تفسیر بیان السعادة-البقرة

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره 164 تا 184

[سوره البقرة (2): آيه 164]

إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (164)

ترجمه:

محقّقا در خلقت آسمانها و زمين و رفت و آمد شب و روز و كشتيها كه به روى آب براى انتفاع خلق در حركت هستند و بارانى كه خدا از بالا فروفرستاد تا به آن آب، زمين را پس از مردن و نابود شدن گياه آن، زنده كرده سبز و خرّم نمود و در برانگيختن انواع حيوانات در آن و در وزيدن باد به هر سو و در خلقت ابر كه ميان زمين و آسمان مسخّر است و در همه اين امور عالم ادلّه‏اى واضح بر علم و قدرت آفريننده براى عاقلان است.

تفسير:

خداى تعالى، به امور ياد شده، برهان اقامه نمود و فرمود:

«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»: اين جمله استيناف است و در مقام تعليل و جمع سماوات، به آن جهت است كه آسمان در حقيقت‏ متعدد است، به خلاف زمين و نشانه‏هاى آفرينش آسمانها كه دلالت دارد بر وجود صانعى حكيم و دانا و توانا و داراى عنايت به خلق، بخشنده و مهربان. «صفات حضرت احديّت» آن قدر زياد است كه از شمارش بشر خارج است و آنچه كه شمارش كرده‏ اند، بيان قادر به احاطه بر آن نيست. از جمله آنها، وضع افلاك كلى و جزئى و محيط و غير محيط و حركات جزئى و كلى است كه افلاك و كرات در سرعت حركت و كندى، مختلف هستند و نيز از جهت بر پا بودن و استقامت و شرقى و غربى بودن كه اختلاف آنها موجب انضباط خاصى است، نشانه‏ هاى حكمت الهى در آنها قرار دارد، چه نظام رستنيهاى زمين به آن بستگى دارد و توليد زمين و بقا و استكمال در ذات و صفات آن و وضع ستارگان و اختلاف آنها در دورى و نزديكى به زمين و شدّت و ضعف نور آنها و بزرگى و كوچكى جرمشان، و گرم و سرد كردن زمين و ظهور آثارى از آنها در موجودات خاكى و غير اين‏ها، از چيزهايى است كه مولود همان نظام الهى است و اين‏ها از مواردى به شمار مى‏روند كه در علم هيئت و نجوم و احكام نجوم به تفصيل بيان شده است.

همچنين است نشانه‏ هاى آفرينش زمين، مانند استقرار زمين در مركز[1] و امكان تأثير امور آسمانى به هر سو و ماندن آب روى زمين (طبق نيروى جاذبه) و بيرون آمدن سطوح زمين از آب، براى امكان توليد رستنيهاى خشكى، و توليد آب در زير زمين و استقرار كوهها روى زمين و سرازير بودن دامنه‏هاى كوه براى جريان يافتن چشمه‏ها روى آن و امكان جارى كردن قناتها روى آن و قرار دادن زمين به نحو متعادل و معتدل كه نه آن قدر نرم است كه چيزى را فروبرد و نه آن قدر سفت و سخت و محكم است كه بنا روى آن سخت باشد و آن قدر به هم پيوسته و چسبيده است كه بنا روى آن ايستاده، جذب مى‏شود. و غير اين‏ها از منافع بسيارى كه جز خدا كسى نمى‏تواند بشمارد، و نيز نشانه ‏هايى كه از چگونگى ارتباط و محبّت زمين و آسمان و تأثير و تأثّر هر كدام از ديگرى استنباط مى‏شود، زياد است.

«وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ»: يعنى پشت سر هم بودن شب و روز و آمدن هر يكى پس از ديگرى، يا اختلاف هر يك از آن دو در طول سال با زياد و كم شدن، يا اختلاف آن دو به اينكه در بيشتر وقتها يكى زيادتر از ديگرى است. و اختلاف آن دو در صفات و آثار همه اين‏ها نشانه‏هاى متعدّدى است كه بر وجود صانع حكيم توانا و رحمان و رحيم دلالت مى‏كند.

«وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ»: يعنى در قرار دادن آب به صورت مايع و سيّال و قرار دادن مواد كشتى به صورتى كه روى آب بايستد و راهنمايى شما به ساختن آن به طرزى كه باد آن را در سطح آب به حركت درآورد و در عين حال از اختيار شما خارج نكند. و نيز در آثارى كه مترتّب بر كشتى و سرعت سير آن مى‏شود، با ملاحظه اينكه نياز به هزينه و مخارج چندانى ندارد و بارهاى زيادى را به شهرهاى دور حمل مى‏كند. در همه اين‏ها نشانه‏هايى است كه بر وجود صانع حكيم توانا كه صاحب لطف و عنايت به خلق است، دلالت مى‏كند.

«وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ»: و آنچه را كه خدا از آسمان فروفرستاده، از جهت فلك، يا از جهت بالا «مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»، از آب، پس زمين را بعد از مرگش زنده كرد، به اين گونه كه نيروهاى زمين را تحريك كرده، گياهان را مى‏روياند و برگ درختها سبز مى‏شوند.

«وَ بَثَّ»: عطف است بر جمله‏ «أَنْزَلَ اللَّهُ»، يعنى در آنچه كه از حشرات و چهارپايان و درندگان و اصناف انسان برانگيخت، يا بر احيا عطف است، يعنى در آنچه كه از آسمان فروفرستاد، پس به سبب آن زمين را زنده كرد به سبب آن چهارپايان و ساير جنبندگان را برانگيخت.

«فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ»: و هر جنبنده‏اى را در آن آفريد و لفظ «من» بنا بر اوّل بيانيّه است (من براى بيان كلمه مورد نظر مى‏آيد) و بنا بر دوم تبعيضيه است. من براى جدا كردن و تفاوت و تبعيض كلمه مى‏آيد.

و وجه عليّت و سبب بودن باران براى برانگيختن جنبنده ‏ها اين است كه توليد نسل از حشرات به‏ وسيله رطوبت زمين و هوايى است كه با حرارت آفتاب ممزوج شده، با اجزاى متعفّن زمينى به سبب حرارت و بقاى آن مخلوط گشته است، و بقاى آن چيزهايى كه از حشرات تولّد يافته. زيست آنها به سبب زيادى گياه زمين است كه آن نيز از زيادى رطوبت زمين و هوايى است كه از زياد شدن باران به وجود مى‏آيد.

«وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ»: وزيدن بادهاست كه هوا را عوض مى‏كند تا راكد نگشته، متعفّن نشود، كه در اين صورت، مزاج حيوان و نبات فاسد مى‏شود و وزيدن باد، هواى متعفّن را مى‏برد و بدنهاى حيوان و نبات را سرد مى‏كند. به اين نحو، هوايى كه به سبب مجاورت و ايستادن گرم شده، آن را تبديل مى‏كند و شما در زندگيتان از وزيدن باد بهره ‏ها مى‏ بريد، زيرا باد كشتى (كشتى بادى) را به حركت و ابرها را به جنبش درمى‏آورد و دانه‏ها را از كاه جدا مى‏كند.

«وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»: (و ابرها كه بين آسمان و زمين فرمان‏برند) و ابرها اجزاى ريز آب را حمل مى‏كنند و اجزايى از هوا نيز به اجزاى آب بدل مى‏شوند. ابرها به سوى مكانهايى كه خداوند دستور مى‏دهد، حركت مى‏كنند تا در آنجا ببارند و در نتيجه، در آن مكان باران مى‏بارد به نحوى كه زمين از انواع باران بهره‏مند مى‏شود. باران به اندازه مى‏بارد نه به طورى كه زمين و عمارتها و رستنيهاى آن فاسد شوند

و گاهى در وقت خودش برف و يخ مى‏آيد، يا در محلى سرما مى‏آيد كه از آن سود حاصل مى‏شود و هرگاه كه خداوند زيان قوم يا ملّتى را بخواهد، باران و سرما و يخ را با هم مى‏فرستد تا زيانش از سودش بيشتر شود.

«لَآياتٍ»: يعنى نشانه ‏هايى است كه بر صانع دانا و حكيم و توانا دلالت مى‏كند، كه از علم او چيزى غايب و كم نمى‏شود. چنانچه به آن اشاره شد، بخشنده و مهربان است.

«لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»: براى كسانى كه با عقل درك مى‏كنند نه با دركهاى حيوانى، يا اينكه مقصود قومى باشند كه عاقل شده ‏اند و آوردن مضارع، به آن جهت است كه بر اين مسئله دلالت نمايد كه عقل پس از آنكه وجود نداشت، پديدار گشت. البته نه براى غير عقلا و آن كسانى كه مانند چهارپايان هستند يا از آنها نيز گمراه‏تراند، زيرا كه عاقل نكته‏ هاى حكمت اشيا را كه در آنها به وديعت نهاده شده است و سببهاى آنها را درك مى‏نمايد و غير عاقل اين چيزها را درك نمى‏كند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 165]

 

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ (165)

ترجمه:

برخى از مردم نادان، غير خدا را چون بتها و مدّعيان باطل را، مانند خدا گيرند و دوست دارند، چنانكه خدا را بايد دوست داشت.

اما آنها كه اهل ايمان‏اند، كمال محبت و دوستى را تنها به خدا دارند. اگر فرقه مشركان ستمكار عذاب خدا را مشاهده كنند كه قدرت و توانايى خاص خداست، از شرك خود پشيمان مى‏شوند و عذاب خدا، مشركان را بسيار سخت است.

 

تفسير:

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ»: عطف است بر جمله‏ «إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ» يا حال است.

«مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً»: آيه شريفه در اخبار، به منافقان امّت و انداد به رؤساى آنان تفسير شده است، بنابراين معنى آيه چنين مى‏شود: از مردم، كسانى هستند كه رؤسايى براى ولايت امر خويش مى‏گيرند، در حالى كه بعضى از آن رؤسا، مظاهرى از غير خداى تعالى هستند، يا اينكه كسانى هستند كه بدون اذن خدا، مانندهايى مى‏گيرند، يا بدون اذن خدا مانندهايى از مظاهر او براى خدا برمى‏گزينند.

«يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ»: و آنها را چون دوست داشتن خدا، دوست دارند.

«وَ الَّذِينَ آمَنُوا»: يعنى آنانى كه به سبب بيعت خاص ولوى و قبول دعوت باطنى ايمان آوردند.

«أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»: (بيشترين دوستى را به خدا دارند)، در مظهر او كه همان على (ع) است و حبّ مؤمنان شديدتر از حبّ و دوستى غير مؤمنان است، زيرا محبّت غير مؤمنان نفسانى و عرضى است. چون شأن نفس، دشمنى و كينه‏توزى است، ولى محبّت مؤمنان عقلانى و ذاتى است.

«وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا»: يعنى كسانى كه به خودشان ظلم كردند و روان خود را از حق خويش باز داشتند، چه حقوق متعلّق به روان عبارت از تسليم به ولايت و قبول و تأثّر از ولايت و پيروى ولى امر و روشن شدن به نور او است و لفظ «لو» ظاهرا براى شرط است و نيز ممكن است براى تمنّى باشد.

«إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ»: «اذ» ظرف است، يا اسم خاص مفعول به است.

براى «يرى» و بنا بر اوّل قول خداى تعالى‏ «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً»، مفعول به «يرى» مى‏شود، يا بدل از عذاب است، بنا بر اينكه مفعول «يرى» محذوف باشد و بنا بر دوم بدل از «اذ يرون» يا «من العذاب» است و معنى اينكه همه قدرت و قوّت براى خداست، اين است كه قدرت هر صاحب قدرتى يك شاخه باريك از قدرت مطلقه است و شاخه‏هاى باريك همگى به سبب مطلق استوارند و نسبت قدرت به ممكنات اعتبارى است و حقيقتى ندارد.

و «ترى» به صورت مخاطب و «يرون» به صورت مجهول از فعل «ارى» خوانده شده. «انّ القوّة» با كسر إنّ است و همچنين، قول خداى تعالى كه مى‏فرمايد:

«وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ»: محققا خداوند را سخت‏ترين عذاب است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 166]

 

إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ (166)

 

ترجمه:

هنگامى كه رؤسا و پيشوايان باطل، از پيروان خود بيزارى جويند و عذاب خدا را مشاهده نمايند و هر گونه وسيله و اسباب از آنها قطع شود، هيچ يك از روابط باطل به‏ جا نمى ‏ماند.

 

تفسير:

«إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ»: «إذ» ظرف‏ «شَدِيدُ الْعَذابِ» است كه در آيه پيشين بود، يا ظرف است براى قول خدا «اللّه» يا ظرف «يرون» است، يا بدل از «العذاب» يا بدل از «إذ» اوّلى است و معنى آيه چنين است: اگر ستمكاران ببينند هنگامى را كه پيشوايان و رؤسا از پيروان خود تبرّى مى ‏جويند، يا پيروان از پيشوايان تبرّى مى‏جويند، اين دو معنى بستگى به اين دارد كه «اتّبعوا» را مجهول يا معلوم بخوانيم.

«مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا»: يعنى پيروان يا رؤسا، بنا بر قرائت مجهول يا معلوم.

«وَ رَأَوُا الْعَذابَ»: حال است به تقدير «قد» يا عطف است بر «تبرّا» يا عطف است بر «اتّبعوا» اوّلى يا دوّمى.

«وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ»: اسباب جمع سبب است و آن، عبارت از ريسمانى است كه با آن چيزى بسته و كشيده مى‏شود، و اسباب استعاره است براى اتّصالهايى كه بين آنان موجود است، از قبيل خويشها و صورت معاملات دينى كه از مقام نفس شيطانى و مناسبات دنيايى ناشى مى‏شود و لفظ «بهم» ممكن است صله براى «تقطّعت» باشد. بنابراين كه باء براى متعدّى كردن بيايد، معنى آيه چنين مى‏شود: آن سببها كه بين آنان وجود داشت و سبب الفت و اجتماع آنها در دنيا شده بود، بريده و منقطع گشت، زيرا آن سببها جهت اغراض فانى و در ميان نفسهايى ايجاد شده بود كه همه محكوم به فنا و هلاك بودند و آن سببها از انس و الفت روحانى، باقى مانده بودند، لذا اسباب تفرقه و پراكندگى در آخرت شدند. و ممكن است كه لفظ «بهم» حال از «اسباب» باشد كه بر آن مقدّم شده است، باء براى الصاق است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 167]

وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ (167)

 

ترجمه:

آنگاه پيروان آن پيشوايان باطل از روى پشيمانى و حسرت گويند: اى كاش ديگر بار به دنيا باز مى‏ گشتيم و از اطاعت اينان بيزارى مى‏ جستيم، چنانكه اينان از ما بيزارى جستند. اين گونه خدا كردار زشت جاهلانه آنان را مايه حسرت و پشيمانى آنها نمود و آنان را از عذاب جهنّم نجاتى نباشد.

 

تفسير:

«قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً»: يعنى مى‏گويند كاش دوباره به دنيا باز مى‏گشتيم و «لو» براى تمنّى است و لذا، فعل در جواب آن، فاء به خود گرفته، منصوب شده است.

«فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ»: يعنى در دنيا از آنها بيزارى مى‏جستيم.

«كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا»: چنانچه آنها در اينجا (آخرت) از ما تبرّى نمودند.

«كَذلِكَ»: يعنى مانند نشان دادن پيروان آنان براى رؤسايى كه موجب گمراهى پيروان خود شده‏ اند تا حسرت بخورند كه چرا از چنين پيشوايانى پيروى نمودند؟

«يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ»: همه اعمال آنان را به آنها نشان مى‏دهد.

«حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ»: يعنى همچنان كه اصل پيروى از پيشوايان سبب بعد و دورى آنان از خدا و نزديكى به دار عذاب گشت و آن موجب حسرت آنان شد و دريغ خوردند، جميع اعمالى كه انجام دادند، سبب دورى آنان از خدا و موجب حسرت و پشيمانى گشت.

به امام صادق (ع) نسبت داده شده كه فرمود[2]: در قول خداى تعالى: «يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ»، مقصود مردى است كه به خاطر بخلى كه دارد مالش را مى‏گذارد و در راه فرمانبردارى از خدا انفاق نمى‏ كند، سپس مى‏ ميرد و مالش را براى كسى كه در طاعت يا معصيت خدا عمل مى‏كند وامى‏ گذارد. حال اگر آن شخص مال را در راه خدا مصرف كند، آن اطاعت را در ترازوى غير خويش مى‏ بيند و حسرت مى‏ كشد كه اين مال متعلّق به او بوده و كسى ديگر از آن بهره‏مند شده است، و اگر در راه معصيت خدا به كار برده باشد، باز هم چون مى‏ بيند با تقويت مال خود او، آن شخص در راه معصيت گام برداشته است حسرت مى‏خورد و اين معنى اشاره به وجهى از وجوه آرزومندى است، زيرا كسى كه از ناحيه بخل امساك كند، اگر چه به ظاهر مؤمن باشد، باز از زمره جاهلان است.

«وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ»: (و آنان از آتش بيرون نشوند)، اين عبارت حال از فاعل «قال» يا فاعل «اتّبعوا» يا مفعول «يريهم» است و در آن ردّ تمنّاى آنها و شدّت گرفتن به آنها با گوشزد نمودن عذاب ابدى براى آنان است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 168]

 

يا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلالاً طَيِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (168)

 

ترجمه:

اى مردم! از آنچه در زمين است حلال و پاكيزه را بخوريد و پيرو وسوسه‏هاى شيطان نشويد كه البته او دشمن آشكارى براى شماست.

 

تفسير:

«يا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ»: يعنى از انواع خوردنى و آشاميدنى كه در زمين است بخوريد و باكى نيست به اينكه تعميم بدهيم نسبت به خوردن و خورنده و خورده. زيرا كه همه نيروها و قوا آكل و مأكول مخصوص به خود را دارند. مقصود از آيه اين است كه باكى نيست، چه خوردن واجب باشد، يا مستحب، كه بر حسب اشخاص، نسبت به خوردن از راه دهان، شنيدن صداهاى خوب، نگاه كردن به امور زيبا و تعجّب‏آور، بو كردن بويهاى خوش، و لمس كردن ملموسات مرغوب و مورد پسند، تفاوت دارد. ضمنا اين آيه كنايه از كسى است كه با خوددارى در خوردن چيزهايى پاك و پاكيزه و پوشيدن لباسهاى نرم و راحت و نكاح كردن و بهره‏هاى ديگر و لذتهاى نفس، خود را به زحمت مى‏اندازد.

بلى، صرف كردن همّت در راه اين چيزها، آنها را غايت آفرينش‏ قرار دادن يا پيروى از خلفا را ترك كردن يا پيروى كردن از كسى كه اهليّت و صلاحيّت پيروى را ندارد و دشمنى با كسى كه اهليّت و صلاحيّت پيروى كردن را دارد، همه اين‏ها حرام است. و شخصى كه پيروى از حق را ترك كند، هر كارى كه انجام دهد، حرام است خواه خوردن بلغور باشد، يا طعام لذيذ و خواه جامه پاره بپوشد، يا لباس زيبا، صداى بد و نكره بشنود يا صداى خوب. البتّه حرمت اين چيزهاى ذكر شده، بر حسب ظاهر شريعت نيست.

و كسى هم كه تابع و پيرو امام (ع) است، اگر ببيند كه ارتكاب چيزى از لذّتهاى نفس، انگيزه‏هاى نفسانى را تقويت كرده، انگيزه عقل را ضعيف مى‏نمايد، بايد از آن اجتناب كند و به زودى وجه اختلاف اين آيه را با آيه‏ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ» بيان خواهيم كرد.

«حَلالًا طَيِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ»: يعنى در ترك خوردنيها و خود را به زحمت انداختن در مورد طيّبات و چيزهاى حلال و پاكيزه كه شريعت آن را منع نكرده، پيرو وسوسه‏هاى شيطانى نباشيد، يا اينكه در خوردن به پيروى از شيطان گام بر نداريد، چنانچه بيان خواهيم كرد.

بيان وسوسه‏ هاى شيطان (بر راه شيطان گام نهادن)

خطوه اثر قدم (ردّ پا) يا فاصله بين دو قدم است و مقصود از خطوات شيطان، خيالات و تصوّرات فاسد است كه از آنها خواستها و هواهاى پست ناشى مى‏شود. و پيروى از وسوسه‏هاى شيطانى در خوردنيها، تحصيل آنها از راههاى غير صحيح است. و در خوردن، به اين ترتيب است كه خوردنى را بخورد در حالى كه خورنده پيرو پيشوايان گمراه يا دشمن پيشوايان حق و هدايت بوده، يا غافل از پيروى ائمه هدى و پيشوايان گمراهى باشد. يا اينكه پيرو ائمّه هدى است، ولى در حين خوردن از اين تبعيّت و از ذكر خدا غافل است و خوردن او جهت محض تشفّى نفس است. بدون اينكه ملاحظه امرى را از جانب خدا نموده و نيروى بدن را رعايت كند تا اين مركب روح را براى عبادت نگهدارى نمايد.

خلاصه شخصى كه چيزى را مى‏خورد، اگر در حقيقت مسلمان يا مؤمن به ايمان خاصّى باشد، در حين خوردن، خدا را به ياد بياورد و خوردن او ضمن مباح بودن در جهت امر خداى تعالى است تا اينكه به اين وسيله، بدنش را تقويت كرده، آن را براى عبادت و تفريح نفس كه از رسيدن به لذّتهاى نفسى حاصل مى‏شود، نگه دارد. اگر خوردنى نيز از چيزهايى باشد كه شريعت آن را مباح كرده است، در اين صورت اين نوع خوردن از پيروى از وسوسه ‏هاى شيطان خارج است. اگر خوردن غير از اين باشد كه اشاره كرديم، پيروى از وسوسه‏ هاى شيطان بوده، غذايى كه خورده مى‏شود تقويت‏كننده شيطان اغواكننده و تضعيف‏كننده ملايكه زاجر (قدرتهاى بازدارنده روحى يا نفس لوّامه) مى‏شود. به تحقيق ذكر كرده‏اند كه خوردن با پراكندگى حواس و افكار، موجب پراكندگى و پريشانى خاطر مى‏شود، در حالى كه اگر افكار و حواس پراكنده نباشد، موجب اطمينان و خاطر جمعى مى‏شود.

پس اى برادران من! از پيروى كردن وسوسه ‏هاى شيطانى بر حذر باشيد كه پيروى كردن از آن، شيطان را بر شما مسلّط مى‏كند، به نحوى كه نمى‏توانيد از آن فرار كنيد و وسوسه‏هاى شيطانى، گاهى تأويل به پيشوايان گمراهى و ضلالت مى‏شود. زيرا آنها هستند كه وسوسه‏هاى شيطان را تحقّق مى‏بخشند، گويا كه در وجودشان جز اثر شيطان، چيزى نيست.

«إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»: يعنى دشمنى و عداوتش ظاهر است، يا اينكه دشمنى‏اش را بر كسانى كه يك جهت الهى در آنها هست، ظاهر مى‏كند و بر غير آنان دشمنى‏اش را ظاهر نمى‏نمايد.

بدان كه شيطان، از عالم ظلمت و تاريكى است و تاريكى ضدّ نور و فانى ‏كننده نور است. چنانچه نور ضدّ تاريكى و از بين برنده آن است و انسان با بدن و نفسش بين دو عالم نور و ظلمت واقع شده. اين قابليّت را دارد كه ظلمت در آن تصرف كند و از سويى، هر چيزى فطرتا اقتضاى آن را دارد كه با سنخ خود مجاور باشد و هر صاحب شعورى فطرتش اقتضا مى‏كند به هر چيزى كه احاطه بر آن ممكن است، احاطه داشته باشد و از همين جهت است كه هر عاقلى مى‏خواهد به چيزهايى كه نمى‏داند، احاطه علمى پيدا كند. از سوى ديگر، لطيفه سيّاره انسان پرتوى است از عالم نور كه آن تنزّل پيدا كرده و بر نفس حيوان و انسان مى‏تابد و اين پرتو نورى مادامى‏كه در انسان باقى است براى شيطان تصرف كامل در او ممكن نيست، ولى وقتى كه اين نور خاموش شد، ملك انسان ملك شيطان شده، هيچ معارضى هم وجود ندارد. وقتى كه اين مطلب محقّق شد، دانسته مى‏شود كه عداوت شيطان با انسان، عداوت ذاتى است و بر هر كسى كه از اين لطيفه نورى در او باقى باشد، دشمنى شيطان ظاهر است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 169]

 

إِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (169)

 

ترجمه:

اين دشمن است كه به شما دستور بدكارى و زشتى مى‏دهد و بر آن مى‏گمارد تا به خدا سخنانى از روى نادانى نسبت دهيد.

 

تفسير:

«إِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ»: عبارت، پاسخ پرسش از حال شيطان با انسان است. و «سوء» هر چيزى است كه شرع و عرف و عقل، آن را قبيح بشمارد، ولى مقصود از «سوء» در اينجا، آن است كه در زشتى و قبح به‏ نهايت و آخرين حدّ نرسيده، «وَ الْفَحْشاءِ» آن است كه در قبح و زشتى به نهايت درجه و آخر رسيده باشد.

«وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»: يعنى آنچه را كه حقيقت آن را نمى‏دانيد، يا اثر آن را كه مضرّ است يا نافع نمى‏دانيد، بگوييد مانند اينكه حركت يا اباحه در چيزى از غذاها و دواها را به خداى تعالى نسبت دهيد، بدون اينكه ضرر و نفع آن را بدانيد.

تحقيق در اينكه كسى چيزى را نداند و آن را به خدا نسبت دهد

بنا بر آنچه كه گفتيم، اگر انسان بداند كه اين دارو بر حسب اسباب طبيعى براى شخص خاصى يا براى عموم مردم ضرر دارد، در اين صورت هيچ مانعى ندارد كه بگويد اين دارو براى اين شخص يا براى عموم مردم از سوى خدا حرام است. در صورتى كه اين حكم به حرمت به چيزى باز گردد، كه حرمت آن از جانب شرع، به ضرورت معلوم شده باشد، يا اين است كه مى‏گوييد و بر خدا افترا مى‏بنديد و چيزى را كه انتساب آن را به خدا نمى‏دانيد، بيان مى‏كنيد. مانند احكام شرعى و اخلاق درونى و روانى و عقايد دينى (كه باطل است).

بايد دانست كه علم به چيزى، از سه حال بيرون نيست: 1) از جانب خداست به سبب وحى، 2) به سبب اتّصال به عالم امر است، 3) به سبب تقليد از صاحب وحى يا صاحب اتّصال است.

