تفسیر بیان السعادة-المؤمنون

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره المؤمنون78-118

آيات 78- 92

[سوره المؤمنون (23): آيات 78 تا 92]

وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ (78) وَ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (79) وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (80) بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الْأَوَّلُونَ (81) قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (82)

لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ إِنْ هذا إِلاَّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ (83) قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (84) سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ (85) قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (86) سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ (87)

قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (88) سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ (89) بَلْ أَتَيْناهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (90) مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ (91) عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَتَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ (92)

 

ترجمه:

(23/ 92- 78)

و او كسى است كه براى شما گوش [ها] و چشمها و قلبها آفريد، چه اندك‏ مايه سپاس مى‏ گزاريد.

و او كسى است كه شما را در زمين پديد آورد و نزد او محشور مى‏ شويد.

و او كسى است كه زنده مى‏ دارد و مى‏ ميراند و در پى يكديگر آمدن شب و روز از اوست، آيا تعقّل نمى‏ كنيد؟

بلكه همانند آنچه پيشينيان گفتند، (مى ‏گوييد).

گويند: آيا چون مرديم، خاك و استخوانهاى [پوسيده‏] شديم، آيا ما از نو برانگيخته مى‏ شويم؟

به راستى كه به ما و پدرانمان پيشتر چنين وعده‏ اى داده ‏اند؛ اين جز افسانه‏ هاى پيشينيان نيست.

بگو اگر مى ‏دانيد، زمين و هر كس كه در آن است، از آن كيست؟

زودا كه مى‏گويند از آن خداست؛ بگو پس آيا پند نمى‏ گيريد؟

بگو پروردگارت آسمانهاى هفتگانه و پروردگار عرش عظيم كيست؟

زودا كه مى‏ گويند [اين‏ها] از آن خداست؛ بگو پس آيا پروا نمى‏ كنيد؟

بگو اگر مى ‏دانيد ملكوت همه چيز به دست كيست؟ كيست كه خود امان مى دهد و در برابر او نتوان به كسى امان داد؟!

زودا كه مى‏ گويند [اين‏ها] از آن خداست، بگو پس چگونه فريب داده مى‏ شويد؟

بلكه حق را بر ايشان آورده‏ايم، آنان دروغگو هستند.

خداوند فرزندى بر فرزندى برنگزيده است، خدايى در جنب او نيست، چرا كه [در آن صورت‏] هر خدايى آفريده‏ى خود را مى‏ برد، بعضى از آنان بر بعضى ديگر غلبه مى‏ جست، منزّه است خداوند از آنچه مى‏ گويند.

داناى پنهان و پيدا، فراتر است از آنچه شرك مى‏ ورزند.

 

تفسير

وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ اين جمله در مقايسه با متكلّم التفات از تكلّم به غيبت، نسبت به مخاطبين التفات از غيبت به خطاب، برگردانيدن خطاب از محمد 9 به مخاطبين مى‏باشد.

جمله حال يا معطوف است و مقصود اين است كه خداى تعالى آنان را از چيزى كه به وسيله‏ى آن تدبّر و انديشه در گفتار كنند منع نكرده، در آنچه كه تدبير و انديشه به آن محتاج است اهمالى از جانب خدا صورت نگرفته است.

و ليكن كفّار چون در برابر نعمت‏هاى خدا كفران كردند نسبت به اين نعمت‏ها كه اصل نعمت‏هاست كافر و ناسپاس شدند؛ زيرا آنها را در جهتى كه به خاطر آن خلق شده ‏اند و خود به خاطر آنان هستند، استعمال نكردند، مانند نظر، فكر، عبرت گرفتن، تميز دادن حقّ از باطل و مبطل از محقّ.

لذا فرمود: قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ‏ امّا شما، تنها اندكى شكرگزاريد و نعمت‏ها را در راه صحيح خودش استعمال نمى‏كنيد.

چون مقصود اين است كه از جانب خدا هيچ مانعى از پذيرش رسالت در كفّار نيست، اين سه قوّه گوش، چشم و دل را آورد، چون تدبير و تميز به اين سه قوّه احتياج دارد، نه به ساير مدارك و قوا.

وَ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ‏ در حالى كه خداوند شما را در زمين خلق كرد.

وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ‏ و خداى تعالى مبدأ (سر آغاز) و معاد (سر انجام) شماست، پس نبايد نظر در نعمت‏هاى او را ترك كرده، تدبّر و انديشه در امر و نهى ‏اش ننماييد.

وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ و اوست كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند و از پى هم آمدن شب و روز به قدرت اوست مقصود از اختلاف شب و روز به دنبال هم بودن آن‏ها يا بلند و كوتاه شدنشان از همديگرست، يا مقصود اختلاف هر يك با ديگرى به زيادى و كمى يا اختلاف در كيفيّت، يا در تاريك و روشن كردن كرده است و مقصود از شب و روز صورت مشهود آن‏هاست، زيرا كه تعيّش و زندگى انسان و اسباب آن به شب و روز بستگى دارد.

يا مقصود اعم از آن دو است، گويا كه گفته است: او خدايى است كه ساير متضادّها را بين بندگان قرار داده، چنانچه او زنده مى‏ كند و مى ‏ميراند و اين دو متضادّ را بين بندگانش ايجاد مى‏ كند.

لفظ «لام» در مثل اينجا «له» ممكن است از قبيل لا مى‏باشد كه بر مبدأ يا غايت يا مملوك داخل مى ‏شود.

أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏ آيا تعقّل نمى‏ كنيد؟ تا بدانيد كسى كه‏ همه‏ى اين كارها به دست اوست و سزاوار است كه مورد اطاعت قرار گرفته (و تنها) در برابر او تضرّع و از او سؤال و درخواست گردد.

بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الْأَوَّلُونَ‏ بلكه آنان تفكّر و انديشه نمى‏ كنند تا بدانند كه خدا آفريننده و بازگرداننده است.

بلكه با تقليد (از پدران نادان و گذشتگان گمراه) همان گفته‏ ها را گفتند:

قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ‏ كه چگونه وقتى مرديم و خاك و استخوان پوسيده شديم دوباره برانگيخته مى‏شويم بدين ترتيب آنان برانگيخته شدن و زنده شدن پس از مرگ را كه بايد به آن اقرار مى‏ كردند غريب شمردند.

لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ‏ كافران گفتند:

اين وعده‏ها پيش از اين هم بر ما و پدرانمان داده مى‏شد، اگر اين وعده‏ها حق بود در اين مدّت طولانى اثرش ظاهر مى‏گرديد.

إِنْ هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ‏ اين سخنان جز افسانه‏ى گذشتگان چيزى نيست.

«أساطير» سخنانى است كه داراى نظام نيست، جمع «اسطار» و «اسطير» با كسر همزه در هر دو، «اسطور» با ضمّه‏ى همزه است، گاهى «تاء» به هر سه ملحق مى‏شود و به معناى سخن و حديثى است كه داراى نظام نباشد، امّا «اساطير» جمع «اسطار» جمع «سطر» به معناى خط و كتابت و نوشتن در اينجا مناسب نيست.

قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏ آنان اقرار دارند كه خالق و آفريننده خداست، پس اقرار را به يادشان بياور، سپس آگاهشان ساز كه آفرينش ابتدايى سخت‏تر از بازگرداندن و اعاده است.

سَيَقُولُونَ لِلَّهِ‏ آنان در جواب تو اقرارشان را آشكار كرده، اعتراف مى‏ كنند كه خداوند آفريننده است، پس تو آنان را آگاه ساز، پس از آن اقرار.

قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ‏ بگو: آيا به ياد نمى ‏آوريد كه اعاده و بازگردانيدن آسان‏تر از آفريدن است.

قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‏ بگو پروردگار آسمانهاى هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ چه كسى است؟ يعنى خالق آن دو و مدبّر امور با ملاحظه‏ى عظمت و زياد بودن ملايكه و ستارگان در آن دو چه كسى است؟

سَيَقُولُونَ لِلَّهِ‏ و «سيقولون اللّه» خوانده شده، اين قرائت با سؤال موافق‏تر و سازگارترست.

قُلْ‏ بعد از اقرار به اين كه خداوند خالق و مدبّر آسمانها و عرش عظيم است به آنان بگو: أَ فَلا تَتَّقُونَ‏ آيا در مخالفت او و مخالفت رسولش صلّى اللّه عليه و آله به صورت مطلق، يا در انكار اعاده از خشم خدا نمى‏ ترسيد؟

قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ بگو: تدبير هر چيزى و تصرّف و تسلّط بر آن به دست چه كسى است؟

كه ملكوت عبارت از باطن اشياست كه خداوند بر آن‏ها مسلّط و هر طور كه بخواهد در آن‏ها تصرّف مى‏كند.

وَ هُوَ يُجِيرُ در حالى كه او پناه مى‏دهد و فريادرس است.

وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏ غضب‏ شده‏ى خدا را هيچ كس نمى ‏تواند پناه داده و به دادش برسد، البته اگر شما بفهميد و بدانيد! سَيَقُولُونَ لِلَّهِ‏ به زودى مى‏ گويند، بلى اين‏ها از خداست لفظ «للّه» بدون لام به صورت «اللّه» خوانده شد.

قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ‏ بگو: پس چگونه حق با اينكه واضح است براى شما به صورت باطل جلوه مى‏ كند؟! يا چگونه از صحّت اعاده كور مى‏شويد با اين كه دليلهاى آن ظاهر است؟يا چگونه فريب مى‏خوريد؟

بَلْ‏ بلكه انكار و گفتارشان ناشى از خفا و روشن نبودن دليل نيست، همچنان كه ناشى از واضح بودن دليل انكار نيست، لكن‏ أَتَيْناهُمْ بِالْحَقِ‏ ما حقّ را به آنان داديم كه عبارت از ولايت در مظهر رسول صلّى اللّه عليه و آله است، كه در وجودش جز حقّ، بعث و حشر نيست و اقرار به رسول جز آثار حقّ چيز ديگرى نمى ‏باشد.

وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ‏ آنان به طور مطلق دروغ مى‏گويند، وجودشان عارى از جهت صدق است و جهت صدقى وجود ندارد تا دروغ ‏گفتنشان را مقيّد به غير آن (جهت) بكنيم تا از باب تقيه صحيح باشد و كسى كه در وجودش جهت حقّ و صدق نباشد حقّ را تصديق نمى‏ كند.

مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ پاسخ براى پرسشى مى‏ باشد كه در تقديرست، گويا كه گفته است: حال منكرين بعث و اعاده معلوم شد.

پس حال كسى كه براى خدا، خداى ديگرى قرار داده چگونه است؟

آيا اين كار از او صحيح است يا نه؟

پس فرمود: خداوند براى خود فرزند نگرفته است، زيرا فرزند چيزى است كه در ذات و لوازم آن مماثل والد است، پس اگر براى خدا فرزندى بود مثل او (خدا) مى‏شد، اگر مثل او خداى ديگرى بود لازم مى‏ آمد آنچه كه براى تعدّد خدايان لازم مى‏ آيد.

لذا براى بطلان آن برهان ديگرى نياورد، به برهان تعدّد خدايان اكتفا كرد و فرمود:

وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ‏ لفظ «إذا» ظرف محذوف است.

تقدير آن چنين است: (لو كان معه اله إذا لذهب) اگر با خدا خدايى ديگر بود، پيش مى ‏آورد.

كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏ هر خدايى آفريده خود را، يعنى اگر خدا دو تا بود خالى از اين صورت‏ها نبود كه يا هر دو قادر قوى بودند يا هر دو عاجز ضعيف يا يكى قادر قوى و ديگرى عاجز و ضعيف بود.

پس اگر يكى قوى و ديگرى عاجز و ضعيف بود؛ كه خدا يكى مى‏ شود، اگر هر دو ضعيف باشند كه هيچ كدام نمى ‏تواند خدا بوده باشد.

به جهت ضعفى كه در هر دو ظاهرست، اگر هر دو قوى و قادر باشند لازم مى‏آيد كه هر كدام هم قوى باشد و هم عاجز، هم غالب باشد و هم مغلوب، آن محال است.

و اين بدان جهت است كه خدا بودن مقتضى قدرت تامّ و كامل است، قدرت تامّ اقتضا مى‏كند كه تامّ ما سواى او مقدور باشد، پس اگر خدا دو تا فرض شود لازم مى‏آيد هر يك از آن دو در عين حالى كه قادر است مقدور ديگرى هم باشد؛ چون ديگرى خدا فرض شده است.

و اين حجّت و دليل از جانب خداى تعالى برهان كامل است، اگر بعضى از مقدّمات مذكور كه از عنوان خدا بودن معلوم است به آن منضمّ شود، بنابراين معناى قول خدا: لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏ اين مى‏شود كه مى ‏بايست يكى بر ديگرى برترى يابد،بدين گونه كه اضافه لفظ «بعض» براى استغراق مى‏ شود.

سُبْحانَ اللَّهِ‏ خداوند منزّه است، اين جمله به منزله‏ى نتيجه‏ى مطالب گذشته است.

عَمَّا يَصِفُونَ‏ و خداوند از آنچه (فرزند و شريك) كه آنان وصف مى ‏كنند منزّه است.

عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَتَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ‏ داناى پنهان و پيداست، پس از آنچه شرك مى ‏آورند فراتر و برترست.

«سخن در تفسير عالم الغيب و الشّهادة، چگونگى علم غيب و شهادت» بدان كه علم همان‏طور كه در اوّل كتاب و در سوره‏ى بقره گذشت گاهى بدين گونه است كه ذات معلوم نزد عالم حاضر است، كه علم حضورى ناميده مى‏شود، در حقيقت علم همين است.

