ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره فاطر1-26
سورة فاطر
همهى اين سوره مكّى است، بعضى گفتهاند تنها دو آيه: «إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللَّهِ … تا آخر» (آيه 29) و «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ …
تا آخر» (آيه 32) مدنى است.[1] اين سوره شامل چهل و پنج، يا چهل و شش آيه است.
آيات 4- 1
[سوره فاطر (35): آيات 1 تا 4]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (1) ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما يُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (2) يا أَيُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ (3) وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (4)
ترجمه:
به نام خداوند بخشندهى مهربان
سپاس خداوند را، پديدآورندهى آسمانها و زمين، كه فرشتگان را پيامرسان گردانده است، فرشتگانى كه داراى بالهاى دوگانه و سهگانه و چهارگانه اند، در آفرينش هر چه خواهد مى افزايد؛ بى گمان خداوند بر همه چيز تواناست.
هر رحمتى كه خداوند خواهد در حقّ مردم گشاده سازد بازدارندهاى ندارد، هر آنچه خواهد فروبندد، گشايندهاى جز او ندارد، او پيروزمند فرزانه است.
اى مردم نعمت الهى را بر خودتان ياد آوريد، آيا آفريدگارى غير از خداوند هست كه شما را از زمين و آسمان روزى دهد؟
خدايى جز او نيست، پس چگونه بيراهه مىرويد؟
و اگر تو را دروغزن شمردند بدان كه پيامبرانى پيش از تو هم با تكذيب روبرو شدند؛ و كارها به سوى خداوند بازگردانده مىشود.
تفسير
الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ حمد خدايى راست كه آفرينندهى آسمانها و زمين است.
جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا كه پيامبران و فرشتگان را فرستاده و به اوصيا وحى و الهام و گفتار و رؤياهاى صادق و براى بندگان صالح الهام و سخن و رؤيا، براى جميع خلقش الهام و رؤيا را قرار داد تا خلق اصلاح گردند و كمبودها جبران شود و نفوس آنان از قوّهها به فعلها درآيد.
أُولِي أَجْنِحَةٍ ملايكه صاحبان بال بر حسب عوالمى كه در آن سير مى كنند و با آن بالها براى اصلاح امور آن عوالم پرواز مى كنند.
مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ صاحبان دو بال و سه بال و چهار بال بر حسب عوالم سه گانه ملك و ملكوت و جبروت و اين معنا منافات ندارد با آنچه كه در اخبار بسيارى وارد شده كه عدد بالهاى جبرئيل ششصد هزار بال است[2]، اينكه درداييل داراى شانزده هزار بال است[3] و …- زيرا مقصود از آيه نوع بال است و نوع بالهاى ملايكه سه نوع است، اگر چه هر نوعى از بال افراد متعدّدى داشته باشد و درباره اوصاف ملايكه و كثرت عدد آنها اخبار زيادى وارد شده، اينكه خداوند ملايكه اى دارد كه ما بين گوش تا چشمش پانصد سال راه با پريدن پرنده است.
و خداوند را ملايكه اى است كه بين دو شانه او و بين لاله گوشش هفتصد سال راه است و ملايكه اى است كه نصف آنها از يخ و نصف آنها از آتش است، ملايكه اى است كه با يك بال از بالهايشان افق را مى بندند نه با استخوانهاى بدنشان و غير اينها، از اوصاف عظمت ملايكه و اينكه در هر روز يا در هر شب هفتاد هزار ملايكه فرود مىآيند و به بيت الحرام مىآيند و آنجا طواف مىكنند، سپس به آسمان بالا مىروند پس از آنكه خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و امير المؤمنين عليه السّلام و حسين عليه السّلام مىرسند و ديگر برنمى گردند.
يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ اشاره به كثرت عدد يا به كثرت بالهاى آنهاست و اينكه اقتصار بر اين عدد بر حسب نوع است، نه بر حسب شخص، يا اينكه اقتصار بر اين عدد براى بيان كثرت است، نه براى انحصار در اين عدد، يا اشاره به اين است كه كثرت بالها جزيى از اجزاى جمال خلقت او است به جمال و زيبايى آنها بر حسب صورت و هيئت و خلق و غير اينها آنچه كه بخواهد مى افزايد.
و از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله وارد شده كه مقصود از «يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ» صورت زيبا و صداى خوب و موى خوب است.[4] إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ خداوند بر هر چيزى تواناست از فزونى و زيادى در عدد، زيبايى، بالها و اخلاق.
از ثمالى روايت شده كه گفت: به خانه على ابن الحسين عليه السّلام داخل شدم، در حياط ساعتى توقف كردم، سپس داخل خانه شدم، ديدم امام عليه السّلام چيزى از زمين برمىدارد و دستش را از پشت حجاب و پوشش داخل مىكند و آن را به كسى كه در خانه است مىدهد، پس عرض كردم: فدايت شوم مىبينم چيزى را از زمين برمىدارى آن چيست؟ فرمود: اين زيادى پرهاى كوچك ملايكه است ما هر وقت خلوت مىشود آنها را جمع مىكنيم و تسبيح براى اولادمان قرار مىدهيم.
عرض كردم: فدايت شوم، ملايكه خدمت شما مىرسند؟
فرمود: يا ابا حمزه آنها به ما فشار مىآورند و در تكيهگاه ما، ما را هل مىدهند.[5] و در اخبار زيادى وارد شده كه ائمّه عليهم السّلام ملايكه را مىبينند و با آنها مصافحه مىكنند.
در سوره بقره در تفسير قول خدا: «وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما» در ذيل بيان مراتب انسان.
فرق بين رسول و نبىّ و محدّث و وجه اين مطلب را كه در اخبار آمده است ذكر كرديم مبنى بر اينكه رسول ملايكه را در خواب مىبيند و كلامش را مىشنود و در بيدارى او را مىبيند، نبىّ در خواب مىبيند و در بيدارى معاينه نمىكند، صدا را مىشنود و محدّث در خواب نمىبيند و ديدار ندارد و فقط صدايش را مىشنود و در آنجا وجه عدم منافات اين اخبار با آنچه كه از ائمّه عليهم السّلام وارد شده كه آنان ملايكه را مىبينند ذكر كرديم، هر كس بخواهد به آنجا مراجعه كند.
ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها اين جمله حال است از قول خدا: «انّ اللّه على كلّ شىء قدير» گويا كه آيه اوّل جهت عموم قدرت خداى تعالى و اين آيه جهت عجز غير خدا از ممانعت و جلوگيرى از نفوذ قدرت اوست.
