المؤمنون --ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره المؤمنون آیه 51– 118

[سوره المؤمنون (23): آيات 51 تا 56]

يا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً إِنِّي بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ (51)

وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ (52)

فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ (53)

فَذَرْهُمْ فِي غَمْرَتِهِمْ حَتَّى حِينٍ (54)

أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ (55)

نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ (56)

ترجمه:

اى پيامبران از چيزهاى حلال بخوريد و كار شايسته كنيد كه من بكردار شما دانايم. اين دين شما يك دين است و من خداى شمايم. از من بپرهيزيد. مردم بكتابهاى مختلفى گرويدند و هر حزبى به آنچه نزد خود دارد، خوشحال است. آنها را در جهلشان باقى بگذار تا مرگشان فرا رسد. آيا گمان ميكنند اينكه آنها را به مال و اولاد كمك ميكنيم، براى اين است كه در خيرات آنها تعجيل كنيم؟ ولى آنها شعور ندارند!

 

 

قرائت:

واق: كوفيان بكسر همزه و ابن عامر «ان» و ديگران «ان» خوانده‏اند. وجه‏ قرائت دوم و سوم اين است كه حرف جر مقدر است و وجه كسر اين است كه كلامى مستأنف است.

 

 

مقصود:

بدنبال مطالب گذشته كه تاريخچه‏اى كوتاه از وضع امتها و برنامه پيامبران بود، ميفرمايد:

يا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ‏: گويند: اين خطاب بهمه پيامبران است و به آنها امر شده است كه حلال بخورند. از پيامبر گرامى اسلام نقل شده است كه:

«خدا پاك است و جز پاك نميپذيرد و مؤمنين را بهمان چيزهايى امر كرده است كه پيامبران را امر كرده است. فرمود: اى پيامبران از چيزهاى پاك بخوريد و فرمود:اى مردم مؤمن از چيزهاى پاكى كه روزى شما كرده‏ايم بخوريد».

برخى گويند: اين خطاب مخصوص حضرت محمد (ص) است: زيرا عرب، مفرد را بجمع خطاب ميكند. البته فايده اين نحو خطاب اين است كه دلالت دارد بر اينكه پيامبران همگى بهمين دستور مأمور بوده‏اند.

حسن گويد: بخدا بدانيد كه مقصود زرد و سرخ و ترش و شيرين نيست، بلكه منظور اين است كه از حلال استفاده كنيد.

وَ اعْمَلُوا صالِحاً إِنِّي بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ‏: در پى كارهاى شايسته- كه شما را بآن‏ها امر كرده‏ام- باشيد كه من بكردار شما دانا و آگاهم. بديهى است كه شخص عاقل وقتى ميداند كه كسى كه برايش كار ميكند به حالش آگاه است و پاداش او را به حسب عمل ميدهد، عمل خود را اصلاح ميكند، برخى گويند: اين خطاب مخصوص جناب عيسى است.

وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً: حسن و ابن جريح گويند: يعنى دين شما يك دين است. شايد اين كه امت بمعنى دين است، اين آيه است: «إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ» (و ما پدرانمان را بر دينى يافتيم: زخرف 22).

نابغه گويد:

حلفت فلم اترك لنفسى ريبة و هل يأثمن ذو امة و هو طائع‏

سوگند ياد كرده و براى خود ترديدى باقى نگذاشته‏ام. آيا شخص ديندار و مطيع، گناه ميكند؟

برخى گويند: يعنى جماعت شما و جماعت قبل از شما همه يكى بوده، بندگان خدا هستيد.

وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ‏: من خداى شمايم پس از من بپرهيزيد.

فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً: اما مردم در دين خود متفرق شدند و هر دسته‏اى به كتابى گرويدند و ساير كتب را تكذيب كردند. چنان كه يهود به انجيل و قرآن كافر شدند و مسيحيان بقرآن.

برخى گويند: يعنى كتابهايى ساختند و به آنها براى اثبات مذهب خود استدلال كردند.

اين معنى بنا بر اين است كه «زبُر» و جمع زبور باشد. اما بنا بر قرائت ابن عامر «زبَر»، جمع «زُبره» يعنى بصورت دسته‏هاى مختلف و فرقه‏ هاى گوناگون در آمدند.

كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ‏: هر حزب و دسته‏اى بدين خود خشنود است و خود را بر حق مى‏پندارد.

اكنون پيامبر گرامى اسلام را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد:

فَذَرْهُمْ فِي غَمْرَتِهِمْ حَتَّى حِينٍ‏: آنها را در جهل و گمراهى خودشان رها كن تا مرگ يا عذابشان فرا رسد.

أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ‏: آيا اين كافران گمان ميكنند كه مال و اولاد فراوانى كه به آنها داده‏ايم، بخاطر پاداش و ثواب و خشنودى خود و لياقت آنها داده‏ايم؟ چنين نيست. منظور ما اين است كه آنها را مهلت دهيم و سرانجام آنها را گرفتار كيفر سازيم.

نظير اين آيه، آيه ديگرى است كه مى‏گويد: «فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ‏ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ» (هنگامى كه انسان را خداوند مى‏آزمايد و اكرامش ميكند و متنعمش مى‏ سازد، مى‏گويد: خدايم گراميم داشته است: فجر 15) سكونى از امام باقر بنقل از پدرانش نقل كرده كه پيامبر خدا فرمود:

خداوند مى‏فرمايد: بنده مؤمن به هنگامى كه چيزى از دنيا را بر او سخت مى‏گيرم، غمگين ميشود. در اين حال به من نزديكتر است و هنگامى كه دنيا را برايش گسترش ميدهم، شاد ميشود و در اين حال از من دورتر است» سپس همين آيه را تا «بَلْ لا يَشْعُرُونَ» خواند. آن گاه فرمود: اين براى آنها آزمايشى است.

مقصود از خيرات، منافع پر ارزش است. بر خلاف شرور كه زيانهاى سخت است.

بَلْ لا يَشْعُرُونَ‏: بلكه آنها شعور و دقت ندارند. برخى گويند: شعور از راه حواس است و لذا بخداوند شاعر گفته نميشود.

 

 

 

[سوره المؤمنون (23): آيات 57 تا 61]

إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ (57)

وَ الَّذِينَ هُمْ بِآياتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ (58)

وَ الَّذِينَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا يُشْرِكُونَ (59)

وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلى‏ رَبِّهِمْ راجِعُونَ (60)

أُولئِكَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ (61)

ترجمه:

آنان كه از عذاب خدا ترسانند و آنان كه به آيات خدا مؤمنند و آنان كه بخدا مشرك نيستند و آنها كه زكات و صدقه ميدهند و حال آنكه دلشان ترسان است از اينكه بسوى خدا بازگشت ميكنند، اينها در راه نيكيها سرعت ميگيرند و بر- ديگران جلو مى‏افتند.

 

 

 

مقصود:

اكنون خداوند پس از بيان حال بدان به بيان حال نيكان پرداخته، مى‏فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ‏: كسانى كه از عذاب خدا مى‏ترسند در نتيجه امر خدا را اطاعت و نهى خدا را ترك مى‏كنند.

خشيت يعنى ناراحتى انسان به تصور زيان.

وَ الَّذِينَ هُمْ بِآياتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ‏: و آنها كه همه آيات خدا را اعم از قرآن‏ و غير قرآن، مى‏پذيرند و تصديق ميكنند.

وَ الَّذِينَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا يُشْرِكُونَ‏: و آنها كه بتها را در پرستش شريك خدا نميكنند. زيرا ايمان جز بترك شرك ممكن نيست.

وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا: و آنها كه زكات و صدقه ميدهند و بقولى كار نيكو ميكنند.

وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ: حال آنكه دلهاى آنها ترسان است. حسن گويد: مؤمن داراى احسان و ترس و منافق بدكار و ايمن است.

امام صادق (ع) ميفرمايد: مؤمنين مى‏ترسند كه ايمانشان قبول نشود. در روايت ديگرى است كه: مؤمن صدقات خود را با بيم و اميد ميدهد.

أَنَّهُمْ إِلى‏ رَبِّهِمْ راجِعُونَ‏: علت اين است كه آنها يقين دارند كه بازگشتشان بسوى خداست و مى‏ترسند كه اعمال از آنها قبول نشود. زيرا ايمن نيستند از اين كه مبادا قصور و تفريط كرده باشند.

أُولئِكَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ‏: اينها كه صفات مذكور را دارا هستند، كسانيند كه بسوى طاعات سبقت ميگيرند. زيرا اشتياق دارند و ميدانند كه پاداش نيكو نصيب آنها خواهد شد.

وَ هُمْ لَها سابِقُونَ‏: بخاطر همين طاعات است كه در رفتن به بهشت، بر ديگران سبقت مى‏گيرند.

كلبى گويد: يعنى در انجام نيكيها بر امتهاى ديگر سبقت ميگيرند. ابن- عباس گويد: در نيكى و تقوى بر امثال خود سبقت ميگيرند.

