ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سورة الصّافّات ۱-74
سورة الصّافّات
همهى اين سوره مكّى است و آن يكصد و هشتاد و يك آيه است.
آيات 1- 10
[سوره الصافات (37): آيات 1 تا 10]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا (1) فَالزَّاجِراتِ زَجْراً (2) فَالتَّالِياتِ ذِكْراً (3) إِنَّ إِلهَكُمْ لَواحِدٌ (4)
رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ (5) إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ (6) وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ (7) لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ (8) دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ (9)
إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ (10)
ترجمه:
(37/ 10- 1)
به نام خداوند بخشنده مهربان
سوگند به فرشتگان صف در صف.
و به بازدارندگان (از معاصى).
و به خوانندگان ذكر (قرآن و كتابهاى آسمانى).
كه خداى شما يگانه است.
پروردگار آسمانها و زمين و ما بين آنها و پروردگار مشرقها (و مغربها).
ما آسمان فرودين را به زيور ستارگان آراسته ايم.
و از هر شيطان سركشى محفوظ داشته ايم.
به (اسرا) ملاء اعلى گوش نتواند داد و از هر سو رانده شوند.
به راندنى سخت، عذابى پاينده (در پيش) دارند.
مگر كسى كه ربايشى بربايد، كه شهابى درخشان در پىاش افتد.
تفسير
وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا فَالزَّاجِراتِ زَجْراً فَالتَّالِياتِ ذِكْراً خداى تعالى به اصناف ملايكه سوگند ياد كرده، چه ملايكه چند صنف هستند، به يك صنف از ملايكه مقرّبون، مهيّمون، ايستادگانى كه نگاه نمى كنند گفته مىشود، آنها در لسان فلاسفه عقول طولى هستند، صنف ديگر به آنها ارواح و ارباب انواع و ارباب طلسمات گفته مى شود.
و در اخبار به آنها با اين گفتار اشاره شده كه در آسمان خروسى است كه هرگاه آن خروس صدا كند و بخواند خروسهاى روى زمين مىخوانند.
و در عرش گاوى هست[1] و اين ملايكه در لسان فلاسفه عقول عرضى هستند و آنها در مقابل خدا صف كشيده اند، چون آنها صفوف و داراى صف هستند آنها را عقول عرضى ناميده اند، خداى تعالى به آنها قسم ياد كرده است.
بعضى گفته اند: مقصود مطلق ملايكه و انبياء كسانى است كه براى خدا صف كشيده و او را عبادت مى كنند.[2] و بعضى گفته اند: مقصود ملايكه است كه در آسمان صف مى بندند مانند صفوف مؤمنين در نماز، يا بالهايشان را در هوا صاف مىكنند آنگاه كه مىخواهند به زمين نازل شوند.[3]
بعضى گفته اند: مقصود مؤمنين هستند كه به صورت صف در نماز و جهاد مى ايستند.[4] صنف ديگرى از ملايكه هستند كه به آنها نفوس كلّى و نفوس جزيى مى گويند، آنها تدبيركنندگان امر مى باشند، آنها ملايكه صاحبان بال هستند كه طبايع و مواليد را تدبير مى كنند و از خلاف طبيعت حركت كردن طبايع جلوگيرى مىكنند.
يعنى هرگاه طبايع از جاهاى خودشان جدا شوند و به غير جنسهاى خود متّصل گردند و حبس شوند، يا در مواليد يا در فلكيّات بر خلاف طبيعتشان حركت بكنند يا آن ملايكه جلوگيرى مى كنند، مكلّفين از جنّ و انس را زجر و منع مى كنند، چنانچه وارد شده كه هر انسان داراى ملايكه است كه او را زجر و منع مى كند.
و بعضى گفته اند: مقصود فرشتگان هستند كه برابر ما موكّلند و آنها را بازدارنده و راهبرند.[5] و بعضى گفته اند: مقصود آيات بازدارنده قرآن و آيات نهى كننده آن است.[6] و بعضى گفته اند: مقصود مؤمنين هستند كه هنگام خواندن قرآن فرياد مىكشند، چه لفظ «زجرة» به معناى صيحه و فرياد است.[7] صنفى از ملايكه بر انبيا و اوصيا عليهم السّلام نازل مىشوند و احكام بندگان را مى آورند.
و آنان ملايكه موكّل بر علوم وحى هستند و آنان تلاوت كننده ذكر بزرگ بر انبيا هستند، يا مقصود آن دسته از ملايكه هستند كه بر مؤمنين نازل مىشوند، بعد از ظهور سكينه بر مؤمنين به آنان بشارت مى دهند، سكينه عبارت از ذكر عظيم است. بنابراين لفظ «تالى» از «تلو» گرفته شده.