يا جمله مستأنفه و جواب سؤال مقدّر است جهت بيان همين معنا، يا جمله مستأنفه و از ما قبلش منقطع است جهت بيان قدرت خدا و ناتوان بودن غير او، كه چون رحمت خدا بر مردى فرود آيد كسى را قدرت جلوگيرى نيست.
وَ ما يُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ و آنچه از رحمت را كه خوددارى مىورزد كسى نتواند روانه سازد يا آنچه از رحمت و نقمت، كه كند كسى مانع نتواند بود، يا هر بدبختى را كه باز دارد كسى نتواند ايجاد كند شايد همين معنى اخير مقصود باشد، تا امساك رحمت به او نسبت داده نشود.
چون از جانب خدا جز افاضه رحمت دايم نيست و امساك يعنى عدم وصول رحمت به بعضى از قابلها جز از ناحيه خود آن قابلها نمى تواند باشد و امساك در اين موارد از جانب خدا نيست.
وَ هُوَ الْعَزِيزُ و او عزيز است و احدى را توان منازعه و مبارزه با او نيست.
الْحَكِيمُ او كسى است كه كارى را انجام نمىدهد مگر با ملاحظه غايات متعدّد دقيق كه درك آن جز براى او ممكن نيست، نيز كارى را انجام نمىدهد جز با اتقان در صنع به نحوى كه از ادراك كيفيّت آن عقول عقلا عاجز است.
يا أَيُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اى مردم نعمت خدا را بر خودتان به ياد آوريد و آن نهايت رحمت و مهربانى او نسبت به بندگانش مىباشد، يادآورى نعمت بر بندگان را تكرار كرد تا آن را فراموش نكنند، به حقّ قيام كنند و شكر آن بنمايند.
و قبل از امر به يادآورى نعمت آنها را مورد ندا و خطاب قرار داد، تا از نداى او لذّت ببرند، به امر او خوب گوش فرا دهند و در گذشته مكرر گفته شد كه اصل نعمت ولايت تكوينى است كه از آن به ريسمانى از جانب خدا تعبير مىشود و ولايت تكليفى كه از آن به ريسمان از جانب مردم تعبير مى شود.
و هر چيزى كه به آن ولايت متّصل باشد به سبب آن نعمت مىشود و هر چيزى كه از ولايت منقطع باشد هر چه كه مىخواهد باشد نقمت است.
هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ اين جمله حال از «نعمة» يا از «اللّه» به تقدير قول، يا مستأنفه و جواب سؤال مقدّر به تقدير قول است، يا جمله مستأنفه جهت مدح نعمت است.
يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ خداوند از آسمان با تهيّه اسباب آسمانى روزى شما را مىدهد.
وَ الْأَرْضِ از زمين با تهيّهى اسباب زمينى، يا از آسمان روزى انسانى و از زمين روزى حيوانى و نباتى مىدهد.
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ جمله حاليّه يا مستأنفه جهت بيان حال «اللّه» يا براى تعليل حصر رزق در او، يا براى مدح است.
فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ پس به كجا از او روى گردان مى شويد.
وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ و اگر تو را تكذيب كنند پس بر آنان اندوهناك مباش چون رسول بايد تكذيب شود زيرا سنخيّت با مردم ندارد و سنّت ما از قديم اين چنين بود.
فَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ رسولانى قبل از تو نيز تكذيب شده اند، ما حال آنان امّتهايشان را در تكذيبشان ذكر مى كنيم تا اندوهناك بر تكذيب قوم خود نشوى.
وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ همهى چيزها به خدا بازمى گردد (كارهاى مربوط به) تو و تكذيب كنندگانت.
پس هر يك بر حسب اعمالش جزا داده مى شود، يا بعد از نظر دقيق همه امور به خدا باز مىگردد، پس تكذيب آنان نيز به خدا بازمى گردد، بدين معنا كه تكذيب آنان جز به سبب امر تكوينى و ترخيص از جانب خدا نيست و در آن مصلحتى است كه به تو و امّت تو برمىگردد پس از اين جهت دلتنگ مباش.
آيات 10- 5
[سوره فاطر (35): آيات 5 تا 10]
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (5) إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّما يَدْعُوا حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعِيرِ (6) الَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ (7) أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ (8) وَ اللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثِيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ (9)
مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ وَ الَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئاتِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ مَكْرُ أُولئِكَ هُوَ يَبُورُ (10)
ترجمه:
(35/ 10- 5)
اى مردم بى گمان وعده الهى حقّ است، پس زندگانى دنيا شما را نفريبد و (شيطان) فريبكار شما را نسبت به خداوند فريفته نگرداند.
بىگمان شيطان دشمن شماست، پس شما هم او را دشمن گيريد جز اين نيست كه او حزبش را دعوت مىكند كه سر انجام از دوزخيان باشد.
كسانى كه كفر ورزيده اند عذابى شديد در پيش دارند، كسانى كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته كرده اند از آمرزش و پاداشى بزرگ برخوردارند.
آيا كسى كه بدى عملش در نظرش آراسته جلوه داده شده است، لذا آن را نيك مىبيند (مانند كسى است كه خداوند هدايتش كرده باشد)؟ بىگمان خداوند هر كس را كه خواهد بيراه دارد و هر كس را كه خواهد هدايت كند، مبادا جان تو از حسرت خوردن بر ايشان بفرسايد، بىگمان خداوند به آنچه مىكنند آگاه است.
و خداوند كسى است كه بادها را مىفرستد كه ابرى را برمىانگيزد، آنگاه آن را به سوى سرزمينى پژمرده مىرانيم و بدان زمين را بعد از پژمردنش زنده مىداريم، رستاخيز هم همين گونه است.
هر كس عزّت مىخواهد بداند كه هر چه عزّت است، نزد خداوند است؛ سخنان پاكيزه به سوى او بالا مىرود و كار نيك آن را بالا مىبرد و كسانى كه بدسگالى مىكنند، عذابى شديد در پيش دارند و مكر اينان بر باد است.
تفسير
يا أَيُّهَا النَّاسُ مردم را مورد ندا قرار داد تا با آنها ملاطفت نمايد و آنها را براى گوش فرا دادن تهييج و تحريك كند، خطاب را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بعد از دلدارى دادن او به تكذيب كنندگان برگردانيد تا از تكذيب آنها جلوگيرى كند يا خطاب را به مطلق بندگان برگردانيد تا براى آنها وعده و وعيد باشد.
إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ وعدهى خدا به ثواب و عقاب.
حَقٌ حقّ است و خلافى در آن نيست.
فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا پس حيات دنيا شما را مغرور نسازد كه در نتيجه از وعده خدا غفلت ورزيد و براى او عمل نكنيد.
وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ شيطان شما را به خدا مغرور نكند بدين گونه كه شما را به مغفرت اميدوار و آرزومند سازد و توبه شما را به تأخير اندازد.
إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُوٌّ شيطان دشمن شماست در اين صورت: فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا شما هم او را دشمن بدانيد و دستوراتش را موافقت نكرده و از او بر حذر باشيد.
إِنَّما يَدْعُوا حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعِيرِ از اين رو، حزب و سپاهش را براى اغواى شما آماده ساخته است تا اهل دوزخ شويد.
اين عبارت تأكيد امر بر حذر بودن از او و تعليل دشمنى اوست.
الَّذِينَ كَفَرُوا جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده:
پس چگونه است حال حزب شيطان؟
پس فرمود: لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ گذاشتن اسم ظاهر به جاى ضمير جهت اشاره به اين است كه حزب شيطان كافراند، به جهت كفرشان از اصحاب و آتش شدند.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا آنان كه با كفر به شيطان و بيعت با ولىّ امر با بيعت خاصّ يا عام ايمان آورند.
وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ و با بيعت خاصّ عمل صالح انجام دهند، اگر مقصود از ايمان بيعت اسلامى باشد و اگر مقصود از ايمان بيعت خاصّ باشد عمل صالح عبارت از عمل به شروطى است كه در بيعت او از او گرفته شده است.
أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً عطف بر جمله محذوف است، تقدير آن چنين است: آيا كسى كه پيروى شيطان كرده و زشتى كردارش را نديده مثل كسى است كه پيروى ولىّ امرش را نموده و زشتى ها و نقايص اعمالش را ديده؟
پس كسى كه عمل بد او براى او زينت داده شده به نحوى كه آن را خوب مىبيند تا چه رسد به آنكه زشتى عمل خود را ببيند آيا او مانند كسى است كه عمل بد او زينت داده نشده بلكه در حضور مولايش اعمال نيك و خوب خود را هم زشت و بد مى بيند؟
فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ تعليل قول خدا: «زيّن» است، گويا كه گفته شده: براى پيروان شيطان عملشان زينت داده شده، براى پيروان رحمان عملشان زشت جلوه كرده زيرا خداوند هر كس را بخواهد از راه راست گمراه مىكند و راه راست آن است كه خوبى و نيكويى عمل منصوب به نفس را ببيند.
وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ و خداوند هر كس را بخواهد به راه راست هدايت مىكند و آن ديدن قبح و نقص از عملى است كه به نفس منصوب است هر چه مىخواهد باشد.
حال كه مطلب چنين است: فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ پس بر آنان حسرت و اندوه نخور، به جهت پى درپى بودن حسرتها به خاطر پيروى آنها از شيطان، خودت را هلاك نكن.
إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ خداوند به آنچه كه انجام مىدهند دانا و آگاه است، اين جمله تعليل نهى است.
وَ اللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ عطف بر قول خدا: «فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ» و تعليل هدايت بعضى و گمراه كردن بعضى ديگر و خوب ديدن برخى از عملهاى بدش و بد ديدن بعضى عملهاى خوب مى باشد، گويا كه گفته است: خداوند كسى است كه بادهاى هواهاى نفس را مى فرستد كه موجب درست شدن ابر مى شود و بدان وسيله بعضى از نفوس زنده مى شوند و بعضى به هلاكت مى رسند.
فَتُثِيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ در اين جمله التفات از غيبت به تكلّم است (يعنى موارد بالا به صورت فعل غايب به كار مىرفت ولى اكنون به صورت صيغه متكلّم).
إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ شهر مردهاى كه آماده زنده شدن است.
فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها زمين آن شهر را با روياندن گياه و سبز شدن درختان پس از آنكه آن شهر از گياه و درخت مرده بود، زنده كرديم.
و همچنين خداوند بادهاى نفسانى و عقلانى و بادهاى حوادث زمان را مىفرستد تا بدان وسيله ابر رحمت را به سوى شهرهاى نفوس شما كه از گياه ايمان خشك شده است سوق دهد و در نتيجه نفوس مستعد و آماده را جان مىدهد و زنده مىكند و نفوس خشك را و با قساوت و سخت را هلاك مىكند.
كَذلِكَ النُّشُورُ همچنين است حشر و نشر از قبرهاى نفوس خود و جلد بدنهايتان و از قبرهاى برزخهايتان، چه قوا و استعدادها كه در بدنها و نفوس پنهان است، مانند دانه ها و رگ و ريشه هايى است كه در زمينها پنهان است، خروج آنها از قوّه به فعل توسّط بارانهاى رحمت الهى مانند خروج دانه ها و ريشه ها به سبب گياه و خروج درختان و برگهاست بر اثر بارانهاى ابر.
مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ اين جمله از ما قبلش در لفظ و معنا منقطع است جهت ابدا و ايجاد حكم و اندرز، يا جواب سؤالى است كه از ما قبلش ناشى شده است، گويا كه گفته شده: كسى كه عزّت مىخواهد چه كند؟ آيا آن را از غير خدا طلب كند؟
با اينكه زنده گردانيدن گياه زمين بدست خدا است، يا آن را جز از خدا طلب نكند؟ پس فرمود: هر كس كه عزّت مىخواهد جز نزد خدا يافت نمىشود.
فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً پس هيچ كس از كسى طلب عزّت نكند جز از خدا، كه عزّت را نزد احدى جز خدا نمى يابد.
إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ لفظ «الكلم» چون اسم جنس جمعى است با آن معامله مفرد مذكّر مىشود و جمله جواب سؤال مقدّر است.
گويا كه گفته شده: براى ما وصول به خدا ممكن نيست تا از نزد او عزّت طلب كنيم؟
پس فرمود: اگر براى ذات شما وصول به خدا ممكن نيست كلمات طيّب و پاكيزهى شما و اقوال صالح مانند ذكرهاى عالى، گفته هاى شما براى اصلاح ذات البين، نصيحت براى بندگان، امر به معروف و نهى از منكر، تعليم علوم و هدايت خلق به راه راست و غير آنها از اقوال و گفته ها به خداى تعالى مى رسد.
وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ و عمل صالحى كه با جسم و بدن انجام مىگيرد آن اقوال را بالا مى برد، پس گفتار نيك بگوييد و عمل صالح انجام دهيد تا عزيز شويد.