 

 

 

 

[سوره المؤمنون (23): آيات 62 تا 71]

وَ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها وَ لَدَيْنا كِتابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (62)

بَلْ قُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَةٍ مِنْ هذا وَ لَهُمْ أَعْمالٌ مِنْ دُونِ ذلِكَ هُمْ لَها عامِلُونَ (63)

حَتَّى إِذا أَخَذْنا مُتْرَفِيهِمْ بِالْعَذابِ إِذا هُمْ يَجْأَرُونَ (64)

لا تَجْأَرُوا الْيَوْمَ إِنَّكُمْ مِنَّا لا تُنْصَرُونَ (65)

قَدْ كانَتْ آياتِي تُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ تَنْكِصُونَ (66)

مُسْتَكْبِرِينَ بِهِ سامِراً تَهْجُرُونَ (67)

أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ الْأَوَّلِينَ (68)

أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (69)

أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ (70)

وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ (71)

ترجمه:

هر كسى را باندازه تواناييش تكليف ميكنيم و پيش ما كتابى است كه بحق سخن ميگويد و آنها ظلم نميشوند. بلكه دلهاى ايشان از اين مطلب غافل است و غير از غفلتشان كارهاى زشتى هم انجام ميدهند. هنگامى كه رؤسا و عياش‏هاى ايشان را دچار عذاب كرديم، شيون ميكنند. امروز شيون نكنيد كه يار و ياورى در برابر ما نداريد. آيات من براى شما خوانده مى‏شد و شما عقب مى‏رفتيد. حال آنكه كبر مى‏ورزيديد و شبانه عيبجويى پيامبر ميكرديد و حق را رها مى‏ساختيد. آيا در باره قرآن دقت نكردند؟ آيا كتابى بر آنها نازل گرديد كه بر نياكان ايشان نازل نگرديده بود؟ آيا پيامبر خود را نشناختند و او را انكار كردند؟ آيا به او نسبت جنون دادند؟ بلكه او بحق نزد ايشان آمد و بيشتر آنها از حق كراهت دارند. و اگر حق تابع هواى ايشان بود، آسمانها و زمين و هر كه در آنهاست، فاسد مى‏شد. بلكه چيزى بر آنها نازل كرديم كه وسيله شرف و سر بلندى آنهاست و آنها از شرف خود روى گردانند.

 

 

 

قرائت:

تهجرون: نافع بضم تاء و كسر جيم و ديگران بفتح تاء و ضم جيم خوانده‏اند.

بنا بر اول به معنى بدگويى و بنا بر دوم بمعنى ترك و هذيان گويى است.

 

 

لغت:

وسع: توانايى تكليف: به مشقت انداختن. البته تكليف خداوند، براى انسان فايده دارد.

غمر: پوشش، سختى جؤار: فرياد زدن و كمك خواستن نكوص: عقب رفتن‏

 

 

 

اعراب:

وسعها: مفعول دوم «نكلف» بالحق: اگر «حق» مصدر است، حرف باء زائد است و اگر صفت است، تقدير آن «بالحكم الحق» است. مفعول «ينطق» حذف شده‏

هُمْ لَها عامِلُونَ‏: اين جمله در محل رفع و صفت «اعمال» است مستكبرين: حال تنكصون: خبر «كان» سامرا: اسم جمع و حال‏

 

 

مقصود:

پس از آنكه حال مؤمنين و كافرين را بيان كرد، به بيان اين مطلب مى‏پردازد كه تكليف افراد به اندازه قدرت ايشان است.

وَ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها: هيچكس را به تكليفى كه توانايى آن ندارد، مكلف نميكنيم.

وَ لَدَيْنا كِتابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِ‏: پيش فرشتگان مقرب! كتابى است كه به حق سخن ميگويد و گواهيهايى ميدهد كه بسود و يا زيان شماست. اين كتاب را فرشتگان بفرمان ما مى‏نويسند. مقصود نامه اعمال است.

وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ‏: هيچكس ظلم نميشود. يعنى از ثوابشان چيزى كم و بر عقابشان چيزى افزوده نميشود و كسى بگناه ديگرى مؤاخذه نميگردد.

بَلْ قُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَةٍ مِنْ هذا: لكن قلوب كفار از اين كتاب كه مشتمل بر وعده و تهديد است، سخت غافل است. حسن گويد: يعنى در جهل و حيرتند.