بعضى گفته اند: مقصود فرشتگانى هستند كه كتاب خدا را كه براى آنان نوشته تلاوت مىكنند و در آن كتاب حوادث و پيش آمدها ذكر شده و آنگاه كه مى بينند خبر راست درآمد و حادثه بر طبق همان خبر، وجود پيدا كرد به يقين آنان اضافه مىشود.[8] و بعضى گفته اند: مقصود مؤمنيناند كه در نماز قرآن مىخوانند.[9] إِنَّ إِلهَكُمْ لَواحِدٌ البتّه خداى شما واحد و يكى است، وحدت و يكى بودنى كه خارج از وحدتهاى معروف است، بلكه مقصود وحدتى است كه كثرتى در آن باقى نماند مگر آنكه در آن فانى شود، هيچ شايبهاى كثرت به هيچ وجهى از وجوه در آن نباشد، به خلاف وحدت جنسى كه در عين وحدت داراى كثرت انواع و اصناف و اشخاص و تركيب است و حدّ اقلّ داراى وجود و ماهيّت و وجوب و امكان است.
و همچنين است حال وحدت نوعى و صنفى و شخصى و بر خلاف وحدت عددى كه ثانى و مقابل دارد، بر خلاف وحدت اجتماعى طبيعى، يا صناعى، يا اعتبارى كه در آن جز كثرت چيزى نيست. و بر خلاف وحدت اتّصالى طبيعى يا صناعى يا اعتبارى.
رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما پروردگار آسمانها و زمين و آنچه كه بين آن دو است از اصناف ملايكه و ستارگان و اصناف مواليد.
وَ رَبُّ الْمَشارِقِ لفظ «المشارق» جمع مشرق ستارگان است، كه هر ستارهاى داراى مشرق مخصوص به خود است، بدين معنى كه قطعهاى از فلك در مدّت دور آن ستاره مشرق آن قرار مىگيرد و در هر روز بلكه در هر آن و لحظه داراى مشرقى مخصوص مى شود.
يا جمع مشرق به معناى صاحب روشنايى است، كه همه ستارگان روشن هستند و اين روشنايى يا از ذات خودشان است مانند آفتاب، يا از يك روشنكننده ديگرى كسب مىكند مانند ماه.
و بر حسب تأويل هر مرتبه عالى و بالا نسبت به مرتبه پايينتر مشرق آفتاب حقيقى است و هر مرتبه عالى نسبت به مرتبه پايينتر داراى تلألؤ و روشنايى است، مراتب در اين صورت بىحدّ و نهايت است، پس مشارق به اين معنا نيز غير متناهى است.
إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ جواب سؤال مقدّر در مقام تعليل، يا در مقام بيان حال است. و مقصود از آسمان دنيا آسمان طبيعى است، نه آسمان دنيا در مقابل زمين نسبت به ساير آسمانها.
پس بودن بيشتر ستارگان در آسمان هشتم منافاتى با اين مطلب ندارد، يا مقصود از آسمان دنيا عالم مثال و آسمانهاى آن است، يا مقصود سينهاى است كه به اسلام گشوده شده، مقصود از ستارگان ستارگان روشن طبيعى، يا ستارگان قوا و مدارك جزيى و كلّى در مراتب نفس عالم كبير يا نفس عالم صغير است و مداركى كه با نور اسلام و ايمان روشن شده باشند مانع مى شوند كه شياطين به آن آسمانها عروج كنند و در آنها تصرّف نمايند.
چنانچه خداى تعالى فرمود: وَ حِفْظاً عطف به اعتبار معناست، گويا كه گفته شده: «زيّنّاها للزينة و الحفظ» يا عطف بر مقدّر است، گويا كه گفته شده است: «زيّنّاها زينة و حفظا» يا مصدر فعل محذوف است كه بر «زيّنا» عطف شده است.
مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ لفظ «مرد» مانند «نصر» و «كرم» «مرودا و مرادة» يعنى اقدام و سركشى كرد، يا به جايى و به غايتى رسيد كه بدان وسيله از همه حالاتى كه آن صنف بر آن حالت است خارج شد و «مرده» يعنى آن را قطع كرد و عرض او را پاره كرد و «مرد على الشيء» يعنى بر آن چيز تمرين كرد و عادت نمود، بيان شيطان در اوّل كتاب در تفسير استعاذه گذشت.
و در سوره حجر چگونگى ردع و منع شياطين به وسيله شهابها گذشت.
لا يَسَّمَّعُونَ نمى شنوند، يعنى قدرت بر استماع و شنيدن ندارند.
إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى نمىتوانند به ملأ أعلى گوش فرا دهند و بشنوند، نه آنكه نمىخواهند بشنوند و قرينه بر اين مطلب خواهد آمد، اين بدان جهت است كه فطرت آنها ظلمانى است، فطرت ملأ أعلى نورانى مىباشند و ظلمت و تاريكى توانايى نزديكى نور را ندارد وگرنه ذات آن باطل مىشود.
وَ و اگر بخواهند استراق سمع نمايند.
يُقْذَفُونَ با شهابها زده مىشوند، يعنى با شهابهايى كه اين شهابهاى محسوس نمونهاى از آن شهابها و صورت آنها است وگرنه شهابهايى كه با آنها استراق سمع كنندگان زده مىشوند شهابهايى است كه مناسب با دو عالم مثالاند، عالم جنّ و عالم ملايكه.
