تفسیر بیان السعادة-يوسف

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سورة يوسف آیه26-53

آيات 31- 26

[سوره يوسف (12): آيات 26 تا 31]

قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ (26) وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ (27) فَلَمَّا رَأى‏ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ (28) يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ (29) وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (30)

فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ (31)

 

ترجمه:

(12/ 31- 26)

يوسف جواب داد (چنين نيست بلكه) اين زن خود (با وجود انكار من) با من قصد مراوده كرد و بر صدق دعوايش شاهدى از بستگان زن گواهى داد (مفسّران گفتند كودكى در گهواره به اعجاز گواه صدق يوسف گرديد) گفت اگر پيراهن يوسف از پيش دريده باشد زن راستگو و يوسف از دروغ‏گويان است،

و اگر پيراهن از پشت دريده باشد زن دروغگو و يوسف از راستگويان است،

چون شوهر ديد كه پيراهن از پشت سر دريده است گفت اين (شكوه و تظاهر به عفّت و تهمت بر ديگرى بستن) از مكر شما است كه مكر شما زنان بسيار بزرگ و حيرت‏ انگيز است،

شوهر كه حقيقت را دريافت يوسف را گفت اى پسر از اين زن درگذر و قصّه را بر همه پنهان دار و زن را گفت از گناهان خود توبه كن (مرتكب خطاى بزرگ شدى) و سخت از خطاكاران گرديدى.

زنان مصر آگاه شده و زبان به ملامت زليخا گشودند كه زن عزيز مصر (خاطر خواه يوسف شده) و قصد مراوده با غلام خود داشته حبّ يوسف وى را فريفته و شيفته‏ى خود ساخته است و ما او را از جهت فرط محبّت، كاملا در ضلالت مى ‏بينيم.

چون (زليخا) ملامت زنان مصر را درباره‏ى خود شنيد فرستاد و از آن‏ها دعوت كرد و مجلسى بياراست و به احترام هر يك بالش و تكيه‏ گاهى بگسترد و بدست هر يك كارد و ترنجى داد (آنگاه با زيب و زيور و لباس فاخر يوسف را بياراست) و تقاضا كرد كه به مجلس اين زنان در آيد چون يوسف را زنان مصرى ديدند، (در جمال او حيران شده و بر حسنش) زبان تكبير گشودند و دستها (به جاى ترنج) بريدند و گفتند تبارك اللّه كه اين پسر نه آدمى است بلكه فرشته‏ى بزرگ حسن و زيبايى است.

تفسير

قالَ‏ براى دفع تهمت و عذاب از خودش يوسف گفت:

هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها[1] اين زليخا بود كه با من مراوده مى‏كرد، و خداوند به او الهام كرد كه بگويد:

از اين كودكى كه در گهواره است سؤال كن، و آن كودك از بستگان زليخا پسر عمويش يا پسر خاله ‏اش بود.

بعضى گفته‏اند: كه آن كودك پسر خواهر عزيز بود.

زيرا خواهر عزيز وقتى صداى دعوا از خانه عزيز شنيد به آنجا آمد و پسرش نيز همراه او بود و آن پسر هشت روزه يا هشت‏ماهه بود، درحالى ‏كه عزيز بر يوسف خشم گرفته و شمشيرش را به سوى او حواله كرده بود و تصميم به كشتن او گرفته بود، به خدا پناه برد و گفت:

خدايا اين تهمت و قتل را از من دفع كن، پس كودك بدون‏ سابقه سؤال شروع به سخن گفتن نمود.

إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ‏ شهادت را به نحوى ادا كرد كه دليل بر حقيقت مطلب باشد.

فَلَمَّا رَأى‏ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ‏ وقتى عزيز ديد كه پيراهن يوسف از عقب پاره شده درحالى‏كه عتاب و سرزنش بر زليخا مى‏كرد گفت:

إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَ‏ اين كار از مكر و حيله شما زنها است، ساير زنان را نيز در اين عتاب شركت داد تا اشاره به اين باشد كه مكر و حيله در امثال اين موارد خاصيّت و طبيعت زنان است، و اين را بدان جهت گفت كه در سرزنش و عتاب زليخا شايبه ‏اى از اعتذار هم باشد تا آنچه را كه شأن نصيحت و وعظ است مراعات كرده باشد.

چون در نصيحت و پند تهديد و اميدوار كردن و رحمت و غضب با هم مخلوط مى‏شود.

و از سوى ديگر عزيز خواست ناموس خودش را از رسوايى حفظ كند و سفارش او به يوسف كه قضيّه را مخفى نگهدارد و كسى نفهمد دليل بر همين مطلب است.

إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ‏[2] مكر شما زنان در مراوده مردان بزرگ است، چون در خاصيّت مردان مقتضى موجود است و آنگاه كه شما زنان مراوده كنيد مانع هم برطرف مى‏شود و كم اتّفاق مى‏افتد كه مرد از شرّ كيد شما در امان باشد.

يُوسُفُ‏ در واقع يا يوسف بوده است كه حرف نداء حذف شده.

أَعْرِضْ عَنْ هذا به يوسف سفارش كرد كه قضيّه را كتمان كند تا آبروى ناموسش محفوظ بماند، بعضى گفته‏اند: يوسف وفا نكرد و سرّ نگهدار نشد و هر چه شده بود به مردم گفت، زيرا كه مردم قضيّه را شنيده بودند و او را سرزنش مى‏كردند.

سپس عزيز از يوسف سر برگردانيد و زليخا را مورد خطاب قرار داد، و او را امر به استغفار نمود، و در ضمن سرزنش كردن با او به ملاطفت رفتار كرد و گفت:

وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ‏ جمع مذكر (خاطئين) را از باب تغليب ذكر كرده، و طبق آنچه كه بر زبان‏ها غالب است كه جمع مذكّر مى‏آورند جارى شده و سخن گفته است (نگفته است من الخاطئات) وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ و زنان مصر گفتند، اين كه فعل را به صورت مذكر و بدون تاء آورده است، از اين روست كه آن را به مؤنث حقيقى نسبت داده باشد و فاصله‏اى هم بين فعل و فاعل وجود نداشته باشد، زيرا كه به صورت جمع مكسّر توجّه كرده است، بنابراين كه لفظ (نسوة) جمع نساء باشد كه آن جمع (مرأة) است، و بعضى گفته‏اند (النّسوة) با كسر نون و ختم آن و (النّساء) و (النّسوان) و (النّسون) با كسر نون در هر سه، همه اين‏ها اسم جمع لفظ (مرأة) است.

بعضى گفته‏اند همه اين‏ها جمع است و مفردى از لفظ خودشان ندارد، و اسقاط تاء براى شعار به اين است كه آن‏ها همه موصوف به خصال مردان‏اند، چه كه آن‏ها مفتون جمال يوسف شدند هنگامى كه او را ديدند.

برخى گفته‏اند: آن زنان چهار يا پنج يا چهارده نفر بوده‏اند، و گفته شده كه قضيّه يوسف و زليخا بين زنان مصر منتشر شد تا جايى كه بيشتر زنان از آن سخن مى‏گفتند.

امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ‏[3] زنان‏ مصر زن عزيز را سرزنش مى‏كردند كه مفتون غلام مملوك خويش گشته، و گويا كه آن‏ها نيز مفتون يوسف شده بودند، و با اين حرفها مى‏خواستند عزيز يوسف را از خانه ‏اش بيرون كند كه شايد بدين ‏وسيله آن‏ها او را ببينند، و لذا در آيه بعد گفتار آن‏ها را مكر مى‏ شمرد، چنانكه خواهد آمد.

قَدْ شَغَفَها حُبًّا حبّ زليخا را احاطه كرد، (شغف) از شغاف به معناى غلاف و جلد است، يعنى حبّ يوسف زليخا را چنان كور و كر نمود كه ديگر معايب مراوده را نمى‏ ديد، و عيب كردن عيب ‏كنندگان را نمى‏ شنيد.

زيرا زليخا هر چه ملامت و سرزنش مى‏ شنيد عشقش زياد مى ‏شد و التهاب شوقش شدّت پيدا مى‏ كرد، چنانچه گفته شده:

نسازد عشق را كنج سلامت‏ خوشا رسوايى كوى ملامت‏
ملامت شحنه‏ى بازار عشق است‏ ملامت صيقل زنگار عشق است‏

يا اين كه منظور از شفقت اين است كه عشق يوسف به باطن زليخا رسيده بود به نحوى كه جميع اركانش را پر كرده بود كه در اين صورت‏ شَغَفَها از شغاف قلب به معناى باطن آن است، يا اين كه عشق از باطن قلبش با ظاهرش رسيده و آن را احاطه كرده بود، كه‏ شَغَفَها از شغاف قلب به معناى پرده محيط به قلب مى‏باشد.

بيان مراتب قلب‏[4]

بدانكه اهل اللّه كه اهل مكاشفه هستند گفته ‏اند: قلب گاهى اطلاق مى‏شود بر معنايى كه شامل قطعه گوشتى مى‏شود كه در طرف چپ سينه به وديعت گذارده شده، و گاهى بر مراتب روح كه متعلّق به قلب است اطلاق مى‏ شود، و به همين معناى است كه گفته مى‏شود:

قلب داراى اطوار و مراحل هفت‏گانه است:

اوّل آن مراحل سينه است كه محل نور اسلام و ظلمت كفر است چنانچه در كتاب الهى آمده است.

دوّم قلب است كه محل ايمان است‏ (كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ) و (لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ).

مرحله سوم شغاف است و آن محبّت انسانى است كه متعلّق به خلق است‏ (قَدْ شَغَفَها حُبًّا).

