ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره النساء 41 تا 60
[سوره النساء (4): آيه 41]
فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً (41)
ترجمه:
چگونه است حال؟ آنگاه كه از هر طايفه اى گواهى آوريم و ترا اى پيامبر بر اين امّت گواه آوريم.
تفسير:
«فكيف» چگونه مىشود حال اين تكبّركنندگان از شدّت ترس و عقوبت كه موصوف به اوصاف سابق هستند.
إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ از امّتهاى پيامبران گذشته «بشهيد» يعنى گواهى بياوريم كه همان پيامبرشان است، يا از هر فرقه از فرقه هاى امّت تو گواهى آوريم كه آن نبىّ يا وصىّ نبىّ و امامشان است. و به همه اينها در اخبار اشاره شده است ولى چون مقصود از آن برحذر داشت منافقين از امّت مرحومه (امّت اسلام كه مورد رحمت خدا باشند) است از مخالفت با على (ع) و اوصياى بعد از اوست. لذا از امام صادق (ع) وارد شده كه آن آيه بطريق حصر در خصوص امّت محمّد نازل شده است.
وَ جِئْنا بِكَ اى محمّد ترا مىآوريم كه عَلى هؤُلاءِ بر اين امّتها و گروهها، يا بر اين شاهدها يا بر اين امّتها و گروهها و شاهدها.
شَهِيداً به نفع و يا به ضرر آنها شهادت دهى، يا بنفع بعضى، و آنان انبيا و اوصيا و كسانى هستند كه اقرار به آنها كردهاند، و به ضرر بعضى ديگر، و آنها كسانى هستند كه منكر انبيا و اوصيا بوده و به آنها اقرار و اعتراف نكرده اند.
[سوره النساء (4): آيه 42]
يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً (42)
ترجمه:
در آن روز آنان كه براه كفر رفته و نافرمانى رسول كردند از سختى عذاب آرزو كنند كه اى كاش با خاك زمين يكسان بودند و از خدا چيزى از اعمالشان را پنهان نتوانند كرد.
تفسير:
يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا يعنى آنها كه به خدا يا به رسولان و اوصيا و ولايت اوصياى آنان كافر شدند، ولى چون مقصود برحذر داشتن منافقين امّت است يعنى آنان كه به على (ع) و ولايت على (ع) كافر شدند.
وَ عَصَوُا الرَّسُولَ و نافرمانى رسول كردند در امر او به ولايت على (ع) در غدير خم و غير آن.
لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ با فتح تاء و تخفيف سين از باب تفعّل خوانده شده ماضى[1] يا مضارع[2] است كه تاء آن محذوف است، و با فتح تاء و سين مشدّد از باب تفعّل كه تاء در سين ادغام شده باشد[3]، و با ضمّ تاء از باب تفعيل بصيغه مجهول نيز خوانده شده است[4]، و استوت به الارض و تسوّت و سويت بصورت مجهول يعنى هلاك شد. و لفظ «لو» مصدريّه است يا براى تمنّى و باء براى تعديه است[5].
و معنى آيه اين است كه دوست دارند در آن روز با زمين مساوى شوند بدين گونه كه در آن روز دفن شوند يا در روز غصب خلافت، يا اينكه اصلا برانگيخته نمىشدند يا خاك بودند و آفريده نمىشدند، يا اصلا قابليّت محض بودند و به فعليّت در نمى آمدند.
وَ لا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثاً عطف بر «يودّ» است و معنى آن اين است كه در آن روز حديثى را از خدا كتمان نمىكنند چنانكه از خلفاى خدا در دنيا كتمان مىكردند. يا عطف بر «تسوّى» است يعنى آرزو مىكردند كه كاش در دنيا حديثى را از خدا كتمان نمىكردند.
بنا بر آنچه كه ما بيان كرديم مقصود منافقين امّت است كه آرزو مىكنند كه اى كاش زمين، آنها را در روز غصب خلافت مى بلعيد و حديث رسول در حقّ على را كتمان نمىكردند، و به هر يك از دو معنى در اخبار اشاره شده است و چون قبلا لزوم ايمان به خدا و لزوم طاعت رسول و لزوم پيروى شهدا در هر زمان و براى هر گروه را ذكر كرد، اكنون خواست تا چگونگى معاشرت با رسول و شهدا را با خودش در عبادات بيان كند، مخصوصا بزرگترين عبادتها كه عبارت از نماز و اركان و اذكار و ساير اقسام نماز است كه سنّت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مىباشد. و آنان را از باب لطف مورد ندا قرار داد و سختى نهى را با لذّت نداء جبران نمود، پس فرمود:
[سوره النساء (4): آيه 43]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاَّ عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً (43)
ترجمه:
اى اهل ايمان هرگز با حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مىگوئيد، و نه در حال جنابت، مگر آنكه مسافر باشيد تا وقتى كه غسل كنيد و اگر بيمار بوديد و نتوانستيد غسل كنيد يا آنكه در سفر باشيد، يا قضاى حاجتى دست داده باشد، يا با زنان مباشرت كرده و آب براى تطهير و غسل نيافته ايد، يا از استعمال آب معذور بوديد؛ در اين صورت به خاك پاك تيمّم كنيد آنگاه صورت و دستها را بدان مسح كنيد كه خدا بخشنده و آمرزنده است.
تفسير:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خطاب به آنهايى است كه به خدا و محمّد صلّى اللّه عليه و آله اذعان كردند، يا اينكه خواستند به دست محمّد صلّى اللّه عليه و آله ايمان بياورند با بيعت عامّ نبوى و قبول دعوت ظاهرى، يا ايمان آوردند يا بيعت خاصّ ولوى و قبول دعوت باطنى، ايمان خود را استوار سازند.
لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ صلاة در لغت اطلاق مىشود بر دعا و رحمت و استغفار و در شرع بر افعال و اذكار كه در شريعت وضع شده، و حقيقة يا مجازا اطلاق مىشود بر مواضعى كه براى نماز شرعى مقرّر شده، و اطلاق مىشود بر ذكر قلبى كه از صاحب اجازه الهى گرفته شده باشد، و بر صاحب اجازه الهى، و بر صورت مثالى كه از طرف صاحب اجازه در قلب سالك حضور دارد[6]، و بر هر يك از مراتب بشرى و مثالى و قلبى و روحى با مراتب مختلف روحى نماز اطلاق مىشود. و اين بدان جهت است كه اسماء براى مسمّى وضع شده است، بدون اينكه خصوصيّتى از خصوصيّات مراتب در آن معتبر باشد. بنا بر اين «صلاة» به چيزى اطلاق مىشود كه به سبب آن توجّه به خدا پيدا باشد و سلوك به سوى خدا حاصل مىگردد كه منوط به وضع و اجازه از جانب خداى تعالى باشد، چنانكه زكات اسم چيزى است كه به وسيله آن از غير خدا انصراف حاصل مىشود البتّه با وضع و اجازه از خدا.
اين تعريف بيانگر آن است، كه نماز در هر شريعتى بوده است ولى نه به اين هيئت مخصوص و قول خدا: الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُونَ[7] دلالت بر عموميّت مىكند، چون ادامه صلاة قالبى امكان ندارد، و همچنين قول خداى تعالى: رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ[8] و همچنين قول على (ع) در ضمن مطالبى كه فرموده: من نماز هستم.
پس قلب علىّ (ع) و ولايتش، همان نماز است كه عمود دين است و اگر قبول شود ساير عبادتها قبول مىشود، و آن معراج مؤمن است، و آن خانه خداست كه مجاز به رفعت است، و آن كعبه است، و آن مسجد است كه خداى تعالى فرموده است: خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ[9] و فرموده است: أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً[10] و نماز آن چيزى است كه از نفخه: علىّ (ع) در قلب داخل مىشود و آن ايمان است كه داخل در قلب است، و چيزى است كه از صاحب اجازه الهى گرفته مىشود از قبيل ذكر جلىّ و خفىّ، و از قبيل نمازهاى قالبى، همه اين معانى، نماز است. و آنچه كه صاحب قلب آن را بيان مىكند كه قلبش متّصف به نماز شده است كه از حيث آن اتّصاف، مانند مساجد است و آن نيز نماز است چنانكه آن دل خانه خدا نيز هست.
پس كسى كه نماز قالبى را از امثال و اقران خودش يا از پدران و معلّمينش اخذ بكند بدون اينكه از عالم مجاز تقليد كرده باشد عملش مقبول نيست اگر چه موافق واقع باشد.
همچنين است حال كسى كه در اذكار و اوراد و يا نسبت به ذكر قلبى شتاب نمايد بدون اينكه از شيخ مجاز اجازه بگيرد كه در اين صورت هيچ بهره اى از آن نخواهد برد، و نمازش، نماز حقيقى نيست و عبادتش عبادت حقيقى نخواهد بود.
و اخبار زيادى وارد شده است در اينكه عبادت بدون ولايت قبول نيست و مردود است، و ولايت و قبول آن، عبارت از چيزى است كه به سبب آن اجازه در عبادت حاصل مىشود، و گويا كه خداوند، از نماز، جميع معانى آن را اراده نموده است به مثل عموم مجاز و اشتراك[11] و لذا فرمود: لا تَقْرَبُوا و نفرمود: «لا تدخلوا» تا با همه معانى مناسبت داشته باشد و توهّم نشود كه بعضى از معانى پائينتر از آن اراده شده است، و نهى اعمّ از حرمت و كراهت و نزاهت[12] بوده منحصرا به يكى از آنها اطلاق نمىشود و استعمال آن در موارد مخصوص، بر حسب قرائن در حرمت يا كراهت منافاتى با مفهوم عمومى آن ندارد.
وَ أَنْتُمْ سُكارى «سكارى يا سكارى» با ضمّ سين و فتح آن خوانده شده است كه جمع باشد، و مانند «هلكى» است از نظر جمع و مفرد بودن بنا بر اين كه صفت باشد از براى «جماعت» كه در تقدير گرفته شده است، و مانند «جبلى» در حال مفرد بودن است.
و «السّكر» از «سكر» است به معنى بستن و آن حالتى را كه از استعمال مسكرات حاصل مىشود «سكر» ناميده اند، چون راههاى تصرّف عقل در قوا و راههاى اطاعت قوا از عقل را مى بندد.
و سكر اختصاص به خمر معروف كه از انگور مىگيرند ندارد. بلكه هر چيزى است كه از آن، حالت مستى معروف حاصل شود، چه نوشيدنى يا خوردنى و يا كشيدنى باشد. پس آن خمر نفس است، خواه مستى معروف از آن حاصل شود، مانند فقّاع و عصيرهائى كه از غير انگور گرفته مىشود مانند بنگ و زهر و افيون و خواه مستى حاصل نشود مانند حرص و آرزو و حبّ و شهوت و غضب و حسد و بخل و غم و شادى كه باعث غلبه كسالت شود؛ به نحوى كه كه به اقتضاى آن، كسالت بر مقتضاى عقل، غلبه كند.
به طور كلّى، هر حالتى كه به انسان دست بدهد و مانع از تنفيذ حكم عقل و تدبير آن گردد همان مستى نفس است از هر چيز كه ناشى شود و از هر سببى كه حاصل گردد.
و در اخبار به تعميم مستى اشاره شده است، پس در خبرى در بيان آيه آمده است: نماز را اقامه نكن در حالى كه تو خسته و خوابآلود و سنگين هستى كه آن نماز از ميل به نفاق است.
و در خبر ديگرى است كه از جمله مستىها، مستى خواب و مستى شهوت است، كه مست خواب جز براى گذراندن شهوت كه خود مستى ديگرى است از خواب برنمىخيزد.
و آن حالتى را كه بعد از قضاى شهوت حاصل مىشود از قبيل آلودگى و ناپاكى نفس به سبب پليدى شهوت و كدر شدن آن به كدورات حيوانى و فرو رفتن آن در صفات چهار پايان … جنابت ناميده اند. و آن اختصاص به آن حالت يا شهوت مخصوص ندارد. بلكه هر چيزى كه انسان را آلوده ساخته و او را در حيوانيّت بهيمى يا سبعى فروبرد جنابت نفس است.
لذا فرموده است: در حال سكر نماز بر پا نداريد تا اينكه از مستى خود، هشيار شويد حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ تا بدانيد كه چه مىگوئيد، لفظ «ما» استفهاميّه، يا موصوله، يا موصوفه است يعنى تا بدانيد آنچه را كه مىگوئيد و كلمه ها را از مواضع خودش تحريف نكنيد و از آن صورتى كه بر آن نازل شده است تغييرش ندهيد چنانكه بعضى گفته اند، آيه در وقتى نازل شده است كه يكى از صحابه در حالت مستى در نماز، عبارت أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ[13] را خواند.