مِنْ كُلِّ جانِبٍ از همه جوانب آسمان، يا از جوانب خودشان اگر قصد بالا رفتن و صعود به آسمان محسوس داشته باشند، چه آسمان محسوس چون مظهر آسمان عالم ملايكه است نمىتوانند بر آن صعود نمايند مگر به نحو استراق سمع، كه به نزديكىهاى آسمان عالم ملايكه مىروند تا استراق سمع نمايند.
و همچنين است اگر قصد صعود به آسمان عالم مثال كلّى و عالم مثال جزيى انسان داشته باشند و چون عالم انسان نسخه مختصر از عالم است پس بايد مراقب مجاهد نظر كند، ببيند كه شياطين تا مقام سينه او صعود مى كنند و شهابهاى تذكّرات و يادآورى هاى آن را و طرد شياطين را به وسيله شهابها ببينند تا معلوم شود كه چگونه آن شياطين به آسمان عالم كبير صعود مى كنند، با شهابهاى آسمان طرد مى شوند.
دُحُوراً لفظ «دحر» و «دحور» با ضمّه دال طرد و دور كردن و دفع است و آن مفعول له يا حال است، بدين ترتيب كه آن را به معنى «مدحور» اسم مفعول قرار مى دهيم، يا از باب مبالغه بر ذات حمل مى كنيم، يا لفظ «ذوى» به عنوان مضاف در تقدير مى گيريم. و ممكن است آن را مفعول مطلق فعل محذوف خودش قرار دهيم، يا جمله مستأنف با تقدير فعل از خودش باشد.
وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ لفظ «وصب» يعنى مريض شد، دوام پيدا كرد و ثابت شد، يعنى داراى عذاب ثابت است به طور مطلق، يا بعد از استراق سمع و طرد آنها از آسمان به وسيله شهابها.
إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ آن كسى كه مسموع و شنيده شده يا شنيدن را اختلاس نمايد.
فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ تير شهابى فروزان خود آنها را سوراخ مىكند، يا جوّ را به سبب روشنايىاش سوراخ مىكند.
آيات 11- 26
[سوره الصافات (37): آيات 11 تا 26]
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِينٍ لازِبٍ (11) بَلْ عَجِبْتَ وَ يَسْخَرُونَ (12) وَ إِذا ذُكِّرُوا لا يَذْكُرُونَ (13) وَ إِذا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ (14) وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ (15)
أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (16) أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ (17) قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ (18) فَإِنَّما هِيَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ يَنْظُرُونَ (19) وَ قالُوا يا وَيْلَنا هذا يَوْمُ الدِّينِ (20)
هذا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ (21) احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما كانُوا يَعْبُدُونَ (22) مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلى صِراطِ الْجَحِيمِ (23) وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (24) ما لَكُمْ لا تَناصَرُونَ (25)
بَلْ هُمُ الْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ (26)
ترجمه:
(37/ 26- 11)
پس از ايشان بپرس آيا آفرينش آنان استوارتر است يا آنانى كه آفريدهايم؛ كه ايشان را از گلى چسبنده آفريده ايم.
بلكه تو (از حال آنان) تعجّب كردهاى و آنان (كار و بار تو را) ريشخند مىكنند.
و چون اندرزشان دهند، پند نپذيرند.
و چون (هر) پديده شگرفى بينند، تمسخر پيشه كنند.
و گويند اين جز جادويى آشكار نيست.
(گويند) چون مرديم و خاك و استخوانها (ى پوسيده) شديم، آيا ما از نو برانگيخته (و زنده) خواهيم شد؟
و همچنين نياكان نخستين ما؟
بگو آرى، شما خوار و زبون باشيد.
آن همين يك بانگ يگانه است، پس آنگاه ايشان بنگرند.
و گويند اى واى بر ما اين روز جزاست.
اين (همان) روز داورى است كه آن را انكار مىكرديد.
ستم پيشگان (مشرك) و همتايانشان را همراه با آنچه به جاى خداوند مى پرستيدند (يكجا) گرد آوريد.
آنگاه به سوى راه جهنّم راهنماييشان كنيد.
و آنان را بازداريد كه ايشان بازخواست كردنى هستند.
شما را چه مى شود كه همديگر را يارى نمى كنيد؟
آرى ايشان امروز تسليم پيشهاند.
تفسير
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا از اين منكران قيامت بپرس كه آيا خلقت آنها سختتر است يا موجودات با عظمتى كه ما خلق كرديم، مانند ملايكه، جنّ، آسمانها، زمين و ما بين آن دو، مشرقها، ستارگان و شهابها.
إِنَّا خَلَقْناهُمْ ما آنها را از ضعيفترين چيز يعنى مِنْ طِينٍ لازِبٍ از گل چسبناك آفريديم، پس آنها از بيشتر مخلوقات بر حسب مادّه ضعيفتر و بر حسب قوّه و نيرو سستتر و بر حسب صورت كوچكترند و در عين حال آنها بما شرك مىورزند و نافرمانى و گناه مىكنند و غير آنها با قوّت و عظمتشان به توحيد و يكى بودن ما قايلاند و ما اطاعت مىكنند.