از امام صادق عليه السّلام آمده است: كلمه هاى پاكيزه و طيّب اين گفته مؤمن است: «لا إله الّا اللّه، محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على ولىّ اللّه عليه السّلام و خليفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله» و عمل صالح اعتقاد قلبى به اين مطلب است كه آن حقّ است و از نزد خداست و شكّى در آن نيست كه از جانب پروردگار عالميان است.[6] از امام صادق عليه السّلام درباره اين آيه آمده است كه فرمود: ولايت ما اهل بيت است، اشاره به سينه اش كرد، پس هر كس ما را دوست نداشته باشد عملى از او بالا نمى رود.[7] و از امام باقر عليه السّلام آمده است كه فرمود: رسول خدا فرمود: هر گفته اى داراى مصداقى از عمل است كه آن گفته را تصديق يا تكذيب مىكند، پس آنگاه كه فرزند آدم چيزى را مى گويد و قولش را با عمل تصديق نمايد عملش قولش را بالا مى برد و اگر چيزى بگويد و عملش مخالف قولش باشد قول و گفتارش بر عمل خبيث او برمىگردد و در آتش سقوط مىكند.[8] چون اصل جميع كلمه هاى طيّب عبارت از كلمه ولايت و قول و اعتقاد به آن است تفسير «كلم» به ولايت صحيح مىشود، چون اصل جميع عملهاى صالح عمل ولايت است و آن بيعت خاصّ ولوى است كه بر آن جميع خيرها و جميع عملهاى صالح مترتّب مىشود و عمل صالح، صالح نمىشود مگر با ولايت لذا تفسير عمل صالح به ولايت صحيح مىشود با اينكه آيه عامّ است و شامل جميع كلمات و جميع اعمال است.
وَ الَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئاتِ اين جمله عطف به اعتبار معناست: گويا كه گفته شده: پس كسانى كه عمل صالح انجام مىدهند اقوال و اعمالشان به سوى خدا بالا مى رود و بدان وسيله عزيز مى شوند و كسانى كه مكر مى كنند و در بديها و سيّئات مكر و حيله به كار مى برند مانند قريش و مكرشان در دار النّدوة، يا مانند منافقين امّت و مكرشان در دفع خلافت على عليه السّلام عذاب شديدى در انتظار آنهاست.
و همچنين است كسى كه در بدى به بندگان يا به قواى خودش يا به اهل مملكتش مكر و حيله به كار ببندد.
زيرا هر كس كه نافرمانى پروردگارش را مىكند او در ارتكاب معصيت و گناه مكر مىكند.
چون نفس زشتى فعل او را مخفى مى كند و در چشم او نيك و خوب جلوه مىدهد.
لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بالفعل عذاب شديدى براى آنهاست، ولى آنها عذاب را احساس نمىكند، مانند آدم بىهوش كه آتش عضو او را مىسوزاند و او آتش را احساس نمىكند، كه خود گناه عذاب عاجل و فورى براى لطيفه سيّاره انسانى است و چون تحت فعليّتهاى نفس پنهان است احساس نمىشود.
وَ مَكْرُ أُولئِكَ هُوَ يَبُورُ مكر اينان نابود يا فاسد مىشود، چون مكر از ناحيه نفس است و نفس و لوازم آن هلاك شونده و فاسد است، اين جمله دلدارى دادن به رسول صلّى اللّه عليه و آله است كه نسبت به او يا به على عليه السّلام مكر و حيله به كار مىبرند.
آيات 11- 14
[سوره فاطر (35): آيات 11 تا 14]
وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْواجاً وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثى وَ لا تَضَعُ إِلاَّ بِعِلْمِهِ وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ فِي كِتابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ (11) وَ ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَ مِنْ كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (12) يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ (13) إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَ لا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ (14)
ترجمه:
(35/ 14- 11)
و خداوند شما را از خاك، سپس از نطفه آفريده است، سپس شما را زوج (نر و مادّه) گردانده است؛ و هيچ مادينهاى باردار نمىشود و وضع حمل نمىكند مگر با آگاهى او؛ و هيچ كهنسالى عمر داده يا از عمر او كاسته نمىشود مگر آنكه در كتابى مسطور است؛ اين امر بر خداوند آسان است.
و آن دو دريا يكسان نيستند، اين يك شيرين خوشگوار كه نوشيدنش گوارا است، اين يك شور تلخ؛ و از هر كدام گوشت تروتازه مىخوريد و از آنها زيورى بيرون مى آوريد و آن را مى پوشيد كشتيها را در آن، دريا شكاف مى بينى تا در طلب روزى مقرّر از جانب او برآييد، باشد كه سپاس بگذاريد.
از شب مى كاهد و بر روز مى افزايد و از روز مىكاهد و بر شب مىافزايد و خورشيد و ماه را رام كرده است كه هر يك تا سر آمدى معيّن روان است؛ چنين است خداوند پروردگارتان، كه فرمانروايى او راست، كسانى را كه (اى ناباوران) به جاى او مىخوانيد مالك چيزى حتّى به اندازه پوست هسته خرما نيستيد.
اگر بخواندينشان، نداى شما را نمىشنوند، اگر هم مىشنيدند، پاسختان را نمىدادند، روز قيامت، شركت شما را انكار مىكنند و هيچ كس چون خداوند آگاه تو را آگاه نمىسازد.
تفسير
وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ اين جمله عطف به اعتبار معنا يا بر مقدّر است، گويا كه گفته است: خداوند شما را به سبب كلمه هاى پاك و عمل صالح عزيز گردانيد، با مكر بدكاريها خوار گردانيد، نيز خداوند شما را از خاك آفريد.
ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْواجاً سپس شما را مذكّر و مؤنّث به صورت زوج و جفت آفريد، يا شما را اصنافى مذكّر و مؤنّث، سفيد و سياه، زشت و زيبا و بدبخت و خوشبخت قرار داد.
وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثى هيچ مؤنّث از شما يا از مطلق حيوان حامله نمىشود.
وَ لا تَضَعُ و وضع حمل نمىكند.
إِلَّا بِعِلْمِهِ مگر با علم و آگاهى خداوند، پس از خدا چيزى غايب نمىشود، پس چگونه ممكن است مكر آنان يا عمل مؤمنين از خدا مخفى و غايب شود؟
وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتابٍ كسى به عمر طبيعى يا كبرياى بيشتر نمىرسد و از عمر طبيعى و عمر نزديك به آن كاسته نمىشود مگر آنكه در كتابى ثابت است.
و آن كتابى است كه ملايكه صورتگر هنگام تصوير او در رحم مادرش نوشته اند، يا مقصود از كتاب عالم عقول يا عالم نفوس كلّى يا جزيى است.
