد گفت: سبحان الملک القدّوس، سبحان اللَّه الکبیر المتعال، لا اله الّا هو الحىّ القیّوم، چون وى بآواز آمد همه خروسهاى زمین بآواز آمدند و پرها بهم باز زدند، چون وى ساکن گشت و خاموش شد همه خروسها ساکن گشتند و خاموش شدند و بعد از آن چون لختى دیگر از شب بگذشت دیگر باره پرها بهم باز زد و این تسبیح گفت: سبحان اللَّه العلى العظیم، سبحان اللَّه العزیز القهار، سبحان اللَّه ذى‏ العرش الرّفیع- هم چنان خروسهاى زمین بموافقت وى بآواز آمدند. مصطفى (ص) گفت:فلم ازل منذ رأیت ذلک الدّیک مشتاقا الیه ان اراه ثانیه.

رسول (ص) گفت: و از آسمان دنیا جبرئیل مرا بر پر خویش گرفت و بآسمان دوم برد و مسافت آسمان اوّل تا آسمان دوم بیک قول پانصد ساله راه، جبرئیل آواز داد تا آسمانیان در آسمان دوم بگشایند، گفتند:من هذا؟ قال جبرئیل، قیل: و من معک؟- قال محمد، قال: و قد ارسل الیه؟- قال نعم، قیل: مرحبا به فنعم المجى‏ء جاء.

گفتا: دو جوان دیدم در آسمان دوم، جبرئیل گفت یکى یحیى است و دیگر عیسى، هر دو پسر خاله یکدیگر بر ایشان سلام کن، سلام کردم و جواب شنیدم و گفتند:مرحبا بالاخ الصّالح و النّبی الصّالح،

پس مرا بآسمان سوم برد، هم بر آن صفت، و یوسف را دیدم- و قد اعطى شطر الحسن، سلام کردم و جواب شنیدم و گفت:مرحبا بالاخ الصّالح و النبى الصّالح،

پس مرا بآسمان چهارم برد، ادریس را دیدم و همان گفت، و مصطفى (ص) این آیت بر خواند: «وَ رَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیًّا» پس بر آسمان پنجم برد، هارون را دیدم، سلام کردم و جواب شنیدم و هم چنان تقریب و ترحیب.

و بروایت محمّد بن اسحاق، مصطفى (ص) گفت: در آسمان پنجم فریشتگان را دیدم یک نیمه ایشان از برف بود و یک نیمه از آتش و همى‏ گفتند:اللّهم کما الّفت بین الثلج و النّار فکذلک الّف بین عبادک المؤمنین.

پس از آن جبرئیل مرا بآسمان ششم برد، موسى را دیدم، سلام کردم و جواب شنیدم، چون بوى بر گذشتم موسى بگریست، گفتند اى موسى ترا چه گریانید؟- گفت‏

ابکى لانّ غلاما بعث بعدى یدخل الجنّه من امّته اکثر ممّن یدخلها من امّتى.

گفتا: در آسمان ششم خانه‏اى دیدم که آن را بیت العزّه مى‏گفتند، جاى دبیران و نویسندگان ایشان که قرآن از جبرئیل بتلقین مى ‏گرفتند و مى ‏نبشتند و ربّ العزّه ایشان را مى‏ گوید: «بِأَیْدِی سَفَرَهٍ کِرامٍ بَرَرَهٍ» پس از آن مرا بآسمان هفتم بر دو از بسیارى فریشته که در آسمان هفتم دیدم یک قدم جاى ندیدم‏ که نه فریشته ‏اى بر وى ایستاده یا در رکوع و یا در سجود، و ابراهیم خلیل را دیدم، بر وى سلام کردم، جواب داد و گفت: مرحبا بالابن الصّالح و النّبی الصّالح، و قال لى: مر امتک فلیکثروا من غراس الجنّه فانّ تربتها طیّبه و ارضها واسعه، فقلت له و ما غراس الجنّه؟

قال: لا حول و لا قوّه الّا باللّه، پس مصطفى (ص) این آیت بر خواند: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ» و در آسمان هفتم بیت المعمور دیدم، رفتم در آنجا و نماز کردم، و در پیش وى دریایى بود فریشتگان جوق جوق‏ در آن دریا مى‏شدند و بیرون مى‏آمدند و خویشتن را مى ‏افشاندند و از هر قطره‏اى ربّ العزّه فریشته‏اى مى‏آفرید که بیت المعمور را طواف مى ‏کرد.