صاحب وحى از هوا و هوس سخن نمى‏گويد، بلكه از آن وحى كه به او شده (منظور حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله) حرف مى‏زند[3].

صاحب اتّصال كسى است كه به حقيقت امر و آثار آن علم پيدا كرده، پس او نيز از هوا و هوس حرف نمى‏زند. از اين رو قرآن كريم‏ مى‏فرمايد: «آيا شك و جدال مى‏كنيد بر چيزى كه مى‏بيند؟»[4] شأن صاحب تقليد تسليم است و مى‏گويد: همه آنها از جانب پروردگار ما است.[5] غير از اين سه طايفه بر هيچ كس جائز نيست كه در ضرر و نفع اشيا نظر بدهد و به حلال و حرام بودن اشيا حكم كند، چه گمان در اينجا به جاى علم نمى‏نشيند، جز اينكه دليلى بر خروج از اين حكم كلّى باشد كه خداى تعالى فرمود: «گمان از حق بى ‏نياز نمى‏كند[6]». لذا عامّه كور كه قايل به ظن و رأى و قياس و استحسان هستند، در مورد خدا چيزى را كه نمى‏دانند مى‏گويند و امّا خاصّه (شيعه)، جز تسليم كارى نمى‏كنند و آنان پيرو صاحب وحى و اتّصال و مقلّد آنان هستند.

بلى اگر آنها نيز از تسليم و تقليد خارج شدند و پيرو رأى و قياس گشتند و بر فتواى بدون اجازه از صاحب اجازه جرأت پيدا كردند، در اين صورت، اينان نيز چون همان عامّه كور هستند و با آنان تفاوتى ندارند و اصولا علم در مورد گمان به كار نمى‏رود تا اينكه كسى ادّعا كند كه گمان كرده كه اين علم است، چه گمان جز گمان حاصلى ندارد. يقين داشتن به اينكه عمل به ظن جائز است غير از خود يقين داشتن به خود حكم است، پس نسبت دادن چيزى مبتنى بر گمان و حكم مظنون به خداى تعالى، نسبت دادن چيزى است كه نمى‏داند و به آن علم ندارد و اين گونه نسبت و نظر از مذهب شيعه نيست.

و برخى از عامّه تصريح كرده ‏اند كه در اين آيه، از پيروى ظن و گمان در مسائل دينى ممنوع شده است، و براى كسى كه در آيه كمترين‏ انديشه‏اى نمايد نياز به بيان ديگرى نيست. ولى براى زيادى توضيح، اندكى از آنچه را كه از معصومان (ع) وارد شده، ياد مى‏كنيم. پس مى‏گوييم:

به امام صادق (ع) نسبت داده شده‏[7]، كه فرمود: از دو خصلت دورى كن كه در آن دو، آنكه بايد نابود شود، نابود شده است. اول اينكه از فتوى دادن براى مردم بپرهيز. ديگر اينكه آنچه را كه به آن علم ندارى به دين مبند.

و باز از امام صادق (ع) است كه فرمود: من تو را از دو خصلت كه در آن مردان به هلاكت رسيده‏ اند، نهى مى‏ كنم: 1) اينكه باطل را به دين خدا نسبت دهى. 2) مردم را به چيزى كه به آن علم ندارى فتوى بدهى‏[8].

و نيز از صادق (ع) است كه‏[9]: خداوند بندگانش را به دو آيه از كتابش خاص كرد، يكى اينكه نگويند مگر آنچه را كه مى‏دانند، ديگر اينكه آنچه را كه نمى‏دانند رد نكنند. خداى تعالى فرموده: آيا از آنان پيمان كتاب گرفته نشده است كه بر خدا نگويند و نسبت ندهند، مگر حق‏[10]. و نيز فرموده: بلكه تكذيب كردند آنچه را كه به علم آن احاطه ندارند و تأويل آن به آنها نرسيده‏[11] است.

و از امام باقر (ع) است‏[12]: كسى كه بدون علم و هدايت به مردم فتوى دهد، ملايكه رحمت و ملايكه عذاب او را لعنت مى‏كنند و گناه كسانى كه عمل به فتواى او كنند، به او ملحق مى‏شوند. و نيز از امام باقر (ع)[13]، پرسيده شد كه حق خدا بر بندگان چيست؟ فرمود: بگويند آنچه را كه مى‏دانند و توقف كنند در آنجا كه نمى‏دانند. و از امام صادق (ع) است كه فرمودند[14]: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گفته است، كسى كه به قياسها عمل كند، محقّقا هلاك شده و هلاك كرده است. و كسى كه بدون علم به مردم فتوى دهد، در حالى كه ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه تميز نمى‏دهد، او نيز محقّقا هلاك شده و ديگران را نيز هلاك كرده است.

مانند اين اخبار بسيار زياد است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 170]

 

وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ (170)

 

ترجمه:

و چون كفّار را گويند پيروى از شريعت و كتابى كه خدا فرستاده كنيد پاسخ دهند كه ما پيرو كيش پدران خود خواهيم بود آيا بايست آنها تابع پدران باشند در صورتى كه آنها بى‏عقل و نادان بوده هرگز به حق و راستى هدايت نيافته‏اند.

 

تفسير:

«وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ»: عطف است بر جمله محذوف كه پاسخ پرسش مقدّر است. گويا گفته شده است، چه كار مى‏كنند كسانى كه شيطان به آنها امر مى‏كند؟ پس جواب مى‏دهد كه، تبعيت از شيطان مى‏كنند. اگر به آنان گفته شود:

«اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ»: پيروى از چيزى بكنيد كه خداوند در مورد ولايت على (ع)، فروفرستاده است. البتّه اين معنى وقتى است كه مقصود، بيان حال منافقان با على (ع) باشد.

«قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا»: (مى‏گويند بلكه ما از آنچه پدرانمان را يافتيم، پيروى مى‏كنيم) ممكن است عبارت عطف بر جمله محذوفى باشد كه در آن صورت پاسخى است از پرسشى كه درباره حال‏ بدى و زشتى شده، طبق تأويلى كه گفتيم، يا نسبت دادن چيزى به خدا باشد.

«أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً»: (اگر چه پدرانشان چيزى را به خرد درنيابند) اين آيه مربوط به انكار و سرزنش تقليد از كسى است كه انسان او را نمى‏شناسد و حالش را نمى‏داند كه آيا او از اهل تحقيق و علم است كه خداوند آنان را به سبب علمشان از ديگران بى‏نياز كرده، يا از تقليدكنندگان خردمندانى است كه تقليد از آنان زشت شمرده نمى‏شود.

زيرا كه مقلّدان آنان، تبعيّت از عاقل نموده ‏اند و اينكه خداى تعالى مى‏فرمايد: «وَ لا يَهْتَدُونَ»، هدايت نمى‏شوند، بر اين دلالت دارد كه آنان از سوى عقل هدايت نيافته‏اند. اين آيه بيان حال مردم از هر مذهبى است كه همه عموم جز افراد نادر و اندك، به زبان حال فرياد مى‏كنند كه: ما نمى‏توانيم آنچه را پدرانمان را بر آن يافتيم، ترك كنيم. چون تكيه‏گاه و اطمينان آنان تقليد بر چيزى است كه از پدران و نزديكان و كسانى كه آنها را از بچگى عالم دانسته‏اند، ديده‏اند. بدون اينكه روش خاصّى اعمال كنند و عالم را از غير عالم تميز دهند. چه خوب گفته‏اند:

خلق را تقليدشان بر باد داد اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 171]

وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ (171)

 

ترجمه:

و مثل كافران در شنيدن سخن انبيا و درك نكردن معناى آن، چون حيوانى است كه آوازش كنند. از آن آواز معنايى درك نكرده، جز صدايى نشنود و كفّار هم از شنيدن و گفتن و ديدن حق، كر و لال و كورند، زيرا عقل خود را به كار نمى‏بندند.

تفسير:

«وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا»: عطف است بر جمله‏ «إِذا قِيلَ» تا آخر آيه و اينكه در اينجا اسم ظاهر را به جاى ضمير آورده از آن جهت است كه اشاره به اين داشته باشد كه هر كس چنين پاسخى بدهد (يعنى صرفا از آبا و اجداد تقليد كند)، كافر است. ممكن است جمله حال باشد و معنى آيه در اين صورت چنين است، كه آنها گفتند: ما پيرو چيزى هستيم كه از پدران و گذشتگان يافته‏ايم، حال آنكه آنان يا پدرانشان مانند چهارپايان هستند، در اينكه زيركى و هوشيارى و فهم ندارند.

«كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً»: نعق بر وزن منع و ضرب كه مصدر آن نعقا و نعيقا و نعاقا است. يعنى به گوسفندان صدا زد و معنى آيه چنين است: مثل و مانند اينان كه چنين گفتند يا مثل پدرانشان در عدم قصد معنى از كلماتى كه مى‏گويند، مانند و مثل كسى است كه چهارپايان را صدا مى‏كند و آنها را مى‏راند و در اينكه او هم از الفاظ قصد معنى نكرده، منظورى جز صدا زدن و راندن و منع كردن ندارد. يا معنى آيه چنين است: مثل اين گويندگان يا پدرانشان، در نفهميدن معنى كلمات ديگران، مثل چهارپايانى است كه از الفاظ چيزى جز صدا زدن و زجر نمودن نمى‏فهمد. مقصود اين است مثل كسانى كه به دلالت على كافر شدند، در دعوت توبه ولايت على، مثل چهارپايانى است كه چيزى جز خواندن و صدا زدن نمى‏فهمند.

و از امام باقر (ع) روايت شده كه فرمودند: معنى آيه اين است كه حيوانات را صدا مى‏كند، و آن حيوانات تنها صدا مى‏شنوند.

در تشبيهات مركب لازم نيست كه تشبيه بين اجزاى دو طرف درست باشد، تا چه رسد به اينكه در ترتيب نيز با هم تطابق داشته باشند.

«صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ»: بيان اين سه كلمه در اول سوره گذشت.

«فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ»: يعنى آنان تعقّل نمى‏توانند بكنند، زيرا كه به مقام‏ ادراكهاى حيوانى تنزّل كرده، روزنه ‏هاى عقلشان بسته شده است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 172]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ (172)

ترجمه:

اى اهل ايمان! روزى حلال و پاكيزه ‏اى كه ما نصيب شما كرده ‏ايم، بخوريد و شكر خداى را به جاى آريد و تنها سپاس او را گوييد، اگر شما تنها خدا را مى ‏پرستيد.

تفسير:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ»: پس از آنكه در آيه پيش همه مردم را مورد ندا و خطاب قرار داد. در اين آيه خاصّ، مؤمنان را براى بزرگداشت و احترام آنان ندا فرمود. گويا كه نداى مردم، مقدّمه نداى مؤمنان قرار گرفته و لذا روش امر به خوردن را نيز تغيير داد و نسبت رزق را در اينجا به خود داد و بر مؤمنان واقع كرد، گويا كه مقصود از ايجاد خوردنى، مؤمنان هستند. مقدّم داشتن صفت «طيّبات» بر «رزقناكم» و امر به خوردن، در اينجا افاده وجوب يا استحباب مى‏كند، چون جمله «رزقناكم» مفيد اباحه است به خلاف ساير مردم كه از امر آنان به خوردن جز مباح بودن آن، چيزى استفاده نمى‏شود. همچنين، در اينجا پس از امر به خوردن، ترغيب به شكرگزارى و سپاس كرده تا اشاره باشد كه مؤمنان، نيازى به تحذير و ترسانيدن ندارند و راهى براى وسوسه شيطان در آنان نيست. و آوردن شرط تهييجى پس از امر به شكر و تعيين محرّمات، براى اين است كه نياز به بر حذر داشتن از محرّمات نيست، تنها به اين نياز است كه محرّمات و آنچه كه بايد از آن پرهيز كرد، معلوم باشد.

«وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ»: مقصود از شكر در اينجا، صرف كردن نعمت در راه درست آن است. از آن جهت كه توجّه به نعمت‏دهنده و انعام در مورد نعمت، از جمله «رزقناكم» استفاده مى‏شود. بنابراين، از تكلّم به غيبت التفات فرمود. گويا كه خداى تعالى مى‏خواهد بگويد: پس از ملاحظه انعام ما در نعمت شايسته است به چيزى كه نعمت به خاطر آن خلق شده، توجه شود و اين معنى به سبب رو برتافتن مردم از حضور و توجّه به آن چيزى از نعمت است كه به خاطر آن آفريده شده، حاصل مى‏شود.

(چون مردم به نعمت و نعمت ‏دهنده توجّه نداشته و ازآن‏رو بر تافته ‏اند، امر به شكرگزارى مى‏شود).

«إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ»: شرط تهييجى است و تنبيه است بر اينكه شايسته است عبادت مؤمن منحصر بر معبودش باشد و در عبادتش به غير معبود نظر نكند. از قبيل رضايت، نزديكى، بهشت، خلاصى از آتش و غرضهاى مباح ديگر و نيز غرضهاى فاسد حرام، از قبيل ريا، نيك نامى، منصب و مقام، محبوب شدن بين مردم و غير اين‏ها را در نظر نگيرد. پس بايد منحصر بودن عبادت مؤمن در معبودش، يك امر مسلّم و استثناناپذير باشد.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 173]

 

إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (173)

 

ترجمه:

به تحقيق حرام گردانيد خدا بر شما مردار و خون و گوشت خوك را و هر چه را كه به اسم غير خدا كشته باشند. پس هر كس به خوردن آنها نيازمند شود، در صورتى كه به آن تمايل نداشته، از اندازه سدّ رمق نيز تجاوز نكند، گناهى بر او نخواهد بود كه به قدر نياز صرف كند، محققا خدا آمرزنده و مهربان است.