مرتبه چهارم فؤاد است كه محل مشاهده انوار غيبى است‏ (ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏).

پنجم حبّة القلب است و آن محل محبّت الهى است.

ششم سويداى قلب است كه محل مكاشفات و علوم دينى است.

هفتم مهجة القلب است كه محل تجلى خدا به اسماء و صفاتش مى‏باشد.

إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ‏ زنان مصر گفتند: ما زليخا را در گمراهى آشكار مى‏بينيم.

زيرا او از جادّه عقل خارج شده و بر خودش ننگ و عار را سهل و آسان نموده، و عشق غلام مملوك خودش را اختيار كرده كه او اصلا توجهى به زليخا ندارد.

فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَ‏ وجه اطلاق مكر بر ذمّ كردن‏ زنان گذشت.

أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَ‏ زليخا زنها را براى ميهمانى جمع كرد و مجلسى كه لايق و مناسب شأن ملوك و پادشاهان باشد آماده ساخت، و از يوسف درخواست نمود كه زنها خواستند بر آن‏ها ظاهر شود و خود را به آن‏ها نشان دهد.

وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً و بعد از صرف غذا بر ايشان مجلس آراست و تكيه ‏گاه ساخت و چاقوى تيزى به دست هر كدام از زنها داد، و به هر يك از آنها يك ترنج داد.

وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَ‏ بعد از آن كه يوسف را با لباسهاى فاخر و انواع زينت‏ها بياراست گفت كه بر آن‏ها ظاهر شود.

فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ‏ وقتى يوسف عليه السّلام را ديدند آن‏چنان او را بزرگ شمردند كه شعور و احساس به خود را از ياد بردند و در جمال او محو شدند.

و برخى گفته‏ اند: (اكبرن) به معناى اين است كه زنها حيض ديدند، چه اكبار در لغت به اين معنا وارد شده، زيرا كه حيض علامت داخل شدن زن به سنّ بلوغ است مانند احتلام براى مرد، يعنى از غلبه حيرت و تعجّب و شيدايى يا از غلبه شهوت حيض ديدند.

وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَ‏ دستهايشان را بريدند و با جراحت بسيار زخمى كردند.

وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ‏ كلمه تعجّب بر زبان راندند، (حاش) حرفى است كه به‏ منزله مصدر نازل شده است.

يعنى خدا منزّه است، (پناه بر خدا، خدا به دور دارد)، بنابراين لام براى تبيين است مانند (لام) (سقيا لك) يا اين كه لام براى قسم است اعمّ از اين كه (حاش) خود كلمه ‏اى مستقل باشد، يا اصل آن (حاشا) بوده و الف آخر حذف شده باشد.

بعضى گفته ‏اند: اصل آن (حاشا) بوده، فعل مى ‏باشد با حذف الف مخفف شده، و آن از (حشى) به معناى ناحيه است، و فاعل آن ضمير است كه به يوسف برمى‏ گردد، و لام براى تعليل است، و معناى آن اين است كه يوسف براى خدا خود را از آلودگى كنار كشيد، يا اين كه لام براى تبيين مفعول است، و معناى آن اين است كه يوسف خدا را تنزيه كرد.

يا اين كه فعل لازم است و فاعل خداى تعالى است و لام براى تبيين فاعل است، يا اين كه لام براى قسم است خواه فعل لازم باشد يا متعدّى، و فاعل فعل ضمير يوسف عليه السّلام است.

و (حاشا اللّه) به صورت فعل لازم خوانده شده و (اللّه) فاعل آن است و (حاشا للّه) با تنوين (حاش) خوانده شده كه حرف باشد به‏ منزله مصدر يا به‏ منزله اسم صوت.

يا اين كه آن را اسم صوت قرار داده و لام (للّه) براى تبيين يا براى قسم مى ‏باشد.[5] ما هذا بَشَراً اين نوع سخن گفتن طبق عادت عرف است كه جهت مبالغه در كمال بشريّت را از كسى كه در كمالش نفى مى‏كنند، يعنى اين كه او در جمال فوق بشريّت است، و مقصودشان اين نيست كه حقيقتا بشريّت را نفى كنند، و ممكن هم هست كه مقصودشان حقيقتا نفى بشريّت باشد.

إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ‏ اين نوع گفتار نيز طبق عادت عرف است كه فرشته و ملايكه بودن را براى كسى اثبات مى‏كنند كه در كمالش مبالغه مى‏كنند.

آيات 34- 32

[سوره يوسف (12): آيات 32 تا 34]

قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ (32) قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ (33) فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (34)

 

ترجمه:

(12/ 34- 32)

(چون زليخا زنان را همه در جمال يوسف واله و حيران ديد روى به آن‏ها كرد) گفت: اين است غلامى كه مرا در محبّتش ملامت مى‏كرديد (ديديد چگونه شما را با يك نظر شيفته و بى‏ خود ساخت) آرى من خود از وى تقاضاى مراوده كردم و او عفّت ورزيد و اگر پس از اين هم خواهش مرا رد كند، البتّه زندانى شود و خوار و ذليل گردد.

(اين سخن را گفت كه شايد يوسف را به تهديد به خود رام سازد)

(يوسف چون اين سخن بشنيد دست به دعا برداشت) و گفت اى خدا مرا رنج زندان خوش‏تر از اين كار زشتى است كه زنان از من تقاضا دارند. بار الها اگر تو حيله اينان به لطف و عنايت از من دفع نفرمايى به آن‏ها ميل كرده و از اهل جهالت و شقاوت گردم.

خدا دعاى او را مستجاب كرده مكر و دسايس آن زنان را از او بگردانيد (و دامن عصمتش را پاك گذاشت) كه خداوند دعاى بندگان مخلص را مى‏شنود و به احوال خلق آگاه است.

تفسير

قالَتْ‏ زليخا به جهت عذر آوردن از مفتون شدنش، و دفع ملامت آن‏ها اين چنين گفت.

يا در حالى كه به عشق او تفاخر مى‏كرد گفت، يا در جواب سؤال زنها گفت، چون آن‏ها بعد از مشاهده جمال يوسف و بريدن‏ دستشان گفتند: اى زليخا اين كه بما نشان دادى چه كسى است؟

زليخا در جواب آن‏ها گفت:

فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ‏ پس به همين دليل سرزنش شما بجا نيست زيرا كه جمال او سزاوار شيفتگى است و صبر بر آن ممكن نيست‏[6].

وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ قالَ‏ زليخا گفت اگر يوسف دستور مرا انجام ندهد به زندان مى‏ افتد و خوار و ذليل مى‏ شود، و يوسف وقتى ديد دفع فتنه زنها سخت ‏ترين چيز براى اوست دست به دعا بلند كرد و گفت:

رَبِّ السِّجْنُ‏[7] أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَ‏

بار الها زندان براى من محبوب‏تر از چيزى است كه آن‏ها مرا براى آن مى‏ خوانند و اگر كيد آن‏ها را از من برنگردانى من به سوى آن‏ها ميل پيدا مى ‏كنم، و از مقام علم و عقل تنزّل پيدا مى‏كنم.

وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ‏ و از نادانان مى‏ شوم و در مقام جهل و نادانى سقوط مى‏ كنم.

يوسف عليه السّلام در تقاضاى رهايى و خلاصى آن زنان را هم با زليخا شركت داد، چون آن‏ها يوسف را پذيرش خواسته زليخا ترغيب مى‏ كردند و او را از زليخا مى ‏ترسانيدند، ولى در پنهانى به سوى خودشان دعوت مى‏ كردند و چون مقصود از اظهار محبوب‏تر بودن زندان و ميل به سوى زنان در صورت برگرداندن كيد آنان خلاصى خواستن از آن‏هاست و دعاى رهايى از دست زنهاست لذا خداى تعالى فرمود:

فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَ‏[8] پس‏ خداوند استجابت كرد و كيد آن‏ها را برگردانيد و از دست زنان نجات دادگر چه آن‏ها زندان را براى يوسف خواستار شدند، ولى به هر حال همان مايه نجات يوسف بود.

إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ‏ خداوند شنواى دعاى هر دعاكننده است، يا شنواى هر صدايى است كه از جمله صداها دعاى دعاكنندگان است‏ الْعَلِيمُ‏ به صلاح هر كسى دانا است.

آيات 40- 35

[سوره يوسف (12): آيات 35 تا 40]

ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ (35) وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (36) قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ (37) وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (38) يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (39)

ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (40)

ترجمه:

(12/ 40- 35)

و با آن كه دلايل روشن پاكدامنى و عصمت يوسف را ديدند باز صلاح چنين دانستند كه يوسف را چندى زندانى كنند و به حبس فرستادند. (تا اين قضيّه از سر زبانها بيفتد و بيش از اين كار به رسوايى نكشد)

و با يوسف دو جوان ديگر هم زندانى شدند (آن دو جوان با ديدن آثار هوش و دانش در سيماى يوسف تعبير خوابى را كه شب در زندان ديده بودند از او خواستند) يكى از آن‏ها گفت من در خواب ديدم كه انگور (براى شراب) مى ‏افشرم ديگرى گفت من ديدم كه بر بالاى سر خود طبق نانى مى ‏برم و مرغان هوا از آن به منقار مى‏ خورند يوسف تو ما را از تعبير آن آگاه كن كه ترا از نيكوكاران و دانشمندان جهان مى‏ بينيم.