بروایتى دیگر جبرئیل گفت: هذا البیت المعمور یدخله کلّ یوم سبعون الف ملک اذا خرجوا منه لم یعودوا فیه ابدا، و در آسمان هفتم فریشته‏اى را دیدم بر کرسى نشسته و مانند طشتى در پیش نهاده و در دست وى لوحى بود نبشته از نور در آن مى‏نگرید و هیچ براست و چپ نمى‏نگرید، همچون کسى اندیشناک اندوهگین، گفتم: این کیست اى جبرئیل؟- گفت ملک الموت، یا محمّد چنانک مى‏بینى پیوسته در کارست که دائم در قبض ارواح است. مصطفى (ص) گفت اى جبرئیل هر که مى‏میرد در وى نگرد؟

گفت آرى، گفت پس از مرگ بزرگ کاریست و صعب داهیه‏ اى، جبرئیل گفت اى محمّد آنچ بعد از مرگ بود بزرگتر است و صعب‏تر، پس جبرئیل فرا پیش وى شد و گفت: هذا محمّد نبىّ الرّحمه و رسول العرب، پس بر وى سلام کردم و جواب شنیدم و از وى نواخت و کرامت دیدم، گفت اى محمّد ترا بشارت باد که همه خیر و نیکى در امّت تو مى‏بینم، رسول (ص) گفت:الحمد للَّه المنّان بالنّعم،

آن گه گفتم این چه لوح است که دارى و در آن‏ مى‏نگرى؟- گفت: آجال خلایق در آن نبشته و تفصیل داده که در آن مى‏ نگرم هر کرا اجل رسیده قبض روح وى میکنم، رسول گفت: سبحان اللَّه چون توانى قبض ارواح خلایق زمین و ازین مقام خویش حرکت نمى‏ کنى؟! گفت آرى این طشت که در پیش من مى‏ بینى بر مثال دنیا است و جمله خلایق زمین در پیش دیده من‏اند همه را مى‏ بینم و دست من بهمه مى‏ رسد، چنانک خواستم قبض ارواح میکنم.

مصطفى (ص) گفت: از آسمان هفتم بر گذشتم تا به سدره المنتهى رسیدم، درختى عظیم دیدم:

نبقها مثل قلال هجر احلى من العسل و الین من الزّبد و ورقها مثل آذان الفیله،چهار جوى دیدم از اصل این درخت روان: دو ظاهر و دو باطن، جبرئیل گفت آن دو نهر که ظاهراند نیل است و فرات، و آن دو نهر باطن هر دو در بهشت روانند، و نورى عظیم دیدم که بر آن درخت مى‏درخشد، و پروانه ‏اى زرّین زنده و فریشتگان بى شمار که عدد ایشان جز اللَّه نداند آن گه جبرئیل مرا گفت اى محمّد تو فرا پیش باش، من گفتم: لا بل که تو در پیش باش، جبرئیل گفت تو نزد خداى عزّ و جل از من گرامى تر بتقدّم تو سزاوارترى، آن گه من فرا پیش بودم و جبرئیل بر اثر من مى ‏آمد تا باول پرده رسیدیم از پرده‏ هاى درگاه عزّت، جبرئیل پرده بجنبانید گفت منم جبرئیل و محمّد با من، از درون پرده فریشته ‏اى آواز داد که: اللَّه اکبر، آن گه دست خویش از زیر پرده بیرون کرد و مرا در درون پرده گرفت و جبرئیل بر در بماند، گفتم اى جبرئیل چرا ماندى؟ گفت: یا محمّد و ما منّا الّا له مقام معلوم، این مقام معلوم منست و منتهى علوم خلایق است، دانش خلایق تا اینجا بیش نرسد، چون اینجا رسد برنگذرد.