چون از بيان مستى، مستى خمر به خاطر مىآيد، لذا از اين آيه جواز اين مستى در غير نماز مستفاد مىشود، كه تنها نماز خواندن با آن جائز نيست. ازاينرو در خبر وارد شده است: اين آيه از جهت اين جواز كه از آن استفاده مىشود، نسخ گرديده است.
از آنجا كه به مجرّد بيدار شدن از مستى نفس، بدون اينكه اثر آلودگى و پليدى آن از بين برود نمىتوان نماز خواند و موجب مباح بودن نزديكى به نماز نمى شود، پس اضافه نمود: وَ لا جُنُباً و وقتى كه جنب هستيد به مسجدها نزديك نشويد، زيرا داخل شدن در آنها حرام يا مكروه مىباشد. و بايد كه در نماز قالبى هم داخل نشويد و آن بدين معنى است كه در اين صورت نماز شما خالص نمىشود، و نيز منظور اين است كه به نماز حقيقى كه اذكار قلبى و اذكار مثالى مىباشد مانند مشايخ نزديك نشويد، و نيز به قلوب و عقولتان كه همان نزديككننده شما به خدا و نماز شماست نزديك نشويد، اگر براى شما قلب و عقلى هست كه اين موضوع را درك كند. و در حالى كه جنب هستيد به نمازهاى حقيقى كه جانشينان خدا در روى زمين هستند نزديك نشويد، يعنى در حالى كه شما آلوده به پليدىهاى شهوات و غضبهاى نفوس هستيد و در حالتى كه در تبعات و عقبات آن شهوتها فرورفته ايد. اين نزديك نشدنها براى اين است كه نمازها را با آلودگى و پليدى نفوستان آلوده نكنيد.
إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ (به مسجدها نزديك نشويد) مگر آنكه مسافر باشيد، بطور مطلق در مسجد صورى، يا به شرط تيمّم جهت دخول در نماز قالبى يا به شرط تيمّم معنوى (از وساوس و پليدهاى نفس) براى دخول در نمازهاى معنوى.
حَتَّى تَغْتَسِلُوا مگر اينكه غسل كنيد، بدين گونه كه بدنهايتان را در آب فروبريد تا پليدى و نجاستهاى ظاهر بدنهايتان را از بخارهاى پست گنديده غليظ كه در پوست شما حاصل شده است زائل كنيد، تا منفذهاى بدن كه موجب راحتى ارواح حيوانى شما است و بسته شده است، باز شود. زيرا اگر آن نجاستها و بخارها بر بدنهاى شما باقى بماند احتمال اين است كه به مرضهاى متعدّد مبتلا شويد، پس غسل براى آن است كه تا اينكه شما از اين شستشوى ظاهرى متنبّه شويد و به لزوم شستشوى نفسهايتان از پليدىهاى رذائل با آب توبه و بازگشت به پروردگارتان منتقل شويد، پس نفسهايتان را در آب طهور فروبريد، آبى كه از چشمه ولايت تكوينى و تكليفى بر شما جارى مىشود.
وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى پس از آنكه تعميم مستى از اخبار دانسته شد، تعميم جنابت آسان مىشود، و پس از تعميم جنابت، تعميم فقره هاى ديگر آيه آسان مىگردد.
و جمله شرط و جزاء معطوف است به اعتبار معنى، زيرا كه معنى آن اين است: اى اهل ايمان اگر مست بوديد به نماز نزديك نشويد تا بدانيد چه مىگوئيد، و اگر جنب بوديد نزديك نماز نرويد تا غسل كنيد، و اگر مريض بوديد يعنى در وقت اراده نزديكى به نماز يا در وقت جنابت و اراده اغتسال كه از سياق عبارت، اين معنى اخير متبادر است، و اين تبادر دلالت بر قصد عموم از فقرههاى آيه مىكند، چنانكه عدم تقييد به هر يك از دو معنى نيز دليل قصد عموميّت داشتن مطلب است. و اينكه مقصود اين است كه اگر مبتلا به امراض بدنى هستيد كه مانع از استعمال آب صورى يا مانع از طلب و تحصيل آن است و يا مبتلا به امراض نفسانى هستيد كه مانع از غسل كردن با آب ولايت يا مانع از طلب و تحصيل آن است در اين صورت تيمّم كنيد. يعنى در مقابل خداوند به خاك مذلّت و مسكنت، كه آن بعد از آب ولايت پاكيزهتر از هر پاكيزهاى مىباشد روى آوريد و به خاك پاك روى زمين تيمّم كنيد و با اين عمل اثر خاك ذلّت را بر صورتهاى معنوى خود ظاهر و تضرّع و خشوع و پريشان حالى را در نزد پروردگارتان نمايان سازيد و اثر خاك زمين صورى را بر مقاديم (پيشانيها) بدنهايتان (پيشانى و دست كه هر دو تحت عنوان پيشانيها كه اعضاى پيش نمايان شونده هستند) نمودار كنيد.
أَوْ عَلى سَفَرٍ يا اگر در سفرى هستيد كه استعمال يا تحصيل آب بر شما متعذّر باشد اعمّ از اينكه سفر شما در زمين صورى يا سفر در راههاى نفس براى خروج از ديار شرك باشد، كه همان ديار نفس است، زيرا شما مادام كه در راههاى نفس متحيّر هستيد يا از باب اينكه متذكّر آب ولايت نمىشويد و توانائى تحصيل آن را پيدا نمىكنيد يا اينكه هنوز لياقت اغتسال به آن را پيدا نكردهايد، جز زيان بهرهاى نخواهيد يافت.
أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ غائط جاهاى پست و گود از زمين است كه مردم براى قضاى حاجت به آن مكانها رو مىآوردند، پس غائط كه نام محلّ است كنايه از مدفوع انسان مىباشد. و نگفت: «أو على الغائط» تا اينكه با سابقش موافقتر و مختصرتر باشد، زيرا كسى كه بر غائط باشد «على الغائط» اصلا نمازى از او صحيح نيست و نگفت: «أو على المجىء من الغائط» زيرا اين معنى به لحاظ تأويل داخل در «على السفر» است و نگفت: «أو جئتم من الغائط» تا سابق و لا حق، در مرفوع بودن توافق كنند و بتوان از لفظ «احد»، بدل اشتمال را اراده كرد تا اينكه حكم بر حسب تنزيل صحيح باشد.
و نيز اشاره به اين است كه هر يك از شما درحالىكه در جماعت نمازگزاران هستيد و هرگاه يكى از شما يا از قواى شما و سربازان شما در پستى و گودال نفس افتاده باشيد مادام كه در آن گودال باقى مانده ايد حال شما حال آدم مستى است كه اصلا لايق نزديك شدن به نماز نيست.
و هرگاه از جهنّم نفس منصرف شديد، حال شما حال جنبى است كه از شهوت فرج افاقه پيدا كرده ولى هنوز لياقت استعمال آب ولايت را پيدا نكرده است. يا به آن نمىرسد.
و اگر خواسته شود كه ظاهر تنزيل تصحيح شود «او» در اينجا به معنى «واو» قرار داده مىشود تا اينكه لازم نيايد جزء شرط قسيم آن قرار گيرد (يكى از موارد شرط باشد).
أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ كنايه از مجامعت است يعنى اگر با زنان جماع كرديد و به سبب پيروى از مقتضيات نفس با آنان آميختيد، فَلَمْ تَجِدُوا ماءً و آب براى استعمال پيدا نكرديد، يا آب پيدا كرديد ولى از استعمال آن متمكّن نبوديد، تيمّم كنيد. يا اينكه مقصود، عدم وجدان آب است و تعذّر استعمال آب مانند ساير مجملات قرآن، در آيه ذكر نشده است.
فَتَيَمَّمُوا «يمّ» و «أمّ» به معنى قصد است يعنى پس قصد كنيد.
صَعِيداً به خاك يا روى زمين، بنا بر اختلافى كه در معنى لغوى آن است.
طَيِّباً يعنى طاهر يا مباح، و چون در تفسير «صعيد» اختلاف هست در جواز تيمّم بر سنگ و گل نيز اختلاف واقع شده است. اگر مقصود از صعيد مطلق روى زمين باشد پس آيه آينده در سوره مائده دلالت مىكند بر عدم جواز تيمّم بر چيزى كه در آن غبار وجود ندارد مانند سنگ سخت و گل. چون خداى تعالى در آنجا فرموده: «صورتها و دستهايتان را با آن مسح نمائيد».
و اخبار دلالت مىكند بر جواز تيمّم به خاك، سپس به چيزى كه در آن غبار وجود دارد مانند پشم و ريسمان و اسب و غير آن دو، سپس به گل، سپس به سنگ، و لكن اخبار دلالت مىكند بر اينكه تيمّم به غير خاك از باب اضطرار است.
فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ يعنى مسح كنيد قسمتى از صورت را، و موضوع مسح از مجملات بوده است كه در اين آيه براى ما روشن و واضح بيان شده است.
وَ أَيْدِيكُمْ عطف بر «وجوهكم» است يعنى قسمتى از دستهايتان و براى ما مقصود را بيان كردهاند و ما را متحيّر و سرگردان رها نكردهاند كه ندانيم كجا را بايد مسح كنيم. و احتياجى نيست كه هر يك از ما نظر خاصى ابراز كنيم و هواى نفسمان را خداى خود قرار دهيم و الحمد للّه ربّ العالمين، (و سپاس مخصوص پروردگار جهانيان است).
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا يعنى خداوند به شما اجازه نزديك شدن به نماز را با وجود آلوده شدن به پليدىها و نجاسات طبيعت و نفوس، حتّى بدون اينكه بدنتان را با آب صورى بشوئيد، و بدون اينكه نفسهايتان را با آب معنوى بشوئيد داده است مشروط بر اينكه، خاك ذلّت و مسكنت بر مقاديم بدنها و نفوس شما ظاهر شود، زيرا كه خداوند نسبت به تقصيرات و قصورات بندگان بخشنده است، پس شما را به سبب آلوده شدن به پليدى نفس و طبع و هوا مؤاخذه نمى كند.
غَفُوراً مىپوشاند بر شما آنچه كه از اثر پليدى و ناپاكى هواى نفس باقى مانده است و شما را به سبب گناهانتان از حضورش نمىراند.
[سوره النساء (4): آيه 44]
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ وَ يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ (44)
ترجمه:
نديدى حال آنان كه اندك بهره اى از علم كتاب يافتند (يعنى علماء يهود و نصارى) كه خريدار ضلالت هستند و مىخواهند كه شما اهل ايمان را به ضلالت اندازند.
تفسير:
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً آيا نديدى آنهايى را كه بهره اندكى مِنَ الْكِتابِ از كتاب نبوّت بردند، بدين گونه كه در شريعتى داخل شدند و دعوت ظاهرى پيامبرى را قبول كردند مانند يهود و نصارى، و مسلمين كه با محمّد صلّى اللّه عليه و آله به بيعت عامّ نبوى بيعت كردند بدين نحو كه قول او را مخالفت نكنند و امر و نهى او را اطاعت نمايند. نزول آيه اگر چه در مورد علماى يهود است ولى كنايه از منافقين امّت است، آنان كه از طريق ولايت منحرف شدند و ديگران را نيز از آن منع كردند و آيه، تعجّب از حال آنهاست كه بر آن حال بودند، زيرا بهره اى از كتاب داشتن اقتضا مىكند كه به صاحبان كتاب و بيعت با آنها و قبول ولايت آنها راه يابند، زيرا كه اسلام طريق به سوى ايمان است و با اسلام به ايمان هدايت مىيابند، و لذا خداوند فرمود:
يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ يعنى گمراهى و خروج از طريق ولايت و طريق قلب را در مقابل هدايتى كه براى آنها از ظاهر اسلامشان حاصل شده است مىخرند، چون همان بضاعت آنهاست كه از اسلامشان كسب كردهاند، و «بالهدى» يعنى به هدايتى كه فطرت آنهاست و به آن قانع نمىشوند.
وَ يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ يعنى اى مؤمنين آنها مىخواهند كه شما از راه گمراه شويد و راهى را كه بر آن هستيد (ولايت علىّ (ع)) گم كنيد.
[سوره النساء (4): آيه 45]
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِكُمْ وَ كَفى بِاللَّهِ وَلِيًّا وَ كَفى بِاللَّهِ نَصِيراً (45)
ترجمه:
و خداوند به دشمنان شما آگاهتر است و دوستى خدا و يارى او شما را بس است.