وَ لَهُمْ أَعْمالٌ مِنْ دُونِ ذلِكَ هُمْ لَها عامِلُونَ‏: علاوه بر غفلت و جهل، كارهايى زشت هم انجام ميدهند و بنا بر اين هم كيفر كفر را مستوجبند و هم كيفر كردار زشت را.

برخى گويند: يعنى كارها و خطاهايى مرتكب ميشوند كه سواى حق است.

برخى گويند: يعنى پيش از فرا رسيدن مرگشان، ناچار كارهايى انجام ميدهند.

برخى گويند: يعنى كارهاى ديگرى هم انجام ميدهند كه از لحاظ زشتى و ناپسندى، از كفر كوچك‏ترند و تا روز مرگ اين كارها را انجام ميدهند.

حَتَّى إِذا أَخَذْنا مُتْرَفِيهِمْ بِالْعَذابِ‏: بر اين حال باقيند تا وقتى كه ثروتمندان‏ و رؤساى ايشان را گرفتار عذاب آخرت يا عذاب دنيا- يعنى شمشير بدر- كنيم. برخى گويند: منظور عذاب گرسنگى است. زيرا پيامبر دعا كرد و بدرگاه خداوند عرضه داشت: «خدايا بر قوم مصر سخت بگير و سالهايى براى آنها پيش آور همچون سالهاى قوم «يوسف» خداوند آنها را گرفتار قحط كرد تا مردار و گوشت سگ خوردند.

إِذا هُمْ يَجْأَرُونَ‏: در آن وقت به واسطه شدت عذاب، ناله و فرياد ميكنند. بقولى يعنى كمك ميخواهند و بقولى يعنى بدرگاه خدا توبه ميكنند.

لا تَجْأَرُوا الْيَوْمَ إِنَّكُمْ مِنَّا لا تُنْصَرُونَ‏: امروز ناله نكنيد كه كسى شما را بدفع عذاب ما يارى نميكند.

قَدْ كانَتْ آياتِي تُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ تَنْكِصُونَ‏: روزى بود كه آيات من براى شما كافران معذب، خوانده مى‏شد و شما روى گردان بوديد و تكذيب مى‏كرديد.

مُسْتَكْبِرِينَ بِهِ‏: حرم يا مكه را وسيله برترى خود بر ساير مردم قرار داده بوديد. بقولى يعنى: از قبول سخنان محمد (ص) كبر مى‏ورزيديد.

سامِراً تَهْجُرُونَ‏: شبانه در معايب پيامبر سخن ميگفتيد و از حق اعراض ميكرديد يا دهان به بدگويى مى‏گشوديد.

أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ‏: آيا اينها در باره قرآن دقت نميكنند تا دلائل روشن آن را در باره راستگويى پيامبر ما دريابند؟! أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ الْأَوَّلِينَ‏: ابن عباس گويد: يعنى آيا نوح و ابراهيم و پيامبران ديگر را بسوى قومشان نفرستاديم؟ محمد (ص) نيز مثل پيامبران ديگران از جانب ما مأمور است.

أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ‏: ابن عباس گويد: يعنى آيا اين همان محمدى نيست كه در كوچكى و بزرگى او را مى‏شناختند و براستگويى و امانتدارى و وفاى بعهد نزد ايشان معروف بود؟ بدينترتيب آنها را توبيخ ميكند كه با اينكه او را براستى و درستى و شرافت خانوادگى شناخته بودند، انكارش كردند

أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ: ابن عباس گويد: يعنى كدام جنون در او سراغ دارند؟ آنها پيامبر را ديوانه معرفى ميكردند تا مردم را از او متنفر كنند يا او را بر دوش خود بر گردانند.

بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِ‏: ولى او آورنده قرآن و دين حق است و ديوانه نيست.

وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ‏: اكثر آنها از حق كراهت دارند. زيرا مطابق ميلشان نيست.

وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَ‏: اگر خداوند، مطابق ميل آنها براى خود شريكى قائل مى‏شد، آسمانها و زمين و هر كه در آنهاست، تباه مى‏شدند. وجه اين تباهى را بهنگام بحث در باره‏ «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا» (انبياء 22) بيان داشته‏ايم.

برخى گويند: حق، چيزى است كه به نيكيها دعوت مى‏كند و هوى چيزى است كه به بديها دعوت مى‏كند. پس مقصود اين است كه اگر حق تابع هواى نفس ايشان مى‏شد، دعوت مى‏كرد بزشتيها و تدبير آسمانها و زمين فاسد مى‏شد زيرا تدبير آسمانها و زمين به حق است نه به هوى.