گفتا بیک طرفه العین آن فریشته مرا ازین پرده بآن پرده دیگر برد مسافت پانصد ساله راه، هم چنان آواز داد که منم پرده دار نخستین و محمّد با من، فریشته اى از درون پرده دوم آواز داد که: اللَّه اکبر، و دست از زیر پرده بیرون کرد و مرا در درون گرفت و مرا بیک طرفه العین بپرده سوم رسانید پانصد ساله راه، و هم‏ برین نسق مرا مى‏بردند تا هفتاد پرده باز بریدم پهناى هر پرده‏اى پانصد ساله راه، و میان دو پرده پانصد ساله راه، گفته ‏اند که آن پرده ‏ها از نور و ظلمت است و آب و برف، و گفته ‏اند مرواریدست و پروانه زر بعضى از آن، و بیک قول جبرئیل با وى بود تا این پرده ‏ها باز گذاشت. آن گه رفرفى سبز دیدم که از بالا فرو گذاشته، نور روشنایى وى بر نور آفتاب غلبه کرده، جبرئیل مرا بر گرفت و بر آن رفرف نشاند. قال: فلم یزل یرفعنى و یخفضنى حتّى انتهیت الى عرش ربى عزّ و جل فبینا انظر الى العرش و الى اللّوح المحفوظ و الى حمله العرش و العجائب.

مصطفى (ص) چون بدین مقام رسید اقبال درگاه عزّت دید، نواخت:

«ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى» بر وى آشکارا گشت، دید آنچ دید و شنید آنچ شنید، نفس مصطفى (ص) مقام قربت دید، ضمیر او حالت مکاشفت یافت، دل او سلوت مشاهدت دید، جان او حلاوت معاینت چشید، سر او بدولت مواصلت رسید، در نگرست عالمى از هیبت و عظمت و سیاست الوهیت دید از خود بى خود گشت! متحیر ماند! سر در پیش افکند، نه عبارت را زبان ماند، نه فکرت را دل و جان، سر گشته و حیران، تا خود چه آید از جناب جبروت و درگاه عزّت فرمان، ربّ العزّه تدارک دل وى کرد و او را دریافت بنظر رحمت و بنواخت بلطف و کرامت،

گفت: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ»- رسول من ایمان آورد بکتاب من و براستى رسانید پیغام من، مصطفى (ص) چون آن لطف و نداء حق شنید و آن نواخت و کرامت دید همگى وى بجاى باز آمد، در خود مستقیم گشت، تنش بدل پیوست، دل بجان پیوست، سرّ بضمیر پیوست، بستاخ‏ گشت زبان در کار آمد امّتش با یاد آمد، گفت: «وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» کما فرّقت الیهود و النّصارى.

و فى روایه اخرى قال: رأیت ربّى عزّ و جل بعینى فقرّبنى الى سند العرش و تدلّت لى قطره من العرش فوقعت على لسانى فما ذاق الذّائقون شیئا قطّ احلى‏ منها فانبأنى اللَّه عزّ و جل بها نبأ الاولین و الآخرین و اطلق اللَّه لسانى بعد ما کل من هیبه الرّحمن فقلت التحیّات للَّه و الصلوات و الطیبات، فقال لى ربّى عزّ و جل:

السلام علیک ایّها النبى و رحمه اللَّه و برکاته، فقلت السّلام علینا و على عباد اللَّه الصّالحین ثمّ قال لى ربّى یا محمّد، قلت لبیک، قال فیم یختصم الملأ الاعلى؟ قلت لا ادرى، فوضع یده بین کتفى فوجدت بردها بین ثدیىّ فعلمت فى مقالته ذلک ما سألنى عنه و ذکر الحدیث.