و اين علم جز با احاطه‏ى عالم بر معلوم به طورى كه معلوم از شئون و سايه ‏هاى او شده باشد محقّق نمى‏ شود، گاهى بدين گونه است كه صورتى از معلوم نزد عالم حاصل است، كه آنچه در حقيقت معلوم است همان صورت است و معلوم، معلوم بالعرض است، نه بالذّات اگر چه مقصود بالذّات بوده باشد، اين، ظنّ ناميده مى‏شود.

چون معلوم از علم منفكّ و جداست و مطابقت نكردن علم با معلوم جائز است.

علم خداى تعالى به اشيا از قبيل قسم اوّل است، چون صفحه‏ى اعيان و اشيا نسبت به خداى تعالى همانند صفحه‏ى اذهان نسبت به ماست، نسبت جميع موجودات به خداى تعالى نسبت صور ذهنى به ماست.

پس همان‏طور كه صورت‏هاى ذهنى مورد احاطه‏ى ما و منوط به اراده و توجّه ماست؛ به‏ طورى كه هرگاه بقايشان را اراده كنيم باقى و هرگاه فنايشان را اراده كنيم فانى مى‏شوند، همچنين است موجودات كه معلوم خداى تعالى هستند نسبت به او.

مقصود از غيب و شهادت عالم غيب است كه از دركهاى حيوانى غايب است و عالم شهادت است كه با مدارك حيوانى درك مى‏ شود، چون موجودات به حكم عقل منحصر در آن دو مى‏باشد؛ پس قول خدا عالم غيب و شهادت به منزله‏ى عالم جميع موجودات مى‏ باشد.

و چون علم خدا بر همه‏ى موجودات به نحو احاطه و تسلّط بر ابقا و افناست؛ پس قول خدا عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ به منزله‏ى اين است كه او محيط به همه‏ى موجودات و غالب و قاهر بر همه است.

و لذا فَتَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ‏ را به نحو تفريع آورد كه در اوّل جمله فا تفريع آمد؛ بر خلاف جمله‏ى‏ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ‏ با اين كه هر دو جمله تفريع و نتيجه‏ى ما قبلش‏ مى‏باشد.

سرّ مطلب اين است كه در قول خدا: «سبحان اللّه» معناى تعجّب است و كم اتّفاق مى ‏افتد كه خالى از تعجّب استعمال شود.

و آنچه كه مناسب انشاى تعجّب است قطع از ما قبل مى‏ باشد بر خلاف قول خدا: فَتَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ‏ كه خالى از تعجّب و اخبار به نتيجه‏ى سابق است.

آيات 93- 102

[سوره المؤمنون (23): آيات 93 تا 102]

قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي ما يُوعَدُونَ (93) رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (94) وَ إِنَّا عَلى‏ أَنْ نُرِيَكَ ما نَعِدُهُمْ لَقادِرُونَ (95) ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَصِفُونَ (96) وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ (97)

وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ (98) حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (99) لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (100) فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ (101) فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (102)

 

ترجمه:

بگو پروردگارا اگر آنچه به آنان وعده داده شده است؛ به من بنمايانى [يا نه‏].

پروردگارا هرگز مرا در زمره‏ى ستم‏پيشگان [مشرك‏] مياور.

و ما تواناى آن هستيم كه آنچه به آنان وعده مى‏دهيم به تو بنمايانيم.

ناشايستى را به شيوه‏اى كه نيكوترست، دفع كن، ما به آنچه مى‏ گويند داناتريم.

و بگو پروردگارا از وسوسه‏هاى شياطين به تو پناه مى ‏آورم.

و پناه بر تو پروردگارا از اين كه نزد من حاضر شوند.

آنگاه كه يكى از ايشان را مرگ فرارسد، گويد پروردگارا، مرا بازگردانيد.

باشد كه در آنچه فروگذار كرده‏ام، كارى شايسته پيش گيرم؛ حاشا، اين سخنى است كه او [ظاهرا] گوينده‏ى آن است؛ و پيشاپيش آنان [زندگى‏] برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند.

آنگاه كه در صور دميده شود، در آن روز پيوند و خويشى در ميانشان برقرار نماند، از هم پرس‏وجو نكنند.

آنگاه كسانى كه كفّه‏ى اعمال [خير] شان سنگين باشد، آنانند كه رستگارند.

تفسير

قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي ما يُوعَدُونَ رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏ بگو: اگر آنچه را كه به آنان وعده داده مى‏شود به اين نشان دهى، پروردگارا مرا از ستم‏پيشگان مياور.

آوردن اسم ظاهر به جاى ضمير به جهت ذمّ ديگرى است،جمله تهديد كفّار است به انتظار نزول عذاب بر آنان.

وَ إِنَّا عَلى‏ أَنْ نُرِيَكَ ما نَعِدُهُمْ لَقادِرُونَ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ و ما تواناييم تا آنچه به آنان وعده داده ‏ايم به تو بنماييم، پاسخ پرسش مقدّرست.

گويا كه گفته است: پس با كفّار چه بكنم و چگونه رفتار نمايم؟ خدا فرمود: بدى آنان را با نيكى دفع كن يعنى با خصلتى و حسنه‏اى كه نيكوترست، يا با دفع‏كردنى كه نيكوتر است بدى خودت يا بدى غير خودت را دفع كن، و خطاب به محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، ولى مقصود از خطاب امّت او است، اين تأديب خوبى براى او و امّتش مى‏باشد.

بيانى در دفع بدى و بدكار با خوبى‏

بدان كه رفع بدى بدكار به سبب بدى كردن به او تصوّر مى‏ شود به نحوى كه بدى كردن به او معقول و قابل تصوّر باشد، مانند كشتن بدكار، قطع اعضا و شقّه كردن آن‏ها، زدن او به مقدار بدى كه كرده است يا مساوى يا كمتر، عفو از او، صفح يعنى پاك كردن قلب از كينه ‏اش و احسان كردن به او، خصلت نيكو به طور مطلق عبارت از احسان كردن به بدكار كه بر آن محبّت و وداد مرتّب مى‏ شود كه در پشت و دنباله‏ى آن چيزى كه در قول خداى تعالى: فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ‏ است قرار مى ‏گيرد.

و چون حسن و قبح افعال جز به سبب نسبت آن‏ها به مبادى و غاياتش محقّق نمى‏ شود، در صورت متعدّى بودن افعال اضافه و نسبت آن‏ها به كسى كه فعل بر او واقع شده نيز اعتبار و لحاظ مى‏ گردد.

بلكه گاهى در حسن و قبح افعال نسبت به مكان، زمان، آلت و حاضرين و غير آن‏ها لحاظ و اعتبار مى‏ شود …

لذا مقصود از دفع به احسن به‏ طور مطلق نمى ‏تواند باشد، بلكه دفع به احسن نسبت به فاعل و منفعل و مكان و زمان و غير آن‏ها مقصود است، زيرا صاحب نفسى كه از جنايت ‏كننده جز به قتل يا به چند برابر جنايت او رضايت نمى ‏دهد دفع به احسن جز با قصاص نمى ‏باشد.

