ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره يس ۱-47
سورهى يس
همهى آيه هاى اين سوره مكّى است، بعضى يك آيه آن را مدنى مىدانند، آن قول خدا: «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ … تا آخر آيه» و اين سوره هشتاد و سه آيه است[1] و در فضيلت اين سوره اخبار زيادى وارد شده است.
و اين سوره قلب قرآن[2] است.
از ابى عبد اللّه عليه السّلام آمده است كه فرمود: هر كس سوره يس را در عمرش يك مرتبه بخواند خداوند براى او به عدد هر مخلوق در دنيا و هر مخلوق در آخرت، در آسمان در مقابل هر يك دو هزار هزار حسنه و ثواب مىنويسد. و مثل همين عدد از گناهان او محو مىشود، هيچ وقت فقير و بدهكار نمىشود و هيچ ويرانى، درد و بيمارى و جنون، پيسى و وسواس و دردى كه مضرّ باشد به او نمىرسد. خداوند سكرات مرگ را بر او آسان مىكند و خود قبض روحش را متصدّى مىشود و از كسانى مىشود كه خداوند وسعت در معيشت و خوشحالى هنگام ملاقات با خدا و راضى شدن خدا به ثواب در آخرت او را تضمين مىكند و خداى تعالى به همه ملايكهيش در آسمانها و زمين مىفرمايد: من از فلانى راضى شدم.
پس بر او استغفار كنيد.[3]
آيات 1- 12
[سوره يس (36): آيات 1 تا 12]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
يس (1) وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ (2) إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (3) عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (4)
تَنْزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ (5) لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ (6) لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (7) إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ (8) وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ (9)
وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (10) إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ كَرِيمٍ (11) إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ (12)
ترجمه:
(36/ 12- 1)
به نام خداوند بخشندهى مهربان
يس «ياسين».
سوگند به قرآن حكمتآموز.
كه تو از پيامبرانى.
بر راهى راست.
اين كتاب فروفرستاده پيروزمند مهربان است.
تا قومى را كه پدرانشان هشدار نيافته بودند و خود غافلند، هشدار دهى.
به راستى كه حكم بر بيشتر آنان تحقّق يافته است و ايشان ايمان نمى آورند.
ما بر گردنهايشان غلهايى نهادهايم تا (دستانشان را بسته است به گردنها و) چانه هايشان و ايشان سرهايشان به بالا و نگاهشان به پايين است.
و در پيشاپيش آنان سدّى و در پشتشان هم سدّى نهاده ايم و بر ديدگان آنان پرده اى افكنده ايم لذا نمى توانند ديد.
براى ايشان يكسان است چه هشدارشان دهى، چه هشدارشان ندهى، ايمان نمى آورند.
تنها كسى را توانى هشدار دهى كه از پند (كتاب آسمانى) پيروى كند و به ناديده از خداى رحمان بهراسد، پس او را به آمرزش و پاداشى ارجمند بشارت ده.
ما خود مردگان را از نو زنده مىكنيم و آنچه در گذشته انجام دادهاند و حتّى نقش گامهايشان را مى نويسيم؛ و همه چيز را در كتابى روشنگر برشمرده ايم.
تفسير
«يس» در اوّل سوره بقره و غير آن چيزى كه براى بيان آن كافى باشد گذشت، در اخبار وارد شده كه يس و نون از اسما محمّد صلّى اللّه عليه و آله و در اينجا گفته شده، معناى يس در لغت طىّ يا انسان است و «يس و نون» خوانده شده كه نون در حالت وصل طبق اصل ظاهر شده است. و با ادغام نون در واو بر خلاف اصل خوانده شده و با كسرهى نون به صورت مبنى مانند «جير» و با فتحهى نون مانند «أين» يا با تقدير حرف قسم و منع صرف و با ضمّه به صورت مبنى مانند «حيث» يا به صورت معرب بنا بر آنكه تقدير «هذه يس» باشد خوانده شده است.
وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ از جهت تأكيد سوگند ياد مىكنم، قسم به قرآن ياد مىكنم جهت تفخيم و بزرگداشت او تا دليل بر رسالت او باشد، چون رسالت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با قرآن است، حكيم بودن قرآن بدان جهت است كه مشتمل بر دقايق علوم، بلكه مشتمل بر دقايق عمل است.
إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ راه راست عبارت است از ولايت تكوينى و تكليفى، آن راه راست به سوى هر خير است و راهى است كه به خدا مىرساند و اين جمله ثابت كردن رسول خداست بر چيزى كه واقعا داراى آن چيز است و تثبيت و محكم نمودن امّت او نيز مىباشد و انكار منكرين اوست.
تَنْزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ با رفع خوانده شده تا خبر مبتداى محذوف باشد و اشاره به قرآن است و تنزيل به معناى منزل و نازل شده است.