و روى انّه قال عزّ و جل: یا محمّد هل تعلم فیم اختصم الملأ الاعلى؟- فقلت انت اعلم یا رب بذلک و بکل شى‏ء و انت علام الغیوب، قال: اختلفوا فى الدّرجات و الحسنات فهل تدرى یا محمّد ما الدّرجات و ما الحسنات؟

قلت انت اعلم یا ربّ بذلک و بکلّ شى‏ء و انت علام الغیوب، قال: الدّرجات اسباغ الوضوء فى المکروهات و المشی على الاقدام الى الجماعات و انتظار الصّلوات بعد الصّلوات، و الحسنات افشاء السّلام و اطعام و التهجد باللیل و النّاس نیام، ثمّ قال یا محمّد من یعمل بهنّ یعش بخیر و یخرج من خطیئته کیوم ولدته امّه.

(باقى آنچ در آن حضرت رفت با مصطفى (ص) از آنچ ناقلان نقل کرده‏اند در سوره النّجم گوئیم انشاء اللَّه).

مصطفى (ص) گفت پس از آنک رازها رفت و نواختها و کرامتها دیدم، فرمان داد جبّار کائنات که: یا محمّد ارجع الى قومک فبلّغهم عنّى- بزمین باز گرد و آنچ گفتنى است بگوى و پیغام که رسیدنیست برسان، قال فحملنى الرّفرف الاخضر الذى کنت علیه یخفضنى و یرفعنى حتّى اهوى بى الى سدره المنتهى، گفتا چون بسدره منتهى باز آمدم جبرئیل گفت اى محمّد نوشت باد این نواخت و کرامت و این عزّ و مرتبت که از حضرت ذى الجلال یافتى، هرگز هیچ ملک مقرّب و هیچ پیغامبر مرسل باین منزلت نرسید که تو رسیدى و این ندید که تو دیدى، خداى تعالى را سپاس دارى کن و شاکر باش که اللَّه تعالى شاکران را دوست دارد، قال: فحمدت اللَّه تعالى على ذلک.

آن گه از آن عجائب قدرت که در علّیین دیده بودم از آن بحر مسجور و نار و نور غیر آن لختى با جبرئیل میگفتم، جبرئیل گفت:تلک سرادقات عرش ربّ العزّه التی احاطت بعرشه و هى ستره للخلائق من نور الحجاب و نور العرش لولا ذلک لاحرق نور العرش و نور الحجب من تحت العرش من خلق اللَّه و ما لم تره اکثر و اعجب. قلت سبحان اللَّه العظیم ما اکثر عجائب خلقه.

گفتم اى جبرئیل آن فریشتگان که در آن دریاهاى عظیم دیدم صفها فراوان بر کشیده: «کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ» ایشان که بودند؟ جبرئیل گفت: ایشان روحانیان بودند که ربّ العزّه ایشان را مى‏گوید: «یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَهُ صَفًّا» اى جبرئیل جمعى عظیم را دیدم در بحر اعلى بالاى همه صفها صف بر کشیده و گرد عرس مجید در آمده ایشان که بودند؟ جبرئیل گفت ایشان کرّوبیانند اشراف فریشتگان و مهینان ایشان، اى محمّد کار و بار ایشان از آن عظیم‏تر است که من بوصف ایشان رسم یا اسرار ایشان دانم.

وفى بعض الاخبار انّ اللَّه عزّ و جل خلق من نور العرش مائه الف صف من الملائکه یطوفون حول العرش کما امر ابن آدم بطواف بیته الحرام، قال و حول العرش اربعه ابحر: بحر من لؤلؤ یتلألأ، و بحر من ثلج یلمع لمعانا، و بحر من ماء یفور، و بحر من نار تتلظى.