تفسير:
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ خدا داناتر از شما است بِأَعْدائِكُمْ به دشمنان شما پس هر كس كه با زبانش محبّت و دوستى شما را اظهار كرد او را به دوستى نگيريد بلكه به ولايت خدا در مظاهر اولياى خدا اكتفا كنيد و كسانى را كه خداوند امر كرده است، دوستى و ولىّ خود قرار دهيد.
وَ كَفى بِاللَّهِ و خدا در مظاهرش كافيست وَلِيًّا وَ كَفى بِاللَّهِ نَصِيراً كه دوست و يار شما باشد، پس دوستى و يارى از غير كسى كه خدا و رسولش امر به قبول ولايت او كردند طلب نكنيد و آن علىّ (ع) است بلكه روى دلهايتان را از كسى كه خداوند نهى كرده است، برتابيد.
[سوره النساء (4): آيه 46]
مِنَ الَّذِينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلاً (46)
ترجمه:
گروهى از يهود، كلمات خدا را از جاى خود تغيير داده و گويند: فرمان خدا را شنيده از آن سر مىپيچيم و (به زبان جسارت با تو خطاب كنند) گويند بشنو و اى كاش شنوا نباشى! و گويند ما را رعايت كن و گفتارشان زبانبازى و تمسخر به دين است و اگر به احترام مىگفتند كه ما فرمان حقّ را شنيده، ترا اطاعت كنيم و تو سخن ما را بشنو و به حال ما بنگر، آنان را نيكوتر و به صواب نزديكتر بود. خدا آنها را چون كافر شدند، لعنت كرد كه به جز اندكى از آنها (لايق رحمت خدا نيستند). ايمان نمىآورند.
تفسير:
مِنَ الَّذِينَ هادُوا گروهى از يهود، «من» بيانيّه است و ظرف حال است الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يا «من» تبعيضيّه است و خود ظرف مبتداست براى قوى بودن معنى بعضيّت در «من» تبعيضيّه خواه اسم قرار داده شود يا حرف. يا اينكه ظرف جانشين موصوف محذوف است كه آن مبتداست.
يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ كلمه اى را با كلمه ديگر تبديل مىكنند، يا بعضى از كلمه ها را حذف مىكنند، يا به غير مصاديق خود برمىگردانند و آنها را با فريب، مصاديق آن جلوه مىدهند، يا از مقاصدى كه مراد است، برمى گردانند و غير مقصود را، مقصود جلوه مىدهند؛ اعمّ از اينكه اين كار از علم به مصداق و مقصود صورت بگيرد يا از جهل به آن، و اين كنايه از منافقين امّت و از كارى است كه آنها نسبت به كلمههاى كتاب و سنّت انجام دادهاند آنجا كه بعضى را كتمان نموده و بعضى را تبديل كردهاند و بعضى را از مصداق و بعضى را از مقصود برگردانده اند. و اين مطلب در مورد كسى كه خودش را جاى بيان كلمهها بگذارد و از جهت جهلى كه به آن دارد آن را از مصداق و مقصود حقيقى برگرداند صادق است مثل بيشتر عامّه مردم كه چنين مىباشند.
«و» بيان تحريف اين است كه يَقُولُونَ سَمِعْنا با زبانشان مىگويند شنيديم، وَ عَصَيْنا و در دلشان مىگويند نافرمانى كرديم. چون تصريح به عصيان نمىكنند «و» و مىگويند اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ معنى «غير مسمع» را از مقصود اصلى كه نشنيدن با كراهت است به نشنيدن در حالت ناشنوائى يا مرگ تبديل مىكنند «و» و مىگويند «راعنا» ما را رعايت كن كه «راعنا» را از معنى و مفهوم عربى آن به معنى ناسزا كه در زبان خودشان است برمىگردانند.
لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ يعنى حروف را با زبانهايشان مىچرخانند بدون اينكه معنى معروف آن را قصد كنند، يا اينكه كلمه ها را از معنى معروف مدحى به معنى معروف ناسزا كه در لغت خودشان است، مى چرخانند.
وَ طَعْناً فِي الدِّينِ به سبب آنچه كه از خلاف معروف در دل دارند، دين را به مسخره مىگيرند. طعنا مفعول مطلق است جانشين فعل خودش يا مفعول له است يا حال، و همچنين است «ليّا».
وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا اگر آنها كه «راعنا» را به اين سخن كه «شنيديم و فرمان برديم» تبديل كنند، يا همين امر را تصديق كنند.
لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ براى آنان بهتر و معتدلتر است[14].
وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ و ليكن خدا آنها را از خير و صلاح دور ساخت.
بِكُفْرِهِمْ به سبب كفرشان نسبت به تو فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا پس از آنها تنها تعداد كمى ايمان مىآورند و آن ايمان آوردن به بعضى چيزهائى است كه بايد به آن از آيات كتاب و رسولان ايمان آورد. يا اينكه إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ يعنى جز اندكى از آنان بنا بر اينكه مستثنى در كلام منفى تامّ منصوب باشد (يعنى اندكى از كلّ آنها).
[سوره النساء (4): آيه 47]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً (47)
ترجمه:
اى كسانى كه براى شما كتاب آسمانى فرستاده شد به قرآنى كه فرستاديم ايمان آوريد كه مصدّق تورات و انجيل شماست پيش از آنكه مستحقّ عذاب شويد و برويتان از اثر ضلالت خطّ محو و خذلان كشيم، يا گونه ها را واژگون كنيم (و روح انسانى شما را مسخ كنيم) يا آنكه بر شما به مانند اصحاب سبت (شنبه) لعنت و عذاب فرستيم و بترسيد كه قضاى خدا البتّه واقع شدنى است.
تفسير:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ خطاب به اهل كتاب از يهود و نصارى و كنايه از امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و تهديد آنهاست، يا اينكه مقصود از اهل كتاب امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله است بنا بر اينكه خطاب ابتداء براى آنها باشد، و احتمال اوّل ظاهرتر است (كه يهود و نصارى و امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله باشد).
آمِنُوا بِما نَزَّلْنا به آنچه از قرآن و از ولايت علىّ (ع) بر شما نازل كرديم، ايمان آوريد.
مُصَدِّقاً كه تصديق كننده و ثابت كننده لِما مَعَكُمْ صدق و راستى تورات و انجيل است. ممكن است معنى آيه اين باشد كه آنچه را كه با شماست از احكام نبوّت و قبول طاعت نبىّ صلّى اللّه عليه و آله كه شما را از انحنا و كجى خارج مىسازد، ايمان بياوريد. اگر چه مقصود از ظاهر لفظ يهود و نصارى است ولى از باب كنايه مقصود امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله است.
مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً پيش از اينكه زيبائىها و شكلهاى فطرى و كسبى صورتها را محو كنيم.
فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها و صورت تمام اعضاى بدن آنها را تغيير دهيم.
أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا و آنها را مسخ كنيم چنانكه مسخ كرديم أَصْحابَ السَّبْتِ اصحاب شنبه را.
بدان كه باطن انسان مانند ظاهرش با قامت راست و در بهترين هيئت آفريده شده است كه انتقال و جابه جائى براى او ممكن است و دو پايش از زمين جداست و مانند نباتات نيست كه در زمين فرورفته باشد و انتقال از جايش براى آن ممكن نباشد، و قامت و سر انسان مستقيم است و پوستش صاف، و صورتش با انواع زيبائىهاى فطرى زيباست و قابليّت انواع زيبائىهاى كسبى را دارد، پس هر اندازه كه تصفيه و تزيين آن را بيشتر بكند حسن و جمالش افزون مىشود، و زيبائى صورت و بدنش به سبب خطوط و اشكال آن و قرار دادن محلّ هر يك از قوا در جاى مناسب خودش مىباشد. و درخشندگى و زيبايى طراوت و شادابى و تزيين آن به اين است كه از چركى و آلودگى كه به آن ملحق شده است صاف شود، و نيز چيزهايى كه آن را زينت مىدهد به آن بيفزايد.
و زيبائى صورت باطن به اين است كه آن را به نور اسلام سفيد نمايد و با نور ايمان روشن سازد و آن را به عالم نور توجّه داده و از عالم ظلمت و باطل منفصل كند.
و تزيين صورت باطن به اين است كه آن را تصفيه كرده و علمش را زياد كند. و اخلاقش را به وسيله متابعت از كسى كه اخلاقش، اخلاق روحانيان است، نيكو سازد.
پس اگر انسان از روى غفلت يا جهل از ولايت رو گردان شود تزيين صورت باطن حاصل نگردد، و اگر اعراض او از روى علم باشد مانند كسى مىشود كه به پشتش توجّه كرده است. و آنگاه كه در اين اعراض متمكّن و توانمند شد صورت او كه پيش روى او بود به پشتش برمىگردد، انگار كه همانطور آفريده شده است، و اگر در اين تمكّن مستحكم شد به سبب ملكوتى مسخ مىشود، و چون اين مسخ ملكوتى، مستحكم شود تا جائى مىرسد كه بر صورت ملكى (اين جهانى و مادّى) چيره گردد، و صورت ملكى او نيز مسخ مىشود، بعضى از فلاسفه مسخ ملكى (صورت ظاهر به شكل حيوانات مسخ شود) را از محالات شمردهاند، لذا تأويل آنچه كه از آن ظواهر شرع واقع شده است (مانند اينكه يهود در صورت جسمانى تبديل به ميمون شدند) بجا و درست نيست.
وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا قضا و امر خدا شدنى است و مانعى از نفوذ آن نمىباشد پس بترسيد از آنچه كه در برابر اين تمرّد، به شما وعده داده شده است.
و چون مقصود از آيه سابق كنايه يا اصالة امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله است و خداوند آنها را امر كرده كه به آنچه كه بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله نازل شده است ايمان بياورند، و مقصود از چيزى كه به محمّد صلّى اللّه عليه و آله نازل شده ولايت على (ع) است … خداوند آن را تعليل نمود و فرمود:
[سوره النساء (4): آيه 48]
إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظِيماً (48)
ترجمه:
محقّق است كه خدا هر كس را كه به او شرك آورد نخواهد بخشيد و سواى مشرك هر كه را خواهد مىبخشد و آنكس كه به خدا شرك آورد به دروغى كه بافته گناه بزرگى را مرتكب شده است.
تفسير:
إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ به اعتبار تمامترين مظهر خدا كه عبارت از علىّ (ع) است، آيه، به كفر و شرك به ولايت علىّ (ع) تفسير شده است. زيرا خداوند شناخته و درك نمىشود مگر در مظاهرش، پس شرك به مظاهر خدا شرك به خداست.، پس گويا كه گفته است: اى امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله به ولايت علىّ (ع) ايمان بياوريد كه ما آن ولايت را نازل كرديم در حالى كه تصديق كننده احكام اسلام است كه با شماست، و در مخالفت با آن از عقوبت من بترسيد، زيرا من نمى بخشم كسى را كه به ولايت علىّ (ع) شرك بورزد تا چه برسد به اينكه به ولايت على كافر شود.
وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ يعنى كمتر از شرك را هر چه باشد چه بزرگ باشد و چه كوچك، خداى تعالى مى بخشايد. لِمَنْ يَشاءُ هر كه را بخواهد از شيعيان علىّ (ع). و آنچه از تفسير آيات ذكر شد راجع به منافقين امّت به ولايت علىّ (ع) است و در اخبار به آن تصريح شده است با وجود اينكه بيشتر اخبار و اشارات خود براى اثبات اين امر كافى است، لذا سزاوار است تا اين آيه را اين چنين تفسير كنيم (كه خداى تعالى از شيعيان علىّ مىگذرد).
امام صادق (ع)[15] در تفسير ما دُونَ ذلِكَ فرموده است: مقصود گناهان كبيره و ما سواى آنهاست.
و در حديثى از رسول خدا[16] آمده است: اگر مؤمن از دنيا خارج شود و بر او، مثل گناهان اهل زمين باشد؛ مرگ كفّاره آن گناهان مىشود.
و مراد از مؤمن كسى است كه ولايت را قبول كرده باشد.
و در آخر اين حديث آمده است: خداوند شرك به او را نمى بخشد و كمتر از آن را براى هر كس از شيعيان و دوستداران تو يا علىّ (ع) كه بخواهد، مىبخشد.
و از امام باقر (ع)[17] است كه خداوند نمى بخشد كسى را كه به ولايت علىّ (ع) كافر شود و كمتر از آن براى كسى كه دوستدار علىّ (ع) باشد، مىبخشد.