يوسف در پاسخ به آن‏ها گفت: من شما را از آن پيش كه طعام آيد و تناول كنيد به تعبير خوابتان آگاه مى‏ سازم كه اين علم را خداى من به من آموخته است زيرا كه من آيين گروهى كه به خدا بى‏ايمان و به آخرت كافرند ترك گفتم،و از آيين پدرانم ابراهيم خليل و اسحاق و يعقوب (كه دين توحيد و خداپرستى است) پيروى كردم و در آيين ما هرگز نبايد چيزى با خدا شريك گردانيم (و احدى را مؤثّرتر در كار آفرينش دانيم) اين توحيد و يگانگى به خدا فضل و عطاى خدا است بر ما و بر همه مردم ليكن اكثر مردمان شكر اين عطا را بجا نمى‏ آورند.

اى دو رفيق زندان من (از شما مى‏ پرسم) آيا خدايان متفرّق بى‏ حقيقت (مانند فراعنه و غيره) بهتر در نظام خلقت مؤثّرند يا خداى يكتاى قاهر و غالب بر همه قواى عالم وجود؟

و (بدانيد كه) آنچه را از غير خدا مى ‏پرستيد اسماى بى‏ حقيقت و الفاظ بى‏ معنا است كه شما خودتان و پدرانتان ساخته ‏ايد هيچ نشان خالقيّت و كمترين اثر الهيّت در آن خدايان باطل ننهاده است و همه بى ‏اثرند و تنها حكم‏فرماى عالم وجود خداست و به شما بندگان امر فرموده است كه جز آن ذات يكتا كسى را نپرستيد اين آيين محكم است ليكن اكثر مردم از جهالت بر اين حقيقت آگه نيستند.

تفسير

ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ‏ هنگامى كه زن عزيز ديد كه بين مردم رسوا شده و به وصال يوسف نرسيده، با نديمان و ياران مخصوصش به مشورت پرداخت و آن‏ها چنين تدبير كردند كه: يوسف را به زندان بفرستند تا بين مردم اين مطلب كه‏ يوسف گناهكار و مقصر بوده انتشار يابد، و شايد يوسف بعد از آن كه تلخى زندان را چشيد به وصل زليخا راضى شود.

پس زليخا از عزيز درخواست كرد كه او را به زندان بفرستد، عزيز نيز با ياران خاص خود دراين‏ باره مشورت نمود و رأى همه بر اين قرار گرفت كه او را به زندان بفرستند.

و روى همين جهت است كه خداى تعالى مى ‏فرمايد:

(بدا لهم) كه مقصود از ضمير جمع زليخا و خواص او و عزيز و خاصّان او مى ‏باشند، و مقصود از آيات نشانه هاى صدق يوسف و نشانه‏ هاى پاكدامنى اوست مانند به سخن درآمدن كودك، و پاره شدن پيراهن از پشت، و سبقت گرفتن هر دو به طرف در تا جايى كه عزيز مصر بشنود كه زليخا يوسف را به سوى در مى ‏كشاند، و بريدن زنان دستهايشان را.

لَيَسْجُنُنَّهُ‏[9] حَتَّى حِينٍ‏ مدّت كمى او را زندان نمايند تا مردم خيال كنند كه يوسف گناهكار بود.

وَ دَخَلَ‏ لفظ (دخل) ثلاثى به معناى (أدخل) است، يعنى به زندان فرستاده شد.

مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ‏[10] دو جوان با يوسف به زندان آمدند كه هر دو بنده پادشاه بودند، يكى از آن‏ها شاطر و نان‏پز مخصوص پادشاه و ديگرى نديم شراب او بود، و استعمال لفظ (فتى) و (فتاة) به معناى پسر جوان و دختر جوان در بنده و كنيز در عرف آن زمان معمول بوده است.

برخى گفته ‏اند: وقتى يوسف را به زندان آوردند از زندانيان تقاضا كرد كه او را به زير درخت خشكى كه در وسط زندان قرار داشت جاى دهند.

پس او را در آنجا جاى دادند، يوسف زير آن درخت وضو گرفت و نماز خواند، پس آن درخت سبز گرديد، و يوسف در هر صبح و عصر به زندانيان نصيحت مى‏كرد و آن‏ها را دلدارى مى‏داد و موعظه مى‏ نمود و با آن‏ها هم پيمان مى‏ شد، زندانيان يوسف را به خير و صلاح شناختند و دوستدار او شدند، و هر يك از آن‏ها شكايتش را به يوسف مى‏ برد، و آن دو نفر كه هم زندان يوسف بودند در خواب ديدند آنچه را كه خداوند به ذكر آن پرداخته، پس پيش يوسف آمدند و داستان خوابشان را گفتند.

قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً يكى از آن دو گفت من در خواب ديدم كه آب انگور يا خود انگور را مى ‏فشرم، و اين كه به انگور خمر اطلاق شده براى اشاره به اين است كه فشار دادن انگور جهت درست كردن خمر است.

يا مقصود اين است كه من خمر را فشار مى ‏دهم تا آن را از رسوبات و كثافات پاك و تصفيه گردانم.

وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ‏ ديگرى گفت من در خواب ديدم ظرف بزرگى را در بالاى سرم حمل مى‏كنم كه در آن نان است و پرندگان آن را مى‏خورند، ما را به تأويل آن آگاه گردان.

از امام صادق عليه السّلام وارد شده است كه وقتى پادشاه مصر دستور زندانى كردن يوسف را داد خداوند علم تعبير خواب را به او الهام نمود، و در نتيجه يوسف خواب زندانيان را تعبير مى‏كرد، و آن دو جوان با يوسف داخل زندان شدند و شب را خوابيدند و صبح گفتند كه ما خواب ديده ‏ايم و آن را براى ما تعبير كن.

يوسف گفت: چه خواب ديديد، آن دو نفر قصّه خواب خود را تعريف كردند و گفتند:

إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ‏ ما تو را از نيكوكاران مى ‏بينيم، نيكوكار نسبت به زندانيان، يا نسبت به كسى كه به همنشينان و معاشرينش نيكوكارست.

چون يوسف به انجام كار بيماران مى ‏پرداخت، و براى نيازمندان درخواست و التماس مى ‏نمود، و در نشستن بر همنشينانش توسعه مى ‏داد.

و ممكن است مقصود نيكو دانستن تعبير خواب است، چون براى زندانيان تعبير خواب مى‏ كرد و تعبيرش موافق واقع درمى ‏آمد.

قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ‏ يوسف گفت پيش از اين كه غذاى شما به دستتان رسد من تعبير خواب شما را مى‏گويم، و آن موقع هنگام آوردن غذا براى زندانيان بود.

إِلَّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ‏ اين عبارت مستثنى مفرغ و حال از ما قبلش مى‏باشد و حال مقتضى اين است كه با عامل خود از نظر زمان نزديك باشد، و از سوى ديگر مقصودش اين بود كه قبل از آوردن غذا خواب را تعبير كند.

لذا آن را مقيّد به اين جمله نمود كه‏ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما و در عين حال تعبير خواب را به تأخير انداخت تا آن‏ها را به توحيد ترغيب نموده و نسبت به شرك در آنان تنفّر ايجاد كند، و اين پس از آن بود كه ديد آن دو نفر به يوسف اطمينان پيدا كرده‏اند و يوسف گمان كرد كه با وعظ و پند او تحت تأثير قرار مى‏گيرند چنانچه هر نصيحت كننده‏اى وقتى ببيند نصيحت او مؤثّر است همين كار را مى‏كند كه يوسف كرد، و اين تأخير در تعبير از آن جهت نبوده كه يوسف در تعبير خواب احتياج به تأمّل و فكر داشته باشد، وگرنه اگر تأمّل مى‏كرد و به صورت قطعى خبر از تعبير خواب نمى‏داد و نمى‏گفت كه من قبل از غذا خواب شما را تعبير مى‏كنم.

ذلِكُما علم تعبير خواب.

مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي‏ از چيزهايى است كه خداى من به من آموخته است، نه اين كه از بشرى مانند خودم آموخته باشم مانند علم قيافه‏ شناسى و شعبده ‏بازى و غير اين‏ها و نيز از علومى نيست كه شيطان و جنّ آن را ياد داده باشد.

مانند علوم كاهنين و جادوگران، بلكه علم تعبير خواب را پروردگار من با وحى و الهام به من آموخته، نه اين كه من علوم زيادى كسب كرده باشم كه اين علم نيز يكى از آن‏ها باشد.

سپس علّت آموختن پروردگار را ذكر مى‏كند و مى‏گويد من دين كافران را ترك كردم و پيرو دين انبيا عليهم السّلام شدم و از دين كفّار بيزار و متنفّر بودم و به دين انبيا راغب و شايق، و در اين مورد چنين‏ مى‏فرمايد:

إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ‏ با اين گفتار به آن دو نفر كنايه زد و به صورت توريه و كنايه از دين و كفر آن‏ها سخن گفت تا تأثير آن شديدتر و قبول آن نزديكتر و پذيرش مطلب در نفوس آن‏ها بهتر باشد.

وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ‏ من از دين و ملّت پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب تبعيّت كردم، ملّت را به پدرانش نسبت داد تا اشاره به علوّ و بلند مرتبه بودن نسبت خودش بنمايد به اين كه بگويد من منسوب به كسانى هستم كه صاحب دين و صاحب شريعت بوده‏اند، و صريحا اسم آن‏ها را ذكر كرد چون آن‏ها به بلندى مرتبه و شرافت رتبه مشهور و نزد همه مقبول بودند بخصوص ابراهيم عليه السّلام.