يا معناى آيه اين است: از عمر طبيعى كسى زياد و كم نمى شود مگر در حالى كه در كتابى نوشته شود، كه آن كتاب اعمال شخص است كه ملايكه موكّل بر آن مى نويسند.
يا مقصود كتاب محو و اثبات است كه در آن استعداد مستعدّين از اهل عالم طبع بعد از ظهور استعداد نوشته مى شود.
و اين آيه با همين وجه دلالت بر ثبوت بداء مىكند كه در اخبار زيادى وارد شده است.
تحقيق بدا
بدان كه آيات و اخبار با صراحت و اشاره دلالت بر ثبوت بدا براى خدا مىكند، در اخبار نسبت تردّد در امر به خداى تعالى داده شده است.
همچنين اخبارى كه دلالت مىكنند بر تأثّر خدا از فعل بندگان وارد شده، مانند اجابت دعاها، دگرگونى و تغيير عمر به وسيلهى صدقه ها، نمازها، شكرگزارى، ناسپاسى و ساير حسنات و سيّئات[9].
و همهى اين مطالب دلالت مىكند بر اينكه خداى تعالى گاهى فعلى را ظاهر مىسازد، سپس آن را ترك مىكند و غير آن را ظاهر مىسازد، مانند كسى كه از كار اوّلش پشيمان شده و چيزى غير آن را ظاهر مىسازد.
و بعضى از اخبار دلالت مىكند بر اينكه فعل خدا تابع فعل بندگان است و لذا فلاسفه همه اين مطالب را انكار كرده و آنچه را كه در آيات و اخبار وارد شده تأويل نمودهاند، زيرا همه اين معانى دلالت بر (نوعى) عجز (ناتوانى) و نقص مىكند و بر كسى صدق مىكند كه عاقبت بعضى از كارهايش را نمىداند، كه خداوند از اين معنا منزّه است.
پس مىگوييم: بيان اين مطلب الزام مىنمايد پيرامون در عوالم و حقيقت هر كدام بررسى لازم انجام و بيان گردد، همچنين اين مطلب بيان شود كه همهى عوالم، مراتب علم و اراده خداى تعالى است، بعضى از عالمها از جهت ضيق و تنگى اش گنجايش ظهور جميع فعليّات آنچه كه در عالم بالاترست را ندارد و فعليّتهاى آنچه كه در عالم بالاترست در اين عالم جز به نحو تعاقب و پشت سر هم ظاهر نمىشود، چنانچه عالم طبع نيز گنجايش ظهور همه صورتها در آن نيست مگر به نحو تعاقب و پشت سر هم.
پس بدان كه عوالم به وجهى سه و به وجهى شش و به وجهى هفت است.
زيرا كه آن عوالم يا از جهت ذات و فعل مجرّد از مادّه و تقدّر و اندازهگيرى اند، يا از جهت ذات مجرّد و از نظر فعل وابسته و متعلّق، يا از جهت ذات و فعل هر دو متعلّق و وابسته به مادّه اند.
قسم اوّل عبارت از عوالم عقول طولى است كه در لسان شرع از آن به ملايكه مقرّبين تعبير مىشود و عوالم عقول عرضى است كه از آن به ارباب طلسمات «وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا» تعبير مىشود.
و قسم دوّم عبارت از عوالم نفوس كلّى و جزيى است كه از آن به «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً» و ملايكهى ركوع و سجودكننده و عوالم مثال علوى و سفلى تعبير مىشود.
و قسم سوّم عبارت از عالم طبع است كه وجود آن وجود تعلّقى مادّى است.
و نيز بدان كه همه عوالم معلول خداى تعالى است و البتّه اين عليّت آن چنان نيست كه برخى پنداشته اند كه چون عليّت بنّا براى بنا، آتش براى آتش و آفتاب براى سفيد و سياه كردن باشد.
بلكه عليّت در اينجا با «تشؤّن» است، بدين معنا كه معلول بايد در اينجا شأنى از شئون علّت و قوام معلول به علّت باشد، زيرا كه تقابل علّت و معلول تقابل تضايف است كه دو امر متضايف از همديگر در خارج و ذهن جدا نيستند.
حال اگر علّت در قوام معلول داخل نباشد درحالى كه معلوليّت عين ذات معلول است؛ تصوّر معلول براى كسى كه به ژرفايش مى انديشد از تصوّر علّت جدا مى شود، عليّت در حقّ تعالى عين ذات اوست، چنانچه معلوليّت در ممكن عين ذات اوست.
و نيز بدان كه ذات علّت همه اش علم و اراده است همانطور كه همه اش وجود است و چون قوام معلول فارغ از علّت نيست قوام آن علم و اراده براى خداى تعالى است و هر چيزى كه بالامكان براى مجرّدات صرف ثابت شود بالفعل براى آنها حاصل مىشود، چون در آنجا قوّه و استعداد نيست و نفوس كلّى از حيث ذوات و تجرّد ذاتى اش هر چيزى كه در عقل بالفعل باشد در نفوس كلّى نيز بالفعل است و ليكن به نحو بساطت و وجود وحدانى، به نحو كثرت.
و روى همين جهت است كه نفوس كلّى لوحى است محفوظ و مصون از تغيير و دگرگونى است و محو و اثبات در آن را ندارد.
و نيز بدان كه نفوس جزيى علوى كه به واسطه عالم مثال علوى تعلّق و وابستگى به عالم مادّه دارند از آن جهت كه از احاطه به جزئيّات غير متناهى در تنگنا و مضيقه مىباشند هر چيزى كه در آنها بالقوّه موجودست نمىتواند بالفعل باشد، بلكه فعليّتها در آنها پشت سر هم و به نوبت وجود پيدا مى كنند و از قوّهها و استعدادها بر حسب نزديكى آنها به فعليّتها خارج مى شوند و آن هم به خاطر تعلّق و وابستگى است كه به مادّيات دارند، يا خروج از قوّه به فعليّت بر حسب نزديك بودن تشبّهات پشت سر هم آنها به علويّات است.
مانند نفوس خيالى براى انسان كه فعليّتها پشت سر هم بر آن نفوس وارد مىشوند، چون نفوس خيالى در ضيق و تنگى است، به همهى آن فعليّتها نمى تواند يك مرتبه احاطه پيدا كند و از سوى ديگر استعدادهاى آن نفوس به فعليّتهاى خوب يا بد نزديك است، كه خوب و بد فعليّتها بستگى به ضميمه آنها دارد از قبيل عبادتها و معاشرين و همنشينها و افكار خوب و بد و غير آنها.