كسى كه بر فرو بردن خشم قدرت دارد دفع به احسن اين است كه كظم غيظ كند و خشم فروبرد، كسى كه قدرت بر گذشت و صلح دارد صلح و گذشت براى او بهتر است، كسى كه مى‏تواند بر بدكار احسان نمايد احسان بهتر است و احسان به جنايتكارى كه جنايت و طغيانش را فزونى بخشد بلكه تسبيح است.

و همچنين است متعرّض نشدن به كسى كه عدم تعرّض به او بر اعتداد و تجاوزش مى ‏افزايد، مطلب نسبت به زمان و مكان و آلات و سامعين و شاهدين نيز همين طور مى ‏باشد.

بنابراين معناى آيه اين است كه نظر كن به بدكار و حالات او زمان دفع بدى و مكان آن، آن وقت به نحو احسن آن بدى را دفع كن، در اين مورد بايد نظر به جميع چيزهايى كرد كه دفع بدى به آن‏ها اضافه مى‏ شود و با آنان نسبتى دارد، خواه آن بدى و سيّئه از لشگريان و قواى خودت، از انسانى جز تو، يا از حيوانى غير از انسان بوده باشد.

پس بكش هر كس را كه سزاوار كشتن است، قطع كن اعضاى كسى را كه سزاوار قطع است، قصاص كن كسى را كه بايد قصاص شود، بزن كسى را كه سزاوار زدن است، با زبان ادب نما كسى را كه بايد چنين ادب بشود، احسان كن به كسى كه شايسته‏ى احسان است.

و مقصود از احسان در قول خداى تعالى: فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ‏ كارى است كه موافق و سازگار با مرتبه‏ى بدكار است بدون نظر به حال فاعل و بدون نظر به حال بدكار.

چنانچه ممكن است مقصود از احسان در اينجا هم همين معنا بوده باشد، به قرينه‏ى قول خداى تعالى: نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَصِفُونَ‏ زيرا معناى اين جمله اين است كه با عذاب و مكافات متعرّض آنان نمى‏شويم، چون ما به آنچه كه آنان توصيف مى ‏كنند داناتريم.

و لفظ «ما» مصدريّه يا موصوله است.

وَ قُلْ‏ هنگامى كه شيطان تو را به بد كردن در مقابل بدكار وادار مى‏كند بگو: رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ‏ لفظ «همزه» به معناى عيب‏جويى، فشار، طرد، دفع، ضرب، انگشت به دندان گرفتن، شكستن مى ‏باشد.

همزات شياطين عبارت از دردسرها و فشارهاى شيطان است، بدين معنا كه: پروردگارا ز فشارهاى شيطان به تو پناه مى‏ برم.

وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ‏ و پناه به تو مى ‏برم از اين كه شياطين بر من حاضر شوند.

زيرا كه حضور شياطين جز براى اين نيست كه مناسبتى بين من و آن‏ها وجود دارد، از حضور آن‏ها مناسبت ديگرى پديد مى‏آيد، پس مرا از حضور آن‏ها پناه بده، يعنى از مناسبت من با آن‏ها و پديد آمدن مناسبت ديگر (پناه بده).

حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ‏ اين جمله غايت «يصفون» يا «كاذبون» يا غايت قول خدا: «قالوا مثل ما قال الأوّلون» است، آنگاه كه يكى از ايشان مرگش فرا برسد.

قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ‏ مى‏گويد: پروردگارا مرا به دنيا بازگردان.

جمع آوردن لفظ «ارجعون» يا به جهت شركت دادن ملايكه با خداى‏ تعالى است يا به جهت تعظيم ربّ.

لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً باشد كه (اگر دنيا بازگردم) عمل صالح انجام دهم؛ يعنى عمل‏هاى صالح يا عمل صالح بزرگ كه عبارت از ولايت علىّ بن ابى طالب عليه السّلام است، انجام دهم.

زيرا در هنگام مرگ ظاهر و روشن مى‏شود كه ربّ مضاف على عليه السّلام بوده است، هيچ عملى جز با ولايت او قبول نمى‏شود و هيچ عمل صالحى جز ولايت او نيست و هر عملى به سبب ولايت اوست كه صالح مى‏شود.

فِيما تَرَكْتُ‏ در دنيا يا اعمال، يا ولايتى كه آن را ترك كرده‏ام، در اخبار تفسير به زكات متروك شده است.

كَلَّا اين كلمه جواب و ردّ سؤال مقدّر است، گويا گفته شده: آيا خداوند درخواست آنان را اجابت مى‏كند؟

پس فرمود: هرگز، بايستى از اين تقاضا درگذرد، يا گويا گفته شده: آيا اگر به دنيا بازگردد عمل صالح انجام مى‏دهد؟

فرمود: هرگز! إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها سخنى از بازگشت به دنيا چيزى است كه فقط كافر مى‏گويد و اجابت نمى‏شود، يا اگر او به دنيا برگردد عمل صالح انجام نمى‏دهد.

وَ مِنْ وَرائِهِمْ‏ از جلو و پشت سر آنان تا روز قيامت‏ برزخ است، چون كفّار در حين رجوع به آخرت به دنيا روى مى ‏آورند و به آخرت پشت مى‏ كنند؛ چون دلهايشان به دنيا تعلّق دارد.

لفظ «وراء» با حركات سه‏ گانه در حرف آخر كلمه مبنى است، «الوراء» در حالى كه با الف و لام معرفه شده باشد به معناى قدام (روبرو) و خلف (پشت سر) است.

بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‏ برزخ تا روزى است كه مردم براى حساب يا براى بهشت و جهنّم برانگيخته مى‏شوند، مقصود روز قيامت، روز انتهاى برزخ و انتقال اهل بهشت به بهشت و اهل آتش به آتش است.

بيان ترقّى ارواح در برزخ‏

برزخ عبارت از حاجز و پرده‏ى بين دو چيز است، ما بين عالم طبع و عالم مثال برزخ ناميده مى‏شود، چون بين دنيا و آخرت است، زيرا كه دنيا دار ابتلا و امتحان است، آخرت دار راحت و قرار؛ برزخ بين آن دو آن است كه انسان بعد از مرگ داخل مى‏شود، در برزخ انسان استقرار پيدا نمى ‏كند بلكه ازآنجا مى‏ گذرد؛ با سرعت يا به كندى، با خستگى يا با راحتى؛ برزخ همان است كه «هور قوليا» ناميده مى‏شود، بعد از برزخ جابلساقبل از آن جابلقا است و آن شهرى است كه هزار هزار در دارد، هر روز خلق خدا آن‏قدر وارد آنجا مى‏شوند كه به شمارش نمى‏آيند، همان مقدار نيز از آنجا خارج مى‏شوند، در سوره‏ى بقره در قول خداى تعالى: فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ‏ و غير آن به آن اشاره شد.