بَلْ عَجِبْتَ لفظ «عجبت» با خطاب و تكلّم خوانده شده و اضراب از امر به استفتا آنها بدين معناست كه استفتا شايسته و لازم نيست، احتياجى به استفتا و پرسش نيست، بلكه بايد از آنان و از حال آنان تعجّب كرد.
و مطلب را با فعل ماضى ادا كرد كه تحقّق و حتمى بودن را برساند، تا اشعار به اين باشد كه مقام اينگونه شدّت را اقتضا مىكند، گويا كه مطلب واقع شده است.
وَ يَسْخَرُونَ در حالى كه آنها تو را، يا خدا و توحيد خدا را يا كسى را كه موحّد است مسخره مىكنند.
وَ إِذا ذُكِّرُوا لا يَذْكُرُونَ اگر به اين جاهلان پند دهند و حقايق عالم بالا را بگويند، چيزى نمىفهمند.
اين جمله با جمله سابق و جملههاى آينده حال هستند از «عجبت» و آن جملهها چيزى است كه مورد تعجّب قرار گرفتهاند.
وَ إِذا رَأَوْا آيَةً آنگاه كه معجزهاى يا آيت و نشانهاى از آيات بزرگ كه انبيا و اوليا عليهم السّلام هستند ببينند، يا آيتى از آيات كتاب تدوينى ببينند، يا آيتى در عالم صغيرشان ببينند.
يَسْتَسْخِرُونَ به مسخره مىگيرند، بلكه در سخريّه و استهزاء به آيت يا به صاحب آيت شدّت مىبخشند.
وَ قالُوا إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ و چون سحر هيچ چيز نشنيده و نديده اند آن را با آگاهى جزيى خرد مىسنجند و مىگويند اين سحر آشكارى است.
أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ با تعجّب (ناشى از حماقت) مىگويند: وقتى ما مرديم و خاك و استخوان شديم، باز زنده برانگيخته مىشويم! پدران و پيشينيان ما چطور؟ بگو: بلى شما و نياكانتان با ذلّت و خوارى برانگيخته و محشور مى شويد.
فَإِنَّما هِيَ يعنى اين برانگيختن يا برانگيخته شدن فقط يك صيحه و فرياد است، تأنيث ضمير به اعتبار مسند است.
زَجْرَةٌ واحِدَةٌ يك صيحه كه آن نفخ دوّم است.
فَإِذا هُمْ يَنْظُرُونَ آنان مىبينند، يا منتظر حساب هستند، يا منتظرند كه با آنان چگونه رفتار خواهد شد.
وَ قالُوا يا وَيْلَنا هذا يَوْمُ الدِّينِ و گويند: اى واى بر ما كه اين روز مجازات و جزاست.
هذا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ اين سخن را آنان به همديگر مى گويند، يا خداى تعالى يا ملايكه به آنان مى گويد: اين روز روز جدا كردن سره از ناسره و حقّ از باطل است كه آن را تكذيب مى كرديد.
احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا اين جمله حال يا مستأنف به تقدير قول است، اصل ظلم ظلم و ستم به آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، هر چيزى كه از اين ظلم ناشى شود آن ظلم است و اوّلين ظلم به آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله پوشيدن و پنهان كردن ولايت تكوينى است كه آن ريسمانى است از جانب خدا و ظلم تكليفى و ترك ولايت تكليفى از آن ناشى مىشود، ظلم در اينجا به ظلم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله تفسير شده است.
وَ أَزْواجَهُمْ يعنى با همسران كه با آنان تناسب دارند.
وَ ما كانُوا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلى صِراطِ الْجَحِيمِ استعمال لفظ هدايت جهت استهزا آنانست.
وَ قِفُوهُمْ در موقف محشر آنان را نگه مى دارد.
إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ كه آنان نسبت به كارهايى كه انجام دادهاند مورد سؤال قرار مىگيرند يا از نبا عظيم سؤال مىشوند؛ كه آن ولايت امير المؤمنين على عليه السّلام است، چنانچه به آن تفسير شده است.[10] به نبىّ صلّى اللّه عليه و آله و به امام باقر عليه السّلام نسبت داده شده كه فرمود: بنده گامى برنمى دارد، مگر آنكه از چهار چيز مورد سؤال قرار مىگيرد، از جوانى اش كه در چه چيز صرف كرده و از عمرش كه در چه چيز فنا كرده و از مالش كه از كجا جمع كرده و در كجا انفاق كرده و از دوستى ما اهل بيت عليهم السّلام.[11] ما لَكُمْ لا تَناصَرُونَ جواب سؤال بنا به تقدير لفظ قول است (به آنها گفته مىشود شما را چه مىشود كه به هم يارى نكرديد).
بَلْ هُمُ الْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ بلكه آنها امروز مطيع و تسليم حكم خدا يا عذاب هستند، يا تسليم و مطيع همديگر هستند.