يا اشاره به تنزيلى است كه براى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مشهود بوده، با نصب خوانده شده تا مصدر فعل خودش باشد كه محذوف است، يا مفعول فعل «أعنى» يا «أمدح» محذوف است، با جرّ خوانده شده بنا بر آنكه بدل از «القرءان» باشد و «التّنزيل» را به «الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ» اضافه كرد تا ترس او را از غير خدا برطرف سازد و خوف و رجا به خدا را در او تقويت نمايد.
لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ تا به مردمى را كه به پدرانشان انذار شد، بيم دهى آنانى كه از عقاب و ثواب و امر و نهى او غافل هستند.
در خبرى كه به امام صادق عليه السّلام منسوب است اشعار به اين است كه معنى آيه انذار به ولايت امير المؤمنين عليه السّلام است، پس آن مردم از آن غافل هستند، اين اشعار بدان جهت است كه ولايت غايت رسالت و اصل همه احكام و وعدهها و وعيدها است.[4] لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ اين قوم به دخول در آتش يا در عذاب بر اكثر آنانى كه ايمان نياورده اند حتمى و ثابت است.
عَلى أَكْثَرِهِمْ در خبر مذكور آمده است كه امام فرمود: اكثر آنان كسانى هستند كه به ولايت على امير المؤمنين عليه السّلام و ائمّه بعد از او اقرار و اعتراف نمى كنند.
فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ به ولايت على عليه السّلام با بيعت به دست او يا دست جانشينان او ايمان نمى آوردند.
و در همان خبر مذكور آمده است كه امام فرمود: به ولايت امير المؤمنين عليه السّلام و اوصياى بعد از او اقرار نمى كنند. پس وقتى اقرار به آن نكنند عقوبت آنها همان مى شود كه خداى تعالى ذكر فرموده است.
إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا ما در گردن آنها غلّهايى قرار داديم كه آن غلّ و زنجيرها صورت يا جزاى اعمال آنانست.
بنا بر تجسّم اعمال و جزاى عامل به صورت ديگر اخروى كه مناسب با صورت اعمال مجسّم شده باشد و آوردن فعل ماضى يا به جهت حتمى بودن وقوع آن است، يا براى اشاره به اين است كه غلّ و زنجير در دنيا نيز بر گردن آنها هست و ليكن مدارك آنها بى حس است و آن غلّها را درك نمى كنند و اين بدان جهت است كه غلّهاى اخروى از اخلاق دنيوى گرفته شده و آن غلّها (همانطورى كه) در دنيا به آنان احاطه داشت و در آخرت نيز به صورت غلّ و زنجير ظاهر مى شوند.
فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ پس آن زنجيرها بر گردن آنان تا زنخ و چانه نهاده شده است، چون زنجيرها گشاد هستند و به جميع بدنهاى آنان احاطه دارند.
فَهُمْ مُقْمَحُونَ «أقمح الغلّ الاسير» يعنى زنجير در گردن اسير تنگ بود و او مجبور مىشد سرش را بلند نگه دارد.
وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا از جهت دنيا يا از جهت آخرتشان در جلو روى و پشت سر آنان راه خير را سدّ كرديم تا از جهت دنيايشان چيزى نبينند تا عبرت بگيرند و از جهت آخرتشان نيز چيزى نبينند.
فَأَغْشَيْناهُمْ بر همه اطرافشان پرده برافكنديم.
فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ پس آنها نمى بينند، نه جلوشان را مى بينند و نه پشت سر، نه راست و چپ خويش را، چون با دو سدّ بر آنها پرده برافكنديم، زير پاهايشان را هم نمىبينند چون زنجير مانع از آن مىشود و روى همين جهت بالا سرشان را هم نمى بينند.
درباره نزول آيه مطالبى ديگر ذكر شده است كه بايد به كتابهاى مفصّل مراجعه نمود.
وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ و در خبرى كه به امام صادق عليه السّلام منسوب است آمده است كه او فرمود: پس آنان ايمان به خدا و به ولايت على عليه السّلام و ائمّه بعد از او نمى آورند.[5] بيان اين كلمات در اوّل سوره بقره گذشت.
إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ مكرر اين مطلب گذشت كه ذكر عبارت از ولايت تكوينى و تكليفى است، محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام چون با ولايت متّحد هستند ذكر به حساب مى آيد و قرآن نيز صورت ولايت است، ذكر لسانى و خيالى صورت آن ذكر است.
پس مقصود از ذكر در اينجا ولايت تكوينى است كه عبارت از فطرت انسانى است، هر كس پيرو فطرت انسانى گردد بر حسب فطرتش علم به خدا پيدا مىكند، هر كس به خدا علم پيدا كند از خدا مىترسد پس انذار جز براى كسى كه به فطرتش توجّه داشته باشد سودبخش نيست، باشد كه خداوند به قلبش نور علم القاء كند و از قهر پروردگارش بترسد.
فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ پس او را به مغفرت بزرگى نسبت به جميع بدى هايش بشارت ده.
وَ أَجْرٍ كَرِيمٍ اجر كريم اجرى است كه در آن نقصان و فنا راه نداشته باشد و در آن منّتى بر مأجور نباشد.
إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى اين جمله تعليل و دلدارى دادن و وعده و وعيدست وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا و اعمالى كه انجام دادهاند و صورت آن عملها باقى نمانده ما آنها را مىنويسيم.
وَ آثارَهُمْ و آثار آنها را از قبيل علوم و اخلاق و آثار اعمالى كه انجام دادهاند، پس آثار آن اعمال در نفوس آنان باقى مانده است.
وَ كُلَّ شَيْءٍ و هر چيزى غير از آنها كه ذكر شد همه را.
أَحْصَيْناهُ ما نوشته و احصا كرديم.
فِي إِمامٍ مُبِينٍ در لوح محفوظ، يا قلم اعلى، يا مقصود امام است كه خود او علم خدا به هر چيز است.
كه خداوند به هر چيزى داناست، در خانه هايى كه خداوند اذن داده آن خانه ها بالا روند و آن خانه ها امامان مردماند.
آيات 13- 27
[سوره يس (36): آيات 13 تا 27]
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ (13) إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ (14) قالُوا ما أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ (15) قالُوا رَبُّنا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ (16) وَ ما عَلَيْنا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (17)
قالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ (18) قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (19) وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ (20) اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (21) وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (22)
أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا يُنْقِذُونِ (23) إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (24) إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ (25) قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ (26) بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ (27)
ترجمه:
(36/ 27- 13)
و براى آنان مثلى بزن از هم شهريانى كه پيامبران به آنجا آمدند.
آنگاه كه به نزد آنان دو تن را فرستاديم و آنان را دروغگو شمردند سپس جانب آنان را با فرستادن سوّمين فرد استوار داشتيم آنگاه همگى گفتند ما به سوى شما به رسالت فرستاده شده ايم.
گفتند شما جز بشرى همانند ما نيستيد و خداى رحمان چيزى فرونفرستاده است، شما چيزى جز دروغ نمى گوييد.
گفتند پروردگار ما مىداند كه ما به سوى شما به رسالت فرستاده شده ايم.
و بر عهده ما جز پيامرسانى آشكار چيزى نيست.
گفتند ما به شما فال بد زده ايم، اگر دست برنداريد، شما را سنگسار مىكنيم و از ما عذابى دردناك به شما مىرسد.
گفتند فال بدتان با شماست، آيا چون اندرز داده شويد (بايد فال بد بزنيد؟) حقّ اين است كه شما قومى تجاوزپيشهايد.
و مردى از دور دست شهر شتابان آمد، گفت اى قوم من از فرستادگان (پيامبران) پيروى كنيد.
از كسانى كه از شما پاداشى نمى خواهند و خود رها يافته اند پيروى كنيد.
و مرا نرسد كه كسى كه مرا آفريده است نپرستم حال آنكه شما هم به سوى او باز گردانده مى شويد.
آيا به جاى او خدايانى را به پرستش گيرند كه اگر خداى رحمان بلايى در حقّ من اراده كند، شفاعت ايشان مرا سودى ندهد و نتوانند مرا نجات دهند.
من در آن صورت در گمراهى آشكارم.
من به پروردگارتان ايمان آوردهام، پس سخن مرا بشنويد و شهادت دهيد.
گفته شود وارد بهشت شو؛ گويد اى كاش قوم من مى دانستند.
اين را كه پروردگارم مرا آمرزيده است و مرا از گراميان قرار داده است.
تفسير
وَ اضْرِبْ لَهُمْ براى آنان ذكر كن مَثَلًا حالى را ذكر كن كه شبيه حال آنها باشد تا به قبح احوال و افعال خودشان آگاه گردند.
أَصْحابَ الْقَرْيَةِ مثل اصحاب قريه را.
و اين جمله بدل از «مثلا» اگر لفظ «اضرب» متعدّدى به يك مفعول باشد، يا اين جمله مفعول اوّل «اضرب» و «مثلا» مفعول دوّم آن است.
مقصود از قريه انطاكيه است كه عيسى عليه السّلام به آنجا فرستادگانى فرستاد، يا خداى تعالى رسولانى فرستاد.
چنانچه در بعضى از اخبار است.
إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ إِذْ أَرْسَلْنا لفظ «إذ» اوّل بدل از «اصحاب القرية» است به صورت بدل اشتمال، «إذ» دوّم بدل از «إذ» اوّل است.
إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ آن دو رسول را كه فرستاده بوديم و تكذيب كردند، با رسول سوّمى تقويت كرديم.
رسول سوّمى شمعون يا پيامبرى از جانب خداى تعالى است، اسم آن دو رسول يحيى و يونس بود.
فَقالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ از امام باقر عليه السّلام نقل شده كه خداوند دو مرد را به شهر انطاكيه فرستاد، پس، آن دو احكامى آوردند كه براى مردم آنجا ناشناخته بود، امّا آنها بر آن دو نفر سخت گرفتند و آن دو را دستگير كردند و در خانه بتها زندانى كردند … تا آخر حديث كه در تفاسير ذكر شده است.
و در روايت ديگرى آمده: عيسى عليه السّلام اين دو رسول را فرستاد، به انطاكيه آمدند و به پادشاه آنجا دست نيافتند، مدّتى طولانى از اقامت آن دو گذشت، روزى پادشاه بيرون آمد، آن دو نفر تكبير گفتند پادشاه آن دو را گرفت و در خانه بتها زندانى گرفت، پس عيسى شمعون صفا را كه در رأس حوّاريين بود به آنجا فرستاد، شمعون به صورت ناشناس دال شهر شد و به آن دو نفر يارى كرد و پادشاه و اهل آن شهر را در دين داخل نمود، چنانچه در تفاسير ذكر شده است.[6] قالُوا ما أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا آنان بشريّت را براى آن دو رسول اثبات كردند، آن دو را منحصر در بشريّت نمودند و معتقد بودند كه بشر بودن با رسالت از جانب خدا كه از مواد و نقايص آن مجرّد است منافات دارد.
وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْءٍ گفتند خداى بخشنده چيزى نازل نكرده، چون خداى رحمان به سوى بشر كسى نمى فرستند.
إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَكْذِبُونَ و شما جز دروغ نمى گوييد، اين جمله به منزلهى نتيجه سخنان آنهاست.
قالُوا پس از آنكه اهل شهر بر انكار خودشان با تأكيدهاى متعدّد اصرار ورزيدند رسولان گفتند: رَبُّنا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ وَ ما عَلَيْنا إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ چون اهل شهر زياد انكار مىكردند رسولان تنها به مدّعا و تأكيدهاى آن اكتفا نكرده و گفتند:
پروردگار ما مىداند كه ما محقّقا فرستاده خدا هستيم و بر ما جز تبليغ و رساندن رسالت آشكار چيزى نيست.
قالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا باز منكران گفتند: ما شما را به فال بد مىگيريم، اگر از آنچه كه مىگوييد خوددارى نكنيد.
لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ شما را سنگسار مىكنيم و علاوه بر سنگسارى شكنجه و عذاب سختى به شما خواهد رسيد.
قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ گفتند: فال بد شما از باطن خود شما نشأت مىگيرد شرح اين كلمه مكرّر گذشته است.
أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ فال بد كه مىزنيد يا وعده مىدهيد با خود شما است اگر به آن توجّه كنيد و به خاطر آوريد.
بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ بلكه شما قومى هستيد كه در همه امور اسراف مى كنيد، پس شگفت نيست كه شما ما را عذاب كنيد بعد از آنكه متذكّر شديد كه ما جز حقّ نمى گوييم.
وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى در اين هنگام مردى از دورترين نقطه شهر به نام حبيب نجّار مؤمن آل يس رسيد.
بعضى گفته اند: او به محمّد صلّى اللّه عليه و آله نيز ايمان آورد و بين آن دو ششصد سال فاصله بود، گويند: او در غارى بود و در آنجا پنهانى به عبادت خدا مىپرداخت، وقتى خبر رسولان به او رسيد دينش را اظهار نمود.[7] و از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله آمده است كه فرمود: صدّيقين سه نفرند، حبيب نجّار مؤمن آل يس، حزقيل مؤمن آل فرعون و على بن ابى طالب عليه السّلام.[8] قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً حبيب نجّار گفت: اى قوم از رسولان پيروى كنيد، از كسانى پيروى كنيد كه اجر و مزدى از شما نمىخواهند و لذا آنها به پيروى كردن سزاوارترند، چون نظر به دنياى شما ندارند و آنان همّى جز آخرت شما ندارند.
وَ هُمْ مُهْتَدُونَ آن رسولان هدايت يافته اند و اين از اقوال و افعال آنها ظاهر است.
وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي چرا من عبادت نكنم كسى را كه مرا آفريده است؟! و آفريننده به عبادت و پرستش سزاوارتر از هر معبود است.
وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ به سوى او بازمى گرديد و كسى كه بازگشت خلق در آخر به سوى او باشد سزاوارترست به اينكه مورد پرستش قرار گيرد.
أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً معبود بايد حدّ اقل از عبادتكننده عذاب را دفع كند، اگر دفع نكند حدّ اقل بتواند نزد كسى كه مىخواهد ضرر بزند شفاعت كند.
وَ لا يُنْقِذُونِ معبودهاى باطل نه مىتوانند شفاعت كنند و نه مىتوانند نجات دهند.
إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ حبيب نجّار چون ديد كه ديگر تقيّه به صلاح بندگان نيست و با تقيّه يارى رسولان نمىشود نمود، دين خود را ظاهر كرد و گفت: إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ خطاب به رسولان يا به اهل قريه است با اشاره به بطلان دين آنها و حقّ بودن دين خودش، يعنى من به پروردگار شما ايمان آوردم پس گوش كنيد.
قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ و خدا هم پس از كشته شدنش به او گفت: به بهشت داخل شو، تا قبل از دخول در بهشت بشارت به او باشد يا موجب اكرام و اعزاز او گردد.
قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ در حديثى آمده است: او زنده و مردهاش قومش را نصيحت و اندرز داد.
آيات 28- 47
[سوره يس (36): آيات 28 تا 47]
وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ (28) إِنْ كانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ (29) يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (30) أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لا يَرْجِعُونَ (31) وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ (32)
وَ آيَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْناها وَ أَخْرَجْنا مِنْها حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ (33) وَ جَعَلْنا فِيها جَنَّاتٍ مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا فِيها مِنَ الْعُيُونِ (34) لِيَأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ ما عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ أَ فَلا يَشْكُرُونَ (35) سُبْحانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا يَعْلَمُونَ (36) وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ (37)
وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (38) وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ (39) لا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لا اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (40) وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ (41) وَ خَلَقْنا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ ما يَرْكَبُونَ (42)
وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلا صَرِيخَ لَهُمْ وَ لا هُمْ يُنْقَذُونَ (43) إِلاَّ رَحْمَةً مِنَّا وَ مَتاعاً إِلى حِينٍ (44) وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا ما بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَ ما خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (45) وَ ما تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آياتِ رَبِّهِمْ إِلاَّ كانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ (46) وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (47)
ترجمه:
(36/ 47- 28)
و ما بر سر قوم او، پس از او، سپاهى از آسمان فرونفرستاديم و ما فروفرستنده آن نبوديم.
آن جز بانگ مرگبارى يگانه نبود آنگاه ايشان خاموش شدند.
اى دريغ بر بندگان؛ هيچ پيامبرى براى آنان نيامد، مگر آنكه او را ريشخند مىكردند.
آيا نينديشيدهاند كه چه بسيار پيش از ايشان، نسلهايى را نابود كرديم كه آنان به سوى اينان بازنگشتند.
و جز اين نيست كه همگيشان نزد ما احضار كرده شوند.
و زمين پژمرده مايه عبرتى است براى آنان كه زندهاش گردانديم و از آن دانه ها برآورديم كه از آن مى خورند.
و در آن باغهايى از درختان خرما و انگور پديد آورديم و در آنجا چشمه ساران روان ساختيم.
تا سر انجام از بار و بر آن و آنچه دستهاى خودشان آن را عمل آورده بودند بخورند آيا سپاس نمى گذارند؟
پاك و منزّه است كسى كه همه گونه ها را آفريده است از جمله آنچه زمين مى روياند و نيز از وجود خودشان و نيز آنچه نمى شناسند.
و براى آنان شب پديده شگرفى است كه روز را از آن جدا مى سازيم كه آنگاه در تاريكى آن مىآرمند.
و خورشيد با قرار و قاعدهاى جريان دارد؛ اين اندازه آفرينى (خداوند) پيروزمند داناست.
و ماه را نيز منزلگاههايى مقرّر داشتهايم تا در سير خويش همچون شاخه خشكيده ديرينه بازگردد.
نه خورشيد را سزاوار است كه در سير خود به ماه برسد، نه شب بر روز سبقت جويد؛ و همه در سپهرى شناورند.
و مايه عبرتى است براى آنان كه ما زاد ورودشان را در كشتى گرانبار سوار كرديم.
و براى آنان چيزى همانند آن آفريدهايم كه سوار مىشوند.
و اگر بخواهيم آنان را غرقه مىسازيم و فرياد رسى ندارند و نجات داده نشوند.
مگر رحمتى از سوى ما ببينند و برخوردارى تا زمانى (معيّن).
و چون به ايشان گفته شود از آنچه پيش روى شما و از آنچه پشت سرتان است، پروا كنيد باشد كه مشمول رحمت شويد.
و هيچ آيتى از آيات پروردگارشان براى آنان نيامده است مگر آنكه از آن روىگردان بودهاند.