 

تفسير:

«إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ»: (تنها و منحصرا خداوند بر شما مرده و خون و گوشت خوك را حرام نمود) اينكه حرام‏ بودن را منحصر به مرده و … نموده، در اينجا امرى نسبى است. يعنى آنچه كه شما با هوا و هوسهايتان بر خود حرام كرده‏ ايد، حرام نيست.

پس حرمت چيزهايى كه در آيه ياد شده، در مقابل محرّماتى است كه در جاهليت بوده، نه اينكه حرامهاى الهى منحصر در همين موارد ياد شده، باشد. در جاهليت، بحيره‏[15]، سائبه‏[16]، وصيله‏[17]، حام‏[18]، و غير اين‏ها را حرام مى‏دانستند كه نهى از جانب خدا در اين امور وارد نشده است.

«وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ»: و آنچه كه براى غير خدا صدا بلند شود، يعنى آنچه كه اسم غير خدا بر آن ياد شود و قول خداى تعالى: «از چيزى كه اسم خدا بر آن بروده نشده، نخوريد» اعمّ است از جايى كه نام غير خدا بر آن برده شود. پس تخصيص در اينجا به آنجايى كه نام غير خدا بر آن برده شود، يا به جهت اهميّت دادن به حرام بودن اين قسم است، از باب اينكه اين مورد شديدتر از آنجايى است كه اصلا نام برده نشده يا از آن جهت است كه ياد نكردن نام خدا از يادآورى نام غير خدا جدا نيست.

زيرا وقتى كه در واقع و نفس امر خدا را فرمان نبرد، قهرا فرمان شيطان را برده است و هنگامى كه به ياد خدا و ياد او مشغول نباشد، به ياد شيطان مى‏پردازد، زيرا نفس هيچ‏گاه خالى از يك نوع فرمان بردن و به ذكر آوردن نيست.

تفسير آيه، به كشته‏اى كه نام غير خدا بر آن ياد شده، بيان تنزيل آيه است. و مخفى نماند بر كسى كه در طريق تأويل آيات بينايى و آگاهى اجمالى دارد. در مى‏يابد كه‏ «ما أُهِلَّ بِهِ» عموميّت دارد و شامل هر چيزى‏ است كه در اختيار انسان و زير دست او است، و همچنين، شامل هر فعلى از افعال قواى انسانى مى‏شود و معنى آيه اين است كه: چيزى را نگيريد و نخوريد و با آن نكاح نكنيد، مگر با نام خدا و هيچ كار كوچك يا بزرگ را كه نام غير خدا بر آن برده شده، يا نام خدا بر آن برده نشده، انجام ندهيد. و آيه تفسير شده است به جايى كه نام خدا ياد شده يا نام غير خدا برده شده است، ولى غير خدا منظور بوده، يعنى آنچه كه ذبح شده است، به خاطر بتها يا غير از بتها، از چيزهايى باشد كه براى عبادت گذاشته‏اند.

«فَمَنِ اضْطُرَّ»: يعنى كسى كه مجبور به استفاده از اين محرّمات باشد.

«غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ»: «باغ» از بغيه، به معنى خواستن، يا از بغى به معنى فجور و زنا، يا از بغى به معنى تكبّر است. و در خبر، به كسى كه براى سرگرمى به شكار پردازد، به طلب‏ كننده لذّت و به كسى كه نافرمانى ورزيده و بر امام خروج كرده‏[19]، تفسير شده است. و نيز، به كسى كه از حق خود تجاوز نمايد باغى گويند، خواه تجاوز از حدّ در امامت باشد كه قايل به امامت امام باطلى باشد، يا امام باطل را با امام حق شريك كند، يا در امام حق غلو كند به اينكه درباره امام چيزى بگويد و معتقد باشد كه خود امام آن را نگفته است. خواه تجاوز از حدّ در ساير حقوق الهى و حقوق خلق بوده باشد، خواه تجاوز از حدّ در همه افعال و كارهايى باشد كه از قواى مدركه و قواى عمل‏كننده صادر مى‏شود، زيرا كه افراط و تفريط در همه اين‏ها تجاوز از حدّ به حساب مى‏آيد و هر يك از اين معانى، در اخبار تفسير شده است.

«فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ»: يعنى در خوردن از اين چيزهايى كه ياد شد، بر او گناهى نيست.

«إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ»: يعنى خداوند عيب و نقصهاى شما را مى‏پوشاند.

«رَحِيمٌ»: يعنى به شما رحم مى‏كند و در حالت ناچارى كه در تنگنا قرار گرفته باشيد، اذن ارتكاب در محرّمات را مى‏دهد. از امام صادق (ع) است‏[20]: كسى كه مضطرّ به خوردن مردار و خون و گوشت خوك شود و از اين‏ها نخورد تا بميرد، او كافر است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 174]

 

إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ النَّارَ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (174)

 

ترجمه:

آنان كه پنهان داشتند آياتى از كتاب آسمانى را كه خدا درباره بعثت محمّد صلّى اللّه عليه و آله فرستاده بود و آن را به بهاى اندك فروختند، جز آتش دوزخ نصيب آنان نباشد، و در قيامت، خدا از خشم با آنها سخن نگويد و از پليدى عصيان پاك نگرداند و هم آنان را در قيامت عذابى دردناك خواهد بود.

 

تفسير:

«إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتابِ»: (آنان كه آنچه خدا از كتاب فروفرستاده ‏بود پنهان مى‏دارند)، يا مقصود منافقان امّت است كه كتاب فضائل و مناقب على (ع) را پنهان داشتند و عيب و نقص احزاب خودشان را حذف كردند، از اين رو، فعل را به صورت مضارع «يكتمون» آورده، تا اخبار از آينده باشد. يا مقصود اعمّ از اهل كتاب و منافقان امّت است.

و جمله «من الكتاب» صله «أنزل» است، يعنى آنچه كه خداوند از لوح محفوظ يا مقام نبوّت نازل فرمود. منظور نازل كردن از مقام قلب به‏ مقام صدر و طبع است‏[21] و ممكن است جمله حال باشد از «ما انزل اللّه» و «من» براى تبعيض است، بنا بر آنكه مقصود از كتاب، كتاب تدوينى يا اعم از كتاب تدوينى و احكام نبوّت باشد.

«وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا»: (و آن را به بهاى اندك مى‏فروشند) بيان مفصّلى در مورد فروختن و تبديل آيات خدا به قيمت اندك در اوّل سوره در آيه‏ «وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا» گذشت.

«أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ»: آنان آنچه كه به ‏وسيله خوردن داخل شكم خود مى‏ كنند، مقصود عوضهايى است كه در مقابل آنچه كه نازل شده مى‏گيرند.

«فِي بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّارَ»: (در درونشان جز آتش نخواهد بود) اين عبارت و مانند آن، در كتاب خدا چند بار تكرار شده و همه آنها مبنى بر تضمين‏[22] است.

«وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ»: كنايه از اين است كه خداوند تعالى به جهت شدت غضب به آنها اعتنا نكرده، با آنان سخن نمى‏گويد.

«وَ لا يُزَكِّيهِمْ»: يعنى آنان را پاكيزه نمى‏كند و مدح به پاكيزه بودن درباره آنها نمى‏نمايد يا اينكه به آنان انعام نمى‏دارد. كلمه «يزكّيهم» از «زكى الرّجل» يعنى صالح و متنعّم، گرفته شده است.

«وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»: براى آنان عذابى دردناك است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 175]

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى‏ وَ الْعَذابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ (175)

ترجمه:

آنها همان گروه ‏اند كه ضلالت و گمراهى را به جاى لطف و هدايت و عذاب خدا را به جاى آمرزش و رحمت، برگزيدند وه كه چه قدر بر آتش جهنّم سخت جان و پرطاقت‏اند!

 

تفسير:

«أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى‏»: تبديل كردند ضلالتى را كه ملك شيطان است با هدايت كه در دنيا مالك آن بودند.

«وَ الْعَذابَ بِالْمَغْفِرَةِ»: و در آخرت، عذاب را با مغفرت عوض كردند.

«فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ»: يعنى چه چيز آنها را بر كارى كه موجب دخول در آتش و بقاى در آن است، واداشت. اين جمله تعبيرى است به لزوم چيزى كه لازمه آن است، لذا اخبار در تفسير آن مختلف است و مفسران نيز در بيان آن اختلاف دارند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 176]

 

ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ نَزَّلَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتابِ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ (176)

 

ترجمه:

حق اين است كه خدا كتاب آسمانى را به راستى فرستاد و كسانى كه در آن اختلاف ورزيدند، در خلافى دور از حق خواهند بود.

 

تفسير:

«ذلِكَ»: يعنى آن حكم كه براى كتمان‏ كنندگان منزلات (آنچه كه خداوند فروفرستاده است) ياد شد، از قبيل داخل شدن در آتش، سخن نگفتن خدا با آنان، پاكيزه نكردن آنها، ثبوت عذاب دردناك، تبديل كردن هدايت با گمراهى و عذاب با مغفرت.

«بِأَنَّ اللَّهَ»: يعنى به سبب اينكه خداوند كتاب را به حق نازل نموده، جمله «بأنّ اللّه» خبر «ذلك» است و نيازى به تقدير مبتدا يا خبر يا فعل‏ ناصب (فعلى كه موجب نصب شود) نيست.

«نَزَّلَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ»: يعنى به سبب حقّى كه كتاب با آن خلق شده است و آن مشيّت و اراده الهى است كه همه چيزها به وسيله آن آفريده مى‏شوند. يا اينكه كتاب متلبّس به حق و موصوف به حق است. يا كتاب با حق و همراه آن است. پس كسى كه كتاب را پنهان مى‏كند، در حقيقت حق را كتمان كرده است و مستحق چيزهايى مى‏شود كه ياد شد و مقصود از كتاب، احكام نبوّت و تورات و انجيل و قرآن است كه صورت اين احكام هستند.

«وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا»: عطف است بر «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ» و اختلاف ضدّ اتّفاق است يا به معنى تردّد است. پس معنى آيه بنا بر نظر اوّل اين است كه كسانى كه با تو اختلاف دارند، يا كسانى كه اختلاف بين آنها واقع شد. و بنا بر نظر دوّم، معنى آيه اين است كه: كسانى كه دودلى نمودند.

«فِي الْكِتابِ»: براى استنباط احكام شرعى و براى اينكه قياس كنند آنچه را كه در آن نيست با آنچه كه در آن مى‏يابند و مراد به كتاب، احكام نبوّت است كه تورات و انجيل و قرآن صورت آنها هستند.

«لَفِي شِقاقٍ»: «لفى» ظرف از «كم» است يا از «اللّه».

«بَعِيدٍ»: يعنى در عناد و دشمنى با شما هستند (پس به علت دشمنى در خلاف شما هستند).

بدان كه هر كس تسليم و فرمانبردار نبىّ يا وصىّ باشد، ديگر با امثال خودش در هيچ حكمى از احكام مخالفت نمى‏تواند داشته باشد، زيرا از خودش در چيزى رأى مستقلّى ندارد، بلكه او فرمانبردار و مطيع غير خودش است. به خلاف كسى كه مطيع نبىّ و يا وصىّ نباشد كه در اين صورت، شيطان حتما بر او مسلّط مى‏شود، مگر اينكه آن شخص در حكم مطيع باشد و كسى كه شيطان بر او مسلّط شد، نمى‏تواند توافق حاصل كند، زيرا كار او هميشه نگرانى و عدم ثبات در آرا است و همواره در اختلاف و عناد با همه مردم است.

بنابراين، مؤمنان حتّى اگر احكامشان نيز مختلف باشد، با هم در توافق و رفق و اتّحاد به سر مى‏برند و غير مؤمنان اگر چه در احكام متوافق باشند، ولى با هم در تخالف و عناد به سر مى‏برند و از عناد هيچ وقت خارج نمى‏شوند. آنچه كه از اختلاف برخى از اصحاب ائمه با بعضى ديگر نقل شده است، منافاتى با توافق آنها با همه مردم ندارد، زيرا مخالفتى كه در آنها ظاهر مى‏شود، از آن بابت است كه در طرف مقابل آنها مخالفت ظاهر شده، و اين امر مستلزم ظهور مخالفت از سوى آنان است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 177]

لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى‏ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (177)

 

ترجمه:

نيكوكارى به آن نيست كه روى به جانب مشرق يا مغرب كنيد. ليكن نيكوكار كسى است كه به خداى عالم و روز قيامت و فرشتگان و كتاب آسمانى و پيامبران ايمان آورد و دارايى خود را در راه دوستى خدا به خويشان و يتيمان و فقرا و رهگذران و گدايان بدهد، و هم در آزاد كردن بندگان صرف كند و نماز به پا دارد و زكات مال به مستحق برساند و با هر كه عهد بسته به موقع وفا كند و در كارزار و سختيها صبور و شكيبا باشد و به وقت رنج و تعب صبر پيشه كند. كسانى كه به اين اوصاف‏اند آنها به حقيقت راستگويان عالم و پرهيزكاران‏اند.