برخى گويند: يعنى احوال آسمانها و زمين فاسد مى‏شد، زيرا حركت و گردش آنها به حكمت است نه به هوى.

مقصود از كسانى كه در آسمانها و زمينند، فرشتگان و جن و انسان است.

علت فساد آسمانها و زمين اين است كه وقتى حق تابع هوى شود، دليل‏ها باطل مى‏شوند و اعتمادها از بين مى‏رود و هيچ وعده و تهديدى از خداوند قابل قبول نيست و حتى ممكن است عدل خدا هم تبديل بظلم شود.

بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ‏: لكن ما براى آنها چيزى فرستاده‏ايم كه وسيله شرف و فخر آنهاست، زيرا پيامبر از آنهاست و قرآن بزبان آنها نازل شده است.

فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ‏: آنها از شرف خود روى گردانند و به خوارى خود راضى شده‏اند. ابن عباس گويد: مقصود از ذكر، بيان حق است.

 

 

 

[سوره المؤمنون (23): آيات 72 تا 80]

أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَراجُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (72)

وَ إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (73)

وَ إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ (74)

وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (75)

وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما يَتَضَرَّعُونَ (76)

حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ إِذا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ (77)

وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ (78)

وَ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (79)

وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (80)

ترجمه:

آيا از آنها مزدى ميخواهى؟ مزد خداوند بهتر است و خدا بهترين روزى- دهندگان است. تو آنها را براه راست ميخوانى و آنها كه به آخرت ايمان ندارند از آن راه منحرفند. اگر آنها را رحم ميكرديم و ضررشان را بر ميداشتيم، بطغيان كور كورانه خود ادامه ميدادند. ما آنها را گرفتار عذاب كرديم. آنها در برابر خداوند خود تواضع نكردند و نيايش نميكنند. تا اينكه درى صاحب عذاب شديد بر آنها گشوديم و آنها دستخوش نوميدى شدند. خداست كه براى شما گوش و چشم و دل آفريد و شما كمى شكر ميكنيد. خداست كه شما را در زمين ايجاد كرد و بسوى او مى‏رويد. خداست كه زنده ميكند و ميميراند و او راست اختلاف شب و روز. چرا تعقل نميكنيد؟!

 

 

لغت:

خراج: خرج، هزينه زندگى.

استكانه: خضوع.

مقصود:

اكنون ميفرمايد:

أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً: آيا تو از آنها بواسطه آوردن قرآن و ايمان، مزد ميخواهى كه آنها بتو تهمت مى‏بندند و از قبول سخن تو خوددارى ميكنند؟

فَخَراجُ رَبِّكَ خَيْرٌ: ولى مزدى كه خداوند در دنيا- و بقولى در آخرت- بتو ميدهد بهتر است.

وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ‏: و خداوند برترين عطا كنندگان است. از اين جمله استفاده ميشود كه غير خدا هم به اذن خدا روزى ميدهد.

وَ إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏: تو آنها را براه توحيد و عبادت مخلصانه و عمل به احكام شريعت، دعوت ميكنى.

وَ إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ‏: آنان كه عالم پس از مرگ را تصديق نميكنند، از دين حق منحرفند. برخى گويند: يعنى در آخرت، از راه بهشت منحرف شده، بچپ و راست مى‏روند و وارد جهنم مى‏شوند.

وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ‏: اگر در آخرت به آنها رحم كنيم و آنها را از ضرر و زيان خلاص كرده، بدنيا بازگردانيم، در طغيان و گمراهى لجاجت بخرج ميدهند. اين آيه نظير اين است كه: «وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ» (اگر رد شوند برميگردند بآنچه نهى شده ‏اند: انعام 28).

برخى گويند: منظور اين است كه اگر آنها را در همين دنيا از گرسنگى و بدبختى نجات دهيم، در گمراهى و سرگردانى خود باقى خواهند ماند.

وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ‏: ما كافران را گرفتار قحطى و كمى روزى و كشتار با شمشير كرديم و آنها در برابر خداى خويش تواضع نكرده، رام نشدند.

وَ ما يَتَضَرَّعُونَ‏: و در دعا و نيايش رغبتى بخدا نشان نميدهند.

امام صادق (ع) فرمود: استكانت بمعنى دعاء و تضرع بمعنى بلند كردن دست در حال دعاست.

حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ: بر اين روش باقى ماندند، تا اينكه آنها را بعذابى سخت‏تر گرفتار كرديم. منظور همان وقتى است كه پيامبر خدا در باره آنها نفرين كرده، گفت: «خدايا، سالهايى مثل سالهاى قوم يوسف!» در نتيجه كار آنها از گرسنگى به جايى رسيد كه كرك خون آلود ميخوردند. اين نظر از مجاهد است.

ابن عباس گويد: منظور كشته شدن آنها در جنگ بدر است.

جبائى گويى: منظور گشوده شدن درى از عذاب جهنم است در آخرت بروى آنها و برخى گفته‏اند: منظور موقع فتح مكه است.

امام باقر (ع) فرمود: منظور رجعت است.

إِذا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ‏: كار آنها به جايى رسيد كه از هر خيرى نوميد و دستخوش‏ حيرت گشتند.

اكنون بيان ميكند كه بخشنده انواع نعمتها، خداست.

وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ: خداست كه براى شما گوش و چشم و دل آفريد و اين حواس را از نيستى بهستى آورد. علت آنكه از ميان همه نعمتها اين سه نعمت را ذكر ميكند، اين است كه پى بردن به صحت هر دليلى مبتنى بر اين است كه عاقل ببيند و بشنود و فكر كند. تا بداند.

قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ‏: اما شما با داشتن اين نعمتها كمتر شكر ميكنيد. برخى گويند: يعنى شما در برابر پروردگار اين نعمتها سپاسگزارى نميكنيد و از توحيد او سرباز مى‏زنيد.

وَ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ‏: خدا كسى است كه شما را در روى زمين آفريد و روز قيامت بسوى او مى‏رويد تا به اعمال شما پاداش دهد.

وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ‏: خدا كسى است كه شما را در رحم مادران حيات ميدهد و در وقت انقضاى اجل ميميراند.

وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ: تدبير شب و روز بدست خداست و آنها را كم و زياد ميكند. برخى گويند: يعنى آمد و شد شب در كف قدرت اوست.

أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏: چرا تعقل نميكنيد؟ يعنى چرا فكر نميكنيد، تا بدانيد كه اينها را صانعى است قادر و دانا و حكيم و جز او كسى سزاوار خدايى و پرستش نيست.

 

 

 

 

[سوره المؤمنون (23): آيات 81 تا 90]

بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الْأَوَّلُونَ (81)

قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (82)

لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ إِنْ هذا إِلاَّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ (83)

قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (84)

سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ (85)

قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (86)

سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ (87)

قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (88)

سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ (89)

بَلْ أَتَيْناهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (90)

ترجمه:

لكن همان چيزهايى گفتند كه گذشتگان گفتند. گفتند: آيا وقتى كه مرديم و خاك و استخوان شديم، بر انگيخته مى‏شويم؟ پيش از اين بما و پدرانمان چنين وعده‏اى داده شده است و نيست مگر اكاذيب گذشتگان. بگو: اگر ميدانيد، زمين و كسانى كه در زمينند از كيست؟ خواهند گفت: از خدا، بگو: چرا متذكر نمى‏شويد! بگو: خداى آسمانهاى هفتگانه و خداى عرش عظيم كيست؟ خواهند گفت: همه از خداست. بگو: چرا تقوى پيشه نميكنيد؟ بگو: ملك هر چيزى بدست كيست؟ اوست كه پناه ميدهد و پناه داده نميشود. اگر ميدانيد. خواهند گفت: از خداست. بگو: چرا مسحور هستيد؟ ما حق را براى آنها آورديم و آنها دروغگويانند.

 

 

قرائت:

للَّه: در آيه اول اختلاف ندارد. اما در دو آيه ديگر بصريان بدون لام خوانده‏اند.

 

 

 

مقصود:

اكنون خداوند درباره كافرانى كه منكر قيامتند، مى‏فرمايد:

بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الْأَوَّلُونَ‏: لكن سخن اينها هم در مورد انكار قيامت، همان سخن گذشتگان است. سپس عين گفتار آنها را نقل كرده، ميفرمايد:

قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ‏: گفتند: آيا وقتى كه مرديم و خاك و استخوان شديم، برانگيخته ميشويم؟ اين سؤال آنها نشان جهل آنهاست.

زيرا اگر فكر ميكردند كه پيدايش آنها در اين جهان كه از نيستى بهستى آمده‏اند، عظيم‏تر است، زنده شدن پس از مرگ را عظيم نمى‏شمردند و اقرار ميكردند كه خدا خالق آنهاست.

لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ‏: پيش از آمدن تو هم ما و پدرانمان به آنچه تو مى‏گويى وعده داده شده‏ايم، اما تصديق نكرده‏ايم.