و از علىّ (ع) است كه هيچ آيه اى براى من از اين آيه محبوبتر نيست.
وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ و كسى كه به خدا به اعتبار اينكه به اتمّ مظاهر او شرك ورزيد.
فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظِيماً بر خود گناهى بزرگ بسته است، اين عبارت عطف است در معنى تعليل و افتراء و محقّق مىشود به فعل و قول[18].
[سوره النساء (4): آيه 49]
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلاً (49)
ترجمه:
نمى بينى آنان كه (تظاهر به) پاكدلى و نيك نفسى كنند (در موقع عمل چقدر ناپاكند) خداست كه هر كه را بخواهد از رذائل پاك و منزّه دارد، و به قدر فتيلى (رشته خرمائى) در قضاى الهى، به كسى ستم نشود.
تفسير:
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ تعجّب در اينست كه خود را پاك مىدانند با وجود آنكه حال آنها در گذشته معلوم شد و نيز تهديد آنهاست. و تزكيه يا به معنى نسبت طهارت است به نفسها و آن نفسها را پاك و طاهر شمردن است. يا به معنى زائل كردن چرك از دلها، با اذكار و افعال قلبى است. و هر يك يا به قول و گفتار است- مثل اينكه بگويد من گناه نكرده ام، روزه مىگيرم، و چنين نماز مىخوانم، و چنان انفاق مىكنم، و غير آن، يا مثل اينكه خودش بدون اذن و اجازه بر ذكر زبانى مداومت نمايد- و قصدش تحصيل كمال نفس و تطهير آن از نقايص و عيبها باشد بدون اينكه ريا در بين باشد. و يا به سبب عمل و فعل است مثل اينكه كارهاى نيكو را با رياكارى انجام دهد تا به مردم اظهار كند كه او زاهد است و به آخرت راغب، يا مثل اينكه كارهاى خوب و رياضتها را از جانب خودش بدون ريا انجام دهد و مقصودش تحصيل كمال نفس و پاكيزه كردن آن باشد به گمان اينكه افعال او نفسش را تزكيه مىكند در حالى كه همه اينها خيال باطل است زيرا ريا كردن با عمل باشد يا گفتار از بزرگترين گناهان است، و عمل كردن از جانب خود براى تزكيه نفس و لو بدون ريا باشد، جز بر شقاوت نمىافزايد.
بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ پاكيزگى كسى را كه خدا بخواهد خود به خود ظاهر مىشود بدون اينكه احتياج به اظهار آن باشد، يا اينكه خداوند هر كه را بخواهد از پليدىها و رذالتها پاك مىگرداند. نه اينكه هر كسى بخواهد مىتواند خود را با عمل خويش پاك كند، زيرا كه تزكيه، فضلى است از جانب خداوند كه اكتساب آن با عمل ممكن نيست، بلكه اگر عمل بنا به امر جانشينان خدا باشد، نفس آماده قبول آن فضل الهى مىشود.
اين آيه اگر چه در مورد يهود و نصارى نازل شده است كه گفتند:
نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ[19] و لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى[20] ولى كنايه از
منافقين امّت است، كه در اقوال و افعالشان ريا مىكنند و طهارت و پاكى را با گفتار به خودشان نسبت مىدهند، و رياضتها و اعمال طاقت فرسا را از جانب خود انجام مىدهند و بدينوسيله مىخواهند بر اقرانشان در كمال، تفوّق و برترى پيدا كنند.
از اين گفتار، چون اين توهّم پيش مىآيد كه عمل فايده و اثرى در پاكيزه كردن نفس ندارد و هر كس را كه خدا بخواهد تزكيه مىكند و هر كه را كه نخواهد تزكيه نمىكند. اين توهّم را چنين رفع نمود كه فرمود:
وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا يعنى اجر عمل كننده را كم نمىكند و هرگاه عمل طبق وجه خودش واقع شود او را عقوبت نمىكند، و عقوبت عاصى را زيادتر از اندازه نمىكند.
[سوره النساء (4): آيه 50]
انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ كَفى بِهِ إِثْماً مُبِيناً (50)
ترجمه:
بنگر چگونه بر خدا دروغ مىبندند، همين افتراى به خدا گناهى آشكار (بر پليدى نفس و هلاك آنان) است.
تفسير:
انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ در اينكه نسبت طهارت را به خودشان مىدهند، يا با فعل خود تحصيل طهارت مىكنند به گمان اينكه در فعل آنان رضايت و اذن خداست. و چون افتراى بر خداى تعالى، كه در تزكيه نمائى نفسهايشان مندرج است براى هر بيننده و درك كننده اى؛ ظاهر و واضح نيست لفظ «انظر» آورد كه بر تأمّل و چگونگى عمل و سختى در ادراك دلالت دارد به خلاف زهد نمائى و ايمان آنها به بت و طاغوت كه آن را هر بيننده مىبيند.
وَ كَفى بِهِ إِثْماً مُبِيناً و همين، خود، كافى است كه گناهى آشكار باشد.
[سوره النساء (4): آيه 51]
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً (51)
ترجمه:
آيا نديدى و عجب نداشتى از حال آنان كه بهره اى از كتاب آسمانى هم داشتند باز چگونه به بتان جبت و طاغوت گرويدند و به كافران مشرك مىگويند كه راه شما به صواب نزديكتر از طريقه اهل ايمان است.
تفسير:
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ آيا آنهائى كه مانند منافقين امّت تو، اندكى از كتاب بهرهمند شدند. اگر چه نزول آيه در مورد اهل كتاب است ولى كنايه از منافقين نيز مىباشد كه وصىّ تو را ترك مىكنند.
يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ «جبت» اسم بت است و سپس به هر چيزى كه جز خدا عبادت شود، اطلاق گرديده است.
وَ الطَّاغُوتِ مقلوب «طيغوت» است از باب مبالغه در «طاغى»، و شيطان به اين نام ناميده شده است و سپس درباره هر كس كه در سركشى و طغيان به آخرين درجه برسد، به كار رفته است.
وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا يعنى در حقّ آنها مىگويند:
هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا اصل كسانى كه ايمان آورده اند علىّ (ع) سپس ائمّه بعد از او و شيعيانشان مىباشند.
[سوره النساء (4): آيه 52]
أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً (52)
ترجمه:
آن گروهند كه خدا آنان را لعنت كرد و هر كه را خدا لعنت كند ديگر هرگز كسى مدد و يارى او نتواند كرد.
تفسير:
أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ خداوند آنان را از درگاه خود طرد كرده و از ولايت و از پيروى كسى كه به منزله نماينده خداوند است، برگردانيده است.
وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ كسى كه راه خدا را از باب ولايت طرد كند فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً ياورى نخواهد يافت زيرا يارى و نصرت عبارت است از كمك كردن به يارى شده است در جلب منفعت و دفع ضرر بر سبيل ترحّم بر او، و آن موقوف بر شناخت منفعتها و ضررها و شناخت رحمت و محلّ آن است. پس كسى كه به مردى كمك مىكند، تا محبوبش را بكشد، يا سمّ بياشامد و در اين مورد به او رحم مىكند يارى به حساب نمىآيد، و ترحّم او ترحّم نيست، بلكه دشمنى و غضب است اگر چه آنها كه از ادراك واقعى اشياى محجوب هستند آن را نصرت به حساب مىآورند.
و آنان كه حقايق اشياى را مىدانند همان انبياى و اولياى هستند، و كسى كه از آنها رانده شود براى او يار و مددكارى در زمين و آسمان نيست، و يارىكنندگان او از اين جهت در حقيقت دشمنان او هستند، و لذا در روز قيامت ظاهر مىشود كه بعضى از دوستان در دنيا، دشمن بودهاند مگر آن كسانى كه ايمان آورده اند كه دوستى و يارى آنها از جهت ايمانشان موجب قرب آنان به باب ولايت مىشود.
سپس گفتار را از تابعين به متبوعين برگردانيد و فرمود:
[سوره النساء (4): آيه 53]
أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً (53)
ترجمه:
آيا آنان كه از احسان به خلق خدا به هسته خرمائى بخل مىورزند، بهره اى از ملك و سلطنت خواهند يافت؟
تفسير:
أَمْ لَهُمْ يعنى آيا براى متبوعين نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ بهره اى از ملك است تا اينكه بدان وسيله مستحقّ پيروى باشند، و اگر فرض شود كه نصيبى و بهره اى از ملك را دارند فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ آنها از شدّت بخل به مردم چيزى نمىدهند يعنى به مردمى كه انسانيّت را تحقّق بخشيده اند كه اولياى الهى باشند- كه اصل آنان علىّ (ع) است، حقّى نمى پردازند تا چه رسد به اشباه مردم و نسناسها.
نَقِيراً نفير نقطه اى است كه در وسط هسته خرماست و آن را در كوچكى و حقارت مثال مىزنند، و معنى آيه اين است كه آنان بهره اى از ملك و سلطنت ندارند تا مردم در آن طمع كنند، و پيرو آنها باشند، و حال آنها چنين است كه حتّى اگر بهره اى از ملك را نيز دارا بودند به مردم آن چيز پست و حقير را هم نمىدادند تا چه برسد به آنها كه نسناس هستند. پس نه ملك و سلطنت آنان سزاوار پيروى از آنهاست و نه حال آنها. سپس كلام را به اتباع و متبوعين جميعا برگردانيد و فرمود:
[سوره النساء (4): آيه 54]
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً (54)
ترجمه:
آيا حسد مىورزند (يهود) با مردم (مسلمانان) چون آنها را خدا به فضل خود برخوردار فرمود كه البتّه ما بر آل ابراهيم (حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله) كتاب و حكمت فرستاديم و به آنها ملك و سلطنتى بزرگ عطا كرديم.
تفسير:
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ يعنى اين پيروان به علّت حسادت، از غير ناس (غير مردم) يعنى رؤساى گمراهى و ضلالت پيروى كردهاند، و متبوع حقيقى را كه اولياى خدايند و اصل آنها علىّ (ع) است، ترك كردند و متبوعيّت را براى نفس خودشان ادّعا كردهاند، همه اينها مىخواهند، فضل خدا از مردم زائل شود. مقصود از اين مطلب، بيان كردن حسد آنان است. و منظور از «ناس» بعد از محمّد صلّى اللّه عليه و آله، علىّ (ع) و جانشينان او هستند.
عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ آنچه خدا از فضل خود كه همان امامت و خلافت باشد به آنها داد فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ به كورى چشم دشمنان آنها، به آل ابراهيم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و علىّ (ع) و جانشينان او هستند، كتاب و حكمت بخشيديم. و آنها را به ابراهيم اضافه كرد تا اشاره به فضيلت ديگرى براى آنها باشد و غيظ و كينه دشمنان آنها زياد شود.
الْكِتابَ يعنى نبوّت، زيرا كه مرتبه نبوّت از آن جهت كه قابليّت نقشپذيرى احكام الهى از مرتبه ولايت را دارد، از آن تعبير به كتاب مىشود، چنانكه رسالت نيز همينطور است، و به زودى خواهم گفت كه مقصود از ملك عظيم همان كتاب است، و در اوّل اين تفسير تعميم اطلاق لغت «كتاب» گذشت. پس در هر جائى بر حسب اقتضاى مقام، يك معنا از آن اراده مىشود.
تحقيق معنى حكمت
وَ الْحِكْمَةَ حكمت عبارت است از قدرت و نيرويى كه به سبب آن، انسان بر ادراك دقايق امور و خفاياى مصنوع قدرت پيدا مىكند. و همچنين مىتواند مصنوعاتى را بيافريند كه مشتمل بر دقايق صنع باشد.
پس حكمت به اعتبار متعلّقش مركّب از دو جزء است، يك جزء علمى كه حكمت نظرى ناميده مىشود و يك جزء عملى كه حكمت عملى ناميده مىشود، و در زبان فارسى از آن دو، به «خردهبينى و خردهكارى» تعبير مىشود.
گاهى از حكمت به اتقان (دقّت و درستى) در عمل تعبير مىشود.
تا اشاره به يكى از دو جزء حكمت باشد، و گاهى به كمال و اتقان در علم تعبير مىشود و آن اشاره به جزء ديگر است، و گاهى به اتقان در علم و عمل تفسير مىشود كه اشاره بهر دو جزء باشد و حكمت كه در مقابل جربزه (بى باكى) ذكر مىشود عبارت از آن است كه در تدبير معيشت از جهت علم و عمل قوام و اساس باشد و جربزه افراط آن است.