آيات 27- 40
[سوره الصافات (37): آيات 27 تا 40]
وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ (27) قالُوا إِنَّكُمْ كُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْيَمِينِ (28) قالُوا بَلْ لَمْ تَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (29) وَ ما كانَ لَنا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ بَلْ كُنْتُمْ قَوْماً طاغِينَ (30) فَحَقَّ عَلَيْنا قَوْلُ رَبِّنا إِنَّا لَذائِقُونَ (31)
فَأَغْوَيْناكُمْ إِنَّا كُنَّا غاوِينَ (32) فَإِنَّهُمْ يَوْمَئِذٍ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ (33) إِنَّا كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ (34) إِنَّهُمْ كانُوا إِذا قِيلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ يَسْتَكْبِرُونَ (35) وَ يَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ (36)
بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِينَ (37) إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ (38) وَ ما تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (39) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (40)
ترجمه:
(37/ 40- 27)
و بعضى از آنان به بعضى ديگر به همپرسى روى آوردند.
گويند شما بوديد كه «حقّ به جانب» به سراغ ما مى آمديد.
گويند بلكه خود شما مؤمن نبوديد.
و ما را بر شما سلطه اى نبود، بلكه شما قومى سركش بوديد.
و حكم پروردگارمان در حقّ ما تحقّق يافت، كه ما چشندگان (عذاب) ايم.
پس شما را گمراه كرديم، چرا كه ما خود هم گمراه بوديم.
آنگاه ايشان در چنين روزى در عذاب مشتركند.
ما با گناهكاران چنين مى كنيم.
اينان چنان بودند كه چون به آنان (كلمه) لا إله الّا اللّه گفته مى شد، استكبار مى ورزيدند.
و مى گفتند آيا ما رهاكننده خدايانمان به خاطر شاعرى ديوانه باشيم؟
حقّ اين است كه او (پيامبر) حقّ را به ميان آورد و پيامبران (پيشين) را تصديق كرد.
شما چشندگان عذاب دردناكيد.
و جز بر حسب آنچه كردهايد، جزا نمى يابيد.
مگر بندگان اخلاص يافته خداوند.
تفسير
وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ پيروان و تابعين به متبوعين و رؤساء روى مىآورند عَلى بَعْضٍ يا بعضى تسليم بعضى ديگر مىشوند يَتَساءَلُونَ از هم پرسوجو مىكنند.
قالُوا و پيروان مىگويند: إِنَّكُمْ كُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْيَمِينِ اين جمله بدل از قول خدا: «يتساءلون» يا مستأنف و جواب سؤال مقدّر، يا حال است و مقصود از آن آمدن از راست آوردن صورت اعمال دين و صورت اوامر و نواهى خداست، كه نظر به رؤساى ضلالت و گمراهى كه ادّعاى دين و ايمان و امامت و رياست دين بدون اذان و اجازه مىكنند؛ زيرا آنها بندگان خدا را كه فطرتشان فطرت ايمان و اسلام است از طلب كردن دين كسى كه دينشان را از او مىگيرند جلوگيرى مىكنند، زيرا آن پيروان و متبوعين را اگر به حال خود رها كنند به جستجو پردازند تا بالاخره ما را مىيابند، چنانچه در خبر آمده است.[12] قالُوا بَلْ لَمْ تَكُونُوا مُؤْمِنِينَ رؤسا جواب دهند: به ما مربوط نيست، شما خود ايمان نياورديد.
چون شما فقط بر صورت اسلام بوديد، بدون آنكه به شروط و عهود و پيمانهاى آن عمل كنيد و شما نه ايمان حقيقى داشتيد و نه اسلام حقيقى، بلكه شما منسوب به صورت اسلام بوديد و ايمان فطرى كه آن ريسمانى از جانب خداست بدون اسلام تكليفى و ايمان تكليفى كه ريسمان از جانب مردم است كفايت نمىكند.
وَ ما كانَ لَنا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ بر باطن و ايمان قلبى شما سلطهاى و بر ظاهر عقلتان، حجّت و دليل واضحى نداشتيم.
بَلْ كُنْتُمْ قَوْماً طاغِينَ بلكه شما گروهى بوديد كه نسبت به امام و ايمان طاغى و سركش بوديد و ما شما را به گمراهى دعوت مىكرديم و شما صورت دعوت ما را كه به صورت اعمال دين بود فريب نفسهايتان و وسيله مقاصد نفسانى خويش قرار داديد.
فَحَقَّ عَلَيْنا پس بر ما و بر شما حقّ و حتمى شد.
قَوْلُ رَبِّنا قول پروردگارمان در مورد عذاب.
إِنَّا لَذائِقُونَ ما حتما عذاب را مىچشيم و اين جمله بهمنزله نتيجه ما قبلش مىباشد. فَأَغْوَيْناكُمْ لفظ «فاء» براى سببيّت است، يعنى به سبب آن شما را گمراه كرديم.
إِنَّا كُنَّا غاوِينَ اين جمله در موضع تعليل است.
زيرا كه خود گمراه بوديم.
فَإِنَّهُمْ يَوْمَئِذٍ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ آنها در عذاب شريك هستند، چنانچه در گمراهى شريك مىباشند.