و چون به ايشان گفته شود از آنچه خداوند به شما روزى داده است بخشش كنيد، كافران به مؤمنان گويند آيا كسى را خوراك دهيم كه اگر خداوند بخواهد خوراكش مىدهد، شما جز در گمراهى آشكار نيستيد.
تفسير
وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ يعنى ما بر قوم او از آسمان لشگرى نفرستاديم، چنانچه در روز بدر و خندق چنين كرديم، بلكه آنها را با يك صيحه آسمانى هلاك كرديم.
وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ لفظ «ما» نافيه يا موصوله، عطف بر «جند»است، يعنى بر آنچه را كه بر پيشينيان از سنگ و باران و باد نازل كرديم بر مردم او فرونفرستاديم.
إِنْ كانَتْ اگر عذاب و مؤاخذه ما نبود.
إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ مگر يك صيحه و فرياد كه از جبرئيل صادر شد و همه هلاك شدند.
يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ اى قوم حسرت بر بندگان باد، ممكن است خود حسرت طبق عادت عرف منادى قرار گرفته باشد (يعنى اى حسرت تو بر بندگان باش).
ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ كنايه از امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و بيدارباش براى آنهاست.
أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لا يَرْجِعُونَ وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ نظير اين آيه در آخر سورهى هود در ضمن قول خدا: «وَ إِنَّ كُلًّا لَمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمالَهُمْ» بيان شد و تفسير آن گفته شد.
وَ آيَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْناها وَ أَخْرَجْنا مِنْها حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ و از نشانههايى كه براى بندگان است اين كه زمين مرده را براى آنان زنده كرديم و از آن دانهاى جهت خوراك آنها بيرون آورديم و آن دليل بر علم و قدرت ما و اهتمام ما به آنان است و دليل بر اين كه چيزى را بدون غايت نمىگذاريم، زنده گردانيدن ما جز از جهت غايت متقن نيست.
وَ جَعَلْنا فِيها جَنَّاتٍ مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا فِيها مِنَ الْعُيُونِ لِيَأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ ما عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ جمله «و ماعملته أيديهم» عطف بر «ثمره» است و ضمير به آنچه كه ذكر شده است بر مىگردد و مقصود از «ما عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ» انواع آب ميوهها و ميوههايى است كه خشك مىكنند، يا چيزهايى است كه از مطلق دانهها و ميوهها مىسازند، يا لفظ «ما» نافيه و جمله حاليّه است.
أَ فَلا يَشْكُرُونَ بايد شكر كنند و در آن نعمتها ملاحظه منعم كنند و منعم را با طلب امر و نهى و امثال آن دو تعظيم نمايند.
سُبْحانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها منزّه است خدايى كه همه اصناف مواليد را آفريد.
مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ از چيزهايى كه در زمين مىرويد از انواع گياهان و درختان.
وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا يَعْلَمُونَ و آنچه از نفسهاى بشر مىرويد و مخلوقاتى كه آنها نمىدانند، مانند اصناف معادن و حيواناتى كه نه آنها را ديدهاند و نه شنيدهاند.
وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ از آيات خدا كه قدرت او را اثبات مىكند وجود شب است كه ما چون پرده روز را از آن برگيريم همه را تاريكى فرا گيرد.
لفظ «نسلخ» يعنى زائل مىكنيم، از «سلخ الشّاة» يعنى پوست كندن گوسفند استعاره شده است.
فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ از امام باقر عليه السّلام آمده است: يعنى وقتى محمّد صلّى اللّه عليه و آله قبض شد و ظلمت و تاريكى همه جا را فرا گرفت مردم فضل و برترى اهل بيت او را نديدند.[9]
وَ الشَّمْسُ تَجْرِي و اين جمله مبتدا و خبر است، دليل آيت و نشانه بودن آفتاب اين است كه خداى تعالى اين جمله را در ذيل شمارش آيتها و نشانهها ذكر نمود. ممكن است لفظ «و الشّمس» عطف بر «اللّيل» باشد.
لِمُسْتَقَرٍّ لَها براى حركت و جريان خورشيد قرارگاه و محلّ استقرارى است، كه از منطقه خودش فراتر نمىرود، گرنه خورشيد سكون ندارد كه محلّ استقرار داشته باشد.
ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ اين تقدير كسى است كه هيچ مانعى او را از اجراى امر و ارادهاش منع نمىكند.
الْعَلِيمِ كسى كه مصالح هر چيز و غايات مترتّب بر آن را مىداند، پس آن را طورى ايجاد مىكند كه مشتمل بر آن مصالح و غايات باشد، چون هيچ مانعى از ايجاد آن وجود ندارد.
وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ منزلهاى قمر «ماه» بيست و هشت منزل است كه نزد عرب معروف است، لذا از اوضاع فلك جز آن منازل را ذكر نكرد، چه عربها احكام نجوم را از آن منازل و بودن قمر در آنها و نظر قمر به ساير ستارگان در آن منازل مىگرفتند.