پس از آن كه يوسف عليه السّلام نسبت خودش را معرفى كرد، و اين كه او از اهل بيت نبوّت و شرف است مذهب خودش را براى آنان ثابت نمود و اين كه مذهب او توحيد است، و به صورت كنايه مذهب آن‏ها را ذمّ نمود و اين كه مذهب آن‏ها خلاف مذهب انبيا و شرافتمندان است.

پس در دنباله سخنانش چنين گفت:

ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ نبايد ما هيچ يك از اصناف و انواع شرك آوردن را حتّى به مقدار ناچيز و اندك داشته‏ باشيم، مانند شرك آوردن بيشتر ثنوى‏ ها كه مى‏گويند عالم دو مبدأ قديم و واجب دارد، نور و ظلمت يا يزدان و اهريمن، و مانند شرك آوردن زنادقه از قبيل دهرى و طبيعى كه مى‏گويند دهر و طبيعت واجب و مبدأ هستند، چه اين گفتار بر حسب واقع و نفس الامر شرك آوردن است، مانند شرك آوردن در الهيّت مثل شرك آوردن بعضى از ثنوى‏ها كه قايل به وحدت واجب تعالى و خدايان مبدأ او هستند، و مانند شرك آوردن صائبى‏ها كه قايل به خداوندى ستارگان و تربيت آن‏ها نسبت به عالم عناصر هستند.

و در عين حال با كثرت مذاهبى كه دارند آن‏ها را مخلوق حقّ اوّل تعالى مى‏دانند، و مانند شرك آوردن بيشتر كسانى كه قايل به سلطنت ملايكه يا جنّ هستند با اختلاف راههايى كه در اين مورد دارند، و مانند شرك آوردن در عبادت مانند شرك آوردن وثنى‏ ها[11] و عبادت ‏كنندگان عناصر و مواليد آن‏ها از سنگ‏ها و درختان و حيوان، و مانند شرك آوردن در طاعت مثل شرك آوردن كسانى كه از سلاطين و حكّام و اغنيا و هواهاى نفس پيروى مى ‏كنند، از كسانى اطاعت مى‏كنند كه خود را به علم و امامت و فتوا منتسب كرده ‏اند.

بدون اين كه از جانب خدا يا از جانب كسى كه خدا به او اجازه داده اذن و اجازه داشته باشند، مانند راهبان و علما يهود و رؤساى دين و طريقت از هر دين و طريقتى، و مانند شرك آوردن در نبوّت مثل شرك آوردن كسى كه با غير نبى و جانشين او با بيعت عامّ نبوى بيعت كرده است.

و مانند شرك آوردن در ولايت مانند شرك آوردن كسى كه با غير ولىّ حقيقى با بيعت خاص و لوى بيعت نموده است.

و چون اين شرك آوردن اخير مستلزم جميع شرك آوردن‏هاى گذشته است، و با توحيد ولايت همه انواع توحيد حاصل مى‏شود چنانچه بر شخص عارف به ولايت اين معنا مخفى نيست، و از طرفى چون ولايت جز به وسيله‏ى آنچه كه از ائمه عليهم السّلام مقرّر گشته حاصل نمى‏ شود …

لذا شرك آوردن در بيشتر آيات در اخبار معصومين ما به شرك آوردن در ولايت تفسير شده است.

و مانند شرك آوردن در وجود با زبان قال يا حال يا شهود، و به ندرت اتّفاق مى ‏افتد كه انسان از اين نوع شرك آوردن جدا شود، و به همين شرك آورى خداى تعالى اشاره نموده آنجا كه فرموده‏ (وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ) يوسف عليه السّلام با گفتن (من شى‏ء) اشاره به همه انواع شرك‏ آوردن ها مى ‏كند، خواه (من شى‏ء) مفعول مطلق باشد چنانچه گذشت يا مفعول به باشد.

و آن كنايه از آن دو زندانى و قوم آن‏ها است، چون آن‏ها بيشتر انواع شرك را دارا بودند، و چون خروج از همه انواع شرك جز با فناء كامل كه آن فناى از فناست حاصل نمى‏ شود، و از سوى ديگرفنا به نحوى است كه بعد از آن اگر بقاء و ماندنى باشد جز با رسالت و نبوّت و خلافت محقّق نمى‏ شود.

و چون همه اين‏ها از شعبه‏ اى فضل خداى تعالى است چنانچه ولايت كه اصل نبوّت است رحمت خداى تعالى است، و نيز چون نبوّت و رسالت و خلافت همان‏طور كه فضل و برترى كسى است كه موصوف به اين صفات است همان‏طورى ‏كه فضل و برترى براى كسانى است كه نبوّت در بين آن‏ها و نبىّ صلّى اللّه عليه و آله مبعوث بر آن‏ها است، لذا با توجّه به اين جهات فرمود:

ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ‏ اين توحيد و ايمان از فضل خداست كه بر ما ارزانى گرديده است و بيشتر مردم شكرگزار نيستند، زيرا آن‏ها قدرت نبوّت را نمى‏ شناسند و به آنچه كه از حقّ نبوّت واجب است قيام نمى‏ كنند، بلكه از آن اعراض مى ‏كنند و آن را انكار مى‏ نمايند.

يا صاحِبَيِ السِّجْنِ‏ اضافه لفظ (صاحب) به ضمير متكلّم با كوچك‏ترين مناسبت و ملابست صحيح است خواه مقصود ياران يوسف در زندان باشد (كه در آن صورت معناى آن ايت است:

اى دو همراه زندانى من، يا دو هم زندانيان من) يا مقصود اهل زندان و صاحبان خود زندان باشد (يعنى اى همه زندانيان و زندانبانان) أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ آيا پروردگاران بسيار بهترند؟! تعبير به ارباب از قبيل تعبير به چيزى است كه آن‏ها عقيده دارند تا اين كه به انصاف نزديكتر باشد.

و كلمه متفرّقون ازآن‏رو است كه بعضى از پروردگاران بر بعضى ديگر تسلّط ندارند، و جمع بستن به صورت جمع عاقل نيز به جهت موافقت اعتقاد آن‏هاست.

و آوردن كلمه خير به معناى اخير كه صفت تفضيلى است (افضل تفصيل) نيز جهت مدارا كردن و انصاف نمودن با آن‏هاست.

أَمِ اللَّهُ‏ با اعتقاد به اللّه، علّت اين كه در اين عبارت ربوبيّت خدا تصريح نشده آن است كه خصم و طرف مقابل تسليم اين معنا است، يا يوسف ادّعاى تسليم آن را مى ‏كند، و اين كه آن چيزى نيست كه قابل انكار باشد.

الْواحِدُ الْقَهَّارُ واحد در مقابل بسيار است.[12]

اگر چنانچه معبود (قصد از اسما در عبادت) مسمّى باشد، و اين خود شرك به خداست، و اين كه افراد ناقص چون نمى‏ توانند از حد اشراك در وجود خارج شوند خداوند اجازه داد، كه بعضى اسما را مسمّى قرار دهند و به آن‏ها توجّه و نظر استقلالى داشته باشند، مانند انبيا و اوصياى آن‏ها و خداوند براى آن‏ها دليل و سلطانى نازل فرموده و جائز دانسته كه آن‏ها را مسمّى قرار دهند و همين را از دلايل صدق ادّعاى آن‏ها شمرده است.

و لذا فرمود: (ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً) آنچه را كه جز او عبادت مى‏كنيد اسماء هستند نه مسمّى.

ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ‏ كه طبق بشريّت ناقص خودتان آن معبود غير خدا را جز به عنوان اسمايى كه شما و پدرانتان نام‏گذارى كرده‏ايد نمى‏پرستيد.

و در سوره‏ى اعراف در نظير اين آيه و در سوره‏ى بقره در بيان قول خداى تعالى: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ) و در بيان‏ (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ) از سوره‏ى فاتحه تحقيق كامل اسم و كيفيت اسم و مسمّى بودنش گذشت.

ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ‏ لفظ (باء) احتمال دارد براى سببيّت، يا مصاحبت، و يا ظرفيّت باشد، و مقصود از سلطان يا حجّت است مانند معجزات كه دلالت بر جواز طاعت و عبادت آن‏ اسما مى‏كند.

يا مقصود سلطنت و تصرّف در اشياء است، و هر دو معنا در مورد انبيا و اوصياى آنان محقّق است، كه آنان اگر چه اسماء هستند و ليكن خداوند با آن‏ها حجّت و برهانى نازل نموده كه آن‏ها را مسمّى و مورد نظر و توجّه قرار مى ‏دهد، و با آن‏ها سلطنت و تصرّفى نازل نمود كه مصحّح طاعت و ربوبيّت آن‏ها گشت چنانچه مخفى نيست.

إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ‏ در عالم يا در حقّ بندگان حكم جز براى خدا نيست، پس حكم و سلطنت در هيچ چيز براى خدايان شما نيست.

أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا خداوند امر نموده كه جز او را عبادت نكنيد، لفظ (أن) مصدريّه‏[13] يا تفسيريه‏[14] و فعل نهى است‏[15] يا نفى‏[16] إِلَّا إِيَّاهُ‏ آن توحيد از قبيل توحيد خدا در وجود است كه از حصر معبودات غير خدا استفاده مى‏شود.

با اين كه آن معبودات در نظر آن‏ها اشرف موجودات از نظر اسم بودن است، و اسم داراى استقلال در وجود نيست مانند معناى‏ حرفى كه در لحاظ ذهن استقلال ندارد، و توحيد خدا در الهيّت و سلطنت نيز از قول خدا إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ‏ استفاده مى‏شود، و توحيد خدا در استحقاق عبادت از قول خدا: أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ‏ استفاده مى‏شود، و توحيدهاى سه‏گانه (توحيد ذاتى و افعالى و عبادى) را بر حسب ترتّب واقعى آن‏ها به ترتيب ذكر نمود، چه توحيد وجود (توحيد ذاتى) توحيد در الهيّت را به دنبال دارد (توحيد افعالى) و توحيد عبادت بعد از توحيد در الهيّت است.