إِنَّا كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ با مجرمين چنين رفتار مىكنيم، مقصود مطلق مجرمين، يا اين صنف از مجرمين است، يعنى مشركين.
إِنَّهُمْ كانُوا إِذا قِيلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ يَسْتَكْبِرُونَ از شنيدن و قبول «لا إله الّا اللّه» تكبّر مى ورزند و امتناع مى كنند.
وَ يَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ مىگويند:
آيا ما به خاطر شاعرى ديوانه خدايان خود را ترك گوييم بدون اينكه از قول و دين او تحقيق كنيم و بدون آنكه در وصف خدايان و دين خودمان انديشه عميق بنماييم؟! بَلْ بلكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شاعر نيست كه با مشتبه كردن و فريب باطل را در صورت حقّ بياورد.
و يا خيالهاى فاسد را به صورت معقولات حقّ جلوه دهد، مجنون و ديوانه نيست، چنانچه نفسهاى شما او را چنين جلوه دادهاند، ليكن او حقّ آورده است.
جاءَ بِالْحَقِ هر چه از افعال و اقوال آورده است از جانب خدا و حقّ مى باشد.
وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِينَ و دليل حقّ بودن او اين است كه فرستادگان خدا را كه شما معتقد به آنان هستيد تصديق كرده است.
إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ وَ ما تُجْزَوْنَ در اين چشيدن عذاب چيزى جز اعمال خود را نمى چشيد.
إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ خود آن عملها را مى چشيد و مى بينيد بنا بر تجسّم اعمال يا جزا و كيفر را مى چشيد.
إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ استثناى منقطع است.
آيات 41- 74
[سوره الصافات (37): آيات 41 تا 74]
أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ (41) فَواكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ (42) فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ (43) عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ (44) يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ (45)
بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ (46) لا فِيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ (47) وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عِينٌ (48) كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ (49) فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ (50)
قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّي كانَ لِي قَرِينٌ (51) يَقُولُ أَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِينَ (52) أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدِينُونَ (53) قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ (54) فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَواءِ الْجَحِيمِ (55)
قالَ تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ (56) وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّي لَكُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرِينَ (57) أَ فَما نَحْنُ بِمَيِّتِينَ (58) إِلاَّ مَوْتَتَنَا الْأُولى وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ (59) إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (60)
لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ (61) أَ ذلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ (62) إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ (63) إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ (64) طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ (65)
فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ (66) ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْها لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ (67) ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِيمِ (68) إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّينَ (69) فَهُمْ عَلى آثارِهِمْ يُهْرَعُونَ (70)
وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ (71) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فِيهِمْ مُنْذِرِينَ (72) فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرِينَ (73) إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (74)
ترجمه:
(37/ 74- 41)
اينان روزى معيّن دارند.
(انواع) ميوهها، خود گرامى اند.
در بهشتهاى پرنازونعمت.
بر روى تختها، روبهروى همديگر.
براى آنان جامى از شرابى بگردانند (و پيش آرند).
سپيد درخشان (و) لذّتبخش آشامندگان.
هيچ دردسرى در آن نيست، از آن مست نشوند.
و نزد ايشان دوشيزگان چشم فروهشته (قانع به همسر) درشت چشم هستند.
گويى ايشان بيضه هاى شتر مرغ نهفتهاند.
و بعضى از آنان به بعضى ديگر به همپرسى روى آورد.
گويندهاى از ميان آنان گويد مرا (در دنيا) همنشينى بود.
كه مى گفت آيا تو (هم) از باوردارندگانى؟
(به اينكه) آيا چون مرديم و خاك و استخوانها (ى پوسيده) شديم، آيا ما جزا خواهيم يافت؟
(سپس) گويد آيا شما نگرندگانيد؟
سپس فرانگرد و او را در ميانه دوزخ ببيند.
(و از دور به او) گويد به خدا نزديك بود كه تو مرا به نابودى بكشانى.
و اگر نعمت پروردگارم نبود من نيز از حاضرشدگان (در عذاب) بودم.
پس آيا ما ديگر نمى ميريم؟
مگر به مردن نخستينمان؛ و ما عذاب شونده نيستيم؟
بىگمان اين (كه من در بهشت هستم) همان رستگارى بزرگ است.
بايد كه اهل عمل براى چنين هدفى بكوشند.
آيا اين پيشكش بهتر است يا درخت زقّوم؟
ما آن را مايه عذاب ستمكاران (مشرك) قرار دادهايم.
آن درختى است كه از بن جهنّم مىرويد.
ميوهاش گويى كلّههاى شياطين است.
آنگاه ايشان خورندگان آنند، شكمانباران از آن.
سپس براى آنان به دنبال آن آميزهاى از آب جوش هست.
آنگاه بازگشتگاهشان به سوى دوزخ است.
چرا كه ايشان پدرانشان را گمراه يافتند.
و آنان به دنبال ايشان شتافتند.