نفوس جزيى علوى كه مانند نفوس جزيى بشرى است رويى به مادّيات دارد كه بدان سبب تحت تأثير مادّيات قرار مىگيرد و مستعدّ و آماده گرفتن فعليّتها از علويّات مىشود، رويى به مجرّدات دارد كه بدان وسيله آنچه را كه استعدادهاى نفوس به آن مجرّدات نزديك باشند، مىگيرد.
و هرگاه مادّه اى از مادّيات آماده و مستعدّ حصول صورت يا كيفيتى باشد صورت آن صورت يا كيفيّت از ناحيه مجرّدات بر آن نفوس جزيى علوى افاضه مى كند و لكن به جهت ضيق و تنگى آن جميع شروط و معدّات و موانع در آن ثبت نمى شوند.
پس آنگاه كه بعضى از نفوس بشرى مانند نفوس انبيا و اوصياى آنان در خواب يا بيدارى به آن نفوس جزيى متّصل گردد آنچه را كه از صورتها و كيفيّتها در آن ثبت شده مشاهده مىكند و وقوع حادثه را در آن مىبيند، احيانا از آن حادثه خبر مىدهد، سپس بعد از آن مىبيند كه آن حادثه واقع نشد و از آن نفوس محو گشت و ضدّ آن ثبت گشت، در اين هنگام بر سبيل مشاكلت مىگويد: براى خدا بدا حاصل شد، يا به طور حقيقت مىگويد براى خدا بدا حاصل شد، چون آن مرتبه از نفوس علم و اراده خداست، محو اراده اوّل و ثبت اراده دوّم جز بدا چيزى نيست ولى اين مطلب ناشى از جهل و عجز در فاعل نيست.
بلكه آن از كم دامنگى وجود قابل است و گاهى در آن نفوس صورت حادثه با جميع شرائط و معدّات و موانع ثبت مىشود، ولى كسى كه متّصل به آن نفوس است چون مدارك او از احاطه به آنچه كه در آن نفوس است در تنگناست به همهى آنچه كه در نفوس است احاطه نمىكند و جميع موانع و شروط را درك نمىكند، پس از صورت حادثه خبر مىدهد، سپس حادثه تخلّف مىكند و به وقوع نمى پيوندد.
در اين هنگام مىگويد: براى خدا بدا حاصل شد.
و چون اين نفوس تحت تأثير مادّيات مىباشند و با آماده كردن زمينه از ناحيه مادّيات از مجرّدات بر آن افاضه مىشود، آن مجرّدات از مراتب اراده خداى تعالى است نسبت تردّد به واسطه آنها به خداى تعالى صحيح مىشود و تأثير صدقه ها و دعاها و نمازها در آن و تغيير آنچه كه در آن ثبت است، محو آنچه كه ثبت شده و ثبت آنچه كه در آن ثابت نيست نيز صحيح مىگردد.
و آنچه كه فلاسفه مىگويند: مبنى بر اينكه اين تغييرات از اتّفاقيّات است و علوى تحت تأثير سفلى قرار نمىگيرد پس از مشاهده اهل شهود و امكان اين مطلب، نبايد به آن گوش فرا داد.
آنچه كه از امام صادق عليه السّلام آمده است: كه خداى تعالى عبد المطّلب را يك امّت مبعوث مىكند كه بر او بهاء و جلال پادشاهان و سيماى انبيا عليهم السّلام است، چون او نخستين كسى است كه قايل به بداء شده است، مقصود اين است كه او نخستين كسى است كه بداء را در حقّ خداى تعالى محقّق ساخت وگرنه بيشتر انبيا و پيشينيان قايل به بداء بودهاند، چنانچه از اخبار شيعه اين مطلب به ما رسيده است.
إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ و اين امر بر خدا آسان است چنانچه ذكر كرديم اين مطلب از لوازم وجود نفوس جزيى علوى است و ديگر احتياجى به زحمت عمل و تمهيد اسباب و مقدّمات نيست.
وَ ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ سوره فرقان بيان دو دريا گذشت.
وَ مِنْ كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَواخِرَ كشتيهاى مواخر كشتيهايى است كه صداى حركت آنها شنيده مىشود، يا آب دريا را با دماغهاش مىشكافد يا كشتى است كه با يك باد جلو مىروند و عقب مىروند.
لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ تا از فضل خدا تجارتهاى سودمندى طلب كنيد.
وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ تا شايد شما شكر نعمت را بجاى آوريد، نعمتى را كه خداوند در كشتى و دو دريا به وديعت نهاده است، سپاس گوييد.
يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ بيان اين كلمه در اوّل سوره آل عمران گذشت.
وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى شرح اين آيه در اوّل سوره رعد و غير آن گذشت.
ذلِكُمُ آنكس كه موصوف به اين اوصاف است خداست اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ خداوند پروردگار شما است كه ملك از آن اوست.
مقصود عالم ملك است در مقابل عالم ملكوت، يا ملك به معناى مملوك است، يعنى هر مملوكى از خدا است، خلاف آنچه ثنويّه مى گويند غير او در عالم ملك شركتى ندارد، در هيچ يك از مملوكها نيز غير خدا شريك نيست، خلاف آنچه بعضى از عبادت كنندگان ملايكه و جميع ثنويّه به آن قايل هستند.
وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ و كسانى را كه بدون اذن خدا فرا مىخوانيد، مانند كسى كه مقابل ولىّ امر را فرامىخواند يا آنها را كه فرامىخوانيد در حالى كه آنان از غير خدا هستند يعنى هر معبودى جز خدا درحالىكه خداى تعالى در شرك آوردن آن اذن نداده باشد.
ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ آنها مالك حتّى پوست و هسته خرما نيستند، لفظ «قطمير» يعنى پوست نازكى كه بر پشت هسته قرار دارد، يا هسته خرما، يا پوست خرما، يا دم سفيدى است كه در پشت خرما قرار دارد.
إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ اوصافى كه در اين آيه ذكر شده در تنزّل و سير نزولى مترتّب است، گويا كه خداى تعالى از هر يك به ديگرى اضراب نموده است، بدين معنا كه اگر هم بخوانيد دعاى شما را نمىشنوند.
و اگر هم بشنوند نمىتوانند پاسخ گويند (برآورند) و روز قيامت هم به شرك شما كافر مىشوند.
وَ لا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ و هيچ كس چون خدا خبير مطلق نيست و او تنها كسى است كه به همه امور داناست.