قول در اين كه انسان پس از مرگ ترقّى يا تنزّل دارد مختلف است، بعضى گفته ‏اند: ترقّى، تنزّل و خروج از قوّه به فعل جز در دنيا نمى ‏شود، زيرا حاصل قوّه كه همان مادّه است جز در دنيا نمى ‏باشد، بعد از مرگ و انفصال از مادّه ديگر قوّه ‏اى نيست تا خروج از قوّه به فعليّت عليا يا سفلى محقّق شود، پس ترقّى و تنزّل وجود پيدا نمى‏ كند.

آنچه كه از انبياء عليهم السّلام و پيروان آنان روايت شده اين است كه عالم برزخ عالمى است كه نفوس در آن از شايبه‏ هاى غريب و بيگانه خالص مى ‏شوند.

پس اگر نفوس جهنّمى باشند از شايبه‏ ها و آميختگى عليّين پاك و خالص مى‏ شوند تا وقتى كه به اعراف برسند هيچ از عليّين بر آنها نمى‏ ماند، اگر نفوس بهشتى و عليّينى باشند از آلودگى‏ هاى سجّينى پاك مى‏ شوند كه وقتى به اعراف رسيدند از شايبه‏ هاى غريب و بيگانه به طور كلّى پاك مى‏ شوند، هر يك از نفوس به مقرّ اصلى خود از جهنّم و بهشت داخل مى‏ شوند، اين در حقيقت دور ريختن غريبه ‏ها و ظاهر شدن ذاتيّات نفوس است، از قوّه به فعليّت خارج شدن نيست، بلكه ظهور فعليّت حاصل است.

پس منافاتى بين آنچه كه در شرايع الهى وارد شده و بين آنچه كه حكما از طريق موازين عقلى گفته ‏اند وجود ندارد.

ايستادن و وقوف در برزخ‏ها براى هر كس نيست، بلكه دو طايفه بدون وقوف پس از مرگ داخل مقرّ اصلى خويش مى‏ شوند، يكى آن گروه كه به سوى فعليّات سفلى خارج شده ‏اند و هيچ اثرى از فعليّت‏هاى عليا در آنان باقى نمانده است، ديگرى آن گروه كه به فعليّات عليا رسيده ‏اند و هيچ اثرى از فعليّت‏هاى سفلى در آنان باقى نمانده است.

و آنچه كه وارد شده كه بعضى از مردم بر صراط آن چنان سريع مى‏ گذارند مانند برق خاطف اشاره به اين دو گروه است.

و غير از اين دو گروه، بقيّه مردم در برزخ كم يا زياد، معذّب يا غير معذّب مى ‏ايستند تا از شايبه‏ هاى غير ذاتى خالص و پاك گردند، آن وقت به مقرّ اصلى خود داخل مى‏ شوند، شكّى نيست كه مؤمن گاهى داراى برزخ است.

امّا مؤمنى كه با بيعت خاص بيعت كرده و ولايت را قبول نموده و ايمان در قلبش داخل شده، او در امر ائمّه عليهم السّلام داخل گشته‏ بنا بر بيشتر اخبار او را برزخى نيست و رهايى و پاك شدن او از شايبه‏ ها قبل از مرگ انجام مى‏ شود.

و هنگام مرگ هيچ آلودگى و آميختگى ندارد تا احتياج به وقوف در برزخ پيدا كند و بعضى اخبار دلالت دارد بر اين كه مؤمن نيز گاهى در برزخ‏ها نگه داشته مى‏ شود، شهود اهل شهود نيز بر اين معنا دلالت دارد، ليكن اين وقوف براى آن دسته از مؤمنين است كه ايمانشان ضعيف باشد، بيشتر مؤمنين در برزخ‏ها وقوف ندارند.

تحقيق مطلب اين است كه اگر مؤمن از حدود نفس خودش خارج شود، يا خارج نشود ولى در او نيرويى باشد كه او را تحريك بر خروج نمايد در برزخ‏ها نگه داشته نمى‏ شود، اگر از حدود نفسش خارج نشود؛ نيروى تحريك‏ كننده‏ى بر خروج هم نداشته باشد، به خانه‏ى نفس خود رضايت دهد، به زمين طبعش مطمئن و آرام باشد به طور قطعى در برزخ نگه داشته مى‏ شود، اين وقوف در برزخ بر حسب تفاوت غرايب و مقدار آميختگى و آلودگى متفاوت مى‏ شود، براى بعضى از مؤمنين تكرار مرگ و جان كندن در برزخ مشاهده شده است.

پس اى برادران من از وقوفهاى برزخ و مرگ‏هاى آن بترسيد، هر كسى بنگرد كه براى فردا چه پيش فرستاده است.

پس آنچه كه وارد شده مبنى بر اين كه مؤمن از دنيا بيرون نمى‏رود مگر بعد از پاكى و طهارت از گناهان در مورد كسى است كه از حدود نفس خود خارج شده باشد، يا نيروى محرّك بر خروج داشته باشد.

و آنچه كه اشعار به وقوف در برزخ دارد در مورد كسى است كه از حدود نفس خويش خارج نشده و نيروى محرّك بر خروج هم نداشته باشد.

فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ‏ كلمه‏ى «صور» با ضمّ صاد و سكون واو شاخى است كه در آن دميده مى‏شود، در اخبار وارد شده كه آن شاخى از نور است كه اسرافيل در آن مى‏دمد، آن داراى يك سر و دو طرف است، پس اسرافيل در آن مى‏دمد، صدا از طرفى كه به سوى زمين است در مى‏آيد و در نتيجه همه‏ى اهل زمين مى‏ميرند.

از طرفى كه به سوى آسمان‏هاست صدايى بيرون مى‏آيد؛ پس اهل آسمانها مى‏ ميرند، سپس زمين و آسمانهاى خالى از اهل و سكّان هر چقدر كه خدا بخواهد مى ‏ماند پس از آن كه خداوند جبرئيل و ميكاييل و اسرافيل و عزراييل را نيز مى‏ ميراند.

سپس خداوند در صور مى‏دمد، يا اسرافيل را زنده مى‏ كند و به او امر مى‏كند كه بار ديگر در صور بدمد.

صور داراى سوراخهايى است به عدد ارواح خلايق، پس صدا از يكى از دو طرفش كه به سوى آسمانهاست خارج مى‏ شود.

پس در آسمانها كسى نمى‏ ماند مگر آن كه زنده مى‏ شود و مى ‏ايستد و به حالت اوّلى برمى‏ گردد، حاملين عرش برمى‏ گردند و بهشت و جهنّم حاضر مى ‏شوند، خلايق براى حساب حشر مى‏شوند.