و به راستى پيش از آنان، بيشترينه پيشينيان گمراه شدند.
و به راستى به ميان آنان هشداردهندگانى فرستاديم.
پس بنگر سر انجام هشداريافتگان چگونه بوده است.
مگر بندگان اخلاص يافته خداوند.
تفسير
أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ بندگان مخلص خدا روزى معلوم دارند كه خدمت كنندگان آنها از قبيل ملايكه و حور و غلامان آن را مى دانند.
فَواكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ و آنها بر حسب روزى و مسكن و مقام و معاشر اكرام شده هستند.
فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ در بهشتهاى پرنعمت بر تختهاى روبروى هم، حور و غلامان با جام پرشراب آنها را خدمت مى كنند.
حال آنها را در بهشت به حال اهل دنيا و شراب نوشيدن آنها تشبيه كرده است.
بَيْضاءَ شراب بهشتى سفيد است بخلاف شراب دنيا كه سرخ و تيره است.
لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ لفظ «لذّت» مصدر يا وصف تأنيث «لذّ» به معناى لذيذ مىباشد. براى نوشندگان لذّتبخش است.
لا فِيها غَوْلٌ در آن مى و شراب بهشت درد سر و خمارى نيست به خلاف شرابهاى دنيا كه با درد سر و خمارى همراهند.
وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ لفظ «نزف» مانند «عنى» يعنى عقلش زائل شد و مست گشت.
بعضى گفتهاند: يعنى از آن شراب منع و طرد نمىشوند.
وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ نزد آنان حورىها و زنان بهشتى است كه خود را منحصر به همسرانشان مى كنند و جز به آنها نمى نگرند كه از آنها فراتر نمىروند، مانند بعضى (از همسران دنيا).
عِينٌ لفظ «عين» جمع «عيناء» مؤنّث «أعين» و «عين» مانند «فرح» يعنى سياهى چشمش بزرگ است، به شدّت سياهى چشم در شدّت سفيدى آن تفسير شده است.
كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ گويى آن چشمان در سفيدى و لطافت بيضهى مكنونند (مرواريد غلطانند).
فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ در آنجا مؤمنين بعضى روى به بعضى كرده و صحبت مىكنند، مطلب را با فعل ماضى ادا كرد تا اشاره به تحقّق وقوع آن باشد، يا براى اينكه نسبت به محمّد صلّى اللّه عليه و آله واقع شده است.
يَتَساءَلُونَ هر يك با ديگرى سخن مى گويد، يا هر يك با ديگرى سؤال و جواب مىكند.
قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ اين جمله بدل از «أقبل بعضهم» يا از «يتساءلون» است، يا مستأنف و جواب سؤال مقدّر مىباشد.
إِنِّي كانَ لِي قَرِينٌ يَقُولُ أَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِينَ أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَدِينُونَ قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ گوينده به دوستان و همنشينانش مىگويد: آيا شما اهل جهنّم و آتش را مى بينيد؟
از اشراف و ديدن اهل جهنّم سؤال كرد تا بر حال دوستان خودش مطّلع گردد، يا خداى تعالى فرمود: آيا شما مشرف بر اهل آتش هستيد؟ يعنى مشرف هستند، يا كسى كه مىگفت: «انّي كان لى قرين يقول» به دوستان خود در آنجا به روش سؤال مىگويد: آيا شما بر حال او مطّلع هستيد تا به من خبر دهيد.
فَاطَّلَعَ گوينده خود مطّلع شد و دوستش را در وسط جهنّم ديد.
فَرَآهُ فِي سَواءِ الْجَحِيمِ يعنى وسط جهنّم.
قالَ تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ آنگاه مؤمن به دوست جهنّمى خود گويد: به خدا قسم نزديك بود مرا نيز گمراه گردانى.
وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّي اگر ولايت امر ولىّ من كه آن نعمت حقيقى است نبود، يا انعام پروردگار من به ولايت نبود.
لَكُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرِينَ من هم با تو در عذاب حاضر بودم.
أَ فَما نَحْنُ بِمَيِّتِينَ حالا ببين ما مرده نيستيم؟ به دوست جهنّمىاش مىگويد آيا ما مرده نيستيم؟ او را استهزا مىكند و گفته او را به خودش برمىگرداند و مىخواهد آنچه را كه در دنيا مىگفت آن را انكار نمايد.
إِلَّا مَوْتَتَنَا الْأُولى تو بعد از مرگ اوّل مرگهاى متعدّدى ديدى در حالى كه مىگفتى جز يك مرگ يعنى مرگ از حيات دنيا بيشتر نداريم.
و در اوّل سوره بقره در تفسير قول خداى تعالى: «كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ» تفصيل مرگها و زنده شدنها گذشت.
وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ إِنَّ هذا اين مقامى كه براى مؤمن گوينده است، يا اين نعمتها، يا اين احتجاج و محاجّه و لذّت بردن از غلبه و پيروزى رستگارى بزرگى است.
لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ اين كلام از مؤمن گوينده يا از جانب خداست.