آيات 15- 26
[سوره فاطر (35): آيات 15 تا 26]
يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (15) إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ (16) وَ ما ذلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ (17) وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلى حِمْلِها لا يُحْمَلْ مِنْهُ شَيْءٌ وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى إِنَّما تُنْذِرُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ مَنْ تَزَكَّى فَإِنَّما يَتَزَكَّى لِنَفْسِهِ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ (18) وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ (19)
وَ لا الظُّلُماتُ وَ لا النُّورُ (20) وَ لا الظِّلُّ وَ لا الْحَرُورُ (21) وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لا الْأَمْواتُ إِنَّ اللَّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ (22) إِنْ أَنْتَ إِلاَّ نَذِيرٌ (23) إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فِيها نَذِيرٌ (24)
وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتابِ الْمُنِيرِ (25) ثُمَّ أَخَذْتُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَكَيْفَ كانَ نَكِيرِ (26)
ترجمه:
(35/ 26- 15)
هان اى مردم، شما نيازمند به خداوند هستيد، خداوند است كه بى نياز ستوده است.
اگر بخواهيد شما را از ميان مىبرد و آفريدگان جديدى به ميان مى آورد.
و اين امر بر خداوند دشوار نيست.
و هيچ بردارندهاى بار گناه ديگرى را برندارد. و اگر گرانبارى بخواند كه بارش را بردارند، چيزى از آن بار برداشته نشود و اگر چه خويشاوند باشد؛ تو فقط كسانى را كه به ناديده از پروردگارشان خوف و خشيت دارند، نماز را بر پا مىدارند، توانى هشدار دهى؛ و هر كس پاكى ورزد، همانا به سود خويش پاكى ورزيده است و سير و سر انجام به سوى خداوند است.
و نابينا و بينا برابر نيست.
و نه تاريكى و روشنايى.
و نيز سايه و آتشباد.
و (دل) زندگان و (دل) مردگان نيز برابر نيستند؛ بىگمان خداوند هر كس را كه بخواهد (پيام و پند خويش) مىشنواند؛ و تو شنوانندهى (پند و پيامى به) در گور خفتگان نيستى
و تو نيستى مگر هشداردهندهاى.
ما تو را به حقّ مژده رسان و هشداردهنده فرستادهايم؛ و امّتى نيست مگر آنكه در ميان آنان هشداردهندهاى بوده است.
و اگر تو را دروغزن انگاشتند، بدان كه پيشينيان آنان هم كه پيامبرانشان براى آنان معجزات و نوشته ها و كتابهاى روشنگر آورده بودند، نيز تكذيب پيشه كردند.
سپس كافران را فروگرفتيم، (بنگر) تا عقوبت من چگونه است.
تفسير
يا أَيُّهَا النَّاسُ خداوند مردم را از باب تلطّف و مهربانى مورد ندا قرار داد، غنىّ و بى نياز بودن خود و فقر آنان را تثبيت نمود.
أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ معرفه آوردن مسند جهت اراده حصر است، اين جمله ردّ بر كسى است كه گفته است: خداوند فقير است و ما بى نياز.
وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ بدان كه فقر و احتياج در ممكن عين ذات وجودى اوست، بدين معنا كه وجود ممكن وجود تعلّقى و وابسته است، وابستگى و تعلّق عين ذات است ممكن است، نه آنكه موجود ممكن چيزى و تعلّق و وابستگى هم صفت بوده باشد، لذا اين نحو از وجود شأنى جز فقر و نادارى و وابستگى ندارد و وجود خداى تعالى وجودى است كه ذاتش از همه ما سواى خود بى نيازست.
بى نيازى مانند ساير صفاتش عين ذات اوست و اين نحو از وجود شأنى جز بى نيازى ندارد و غنا و بى نيازى از خداى تعالى فراتر نمى رود مگر به سبب خود حقّ تعالى، هر كس كه غنا و بى نيازى عين ذات او باشد على الاطلاق حميد و پسنديده است.
بدين معنا كه حميد و پسنديده اى نيست مگر او، زيرا اگر صفت كمالى يافت شود كه براى خداى تعالى نباشد محتاج به آن صفت و فاقد آن صفت است و در اين صورت به طور مطلق غنىّ و بى نياز نمى شود.
إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ اين جمله از قضيّههايى است كه مقدّم دايما در آن وضع شده است، گويا كه گفته است:
و ليكن خدا آن را مى خواهد.
يا از قضاياى فرضى است كه مقدّم آن داراى وضع نيست، گويا كه گفته است: لكن خدا آن را نخواسته است، پس شما را از بين نبرده است، بنا بر آنكه معناى آيه اين باشد كه اگر خدا بخواهد شما را قبل از رسيدن اجلهايتان از بين مىبرد.
وَ ما ذلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ اين كار براى خدا نيست، تا براى او متعذّر يا مشكل باشد، اين جمله تأكيد بىنيازى خدا و فقر و احتياج آنان به اوست.
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى و هيچ نفسى كه قابليّت بر دوش گرفتن بار گناه را داشته باشد بار گناه ديگرى را بر دوش نخواهند گرفت.
پس مغرور نباشيد به آنچه كه به شما گفته مىشود ما بار خطاياى شما را بدوش مىكشيم و قول خداى تعالى: وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ منافاتى با اين معنا ندارد، زيرا معناى حمل اثقال اين است كه آنان سنگينى هايى را به دوش مى كشند كه ناشى از گمراه كردن ديگران باشد در عين حال از سنگينى گناه گمراه شده ها چيزى كم نمى شود، نه اينكه گمراه كننده ها بار گناه گمراه شده ها را بكشند به نحوى كه پيروان و گمراه شده ها خالى از بار گناه باشند.
وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ اگر نفسى كه بار سنگينى از گناهان دارد.
إِلى حِمْلِها ديگرى را جهت حمل گناهان فرا خواند كسى آن را بر دوش نخواهد كشيد.
لفظ «الحمل» با كسره يعنى آنچه كه حمل مىشود «بار» يعنى اگر بخوانى هر چيزى را كه ممكن است فراخوانده شود از خدا و جانشينانش و شركاى خدا و شركاى در ولايت و هر نفس بشرى و هر صنفى از اصناف حيوان كه چيزى را بتواند حمل كند هيچ يك از اينها چيزى از بار گناه گناهكار را نتوانند حمل كرد.
لا يُحْمَلْ مِنْهُ شَيْءٌ وَ لَوْ كانَ اگر چه كسى كه فراخوانده شده از خويشان و نزديكان باشد، يعنى بر گناهكار طبق فطرت خويشى اش مهربان و دلسوز باشد.
إِنَّما تُنْذِرُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ اين جمله جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: آنها را چه شده است كه با اين انذارها از سوء عاقبت نمىترسند؟
پس فرمود: تو بيم مىدهى اى كسى كه بيمدهندهاى.
يا اى محمّد صلّى اللّه عليه و آله كسانى را كه از پروردگارشان مى ترسند.