پس آن گه جبرئیل دست من بگرفت و بدر بهشت برد تا بهشت بمن نماید و درجات و منازل مؤمنان ببینم و مآل و مرجع ایشان. گفتا بر در بهشت نبشته دیدم:الصدقه بعشر امثالها و القرض بثمانیه عشر-

صدقه یکى ده است و قرض یکى هژده، اى جبرئیل چونست که قرض بر صدقه فضل دارد؟- گفت از بهر آنک سائل هر وقتى صدقه خواهد، اگر حاجت دارد یا نه. امّا آن کس که قرض خواهد جز بوقت حاجت و ضرورت نخواهد. پس در بهشت شدم غرفه‏ ها و قصرها دیدم از درّ و یاقوت و زبرجد، دیوار آن خشتى زرّین و خشتى سیمین، خاک آن زعفران و زمین آن مشک اذفر، درختها دیدم شاخ آن زرّین و برگ آن حریر و ساق آن مروارید و بیخ آن سیم، جویها دیدم یکى آب شیر یکى عسل یکى مى، دیگر نهرى عظیم دیدم آب آن سپیدتر از شیر، شیرین تر از عسل، خوش بوى‏تر از مشک، سنگ ریزه آن‏ درّ و یاقوت، جبرئیل گفت اى محمّد این آن کوثر است

و تسنیم که ربّ العزّه ترا داده و بآن گرامى کرده و منبع آن زیر عرش مجید است، در هر قصرى و غرفه ‏اى و خانه ‏اى از خانه‏ هاى بهشتیان شاخى از آن مى‏رود تا شراب و عسل و شیر و مى از آن آمیغ کنند، و ذلک قوله: «عَیْناً یَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ یُفَجِّرُونَها تَفْجِیراً» کنیزکى را دیدم سخت زیبا و آراسته و با جمال، گفتم این آن کیست؟- گفتند آن زید حارثه.

قصرى دیدم از مروارید سپید، ظاهر آن از باطن پیدا و باطن آن از ظاهر پیدا، گفتم آن کیست؟- جبرئیل گفت آن عمر خطاب، پس گفت اى عمر اگر نه غیرت تو بودى من در آن قصر رفتمى، عمر گفت: أ علیک اغار یا رسول اللَّه.

گفتا از بهشت بدر آمدم و خواستم که به دوزخ نظرى کنم تا خود چونست، فریشته‏اى را دیدم ازین کریه المنظرى، شدید البطشى، خشمگینى، ترش‏رویى، از او بسهمیدم، گفتم اى جبرئیل این کیست که از دیدن وى چنین بترسیدم و از وى رعبى در دل من افتاد؟

جبرئیل گفت این عجبى نیست که ما همه فریشتگان پیوسته ازو همچنین در رعب و ترس باشیم، این مالک است خازن دوزخ که شادى و خرّمى در وى نیافریده ‏اند و هرگز تبسم نکرده است، جبرئیل گفت: یا مالک هذا محمّد رسول العرب- این پیغامبر آخر الزّمانست رسول عرب، آن گه بمن نگرست و مرا ثنا و تحیت گفت و ببهشت بشارت داد، گفتم یا مالک صفت دوزخ با من بگو، گفت:

هزار سال تافته‏ اند تا سرخ گشت، پس هزار سال دیگر تافته‏ اند تا سپید گشت، پس هزار سال دیگر تافته ‏اند تا سیاه گشت، اکنون سیاهست تاریک همچون کوه کوه آتش، خود را بر هم مى‏زند و یکدیگر را مى‏ خورد: «تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ» اى محمّد اگر یک حلقه از آن سلسلهاى آتشین بر کوه‏هاى دنیا نهند همه کوه‏ها از زخم تف آن همچون ارزیر گداخته گردد و بتخوم زمین سفلى فرو شود،

گفتم یا مالک طرفى از آن بمن نماى تا ببینم، گوشه‏اى از آن رها کرد، شاخى از شاخه‏ هاى آتش بیرون آمد، سیاه و صعب، از تف و دود آن همه آفاق‏ تاریک گشت و از آن پر شد، هولى عظیم و کارى فظیع دیدم چنانک از وصف آن درمانم و مرا از دیدن آن غشى رسید تا جبرئیل مرا در خود گرفت و مالک را فرمود تا آن را بحال خود باز برد.