أَ ذلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا اشاره به مشاراليه اوّل است و آوردن اسم اشاره دور جهت تمجيد و بزرگداشت آن است.
أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ لفظ «زقّوم» مانند «تنور» درختى است در جهنّم و گياهى است در صحرا كه به شكل ياسمن است و داراى زهر است و طعام اهل جهنّم مىباشد، درختى است در اريحاء و ميوهاى مانند خرما دارد كه شيرين و گس، هسته او داراى روغنى است كه منافع زيادى در علاج امراض بلغمى و بادهاى سرد دارد و گفته مىشود كه اصل آن هليله كابلى است كه بنى اميّه آن را نقل داده و در اريحا كاشته اند و به مرور زمان و طولانى بودن آن زمين اريحا، آن را از طبيعت هليله تغيير داده است.
و در «زقم» بر وزن «لقم» و «تزقّم» بر وزن «تلقّم» است، اينچنين در قاموس آمده است.
إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ روايت شده وقتى قريش اين آيه را شنيد گفت: ما اين درخت را نمى شناسيم، ابن الزبعرى گفته: زقّوم در زبان بربر خرما و كره است و در روايتى زبان يمن آمده است.
پس ابو جهل به كنيزش گفت: اى كنيز بما زقّوم بده، پس كنيز خرما و كره آورد، سپس به يارانش گفت: بخوريد از اين زقّوم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله شما را از آن مى ترساند و گمان مىكند آتش درخت مى روياند، آتش درخت مىسوزاند، پس خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ.[13] إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ در نهايت آخرين درجه زشتى شكوفه آن درخت مانند سرهاى شياطين است، چه همانطور كه آخرين درجه زيبايى از انسان به ملايكه و حور تشبيه مىشود آخرين درجه قبح و زشتى به شياطين و ديوها تشبيه مىشود.
فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها از نهايت و شدّت گرسنگى و شدّت احتياج به خوراك از آن درخت زقّوم مىخورند.
فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْها لَشَوْباً پس از خوردن درخت زقّوم، شراب و آب گنديده و متعفّنى يا آب چركينى مىخورند كه: مِنْ حَمِيمٍ از آب سوزان جهنّم به آن مخلوط شده است كه امعاء و احشاء آنها را مىبرد.
ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِيمِ سپس براى تكميل عذاب و تشديد آن دوباره به جهنّم برمىگردند، زيرا زقّوم و اين شراب غذاى آنانست كه در اوّل ورودشان براى آنها آماده مىشود.
إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّينَ اين جمله در موضع تعليل است، يعنى آنها پدرانشان را بر غير راهى يافتهاند كه به بهشت مىرساند، با اين حال از آنها پيروى كردند، بدينوسيله مستحقّ اين عذاب شدند.
فَهُمْ عَلى آثارِهِمْ يُهْرَعُونَ با شتاب از پدرانشان پيروى مىكنند، در حالى كه مىدانند آنها گمراهند و آوردن لفظ «يهرعون» از «إهراع» به صورت مجهول دلالت بر اين مىكند كه آنها وادار به شتاب و اضطراب شده اند براى اشاره به اين است كه آنها در اين تقليد ثابت نبودند و اختيار نداشته اند، گويى كه نفسهايشان اختيار را از آنها گرفته بود، آنها را وادار بر تقليد كرده بود بدون ملاحظه حجّت و برهان و اين يك ذمّ ديگرى براى آنانست.
وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فِيهِمْ مُنْذِرِينَ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرِينَ بنگر ببين عاقبت كسانى كه انذار شده و تكذيب كردند چگونه شد؟
و اين سخن به روش «به تو مى گويم تا همسايه بشنود» مى باشد، يعنى قوم تو بايد به تكذيب كنندگان انبيا گذشته نظر نمايند تا از حال آنها عبرت بگيرند، از عاقبت تكذيب كردن تو بترسند.
إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ استثناى منقطع يا متّصل است به اعتبار معنا، گويا كه گفته است: عاقبت مردم بدترين عاقبتها بود، مگر بندگان مخلص خدا، يعنى تصديقكنندگان انبيا عليهم السّلام.
[1] ( 1، 2) تفسير صافى: ج 4، ص 214.
[2] ( 1، 2) تفسير صافى: ج 4، ص 214.
[3] مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 438.
[4] ( 1، 2، 3، 4) مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 438.
[5] ( 1، 2، 3، 4) مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 438.
[6] ( 1، 2، 3، 4) مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 438.
[7] ( 1، 2، 3، 4) مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 438.
[8] ( 1، 2) مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 438.
[9] ( 1، 2) مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 438.
[10] تفسير تفسير قمى: ج 2، ص 222. امالى طوسى: ج 1، ص 296. عيون الاخبار: ج 1، ص 313 ح 86.
[11] خصال: ج 1، ص 253، ح 125. علل الشّرائع: ج 1، ص 218 با اختلاف در سند.
[12] تفسير قمى: ج 2، ص 222.
[13] تفسير صافى: ج 4، ص 270، مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 445، نور الثقلين: ج 4، ص 404، ح 32.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج12، ص: 227