 

تفسير:

«لَيْسَ الْبِرَّ»: كلام مستأنفى است براى ظاهر كردن حكمى ديگر، يا پاسخ پرسشى است كه از آيه قبل ناشى مى‏شود و گويا كه گفته شده:

چگونه است حال ما كه در قبله اختلاف كرديم، گاهى به سوى بيت المقدّس نماز خوانديم و گاهى به سوى مكّه، در حالى كه مسئله قبله از كتاب است، پس فرمود:

«لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ»: نيكوكارى و اطاعت آن نيست كه رو به جانب مشرق و مغرب كنيد. البته اختلاف در عمل از جهت تسليم به امر خداوند شدن، اتفاق در عقيده و در گفتار است، به خلاف آنجايى كه اختلاف از رأيهاى مختلف حاصل شود.

«الْبِرَّ» با كسر باء مصدر است، به معنى صله و خير و توسعه در احسان و صدق و طاعت، و آن ضدّ عقوق (آزردن) است و فعل آن از باب «علم» و «ضرب» است.

اين آيه ردّ كسانى از اهل كتاب است كه پس از تغيير قبله مسلمانان به سوى كعبه، در مسئله قبله ژرف‏انديشى كردند و به انديشه فرورفتند و همچنين ردّ مسلمانانى است كه پس از تغيير قبله، در مسئله به ژرف‏انديشى پرداختند.[23] از امام سجّاد (ع)، روايت شده كه فرمود[24]: يهود گفتند ما بر قبله خودمان نمازهاى زيادى خوانديم، در بين ما كسانى هستند كه شب‏ زنده‏دارى كرده و به سوى آن قبله نماز خوانده‏ اند و آن قبله موسى است كه ما را به توجّه به آن امر كرده است و نصارى گفتند: ما به اين قبله خودمان نمازهاى زيادى خوانديم و در بين ما كسانى هستند كه شب را بيدار مانده، به سوى آن قبله نماز خوانده ‏اند و آن قبله ‏اى است كه عيسى به آن امر كرده است و هر يك از دو دسته گفتند: آيا مى‏ بينيد پروردگار ما را كه عملهاى ما را باطل مى‏كند. اين عملهاى زياد و نمازهاى ما را كه به سوى بيت المقدّس خوانديم، زيرا ما تابع هواى نفس محمّد و برادرش كه نيستيم. در اينجا بود كه خداى تعالى آيه نازل نمود و فرمود: يا محمّد! بگو اى گروه نصارى و يهود، آن نيكى و طاعتى كه به وسيله آن به بهشت مى‏رسيد و استحقاق غفران پيدا مى‏كنيد، اين نيست كه رو به سوى مشرق آوريد يا به مغرب توجّه كنيد، در حالى كه شما اى يهود و نصارى مخالف امر خداييد و به ولىّ خدا كينه مى‏ ورزيد.[25] «وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ»: حمل كردن اسم ذات بر اسم معنى، مانند حمل كردن معنى بر ذات، نياز به تصرّف در كلام دارد و اين تصرف به صورت تقدير گرفتن مضاف‏[26] در اول يا در دوّمى است، يا اينكه «برّ» مصدر را به معنى «بارّ» اسم فاعل بگيريم، يا اينكه ادّعاى اتحاد بين معنى و ذات بكنيم. اين ادّعا، از جهت مبالغه در اتّصاف ذات به معنى، تحقّق مى‏پذيرد.

«بِاللَّهِ»: نيكى عبارت است از ايمان و اذعان به خدا و تسليم به او و اين معنى همان روح عمل است، نه صورت عمل و نه جهتى كه در آن اعتبار شود.

«وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ»: يعنى اقرار به مبدأ و معاد.

«وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ»: منظور از كتاب همان شريعت الهى است (درباره فرشتگان و پيامبران كه پيش از اين توضيح داده شد).

«وَ آتَى الْمالَ عَلى‏ حُبِّهِ»: (و دادن مال با وجود دوست داشتن آن) كه حبّ در اينجا، شامل دوستى خدا يا دوستى مال يا دوستى انفاق به فقير مى‏شود و بر هر سه تقدير جائز است كه ضمير مجرور فاعل باشد كه به «من آمن» بازگردد و يكى از اين سه تقدير مفعول مقدّر باشد. و ممكن است كه ضمير مجرور، مفعول باشد و به يكى از اين سه تقدير بازگردد و فاعل محذوف باشد. و ممكن است فاعل باشد و به خدا بازگردد.

«ذَوِي الْقُرْبى‏»: يعنى خويشان كسى كه ايمان آورده يا خويشان نبى صلّى اللّه عليه و آله، يعنى از مال خودش از باب استحباب يا از باب خمس واجب به خويشان بدهد. و اما زكات واجب، پس از اين ذكر مى‏شود.

«وَ الْيَتامى‏»: عطف است بر «قربى» بنابراين كه دادن صدقات مستحبّى به يتيمان خودى (يتيمانى كه ذوى القربى نيز باشند) جائز نباشد يا اينكه بر عامل تقديرى «كون المال من الحقوق الواجبة»، (مال از حقوق واجب باشد) عطف شده، يا عطف بر «ذوى القربى» است و لفظ «يتامى» جمع «يتمان» به معنى يتيم است و «يتيم» از باب ضرب و علم (يتم، يتم) به معنى چيزى است كه تك و تنها باشد و مانند نداشته باشد (مثل درّ يتيم، يعنى گوهر يكتا و بى‏نظير)، و در انسانها به معنى فقدان پدر و در ساير حيوانات به معنى فقدان مادر است، در صورتى كه به حدّ بلوغ نرسيده باشند.

«وَ الْمَساكِينَ»: مسكين كسى است كه حالش از فقير بدتر باشد. اين معنى در جايى است كه با هم استعمال شوند. اما وقتى جدا شدند و با هم ياد نشدند، هر يك از دو لغت به هر دو معنى آمده است.

«وَ ابْنَ السَّبِيلِ»: يعنى مسافرى كه خرجى او تمام شده، اگر از خويشان پيامبر باشد از خمس به او داده مى‏شود و اگر غير آن باشد، از مطلق مال ابن السّبيل. از اين رو، گفته مى‏شود كه اعراب هر كسى را كه كارى انجام داده و مباشرت به انجام كارى مى‏كند، پدر و پسر آن كار مى‏ نامند.

«وَ السَّائِلِينَ»: يعنى كسانى كه نسبت به خواستن صريح عفّت مى‏ورزند و سؤالشان را ضمن اظهار حال و به طور كنايه مطرح مى‏كنند، اين نوع خواستن، به آن جهت است كه منافاتى با دادن حقوق واجب به‏ سائل نداشته باشد. بنابراين كه دادن حقوق واجب به كسى كه دست باز كرده و سؤال مى‏كند، جائز نباشد. و اگر دادن مال به صورت استحباب مراد باشد، آن وقت مقصود از «سائلان» اعم از سائلى است كه با دست دراز كردن، چيزى را مى‏خواهد يا غير آن.

«وَ فِي الرِّقابِ»: مقصود از رقاب، مالكان بنده‏ ها يا خود بنده ‏هاست.

يعنى در راه خلاصى و آزاد شدن بنده‏ ها مال خرج كند، چه آن بنده‏ها مكاتب‏[27] بوده يا در سختى قرار گرفته باشند و يا چنين نباشند.

«وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ»: يعنى برّ و نيكى عبارت است از ايمان و اذعان به خدا و واگذاردن آنچه كه در آن خير و نفع او است، به خاطر نفع و خير ديگران و توجه تامّ به خدا و تسليم و خروج از انانيّت و لوازم آن، هر آنچه كه خلاف تسليم است، از قبيل اختلاف، نزاع، از خود رأى و نظر دادن و غير اين‏ها، از انگيزه‏هاى خودخواهى و خود محورى.

پس برّ و نيكى، شامل مواردى بود كه ياد شد، و برّ و نيكى اين نيست كه روى و بدن را به سوى مشرق و يا مغرب بگرداند و دراين‏باره رأى بدهد و توقف بر آن نمايد. مورد نماز و زكات هم در اوّل سوره گفته شد. هر كس بخواهد به آنجا مراجعه كند.

«وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ»: (و كسانى كه به عهد خويش وفا مى‏كنند)

اين عبارت عطف است بر جمله «من آمن» و اين جمله را خبر مبتداى محذوف، يا مبتداى خبر محذوف قرار داده‏ اند، و آن به خاطر تقدير گرفتن كلماتى است (كه در عبارت محذوف است)، بدون اينكه نياز به تقدير باشد. اما عدول نمودن از فعل به اسم، اشاره به اين امر است كه وفا كردن به عهد و پيمان چيزى است كه در آن استمرار و ثبوت مطلوب است، به خلاف ايمان كه آن حادث مى‏شود. خواه مقصود از آن اقرار به خدا باشد يا بيعت. امّا باقى ماندن بر حالتى كه از ايمان حاصل است، ديگر ايمان نيست، بلكه آن بقاى بر ايمان است و به خلاف نماز و زكات كه آن دو نيز حالت ثابتى ندارند و هميشه تجدّدپذير هستند و اما وفاى به عهد و پيمان، چيزى جز بقاى بر عهد نيست و همچنين است در مورد صبر، و مقصود از عهد، عهدى كه در ضمن بيعت حاصل مى‏شود يا مقصود مطلق عهد است.

«إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ»: (هنگامى كه با هم عهد بستند و شكيبايان) وجه عدول فعل به اسم دانسته شد (در چند سطر قبل) و اما عدول از حالت رفع به حالت نصب (عاهدوا در حالت رفع، صابرين در حالت نصب) ازآن‏رو است كه مدح مورد نظر است، با در نظر گرفتن اينكه فعل به صورت تقديرى است.

«فِي الْبَأْساءِ»: (در سختيها)، بأس عبارت است از عذاب و سختى در جنگ «بؤس» بر وزن «كرم» اسم فاعل آن «بئيس» است كه گفته مى‏شود فلانى «بئيس» يعنى شجاع و سخت دلاور است. و بئس بر وزن «سمع»، يعنى حاجتش سخت و شديد شد، «و البأساء» به معنى بلاى سخت و بزرگ بوده و آنچه كه در اينجا مناسب است، اين است كه به شدّت حاجت و دشوارى و سختى و بلاى در مال تفسير شود و «وَ الضَّرَّاءِ» در نفوس «و حين البأس» به شدّت كشتار «أُولئِكَ» بزرگانى كه عظمت آنان منحصر به اين اوصاف بزرگ مى‏باشد تفسير شده است.

«الَّذِينَ صَدَقُوا»: يعنى جز راستگويى در گفتار آنان وجود ندارد و افعال و اعمال آنان، گفتارشان را تصديق مى‏كند. و همچنين، آنان در افعال و احوال نيز راستگو هستند كه آثار كارها و حالتهايشان آن را تصديق مى‏كند.

«وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»: غير از آنها هيچ پرهيزگارى وجود ندارد.

اين آيه به على (ع) تفسير شده، زيرا كسى كه جامع بين حقيقت اين اوصاف باشد، كسى جز محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) و اولاد طاهرين آنان نيست. و اما غير آنها، از انبيا و اوصيا، پس آنها نيز بهره‏اى از اين اوصاف دارند و به اندازه بهره ‏اى كه دارند «متّقين» بر آنها صادق است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 178]

 

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى‏ الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثى‏ بِالْأُنْثى‏ فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْ‏ءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدى‏ بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ (178)

 

ترجمه:

اى اهل ايمان! حكم قصاص كشتگان چنين معين گشت كه مرد آزاد را در برابر آزاد و بنده را در برابر بنده و زن را به جاى زن قصاص توانيد كرد و چون صاحب خون از قاتل كه برادر دينى او است بخواهد تا با ديه يا بدون ديه درگذرد، كارى است نيكو. پس ديه را قاتل در كمال رضا و خشنودى ادا كند. در اين حكم، تخفيف و آسانى امر قصاص و رحمت خداوندى است، پس هر كه از اين دستور سركشى كند و به قاتل ظلم و تعدّى روا دارد، او را عذابى سخت خواهد بود.

 

تفسير:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»: آن كسانى كه به ايمان عمومى، ايمان آوردند و دعوت ظاهرى و بيعت عمومى نبوى را قبول نمودند.

«كُتِبَ عَلَيْكُمُ»: در لوح محفوظ، در سينه نبىّ صلّى اللّه عليه و آله نوشته شده.

مقصود اين است كه واجب شده است، و به همين جهت و براى اشاره به ضررى كه در اين مورد و متوجّه آنان است، فعل را با «على» متعدى نمود.

«الْقِصاصُ»: قصاص آن است كه با جنايت‏ كننده چنان رفتار كنند كه او نسبت به مورد جنايت رفتار كرده است. وجوب قصاص بر حكّام، پس از درخواست اولياى ديه با اين امر، منافاتى ندارد. زيرا ولىّ دم (صاحب خونبها) بين قصاص و ديه و عفو مخيّر است.

«فِي الْقَتْلى‏»: (در كشتگان) متعلق به «كتب» است.