و لفظ (ذلك) اشاره به اين توحيدهاست.

ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ‏ دين راست كه در آن كجى نيست و هر دينى غير از آن كج است و نبايد پيروى شود، اين معنا مقتضاى مفهوم حصر است كه از معرفه بودن مسند استفاده مى‏ شود (در عبارت‏ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ‏ با آوردن لفظ إِلَّا إِيَّاهُ‏ عبادت را منحصر به خدا نموده است).

وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ‏ اين جمله استدراك توهّمى است كه اينجا پيش مى‏ آيد و آن اين است كه پس از واضح شدن توحيد و روشن بودن بطلان شرك پس چرا ديگر مشركين شرك مى ‏آورند؟

و شايد مشركين دليل و حجّتى به شرك آورد نشان دارند، پس خداى تعالى استدراك نمود و اين توهّم را رفع كرد و فرمود:

آن‏ها دليل و حجّتى ندارند، و آن‏ها علم و آگاهى ندارند و در دار جهل‏ افتاده‏ اند، مانند حيوانات كه احساس و آگاهى به برهان ندارند اگر چه آن برهان خيلى واضح و روشن باشد.

تقييد به (اكثر) براى اين است كه بعضى از آن‏ها حجّت و دليل را با زيركى درمى ‏يابند، و از آن پيروى مى ‏كنند و توحيد را اختيار مى‏ كنند، و برخى نيز حجّت و دليل را درمى ‏يابند ولى دنيا را اختيار كرده و با حقّ از روى علم و آگاهى عناد مى‏ ورزند.

امّا در اين آيه بر اين نكته تكيه دارد كه يوسف عليه السّلام چه كار خوبى كرد كه، اوّلا با موعظه حسنه و پند نيكو دعوت نمود، و ثانيا با حكمت يقينى برهانى پيش آمد، چون يوسف وقتى ديد آن دو نفر به او اطمينان پيدا كرده و اقرار و اعتراف به سرشت پاك او دارند و علم دارند به اين كه يوسف تعبير خواب مى‏داند.

لذا آن علم تعبير خواب را اوّل به صورت ادعا بيان كرد و گفت: ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا يعنى لا يأتيكما طعام ترزقانه الّا نبأتكما بتأويله و باز براى دوّمين بار چنين ادّعا كرد كه‏ (ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي) و اين علم تعبير خواب را به تعليم خدا نسبت داد تا ننگ و رسوايى كاهن بودن و آموختن از بشر و جنّ و شياطين برطرف شود.

سپس آن علم تعبير خواب را كه ديد آن‏ها اقرار به آن كردند چنين تعليل آورد كه ملّت و دين آن دو را ترك كرده تا در آن‏ها تنفّر ايجاد كند سپس به صورت كنايه و توريه قوم مجهولى را ذكر كرد كه‏ ايمان به خدا نداشتند و به اين وسيله به آن دو نفر كنايه زد تا اين كه سخنانش از خصومت دورتر و به قبول و پذيرش نزديكتر باشد سپس ذكر نمود كه خودش پيرو قومى است كه به خير و صلاح معروفند و در ظاهر خود را منتسب به آن‏ها كرد و شرك را از آن‏ها نفى نمود تا كنايه از آن‏ها باشد و اين را فضل و لطفى از جانب خدا بر خودش و بر مردم ناميد، و تصريح كرد كه مردم قدر آن نعمت را نمى‏دانند و شكر آن را نمى‏گذارند تا باز كنايه از آن دو نفر باشد.

سپس وقتى ديد كه آن دو با پند و موعظه‏ى يوسف تحت تأثير قرار گرفته‏اند از خطابه روى گردانيد و بر حكمت و برهان روى آورد و فرمود: أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ و توصيف خدايان به كثرت و تفرّق دلالت بر اين مى‏كند كه بعضى اطاعت بعضى ديگر را نمى‏كنند كه همان سبب نزاع و فساد واضح مى‏شود، و اين اشاره به علّت انكار ربوبيّت آن خدايان است.

سپس خداى تعالى را به وحدت و يگانگى توصيف نمود تا اشاره به جواز ربوبيّت او بنمايد، سپس خداى تعالى توصيف به قهر و قهّار بودن كرد تا اشاره به وجوب طاعت او باشد.

بنابراين يوسف عليه السّلام ربوبيّت بتها را باطل نمود، و لزوم اطاعت از خدا را با برهان ثابت كرد.

سپس به باطل كردن معبودات آن‏ها پرداخت و اين كه آن‏ها در وجود استقلال ندارند تا چه رسد به ربوبيّت و استحقاق عبادت، و پس از اشاره به توحيد در وجود تصريح به توحيد خدا در الهيّت و سلطنت و توحيد او در عبادت نمود.

برخى گفته ‏اند: در اثر دعوت يوسف آن دو زندانى كه تعبير خوابشان را از يوسف پرسيده بودند و گروهى از زندانيان و زندانبانان به خدا ايمان آوردند.

 

 

 

آيات 44- 41

[سوره يوسف (12): آيات 41 تا 44]

يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ (41) وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ (42) وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ (43) قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ (44)

ترجمه:

(12/ 44- 41)

يوسف پس از آن كه دو رفيق زندانيش را به دين حقّ دعوت كرد و حقايق توحيد را با ادلّه روشن بر آن بيان فرموده آنگاه به تعبير خواب آن‏ها پرداخت و گفت: اى دو رفيق زندان من (اكنون تعبير خوابتان را بشنويد) امّا يكى از شما ساقى شراب شاه خواهد شد و امّا آن‏ ديگرى به دار آويخته شود (و آن‏قدر بر چوبه‏ى دار بماند) تا مرغان مغز سر او را بخورند آن مرد كه تعبير خواب خود را شنيد براى رهايى از خطر خواب را به دروغ منكر شد يوسف گفت در قضاى الهى راجع به امرى كه سؤال كرديد چنين حكم شده است،

آنگاه يوسف از رفيقى كه (ساقى شاه و) اهل نجاتش يافت درخواست كرد كه مرا نزد پادشاه ياد كن (باشد كه چون بى‏ تقصيرم بيند از زندانم برهاند) در آن حال شيطان ياد خدا را از نظرش ببرد و به خلق متوسّل شد بدين سبب چند سال محبوس بماند،و پادشاه مصر (با ملازمان و دانشمندان دربار خود) گفت: من (خوابى) ديدم هفت گاو فربه را هفت گاو لاغر خوردند و هفت خوشه‏ى سبز را هفت خوشه‏ى خشك نابود كردند اى بزرگان ملك مرا به تعبير آن اگر علم خواب مى‏دانيد آگاه گردانيد،آن‏ها گفتند اين خواب پريشان است و ما تعبير خواب پريشان نمى‏دانيم.

 

 

 

تفسير

يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً اى يار زندانى، يكى از شما كه ديد خمر مى‏فشارد ساقى شراب شاه خواهد شد و او كسى بود كه قبل از اين كه به زندان داخل شود ساقى شراب شاه بود.

وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ‏ و آن ديگرى به دار آويخته مى‏شود تا آنجا كه پرندگان مغز سر او را بخورند و او كسى بود كه قبل از داخل شدن به زندان در موقع غذا خوردن با شاه رفيق بود.

بعضى گفته‏اند آن‏ها خواب نديدند و خواستند به اين وسيله يوسف را امتحان كنند، و بعضى گفته ‏اند كه هر دو خواب خود را ديده بودند، و بعضى گفته ‏اند: آن كه مربوط به شراب بود خواب ديده بود و راست مى‏ گفت، و آن كه مربوط به غذا بود چيزى نديده بود و دروغ مى‏ گفت، و بعد از تعبير خواب يوسف گفت كه من چيزى نديده ‏ام و فقط خواستم تو را امتحان كنم، يوسف در جوابش گفت: قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ‏ چه خواب ديده باشيد و چه نديده باشيد حكم خدا در مورد آنچه سؤال كرديد حتمى است.

(و قال) يوسف عليه السّلام گفت: وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ‏ يوسف به كسى كه مى‏ دانست نجات پيدا مى‏ كند گفت مرا نزد پادشاه ياد كن. نقل شده است كه وقتى يوسف اين مطلب را گفت جبرئيل عليه السّلام نازل شد و گفت پروردگارت سلام مى ‏رساند و مى‏ گويد: چه كسى تو را پيش پدرت محبوب نمود؟

يوسف گفت: پروردگارم پس جبرئيل گفت: چه كسى تو را از چاه نجات داد؟

يوسف گفت: پروردگارم، جبرئيل گفت: چه كسى تو را پيش عزيز مصر محبوب ساخت تا تو را عزيز و محترم داشت؟ يوسف گفت: پروردگارم، جبرئيل گفت چه كسى از حيله‏ى زنان تو را نجات داد و از فحشاء تو را نگه داشت؟ گفت پروردگار من.

پس جبرئيل گفت: پروردگارت مى‏گويد: آيا از من حيا نكردى كه پناه به غير من بردى؟

از حبس تو سه روز بيشتر باقى نمانده بود كه به جرم پناه بردن بر غير من هفت سال ديگر بايد در زندان بمانى.

و قبل از آن پنج سال بود كه يوسف در زندان بود و بدين ترتيب مدّت زندان يوسف دوازده سال گشت.[1] فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ‏ شيطان باعث شد كه رفيق اهل شراب يوسف او را از يادآورى نزد ملك فراموش كند، يا اين كه شيطان موجب فراموش كردن يوسف از ذكر خدا شد.

فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ‏ بعد از آن كه پنج سال در زندان مانده بود چند سال ديگر مانده، و به نبىّ صلّى اللّه عليه و آله نسبت داده شده است كه فرمود: خدا رحمت كند برادرم يوسف را كه اگر نمى‏گفت پيش پادشاه از من يادآورى كن هفت سال ديگر بعد از آن پنج سال در زندان نمى‏ ماند، و لفظ بِضْعَ‏ عددى بين سه تا نه است، البتّه حرفهاى ديگرى نيز درباره‏ى‏ بِضْعَ‏ گفته شده، و آن از بضع به معناى قطع است يعنى تكّه كردن و بريدن.

بعضى گفته ‏اند: يوسف سه مرتبه در لغزش واقع شد:

1- قصد و همّتى كه نسبت به زليخا از او انجام گرفت كه به‏ سبب آن به زندان افتاد.

2- پناه بردن به غير خدا كه به سبب آن مدّتى در زندان باقى ماند.

3- به برادرانش گفت كه شما دزد هستيد، آن‏ها نيز مانند يوسف جوابى به دروغ گفتند كه گفتند: إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ‏.

و آنگاه كه مدّت رياضت و سختى و حبس او به آخر رسيد و اوان سلطنت و وسعتش سر رسيد پادشاه در خواب ديد كه بر تخت خودش نشسته و از رود نيل هفت عدد از بهترين گاوهاى چاق بيرون آمدند و به پهلوى تخت پادشاه آمدند و آنجا ايستادند.

سپس ديد كه هفت گاو لاغر ديگر از رود نيل بيرون آمدند و آن‏ها را خوردند و نيز ديد كه از جنب تختش هفت خوشه سبز روييد، سپس هفت خوشه خشك آمد و به دور خوشه ‏هاى سبز پيچيد و موجب زرد شدن خوشه ‏هاى سبز گرديد.

پس پادشاه از خواب بيدار شد و كاهنين و مفسّرين و منجّمين را احضار كرد و خواب خود را بر آن‏ها بازگو نمود همان‏طور كه خدا حكايت كرده است.

وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى‏ به لفظ مضارع (أرى) جهت احضار صورت خواب است، يا اين كه پادشاه مصر اين خواب را مكرّر مى‏ديد، يا اين كه اجزاء خواب را به صورت تدريجى مى‏ديد، پس ادا كردن مطلب به صورت فعل مضارع به جهت تصوير كردن‏ حال ماضى و گذشته به صورت حاضر مى ‏باشد تا اشاره به تكرار خواب يا تدريجى بودن آن داشته باشد.

سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ‏ هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر خوردند و هفت خوشه سبز و هفت تاى ديگر خشك از ذكر پيچيدن خوشه‏هاى خشك به دور خوشه‏هاى سبز خوددارى كرد.

يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ‏ گويند (و سپس گفت:) اى بزرگان اگر تعبير خواب مى ‏دانيد مرا به تعبير آن آگاه كنيد خواب پادشاه شامل چيزهاى دقيق و نكته‏ هاى ظريف ديگرى نيز بوده كه استنباط تعبير خواب را براى معبّر غير ممكن مى‏ساخته، وگرنه تعبير چنين خوابى براى معبّر پنهان و مخفى نيست.

چون نكته‏ ها و دقايق اين خواب مخفى بود لذا گفتند: (قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ) خواب پادشاه از خوابهاى پريشان است، و (أضغاث) جمع (ضغث) است و آن يك دسته از گياهان مختلف است كه به صورت استعاره در صورت‏هاى مختلف و مختلط كه ناشى از تخيّلات قوّه‏ى متخيّله است استعمال شده است.

چه كه خواب ديدن چند نوع مختلف مى‏ تواند باشد، زيرا كه گاهى نفس را در دو عالم مثال علوى و سفلى مى‏ بيند و در آنجا صورت‏هاى طبيعى موجود و يا آينده يا گذشته را مى‏بيند، ولى ديدن‏ صورت‏هاى گذشته كم اتّفاق مى‏افتد، چون نفس به حال و آينده توجّه دارد و به گذشته پشت مى‏ كند.

پس آنچه كه در مثال علوى مشاهده مى‏ شود يا مژده و بشارت از جانب خدا يا تحذير و انذار يا تنبيه و اخبار است.

و آنچه كه در مثال سفلى مشاهده مى‏ شود يا فريب داده و وادار كردن شيطان است انسان را بر معاصى و گناهان يا بر حذر داشتن از اطاعات است يا اخبار از چيزهاى آينده است.

و اين گونه خوابها يا وادار كردن از جانب شيطان است، يا سلب توفيق از جانب خدا است.

بعضى از خواب ديدن ها به سبب ارايه قوّه‏ى متخيّله پديد مى ‏آيند كه چيزهايى را كه واقعيّت ندارد تصوير مى ‏كند كه آن اضغاث احلام خوابهاى پريشان است، و احلام جمع (حلم) است، و آن مطلق چيزهايى است كه شخص خوابيده در خواب مى‏ بيند، يا خصوص چيزهايى است حقيقت ندارد.

(و ما نحن بتأويل الأحلام بعالمين) گويا كه معبّرين و علماى آن زمان از اين كه تعبير خواب را نمى‏ دانستند عذر مى ‏آوردند كه اين خواب از خوابهاى پريشان و اضغاث احلام است و تعبير ندارد.

در همين موقع يوسف و مهارت او در تعبير خواب به ياد ساقى افتاد و گفت من كسى را كه عالم به تعبير خواب باشدمى‏ شناسم، از اين رو خداى تعالى مى‏ فرمايد:

 

 

 

آيات 40- 45

[سوره يوسف (12): آيات 45 تا 49]

وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ (45) يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ (46) قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّا تَأْكُلُونَ (47) ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ (48) ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ (49)

ترجمه:

(12/ 49- 45)

(در اين حال) آن رفيق زندانى يوسف كه نجات يافته (و مقرّب سلطان) بود بعد از چند سال به ياد يوسف افتاد گفت من شاه را به تعبير اين خواب آگاه مى‏ سازم مرا نزد يوسف (زندانى فرستيد) كه از او باز جويم،

(در زندان رفت و گفت) اى يوسف راستگو كه هر چه گويى همه راستگويى ما را به تعبير اين خواب كه هفت گاو فربه هفت گاو لاغر خوردند و هفت خوشه‏ى سبز را هفت خوشه‏ى خشك نابود ساختند آگاه گردان كه شايد از پيش تو نزد مردم باز گردم و (شاه وديگران) همه (تعبير خواب و مقام تو را) بدانند،يوسف (در تعبير خواب گفت) بايد هفت سال متوالى زراعت كنيد و هر خرمن را كه درو كنيد جز كمى كه قوت خود مى‏ سازيد همه را با خوشه در انبار ذخيره كنيد،كه چون اين هفت سال بگذرد هفت سال قحطى پيش آيد كه ذخيره شما به مصرف قوت مردم برسد جز اندكى كه بايد (براى تخم كاشتن) در انبار نگهداريد،آنگاه بعد از سنوات قحط و شدّت باز سالى آيد كه مردم در آن به آسايش و وسعت و فراوانى و نعمت مى‏رسند.

 

 

 

تفسير

وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ آن دوست زندانى يوسف كه نجات پيدا كرده بود بعد از گذشت چند سال (هفت سال) به ياد يوسف افتاد و گفت:

أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ‏ مرا پيش كسى كه مى‏خواهم بفرستيد من شما را از تعبير اين خواب آگاه مى‏كنم، پس به او اجازه دادند و پيش يوسف آمد و گفت:

يُوسُفُ‏ اى يوسف‏ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ‏[2]

الصِّدِّيقُ‏ منسوب است بنا بر اختصاص، يا منادى دوّم است، مقصود اين است كه يوسف را با وصف مدح ذكر كرد تا او را به اهميّت دادن به تعبير خواب ترغيب نمايد.

أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ‏ درباره‏ى هفت گاو و هفت خوشه ما را آگاه كن تا شايد با علم به تأويل و تعبير خواب من به سوى مردم بازگردم، از اين جهت شايد (لعلّ) گفت: چون بعيد بوده كه آرزوى بازگشت مطلق بكند بدون علم تعبير.

لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ‏ شايد آن‏ها تعبير خواب را بدانند، يا قدر و منزلت تو را بدانند و در نتيجه تو را از زندان خارج سازند، بعضى گفته‏اند كه آن شخص خواب ديدن را به خودش نسبت داد و گفت من خواب ديده‏ام كه يوسف گفت:

نه، تو خواب نديدى، پادشاه خواب ديده است، و خواب را تعبير كرد، و تدبير و چاره آن را نيز براى آن‏ها بيان كرد.

چنانچه خداى تعالى آن را چنين حكايت كرده:

قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً لفظ (دأبا) با سكون همزه و فتح آن خوانده شده، و هر دو مصدر (دأب فى الأمر) است يعنى طبق عادتش در آن كار ادامه داد و استمرار پيدا كرد.

و اين جمله جواب سؤالى است كه بين آن‏ها ردّ بدل شده ولى در حكايت نيامده است، يا جواب سؤال مقدّرست، گويا كه گفته است: براى اين كار و اين تعبير چه چاره كنيم؟ جواب گفته كه هفت سال متوالى كشت مى‏كنيد.