بروایتى دیگر مصطفى (ص) گفت‏ ثمّ عرضت علىّ النّار حتّى نظرت الى اغلالها و سلاسلها و حیّاتها و عقاربها و غسّاقها و یحمومها و رأیت عمّى ابا طالب‏ فى‏ (۱)ضحضاح من النّار علیه نعلان من النّار یغلى منها دماغه و لولا مکانى لکان فى الدّرک الاسفل، قال اهل اللغه فى ضحضاح من النّار اى فى شى‏ء قلیل من النّار و اصل الضّحضاح الماء الى الکعبین.

مصطفى (ص) از آنجا باز گشت جبرئیل او را بر پر خود گرفته و از آسمانها فرو مى‏آمد تا به موسى کلیم باز رسید، موسى گفت:ما ذا فرض اللَّه علیک و على امّتک؟ اللَّه تعالى ترا چه فرمود و بر امّت تو چه فرض کرد؟ گفت پنجاه نماز در شبانروزى، موسى گفت اى محمّد من مردم را دیده ‏ام و شناخته و آزموده و امّت تو ضعیف‏اند طاقت پنجاه نماز ندارند، باز گرد و از خداوند خویش تخفیف خواه،قال فرجعت الى ربّى.

و فى بعض الاخبار فرجعت فاتیت سدره المنتهى فخررت ساجدا، قلت یا ربّ فرضت علىّ و على امّتى خمسین صلاه و لن استطیع ان اقوم بها انا و لا امّتى،چون مصطفى (ص) بازگشت و تخفیف خواست ده نماز از وى فرو نهادند، باز آمد و با موسى (ع) باز گفت، موسى دیگر باره همان سخن گفت که امّت تو طاقت این ندارند، باز گرد و نیز تخفیف خواه.

مصطفى (ص) باز گشت و ده دیگر از وى فرو نهادند، به موسى باز آمد و موسى دیگر بار او را باز فرستاد همچنین موسى مى‏ گفت و مصطفى (ص) باز مى‏ گشت و تخفیف مى‏ خواست تا پنجاه نماز به پنج باز آوردند، بعد از آن که پنج بار باز گشت و نماز بپنج باز آورد، موسى (ع) هنوز مى‏ گفت که باز گرد و زیادت تخفیف خواه تا مصطفى (ص) گفت پس ازین شرم دارم که باز روم، بدین پنج رضا دادم و تسلیم کردم.

آن گه چون به موسى درگذشتم منادیى از پس ندا کرد که:امضیت امرى و خفّفت عن عبادى و انّى یوم خلقت السّماوات و الارض فرضت علیک و على امّتک خمسین صلاه و لا یبدّل القول لدىّ فخمسه بخمسین: «الحسنه بعشر امثالها»

آورده ‏اند از شافعى که گفت: هر بار که مصطفى (ص) از نزدیک موسى (ع) بحضرت عزّت باز گشت خداى را دید جلّ جلاله. و خبر درستست که عکرمه فرا عبد اللَّه عباس گفت که: سبحان اللَّه نظر محمد الى ربّه؟- محمد در خداوندخویش نگرست؟ گفت: نعم، جعل الکلام لموسى (ع) و الخلّه لإبراهیم (ع) و النّظر لمحمّد (ص). گفتند یا بن عباس، عایشه صدیقه مى‏گوید که ندید، ابن عباس گفت رسول خدا احکام حیض و نفاس زنان را گفتى، ما را از ایشان باید آموخت و احکام اصول دین ما را گفتى، ایشان را از ما باید آموخت.