حَتَّى عادَ پس انتهاى سير و حركت خورشيد دوباره به منزل اوّل برمىگردد.
كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ لفظ «العرجون» شاخه خرما يا انگور است كه بر آن خرما يا انگور باشد، مقصود تشبيه ماه در دقّت و كجى به شاخه خشك و كج است.
لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ نه خورشيد را باشد كه به ماه برسد چون افلاك آن دو متباين، مجارى آن دو مختلف است، سير ماه سريع و سير خورشيد كند است، يا معناى آيه اين است كه خورشيد را نه شايد كه بر روى ماه بيايد و نگذارد نور ماه ظاهر شود، چنانچه خورشيدهاى ارواح نبايد بر روى ماههاى نفوس و مثال بيايند و موجب فنا و نابودى آنها شوند.
وَ لَا اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ و نه شب مى تواند بر روز سبقت گيرد و فايق آيد به نحوى كه نگذارد روز ظاهر گردد، يا معناى آيه اين است: نشانه شب كه عبارت از ماه است نبايد نشانه روز را كه خورشيد است درك كند، يا معناى آن اين است كه وجود شب قبل از وجود روز نيست.
از اشعث بن حاتم روايت شده، گفت: من در خراسان بودم آن وقت كه امام رضا عليه السّلام و فضل بن سهل، مأمون در مرو اجتماع كردند، پس سفره غذا آماده شد.
مأمون گفت: مردى از بنى اسرائيل در مدينه سؤال كرده كه آيا روز اوّل خلق شده يا شب؟ نظر شما چيست؟
راوى گفت:سخنانشان در همين موضوع دور مىزد ولى در اين مورد چيزى نداشتند بگويند. فضل به امام رضا عليه السّلام عرض كرد: خدا تو را اصلاح كند دراينباره به ما خبر بده.
امام فرمود: بلى، از قرآن بگويم يا از حساب؟
فضل گفت: از جهت حساب بگو.
پس امام فرمود: اى فضل مىدانى كه طلوع و ظهور دنيا در سرطان است و ستارگان در مواضع شرف خود هستند، پس زحل در ميزان، مشترى در سرطان، خورشيد در حمل، ماه در ثور، است و اين دلالت بر اين مى كند كه خورشيد در دهم حمل در وسط آسمان قرار مىگيرد پس روز قبل از آسمان آفريده شده و قول خداى تعالى: لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لَا اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ يعنى شب بر روز پيشى نجسته بلكه سبقت گرفته است.[10] وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ هر يك از خورشيد و ماه و ساير اصناف ستارگان در مدار معيّنى شناورند يعنى در مدار خود در فضا شنا كنان حركت مى كنند.
حمل جمع بر لفظ «كلّ» يا به اعتبار اين است كه لفظ «اصناف النّجوم» به عنوان مضاف اليه «كلّ» در تقدير گرفته شود، يا هر يك از ستارگان جماعت قرار داده شود، چه هر يك از آنها داراى نفسى است كه صاحب سربازان و لشگريان است، استعمال جمع عقلاء (جمع با «ون» يا «ين» مخصوص ذوى العقول است) براى آن است كه آنچه در آسمان است از خرد بهرهمندند.
از امام صادق عليه السّلام آمده است: روز قبل از شب، خورشيد قبل از ماه و زمين قبل از آسمان آفريده شده است.[11] و در خبر ديگرى آمده است: نور قبل از ظلمت خلق شده است.[12]
وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ يكى ديگر از نشانه هاى قدرت پروردگار اين است كه ما نژاد و ذريّه بشر را در كشتى پربار سوار گردانيديم يعنى اصناف حيوان، يا اصناف اجناس و ذرّيّه از «ذرّ» به معناى ثقلين، بر زنان اطلاق مى شود، مفرد و جمع در آن مساوى است و گاهى جمع بسته مى شود.
و مقصود از ذرّيه، ذريّه اشخاص موجود است به اعتبار اينكه پدران آنها در كشتى حمل شدهاند و نه فرمود: ما خود آنان را در كشتى حمل كرديم، چون حمل ذرّيه مستلزم حمل آنانست. پس حمل ذرّيّه مفيد حمل آنانست به اضافه منّت گذاردن بر آنها به سبب حمل ذرّيه و زنان آنان.
و مقصود از «فلك» كشتى نوح عليه السّلام است يا مقصود از ذرّيّه پدران است، چون لفظ «ذرّيّه» از «ذرء» به معناى خلق است، مقصود از «فلك» كشتى نوح است چنانچه بعضى گفته اند.