و اين حكمت از نتايج مرتبه ولايت است، زيرا كه ولىّ با تجرّدش مىتواند دقايق اشياء را بشناسد، و اگر بخواهد بشناسد چيزى از او پوشيده نمىماند، و همچنين مىتواند دقايق مصنوعات را خودش بسازد و خلق كند، زيرا چيزى از او ممتنع نيست و از ايجاد آن خوددارى نمىكند.
و حكيم مطلق نخست خداى تعالى است، سپس انبياء و رسولان از جهت ولايتشان، سپس خلفا و جانشينان آنها و سپس آنها كه به آن بزرگواران شباهت دارند. و اولين مرتبه حكمت اين است كه دقايق صنع خدا را در خودت و بدنت درك كنى، و بفهمى كه تو در برزخ بين عالم سفلى و عليا آفريده شده اى و اينكه نفس جهت تصرّف در ملكوت در حالت قابليّت محض آفريده شده است. زيرا كه نفس آبائى از تصرّف بر آن دو (ملكوت عليا و سفلى) ندارد، و اينكه تصرّف در ملكوت سفلى نفس را به سوى سجن و سجّين، و تصرّف عليا، آن را به تصرّف ملأ اعلى مى كشاند. همه اينها بر سبيل معرفت و شناخت است نه بر طريق علم و دانستن و گمان كه طريق حكماى اخلاق است، زيرا اينان به علم كلّى قناعت مىكنند، در حالى كه از نفوس جزئى خود غافل هستند، پس از علمشان بهره اى نمىبرند. امّا اهل معرفت، بر دقايق عمل قدرت مىيابند تا راههاى تصرّف ملكوت سفلى را ببندند. و راههاى تصرّف ملكوت عليا را باز كنند، مانند قدرت علىّ (ع) در جنگ، بر ترك حمله به دشمن، در حينى كه به دشمن ظفر يافت و شمشير را بر روى دشمن بلند كرد، و دشمن بر روى علىّ (ع) آب دهن انداخت، كه علىّ (ع) شمشير زدن را رها كرد، زيرا كه نفس او براى شمشير زدن به هيجان آمده بود.
پس انسان وقتى آنچه را كه ذكر شد شناخت و قدرت پيدا كرد و عمل نمود، حتما به عبوديّت ارتقا پيدا مىكند، و آن مقام فنا و مقام ولايت است.
سپس وقتى كه خداوند دانست كه در او استعداد اصلاح غير وجود دارد او را به بشريّتش برمىگرداند و به او خلعت نبوّت و رسالت يا خلافت مىدهد، و او را به دقايق صنع در ملك و ملكوت آگاه مىسازد، و او را بر دقايق تصرّف در اشيا قادر مىسازد و جميع موجودات را در خدمت او قرار مىدهد و آن آخرين مرتبه حكمت است.
مقصود از حكمت در اينجا، ولايت است چون ولايت از نتايج حكمت است و اين بيان حكمت و تحقيق آن است، و تفسيرات مختلف كه در سخنان آنها آمده است به همين معنى برمىگردد. مانند اينكه گفته شود: حكمت شناختن حقايق اشياء است آن چنان كه هست، يا حكمت عبارت از علم به نيكىها و عمل صالح است، يا انجام دادن فعلى است كه سر انجام پسنديدهاى دارد، يا اقتدا كردن به خالق است به قدر طاقت بشر، يا تشبّه به اله است در علم و عمل به قدر طاقت بشرى.
وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً ملك، اسم مصدر است به معنى چيزى كه ملك انسان مىشود، و بر هر مملوكى اطلاق مىشود، مخصوصا بر عالم طبع. چون هيچ جهتى جز مملوكيّت در آن نيست بر خلاف ملكوت كه آن مبالغه در مالكيّت است.
زيرا كه ملكوت اگر چه از وجهى مملوك است ولى يك نوع مالكيت ملك براى آن ثابت است، مانند مالكيّت جبروت نسبت به پائينتر از خودش و مالكيت لاهوت نسبت به ما سواى خودش.
مقصود از ملك عظيم، در اينجا كه مقابل كتاب و حكمت است عبارت از رسالت و جانشينى رسالت است كه آن رسالت از جهت اينكه جامع بين وحدت و كثرت كامل است، ملكى است كه بزرگتر از آن وجود ندارد. در خبر، به طاعت واجب كه لازمه رسالت است، و به طاعت تكوينى جميع موجودات كه لازمه ولايت است، و نيز به ملك دلها تفسير شده است. تكرار «آتينا» براى اشاره به اين است كه ملك عظيم، خود مستقلا مورد امتنان و انعام است.
[سوره النساء (4): آيه 55]
فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً (55)
ترجمه:
آنگاه برخى كسان، بدو گرويدند، و برخى كسان، راهزن دين و مانع ايمان به او شدند و آتش افروخته دوزخ براى كيفر كفر آنان بس است.
تفسير:
فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ عطف است به اعتبار معنى، گويا كه خداى تعالى بعد از آنكه از ناس كه مورد حسد قرار گرفته اند علىّ (ع) را اراده كرد، و بعد از ذكر صريح اينكه او را از فضلش عطا نموده است و ذكر تلويحى و با كلمات كتاب و حكمت و ملك عظيم فرموده باشد: شايسته است كه مردم به او ايمان بياورند، و از طاعت او خارج نشوند، ولى آنها پراكنده و مختلف گشتند.
ممكن است عطف بر محذوف باشد كه جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده است كه: نسبت به علىّ (ع) چه كردند؟ پس فرمود:
درباره حقانيّت او اختلاف پديد آوردند. بعضى هم، مانند سلمان و اقرانش به او ايمان آوردند.
وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ و بعضى از او اعراض كردند، و يا غير خودشان را نيز از گرويدن به او منع كردند.
وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً يعنى اگر در دنيا عقابشان نكنيم جهنّم آخرت، آنها را كافى است. و جمله عطف است بر مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ از قبيل عطف انشاء بر خبر، يا به اعتبار لازم معنى آن، گويا كه گفته است:
بعضى از آنها از گرويدن به علىّ (ع) جلوگيرى كردند و آتش جزاى آنهاست.
[سوره النساء (4): آيه 56]
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً حَكِيماً (56)
ترجمه:
آنان كه به آيات خدا كافر شدند بزودى در آتش دوزخشان در افكنيم كه هر چه پوست تن آنها بسوزد، به پوست ديگر مبدّلش سازيم تا سختى عذاب را بچشند كه همانا خدا مقتدر و كارش از روى حكمت است.
تفسير:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً تفصيل حال ايمان آورندگان به علىّ (ع) و اعراض كنندگان از اوست، و حال اعراض كنندگان را مقدّم داشت تا افتتاح و اختتام بحال مؤمنين باشد، گويا كه گفته است: «امّا كسانى كه اعراض كردند از او … و امّا كسانى كه ايمان آوردند به او …» ولى عبارت را اين چنين ادا نمود تا اشاره به تعليل قول خدا كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً باشد، و نيز اشاره به اين باشد كه آنها كافر هستند و اينكه علىّ (ع) بزرگترين آيات است، و اينكه كافر به على، كافر به جميع آيات است.
كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ كلمات حكما و صوفيّه در كيفيّت خلود اهل آتش و عذاب دائمى آنها مختلف است. و اصحاب شرايع همگى اتّفاق بر خلود آنها دارند و كسى كه محكوم به اهل سجّين است از آن مكان (خانه اش) نجات پيدا نمىكند، و اينكه براى هر خانه اى آبادكنندگانى است، كه آنها اهل آن خانه هستند كه هرگز از آنجا خارج نمىشوند. و تبديل پوستهايشان بر حسب ملكات پست و اخلاق و عقائد باطل و فاسد آنها صورت مىگيرد، زيرا آن ملكات پست از فروع و شاخه هاى درخت خبيث است كه از روى زمين بريده شده باشد و استقرار و قرارى براى آن نباشد و مقصود، از پوستها، يا پوستهاى بدنهاى است يا پوستهاى ارواح و بدنهاى خبيث آنهاست. و سؤال اينكه معاقب غير از كسى است كه گناه كرده است، از اصل ساقط است و جواب ندارد.
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً هيچ مانعى از حكم و عقوبت كردن او نيست، حَكِيماً بدون استحقاق عقاب نمىكند.
[سوره النساء (4): آيه 57]
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِيلاً (57)
ترجمه:
و آنان كه ايمان آوردند و نيكوكار شدند، به زودى در بهشتى در آوريم كه از زير درختان آن نهرها جارى است، و در آن زندگانى جاويد كنند؛ و در بهشت براى آنها جفتهائى پاكيزه است و آنان را به سايه رحمت ابدى خود در آوريم.
تفسير:
وَ الَّذِينَ آمَنُوا كسانى كه به علىّ (ع) ايمان آوردند وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و اينكه در ايمانشان خير و خوبى كسب كردند. اين عبارت تا آخر آيه براى اميدوارى و پاداش چنين مؤمنينى است.
سپس گفتار را به مردمى كه مورد حسد قرار گرفته اند برگردانيد و آنها را مورد خطاب قرار داد و فرمود:
[سوره النساء (4): آيه 58]
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً (58)
ترجمه:
خدا به شما امر مىكند كه البتّه امانتها را به صاحبان آن باز دهيد و چون ميان مردم حكم كنيد به عدالت داورى كنيد همانا خدا شما را پند نيكو مىدهد و خدا به هر چيز آگاه و بصير است.
تفسير:
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ اى مردمى كه مورد حسد قرار گرفتيد و خداوند به شما از فضل خود عطا كرد و به شما كتاب و حكمت و ملك عظيم داد.
أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها امانتها را به صاحبانش برگردانيد تا شكر نعمتى را كه خدا به شما داده بجا آورده باشيد، و امانت را به غير صاحبانش ندهيد كه به امانت ستم روا داشته ايد؛ و از صاحبانش منع نكنيد كه به آنها ظلم كرده ايد.
با وجودى كه خطاب مخصوص آنان است ولى مطلب عموميّت دارد و غير آنها را نيز شامل مىشود، چون ديگران مأمور به تأسّى به آنها هستند لذا آيه را در اخبار نيز تعميم داده اند.
تحقيق معنى امانات
امانت چيزى است كه نزد امين گذاشته مىشود به قصد حفظ و نما (نمو و زياد كردن) ى آن اگر قابل نما باشد. و امانتهاى خدا نزد انسان بسيار است، كه از آن جمله امانتى است كه خداوند آن را بر آسمان و زمين عرضه داشت و آن امانت اصل و اساس و اشرف و بانموّترين امانتها است، و آن لطيفه سيّاره انسانى است كه گوهرى شريفتر از آن در خزائن خداى تعالى نيست.
آنگاه كه خداوند خواست، آن امانت را از خزائن خود بيرون بياورد، چون امانت گرانبهائى بود، دشمنان زيادى داشت. براى آن از سماوات ارواح محلّ امنى طلب كرد. پس هيچ محلّ امنى براى وديعه گذاردن آن نبود، سپس آن را بر زمينهاى اشباح از دو ملكوت (عليا و سفلى) و جمله عالم طبع عرضه نمود و باز محلّ امين پيدا نكرد.
سپس آن را بر مواليد جماد و نبات و حيوان عرضه نمود آنها نيز اهليّت اخذ و حفظ آن امانت را نداشتند، سپس آن را بر عالم انسان عرضه كرد كه او را اهل يافت و امانت را نزد او به وديعت گذاشت و انسان آن را قبول كرد. و آنگاه كه انسان پذيراى امانت شد به علّت گرانبها بودن و شرافت امانت، موجب مىشد كه حاسدان و دزدان آن، از اهل عالم سفلى فراوان باشد و بدون امداد از صاحب امانت دفاع براى انسان ممكن نباشد … لذا خداوند براى انسان لشكريانى از عالم علوى قرار داد و آنها را امر به حفظ امانت و رشد و بالندگى كرد تا هر وقت كه خدا آن امانت را بخواهد سالم و بالنده به او برگردانده شود.
پس هر كس كه امر خدا را فرمان برد، با طالبين بدون استحقاق و دزدهاى امانت جهاد كند، و آن را از دست دزدان حفظ نمايد و به آن رشد و نموّ و فزونى ببخشد، مستحقّ خلعت فاخر گرانبها و منصب عالى ولايت و نبوّت و رسالت و خلافت و جلوس در جايگاه صدق و راستى، در جوار رحمت فرمانرواى مقتدر[21] مىشود.
و هر كسى كه در مراعات آن امانت اهمال ورزد تا دزدان آن را بربايند مستحقّ زندان و عقوبات مىشود.