«الْحُرُّ بِالْحُرِّ»: آزاد در مقابل آزاد كشته مى‏شود. (بالحرّ) كه جار و مجرور است، متعلّق به فعل «يقتل» يا به اسم مفعول (مقتول) است. و اين حكم در صورتى ثابت است كه قتل عمدى باشد، نه قتلى كه محقّق شود ناشى از خطاست. در ضمن، اين آيه مانند ساير آيات، مجمل و به بيان نيازمند است. پس نبايد اين اشكال وارد شود كه مسئله برخلاف مفهوم با قيد مخالف‏[28] است. چون مفهوم قيد قطعا در اينجا اعتبارى ندارد و تفصيل مسئله موكول به فقه است.

«وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثى‏ بِالْأُنْثى‏»: (و بنده به بنده و زن به زن) نقل شده است‏[29] كه دو طايفه از عرب بودند كه يكى از آنها قدرت بيشترى بر ديگرى داشت و چنين قرار داد بسته بودند كه طايفه قدرتمند، در برابر هر بنده، آزادى را بكشد و در برابر مؤنث، مذكر را و در برابر يك مرد، دو مرد را، وقتى كه اسلام آمد، داورى به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بردند، پس آيه نازل شد و آنها مأمور به مقابله به مثل شدند.

«فَمَنْ عُفِيَ لَهُ»: هر كسى كه مورد عفو قرار گرفته، يعنى جنايتكارى كه بخشيده شده است.

«مِنْ»: از جانب «اخيه»، برادر دينى‏ اش كه همان صاحب خون است، يا از خون برادرش كه كشته شده … عبارت را با لفظ برادر ادا نموده تا به اين امر دلالت داشته باشد كه لازمه عفو و بخشش، مهربانى و مهرورزى است، چنانچه مهربانى و عطوفت مقتضى عفو است. پس مناسب مقام اين است كه لفظى بياورد كه مقتضى مهرورزى و مهرورزى نيز مقتضى آن باشد.

«شَيْ‏ءٌ»: و چيزى از عفو و بخشش از قصاص، نه از ديه، يا چيزى از عفو، به اين معنى كه يك وارث عفو كند.

«فَاتِّباعٌ»: يعنى عفوكننده بايد از امور پسنديده پيروى كند، يا اينكه حكم عفوكننده تبعيت است، يا اينكه پيروى از گذشت در خونبها واجب است.

«بِالْمَعْرُوفِ»: به طريقى رفتار كند كه عقلا تحسين كنند، و آن را به خوبى و نيكى بشناسند، يعنى در مطالبه ديه، فشار و عنف و اصرار نباشد و زيادتر از مقدار مقرّر نگيرد، و از سوى جنايت‏كننده نيز بايد «أَداءٌ»، پرداخت خونبها، «اليه»، به كسى كه قصاص را عفو كرده، «بِإِحْسانٍ»، با احسان و نيكى صورت پذيرد. يعنى زير پوشش نوعى از احسان قرار بگيرد. اين در حقيقت توصيه‏اى براى بخشنده است كه با رفق و مدارا و عدم تعدّى و عنف همراه باشد، و توصيه‏ اى است به جنايت‏كننده كه حيله و فريب و مسامحه و بخل و اكراه در كارش نباشد.

«ذلِكَ»: يعنى اجازه در عفو و بخشش، با انتقال به ديه يا بدون آن، يعنى تخيير بين سه چيز، عفو با ديه، بدون ديه و قصاص، زيرا جواز بخشش ديه به طريق اولى از گذشت بر قصاص استفاده مى‏شود، و عفو از قصاص از قول خداى تعالى: «فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ»، تا آخر آيه استفاده مى‏شود.

«تخفيف»: يعنى تخفيف در چيزى كه بر شما واجب كرديم و آن مؤاخذه كردن به جهت جنايت است.

«مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ»: يعنى اين رحمت خداوند است كه بخشش را كه مستلزم بقاى نفوس است جائز دانسته و از سويى ولىّ مقتول و صاحب خون را تكليف به عفو بدون عوض نكرده است.

نقل شده است‏[30] كه اهل تورات تنها حق قصاص يا بخشش داشتند، و اهل انجيل حق بخشش و ديه داشتند، و اين امت، مخيّر بين سه چيز هستند، و به روايت نسبت داده شده كه در شرع موسى قصاص بود، و در شرع عيسى ديه، پس دين سهل اسلام آمد و هر دو را تشريع نمود.

«فَمَنِ اعْتَدى‏»: يعنى هر كس از صاحبان خون و جنايت‏كننده تجاوز از حدّ خودش بكند، «بَعْدَ ذلِكَ» پس از آنكه حدّ آنها ياد شد از قصاص و عفو و ديه، «فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ» پس براى او عذابى دردناك است، و وجه توصيف عذاب به دردناك بودن گذشت.

و چون ممكن بود اين توهّم پيش آيد كه تشريع قصاص موجب از بين رفتن نفوس بشرى است، و از بين رفتن نفوس خلاف حكمت الهى است، چنانچه ملّتها و دينهاى باطل بر اين عقيده هستند بنابراين، اين توهّم را رفع نمود به اينكه قصاص موجب باقى ماندن نفوس است نه از بين رفتن آنها، زيرا تشريع قصاص موجب منع همه نفوس است از تجرّى بر قتل. پس قصاص باعث از بين رفتن نفوس اندكى شده و در عوض نفوس زيادى مى‏مانند، به خلاف ترك قصاص كه مطلب بر عكس مى‏شود.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 179]

 

وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (179)

 

ترجمه:

اى خردمندان! حكم قصاص براى حفظ حيات شماست تا مگر از قتل يكديگر بپرهيزيد.

 

تفسير:

پس فرمود: «وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ»: در قصاص حيات شماست، عرب در مقابل اين جمله، جمله ديگرى مى‏گويد كه مقصودشان افاده همين معنى است و آن جمله اين است «القتل انفى للقتل»[31]. و مفسّران وجوهى ياد كرده‏ اند كه دلالت مى‏كند بر اينكه تعبير قرآن بر تعبير مقابل، ترجيح دارد.

«يا أُولِي الْأَلْبابِ»: صاحبان عقل و خرد را از آن جهت، خاص خطاب و ندا قرار داد كه احترام و بزرگ داشتن براى آنها باشد و از سوى ديگر، مى‏خواهد بگويد تنها خردمندان هستند كه مى‏ فهمند چگونه در قصاص زندگى است و آنها كسانى‏اند كه تشريح حكمها مخصوص آنهاست و در آفرينش اشياء، آنها منظور نظراند. آنها هستند كه وجودشان مهم است و به آن اهميّت داده مى ‏شود نه غير آنها.

«لَعَلَّكُمْ»: شايد شما اى صاحبان عقل و خرد، «تَتَّقُونَ»، پرهيزكار شويد.

رجا يعنى اميدوار بودن، از ياد قصاص، يا از نهادن حيات در قصاص، يا از ذكر حيات، ناشى مى‏شود، پس اگر دو معنى اول مقصود باشد، معنى آيه اين است: كه خداوند براى شما قصاص را تشريح كرد، يا حيات را در قصاص قرار داد، تا شايد شما از كشتن بپرهيزيد، يا از معاصى پرهيز كنيد، يا متّصف به تقوى باشيد. اگر معنى سوم مراد باشد، معنى آيه چنين است: خداوند براى بقاى شما قصاص را تشريح فرمود، تا شايد از معاصى پرهيز كنيد و متّصف به تقوى باشيد.

نسبت دادن رجا (اميدوارى) به خداوند)، درست نيست، زيرا اميد تحقّق نمى‏پذيرد، مگر از جاهل كه منتظر به دست آوردن چيزى است كه به آن رغبت داشته و از اختيارش خارج است (اكنون اميدوار است به آن برسد) و حق تعالى چنين نيست. پس اميدوارى از خداى تعالى به معنى علّت آوردن است و ممكن است به اين صورت تعبير شود كه خداوند تعالى نيز مانند پادشاهان و بزرگان سخن گفته باشد، چه آنان وعده‏هايى را كه مى‏دانند، با «ليت و لعلّ و عسى» تحقق پيدا خواهد كرد، يعنى با «اگر» و «شايد» و «اميد است» ادا مى‏كنند، تا كسانى كه به آنها وعده مى‏دهند، اتّكا و اطمينان به وعده پيدا نكنند و بين خوف و رجا باقى بمانند.

و يا اينكه خداوند تعالى، حال بندگان را ملاحظه نموده و اينكه وضع بندگان، رجا و طمع داشتن و اميد است، پس اميدوارى به اعتبار حال مخاطب است.

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 180]

 

كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ (180)

 

ترجمه:

دستور داده شد كه چون يكى از شما را مرگ فرارسد، اگر داراى متاع دنياست، براى پدر و مادر و خويشان، به چيزى كه شايسته عدل باشد وصيّت كند، اين كار سزاوار مقام پرهيزكاران است.

 

تفسير:

«كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ»: اين عبارت جمله استينافيه بوده، براى اظهار حكم ديگرى كه به حكم سابق ارتباطى ندارد، لذا آن را از جمله سابق قطع نموده، و عامل «اذا» فعل شرط است، چنانچه آن قول، در جميع مواردى كه براى «اذا» بوده، محقّق است، نه اينكه عامل فعل «كتب» باشد چنانچه برخى گفته‏اند، زيرا «كتب» ماضى مجهول است و «اذا» براى مستقبل، و همچنين «الوصيّة» نمى‏تواند عامل «اذا» باشد، چون جائز نيست تقدّم معمول مصدر الف و لام دار بر خود مصدر، اگر چه ظرف باشد، و جواب «اذا» محذوف است، و آن جمله ‏اى است معترضه كه بين فعل و مرفوعش واقع شده، چنين است تقدير آيه:

«اذا حضر احدكم الموت فليوص» (و اگر يكى از شما را مرگ فرا رسيد، پس بايد وصيت كند) و ممكن است جواب «اذا» اين كلام بعدى خداى تعالى‏ «إِنْ تَرَكَ خَيْراً» باشد، بنابراين كه فاء در جواب إذا لازم نباشد، يا جواب «اذا» «الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ» است، بنا بر همان قول كه فاء را در جواب «اذا» لازم ندانسته باشد.

بنابراين جمله‏ «إِذا» حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ‏ «نايب فاعل» «كتب» است، زيرا در آن معنى قول است، و جمله‏ «إِنْ تَرَكَ خَيْراً» معترضه است. چنانچه بنا بر فرض حذف جواب «اذا» معترضه بود.

و مقصود از خبر يا مطلق مال است يا مال زياد، چنانچه به‏ امير المؤمنين (ع) نسبت داده شده‏[32] به خانه يكى از بردگانش وارد شد، آن شخص بيمار شده بود و هفتصد يا ششصد درهم پول داشت، پس گفت:

آيا وصيت بكنم؟ امام فرمود: نه، خداوند فرموده است، «إِنْ تَرَكَ خَيْراً» اگر چيزى را بعد از خود باقى گذارد بايد وصيت نمايد و تو مال زيادى ندارى، و اين خبر و غير آن به همين مضمون از طريق عامّه نيز روايت شده است.

و «الوصيّة» نايب فاعل «كتب» است، و مذكر آوردن فعل از آن جهت است كه «الوصية» مؤنث مجازى است، و جائز است كه «الوصيّة» مبتداى آن باشد و «للوالدين» خبر آن، و همه جمله نايب فاعل «كتب» است.

«وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ»: يعنى بايد وصيّتى بكند كه عقل و عرف آن را نيكو بداند، زيرا معروف اسم چيزى شده است كه عرف آن را تحسين نموده و نيكو بداند. مقصود اين است كه وصيّتى بكند كه در آن حيف و ميل و ضرر زدن به ورثه نباشد. مانند آنجايى كه ميّت مال زيادى داشته و ورثه نيز با بعضى از آن مال بى‏ نياز مى‏شوند، ولى از سوى ديگر، پدر و مادر و نزديكان نيازمند هستند. در اين صورت، آن مقدار از مال را كه ورثه به آن نياز ندارند، براى خويشان و نزديكان وصيّت نمايد.

«حَقًّا»: حقّ، حقّا، مفعول مطلق است و خود را تأكيد مى‏كند، در صورتى كه مؤكّد مضمون «كتب» قرار داده شود. اگر مؤكّد مضمون وصيّت بر والدين قرار گيرد، غير خودش را تأكيد مى‏كند.

«عَلَى الْمُتَّقِينَ»: بدل از «عليكم» است، يا متعلّق به «حقّا» است، و به هر تقدير آگاهاندن اين نكته است كه در تشريع احكام صاحبان عقل و خرد منظور نظر هستند و آنان مؤمنان‏اند كه با بيعت خاص بيعت نمودند.

اما غير آنها، در هيچ يك از احكام بشر و منافع او و ايجاد اشياء، مورد نظر نيستند، مگر به نفع همان عاقلان و آنچه كه در اخبار وارد شده، از نسخ شدن اين آيه به آيه مواريث، دلالت مى‏كند بر اينكه مقصود از «كتب» فرض است و اينكه آنچه كه نسخ شده وجوب است نه جواز، وگرنه در آيه مواريث جمله‏ «مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ» بايد ياد شده باشد و اين معنى ثبوت وصيّت را تأكيد مى‏كند، نه اينكه آن را نسخ نمايد.

به امير المؤمنين (ع) نسبت داده شده كه فرمود[33]: كسى كه هنگام مرگ، به خويشانش كه ارث نمى‏برند وصيّت نكند، عملش را ختم به گناه كرده، و به امام صادق (ع) نسبت داده شده كه فرمود[34]: وصيّت ياد شده چيزى است كه خداوند براى صاحب اين امر، يعنى ميّت قرار داده است. گفته شد: آيا براى وصيّت به خويشان حدّى هست؟ فرمود:

كمتر چيزى كه بايد باشد يك سوّم از ثلث مال است.