ممكن است كه اين جمله نيز ادامه‏ى تعبير خواب باشد با يك چيز زيادى، چون آن خواب مفيد قحطى و راه چاره و خشك سالى قبل از قحطى است.

فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ‏ هر چه درو كرديد در سنبلش قرار دهيد تا فاسد نشود و كرم نخورد.

إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ‏ جز اندكى از گندم‏ها را كه مى‏خواهيد در آن سالها بخوريد از سنبلش بيرون مى‏آوريد.

ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ‏ كه پس از آن هفت سال سخت فرا مى‏رسد كه آن را بخورند نسبت خوردن به زمان و سالها از باب مجاز عقلى و مراعات تطبيق بين خواب و تعبير آن است.

ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ‏ مقدار كمى‏ نگهداريد جهت تخم كاشتن و از باب احتياط حدوث گرسنگى قبل از رسيدن زراعت.

ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ‏ لفظ (يغاث) از غيث (باران) يا از غوث است (به معناى دادرسى و فريادرسى)، يعنى سپس بعد از اين سالى خواهد رسيد كه باران به داد مردم خواهد رسيد.

وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ‏ لفظ (يعصرون) به صورت معلوم خوانده شده يعنى انگور و زيتون و هر چيزى را كه به جهت زيادى و فراوانى، مى‏فشرند و آب آن را مى‏گيرند (آن‏چنان فراوانى مى‏شود كه از شدّت زيادى انگور و زيتون و غيره مردم آب آن را مى‏گيرند).

بعضى گفته ‏اند: پستانها را فشار مى ‏دهند يعنى شير مى‏ دوشند، و (تعصرون) به صورت خطاب خوانده شده تا مخاطبها بر غايب‏ها غلبه دهند.

و به صورت مجهول خوانده شده از (عصره) او را نجات داد، يعنى از قحطى نجات پيدا مى ‏كنند، يا از (اعصرت السّحابة عليهم) است يعنى بر آن‏ها باران باريد.

طبق آنچه كه به ما رسيده است قرائت اهل البيت چنين بوده كه معناى باران باريدن را بدهد.

به هر حال آن دوست زندانى سابق و قاصد شاه از نزد يوسف بيرون رفت و با تعبير و تدبير و چاره پيش پادشاه آمد، وقتى پادشاه‏ اين تعبير را شنيد پسنديد و ملاقات يوسف را طلب نمود.

 

 

 

آيات 53- 50

[سوره يوسف (12): آيات 50 تا 53]

وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ (50) قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ (51) ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ (52) وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ (53)

ترجمه:

(12/ 53- 50)

آن شخص تعبير خواب را به پادشاه عرضه داشت و شاه (يوسف را خواست) و گفت زود او را نزد من بياوريد چون فرستاده شاه نزد يوسف آمد يوسف به او گفت بازگردد و از شاه بخواه تا بپرسد كه چه شد كه زنان مصرى همه دست بريدند آرى خدا به مكر آنان (و بى‏ گناهى من) آگاه است.

شاه زنان مصرى را گفت حقيقت حال خود را كه با يوسف مراوده داشتيد بگوييد همه گفتند حاش للّه كه ما از يوسف هيچ بدى نديديم (و جز عفّت نفس در او مشاهده نكرديم) در اين حال زليخا زن عزيز مصر اظهار كرد كه الآن حقيقت آشكار شد (و من گناه خود اعتراف مى‏ كنم كه) من به خواهش نفس خود با يوسف عزم مراوده داشتم و او (كه دعوى عفّت و بى‏ گناهى مى‏ كند) البتّه از راستگويان است.

يوسف گفت من اين كشف حال نه براى خودنمايى بلكه براى آن خواستم تا عزيز مصر بداند من هرگز در نهانى به او خيانت نكرده ‏ام و بداند كه هرگز خدا خيانتكاران را به مكر و خدعه به مقصود نرساند.

و من خودستايى نكرده و نفس خويش را از عيب مبرّا نمى ‏دانم زيرا نفس امّاره انسان را به كارهاى زشت و ناروا سخت وامى ‏دارد جز آن كه خدا به لطف خاصّ خود آدمى را نگهدارد كه خداى من بسيار آمرزنده و مهربان است.

 

 

 

تفسير

وَ قالَ الْمَلِكُ‏ پادشاه به خاصّانش گفت:

ائْتُونِي بِهِ‏ يوسف را پيش من بياوريد، پس كسى را به سوى او فرستادند تا او را احضار نمايد.

فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ‏ وقتى قاصد آمد و به يوسف گفت پادشاه تو را احضار كرد و مى‏خواهد، يوسف گفت:

قالَ‏ من نزد پادشاه به خيانت و مراوده با زنان متّهم شده ‏ام،تا از اتّهام بيرون نرفته و تبريه نشوم نزد پادشاه نمى ‏آيم، چون ديگر پادشاه مقام و آبرويى نزد من ندارد.

ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ‏ برگرد پيش عزيز يا پيش ساقى، فَسْئَلْهُ‏ از او درخواست كن كه فحص و تجسّس و تحقيق بكند.

ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَ‏ كه من متّهم به آن زنان شده ‏ام و عزيز مصر تحقيق نمايد تا بداند كه من خاين نبوده‏ ام و زندان شدن من جهت ظلم و ستم بوده است، و يوسف در اينجا اسمى از زن عزيز نبرد.

با اين كه اتّهام و زندان ناشى از او بوده به جهت احترام و تكريم و براى اين كه آبروى او را از افتضاح و رسوايى حفظ كند.

إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ‏ تعليل اين است كه چرا از پادشاه درخواست كرده كه از زنها سؤال نمايد، يعنى اين كه آن زنان درباره‏ى من مكر و حيله به كار بردند و من بى‏ گناه و برى هستم، و اين معنا را بدين گونه تأكيد كرد كه به علم خدا استشهاد نمود.

پس آن قاصد برگشت و آنچه را كه يوسف گفته بود به عرض ملك رسانيد.

پس عزيز مصر يا ساقى زنها را احضار نمودند.

قالَ ما خَطْبُكُنَ‏ گفت: آيا شما با يوسف مراوده نموديد و شما قصد يوسف را داشتيد يا يوسف با شما مراوده و قصد شما را داشت، يا اين كه مراوده يا قصد از هر دو طرف بوده است.

إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ‏ مراوده را به زنان نسبت داد با اين كه سؤال و پرسش مقتضى جهل يا تجاهل است، چون خواست به اين معنا اشاره كند كه سؤال او براى محض اين احتمال است كه يوسف با زنان در مراوده شركت داشته باشد، چه مراوده‏ى زنان مشهورست به نحوى كه هيچ كس در آن شكّ نمى ‏كند.

قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ‏ بيان اين كلمه سابقا گذشت.

ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ پس از آن كه ساير زنان اعتراف به برداشت يوسف كردند، و خارج شدند، زن عزيز از شدّت حياء و خجالت گفت: الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُ‏ حقّ به نهايت ظهور رسيد و آشكار شد.

أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ‏ من به خواهش نفس خود با او مراوده داشتم و او در برائت از خيانت از راستگويان است.

ذلِكَ لِيَعْلَمَ‏ تا خداى تو بداند، اين جمله يا مرتبط به جمله‏هاى سابق است، و قول خدا: قالَ ما خَطْبُكُنَ‏ … تا آخر جمله‏ى معترضه بين دو جمله حكايت است.

يا اين كه پس از آن كه قاصد به سوى يوسف بازگشت و از يوسف پرسيد چرا از زندان بيرون نيامدى و خواستى پادشاه از حال زنان بپرسد؟ يوسف جواب داد: اين كار من براى اين بود كه عزيز بداند كه من بى‏ گناهم، و اين معنا دليل بر اين است كه مقصود از ربّ‏ عزيز است نه پادشاه.

أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ‏ من به عزيز در حال غيبت خيانت نكرده‏ام لفظ بِالْغَيْبِ‏ در حالى كه خيانت متلبّس به غيب و نهانى باشد، يا خيانت از من در حال نهان و خفا انجام نشده است. و اين عبارت، حال است از فاعل يا از مفعول.

وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ‏ عزيز بداند كه همسر او به من مكر و حيله كرده است، ولى كيد و مكر او در من اثر نكرده است، و آن مبالغه در اظهار طهارت خودش مى‏ باشد.

و چون در اظهار طهارت و پاكى‏ اش مبالغه نمود خواست ننگ خودپسندى و تزكيه‏ى نفس خود را برطرف نمايد و اين تزكيه و پاكى را به خدا نسبت دهد، و لذا چنين گفت:

وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي‏ من نفس خويش را تبريه نمى‏كنم كه شأن نفس آلودگى به پليديهاى گناهان است نه تنزّه و پاكيزگى از آن‏ها إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي‏ نفس به بدى مى‏كشاند جز آن وقت كه رحمت پروردگارم شامل حالم شود، يا جز آن نفسى كه پروردگارم به آن رحم كند، يعنى اين كه تنزّه و نسبت پاكى از گناهان از محض رحمت است نه از فعل نفس.

بعضى گفته ‏اند: قول خداى تعالى: (ذلِكَ لِيَعْلَمَ … تا آخر) از تتمّه‏ى كلام زليخا است و معناى آيه چنين است: اين اعتراف به خيانت من و پاكى يوسف براى اين است كه يوسف بداند من در نهان‏ به او خيانت نكرده ‏ام كه نسبت دروغ به او بدهم، كه خداى تعالى كيد و مكر خاينين را هدايت نمى‏ كند بدين نحو كه آن را پوشيده و مخفى نگهدارد و ظاهر نسازد، و من نفس خودم را مبرّا و پاك از نسبت خيانت و دروغ به او نمى‏ دانم.