سپس بعد از آن امانت، امانتهاى ديگرى نيز هست كه خداوند آنها را در انسان به وديعت گذاشته است، تا آن امانت اصلى را حفظ كند، و آنها غير از سربازان علوى هستند كه خدا آنها را آماده كرده است، كه در حفظ امانت اصلى به انسان كمك كنند. و آن امانتهاى بعدى، عبارت از قواى مدركه و اعضاى ظاهرى و باطنى است كه خداوند، امر به حفظ آنها كرده است. چه آنها نيز طالبان و دزدانى از عالم سفلى دارند، و امر كرده است، كه آنها را نيز به صاحبش كه عقل است برگردانيم.
سپس قوّه قبول تكاليف است كه خداوند امر كرده است كه آن را نيز به صاحبش كه عقل در مظاهر بشرى است برگردانده شود، بدين نحو كه آن را بر عقل عرضه كرده، و تسليم امر و نهى او ساخته است.
سپس تكاليف قالبى نبوى است كه با بيعت عامّه حاصل مىشود و امر كرده است كه بعد از حفظ و افزودن و نموّ آنها به صاحبش كه صاحب تكاليف قلبى است برگردانده شود بدين گونه كه امانت در حال سلامت و نموّ به او عرضه شود.
سپس تكاليف قلبى باطنى است كه از صاحب دعوت باطنى با بيعت خاصّ ولوى و قبول دعوت خاصّ گرفته است، و امر كرده است امانت را به اهلش برگرداند كه آن صاحب دعوت تامّ و ولايت مطلق، على (ع) است.
و وقتى كه اين امانتها براى او كامل شد و آنها را حفظ كرد و فزونى بخشيد و به صاحبانش برگردانيد و آنها نيز از پذيرش آن خشنود شدند، و او نيز راضى گشت خداوند امانات شريف و گرانبهاى ديگرى، نزدشان به وديعت مىگذارد كه همان وديعه هاى خلافت الهى در عالم كبير است، كه در لباس نبوّت، يا رسالت يا خلافت يا امامت است كه آن بعد از امانت اوّل، شريفترين امانتها است. و آن امانتها نيز مختلف، هستند، يك قسم از آنها از قبيل تكاليفند كه اهل آنها كسانى هستند كه آماده قبول و عمل به آن تكاليف مىباشند.
قسم ديگر آن امانت كه همان خلافت است، صاحبان مخصوصى دارد و آنها كسانى هستند كه قابليّت اصلاح خلق و تبليغ را دارند. مانند مشايخ و نوّاب كه جانشينان انبيا و اوليا بودهاند. و قسم ديگر امانت عبارت از اصل خلافت الهى است كه اهل آن كسانى هستند كه بعد از رحلت انبيا و اوليا، جانشين آنها مىباشند. و بر امانتهاى مردم كه از اعراض دنيوى است، نيز امانت صادق است و آنها نيز اهلى دارند كه همان صاحبان امانتها مىباشند.
وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ يعنى حكومت بين مردم براى شما حتمى نيست و شما در اين مطلب مختار هستيد ولى اگر حكومت و داورى كرديد، خداوند به شما امر مىكند كه به عدل داورى كنيد، يعنى به سبب عدل كه در دست شماست از سياستهائى كه بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله نازل شده است، يا با آلت عدل حكم كنيد، كه همان سياستهاى الهى است، يا در حالى كه متلبّس به عدل و تسويه بين دو خصم هستيد، يا متلبّس به عدل و استقامت بوده از اعوجاج و كجى كه از دخالت شيطان ناشى مىشود خارج هستيد. و يا در حالى كه حكم شما متلبّس به عدل و مساوات است، داورى كنيد.
و عدل بين دو خصم عبارت است از مساوات بين آن دو، در جاى نشستن و در گفت و شنود و شروع در خطاب و توجّه و خوشروئى بلكه در ميل قلبى است، زيرا كه مساوات در اين امور خروج از كثرى است در صورتى كه هر دو مسلمان باشند، چون اگر هر دو مسلمان بودند و تو بين آن دو، مساوات برقرار نكردى ستمكار به حساب مىآيى، و همچنين اگر در ميل قلبى و باطنى از جهت حكومت بين آن دو فرق گذاشتى تو با تصرّف شيطان كج شده و از عدل خارج شده اى.
إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ پس موعظه خدا را قبول كنيد، كه بهترين امرى است كه خدا به شما توصيه و موعظه مىكند، اين جمله معترضه است.
إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً تعليل اداى امانت به اهلش و حكم به عدل است و برحذر داشتن از مخالفت است.
[سوره النساء (4): آيه 59]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً (59)
ترجمه:
اى اهل ايمان، خدا و رسول و صاحبان فرمان از طرف خدا و رسول را، اطاعت كنيد و چون در امرى كارتان به گفتگو و نزاع كشد به حكم خدا و رسول باز گرديد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد. اين كار براى شما از هر چه تصوّر كنيد بهتر و خوشعاقبتتر خواهد بود.
تفسير:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ خدا را اطاعت كنيد در آنچه كه نازل شده، و مخصوصا عمده آنچه كه نازل شده و آن چيزى است كه صلاح شما و رفع نزاع و ردّ خلاف شما به آن بسته است، و آن امر عبارت است از تعيين كسى است كه در همه امور دنيوى و اخروى خود، و همچنين در هر چيزى كه بر شما مشتبه شود به او مراجعه مىكنيد. و آن قول خداى تعالى است «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا … تا آخر» خلافى بين مسلمانان نيست كه آن در مورد على (ع) است.
وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ اطاعت رسول بكنيد در چيزى كه براى شما آورده است و در چيزى كه شما را از آن نهى كرده است. وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا آنچه پيغمبر براى شما آورده است بگيريد و از آنچه نهى كرده است دور باشيد» و مخصوصا عمده و مهمّ آن چيزى كه براى شما آورده است و آن قول رسول صلّى اللّه عليه و آله است بعد از آنكه گفت:
(ا لست اولى بكم من انفسكم) آيا من نسبت به شما از خودتان برتر نيستم؟، فرمود: «ألا و من كنت مولاه فهذا على (ع) مولاه» و بين مردم اختلافى نيست كه اين كلام از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است.
تحقيق معنى اولوالأمر
وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ لفظ أَطِيعُوا را تكرار نكرد تا اشاره به تعيين اولوالأمر باشد و اينكه اولوالأمر، كسى است كه شأنش شأن رسول، و امر او امر رسول و طاعت او طاعت رسول باشد. تا اينكه براى هر يك، طاعت غير از طاعت ديگرى نباشد. و تفسير اوليالامر به فرماندهان لشگرها و پادشاهان صورى اسلامى نقض صدر آيه يا التزام نسخ آن و يا التزام تقيّه، نزاعى نيست، نزاع در اين است كه در امر دين، بدون تقيّه، اطاعت از آنها بكنيم و از آن لازم مىآيد آنچه كه ذكر شد، زيرا كه واو عطف براى جمع است و بعضى از سلاطين فاسق هستند كه امر آنها گاهى بر خلاف امر خدا و رسولش است و جمع بين اطاعتهاى سه گانه ممكن نيست، پس وجوب اطاعت از سلاطين يا بايد ناقض وجوب اطاعت رسول باشد يا ملتزم به اجتماع نقيضين باشيم. زيرا كه سلاطين جور وقتى كه به قتل نفس محترمى امر مىكنند، امر آنها متناقض با نهى خداى تعالى است، و همچنين است حال آنها در امر به نديمانشان در مورد شرب خمر با اينكه خداى تعالى از آن نهى كرده است.
و تقرير مطلب اين است كه اگر مقصود از اوليالامر، سلاطين باشد به زعم آنان، لازم مىآيد كه طبق صريح آيه، كه طاعت اختصاص به آنها ندارد فقط پيروى در چيزهايى كه امر و نهى مىكنند و خلاف شرع نباشد، واجب است.
ايراد نشود كه اطاعت مخصوص عبارت از صدر آيه است، زيرا امر به طاعت خدا و رسول قبل از طاعت سلطان مفيد اين است كه طاعت سلطان در جايى كه با طاعت خدا و رسول منافات نداشته باشد، واجب است. در جواب مىگوئيم: كه در اين هنگام امر به طاعت سلطان، لغو مىشود زيرا اگر امر سلطان مطابق امر خدا و رسول باشد كه امر به اطاعت خدا و رسول كافى است و احتياج به طاعت سلطان نيست و اگر امر سلطان منافى امر خدا و رسول باشد وجوب طاعت خدا و رسول مفيد عدم وجوب طاعت سلطان است.
و اگر مطابقت امر سلطان با امر خدا و رسول و عدم مطابقت آن معلوم نباشد در اين صورت، يا ما مأمور به تشخيص مطابقت و يا عدم آن هستيم و بعد از تشخيص، طاعت و يا عدم طاعت واجب مىشود كه بعد از تشخيص همان دو حالت قبلى پيش مىآيد. و اگر ما مأمور به تشخيص مطابقت نباشيم، در اين صورت يا ملتزم به اين هستيم كه امر سلطان مبيّن امر خدا و رسول و مطابق با آن است كه اين خلاف فرض و التزام مذهب خصم است، يا اينكه ملتزم نيستيم كه امر سلطان مبيّن و مطابق امر خدا و رسول باشد. و در اين صورت لازمه اطاعت از سلطان تشويق و تحريك به حرام از جانب خداست، و همه اينها از لوازم و توالى باطل است.
و هرجا كه اطاعت سلاطين در جميع آنچه كه امر و نهى مىكنند، واجب شود، لازم مىآيد كه طاعت آنها واجب باشد در جائى كه مخالف امر و نهى خدا و مناقض آن دو است، در اين صورت يا اين است كه وجوب طاعت سلاطين مقدّم بر وجود طاعت خداست و وجوب طاعت خدا هم به حال خود باقى است كه نقض لازم مىآيد، يا اينكه رافع وجوب طاعت خدا و بيان پايان پذيرفتن وجوب طاعت خداست كه در اين صورت نسخ لازم مىآيد. يا ملتزم به بقاى هر دو وجوب طاعت مىشويم كه لازم مىآيد اجتماع نقيضين جائز باشد، زيرا كه تعلّق امر و نهى به يك قضيّه در زمان واحد مستلزم اين است كه ايجاب و سلب آن قضيّه جائز باشد و آن تناقض است.
حاصل مطلب اين است كه اگر منظور از اوليالامر سلاطين باشند متناقض با صدر آيه است. به خلاف وقتى كه مقصود از اوليالامر كسى باشد كه شأنش شأن نبىّ صلّى اللّه عليه و آله و امرش امر او و عملش، عمل او باشد و خودش از خطا و لغزش معصوم باشد كه در اين صورت امر او، موافق و مبيّن امر رسول مىشود.
و اگر چيزى جز اين آيه در اثبات مدّعاى شيعه نبود همين آيه كافى بود و احتياج به غير آن نبود. با اينكه دليلهاى متعدّد عقلى و نقلى بر مدّعاى شيعه وجود دارد كه قوم، آن را در كتابهايشان تدوين كرده اند.
و توسّل عامّه به اجماع و حديث: «امّت من بر خطا اجتماع نمىكند» را، آيه خيره[22] و حديث غدير كه پيامبر خدا در حضور جمع كثيرى ايراد فرمود و كثرت اخبار به نحوى است كه انكار آن بر ايشان ممكن نيست.
از سوى ديگر اجماع، تنها يك ادّعا و افترا است چون بعضى از صحابه از بيعت خارج شدند و خيلىها نيز در سقيفه حاضر نشدند، و جمعى خلافت ابى بكر را رد كردند. از طرفى متوسّل شدن آنان به امام جماعت شدن ابى بكر در حال حيات رسول خدا براى نماز، خود دليلى عليه آنهاست، زيرا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بعد از اينكه خوب شد و بهبود يافت و فهميد كه ابا بكر براى مردم امام شده است با اينكه هنوز ضعيف بود، از خانه بيرون آمد و ابا بكر را قبل از اتمام صلاة از جاى خود بر كنار كرد و خود امامت مردم را به عهده گرفت، و اين مطلب دليل اين است كه ابا بكر به امر پيامبر امام نشده بود و امامت سزاوار او نبود، وگرنه تقرير رسول خدا بر امامت ابى بكر در حال حيات خودش واجب مىشد.
و حديث اينكه آن دو نفر آقاى پير مردان بهشت هستند از جهت عقل و نقل مورد قبول نيست، زيرا اهل بهشت بر حالت جوانى، كه شريفترين حالات است، مىباشند. چنانكه وارد شده است كه اهل بهشت در سن نوجوانان تازه سال هستند.