و در بعضى روایات مصطفى (ص) گفت: چون باز گشتم، بآسمان دنیا رسیدم، در زیر آسمان نگه کردم غبارى و دخانى دیدم و آوازى و شغبى فراوان، گفتم اى جبرئیل این چیست؟- گفت این شیاطین‏اند که در پیش دیده فرزند آدم ایستاده اند و راه تفکّر و اندیشه بایشان بر بسته‏ اند تا در ملکوت آسمان و زمین تفکر نکنند:و لولا ذلک لرأوا العجائب،پس آن گه جبرئیل مرا پیش قوم موسى برد ایشان که ربّ العزّه مى‏ گوید: «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّهٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ» و با ایشان سخن گفتم، و ایشان را قصّه ایست مشهور و در سوره الاعراف شرح آن داده‏ایم.

بعد از آن به بیت المقدس باز آمدند و براق هم چنان بر در مسجد ایستاده، رسول خدا بر نشست و جبرئیل با وى تا او را به مکّه باز آورد و بر جامه خواب خود نشاند و هنوز از شب ساعتها مانده بود. جبرئیل گفت اى محمّد قوم خود را خبر ده از آنچ دیدى از آیات کبرى و عجائب قدرت حق جلّ جلاله، گفت اى جبرئیل ایشان مرا دروغ زن گیرند و استوار ندارند، گفت ترا چه زیان از تکذیب ایشان، ابو بکر صدیق ترا استوار دارد و تصدیق کند.

ابن عباس و عایشه صدّیقه روایت کنند از مصطفى (ص) که گفت: من دانستم که ایشان مرا دروغ زن گیرند در آنچ گویم ازین جهت پاره‏اى دلتنگ بودم و غمگین نشسته، بو جهل فراز آمد بر طریق استهزاء گفت یا محمّد امروز از نو چه آورده‏اى و چه مى‏گویى؟ گفتم امشب مرا به بیت المقدس برده بودند، بو جهل شگفت بماند! گفت تو امشب به بیت المقدس رفته ‏اى و بامداد بنزدیک ما باز آمده ‏اى؟

گفتم آرى چنین است، بو جهل گفت تو این سخن که با من گفتى با قوم خود بگویى؟- گفتم گویم، بو جهل بر گشت و جمعى را از صنادید قریش‏ فراهم آورد و رسول خداى همان سخن با ایشان باز گفت، ایشان همه بانگ بر آوردند که این دروغ زن نگر که چه میگوید!! در قدرت آدمى چون باشد که بیک شب از مکّه به بیت المقدس رود و باز آید؟! یکى از آن جمله برفت و ابو بکر صدیق را خبر داد که صاحب تو چنین مى‏گوید، ابو بکر گفت: لئن قال لقد صدق- اگر گفت راست گفت، ابو بکر را آن روز صدّیق نام نهادند.

پس یکى از ایشان که ببیت المقدس سفر کرده بود و آن بقعت شناخته گفت توانى که مسجد بیت المقدس را صفت کنى اگر دیده‏اى؟ رسول خدا (ص) و صف مسجد همى ‏کرد و آنچ دیده بود همى ‏گفت، بعضى از آن بر وى بپوشید که ندیده بود، ربّ العالمین جبرئیل را فرمود تا آن ساعت مسجد اقصى را به مکّه آورد و آنجا که سراى عقیل است بنهاد، رسول (ص) در آن مى‏نگرست و از هر چه مى‏پرسیدند نشان میداد، بعاقبت گفتند: امّا النّعت فو اللَّه لقد اصاب، پس گفتند یا محمّد از کاروان ما که از شام مى‏آید چه خبر دارى؟

قال: یقدمها جمل اورق علیه کذا و فیها فلان و فلان و تقدم یوم کذا مع طلوع الشّمس فخرجوا فى ذلک الیوم، فقال قائل منهم هذه الشّمس قد شرقت، فقال آخر و هذه الإبل قد اقبلت یقدمها جمل اورق و فیها فلان و فلان کما قال محمّد، فلم یؤمنوا و لم یفلحوا و قالوا ما سمعنا بمثل هذا قطّ«إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِینٌ».

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره الاسراء(بنى اسرائیل) آیه ۱۰۶-۱۲۸

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *