ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره الشعراء 152-227
آيات 159- 152
[سوره الشعراء (26): آيات 152 تا 159]
الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ (152) قالُوا إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ (153) ما أَنْتَ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (154) قالَ هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ (155) وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَظِيمٍ (156)
فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ (157) فَأَخَذَهُمُ الْعَذابُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ (158) وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ (159)
ترجمه
(26/ 159- 152)
(همان) كسانى كه در اين سرزمين فتنه و فساد مى كنند و در اصلاح نمى كوشند.
گفتند جز اين نيست كه تو از جادوزدگانى.
تو جز بشرى همانند ما نيستى؛ اگر راست مى گويى معجزهاى بياور.
گفت: اين مادّه شترى است كه آبشخورى (معيّن) براى او و آبشخور روزى معيّن براى شماست.
و به آن آسيبى نرسانيد كه عذابى سهمگين گريبانگيرتان خواهد شد.
آنگاه آن را پى كردند و سپس پشيمان شدند.
و عذاب ايشان را فروگرفت؛ بىگمان در اين مايهى عبرتى هست و بيشترين آنان مؤمن نبودند.
و همانا پروردگارت پيروزمند مهربان است.
تفسير
حكايت نوح، هود و صالح: در سورهى الاعراف و سورهى هود به طور مفصّل گذشت.[1]
آيات 175- 160
[سوره الشعراء (26): آيات 160 تا 175]
كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلِينَ (160) إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَ لا تَتَّقُونَ (161) إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ (162) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ (163) وَ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلى رَبِّ الْعالَمِينَ (164)
أَ تَأْتُونَ الذُّكْرانَ مِنَ الْعالَمِينَ (165) وَ تَذَرُونَ ما خَلَقَ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ عادُونَ (166) قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ (167) قالَ إِنِّي لِعَمَلِكُمْ مِنَ الْقالِينَ (168) رَبِّ نَجِّنِي وَ أَهْلِي مِمَّا يَعْمَلُونَ (169)
فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِينَ (170) إِلاَّ عَجُوزاً فِي الْغابِرِينَ (171) ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ (172) وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِينَ (173) إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ (174)
وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ (175)
ترجمه
(26/ 175- 160)
قوم لوط (هم) پيامبران را دروغگو انگاشتند.
چنين بود كه برادرشان لوط به آنان گفت: آيا (از شرك) پروا نمى كنيد؟
من براى شما پيامبرى امينم.
پس، از خداوند پروا و از من پيروى كنيد.
و براى آن از شما پاداشى نمىطلبم؛ پاداش من جز بر پروردگار جهانيان نيست.
آيا از ميان مردم جهان با مردان مى آميزيد؟
و همسرانتان را كه پروردگارتان براى شما آفريده است رها مى كنيد، آرى شما قومى تجاوزكار هستيد.
گفتند: اى لوط اگر دست بر ندارى از رانده شدگان خواهى شد.
(لوط) گفت: من از دشمنان كار و كردار شما هستم.
پروردگارا مرا و خانوادهام را از شرّ كارى كه مى كنند رهايى ده.
آنگاه او و خانوادهاش را رهانيديم
مگر پيرزنى را كه از بازپسماندگان بود.
سپس ديگران را نابود كرديم.
و بر آنان بارانى (از سنگ) باريديم، باران (بلاى) هشداريافتگان چه بد است.
بىگمان در اين مايهى عبرتى هست و بيشترين آنان مؤمن نبودند.
و همانا پروردگارت پيروزمند مهربان است.
تفسير
كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلِينَ إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَ لا تَتَّقُونَ إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ وَ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلى رَبِّ الْعالَمِينَ أَ تَأْتُونَ الذُّكْرانَ مِنَ الْعالَمِينَ وَ تَذَرُونَ ما خَلَقَ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ قوم لوط (هم) پيامبران را دروغگو انگاشتند. چنين بود كه برادرشان لوط عليه السّلام به آنان گفت: آيا (از شرك) پروا نمى كنيد؟ من براى شما پيامبرى امينم.
پس، از خداوند پروا و از من پيروى كنيد. و براى آن از شما پاداشى نمىطلبم؛ پاداش من جز بر پروردگار جهانيان نيست. آيا از ميان مردم جهان با مردان مىآميزيد؟ و همسرانتان را كه پروردگارتان براى شما آفريده است رها مىكنيد، و شما بر اين اندازه از ظلم واقف نيستيد براى اينكه شما قَوْمٌ عادُونَ قومى تجاوزكار هستيد.
قوم تجاوزكارى هستيد در همهى امورتان، «العادون» از «عدى» به معناى ستم، دزدى، صرف، وثب، تجاوز يا «عدوّ» ضدّ «صديق» به معناى دشمن، يا از «عدى» بر وزن علم به معناى به خشم آوردن است.
مطابقت موجود بين تكاليف اختيارى
بدان كه تكاليف اختياريّهى نبويّه يا ولويّه با آنچه كه در عالم تكوينى الهى وجود دارد مطابقت دارد.
و خداوند متعال جنس حيوان را در اكثر انواعى كه دارد مكلّف به زندگى اجتماعى كرده است تا به وسيلهى اين زندگى اجتماعى كه شهوات را در آن تركيب داد و در «كشش» آن جنس مذكّر و مؤنث را قرار داده است كه آنها را طورى كرده كه هيچكدام صبر و بردبارى بر نبود ديگرى ندارد به اقتضاى شهوت و ميلى كه در نهاد آنها قرار داده است.
و هيچ مقصودى از آفرينش شهوت جز بقاى نسل و نوع نبوده و در صورت نبودن شهوت هيچ مواقعه اى كه موجب پيدايش و بقاى نوع ساير حيوانات بود ممكن نبود.
و امّا انسان به موجب تكاليف نبويّه مواقعه ممكن بود ليكن در مواردى برخورد مى شود بر افرادى كه اعتنايى بر اوامر تكليفيّه نمى كنند در اين صورت ممكن بود خللى در امور پديد آيد بنابراين مطابق ساخت اين اوامر را با اوامر تكوينى انسان.
كه اگر چنين نبود ممكن بود مواقعه اى بر مبناى اوامر اختياريّه نبوى به محض امر تكليفى صورت نگيرد.
و در اين صورت بيم آن مى رفت كه نوع و جنس از بين برود يا كاهش يابد پس براى قصد تناسل خداوند تعالى در نر و ماده آلت و وسيلهاى را براى قضاى حاجت (دفع شهوت) قرار داد كه مادّهى تشكيل دهنده نطفهى انسان در آن طورى قرار داده شده است كه در جايگاه ويژهاى است (كه با تحريك طرفين حركت كرده و در رحم براى تشكيل جنين جاى مى گيرد).
علاوه بر اين مذكّر و مؤنّث را به نحوى عاشق فرزند و مربّيان او قرار داده است كه هر كدام او را جزوى از خود مى داند.
و غير از انسان در حيوان نيز كه توجّهى بر امر تكليفى نيست شيطنت و ذكاوت ويژهاى قرار داده كه اگر نبود ممكن نبود كه رغبتى در جهيدن بر همديگر نشان داده موجبات ازدياد نسل را فراهم نمايند؛ كه اين در واقع به مقتضاى امر تكوينىّ انجام مى گيرد و امر تكليفى براى حيوان وجود ندارد.
امّا انسان كه داراى قدرت تخيّل، زمينهى وسوسه شدن به واسطهى شيطان كه به نحوى مىتواند تصرّف در امر قضاى شهوت نمايد وجود دارد.
و گاهى انسان مخالفت مى كند بر اساس تدبير و شيطنتش با امر تكوينى و امر تكليفى، خداوند او را به دليل مخالفت با امر تكوينى و تكليفى مورد عقاب و مؤاخذه قرار داده و حدّ و عقوبتى را برايش قرار مى دهد.
و چون خروج از امر تكليفى در اين مورد افساد كلّى در زمين به قطع نسل را در پى داشت، طبيعت مرد و زن را بيرون از حيا و پست تر از حيوان در قوّهى حيوانى قرار داد و براى دفع شهوت مذكّر با مذكّر يا زن با زن (همجنسبازى) اشدّ عقوبت را وضع كرد.
قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ گفتند: اى لوط اگر دست بر ندارى از آنچه كه نهى از آن مىكنى.
لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ از راندهشدگان خواهى شد از روستاى ما.
قالَ إِنِّي لِعَمَلِكُمْ مِنَ الْقالِينَ (لوط) گفت: من از دشمنان كار و كردار شما هستم؛ نه خود شما چرا كه شما آفريدهى پروردگارم هستيد و قادر نيستم شما را دست كم بگيرم (مورد بى اعتنايى قرار دهم) ليكن عملتان مخالف با امور تكوينى و تكليفى است كه مورد غضب من است چه، مرا از روستايتان بيرون كنيد و چه بيرون نكنيد.
سپس از آنان روى گردانيده و در مقام التجا به خداوند متعال عرضه داشت: رَبِّ نَجِّنِي وَ أَهْلِي مِمَّا يَعْمَلُونَ فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِينَ إِلَّا عَجُوزاً پروردگارا مرا و خانواده ام را از شرّ كارى كه مى كنند رهايى ده. آنگاه او و خانواده اش را رهانيديم مگر پيرزنى را از اهل او كه همسر لوط بود.
فِي الْغابِرِينَ كه از بازپسماندگان بود؛ از باقىماندگانى كه در قرا ماند و با لوط بيرون نيامد يا از باقيماندگان در عذاب است بنا بر آنچه كه گفته شده[2]: او نيز خارج شد ولى در راه با اصابت سنگى هلاك شد.
ثُمَّ دَمَّرْنَا سپس نابود كرديم الْآخَرِينَ ديگران را با پوشاندن و فرو بردن در زمين و دگرگون نمودن قرا پس از آن با بارش سنگ از آسمان قراى آنان را زير و رو كرديم.
وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً و بر آنان بارانى (از سنگ) باريديم، بارش عجيبى از باران سنگ.
فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِينَ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ باران (بلاى) هشداريافتگان چه بد است. بى گمان در اين مايهى عبرتى هست و بيشترين آنان مؤمن نبودند. و همانا پروردگارت پيروزمند مهربان است.
آيات 191- 176
[سوره الشعراء (26): آيات 176 تا 191]
كَذَّبَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ الْمُرْسَلِينَ (176) إِذْ قالَ لَهُمْ شُعَيْبٌ أَ لا تَتَّقُونَ (177) إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ (178) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ (179) وَ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلى رَبِّ الْعالَمِينَ (180)
أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِينَ (181) وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ (182) وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ (183) وَ اتَّقُوا الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِينَ (184) قالُوا إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ (185)
وَ ما أَنْتَ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ إِنْ نَظُنُّكَ لَمِنَ الْكاذِبِينَ (186) فَأَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفاً مِنَ السَّماءِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (187) قالَ رَبِّي أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ (188) فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ كانَ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (189) إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ (190)
وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ (191)
ترجمه
(26/ 191- 176)
اهل ايكه (هم) پيامبران را دروغگو انگاشتند.
چنين بود كه شعيب به ايشان گفت: آيا (از شرك) پروا نمى كنيد؟
من براى شما پيامبرى امينم.
پس، از خداوند پروا و از من پيروى كنيد.
و براى آن از شما پاداشى نمى طلبم؛ پاداش من جز بر پروردگار جهانيان نيست.
پيمانه را تمام دهيد و از كمفروشان مباشيد.
و با ترازوى درست بسنجيد.
و به مردم كم مدهيد و در اين سرزمين فتنه و فساد بر پا مكنيد.
و از كسى كه شما و امّت پيشين را آفريده است پروا كنيد.
گفتند: جز اين نيست كه تو از جادوزدگانى.
و تو جز بشرى همانند ما نيستى و ما تو را بىشبهه از دروغگويان مى دانيم.
پس اگر از راستگويانى، پارهاى از آسمان را بر (سر) ما بينداز.
(شعيب) گفت:پروردگار من به آنچه مى كنيد داناتر است.
آنگاه او را دروغگو انگاشتند و عذاب روز ابرى سايهافكن آنان را فروگرفت كه آن عذاب روزى سهمگين بود.
بى گمان در اين مايهى عبرتى هست و بيشترين آنان مؤمن نبودند.
و همانا پروردگارت پيروزمند مهربان است.
تفسير
كَذَّبَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ الْمُرْسَلِينَ اهل ايكه (هم) پيامبران را دروغگو انگاشتند.
«الايك» جايگاهى كه با درختان به هم پيچ خورده و بافته شده زياد پوشانده شده يا جماعتى از درختان كه از هر درختى در آن وجود داشته باشد حتّى درخت خرما يك ايكه يا مجموعهى انبوهى از درختان و مراد از اصحاب ايكه اهل مدين است. يا جماعتى كه نزديك به قريهى مدين بودند و از قبيلهى شعيب نبودند؛ شعيب بر آنان مبعوث شد همانطورىكه بر اهل مدين مبعوث شد آنها از قبيلهى او نبودند.
و براى اينكه آنان از قبيلهى او نبودند، خداوند تعالى فرمود: إِذْ قالَ لَهُمْ شُعَيْبٌ چنين بود كه شعيب به ايشان گفت:
و نگفت برادرشان شعيب أَ لا تَتَّقُونَ إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ وَ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلى رَبِّ الْعالَمِينَ أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِينَ آيا (از شرك) پروا نمىكنيد؟ من براى شما پيامبرى امينم. پس، از خداوند پروا و از من پيروى كنيد. و براى آن از شما پاداشى نمىطلبم؛ پاداش من جز بر پروردگار جهانيان نيست. پيمانه را تمام دهيد و از كمفروشان مباشيد، يعنى از هرچه كه در ترازو موجب خسران و سبك بودن كيل و ميزان گردد، بپرهيزيد.
وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ و با ترازوى درست بسنجيد؛ نقصان از براى مردم پديد نياوريد.
أَشْياءَهُمْ و به مردم كم مدهيد؛ يا اينكه در اشيا و چيزهايى كه وزن مىكنيد بر مردم ستم روا مداريد بنا بر اوّل بيانى است براى مفهوم مخالف «اوفوا» وفا كنيد «وزنوا» بسنجيد.
و بنا بر دوّم معناى اعمّ منظور است كه در آنچه كه به مردم مىدهيد كم مگذاريد و بر آنچه كه مى گيريد زياده نكنيد.
وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ و در اين سرزمين فتنه و فساد بر پا مكنيد و اين تعميم بعد از تخصيص است.
وَ اتَّقُوا الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِينَ قالُوا إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ و از كسى كه شما و امّت پيشين را آفريده است پروا كنيد. گفتند: جز اين نيست كه تو از جادوزدگانى.
به معناى كسانى كه (گرفتار) سحر شده و (حتّى) عقلهايشان را از دست دادهاند و نمىفهمند چه مىگويند و نوعى تضعيف كردن زيادى در مبالغه است. و يا كسانى منظور است كه برايشان فقط ريه براى كشيدن هوا، معده براى فرو بلعيدن غذا و نوشيدنى است و از انسانيّت دور افتادهاند.
وَ ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا وَ إِنْ نَظُنُّكَ و تو جز بشرى همانند ما نيستى و ما تو را بىشبهه از دروغگويان مىدانيم، يعنى گمان مىكنيم لَمِنَ الْكاذِبِينَ فَأَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفاً از دروغگويانى؛ پس پارهاى از آسمان را بر سر ما بينداز؛ «كسفا» جمع «الكسفة» مثل «كسف» با كسره «كسف» با فتحه مِنَ السَّماءِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ قالَ اگر از راستگويان هستى؛ بعد از اينكه نتوانست با محاجّه در ايشان مؤثّر واقع شود.
گفت: رَبِّي أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ پروردگار من به آنچه مىكنيد داناتر است. پس اگر ببيند كه استحقاق عذاب و سقوط آسمان بر سرتان را داريد، چنين خواهد كرد و اگر ببيند كه مستحقّ بازگشت و توبهايد و استعداد رحمت او را داريد، به شما توفيق خواهد داد.
فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ آنگاه او را دروغگو انگاشتند و عذاب روز ابرى سايهافكن آنان را فروگرفت؛ يعنى روز ابرى كه بر آنان سايه افكند. پس به راستى كه چنان گرمايى در هفت روز بر آنان رساند كه باد را از آنان حبس كرد و سپس ابرها را بر آنان پوشانيده و آنگاه كه پوشيده بر آن شده بودند، براى جستوجوى خنكى توفيق خارج شدند. پس بر ايشان بارانى از آتش بارانيد و آنان را سوزانيد و اين از بزرگترين روزها و وقايع بود و براى اين بود كه خداوند تعالى فرمود:
إِنَّهُ كانَ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ كه آن عذاب روزى سهمگين بود. بىگمان در اين مايهى عبرتى هست و بيشترين آنان مؤمن نبودند. و همانا پروردگارت پيروزمند مهربان است.
آنگاه كه قصّههاى پيامبران گذشته عليهم السّلام و هلاك ساختن قومهايشان را به دليل تكذيبشان بيان كرد، تا تسلّى خاطرى براى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و تهديدى براى قومش كه انكاركنندهاند بوده باشد قرآن و قرآن ولاية على عليه السّلام و دلايل و امارات صدقش را ذكر كرد تا نزديكتر به قبول و انذار بوده باشد.
آيات 212- 192
[سوره الشعراء (26): آيات 192 تا 212]
وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعالَمِينَ (192) نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ (193) عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ (194) بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ (195) وَ إِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الْأَوَّلِينَ (196)
أَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ آيَةً أَنْ يَعْلَمَهُ عُلَماءُ بَنِي إِسْرائِيلَ (197) وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ (198) فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ ما كانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ (199) كَذلِكَ سَلَكْناهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ (200) لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ (201)
فَيَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (202) فَيَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ (203) أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ (204) أَ فَرَأَيْتَ إِنْ مَتَّعْناهُمْ سِنِينَ (205) ثُمَّ جاءَهُمْ ما كانُوا يُوعَدُونَ (206)
ما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يُمَتَّعُونَ (207) وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلاَّ لَها مُنْذِرُونَ (208) ذِكْرى وَ ما كُنَّا ظالِمِينَ (209) وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّياطِينُ (210) وَ ما يَنْبَغِي لَهُمْ وَ ما يَسْتَطِيعُونَ (211)
إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ (212)
ترجمه
(26/ 212- 192)
و آن (قرآن) فروفرستادهى پروردگار جهانيان است.
كه روح الامين (جبرئيل)آن را بر دل تو فرود آورده است تا از هشدار دهندگان باشى.
به زبان عربى شيوا.
و (خبر) آن در صحف آسمانى پيشينيان هست.
آيا اين براى آنان نشانه (ى صدق) نيست كه علماى بنى اسرائيل آن را (از پيش) مى شناسند.
و اگر آن را بر بعضى از مردم بيگانه زبان نازل كرده بوديم.
سپس آن را در دلهاى گناهكاران راه دادهايم.
كه به آن ايمان نمىآورند مگر آنگاه كه عذاب دردناك را بنگرند.
كه ناگهان بر سر آنان آيد و آنان آگاه نباشند.
آنگاه گويند آيا ما مهلت يافته خواهيم بود؟
پس آيا عذاب ما را به شتاب مىخواهند.
ملاحظه كن كه اگر سالها برخوردارشان سازيم.
سپس آنچه از آن بيمشان دادهايم، به سراغ آنان آيد.
آن برخورداريشان به كار آنان نيايد.
و (اهل) هيچ شهرى را نابود نكرديم مگر آنكه هشداردهندگانى داشتند.
(براى) پندآموزى و ما ستمگر نبوده ايم.
و آن را شياطين نازل نكرده اند.
و آنان را نرسد و چنين كارى نتوانند كرد.
چرا كه ايشان از شنيدن (وحى) بر كنار هستند.
تفسير
و قال: وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعالَمِينَ و آن (قرآن) فروفرستادهى پروردگار جهانيان است.
اين عبارت عطف است بر سابق خود به اعتبار.
معنا مثل اين است كه گفته باشد: «به راستى كه شعيب از مرسلين است و تو از مرسلين هستى و همانا قرآن يا قرآن ولايت علىّ فروفرستادهى پروردگار عالميان است».
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ كه روح الامين (جبرئيل) عليه السّلام پس به راستى كه از جملهى ارواح و امين است بر امر اللّه.
عَلى قَلْبِكَ يعنى بر سينهى تو يا قلب حقيقى تو كه در مقابل صدر است و نفس؛ پس به راستى كه ولايت در قلب است همانطور كه رسالت و احكام و كتبش در سينه است.
لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ آن را بر دل تو فرود آورده است تا از هشدار دهندگان باشى.
يعنى از پيامبران كه شأن آنان انذار (و هشدار دادن) است نه فقط از بشارت دهندگان، پس به راستى كه بشارت منفكّ از انذار است و شأن ولايت جدا از شأن رسالت است.
قبل از اينكه تمام مغيّا[3] يا كلامى را بياورد كه آن مفهوم در آن نباشد مطلب را با غايت آورد تا اشعار داشته باشد بر اينكه انذار جز اين نيست كه با خود قرآن است يا ولايت، به زبان عربى بودن آن (نيز) تقدير است بر اين سخنش.
بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ به زبان عربى شيوا.
كه متعلّق است بر «نزل» و امّا هرگاه متعلّق بوده باشد بر «كونه من المنذرين» از اجزاى غايت شمرده مىشود نه مغيّا.
مراد از «بلسان عربى» لغت عرب است به طور مجازى براى اينكه استعمال لسان در گفتار زياد است.
و مراد از «مبين» فصيح بودن ظاهر كلمات و حروف است، يا ظاهر معانى و آشكار بودن مقاصد.
يا روشنگر بودن بر مقاصد، يا روشنگر بودن بر زبانها، پس به راستى كه او همانطور كه در خبر نيز هست تبيين مى نمايد زبانها را و ساير زبانها نمى تواند مبيّن آن باشد و اين به دليل وسعت گسترده صرف در شكل كلماتش مى باشد كه با صرف در آن شكلها دلالت مىكند بر معناهاى متخالف كه اين امر با ساير زبانها (به اين راحتى) ممكن نيست مگر با آوردن قيدهاى متعدّد.
مثل اينكه: «الضّرب» افادهى معناى مصدرى مىكند يعنى زدن و شكل «ضرب» افادهى معناى مصدرى را با زمانش، و توأم با نسبتى كه بر فاعلش و مذكر بودن فاعلش و يك نفر غايب بود؛ همچنين است ساير متصرّفات آن و اين خصوصيّت در ساير زبانها وجود ندارد پس در زبان عربى خود تصريف افعال زبانها را تبيين مىكند با كلمات خود ولى ساير زبانها چنين خصوصيّتى را در مورد اين زبان ندارند مگر با ضميمه نمودن قيدهايى بر كلماتش.
وَ إِنَّهُ به راستى كه او يعنى قرآن با اوصافش يا با معانى كه دارد يا قرآن ولايت على عليه السّلام لَفِي زُبُرِ الْأَوَّلِينَ و (خبر) آن در صحف آسمانى پيشينيان يعنى در كتابهاى آسمانى شان هست.
أَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ آيَةً أَنْ يَعْلَمَهُ يعنى قرآن با اوصافش يا با معانى و احكامى كه دارد يا قرآن ولايت على عليه السّلام عُلَماءُ بَنِي إِسْرائِيلَ آيا اين براى آنان نشانه (ى صدق) نيست كه علماى بنى اسرائيل آن را (از پيش) مىشناسند.
براى اينكه پيامبران بنى اسرائيل در كتابهايشان ثبت كرده اند و امّتهاى خودشان را بر آمدن محمّد صلّى اللّه عليه و آله و كتابش و جانشينى وصيّش كه او پسر عمو، داماد و خليفه اش مى باشد خبر داده اند؛ پس به راستى كه علما خبر دادهاند كه در كتابشان چنين مسطور است و مژده آمدنش را داده اند.
و يهود پيوسته از محمّد صلّى اللّه عليه و آله و اوصيايش عليهم السّلام بر دشمنانشان استفتا مى نمودند.
و در حقيقت اخبار بى شمارى هست كه: اين آيات در ولايت وصيّش علىّ بن ابى طالب عليه السّلام نازل شده است[4].
و در خبر است كه ولايت على عليه السّلام در جميع كتابهاى (آسمانى) پيامبران نوشته شده است و هيچ پيامبرى به رسالت مبعوث نگرديد؛ مگر به تصديق رسالت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و ولايت وصيّش على بن ابى طالب عليه السّلام[5].
وَ لَوْ نَزَّلْناهُ يعنى قرآن با اوصافش يا با معانى كه دارد يا قرآن ولايت على عليه السّلام عَلى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ و اگر آن را بر بعضى از مردم عجم (غير عرب كه بيگانه از زبان عربند) نازل كرده بوديم؛ كسانى كه عاجز از فصاحت در كلام هستند يا كسانى كه غير عرب يا ساير افراد زندهى عجم.
فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ ما كانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ سپس آن را در دلهاى گناهكاران راه داده ايم؛ كه به آن ايمان نمى آورند.
به دليل عدم فصاحتش از بيان كلمات و مقاصد؛ چرا كه آنان با اينكه در اداى كلمات و بيان مقاصد فصيح بودى، بعد از نزول قرآن ايمان نياوردند؛ پس اگر نازل مى كرديم بر كسى كه لكنت در زبان داشت ايمان نياوردن براى آنان جزو خصوصيّاتشان مى شد.
و براى اشاره بر اين معنا بود كه فرمود: «ما كانوا به مؤمنين» به واسطهى خلل وارده از عدم فصاحت آن، او (كه عجم بود) يا براى عنادورزى با علىّ عليه السّلام؛ يا معناى «لو انزلناه على عجمى ما كانوا ليؤمنوا» براى حميّت و نژادگرايى چنانى كه در عرب بود در رابطه با عجم، يا براى عجم بودن او و يا براى عناد با علىّ عليه السّلام ايمان نمى آوردند.
يا معناى اين گفتار، اينكه اگر نازل مى كرديم آن را بر حيوانى غير ناطق كه به موجب اعجاز آن از جانب ما ناطق مىشد؛ ايمان نمى آوردند با اينكه اين امر مى توانست دليل صدقش بوده باشد و اين به دليل شدّت دورى ايشان و نفرتشان از حقّ بود براى آن حيوان يا به دليل شدّت عنادشان با علىّ عليه السّلام.
روايت شده است از امام صادق عليه السّلام: كه اگر قرآن را بر عجم نازل مىكرديم عرب به آن ايمان نمى آورد و با اينكه بر عرب نازل شد عجم بر آن ايمان آورد و اين در فضيلت عجم است (نسبت به عرب)[6].
كَذلِكَ يعنى همانند آنچه كه كفر در دلهاى اينها كرده است؛ سَلَكْناهُ يعنى با كفر فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ در دلهاى گناهكاران يا همانند نزول قرآن بر قلب تو كه به زبان عربى فصيح انجام گرفت در دلهاى مجرمان (در اين صورت به آن ايمان نمى آورند)، يا مثل سير و سلوك دادن قرآن در دلهاى اين كفّار است در حالى كه تنفّر از آن دارند و ايمان نمى آورند؛ و قرآن ولايت را در دلهاى گناهكاران در حالى كه متنفّر از آن بودند؛ سير و سلوك داديم.
لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ و با وجود اين آنان به او ايمان نمىآورند مگر آنگاه كه عذاب دردناك را بنگرند.
در اين صورت ايمان كسى سودى به او نمى رساند.
و در اخبار بسيارى اشاره شده است كه مراد از مجرمين بنىاميّهاند و به راستى كه آنان به على عليه السّلام ايمان نمىآورند تا اينكه عذاب دردناك[7] را ببينند.
فَيَأْتِيَهُمْ عذاب دردناكى كه بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ناگهان بر سر آنان آيد و آنان بر آمدنش به دليل نبود هر نشانهاى كه مقدّم بر آن بوده باشد آگاه نباشند.
فَيَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ آنگاه گويند: آيا به ما مهلت داده مىشود؟
يعنى پيش از اينكه عذابى بيايد آن را به استهزا گرفته و بر آمدنش شتاب مىكنند؛ پس آنگاه كه عذاب آمد تقاضاى مهلت مىكنند.
أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ پس آيا عذاب ما را به شتاب مىخواهند؛ براى تهديد و به هول و هراس انداختن آنان است.
أَ فَرَأَيْتَ اى محمّد صلّى اللّه عليه و آله آيا نديدى؟
يا خطاب عامّ است و عموميّت دارد إِنْ مَتَّعْناهُمْ سِنِينَ ملاحظه كن كه اگر سالها برخوردارشان سازيم براى سالهاى بسيار طولانى.
ثُمَّ جاءَهُمْ ما كانُوا يُوعَدُونَ سپس آنچه از آن بيمشان دادهايم، عذاب به سراغ آنان آيد.
ما أَغْنى عَنْهُمْ چيزى آنان را از عذاب الهى بىنياز نمىكند ما كانُوا يُمَتَّعُونَ آنچه كه در دنيا كامياب بودند.
در اخبار زيادى تصريح شده است بر اينكه أَ فَرَأَيْتَ تا الى آخر در مورد بنى اميّه نازل شده و اينكه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله آنان را در خواب ديده بود كه از منبرش بالا مىروند و مردم را به گمراهى مى كشانند به سوى صراط قهقرا- و افسرده از خواب برخاست كه جبرئيل عليه السّلام بر او نازل شد و از اندوهش پرسيد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود كه در خواب چنين و چنان ديدم.
جبرئيل عليه السّلام عروج كرد و بعد با اين آيه آمد كه براى تسلّى خاطر رسول صلّى اللّه عليه و آله باشد و سورهى انّا انزلناه براى تسلّى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله نازل شده است براى اينكه ليلة القدر شبى است كه در آن خيرى بيش از هزار ماه اعطا شده است و هزار ماه در حدود دوران حكومت بنى اميّه است[8].
وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا لَها مُنْذِرُونَ و (اهل) هيچ شهرى را نابود نكرديم مگر آنكه هشداردهندگانى داشتند.
عطفى است كه در آن «استدراك توهّم» از اينكه عذاب ناگهانى از مصاديق ظلم است مىباشد.
ذِكْرى (براى) پندآموزى مفعول له و اسم براى يادآورى و تذكّر دادن است وَ ما كُنَّا ظالِمِينَ و ما ستمگر نبودهايم كه بدون استحقاق عذاب و بدون تذكّر بر ايشان مبتنى بر نزول عذاب؛ عذابكننده باشيم.
وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ او يعنى قرآن با اوصافش يا با معانى كه دارد يا قرآن ولايت على عليه السّلام را الشَّياطِينُ و آن را شياطين نازل نكرده اند؛ همانطورىكه مشركان گمان كردهاند: نزول قرآن بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله از قبيل القائاتى است كه شيطان بر كاهنان و جادوگران القا مى كند.
وَ ما يَنْبَغِي لَهُمْ وَ ما يَسْتَطِيعُونَ و آنان را نرسد و چنين كارى نتوانند كرد؛ چرا كه ايشان از شنيدن (وحى) بر كنار هستند؛ چه رسد به اينكه آن را نازل كنند؛ يعنى شأن قرآن جز اين نيست كه كلام خداوند است و آورندهى آن فرشتهاى «جبرئيل امين عليه السّلام» از جانب اوست بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله؛ فرشته اى كه او برترين فرشتگان است و برتر است از اينكه او را شياطين ملاقات كنند، كه قادر بر گرفتن آن نيستند تا بتوانند نازل كنند.
براى اينكه عالم شياطين عالم ظلمانى است كه اسفل عوالم است ولى عالم قرآن، محمّد صلّى اللّه عليه و آله و ملائكه عالم نورانى است كه برتر از همهى عوالم است؛ پس اگر قرآن بر شياطين برسد و آن را دريابند فرار مىكنند بلكه هلاك مىشوند؛ همانطورىكه گفته شده است:
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ يعنى از گوشى كه بتوانند كلام قرآن، و كلام فرشتهى الهى را بشنوند لَمَعْزُولُونَ بر كنار شده اند (محرومند) براى اينكه كلام ملك و خطاب قرآن بسان شهابى سوزان، رادع (دوركنندهى) شيطان است.
آيات 227- 213
[سوره الشعراء (26): آيات 213 تا 227]
فَلا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَكُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِينَ (213) وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (214) وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (215) فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ (216) وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ (217)
الَّذِي يَراكَ حِينَ تَقُومُ (218) وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ (219) إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (220) هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ (221) تَنَزَّلُ عَلى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ (222)
يُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ (223) وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ (224) أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ (225) وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ (226) إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (227)
ترجمه
(26/ 227- 213)
پس در جنب خداوند خدايى ديگر (به نيايش) مخوان كه از عذاب ديدگان خواهى شد.
و خاندان خويشاوندت را هشدار ده.
و در برابر مؤمنانى كه از تو پيروى مى كنند مهربان و فروتن باش.
پس اگر از تو سرپيچى كردند بگو كه من از آنچه مى كنيد برى و بر كنارم.
و بر (خداوند) پيروزمند مهربان توكّل كن.
همان كه تو را به هنگامى كه (براى عبادت) برمىخيزى مى بيند.
و نيز گشتن تو را در ميان نمازگزاران.
چرا كه او شنواى داناست.
آيا شما را آگاه كنم كه شياطين بر چه كسى فرود مى آيند؟
بر هر تهمت زن گناهكارى فرود مى آيند.
گوش فرا مىدهند و بيشترين آنان دروغگو هستند.
و شاعران (كافر) را گمراهان پيروى مىكنند.
آيا نمىنگرى كه ايشان در هر وادى سرگشته اند؟
و ايشان چيزهايى مى گويند كه خود انجام نمى دهند.
مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند و خداوند را بسيار ياد مىكنند و پس از آنكه ستم ديدهاند انتقامشان را گرفتهاند و كسانى كه ستم كردهاند به زودى بدانند كه به چه بازگشتگاهى راه خواهند برد.
تفسير
فَلا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ پس در جنب خداوند خدايى ديگر (به نيايش) مخوان كه از عذاب ديدگان خواهى شد.
يعنى به اين دليل كه مىبينى، قرآن از جانب خداست بدون اينكه وجود ديگرى در آن شراكت داشته باشد هنگامى كه ولايت على عليه السّلام با اللّه است پس با خدا ديگرى را مخوان (به عنوان پرستش) و با على عليه السّلام كسى را به عنوان شرك بر او مخوان إِلهاً يعنى معبودى يا صاحب ولايتى را آخَرَ و اين از باب اين مثل معروف عربى است كه: «ايّاك اعنى و اسمعى يا جارة» به در مىگويم كه ديوار بشنود.
فَتَكُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِينَ كه «به واسطهى اين شرك» از عذابشوندگان شوى مثل بنى اميّه؛ كسانى كه از على عليه السّلام عدول كردند و (از او روى گرداندند به سوى غير او) عذاب دردناك را براى خود حتمى و قطعى نمودند.
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ و خاندان خويشاوندت را هشدار ده.
دليل اينكه خداوند متعال اقربين از عشيرهى پيامبر را براى شروع دعوت مخصوص گردانيد در حالى كه پيامبر گرامى براى انذار همهى خلايق مأمور بود؛ يا از اين جهت بود كه آنان از قرابت و نزديكى كه برخوردار بودند اقرب به قبول بودند از ديگران، چرا كه بيش از ديگران بر ويژگيهاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله واقف بودند و اين از باب مداهنه نبوده و پيامبر خدا در پى طلب دنيا نبوده؛ بلكه براى اين بود كه اگر ايشان ايمان مىآوردند كار براى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله نسبت به دعوت ديگران در پذيرش دعوت آسانتر مىشد كه اين امر، چه با اين فرض كه در مقام يارى حضرت مىشتافتند و به دليل اشرافى كه بر اطّلاع شخصى از پيامبر داشتند؛ ديگران هم با ديدن ايشان رغبت بيشترى نشان مى دادند.
طبيعى است با در افتادن آنان با پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله كار مخالفت ديگران با اسلام در تنفّر بالا مىگرفت؛ با استدلال بر اينكه اگر حقّ بود بايستى اقارب و فاميل زودتر از ديگران بر او مى گرويدند.
علاوه بر اين دعوت عشيره و اقربا پيش از سايرين الهى بودن نيّت و قصد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را بيشتر نمايان ساخت كه ديگران نگويند چرا از اقربا و خويشان شروع نكرد.
از طريق عامّه و خاصّه نقل شده است كه پيامبر بعد از نزول اين آيه به على عليه السّلام فرمود: اى على، غذايى براى آنان درست كن؛ پس على عليه السّلام غذاى اندكى نسبت به (نفرات) درست كرد.
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله آنان را جمع كرد، پس همه از آن غذاى كم خوردند و سير شدند و أبو لهب (با مبادرت بر پيش دستى در هتّاكى) گفت: اين بود سحر و جادويى كه اين مرد «رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله» كرد! پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سكوت اختيار كرد و چيزى نگفت.
پس از آن يك بار ديگر آنان را براى چنين طعامى دعوت كرد و سپس در مقام انذار فرمود: اى فرزندان عبد المطّلب به راستى كه من پيامبرى «نذير» هشداردهنده هستم از جانب پروردگار عزّ و جلّ به سوى شما و پيامبرى بشارت دهنده؛ پس اسلام بياوريد و مرا اطاعت كنيد كه هدايت شويد.
سپس فرمود صلّى اللّه عليه و آله: كيست كه براى من برادرى كند كه وزير من باشد؟ و ولى و وصى من باشد بعد از من و جانشين من باشد در ميان اهل و خويشانم و دينم را ادا نمايد؟
قوم ساكت شدند و پاسخى ندادند؛ سه بار اين مطالب را بيان كرد و آن قوم ساكت بودند و على عليه السّلام پاسخ مى داد: انا (من)، پس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله براى سوّمين بار كه مطالب را فرمود؛ على عليه السّلام پاسخ داد: من؛ پيامبر خدا فرمود: تو.