از امام صادق (ع) است كه‏[35]: آن حقّى است كه خداوند در اموال مردم براى صاحب اين امر قرار داده، گفته شد: آيا براى آن حدّ محدودى است؟ فرمود: بلى، گفته شد: چه مقدار؟ گفت: كمترين آن يك ششم و بيشترين آن يك سوم است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 181]

 

فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (181)

 

ترجمه:

پس هرگاه كسى پس از شنيدن وصيّت آن را تغيير دهد و (به‏ منافع اشخاص) بر خلاف حقيقت رفتار كند گناه اين كار بر آنهاست كه عمل به خلاف وصيّت كنند و خداوند به هر چيز كه خلق گويند و كنند شنوا و داناست.

 

تفسير:

«فَمَنْ بَدَّلَهُ»: يعنى نوشتن وصيّت را تبديل نمايد، به اين نحو كه به آن عمل نكند و به پدر و مادر و خويشان وصيّت نكند. يا مقصود اين است: كسى كه وصيّت ثابت از جانب محتضر را تبديل كند، خواه تبديل‏ كننده وصىّ باشد يا وارث يا شهود يا حاكم. و مذكر بودن ضمير، به اعتبار (مصدر باب افعال) «ايصاء» است (به معنى وصيت كردن).

«بَعْدَ ما سَمِعَهُ»: يعنى پس از آنكه فرض و حكم خدا را شنيد بنا بر تقدير اوّل، يا وصيّت كردن را شنيد بنا بر دوم، و تقييد به شنيدن، اشاره به اين است كه اينجا نيز مانند ساير تكاليف قبل از علم به تكليف مؤاخذه‏اى نيست.

«فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ»: گذاردن اسم ظاهر جاى ضمير براى اين است كه اشعار به علت حكم است و علاوه بر آن، به وسيله تكرار، زجر و نهى زيادى نيز حاصل مى‏شود و حصر در اينجا، حصر قلب‏[36] ادّعايى فرضى است، زيرا كه خداى تعالى، بر طريقه مخاطبه‏ هاى‏ عرفى سخن مى‏گويد و اهل عرف وقتى كه بخواهند در منع از چيزى و يا ترغيب بر چيزى مبالغه نمايند، مى‏گويند: فلان كار را انجام بده كه اجراى آن جز براى تو نيست. در اين مورد، گويا متكلّم ادّعا مى‏كند كه بجاآورنده اين فعل زشت مى‏داند كه اين كار عقوبت دارد، ولى گمان مى‏كند كه عقوبت آن به گردن ديگرى است و لذا آن فعل را انجام مى‏دهد، پس به او مى‏گويد: چنين نيست كه تو گمان كرده ‏اى، گناه آن تنها به خودت باز مى‏گردد، و همچنين است مسئله در مورد ترغيب.

«إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ»: خداوند شنواست آنچه را كه وصيّت ‏كننده در حين وصيّت كردن مى‏گويد، يا آنچه را كه تبديل‏ كنندگان در حين تبديل مى‏گويند.

«عَلِيمٌ»: به اغراض آنان داناست، پس مجازات مى‏كند هر يك را بر حسب گفتار و هدفش، و اين تهديد تبديل‏ كنندگان است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 182]

 

فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (182)

 

ترجمه:

و هر كس چنين پندارد كه از وصيّت وصيّت‏ كننده به وارث او ستمى رفته است و به اصلاح آن پردازد، بر او گناهى نيست اگر چه خطا رفته باشد، زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است.

 

تفسير:

«فَمَنْ خافَ»: فاء براى تعقيب است به اعتبار لازم حكمى كه عبارت از علم به حكم است، گويا پس از آنكه معلوم شد تبديل‏ كننده وصيّت گناه كرده است، فرمود: بدان كه اگر تبديل در راه اصلاح وصيّت باشد گناه ندارد.

«مِنْ مُوصٍ جَنَفاً»: در حالى كه از باب خطا و اشتباه از حقّ عدول كند، چنانچه در خبر تفسير شده است.

«أَوْ إِثْماً»: اگر عدول از حق عمدى باشد، و مقصود اين است كه زيادتر از ثلث وصيّت كند يا به وارث ضرر بزند، به اين نحو كه مال ميّت اندك باشد و وارث نياز داشته باشد، يا اينكه بعضى از ورثه يا همه ورثه را از ارث محروم كند.

«فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ»: يعنى بين وارث و كسى كه به او وصيّت شده، يا بين وصيّت‏ كننده و ورثه، صلح ايجاد كند، به اين نحو كه وصيّت را بعد از وفات وصيت‏ كننده تغيير دهد يا اينكه وصيت‏ كننده را از وصيّت به صورت زيان‏رسانى به ورثه در حال حيات منع كند. همچنين اگر وارث خواست تا نگذارد وصيّت‏ كننده نسبت به ثلث وصيّت كند، جلوى او را بگيرد.

«فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ»: در اين تبديل و در منع ياد شده، گناهى نيست.

«إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ»: خداوند مى‏ بخشد گناهى را كه توهم مى‏ شود بر تبديل مترتّب شود، پس از آنكه بر مبدّل در آيه پيش گناه مسجّل گشت.

«رَحِيمٌ»: رحم و تفضّل مى‏كند بر اصلاح‏ كننده وصيّت، با اين جمله رفع حرج و زحمت از اصلاح‏ كننده نمود و به او وعده رحمت داد.

و اشكال كردن به اين ترتيب كه خوف از چيزى است كه احتمال وقوع آن مى‏رود نه از چيزى كه واقع شده، در حالى كه «خاف» در اينجا متعلّق به وصيّت و عدول از حق در وصيّت است ناوارد است و در دفاع آن مى‏توان گفت، معنى آيه اين است: كسى از وصيّت كننده‏ اى بترسد از باب اينكه او وصيّت‏ كننده است و در حين وصيّت كردن، عمدا يا سهوا، از حق عدول كند. يا معنى چنين است: كسى كه علم دارد كه وصيّت‏ كننده عمدا يا سهوا از حق عدول مى‏كند، چون استعمال خوف در علم‏ بسيار است و نيازى به برخى از تكلّفها و به زحمت افتادن‏ها نيست، و اخبار بر همين معنى اخير دلالت مى‏كند. از امام باقر (ع)، پرسيده‏[37] شد از قول آيه‏ «فَمَنْ بَدَّلَهُ»، فرمود: آيه بعدى آن آيه را نسخ كرده، يعنى آيه‏ «فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ» يعنى، آن كسى كه به او وصيّت شده است اگر بترسد كه وصيّت‏ كننده به چيزى وصيّت كرده كه خدا راضى نيست و خلاف حق است، پس گناهى نيست كه آن را به حقّ و مرضىّ خدا و راه خير بازگرداند.

حمل اين خبر بر تبديل در حال حيات وصيّت‏ كننده جائز است. از امام صادق (ع) است كه‏[38]: وقتى مردى وصيّتى كرد. بر وصىّ حلال نيست كه وصيّت را تغيير دهد، بلكه بايد طبق وصيّت او انجام دهد، مگر اينكه وصيّت به غير آن چيزى باشد كه خداوند به آن امر كرده كه در اين صورت عمل به وصيّت ظلم و عصيان است. پس جائز است بر وصى كه آن وصيّت را به حق بازگرداند. مثلا مردى چند وارث دارد، ولى همه اموالش را براى برخى از ورثه قرار مى‏دهد و بعضى را محروم مى‏ كند، در اين صورت، جائز است كه وصىّ آن را به حق بازگرداند. پس معنى «جنف» اين است كه به سوى برخى از ورثه ميل پيدا كنى (ورّاث ديگر را محروم نمايى)، و «اثم» آن است كه امر كنى به عمران و آبادى آتشكده ‏ها و درست كردن شراب، كه در اينجا براى وصى حلال است كه به هيچ يك از اين‏ها عمل نكند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 183]

 

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (183)

 

ترجمه:

اى اهل ايمان! بر شما نيز روزه داشتن فرض شده است، چنانكه امّتهاى گذشته را فرض شد، و اين دستور براى آن است كه پاك و پرهيزكار شويد.

 

تفسير:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»: چون اين حكم نوع ديگرى از تكليف بود غير از تكليف اول كه در معاملات بود، و نيز روزه از سخت‏ترين عبادت‏هاست لذا خداى تعالى صدر كلام را با ندا آورد تا زحمت تكليف با لذّت خطاب جبران و تلافى شود. از امام صادق (ع) است كه‏[39]:

لذّت ندا زحمت و سختى عبادت را زائل مى‏كند. و مكرّر گفته‏ايم كه مقصود از ايمان در اين جاها، ايمان عام است كه به‏وسيله بيعت عمومى و قبول دعوت ظاهرى حاصل مى‏شود.

از امام صادق (ع) است‏[40] كه از ايشان درباره اين آيه و از قول خداى تعالى‏ «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ» پرسش شد، فرمود: همه اين آيه‏ ها شامل گمراهان و منافقان و هر كسى است كه به دعوت ظاهرى اعتراف داشته باشد.

«كُتِبَ»: يعنى در لوح محفوظ نوشته شده است يا در سينه نبىّ صلّى اللّه عليه و آله يا در كتاب تدوينى الهى، يا اينكه واجب شده است.

«عَلَيْكُمُ الصِّيامُ»: صوم و صيام مصدر هستند از صام، يصوم، صوما و در لغت به معنى مطلق امساك است و در شرع امساك مخصوص (مانند روزه گرفتن ماه مبارك رمضان و غيره) است.

«كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ»: يعنى روزه يك عبادت قديمى است كه از زمان آدم (ع) واجب بوده، زيرا هيچ پيامبرى نبوده مگر اينكه در شريعتش يك نوع امساك را توصيه كرده است. از امير المؤمنين (ع) روايت‏[41] شده كه اول آن انبيا آدم (ع) است، كه روزه بر او واجب بود.

پس، تشبيه روزه ما به روزه ‏هاى شرايع گذشته، در اصل امساك مخصوص شرعى است نه در جميع خصوصيات آن، زيرا روزه ما موافق روزه يهود و نصارى در وقت و عدد روزها و چيزهايى كه بايد از آنها امساك نمود، نبوده است.

«لَعَلَّكُمْ‏ تَتَّقُونَ»: باشد كه متّصف به تقوى شده و آدمهاى پاكيزه‏ اى شويد، يا اينكه شايد شما از گناهان و انگيزه‏هاى نفس دورى كنيد، زيرا امساك نفس از خوردنى و آشاميدنى در يك مدّت غير عادى نفس را ضعيف مى‏كند، و با ضعيف شدن نفس، انگيزه‏ها و مقتضيات آن نيز ضعيف مى‏شود و قوّه عقل را كه اقتضاى اجتناب از بديها در انسان دارد، قوى مى‏كند.

به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت داده شده كه فرمود[42]: اخته كردن امّت من روزه است، و در خبر است كسى كه نمى‏تواند نكاح كند، پس روزه بگيرد كه روزه براى او اخته‏[43] كردن است.

و از امام صادق (ع) است كه فرمود: روزه واجب شد تا اينكه غنى و فقير با هم مساوى شوند، و اين از آن جهت است كه چون غنى هيچ‏ وقت گرسنگى را احساس نمى‏كرد تا به فقير رحم كند، خداوند خواست كه سختى گرسنگى را به غنى بچشاند تا نسبت به ضعيف رقّت قلب يافته و به گرسنه رحم نمايد[44].

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 184]

 

أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكِينٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (184)

 

ترجمه:

روزهايى را به شماره معيّن روزه داريد و هر كس از شما بيمار باشد يا مسافر، به شماره آن روزهاى غير ماه رمضان روزه دارد و كسانى كه روزه آنان را به زحمت و مشقّت خواهد انداخت، عوض هر روز غذا دهند، آن قدر كه فقير گرسنه ‏اى سير شود و هر كس بر نيكى بيفزايد، اين براى او بهتر است و بى‏تعلّل روزه داشتن شما از هر كار بهتر خواهد بود، اگر فوائد بى‏شمار اين عمل را بدانيد.

 

تفسير:

«أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ»: يعنى روزهاى كم، زيرا عرف وقتى مى‏خواهد از اندازه كمى كنايه آورد، كلمه «معدودات» را ذكر مى‏كند يعنى روزهايى چند، و «ايّام» متعلّق به «تتّقون» است، به سبب همين قرينه و متعلّق «الصّيام» محذوف است، و مقصود از ايّام، روزهاى دنيا يا روزهاى روزه است. پس تعلّق آن به «كتب» يا «صيام» صحيح نيست، چون اولى به معنى كلّى (معدود است) و دومى به لفظ آن خلل مى‏رساند، زيرا كه بين مصدر و مفعولش فاصله واقع مى‏شود و آن جمله بيگانه‏ «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» است و اين مطلب جائز نيست، زيرا كه در اين صورت، عامل ضعيف مى‏شود و نمى‏تواند عمل كند.

«فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً»: يعنى در آن ايّام كه روزه گرفتن مقرّر شده، اگر بيمار باشند «أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ»، يا در سفر باشند، فقها درباره حدّ سفر و شرائط آن و شرائط قصر و شكستن روزه و حدّ مرض و موارد خوردن روزه به تفصيل شرح داده‏ اند.

«فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ»: عوض آن روزهايى كه روزه نگرفته، يا معنى اين است كه بر او است چند روز از روزهاى ديگر، «عدّة» با نصب خوانده شده است، به تقدير فعلى كه آن را نصب بدهد، و تقدير آيه اين است:

«فليصم عدة من ايام آخر» و ظاهر اين آيه دلالت مى‏كند بر اينكه در هر دو مورد سفر و مرض، خوردن روزه و انتقال به بدل لازم است، چون خداى تعالى قضيّه را شرطيّه آورده و لازمه شرط را كه همان مرض و سفر است، زمانش را جايگزين زمان روزهايى نموده كه نگرفته و بدون قيد، آورده كه نشان دهد اين جزا لازمه اين شرط مطلق است.

از طريق عامّه، اخبار زيادى است كه دلالت بر افطار كردن در سفر مى‏كند و اگر تقدير شرط را بخواهيم چنين بگيريم كه: «پس روزهاى چندى از روزهاى غير ماه رمضان را روزه بگيرد اگر افطار كند»، خلاف ظاهر است و در عين حال مى‏گوييم: اگر دليل نباشد كه گفته ما را در مقابل عامّه ثابت كند، در آن صورت، چون آيه از مجملات قرآن محسوب مى‏شود كه نياز به روشن شدن دارد، و براى ما آن را مانند ساير مجملات قرآن بيان كرده‏اند، زيرا كه گرفتن احكام از محض الفاظ قرآن، به ويژه مجملات آن، جز تفسير به رأى، چيزى نيست كه حتّى اگر به حقّ هم برسد باز خطا كرده است و جايگاه او آتش است.

«وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ»: و آنها كه قدرت بر فديه دارند، «طاق الشي‏ء طوقا و اطاقه و اطاق عليه قدر»، يعنى قدرت بر شي‏ء پيدا كرد و بنا بر همين قرائت گفته شده: در ابتداى اسلام مردم عادت به روزه گرفتن نداشتند، لذا خداوند آنها را بين روزه و فديه مخيّر نمود، سپس اين حكم‏ نسخ شد.

يا اينكه مقصود اين بوده كه بر كسانى كه مى‏توانند روزه بگيرند، از بيماران و مسافران، فديه بدهند، سپس دستور به وجوب آن آمد يعنى وجوب روزه، يا اينكه مراد اين بوده كه بر كسانى كه مى‏توانند روزه بگيرند، از بيمار يا مسافر كه قبلا روزه‏شان را خورده‏اند و حالا عوض آن را مى‏گيرند، فديه است، يعنى مخيّرند بين روزه و فديه. سپس، تخيير نسخ شد و فقط روزه ماند، و تنها فديه در حالتى ماند كه به جاى روزه‏هايى كه خورده‏اند و نتوانسته‏اند تا ماه رمضان بعد بگيرند، بايد فديه دهند.

ممكن است مقصود اين باشد كه امثال پيرمردان و پيرزنان و زنى كه بچه ‏اش را شير مى‏دهد، و كسى كه زياد تشنه مى‏ شود، اگر نتوانند روزه بگيرند، واجب است روزه را بخورند، و اگر مى‏توانند روزه بگيرند مخيّر بين روزه و فديه هستند، و در اخبار به اكثر اين وجوه اشاره شده است.

و «يطّقونه منه» به ادغام تاء در طاء بعد از تبديل، و «يطيقونه» و «يطيقونه» كه ملحق به باب «فعلل و تفعلل» شود كه اصل آنها از «يطيقونه و ينطيوقونه» باشد خوانده شده است و همه اين‏ها از طوق به معنى قدرت است، يا از قلاده و زنجير است كه افاده معنى تكلّف، جهد، زحمت و مشقّت را نيز مى‏كند. بنابراين، قرائت معنى آيه چنين مى‏شود:

بر كسانى كه روزه بر آنها سخت است و با روزه گرفتن به زحمت مى‏افتند، مانند پيرمردان و پيرزنان، و زنان شيرده، و صاحبان عطش، مى‏توانند فديه بدهند، و در اين صورت، ديگر در آيه اشكالى نيست، پس آيه مانند ساير مجملها، مجمل است.

«طَعامُ مِسْكِينٍ»: يك مدّ از طعام يا دو مدّ چنانچه برخى گفته‏ اند.

«فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً»: يعنى به طور مجرّد مطلق عمل خيرى انجام دهد، يا كسى كه به طريق طاعت در اداى فديه، خير انجام دهد به اينكه‏

فديه را زيادتر كند، يا اينكه بين روزه و فديه جمع نمايد (يعنى هر دو كار را انجام دهد) يا اينكه كسى كه تطوّع كند (بر رغبت فرمانبردارى كند)، بهتر از همه طاعتهاى دينى است.

«فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا»: يعنى اى مردم كه مخيّر بين روزه و فديه هستيد، يا بيماران و مسافران، يا قضاكنندگان روزه‏ها و آنان كه مخيّر يا معذورند، و يا به سبب روزه به زحمت مى‏افتند، يا اينكه مقصود، مؤمنان باشند بنابراين كه كلام مستقل بوده و تشويق به روزه نمايد، بدون اينكه آنچه كه بر آن مقدّم شده نظر بنمايد.

«خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»: يعنى اگر شما از اهل علم باشيد، يا اگر مى‏دانيد كه آن بهترين چيزى است كه اختيار كرده ‏ايد (در آن صورت اگر روزه داريد براى شما بهتر است).

 

_________________________________________________________

[1] طبق هيئت قديم، زمين در مركز افلاك قرار داشته و فلكهاى 9 گانه به دور آن مى‏چرخيدند.

[2] تفسير صافى، جلد 1، ص 157، به نقل از كافى. فقيه و عياشى و برهان، ج 1، ص 173.

[3] اشاره به سوره نجم، آيه 3 و 4( و ما ينطق عن الهوى، ان هو الّا وحى يوحى).

[4] سوره نجم، آيه 12( أ فتمارونه على ما يرى).

[5] سوره آل عمران، آيه 7( آمنّا كلّ من عند ربّنا).

[6] سوره نجم، آيه 28( ان الظّن لا يغنى من الحق شيئا).

[7] تفسير صافى، ج 1، ص 158 و اصول كافى، ج 1، ص 52.

[8] اصول كافى، ج 1، ص 52.

[9] اصول كافى، ج 1، ص 53.

[10] سوره اعراف، آيه 169.

[11] سوره يونس، آيه 39.

[12] اصول كافى، ج 1، ص 52.

[13] اصول كافى، ج 1، ص 53.

[14] اصول كافى، ج 1، ص 158.

[15] ماده شتر يا گوسفندى است كه در جاهليت هرگاه ده شكم مى‏زاييد، گوش او را مى‏شكافتند، آزاد مى‏گذاردند تا بچرد و ذبح آن را حرام مى‏دانستند.

[16] شترى كه اولاد اولاد خرد را دريابد.

[17] گوسفندى كه دو بار، دو ماده در پى يكديگر زايد.

[18] شترى كه نسل دهم را ببيند و پير شود و كسى سوار آن نشود.

[19] تفسير صافى، جلد 1، ص 159 به نقل از كافى از قول امام صادق( ع).

[20] تفسير صافى، ج 1، ص 159، به نقل از الفقيه و نور الثّقلين، ج 1، ص 130.

[21] عوالم درونى را هفت قسم دانسته‏ اند كه توقّف در هر كدام را مقام گويند، كه به ترتيب از پايين به بالا عبارتند از: طبع، نفس صدر، قلب، روح، سرّ، خفى و اخفى، نزول عبارت از ورود حقايق از عالم برتر به پايين‏تر، مثلا از قلب به صدر و سپس از صدر به طبع.

[22] تضمين: فعلى كه متضمّن معنى فعل ديگرى است، كه در اينجا خوردن آتش متضمّن فعل خريدن كتاب به بهاى اندك است.

[23] تفسير صافى، ج 1، ص 160( منظور خوض در امرى الهى با توجيه مادّى و عقل جزئى است).

[24] تفسير صافى، جلد 1، ص 160.

[25] تفسير صافى، ج 1، ص 160.

[26] مضاف در عبارت به صورت تقدير است.

[27] مكاتب: درباره مكاتب، در آيه 33 سوره نور، خداى تعالى مى‏فرمايد: و الّذين يبتغون الكتاب ممّا ملكت ايمانكم فكاتبوهم ان علمتم فيهم خيرا. يعنى آنان كه مكاتبه مى‏جويند از آنچه دستهايتان مالك آن شد. پس مكاتبه كنيد، اگر خيرى در ايشان اميد داشته باشد … منظور از مكاتبه اين است كه هرگاه برده( كنيز يا غلام) بخواهد با پرداخت قيمت خود با صاحبش خود را بخرد، بر صاحبش واجب( بنا به قول طبر و عمر بن دينار و عطا) يا مستحب( به قول اكثر فقها) است كه قبول كند و با او مساعدت نمايد. اين پرداخت بها و نوع عمل را مكاتبه گويند و بر دو قسم است مطلق و مشروط( فقه القرآن- چاپ قم، 1399 ه ق. ص 216).

[28] مفهوم در مقابل منطوق است. منطوق عبارت از حكمى است كه خود لفظ مذكور بر آن ندارد. مفهوم بر دو قسم است: مفهوم موافق و مفهوم مخالف. مفهوم موافق عبارت است از اينكه در مفهوم موافق با حكم منطوق باشد. مانند قول خداى تعالى:« فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ» كه مفهوم آن دلالت بر نهى از زدن و ناسزا گفتن و هر چيزى كه در اهانت و ايذاى پدر و مادر شديدتر از حكم منطوق باشد.

مفهوم مخالف: عبارت از آن است كه حكم در مفهوم مخالف باشد با حكم در منطوق كه آن در جاى خود به اقسامى از قبيل مفهوم شرط و مفهوم وصف و غايت و عدد و حصر و قيد تعميم مى‏شود. ظاهر مفهوم مخالف الحرّ بالحرّ، اين است كه عبد در مقابل حرّ قصاص نشود، يعنى اگر عبدى حرّى را بكشد، طبق مفهوم مخالف قيد نبايد قصاص شود. در حالى كه چنين مفهومى در اين آيه قطعا منظور نيست( اصول فقه مظفّر، ص 107 تا 110).

[29] تفسير صافى، ج 1، ص 161، به نقل از عياشى.

[30] تفسير صافى، ج 1، ص 162، به نقل از عوالى.

[31] منظور اين است كه قتل( در جهت قصاص) بهترين دفع‏كننده قتلهاى بعدى است( مانع از تكرار قتل مى‏شود).

[32] صافى، ج 1، ص 162 و نور الثّقلين، ج 1، ح 531، ص 133.

[33] تفسير صافى، ج 1، ص 163، به نقل از تفسير مجمع و عياشى از قول امام صادق( ع)، و تفسير برهان، ج 1، ص 178.

[34] تفسير صافى، ج 1، ص 163، به نقل از فقيه و عياشى از قول امام صادق( ع)، و عياشى، ج 1، ح 168، ص 77.

[35] همان مأخذ، همان صفحه، به نقل از عياشى و عياشى ج 1، ح 163، ص 76.

[36] حصر دو معنى دارد: الف) به معنى قصر مصطلح كه نزد علماى بيان معروف است، اعم از اينكه از نوع قصر صفت در موصوف باشد، مانند« لا فتى الا على لا سيف الا ذو الفقار»، يا از نوع قصر موصوف در صفت، مانند« ما محمّد الا رسول صلّى اللّه عليه و آله» ب) قصر مصطلح ادّعايى يا قرضى و استثنا كه در اصطلاح به آن قصر نمى‏گويند( اصول فقه، ج 1، ص 126). قصر به اعتبار حال مخاطب بر سه قسم است: قصر افراد، قصر قلب، قصر تعيين، مثلا اگر بگوييم« الشّجاع على لا معاويه»، اگر مخاطب معتقد به اشتراك على و معاويه در شجاعت باشد، قصر افراد ناميده مى‏شود و اگر معتقد به عكس آن چيزى باشد كه گفتيم، قصر، قصر قلب است و اگر مردّد باشد و نداند كه كدام يك از آن دو شجاع هستند، قصر، قصر تعيين است.( البلاغة الواضحة، ص 219).

[37] تفسير صافى، ج 1، ص 163، به نقل از كافى و عياشى و تفسير برهان، ج 1، ص 179.

[38] تفسير صافى، ج 1، ص 164، به نقل از ضحى.

[39] تفسير صافى، ج 1، ص 164، به نقل از مجمع.

[40] تفسير صافى، ج 1، ص 164، به نقل از عياشى و تفسير عياشى، ج 1، ح 175، ص 78.

[41] تفسير صافى، ج 1، ص 164.

[42] مجمع البيان، ج 2، ص 272. توضيح اينكه، در بعضى اديان مجاز است كه شخص براى راحت شدن از فشار غريزه جنسى و فرار از اعمال شهوى و نفسانى و شيطانى، خود را اخته كند، ولى در اسلام چنين امرى مجاز نيست، لذا فرموده ‏اند: همان اثرى كه از اخته كردن در نظر بوده است در دين اسلام از روزه گرفتن حاصل مى‏شود.

[43] صافى، ج 1، ص 200.

[44] مجمع البيان، ج 2، ص 272.

 

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=