بعضى گفته‏ اند: لفظ «صور» در اينجا و در امثال آيه هرجا كه ذكر شده جمع صورت به معناى هيئت و شكل است.

و به امام سجّاد عليه السّلام نسبت داده شده كه از او از دو نفخ و دوباره دميدن سؤال شد، اين كه مدّت بين دو دم چقدرست؟ فرمود:

مدّت بين دو دم مقدارى است كه خدا بخواهد.

عرض شد اى فرزند رسول خدا به من خبر بده چگونه در صور نفخ مى‏ شود؟

فرمود: امّا دميدن اوّل چنين است كه خداى تعالى به اسرافيل امر مى‏كند كه به دنيا هبوط كند، در حالى كه صور همراه اوست، صور يك سر و دو طرف دارد، فاصله بين سر هر طرف تا طرف ديگر همانند ما بين آسمان و زمين است، پس وقتى ملايكه ديدند اسرافيل با صور به دنيا هبوط كرده مى ‏گويند: خداوند اذن داده كه اهل زمين و آسمان بميرند.

امام سجّاد عليه السّلام فرمود: پس اسرافيل به حظيره‏ى بيت المقدّس هبوط مى‏كند در حالى كه او روبه‏روى كعبه است، وقتى اهل زمين او را ديدند مى‏گويند: خداوند به مرگ اهل زمين اجازه داده، پس اسرافيل يك بار در صور مى‏دمد، صدا از طرفى بيرون مى‏آيد كه رو به زمين است، پس در زمين صاحب روحى باقى نمى‏ ماند مگر آن كه صيحه كشيده و مى ‏ميرد، بار ديگر صدا از طرفى بيرون مى‏آيد كه رو به آسمان‏هاست، پس در آسمان‏ها صاحب روحى نمى‏ ماند مگر آن كه صيحه كشيده و مى ‏ميرد، فقط اسرافيل زنده مى ‏ماند امام سجّاد عليه السّلام ادامه داد: پس خداوند به اسرافيل مى ‏فرمايد: اى اسرافيل بمير، پس اسرافيل مى‏ ميرد، همه در همين حالت مرگ به مقدارى كه خدا بخواهد مى‏ مانند، سپس خداوند به آسمانها امر مى‏ كند كه به جريان بيافتند، به كوهها امر مى‏كند كه حركت كنند، اين است معناى قول خدا كه فرمود: «يوم تمور السّماء مورا و تسير الجبال سيرا».

يعنى زمين گسترش پيدا مى‏كند و تبديل به زمينى غير از اين زمين مى‏شود، يعنى زمينى مى‏شود كه بر روى آن گناه نشده است، كوه و گياه در آن نيست، همان‏طور كه زمين را بار اوّل گسترش داد، عرش خود را بر آب برمى‏گرداند همان‏طور كه بار اوّل چنان بود در حالى كه خداى تعالى مستقلّ به عظمت و قدرت‏ خويش است.

امام سجّاد عليه السّلام ادامه داد: در اين هنگام جبّار تبارك و تعالى با صداى بلندى از جانب خودش ندا مى‏كند به طورى كه همه‏ى اقطار آسمانها و زمين‏ها مى‏ شنوند: امروز ملك و پادشاهى از آن كيست؟ پس هيچ كس جواب نمى‏دهد، در اين هنگام جبّار عزّ و جلّ به خودش جواب مى ‏دهد و مى‏ گويد: «للّه الواحد القهّار» و من بر همه‏ى خلايق غالب هستم و همه را من ميراندم، به درستى كه من خدا هستم و جز من هيچ پرستيده و خدايى نيست، من داراى شريك و وزير نيستم، خلقم را با دست خود آفريدم، آنان را با مشيّت خود ميراندم، آنان را با قدرت خود زنده مى‏كنم.

امام سجّاد عليه السّلام فرمود: پس جبّار تبارك و تعالى بار ديگر در صور مى‏دمد، از آن طرف كه رو به آسمان‏هاست صدايى بيرون مى‏آيد، پس در آسمانها كسى نمى‏ماند جز اين كه زنده شده و مى‏ايستد همان‏طور كه پيش از آن بوده است، حاملين عرش برمى‏گردند، بهشت و جهنّم حاضر مى‏شود، خلايق براى حساب فراهم مى‏آيند.

و اخبار ديگرى در اين زمينه غير از اين خبر به طور مفصّل وارد شده كه هر كس بخواهد به كتابهاى مفصّل مراجعه كند.

و چون نسبت‏هاى جسمانى از قبيل مناسبت‏ها (نسبى)،دامادى (سببى) و همچنين ولاى عتق جز به توسّط مادّه‏ى جسمانى و اعتبارات آن حاصل نمى‏ شود اعمّ از اين كه تناسب بين دو نفس با همان نسبت جسمانى حاصل بشود يا نشود، با دميدن و نفخ اوّل نفوس از مادّه‏ى جرمانى خالص و پاك مى‏ شوند اعمّ از اينكه به بدن‏هاى مثالى متعلّق باشند يا مجرّد از آن باشند، با نفحه‏ى دوّم موادّ برنمى‏ گردند، بلكه اجسام در حال تجرّد از موادّشان بر مى‏ گردند … لذا هر نوع نسبت و دوستى جسمانى در هر دو نفخ منقطع مى‏ شود غير از نسبت‏هاى روحانى كه براى انسان با يكى از دو بيعت يا با سنخيّت و توادد بين متناسبين حاصل مى‏ شود، پس ديگر نسبت‏هاى جسمانى بين آنان باقى نمى‏ماند.

يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ‏ در آن روز كسى حال كسى را نپرسد، امّا در نفخ اوّل كه واضح است، امّا در نفخ دوّم پس مقصود موقف حساب است، نه جميع مواقف؛ زيرا در بعضى مواقف بعضى بر بعضى روى آورده و حال همديگر را مى‏ پرسند.

فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏ پس آنان كه ميزان (كردارهاى پسنديده و شايسته ‏شان) سنگينى كند رستگارند.تحقيق وزن، ميزان و بيان موازين در نظير اين آيه (اوّل سوره‏ى اعراف) گذشت.

آيات 103- 118

[سوره المؤمنون (23): آيات 103 تا 118]

وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ (103) تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَ هُمْ فِيها كالِحُونَ (104) أَ لَمْ تَكُنْ آياتِي تُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ (105) قالُوا رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا وَ كُنَّا قَوْماً ضالِّينَ (106) رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ (107)

قالَ اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ (108) إِنَّهُ كانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبادِي يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ (109) فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ (110) إِنِّي جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِما صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفائِزُونَ (111) قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ (112)

قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّينَ (113) قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاَّ قَلِيلاً لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (114) أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ (115) فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ (116) وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ (117)

وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ (118)

 

ترجمه:

(23/ 118- 103)

و كسانى كه كفّه‏ى اعمال [خير] شان سبك باشد، آنان كسانى هستند نفس خويش را به زيان افكنده و آنان در جهنّم جاودانه هستند.