يا مقصود از ذريّه اولاد و زنان است و مقصود از كشتى كشتىهايى است كه در دريا حركت مىكنند.[13] و امتنان و منّت نهادن به سبب حمل ذرّيه و زنان بدان جهت است كه آنها ضعيفند و قدرت بر حركت و سير در دريا را ندارند و در خشكى هم نمىتوانند با راه رفتن سير كنند.
و قرينه اين مطلب قول خداى تعالى است:
وَ خَلَقْنا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ ما يَرْكَبُونَ مانند كشتى چيزهايى از جنبندهها آفريديم كه اين ضعفا بر آن سوار شوند كه در خشكى راه رفتن براى آنان آسان شود.
وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ و ادا كردن مطلب به صورت شرط مستقبل دليل معناى اخير است؛ يعنى اگر بخواهيم آنها را غرق خواهيم كرد، فَلا صَرِيخَ لَهُمْ پس هيچ چارهاى ندارند كه از غرق و منع جلوگيرى كنند.
وَ لا هُمْ يُنْقَذُونَ بعد از غرق هم نجات پيدا نخواهند كرد.
إِلَّا رَحْمَةً مِنَّا وَ مَتاعاً إِلى حِينٍ استثناى منقطع است يعنى و ليكن آنها را غرق نمىكنيم به جهت رحمت، يا لكن ما به آنها رحم مىكنيم درحالىكه رحمت از جانب ماست يا استثناى متّصل است از قول خدا: «فَلا صَرِيخَ لَهُمْ وَ لا هُمْ يُنْقَذُونَ» يا استثناى متّصل از «نغرقهم» يعنى مگر در آن حال با رحمتى كه از جانب ماست به آنان رحم مى كنيم.
وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا ما بَيْنَ أَيْدِيكُمْ از حوادث دنيا و عذاب آن يا از عقبه هاى آخرت و عقوبات آن بترسيد.
وَ ما خَلْفَكُمْ معناى آن با مقايسه با جمله قبلى دانسته مىشود.
از امام صادق عليه السّلام آمده است: يعنى بپرهيزيد از آنچه كه در جلوى شماست از گناهان، آنچه كه در پشت سر شماست از عقوبت.[14] لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ جواب شرط چنين است: «اعراض كردند و قبول ننمودند» جواب حذف شده به قرينه اين قول خداست:
وَ ما تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آياتِ رَبِّهِمْ إِلَّا كانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ چون بر اعراض تمرين و عادت كرده اند.
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ اگر به آنان گفته شود از آنچه كه خدا روزى شما كرده به محتاجها انفاق كنيد.
قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا آنان كه به خدا يا به محمّد صلّى اللّه عليه و آله يا به على عليه السّلام و ولايتش كافر شده اند.
لِلَّذِينَ آمَنُوا مؤمنين را مخاطب قرار داده و مى گويند.
أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ آيا اطعام به كسى بكنيم كه اگر خدا مىخواست اطعامش مىكرد و او را فقير نمى نمود؟ تخصيص مؤمنين به خطاب يا براى استهزا آنانست گويا كه كفّار متعرّض مؤمنين شدند و چنين گفتند: شما كه به خدا اقرار مى كنيد و مى گوييد او روزىدهنده هر روزى خوارست پس اگر مطلب همانطور باشد كه شما مىگوييد شما سزاوارتر به اطعام خدا بوديد، يا مقصودشان ايجاد عذر در عدم انفاق است، بدين گونه كه خداوند به عطا كردن و انفاق بر آنها شايسته تر از ماست، وقتى خدا نخواسته به آنها اطعام كند پس ما به عدم اطعام سزاوارتريم.
إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِي ضَلالٍ مُبِينٍ شما در اين گفتار، يا در اقرار به خدا، يا به محمّد صلّى اللّه عليه و آله، يا به على عليه السّلام جز در گمراهى آشكار نيستيد.
[1] صافى: ج 4، ص 244.
[2] ثواب الاعمال: ص 138، ح 1.
[3] ثواب الاعمال: ص 138، ح 2.
[4] صافى: ج 4، ص 245. كافى: ج 1، ص 431، ح 9.
[5] صافى: ج 4، ص 246. كافى: ج 1، ص 437، ح 90.
[6] صافى: ج 4، ص 247. تفسير قمى: ج 2، ص 212.
[7] تفسير بيضاوى: ج 2، ص 278.
[8] امالى: ص 385، ح 18.
[9] صافى: ج 4، ص 253. كافى: ج 8، ص 379، قسمتى از حديث 574.
[10] صافى: ج 4، ص 253. مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 425.
[11] صافى: ج 4، ص 253. الاحتجاج، ج 2، ص 352.
[12] صافى: ج 4، ص 254. كافى: ج 8، ص 145، ح 116.
[13] تفسير بيضاوى: ج 2، ص 281- 282.
[14] صافى: ج 4، ص 254. مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 427.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج12، ص: 184