پس قوم برخاستند در حالى كه به أبو طالب مى گفتند:
پسرت را اطاعت كن كه امير تو شد! و در روايت عامّه آمده است: كداميك از شما برمى خيزد كه با من بيعت كند؟ و سه بار اين جمله را تكرار كرد و همهى قوم سكوت كردند. سپس فرمود: آيا از شما كسى به پا مى خيزد؟ يا كسى غير از شما به پا خواهد خاست كه شما خودتان پشيمان شويد (از برنخاستن)؛ پس علىّ عليه السّلام به پا خاست و با او بيعت كرد و او را اجابت كرد؛ پس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: بر من نزديك شو پس نزديكتر آمد دهان على عليه السّلام را باز كرد و آب دهانش را بر آن انداخت، سپس؛ بين دو كتفها و پستانش را از بزاق دهانش انداخت. أبو لهب گفت: چه بد حمايت كردى پسر عمويت را كه تو را اجابت كرد كه دهان و صورتش را آب دهان و بزاق انداختى؟! فرمود صلّى اللّه عليه و آله: پر كردم آن را از حكمت و دانش.
و از طريق عامّه و خاصّه: «و أنذر عشيرتك الأقربين و رهطك منهم المخلصين» از رضا عليه السّلام: «و أنذر عشيرتك الأقربين» و رهطك منهم المخلصين» كه فرمود: در قرائت ابىّ بن كعب اينچنين آمده است و همچنين در مصحف عبد اللّه بن مسعود نيز اينطور ثبت شده است و فرمود: اين جايگاه و منزلت بالا و فضيلت بزرگى است و شرف عالى كه خداوند اينچنين عنوان كرده است محمّد صلّى اللّه عليه و آله و يادآورى فرمود براى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله[9].
و جائز است كه بگوييم مراد از «عشيرة الاقربين» كسانى بودند كه به حسب مرتبهى روحانى خود به مقام عشيرهى پيامبر رسيده و اقرب از او گرديده اند.
و معناى «انذر» بيم ده در واقع اين مىشود كه به دليل داشتن مقام برتر و عالى كه دارى بيم ده آنان را كه عشيره و نزديكان تو هستند و تنزّل نموده و فرود آى از مقام عالى كه دارى تا مقام تابعين[10].
وَ اخْفِضْ جَناحَكَ مهربان و فروتن باش و خفض جناح استعاره است از فروتنى و تواضع در اظهار محبّتى كه به جمع كردن پرهاى پرندگان براى زوجهايشان شباهت دارد؛ يعنى تنزّل كن با تواضع از مقام والايى كه دارى.
لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ و در برابر مؤمنانى كه از تو پيروى مى كنند.
چرا كه ايشان قادر بر درك كلام تو به حسب مقام عالى كه دارى نيستند و انذار بايستى با مقام مؤمنان و تابعان مناسب باشد.
فَإِنْ عَصَوْكَ پس اگر از تو سرپيچى كردند يعنى عشيره و تابعين تو كه مؤمنون هستند جز اين نيست كه اين سرپيچىشان به حسب مقام و تعيّنات نازلهى آنان است.
فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ بگو كه من از آنچه مىكنيد برى و بر كنارم؛ و نگو كه از شما برىام براى اينكه اگر آنان از تابعين تو باشند برائت تو از آنان برائت از لطيفهى الهيّه است.
همانطور كه بارها توضيح اين مطلب گذشت كه اسما و احكام اسما بر فعليّت اخير از اشيا جارى مىشود؛ پس مخاطب كردن پيروانت و برائت و بىزارى از آنان در واقع برائت از فعليّت اخيرشان است كه فعليّت رسالت يا فعليّت ولايت مىباشد كه اين دو فعليّت نيز جز فعليّت الهيّه نيستند.
و اگر جزو پيروان تو نباشند و در عين حال از مرتدّها نيز نباشند كه از فطرتشان با ابطال فطرت انسانى برگشتهاند؛ فعليّت اخيرشان فعليّت انسانيّت است اگر چه پوشيده شده باشد تحت غير از آن؛ برائت از آن در واقع برائت از انسانيّت كه آن هم لطيفهى الهيّه است مى باشد.
آرى اگر كسى فطرت را نيز منقطع كرده باشد صحيح است كه گفته شود: بيزار (برى) ام از تو همانطور كه خداوند متعال از ابراهيم عليه السّلام با اين فرمايش حكايت كرده است كه: «فلمّا تبيّن له أنّه عدوّ للّه تبرّأ منه[11]» يعنى از مقام والايى كه دارى تنزّل نموده و با آنان در مقام نازلهاى كه دارند شراكت كن و اگر در تقييد (مقيّد كردن) بر حدود با تو مخالفت كردند (در حدّ مقامشان) منزّه بودن ذاتت را از آن حدود آشكار نما و برايشان بگو: من به حسب مرتبهى عالى كه دارم از حدود اين مقامات و تعيّناتشان منزّهم و اگر در بعضى از لوازم آن شركت نمودم براى اين بود كه از من وحشت ننماييد؛ تا اين توهّم برايشان پيش نيايد كه تو هم مثل آنان هستى.
وَ تَوَكَّلْ[12] عَلَى الْعَزِيزِ و توكّل كن بر (خداوند) پيروزمند؛ خدايى كه در ملكش جز آنچه كه مشيّت و خواست اوست واقع نشود؛ يعنى ديدن و رؤيت افعال را از فاعلين بيرون ساخته؛ و در جملهى افعال براى فاعل حقّ آشكار نموده است تا اينكه مشاهده نمايند كه عامل دست خداست؛ پس كار خود و امور ايشان را به خدا واگذار و بر عصيان آنان غمگين مباش.
الرَّحِيمِ مهربان؛ خداى مهربانى كه براى بندگانش جز صلاحشان را نمى خواهد و براى دشمنانش نمى خواهد مگر آنچه را كه به صلاح بندگان مؤمنش يا صلاح نظام عالم باشد.
پس محزون مباش بر آنچه كه صلاح مؤمنين يا صلاح نظام كلّى در آن است.
الَّذِي يَراكَ حِينَ تَقُومُ همان كه تو را به هنگامى كه (براى عبادت) برمىخيزى مىبيند؛ براى نماز به تنهايى، همانطور كه در خبر است يا با به پا داشتن تمامى مراتب خود براى حضور در پيشگاه پروردگارت براى نماز در شب قيام مىكنى يا در بين مردم؛ يا براى عروج از مقام كثرات و خارج شدن از بين آنها قيام مى كنى.
وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ و نيز دگرگون شدن تو را در ميان سجده كنندگان؛ در وقتى كه نماز جماعت مى گزارى از قيام و خم شدنت به ركوع در ركوعكنندگان و نگونسار شدنت را در گرفتارشدگان كثرات، يا حركت تو را در خضوع كنندگان متواضع براى خداوند يا قرار گرفتنت را در صلب پدران و رحمهاى پاكى كه سجده گزاران خدا بودند؛ پس به راستى كه اين محقّق نخواهد بود مگر از نكاح صحيح از نزد آدم عليه السّلام؛ و همهى پدران او كه از موحّدين (يكتاپرستان) بودند.
إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ چرا كه او شنوايى است كه شنوايى جز او نيست الْعَلِيمُ دانايى است كه جز او دانايى نيست؛ پس به راستى كه شنوايى هر شنوا و دانش هر دانشمندى (شنوايى و دانش او) در مرتبه اى بسيار پايين تر از اوست.
و در خبر است: فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله: قبل از من بلند نشويد و پيش از من خم نشويد؛ پس به راستى كه شما را پشت سر خود آنچنان مىبينم كه از روبرو و سپس اين آيه را تلاوت كرد: يعنى هرگاه در نماز بوديد سرهايتان را از سجده بلند نكنيد و پيش از من به سجده نرويد[13].