و حديث: «اگر من مبعوث نمى شدم عمر مبعوث مىشد» قول نبىّ صلّى اللّه عليه و آله در حقّ متخلّفين از لشكر اسامه را تكذيب مىكند، كه پيامبر فرمود،
خدا لعنت كند كسى را كه از پيوستن به لشكر اسامه تخلف كند). به احضار قلم و دوات براى رفع نزاع و قول عمر درباره پيامبر: كه اين مرد، هذيان مىگويد، حديث بالا را تكذيب مىكند.
از سوى ديگر حتّى به زعم و گمان خودشان ابو بكر خليفه بلافصل است، و پيامبر با علىّ (ع) عقد برادرى بسته نه با عمر، و در وصيّت به اداى ديونش علىّ (ع) را وصىّ قرار داده است، و انجاز وعدههايش را به علىّ (ع) محوّل كرده است، و به او گفته است: تو نسبت به من به منزله هارون به موسى هستى و اينكه علىّ (ع) در زير كساء به منزله خود پيامبر است همه اينها مىرساند كه عمر، مستحقّ بعثت نبود، و حديث بالا صحيح نيست، زيرا اگر مستحقّ بعثت بود، به همه اصحاب كساء سزاوارتر از ديگران بود، كه در زير كساء قرار گيرد.
و حديث تأسّى و اقتداى جبرئيل به ابو بكر در پوشيدن پشم و رضايت خواست خدا از او نيز صحيح نيست، و اين مطلب كه تأسّى به پيامبر بهتر و طلب رضايت پيامبر سزاوارتر است آن را تكذيب مىكند. با اينكه خداوند راضى ساختن پيامبر را به آينده موكول مىكند كه مىفرمايد: وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى و حديث فرار شيطان از هيبت عمر را تكذيب مىكند، و فرار كردن عمر در جنگ احد و آيه إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا در مورد فراركنندگان جنگ احد نازل شده است.
حاصل مطلب اينكه مقدّماتى كه آنها تنظيم كردند خود آگاه يا ناخودآگاه مختلّ است. زيرا كه آنها با زبان حال و قال مىگويند كه:
ابو بكر معصوم نبود، و هر كس كه معصوم نباشد، اشكالى ندارد كه خليفه رسول باشد، پس ابو بكر ممكن است كه خليفه رسول باشد، و هر كس كه خليفه بودن او ممكن باشد و امّت اجماع بر خلافت او كرده باشند او خليفه رسول است، پس ابو بكر خليفه است
در جواب مىگوئيم: صغرى در قياس دوّم كه مىگفت ابو بكر ممكن است خليفه باشد و امّت بر آن اجماع كردهاند باطل است، و هم امكان خلافت ابى بكر باطل است چنانكه مىآيد، و هم اجماع امّت، چنانكه دانستى. و كبراى آن نيز باطل است به سبب آيه خيره كه معصوم به غير معصوم برترى دارد. بلى، صغرى در قياس اوّل مسلّم است، بلكه مىگوئيم: ابا بكر نيز مانند عمر از جيش اسامه تخلّف كرد تا چه برسد به معصوم بودنش.
امّا كبراى قياس اوّل نيز فاسد است، زيرا كه رسول صلّى اللّه عليه و آله داراى رسالت و خلافت الهى بود و اين معنى اقتضا مىكند كه صاحب رسالت و خلافت مانند خداوند به هر يك، در مقام خودش نگاه كند و حقّ هر چيزى را بر حسب استعداد و زبان استحقاقش، بدهد، و هر چيزى را با اسباب حفظش، حفظ كند، وگرنه خليفه خدا نمىتواند باشد و فقط سلطنت مىتواند داشته باشد كه صاحب سلطه نسبت به هر كسى باشد كه داخل در زير دست او بشود، و اين سلطنت اقتضا مىكند كه بر حسب امور دنيوى، بر مردم مسلّط بوده و به هر نحو كه بخواهد بر آنها تصرّف داشته باشد.
پس اگر مقصود از خليفه بودن و امكان عدم عصمت او، خليفه بودن و سلطنت و غلبه در دنيا باشد، مسلّم است كه در چنين حالى عصمت لازم نيست، بلكه فسق او جائز است، ولى بحث و كلام در خلافت رسالت و سياست الهى است و اين وصف اقتضا مىكند كه صاحبش مانند رسول بينا و ناقد و عالم به مرتبه هر يك و استعداد و خواستگاه وجودى آن باشد، و برزخ و واسطه بين خلق و حقّ بوده و هر يك را به كمال و غايتش برساند وگرنه مفسد در زمين و نابودكننده حرث و نسل مىشود.
از سوى ديگر، اگر خلق تصديق نكند كه او از جانب خدا بصير است، و به خفيّات موجودات و آشكاريهاى آنها آگاه است، و بر حفظ هر يك در مرتبه خودش تواناست، و توان اين را دارد كه حقّ هر كسى را بدهد، اطاعت خلق از او، از صميم قلب واقع نمىشود. و باطنا مردم تسليم او نمىگردند. و در نتيجه، از او نفع اخروى نمىبرند.
پس اگر بدانند كه او معصوم نيست و در آنچه كه به آنها القا مىكند ممكن است خطا كند، چگونه تسليم او مىشوند.
و مسأله عصمت چيزى است كه نصّ در حقّ او اقتضا كرده است، چون عصمت و بصيرت و علم به باطن امور، چيزى نيست كه از ظاهر بشرى معلوم باشد و با ديدن درك شود تا براى مردم شناختن آن ممكن باشد، بلكه عصمت امر خفى است كه آن را درك نمىكند مگر كسى كه احاطه به آن داشته و عالم به سرائر و خفيّات او باشد. بنا بر اين كسى كه نصّى بر او نباشد خلافت او ممكن نيست. و در آيات، موقوف بودن شفاعت به اذن خدا، اشاره به اين توقّف هست. لذا صوفيّه گفتهاند:
موكول بودن رياست الهى بر اذن و اجازه، از ضروريّات مذهب يا نزديك به ضرورى بودن آن است، و سلسله اجازه آنها منضبط است و دست به دست و نفس به نفس به معصوم مىرسد.
و فقها، نيز قائل به آن هستند و سلسله اجازه ايشان مضبوط است، بلكه در صدر اوّل چنين بودند كه اگر براى يكى اجازه سخن گفتن با دشمنان و روايت از معصوم حاصل نمىشد با احدى در امر دين حرف نمىزد و حديثى از احاديث معصومين را روايت نمىكرد. و اجازه مشايخ روايت نيز معروف است، پس اكنون هم مانند صدر اسلام هر كس ادّعاى خلافت و نيابت رسالت بدون اذن و اجازه بكند از عذاب رهائى ندارد و چون رسول صلّى اللّه عليه و آله مؤسّس احكام سياسى و عبادات قالبى است و از مردم از اين جهت بيعت گرفته است لذا اخذ اين بيعت را از اين جهت اسلام نامند، و نيز پيامبر از جهت قلب، هدايتكننده و اصلاح كننده احوال باطن و بيانكننده آداب قلبى است و از اين جهت نيز از مردم بيعت گرفته است، و اين بيعت، ايمان ناميده مىشود، …. لذا خليفه پيامبر يا بايد از هر دو جهت جانشين او باشد مانند علىّ (ع) و اولاد معصومين او و هر كسى كه جامع هر دو طرف باشد حافظ و نگهبان هر دو جانب مىشود. و يا اينكه از جهت اوّل جانشين پيامبر مىشود مانند فقها و علماى شريعت كه متصدّى احكام ظاهرى و آداب سياست هستند، و يا اينكه از جهت دوّم جانشين او هستند مانند صوفيّه صافى صاحب راز از شيعه كه تمام اهتمامشان به احوال باطن و احكام قلب است. و نزاع بين جهّال دو گروه كه هر يك ديگرى را انكار مىكند، ناشى از جهل به حقيقت رسالت و غفلت از كيفيّت نيابت است، زيرا هر يك از آنها اگر اذن و اجازه براى او حاصل شود در مرتبه خودش نايب بوده و در كارش مأجور و طاعتش واجب است، و مردم محكوم به رجوع به او و اخذ از او هستند.
و هر يك از آن دو گروه اگر براى او اجازه حاصل نشود نسناس مىشود، بلكه خنّاس و شيطان بوده و مردود مىشود. پس نزاع در محلّش واقع نشده (و بىمورد است) بلكه حقّ اين است كه نفاق به وفاق تبديل شود، و هر گروه به گروه مقابل برگردد و چيزى را كه در شأن او است از ديگرى اخذ كند و با همديگر صلح كنند، زيرا كه ظاهر بىنياز از باطن نيست و باطن بدون ظاهر كامل نمىشود.
و داستان پيروى موسى از خضر با اينكه موسى (در احكام ظاهر) به مراتب افضل و بالاتر از خضر است دليل اين است كه جائز است كسى كه در جهتى برتر است به كسى كه در جهت ديگرى برتر از اوست مراجعه كند پس بايد صاحب باطن در احكام ظاهرى به عالم شرع رجوع كند، و صاحب شرع در احكام باطنى به عالم طريقت مراجعه كند. پس هرگاه مصالحه كردند و توافق نمودند، بهتر اين است كه به كمك هم ادّعاى هر منافق دروغگو را كه ادّعاى فتوا و سلوك مىكند دفع نمايند. و بطلان آن ادّعا را ظاهر سازند و دين را از غائلههاى شياطين و دروغگويان حفظ نمايند.
و تلبّس بعضى از زنادقه به لباس صوفيّه، و همچنين تلبّس كسانى از عوام كه خود را به صوفيّه بسته، به لباس آنها در آمده اند، و صدور اعمال منافى شريعت از آنها از جهت قول و عمل، موجب نمىشود كه صوفى شيعه را سرزنش كرد، زيرا آنان كاملا مراقب هستند كه چيزى مخالف شريعت چه از نظر قول و چه فعل انجام ندهند، بلكه مىگويند ترك قيد اين است كه انسان مقيّد به شريعت شود و مراقب هستند كه بر زبانشان جز آنچه كه بر زبان شريعت جارى شده است، جارى نشود تا چه برسد به فعل و اعتقاد آنان.
فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ اگر در چيز كوچك تا چه برسد به چيز بزرگ و مخصوصا نبأ عظيم (خبر بزرگ) كه عبارت از خلافت باشد، با هم نزاع داشتيد فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ به خدا و رسول مراجعه كنيد، نفرمود: «و الى اولى الامر» زيرا مقصود اصلى اين است كه هرگاه بين شما تنازع در تعيين ولىّ امر واقع شد، پس آن را به خدا و رسول ردّ كنيد، و اگر براى شما ولىّ امر را تعيين نمودند جميع امورتان را به او برگردانيد و در بعض اخبار است كه آيه چنين بوده: فان تنازعتم فى شيء فردوه الى الله و الى الرسول و الى اولى الأمر منكم يعنى جميع آن چيزهائى كه ترسيديد در آنها نزاع كنيد به قول خدا و رسول مراجعه كنيد؟ چون خدا و رسول همه آنچه را كه به آن احتياج داريد بيان كردهاند، به اينكه آن را در كتاب و سنّت بيان نمودهاند، و كسى را كه علم كتاب نزد اوست تعيين نمودهاند، زيرا قول خدا أَطِيعُوا اللَّهَ … تا آخر» و قول خدا إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ … تا آخر آيه» درباره علىّ (ع) است، و قول محمّد صلّى اللّه عليه و آله: «من كنت مولاه .. تا آخر حديث» را بيان كرديم كه كسى كه به رجوع كردن به او و اخذ از او و تسليم به او از خود شما به شما سزاوارتر و از همه لايقتر است همان علىّ (ع) است.
پس اگر در هر چيزى كه ترسيديد نزاع در آن واقع شود به علىّ (ع) برگردانيد بعد از آنكه نزاع كلّى را به كتاب و رسول ردّ كرديد، و درباره علىّ (ع) نيز به قول كتاب و سنّت رجوع كرديد ديگر براى شما هيچ شكّ و ترديد و نزاعى در هيچ موردى نمىماند. و اگر مردم را بدون در نظر گرفتن كتاب و گفتار رسول صلّى اللّه عليه و آله داور قرار دهيد از طريق رشد و شيوه درست به سوى شكّ و حيرت خارج مىشويد و اين حكم در عالم كبير است.
و امّا در عالم صغير، پس اگر نفس با هوايش و طبيعت با قوايش در شيئى از اشياء با شما تنازع كردند آن را بر روح و عقل عرضه كنيد، پس هر چيزى را كه عقل به آن راضى شد و روح آن را تصديق كرد بگيريد، و هر چيزى را كه عقل تصديق نكرد اگر چه نفس به آن راضى باشد آن را ترك كنيد.
إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يعنى ايمان به خدا و قيامت اقتضا مىكند كه هر چه را كه بر شما مشتبه شود به كتاب و سنّت و به كسى كه علم كتاب و سنّت نزد اوست رجوع كنيد، و ترك رجوع به كتاب و سنّت، بيانكننده آن است كه ايمان به آن دو نداريد.
ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا يعنى اين كه گفته شد، بهتر از آن است كه اوليالامر را به سلاطين، و «وليّكم» را به محبّ و «مولاه» را به محبّ و دوستدارنده تحريف كنيد و رأى باطل خود را درست جلوه دهيد.
[سوره النساء (4): آيه 60]
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعِيداً (60)
ترجمه:
آيا ننگرى و عجب ندارى از حال آنان كه به گمان و دعوى خود به قرآن و كتبى كه پيش از تو فرستاده شد ايمان آورده اند چگونه باز مىخواهند كه در اختلافات به طاغوت رجوع كنند در صورتى كه مأمور بودند كه به طاغوت كافر شوند و شيطان خواهد كه گمراهشان كند، گمراهى اى كه از هر سعادت و آسايش دور باشند.
تفسير:
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ طاغوت يعنى خارج از حكومت عقل و چون حكومت عقل، علىّ (ع) است پس طاغوت كسى است كه بر علىّ (ع) نهايت سركشى و طغيان را روا داشته است.
وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ در صورتى كه به آنها امر شده است كه نسبت به كسى كه از حكومت عقل و خدا خارج شده است، كافر شوند.
وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعِيداً بعد از آنكه وجوب طاعت خدا را در آنچه كه نازل كرده و طاعت رسول را در آنچه كه حكم نموده است، و طاعت ولىّ امر را يعنى صاحب امارت باطنى و صاحب عالم امر را در مقابل عالم خلق بيان نمود، حال گمراهان را بيان داشت و شأن نزول آن اين بود كه، زبير با يك مرد يهودى درباره باغچهاى نزاع كردند. زبير گفت: به داورى ابن شيبه يهودى راضى مىشويم، و يهودى گفت: به داورى محمّد صلّى اللّه عليه و آله راضى مىشويم ازاينرو در مورد حرمت محاكمه و داورى بردن به طاغوت و سلاطين جور و قضاوت آنان آيه نازل شد و مقرّر شد كه هر چه كه طبق حكم آنها گرفته شود حرام است[23].
با وجودى كه اين آيه در مورد خاصّى نازل شده ولى از ائمّه معصومين (ع)، از جمله از امام صادق (ع) درباره تعميم آيه وارد شده است[24]: اگر بين كسى يا برادر مسلمانش در مورد حقّى گفتگو و جدالى واقع شود، و طرف دعوى از او بخواهد كه يكى از برادرانش داور باشد و او از اين امر خوددارى ورزد و بگويد حتما به يكى از اينان (اهل طاغوت) داورى برند، به منزله كسانى مىشود كه خداوند در حقّ آنان فرموده است: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ …
و از امام صادق (ع) است[25] وقتى سؤال شد كه بين دو نفر از اصحاب ما در دين يا ميراث نزاع واقع مىشود پس داورى به سلطان يا به قاضىهاى سلطان مىبرند آيا اين حلال است؟ فرمود: هر كس داورى به طاغوت برد و به نفع او حكم صادر شود هر چه مىگيرد حرام است اگر چه آن مال، حقّ ثابت او باشد، زيرا آن را به حكم طاغوت گرفته است در حالى كه خداوند امر كرده است، كه به طاغوت كفر بورزد.
گفته شد: پس آن دو نفر نزاع كننده چه كار كنند؟ فرمود: «انظروا الى من كان منكم قد روى حديثنا …» نظر كنيد به كسى از شما كه حديث ما را روايت كند و در حرام و حلال ما نظر نمايد و احكام ما را بشناسد، پس به داورى او راضى باشيد كه من او را حاكم قرار داده ام، پس آنگاه كه داور به حكم ما حكم كرد، هر كس حكم او را قبول نكرد حكم خدا را سبك شمرده و بر ما ردّ كرده است كه ردكننده بر ما ردكننده بر خداست، و آن در حدّ شرك به خداست.
تحقيق حديث «انظروا الى من كان منكم»[26]
اين حديث در كافى با تغيير اندك روايت شده است. امّا مقصود از قول امام «الى من كان منكم» كسى است كه داخل در اين امر باشد و ولايت ما را شناخته باشد و دعوت باطنى را پذيرفته و با ما به بيعت خاصّ ولوى بيعت كرده باشد، نه اينكه كسى كه اسلام را به خود بسته باشد مانند اكثر عامّه، يا با دست كسى كه بيعت بر دست او جائز نيست مانند خلفاى جور، بيعت كرده باشد.
مقصود از قول امام «قد روى حديثنا» اين است كه عارف به اين امر، خودش را مجاز و مأمور به روايت حديث نمىكند مگر اينكه بر حسب استعداد و استحقاقش به او اجازه داده شود.
منظور از اين قول امام: «نظر فى حلالنا و حرامنا» يعنى كسى در اين امر (امر حلال و حرام ما) داخل مىشود كه مستعدّ نظر در حلال و حرام ما به سبب خروج از حكومت نفس و شيطان به سبب اصلاح نفسش به مقدار استعدادش از خالى شدن از رذائل و متّصف شدن به فضائل …
باشد و به او اجازه داده نمىشود كه به خارج از نفسش نظر كند بلكه فقط آنچه كه تكليف اوست به او القا مىشود و مأمور به عمل كردن به همان تكليف است، تا اينكه از غائلههاى نفسش رهائى يابد، پس آنگاه كه رهائى يافت، اجازه نظر به خارج نفسش داده مىشود.
هدف از اين گفتار امام: «عرف احكامنا» يعنى با جزئيّات احكام را از ما شنيده باشد، يا كليّات را شنيده و بر جزئيّات منطبق كند، زيرا كه معرف، در علوم جزئى كه از مدارك جزئى حاصل مىشود به كار مىرود.
علّت اين بيان امام: «فارضوا به حكما» اين است كه اوصاف ذكر شده دلالت مىكند بر اينكه صاحب آن اوصاف از طرف ما منصوب بوده و از جانب ما مأذون است، و هر كس كه از جانب ما منصوب باشد بايد به حكومت او راضى بود، زيرا كه حكومت او با اجازه ما و در حقيقت همان حكومت ما مىباشد.
امّا اين فرمايش امام: «فانّى قد جعلته عليكم حاكما» كه به «انّ» تأكيد شده و جمله اسميّه است، و نسبت به سبب تقديم مسند اليه تكرار شده، و مقرون بودن آن به لفظ «قد» و ماضى بودن مسند همانند جمله سابق دلالت مىكند بر اينكه، جعل و نصب قبلا از طرف امام صورت گرفته است.
پس حديث، دليل بر اذن خاصّ است كه براى موصوف به اين اوصاف حاصل مىگردد و دليل بر اين است كه اين اوصاف علامتهاى اين اذن است. و اين امر در عالم كبير است، و امّا در عالم صغير، مقصود از داورى بردن به طاغوت داورى بردن به خيال و قبول حكومت خيال است، كه به سبب گمراه شدن به وسيله شيطان، وهم و حيله او محقّق مىشود، و آن دو، مظهر طاغوت و شيطان در عالم صغير هستند پس هر كس كه به سبب حكومت خيال، بخورد و بپوشد و نكاح كند و مال جمع نمايد او خورنده حرام است، و شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ اشاره به آن است.
وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ در حالى كه به آنان محقّقا فرمان داده شده كه به حكومت خيال كافر باشند و به كتاب قلب و رسول عقل و علىّ روح مراجعه كنند، پس كسى كه به حكومت علىّ روح كه بر لسان رسول عقل جارى و در كتاب قلب ثابت است، رجوع نمايد هر كارى كه انجام دهد حلال است اگر چه در صورت ظاهر خلاف ديده شود، و هر كارى كه با حكومت خيال انجام دهد حرام است اگر چه به صورت موافق نمايان شود. پس نماز و روزه و حجّ و جهاد از پيروان شيطان حرام و
عصيان است، و خواب و نكاح و خوردن و مزاح از پيروان علىّ (ع) طاعت و احسان است.
و چه خوب گفته است مولوى (ره):
| مشورت با نفس خود گر مىكنى | هر چه گويد، كن خلاف آن دنى | |
| گر نماز و روزه مىفرمايدت | نفس مكّار است مكرى زايدت | |
و قول خداى تعالى: وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ، و ما لَكُمْ أَلَّا تَأْكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ[27] اشاره به همين معنى است. و مولوى (ره) گفته است:
| هر چه گرد علّتى علّت شود | كفر گيرد كاملى ملّت شود | |
| از سموم نفس چون با علّتى | هر چه گيرى تو مرض را آلتى | |
| __________________________________ |
[1] تسوّى: در حالت ماضى يعنى اى كاش با زمين مساوى بودند و خلق نمىشدند.
[2] تسوّى يا تسوّى، حذف« تاء» در مضارع باب تفعّل: يعنى اى كاش با زمين مساوى بشوند.
[3] تتسوّى:« تاء» به سين ابدال و در سين ادغام شده به صورت تسوّى در آمده است:
يعنى و اوست دارند كه با زمين مساوى شوند.
[4] تسوّى: به صيغه مجهول مضارع: يعنى با زمين مساوى شده گردند و دفن شده باشند.
[5] اگر« لو» مصدريه باشد يعنى مساوى شدن با خاك را دوست دارند- اگر« لو» تمنّى باشد يعنى اى كاش با خاك يكسان شوند. و اگر به معنى تعديه باشد يعنى بايد كه آنان را خاك فرا گيرد و با خاك يكسان شوند.
[6] اين ابيات بر همان معانى دلالت دارد: در نمازم خم ابروى تو با ياد آمد حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد
| چه نماز باشد آن را كه تو در خيال باشى | تو صنم نمىگذارى كه مرا نماز باشد | |
| وگرنه روى تو را در برابرم دارم | من اين نماز حساب نماز نگذارم | |
[7] المعارج: 23
[8] نور: 37
[9] اعراف: 31
[10] جنّ: 18
[11] اصطلاحى است در معانى و بيان.
[12] نزاهت: راستى، درستى، امانت، اصلاح.
[13] به جاى آيه دوّم سوره مباركه، الكافرون لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ.
[14] … هم چنين در كلمه( اسمع) سزاوار بود بگويند« اسمع اسمعك اللّه» نه اينكه بگويند« اسمع غير مسمع و راعنا» كه در لغت يهود معنى« اسمع غير مسمع- يعنى بشنو و كاش نشنوى» را دارد- تفسير الميزان ذيل اين آيه.
[15] تفسير الصّافى: 1/ ص 457 و الكافى: 2/ ح 18.
[16] تفسير الصّافى: 1/ ص 458 و تفسير البرهان: 1/ ص 374/ ح 4 و الفقيه: 4/ ص 411/ ح 5896
[17] تفسير الصّافى: 1/ ص 458 و تفسير العياشى: 1/ ص 245/ ح 149 و تفسير البرهان: 1/ ص 375/ ح 5
[18] تفسير الصّافى: 1/ ص 458، و تفسير البرهان: 1/ ص 374/ ج 3 و التوحيد: ص 409/ ح 8
[19] مائده: 18: ما فرزندان خدا هستيم.
[20] بقره: 111: داخل بهشت نمىشود مگر كسى كه يهود و يا نصرانى باشد.
[21] اشاره به آيه 55 سوره« القمر» كه مىفرمايد: فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ
[22] اشاره به آيه 68 سوره قصص است كه مىفرمايد: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ. يعنى پروردگارت آنچه بخواهد مىآفريند و آنچه را كه بهتر باشد براى آنها برمىگزيند و نيز آيه 36 سوره احزاب.
[23] تفسير الصّافى: 1/ ص 466، تفسير القمى: 1 ص 141
[24] تفسير الصّافى: 1/ ص 466، تفسير البرهان: 1/ ص 387/ ح 3، الكافى: 7/ ص 41/ ح 2
[25] تفسير الصّافى: 1/ ص 466، الكافى: 7/ ص 412/ ح 5
[26] همان حديث فوق
[27] از آنچه كه نام خدا بر آن برده نشده است نخوريد»، و« و شما را چه مىشود كه از آنچه نام خدا بر آن برده شده است نخوريد» انعام: 118 و 119.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج4،