و فطرت انسانى آنها كه شأن آن ترس از پروردگار است مى توانى بيم دهى.
و آن در حالى است كه آن گونه افراد از حضور پروردگارش غايب باشند، يا در حالى كه پروردگارشان از آنان غايب باشد.
وَ أَقامُوا الصَّلاةَ و نماز فطرى را بر پا دارد و آن ريسمانى است از جانب خدا كه همان ولايت تكوينى است، يعنى انذار و ترساندن از جهات كفر به حال شخص نفعى نمى رساند مگر آنكه چنين حالتى داشته باشد، نه غير از آن.
وَ مَنْ تَزَكَّى اين جمله به جاى (و آتوا الزكاة) آورده شده و عدول به اين جمله براى افاده همين معناست با چيزى اضافه، (علاوه بر زكات روحى و تزكيه نفسانى و تزكيه از ما سوى اللّه و اسما و صفات بپردازد).
فَإِنَّما يَتَزَكَّى لِنَفْسِهِ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ پس خداوند به آنان جهت بر پا داشتن نماز و دادن زكات پاداش مىدهد.
(و او را از همه آلودگيها پاك كرده به سوى خودش بالا مىبرد).
وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ كور و بينا در تميز اشيا، زيبا، زشت، ضارّ و نافع مساوى و يكسان نيستند تا كسانى كه از پروردگارشان در انذار مىترسند با كسانى كه نمى ترسند مساوى باشند.
وَ لَا الظُّلُماتُ وَ لَا النُّورُ و همچنين تاريكى و نور مساوى نيستند تا كسانى كه دلهايشان با نور علم روشن است و در نتيجه از پروردگارشان به سبب اين علم و آگاهى مىترسند با كسانى كه چنين نيستند مساوى باشند.
وَ لَا الظِّلُّ وَ لَا الْحَرُورُ بعضى گفتهاند: يعنى بهشت و جهنّم[10].
و بعضى گفته اند: شب و روز، يا سرما و گرماست، چون لفظ «حرور» اسم باد گرم و گرماست.
و همه اين دو معناهاى متقابل كنايه از مؤمن و ايمانش و كافر و كفرش مى باشد، يا به وسيلهى اين معانى متقابل مثال زده شده، مؤمن و ايمانش و كافر و كفرش مورد مثال است.
وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لَا الْأَمْواتُ مقصود از احيا كسانى هستند كه با حيات ايمانى فطرى يا ايمانى تكليفى زنده اند، كه از آن دو به دور ريسمان، به ولايت تكوينى و تكليفى تعبير مىشود.
إِنَّ اللَّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ خداوند مىشنواند كسى را كه بخواهد و تو نمىتوانى كسانى را كه در قبرها هستند بشنوانى، مقصود از قبور قبرهاى اجساد مرده آنان است و حال اين افراد كافر حال كسى است كه واقعا در قبرش مرده باشد.
يا معناى آن اين است كه تو نمىتوانى بشنوانى كسانى را كه در قبرهاى نفوس حيوانى و بدنهاى طبيعىشان فرورفته باشند.
إِنْ أَنْتَ إِلَّا نَذِيرٌ تو جز انذاركننده نيستى، بشنوند، يا نشنوند.
إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِ تو را به ولايت فرستاديم، چه ولايت حقّ مطلق است و حقّ بودن هر حقّى به سبب حقّ بودن ولايت است.
بَشِيراً وَ نَذِيراً بشارت دهنده به مؤمن و انذاركننده به كافر.
وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ هيچ امّتى از امّتها را مهمل نگذاشتيم بلكه در هر امّتى انذار كننده اى فرستاديم، نبىّ، يا وصىّ نبىّ.
در حديثى از امام باقر عليه السّلام آمده است: محمّد صلّى اللّه عليه و آله از دنيا نرفت مگر آنكه انذار كننده اى فرستاد و از خود بر جا گذاشت، فرمود: اگر گفته شود: نه، چنين نيست، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كسانى از امّتش را كه در اصلاب مردان بودند ضايع كرد، در پاسخ گفته مىشود: آيا قرآن براى آنها كافى نيست؟ فرمود: بلى قرآن كافى است، اگر مفسّر براى آن بيايد، گفته شد: آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن را تفسير نكرد؟ امام فرمود:
چرا، قرآن را براى يك نفر تفسير كرده، براى امّتشان آن مرد را تفسير كرده و آن على ابن ابى طالب عليه السّلام است.[11] بدان كه خداى تعالى غايت خلق عالم را بنى آدم و غايت خلق بنى آدم را ولايت على ابن ابى طالب عليه السّلام قرار داده، خواه ولايت در هيكل و صورت نبوّت ظاهر شود، خواه در صورت رسالت يا خلافت و مقصود از نذير جز رسول يا نبىّ يا خليفه آن دو نيست.
پس اگر در عالم يك آن نذيرى نباشد خلقت باطل مىشود و غايتى براى آن محقّق نمىگردد «تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا»پس عالمى نبوده مگر آنكه آدم در آن بوده، آدم در آن نبوده مگر آنكه براى آن نذير بوده … و بر همين منوال عالم نه بدون آدم مانده و نه بودن نذير.
وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ و اگر تو را تكذيب كردن اندوهناك مباش كه آن يك سنّت قديمى است.
فَقَدْ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتابِ الْمُنِيرِ در آخر سوره آل عمران شرح و تفسير اين كلمات گذشت.
ثُمَّ أَخَذْتُ الَّذِينَ كَفَرُوا سپس آنان كه به رسولانشان كافر شدند و آنها را تكذيب كردند، مورد مؤاخذه خداوند قرار گرفتند.
فَكَيْفَ كانَ نَكِيرِ و عقوبت و مؤاخذهى من چقدر بر آنها سخت بود و اين تهديد تكذيبكنندگان است.
[1] صافى: ج 4، ص 229.
[2] تفسير بيضاوى: ج 2، ص 226.
[3] كمال الدين: ص 282، باب 24، ح 36.
[4] مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 400.
[5] صافى: ج 4، ص 231. كافى: ج 1، ص 393، ح 3.
[6] صافى: ج 4، ص 233. تفسير قمى: ج 2، ص 208.
[7] صافى: ج 4، ص 233. كافى: ج 1، ص 43، ح 85.
[8] صافى: ج 4، ص 233. تفسير قمى: ج 2، ص 208.
[9] تفسير جوامع الجامع: ص 387. كافى: ج 2، ص 152، ح 17. خصال: ص 32، ح 112.
[10] مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 405.
[11] صافى: ج 4، ص 236. كافى: ج 1، ص 249، ح 6.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج12، ص: 134