اين آيه دلالت مى كند بر اينكه امر به توكّل از جانب خداوند متعال است و مأمور به توكّل هم خود اوست به اعتبار مقام خودش، همانا توكّلكننده نيز خود اوست و همچنين بر حسب روح (خداوند) كه همان مقام ولايت است نيز بر خود اوست (هو الأوّل و الأخر و الظّاهر و الباطن[14] و او به عزّت، رحمت و رؤيت در همهى احوال موصوف است.
هَلْ أُنَبِّئُكُمْ آيا شما را آگاه كنم؟ پس از اينكه بيان كرد كه قرآن از القائات شيطان نيست اشتياق و علاقهى شنوندگان براى شنيدن اين خبر كه شياطين بر چه كسانى و براى چه چيزى نازل مى شوند بيشتر شده؛ پس فرمود خداى تعالى: هل انبّئكم عَلى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ آيا شما را آگاه كنم كه شياطين بر چه كسى فرود مى آيند؟
«من» موصوله و ظرف متعلّق به «انبّئكم» يا استفهاميّه و ظرف متعلّق به تنزّل است.
تَنَزَّلُ عَلى كُلِّ أَفَّاكٍ بر هر تهمت زن گناهكارى فرود مىآيند. أَفَّاكٍ از ريشهى «افك» مانند «ضرب» و «علم» افكا با فتح و كسر و تحريك به معناى دروغ، يا از «افكه عنه» كه مثل «ضرب» صرفش يعنى دگرگون كرد او را و يا رأيش را، يا از «افك فلانا» يعنى او را دروغگو قرار داد.
أَثِيمٍ گناهكار يعنى شياطين با توجّه بر وفق وجود و ذاتى كه دارند دروغگو و از راه مستقيم منحرفند و وارونه سران دگرگون گشته و تنزّل يافته از مقام انسانى كه نازل نمىشوند (شياطين) جز بر دروغگوى گناهكار كه بيرون از وجود خود بر فطرتش قواى وجوديش را صرف مىكند از حقّ و استقامت براى لزوم سنخيّت بين نازل و منزول و گناهكار «اثيم» افعالى را انجام مىدهد كه بر مقتضاى صراط مستقيم انسانى نيست.
يُلْقُونَ شياطين القا مىكنند فرا مىدهند السَّمْعَ گوش را؛ يعنى صعود مىكنند به سوى آسمان براى استراق سمع از ملائكه و از ايشان مىشنوند و سپس بر هم سنخها و هم جنسهاى خودشان از انس و جنّ نازل مى شوند و آنها را باخبر مى سازند.
وَ ليكن أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ و بيشترين آنان دروغگو هستند. پس آنچه كه مىشنوند، اگر چه ظاهرى شبيه به حقّ داشته باشد وقتى كه سخن حقّ به آنها و گوشهايشان رسيد و موقعى كه در آن گوشهاى آنها داخل شده و ريشه يابى كنى مىبينى كه از وجههى حقّانى برخوردار نيست و باطل است؛ پس وجود آنها همانند آيينهى معوّجى هست كه هر چه در آن ديده شود خلاف واقعيّتشان است.
يا شياطين شنيدههاى خود را بر هم سنخها و هم جنسهاى انسان خود يا افّاكان القا كرده و آنان را منقاد مىكنند بر اكاذيب خودشان و ضمير بيشتر آنان متوجّه شياطين يا افّاكين است؛ پس هر كدام از آنها در حالى هستند كه هرگاه چيز راستى هم كه بر آنها برسد دروغ مىشود.
و اين واقعيّت در بيشتر آنها صدق مىكند و عدّهى اندكى از آنها (شياطين و افّاكين) فطرتشان باقى است و استقامت نموده است و حقّ در وجودشان باطل نمىشود و صدق در وجودشان صادق مىماند.
وَ الشُّعَراءُ و شاعران (كافر) جمع شاعر و شاعر كسى است كه شعر بگويد «شعر» مانند «نصر» و «كرم» شعرا با كسره و شعرا با فتح به معناى «علم به» يعنى آگاه و هوشيار شد بر آن و عقلش را براى آن به كار گرفت و شاعر كسى است كه با زيركى تمام كلام موزون را با الفاظ و معانى متناسب و دقيق آراسته نموده و ارائه مىدهد كه در عرف بر آن اسم شعر به دليل موزون بودن كلام گفته شده است.
و اسم شاعر را بر پديدآورندهى كلام موزون گفتهاند ليكن از آنجا كه اغلب شاعران در سرودههاى خود باطل و اكاذيب را به صورت حقّ جلوه داده اند با هنر نوپردازى و تزيينات نقل شعرى بنابراين اسم شعر و شاعر تداعى همان معنا را در ذهن به بار مى آورد.
و از انواع آن است قياسات شعرى و وهمى براى قياسهاى وهميّهى باطله كه با آرايش ظاهر كلام آن را به صورت حقّ صادق در انظار جلوهگر نموده اند.
و از آنجا كه قرآن داراى وجوه گوناگون به حسب طبقات مردم است و اراده مىشود از آن هر وجهى به حسب طبقات مردم و مراد از حمل بر وجوه احسن همانطور كه در بحث مقدّمات حمل بر احسن وجوه الاضافىّ گذشت تفسير اين قول خداى تعالى: و الشّعراء يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ شاعران را گمراهان پيروى مىكنند؛ به كسانى كه كلام منظوم مى آورند؛ صحيح خواهد بود.
همان طور كه نقل شده است مراد شعراى عرب است كه با آوردن اباطيل و كذب، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را هجو مىنمودند[15] در حالى كه عدّه اى از گمراهان هم براى شنيدن سرودههاى آنان اجتماع مىكردند كه اسمها و عدد آنها را ذكر كرده اند.
و همچنين صحيح است تفسيرش بر نقّالها و قصّه پردازان كه در كوچه و بازار محافلى تشكيل داده و قصّه ها و حكايات را كه خيلى از آنها اصل و حقيقتى هم نداشتند نقل مى كردند[16].
و صحيح است تفسيرش به وعّاظ؛ كه پند و اندرز به مردم مىدادند بدون اينكه خودشان بر آن عمل نمايند.
فقيهان و قاضىهايى كه فتوا و رأى مىدادند بين مردم بدون اينكه از جانب خداوند يا خلفا و جانشينان بر حقّ اولياى الهى مجاز بر اين امر باشند. و مثل فقهاى عامّه و قضات آنان كه مىگويند و عمل نمىكنند به آنچه كه مىگويند.
و از امام صادق عليه السّلام آنان قصّه گوها هستند[17].
و از امام صادق عليه السّلام: ايشان قومى هستند كه بدون داشتن علم (و دانش فقهى)؛ تفقّه كنند، پس خود گمراه شده و ديگران را نيز گمراه نمودند[18].
و از امام صادق عليه السّلام: نازل شده است دربارهى كسانى كه دين خدا را تغيير داده و امر الهى را مخالفت نمودند آيا ديدهاى كسى را كه شاعر باشد و مردم از او تبعيّت نمايند؟ جز اين نيست اينكه آنان كسانى اند كه دينى را به باطل با آراى خود وضع كردند و در اين مورد مردم از آنان تبعيّت كردند[19].
و از امام باقر عليه السّلام: آيا شاعرى را ديده اى كه كسى از او پيروى كند؟ جز اين نيست كه آنان قومى هستند كه براى غير دين دانش آموختند و در نتيجه هم خود گمراه شدند و هم ديگران را گمراه كردند[20].
أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ آيا نمىبينى كه آنان يعنى شعرا فِي كُلِّ وادٍ در هر وادى از واديهاى نفس و خيال يَهِيمُونَ سرگشته اند؟- همانند تخيّلات خودشان كه هيچ گونه ثباتى ندارد سرگردانند و هيچ حقّى را نمى بينند از آن و معتقد بر صدقش نمى شوند در واديهايى همچون درّههاى بين وادى كوهها و تپّه هايى كه اطراف آن ديده نمى شود گير افتاده اند كه به سبب ارتفاع كوهها و تپّه هايى كه بر آنان محيط هستند و در آن طريقى هم كه راهرو را رهايى بخش سلوك باشد ديده نمى شود و سالك نمى داند كه راه رهايى اش كجاست؟
خواه مراد شعراى قايل بر شعر يا قصّه گويان، وعّاظ يا فقيهان و قضات (غير مأذون) باشد.
وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ و ايشان چيزهايى مىگويند كه خود انجام نمى دهند؛ پس به راستى كه حال هر كدام از آنان چنين است: شعرايى هستند كه در تمام گفته هاى خود غرق شده اند.
همانطور كه گفته شده: «كه از اكذب اوست احسن او» و قصّهگوها و واعظان، شأن و شغلشان در اين است كه كلام را زينت دهند تا نشاط نوى را براى استماع حكايات جديد و ساخته هايشان كه تا به حال كسى نشنيده است از دروغ و غير دروغ كه عامل بر آن بوده باشند يا نبوده باشند و فقهاى عامّه كه شغلشان فتوا دادن است بدون اينكه خود عامل بر آن باشند به وجود آورند.
إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا[21] مگر كسانى كه ايمان آوردهاند؛ با بيعت عامّه يا خاصّه وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و كارهاى شايسته كردهاند؛ با رعايت كليهى شرطها و كيفيّتى كه اخذ شده است از حقّ. پس به راستى كه شاعر از ايشان نمىگويد آنچه را كه در آن رضاى الهى نباشد، نقلكننده و واعظ همچنين آنچه را كه مىگويد عمل مىكند اوّلا پس از آن مى گويد، ثانيا فقيه ايشان بدون اجازه سخن نمى گويد و فتوا نمىدهد و بعد از اجازه است كه باطلش صحيح و دروغش راست و ظنّش يقين خواهد بود.
وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً و خداوند را بسيار ياد مىكنند در شعرشان و قصّهها و موعظهها و مسائل فقهىّشان وَ انْتَصَرُوا انتقام مىگيرند از آنچه كه برايشان اتّفاق افتاده است.
مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا و پس از آنكه ستم ديدهاند انتقامشان را گرفتهاند در مقام و امّا كسانى كه ستم نمودند از شعرا به اين كه بگويند و عمل نكنند و ظاهرشان بر خلاف باطنشان باشد پس به زودى خواهند دانست كه أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ و كسانى كه ستم كردهاند به زودى بدانند كه به چه بازگشتگاهى راه خواهند برد؛ اين تهديد است براى ايشان (كافران).
[1] بنابراين علاقمندان محترم مىتوانند جهت اطّلاع بيشتر به جلد مربوطه همين تفسير مراجعه نمايند
[2] . مجمع البيان ج 8- 7 ص 202
[3] . المغى: مصدر: گفتن چيزى دربارهى كسى كه آن چيز در او نيست خواه شوخى باشد خواه جدّى:( فرهنگ لاروس)
[4] . الصّافى ج 4 ص 50
[5] البرهان ج 3 ص 188
[6] . نور الثّقلين ج 4 ح 86 ص 65
[7] . البرهان ج 3 ص 189
[8] . البرهان ج 3 ص 189.
[9] عيون اخبار الرّضا عليه السّلام ج 1 ص 181 باب 23 ح 1
[10] غرض از اين امر اين است كه با اين اقدام پيامبر گرامى صلّى اللّه عليه و آله زمينهى مناسب را براى تعالى بخشيدن بر پيشرفت معنوى افراد فراهم نموده و با آنان همگام شود كه بتوانند خيلى از مفاهيم بالا را ادراك نمايند؛ اين امر بر تنزّل براى ساختن افراد امّت است و مصداق اين شعر كه:
| چون كه با كودك سر و كارت فتاد | پس زبان كودكى بايد گشاد | |
[11] سورهى التوبة آيهى 114: و ما كان استغفار إبراهيم لأبيه إلّا عن موعدة وعدها إيّاه فلمّا تبيّن له أنّه عدوّ للّه تبرّأ منه إنّ إبراهيم لأوّاه حليم( 114)
[12] قال علىّ عليه السّلام فى التّوكّل حقيقة الايقان( حقيقت يقين در توكل است) غرر الحكم 5802، 6484.
[13] مجمع البيان ج 8- 7 ص 207
[14] سورهى حديد آيهى 3
[15] البراء بن عازب: قيل: يا رسول اللّه ان أبا سفيان بن الحرث بن عبد المطلب يهجوك فقام ابن رواحة فقال يا رسول اللّه ائذن لى، قال انت الّذى تقول ثبّت اللّه؟ قال: نعم يا رسول اللّه قلت:
| ثبّت اللّه ما اعطاك من حسن | تثبيت موسى و نصرا مثل ما نصرا | |
قال صلّى اللّه عليه و آله: و انت يفعل اللّه بك مثل ذلك.
براء بن عازب مىگويد: به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عرض شد كه أبو سفيان بن حرث بن عبد المطلب شما را هجو مىكند؛ پس ابن رواحه برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا عبد المطلب شما را هجو مىكند؛ پس ابن رواحه برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا اجازه مىدهيد پاسخ دهم. حضرت فرمود: تويى كه گفتهاى ثبّت اللّه عرض كرد: آرى اى رسول خدا، من گفتهام: خدا آن نيكويى را كه به تو داده استوار گرداند همچنان كه موسى فرا پايدار كرد و پيروزت كند همچنانكه او را پيروز گردانيد. پيامبر فرمود: خدا با تو نيز چنين كند.
الدرّ المنثور 6/ 336.
[16] . عن الامام الصّادق عليه السّلام: انّ امير المؤمنين عليه السّلام رأى قاصّا فى المسجد فضربه بالدّرّة و طرده( امام صادق عليه السّلام: امير المؤمنين عليه السّلام نقل گويى را در مسجد ديد او را با دوال زد و بيرونش كرد.) تفسير الميزان 11/ 75.
[17] الصّافى ج 4 ص 55، الاعتقادات شرح باب الحادي عشر ص 105 و بحار الانوار 72/ 264/ 1
[18] الصّافى ج 4 ص 55 و مجمع البيان ج 8- 7 ص 208
[19] البرهان ج 3 ص 194 و تفسير القمّى ج 2 ص 125
[20] الصّافى ج 4 ص 55 و تفسير مجمع البيان 7/ 325
[21] أبو الحسن مولى بنى نوفل: انّ عبد اللّه بن رواحة و حسان بن ثابت اتيا رسول اللّه حين نزلت« الشّعراء» يبكيان و هو يقرأ« الشّعراء يتّبعهم الغاوون» حتّى بلغ« الّا الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات قال: انتم« و ذكروا اللّه كثيرا» قال: انتم« و انتصروا من بعد ما ظلموا» قال: انتم« و سيعلم الّذين ظلموا اىّ منقلب ينقلبون» قال: الكفّار.( أبو الحسن وابستهى بنى نوفل مىگويد: هنگامى كه سورهى شعراء نازل شد، عبد اللّه بن رواحه و حسان بن ثابت با چشم گريان خدمت رسول خدا آمدند و آن حضرت:« و شاعران را گمراهان پيروى مىكنند» را مىخواند تا كه به« مگر آنان كه ايمان آوردند و كار شايسته كردند» رسيد فرمود: شما هستيد« و خدا را بسيار ياد مىكنند» فرمود: شما هستيد« و بعد از آنكه مورد ستم واقع شدند يارى خواستند» فرمود: شما هستيد« و كسانى كه ستم كردند بزودى خواهند دانست كه به چه مكانى باز مىگردند» فرمود: كافران هستند. الدرّ المنثور 6/ 334
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ضميمهج10، ص: 121