چون من به يوسف خيانت كردم و به او نسبت خيانت و دروغ دادم كه نفس انسان را به بدى مى‏كشاند و با امر و دستور نفس بدى مى‏كنم مگر آنگاه كه پروردگارم رحم كند.

إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ خداى من البتّه امر نفس به بدى را مى‏بخشد رَحِيمٌ‏ خدا مهربان است و مرا از پيروى نفس امّاره نگه مى‏دارد.

چون طهارت و عفّت يوسف بر آنان آشكار گرديده و به كمال وضوح رسيد طلب و خواستشان نسبت به يوسف شدّت پيدا كرد.

آيات 61- 54


[1] لطيفه: پنج كس بر پنج كس گواهى دادند: جهودان مريم را به زنا منسوب كردند، عيسى بر پاكى او گواهى داد. و بنى اسرائيل موسى را به عيب منسوب كردند، سنگى بر پاكى او گواهى داد. زليخا يوسف را به زنا منسوب كرد، كودك چندماهه بر پاكى او گواهى داد. ترسايان ملك تعالى را به زن و فرزند منسوب كردند، هر كه در عالم نام موحّدى داشت بر يگانگى او گواهى دادند. منافقان و بددينان پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله را مجنون منسوب كردند خداى متعال فرمود و ما صاحبكم بمجنون.جامع الستّين جلد اوّل تفسير سوره يوسف

[2] خداوند در كتابش ده چيز را عظيم شمرد، خود را عظيم گفت، و هو العلى العظيم، و عرشه عظيم، و هو ربّ العرش العظيم، و خلق نبيه عظيم، و انك لعلى خلق عظيم، و الشّرك عظيم، انّ الشّرك لظلم عظيم، و البهتان عظيم، سبحانك هذا بهتان عظيم، و عرش بلقيس عظيم، و لها عرش عظيم، و زلزلة الارض عظيم، انّ زلزلة الساعة شى‏ء عظيم، و يوم القيامة عظيم، ليوم عظيم، و كيد النّساء عظيم، انّ كيدكنّ عظيم، و الفوز عظيم، ذلك الف وز العظيم.جامع الستّين جلد اوّل تفسير سوره يوسف

[3] سه كس را حقّ تعالى در كلام خويش جوانمرد خواند: اصحاب كهف را جوانمرد خواند، ابراهيم را جوانمرد خواند: فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ انبيا 61 يوسف را جوانمرد خواند، قوله: تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ يوسف/ 30 اين سه كس را نام جوانمردى حقيقت شد از بهر آن كه قوم ايشان در راه موافقت بود.جامع الستّين جلد اوّل تفسير سوره يوسف

[4] عرفا گويند: روح انسان را به اعتبار آن كه بين دو وجه متحول است؛ كى آن( يلى الحق) و مستفيض از حقّ است. و وجهى كه( يلى النفس) است، قلب گويند.

گفته‏ اند كه قلب اطلاق بر چند معنا مى‏شود: 1- عضو معروف حيوانات. 2- لحم صنوبرى شكل كه مخصوص تمام حيوانات و بهايم است. 3- لطيفه ربانى كه متعلّق به قلب جسمانى است. 4- جوهر نورانى مجرد كه متوسط ميان روح و نفس است.

قلب برزخ ميان روح حيوانى و نفس ناطقه است كه فرمود: بينهما برزخ لا … الرحمن 20 آنچه را حكماء نفس مجرد ناطقه خوانند اهل اللّه قلب نامند.

اى عزيز: قلبها ظرفهاى خدا هستند در روى زمين، و دوست‏ترين آن‏ها نزد خدا است كه صاف‏تر و نازك‏تر باشد.

[5] حافظ مى‏گويد:

حاشا كه من به موسم گل ترك مى‏كنم‏ من لاف عشق مى‏زنم اين كار كى كنم‏
حاش للّه كه نيم معتقد طاعت خويش‏ اين قدر هست كه گه قدحى مى‏نوشم‏

[6] سه كس را در مهر سه كس ملامت كردند: زنان قبايل عرب خديجه عليها السّلام را در مهر رسول صلّى اللّه عليه و آله ملامت كردند. الحارث على را در خواستن فاطمه ملامت كرد. زنان مصر زليخا را ملامت كردند.

[7] هر كسى را كه در راه اختيار شد( وى را) بلا و محنت بسيار شد. يعقوب يوسف را اختيار كرد تا دل خود را رهين محنت روزگار كرد. آدم قابيل را اختيار كرد قابيل فرمان او را انكار كرد.

نوح عليه السّلام فرزند خود را اختيار كرد ملك تعالى او را از او بيزار كرد. يوسف زندان را اختيار كرد تا تن خود را قرين محنت بسيار كرد.

يوسف گفت: من زندان را دوست‏تر دارم از زنا* حريص گفت: من دنيا را از عقبا دوست‏تر دارم كافر گفت: من كفر را از ايمان دوست‏تر دارم مشرك گفت: من بت را از خدا دوست‏تر دارم ملك تعالى گفت: من مؤمن را از هجده هزار عالم دوست‏تر دارم؛\i( يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ)\E مائده/ 59. جامع الستّين جلد اوّل تفسير سوره يوسف

[8] توضيح: چند كس از انبيا در راه مقصود خود دعا كردند. حاجت ايشان بدرگاه حقّ روا گرديد.

زكريا عليه السّلام از بهر فرزند دعا كرد: خداوند يحيى را عنايت كرد.

ايوب از بهر كشف بلا دعا كرد: ملك تعالى حاجت او را روا كرد، فاستجبنا له فكشفنا ما به. انبيا/ 84 يونس عليه السّلام در شكم ماهى از بهر خلاصى خود دعا كرد، فاستجبنا له و نجيناه من الغمّ. انبيا/ 87 و 88 يوسف عليه السّلام از بهر كيد زليخا دعا كرد، ملك تعالى حاجت او را روا كرد فاستجاب له ربّه يوسف/ 34 جامع الستّين جلد اوّل تفسير سوره يوسف

[9] يوسف در زندان بود، و ناصح زندانيان بود، مؤمن در زندان است،( الدنيا سجن المؤمن) رحم مادر زندان كودكان است، وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ نحل/ 80- گاهوار زندان شيرخوارگان است،( وَ فِصالُهُ فِي عامَيْنِ) لقمان 13- سجن قاضى زندان وام‏داران است،( فَنَظِرَةٌ إِلى‏ مَيْسَرَةٍ) بقره/ 280.

گور زندان مردگان است،\i( وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ)\E مؤمن/ 102- دوزخ زندان عاصيان است،\i( أُولئِكَ مَأْواهُمُ النَّارُ)\E يونس/ 8- بهشت با همه نعمت زندان عاشقان است،( ان اكثر اهل الجنة البلهاء) آن كس كه در ميان ابلهان باشد دربند و زندان باشد جامع الستّين جلد اوّل تفسير سوره يوسف

[10] سه كس با سه كس صحبت كردند، شايسته اسم فتوت گشتند، يوشع بن نون با موسى صحبت كرد، شايسته اسم فتوت گشت،( وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ) كهف/ 59- ساقى ريان با يوسف در زندان صحبت كرد، شايسته اسم فتوت گشت،( وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ)- مؤمن را صحبت نه با يوسف بود نه با موسى، بلكه با مولى بود،( الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ)- آن را كه صحبت با خلقان بود از زمره جوانمردان بود، آن را كه صحبت با خداوند فرد بود اولى‏تر كه جوانمرد بود.

جامع الستّين جلد اوّل تفسير سوره يوسف

[11] وثن يعنى بت اوثان جمع آن و وثنى يعنى بت‏پرست.

[12] در نزد عارفان و احديّت، اعتبار ذات است ازآن‏رو كه نشآت اسماء از وى است، و احديّت اسماء به ذات است و تكثّرات اسماء به صفات:

شاه يكى غلام صد باره يكى جام صد ذات يكى صفت بسى خاص يكى عام صد
نام يكى اگر يكى صد نهد اى عزيز من‏ صد نشود حقيقتش يكى بود او نام صد

واحد حقيقى بر دو قسم است: يا واحد بالوهم است و يا بالفعل است: واحد و همى عبارت از واحد عادى است كه عدد و مبدا آن است.

واحد حقيقى موجود بالفعل عبارت از معنايى است كه متغيّر و متكثّر و مستحيل، متّصف به صفتى از صفات اجسام، در معرض كون و فساد، و شبيه به چيزى نيست و او ذات حقّ تعالى است.

صفت و ذات جمع كن با هم‏ واحدش جوز عارفان ففهم‏

فرهنگ و اصطلاحات عرفانى دكتر سيد جعفر سجادى

[13] اگر( ان) مصدريّه باشد يعنى: حكم و امر خدا جز بر پرستش نيست.

[14] يعنى: نوع امر خدا مربوط به آن است كه جز او را نپرستيد.

[15] اگر لا نهى باشد يعنى نپرستيد جز او را.

[16] اگر لا نفى باشد يعنى حكم خدا و اثر بر نپرستيدن غير از اوست.

[1] تفسير الصافى 3: ص 22

[2] خداى متعال چند نفر صديق ناميد، حضرت ادريس را، قال: و اذكر فى الكتاب ادريس، انه كان صديقا نبيّا. ابراهيم را: و اذكر فى الكتاب ابراهيم انه كان صدّيقا نبيا. و مريم را، و امّه صدّيقه. و يوسف را، يوسف ايها الصدّيق.

جامع الستّين جلد اوّل تفسير سوره يوسف

 

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏7، ص: 534

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=