چهره ‏هايشان را آتش مى‏ گذارد، ايشان در آن ترشرو هستند.

[به آنان گويند] آيا آيات من بر شما خوانده نمى‏ شد، شما آن‏ها را دروغ مى ‏انگاشتند؟

گويند پروردگارا شقاوت ما بر ما چيره شد و قومى گمراه بوديم.

پروردگارا ما را از آن [جهنّم‏] بيرون آور، اگر [به كارهاى گذشته‏] بازگشتيم، آنگاه ستم‏ پيشه ‏ايم.

گويد در آن گم شويد، با من سخن مگوييد.

چرا كه گروهى از بندگان من بودند كه مى‏گفتند پروردگارا ايمان آورده‏ايم، ما را بيامرز و بر ما رحمت آور، تو بهترين مهربانانى.

آنگاه شما ايشان را به ريشخند مى‏گرفتيد، تا آنجا كه ياد مرا [از بس به آن‏ها پرداختند] از خاطر شما بردند، به آنان مى‏خنديدند.

امروز به خاطر صبرى كه پيشه كرده بودند، پاداششان مى‏دهم؛

گويد چه مدّت در روى زمين، به شمار ساليان، به سر برديد؟

گويند [به اندازه‏ى‏] روزى يا بخشى از روز به سر برديم، [بايد] از شما گران بپرسى.

گويد اگر مى ‏دانستيد جز اندكى به سر نبرده‏ايد.

آيا پنداشته‏ايد كه شما را بيهوده آفريده‏ايم، شما به نزد ما بازگردانده نمى‏ شويد؟

بزرگا خداوند كه فرمانرواى بر حقّ است، خدايى جز او نيست كه پروردگار عرش گرانقدر است.

و هر كس در جنب خداوند خدايى ديگر بپرستد كه در اين كار حجّتى ندارد؛ جز اين نيست كه حسابش با پروردگارش است؛ آرى كافران رستگار نمى‏ شوند.

و بگو پروردگارا بيامرز و رحمت آور و تو بهترين مهربانانى.

تفسير

وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ‏ آن كسى كه اعمالش سبك وزن است نفس خويش را به زيان افكنده، زيرا كالاى خويش را كه عبارت از فطرت انسانى و مدّت عمر بوده است ضايع كرده است، بدون اين كه كمالى براى خود كسب كند، پس كالاى خويش را بدون عوض از بين برده است.

فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ‏ و آنان در جهنّم جاودانه هستند، چون فطرتى كه سازگار با جهنّم نباشد و آنان را از جهنّم خارج سازد برايشان باقى نمانده است.

تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ «لفح النّار» آتش با گرمى سوزانيد (يعنى آتش رخسار آنان را مى‏سوزاند)، هر دو جمله خبر بعد از خبر هستند، يا «الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ» صفت، «فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ» خبر آن است، يا «فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ» حال است، «تلفح وجوههم» خبر، يا هر دو جمله‏ى حالند به صورت دو حال مترادف يا مداخل يا هر دو جمله مستأنف‏اند.

وَ هُمْ فِيها كالِحُونَ‏ «كلح» بر وزن «منع» كلوحا، كلاحا با ضمّه‏ى هر دو به معناى برگشتن دو لب است به بالا و پايين درحالت عبوسى خواه در تبسّم باشد يا غير تبسّم، اين جمله حاليّه يا معطوفه است، يعنى در آنجا با ترش‏رويى ناشى از عذاب به سر مى‏ برند.

أَ لَمْ تَكُنْ آياتِي تُتْلى‏ اين جمله مستأنفه به تقدير قول، جواب پرسش مقدّر است، گويا كه گفته شده: به آنان در اين هنگام چه گفته مى‏شود؟

پس فرمود: جهت سرزنش آنان گفته مى‏شود: أَ لَمْ تَكُنْ آياتِي تُتْلى‏ عَلَيْكُمْ‏ آيا آيات من بر شما خوانده نمى‏ شد.

عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ‏ و شما تكذيب مى‏ كرديد؟! قالُوا اين جمله «قالوا» نيز پاسخ پرسش مقدّر است، گويا كه گفته شده: آنان چه مى ‏گويند؟

پس فرمود: آنان چنين مى‏گويند، لفظ ماضى بدان جهت آورد كه وقوع آن محقّق است.

رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا مى‏گويند: پروردگارا شقاوت ما بر ما غلبه كرد و نگذاشت تا ما پيرو تو باشيم، ما را به تكذيب آيات و سوء عاقبت رهنمون گشت.

وَ كُنَّا قَوْماً ضالِّينَ‏ و ما بر حبّ فطرت قومى گمراه بوديم.

رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا اى پروردگار ما، ما را از جهنّم بيرون آور.

پس اگر برگشتيم به آنچه كه در آن بوديم‏ فَإِنَّا ظالِمُونَ‏ ما ظالم و ستمگر هستيم، گويا از تكذيب آيات در دفعه‏ى اوّل عذر آوردند به اين كه آنان مغلوب شقاوت خويش بودند، رادع و مانعى از پيروى شهوت نداشتند، نه از جانب نفسهايشان و نه از خارج، چون از راه گمراه بودند، پس ممكن نبود كه بتوانند به آثار راه متوسّل گردند.

زيرا آثار راه برايشان روشن نبود و راهنمايى صاحب طريق نيز به گوششان نرسيده بود، چون گمراه بودند.

و لذا وقتى راه و عقبات آن را دانستند آرزوى بازگشت به دنيا را نمودند، گفتند: اگر به دنيا برگرديم چون طريق و آثار و عقبات آن را دانستيم ديگر تكذيب ننماييم، از راه خارج نشويم و آن را گم نكنيم.

و هرگاه راه را گم نكنيم صاحب راه را نيز گم نخواهيم كرد، هرگاه صاحب راه را گم نكنيم تكذيب آيات نخواهيم كرد، اگر آن وقت تكذيب كنيم ما ظالم و ستمگر خواهيم بود، كه تكذيب را كه براى ما شايسته نبود- به جاى تصديق گذاشتيم كه شايسته‏ى ما بود، امّا تكذيب سابق و بار اوّل پس آن مقتضاى گمراهى ما بود، ظلم و ستمى از جانب ما نبود.

قالَ اخْسَؤُا فِيها لفظ «اخسا» كلمه‏اى است كه براى بازداشتن سگ و زجر آن گفته مى‏شود، يعنى برويد گم شويد (به ضجّه!) وَ لا تُكَلِّمُونِ‏ سخن نگوييد.

اين دو كلمه‏ى «اخسئوا» و «وَ لا تُكَلِّمُونِ‏» اظهار نهايت خشم بر آنان، ردع آنان از ساحت حضور و محلّ خطاب حقّ تعالى است.

إِنَّهُ كانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبادِي يَقُولُونَ‏ گروهى از بندگان من با زبان حال و قال مى‏گويند:

رَبَّنا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ‏ بار پروردگارا ايمان آورده‏ايم، ما را بيامرز؛ بر ما رحمت آور كه تو بهترين مهربانانى.

منظور جماعتى از بندگان هستند كه تولّاى على عليه السّلام را با بيعت خاصّ دارند كه متوسّل شده و تضرّع نموده و به خدا پناه مى‏آورند.

فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا همانهايى كه شما به ريشخندشان مى‏گرفتيد؛ لفظ «سخريّا» با ضمّه سين و كسره‏ى آن خوانده شده است.

حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي‏ چون شما مشغول استهزاى مؤمنين بوديد ذكر مرا فراموش كنيد؛ نه اين كه شما به مقتضاى فطرت‏تان گمراهى بوده باشد.

وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ‏ و بر آنان مى‏خنديديد، در حالى كه اولياى من بودند، استهزاى‏شان استهزاى من به شمار مى‏رفت، لذا من هم شما را چنين جزا و پاداش دادم، مؤمنين را در نهايت اكرام؛ اكرام نمودم.

إِنِّي جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِما صَبَرُوا و من هم به جهت صبرشان بر استهزا و آزار شما امروز به آنان پاداش داده ‏ام.

أَنَّهُمْ هُمُ الْفائِزُونَ‏ لفظ «انّهم» با فتحه‏ى همزه خوانده شده تا مفعول «جزيتهم» باشد، با كسره‏ى همزه خوانده شده تا مستأنف و در مقام تعليل باشد، يعنى به مؤمنين پاداش دادم به بهترين پاداش‏ها، بدين گونه كه آنان را مخصوص به رستگارى و نجات قرار دادم، يا آنان را به مقصودهايشان يا به كمالات انسان و لذايذ آن به‏طور مطلق رساندم.

قالَ‏ خداوند يا ملايكه‏ى آنان گفت، لفظ «قال» «قل» خوانده شده بنابراين كه امر به ملايكه‏ى موكّل آنان شده باشد.

كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ‏ در هنگام زندگى دنيا، يا در زمين قبرها پس از مرگ چه مدّت درنگ كرديد.

قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ‏ آنان به جهت وحشت و ترسى كه پيدا كرده بودند مدّت زندگى در دنيا يا در قبرها را اندك شمردند.

فَسْئَلِ الْعادِّينَ‏ پس از ملايكه كه بپرس كه بر حفظ سالها، ماهها و روزها موكّلند آنان بر صدق گفتارشان ملايكه را به‏ شهادت مى‏ طلبند، يا گويا كه آنان توجّه دارند كه خلط كرده و در تعيين روزها و ماهها متحيّر گشته ‏اند، مى‏ گويند: ما به آنچه مى‏ گوييم علم نداريم از ملايكه بپرس.

قالَ‏ خداوند يا فرشته مى‏گويد، لفظ «قال» مانند سابق «قل» خوانده شده است.

إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏ شما كم درنگ كرديد اگر بدانيد آنچه را كه خلط كرديد، ممكن است لفظ «لو» براى تمنّى باشد، يعنى اى كاش مى‏دانستيد.

أَ فَحَسِبْتُمْ‏ آيا تأمّل نكرديد، يا اهمال كرديد و اين چنين گمان كرديد؟! أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً كه ما شما را بيهوده آفريديم لفظ «عبث» «بر وزن» «فرح» به معناى بازى و بازيچه و بر وزن «ضرب» به معناى خلط كردن است.

وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ‏ اين جمله مستأنف و جواب سؤال مقدّر به تقدير قول است.

يعنى مى‏گوييم: آيا گمان كرديد شما را بدون كمال‏جويى و بقايتان آفريديم؛ پس شما تكذيب كرديد و خواسته‏هاى خود را پيروى نموديد و از فرستادگان و جانشينان ما اعراض كرديد؟

فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُ‏ پس از خداى حقّ كه هيچ‏ شايبه‏ى باطل در آن نيست سزاوار نيست كه فعلى عبث يعنى كارى كه غايت نداشته باشد، انجام دهد، او از بيهوده ‏كارى بسى فراتر برترست.

لا إِلهَ إِلَّا هُوَ معبود و خدايى جز او نيست، پس احتياج به كسى نيست كه او را كمك كند، لازم باشد تا مخلوقى بيافريند كه او را مساعدت و كمك نمايند، سپس آنان را بدون غايت و هدف هلاك سازد.

رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ‏ او پروردگار عرش كريم است و كسى كه پروردگار عرش باشد كه آن همه‏ى موجودات است ديگر احتياجى به خلق ندارد، بلكه آن‏ها را خلق مى‏ كند تا بر آنان جود و بخشش كند.

وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ اين جمله حاليّه يا معطوف بر «لا إله الّا هو» است يعنى كسى كه به جاى حق تعالى خداى ديگرى فرا مى‏خواند مانند بت‏ها، ستارگان (روشنايى)، (تاريكى)، ظلمت، اهريمن (و اهورامزدا)، يا كسى كه با علىّ عليه السّلام امام ديگرى را بخواند كه‏ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ‏ برهان و دليلى بر آن ندارد.

چون كسى كه خداى حقيقى را مى‏ خواند بر خدايى او برهان و دليل دارد، مانند كسى كه انبيا و اوليا عليهم السّلام را مى‏خواند از باب اين كه برهان صدق آنان در ادّعايشان ظاهر و آشكار است، در نتيجه چنين شخصى موحّد است،نه مشرك و مثاب است، نه معاقب، ولى كسى كه خدا يا امامى را فرا مى‏خواند كه برهان بر صدق او ندارد.

فَإِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ‏ حساب او نزد پروردگارش است، اين جمله كنايه از شدّت عقاب و بدى حساب است.

إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ‏ جواب سؤال از علّت است، گويا كه گفته است: چنين شخصى كافر است، كافران رستگار نمى‏شوند.

وَ قُلْ‏ خطاب به محمّد صلّى اللّه عليه و آله يا عامّ است و عطف بر مقدّر، گويا كه گفته است: به ياد آور، يا يادآورى كن، متوسّل به ما باش، از ما در خواست كن، بگو: رَبِّ اغْفِرْ پروردگارا بدى‏هاى ما را كه لازمه‏ى مشغول شدن به كثرت‏هاى وجود ما و كثرت‏هاى خارج از وجود ما است ببخشاى، از قبيل پيروى كردن از هواهاى خود و نظر كردن در كارها به غير تو.

وَ ارْحَمْ‏ و پس از آمرزش بر ما ببخشا و رحمت كن‏ وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ‏ در حالى كه تو بهترين مهربانانى.

اين عبارت جمله حاليّه است، ذكر خداى تعالى است بدين گونه كه او را به كمال مسئول خودش متّصف مى‏سازد، تا از خدا طلب رحمت و مهربانى كند.

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏10، ص: 261

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=