إِنْ هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ‏: نيست اين مطلب، مگر اكاذيب گذشتگان كه با اينكه حقيقت نداشته، نوشته‏اند و بيادگار گذشته‏اند. اكنون در مقام رد آنها مى‏فرمايد:

قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏: بگو: اگر ميدانيد ملك زمين و كسانى كه در زمينند، از كيست؟

سَيَقُولُونَ لِلَّهِ‏: خواهند گفت: از خداست، زيرا خالقيت خدا را منكر نبودند.

قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ‏: بگو: چرا تفكر نميكنيد تا بدانيد كه خدايى كه بر خلق قادر است، بر زنده كردن هم قادر است. زيرا زنده كردن مردگان دشوارتر از خلقت موجودات نيست، سپس براى تأكيد استدلال مى‏فرمايد:

قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‏: به آنها بگو: مالك آسمانها و متصرف در آنها و مالك عرش و مدبر آن كيست؟ زيرا آنها مقر بودند كه خداوند آفريننده آسمانهاست و فرشتگان سكنه آسمانهايند و عرش عبارت از ملك است.

سَيَقُولُونَ لِلَّهِ‏: خواهند گفت كه خداى آسمانها و عرش خداوند است و همه اينها از آن خدا است.

قُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ‏: اكنون دليلى ندارند. بنا بر اين به آنها بگو: چرا از عذاب خدا نمى ‏پرهيزيد و توحيد را منكر مى‏شويد و در عبادت شريك براى خدا قرار ميدهيد و قيامت را منكريد؟

قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ: ملكوت صفت مبالغه از ملك است، نظير جبروت و رهبوت. مجاهد گويد: «مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ» يعنى خزانه‏ هاى چيزها، پس مقصود اين است كه بگو: ملك حقيقى چيزها يا خزانه چيزها بدست كيست؟

وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ‏: او هر كه را بخواهد از بدى حفظ ميكند و هر كه را نخواهد حفظ نميكند. احتمال داده ميشود كه: منظور از آن همين دنيا باشد.

يعنى اگر كسى بخواهد بنده‏اى را بدى برساند خدا مى‏تواند جلوگيرى كند و اگر خدا بخواهد بنده‏اى را گرفتار كند، كسى نميتواند او را حفظ كند. احتمال ديگر اين است كه: منظور آخرت باشد. يعنى در آخرت بندگان را از عذاب حفظ ميكند و كسى ديگر نميتواند حفظ كند.

إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏: اگر اين را ميدانيد، اجابت كنيد.

سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ‏: خواهند گفت از خداست. بگو: پس چرا حق را باطل و صحيح را فاسد مى‏پنداريد؟ با اينكه حق واضح و از باطل جداست.

برخى گويند: يعنى چگونه از تشخيص حق نابينا شده و از آن منع ميكنيد؟ برخى‏ گويند: يعنى پس چگونه ممكن است با شما خدعه شود؟

بَلْ أَتَيْناهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ‏: ما حق را براى آنها آورده و حق را براى آنها بيان كرده و دروغ آنها را آشكار ساخته‏ايم ولى آنها بر باطل و دروغ خود اصرار دارند.

 

 

نظم آيات:

آيه اول به قبل متصل است، يعنى اگر فكر ميكردند، ميدانستند. لكن گرفتار تقليد شده، همان حرفهايى زدند كه گذشتگان زده بودند. پس به‏ «أَ فَلا تَعْقِلُونَ» متصل است. برخى گويند: جواب استفهام در «أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ …» است.

آيه اخير عطف است بر آيات پيش كه در باره توحيدند. اين آيات ميخواهند عقيده مشركين را كه بتها را خدا ميدانستند و خدا را داراى فرزند و فرشتگان را دخترانش مى‏شمردند، رد كنند.

 

 

 

 

[سوره المؤمنون (23): آيات 91 تا 100]

مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ (91)

عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَتَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ (92)

قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي ما يُوعَدُونَ (93)

رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (94)

وَ إِنَّا عَلى‏ أَنْ نُرِيَكَ ما نَعِدُهُمْ لَقادِرُونَ (95)

ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَصِفُونَ (96)

وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ (97)

وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ (98)

حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (99)

لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (100)

ترجمه:

خداوند فرزندى نگرفته است و با او خدايانى نيستند. در اين صورت هر خدايى مخلوق خود را جدا ميكرد و بعضى بر بعضى برترى مى‏جست. منزه است خداوند از آنچه مى‏گويند. داناى نهان و آشكار است و از آنچه شريكش قرار ميدهند برتر است. بگو: خدايا اگر بمن نشان دهى وعده عذابى كه به آنها داده ميشود، پروردگارا، مرا در ميان قوم ستمكار قرار نده. ما قادريم كه وعده‏اى كه به آنها ميدهيم بتو نشان دهيم. بدى را به آنچه بهتر است، دفع كن. ما به آنچه ميگويند، داناتريم. بگو: خدايا از وسوسه‏هاى شيطان بتو پناه مى‏برم و پروردگارا، بتو پناه مى‏برم كه آنها در نزد من حاضر باشند. تا وقتى كه مرگ يكى از آنها فرا رسد، گويد: خدايا، مرا بر گردان تا در آنچه ترك كرده‏ام، عملى صالح انجام دهم. نه چنين است. اين سخنى است كه او گوينده آن است و در وراى ايشان برزخى است، تا روزى كه مبعوث شوند.

 

 

 

قرائت:

اهل مدينه و كوفيان- بجز حفص- «عالم الغيب» به رفع و ديگران به جر خوانده‏اند. بنا بر رفع خبر مبتداى محذوف و بنا بر جر صفت است.

 

 

لغت:

همزه: به شدت راندن، همزه شيطان، راندن اوست مردم را به شدت بسوى گناهان.

برزخ: فاصله ميان دو چيز.

 

 

اعراب:

إِذاً لَذَهَبَ‏: جواب است براى «لو» مقدر. «اذا» ميان «لو» و جوابش قرار گرفته و لغو است.

إِمَّا تُرِيَنِّي‏: «ان» شرطيه و آمدن «ما» بخاطر تأكيد فعل است. جواب شرط:

«فَلا تَجْعَلْنِي» هِيَ أَحْسَنُ‏: صله براى «التي».

ارجعون: خطاب جمع بخاطر اين است كه گاه خداوند در مورد خودش جمع بكار مى‏برد و منظور تعظيم است.

مِنْ وَرائِهِمْ‏ و إِلى‏ يَوْمِ‏: هر دو متعلق بيك چيزند.

يَوْمِ يُبْعَثُونَ‏: مضاف و مضاف اليه. زيرا اسم زمان اضافه بفعل ميشود.

 

 

 

مقصود:

اكنون خداوند در تأكيد ادله توحيد مى‏فرمايد:

مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ: خداوند فرزند كسى را فرزند خود قرار نداده است، زيرا اين كار محال است. بخاطر اينكه فرزند داشتن او محال است. كسى فرزند براى خود ميگيرد كه ممكن باشد پدر شود. بهمين جهت است كه جوان پير را و انسان حيوان را بفرزندى نميگيرد.

وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ‏: «من» در هر دو جمله براى تأكيد است. يعنى همانطورى كه فرزند ندارد، شريك هم ندارد.

إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ‏: اگر با او خداى ديگرى بود، هر خدايى مخلوقات خود را جدا و مشخص ميكرد و مانع مى‏شد كه خدايان ديگر بر مخلوقات او استيلا پيدا كنند. يا اينكه نشانه ‏هايى قرار ميداد كه معلوم باشد مخلوقات او از مخلوقات ديگران جدا هستند. زيرا راضى نمى‏شد كه آفريده و انعامش بديگرى نسبت داده شود.

وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏: ديگر اينكه بعضى از خدايان كوشش ميكردند كه بر ديگران غالب گردند. مقصود مفسرين از اينكه مى‏گويند: خدايا مثل پادشاهان با يكديگر بجنگ مى‏پرداختند، همين است.

برخى گويند: يعنى خدايان يكديگر را از انجام مقاصد خويش منع ميكردند.

اين آيه هم نظير: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا» است (انبياء 22).

در اين آيه دلالتى عجيب بر توحيد است. زيرا هر خدايى قادر بالذات است و بنا بر اين بايد بر هر چه خدايان ديگر قادرند قادر باشد. پس هر خدايى هم غالب است‏ و هم مغلوب. بعلاوه دو قادر بايد بتوانند به ممانعت و مزاحمت يكديگر پردازند. ولى چون قادر بالذاتند، بايد نتوانند مانع و مزاحم يكديگر شوند و اين محال است.

در اين آيه دلالتى است بر اعجاز قرآن. زيرا در كلام عرب، سخنى كوتاه كه متضمن چنين مطلبى باشد، وجود ندارد. در همين سخن كوتاه دو دليل بر يگانگى خداوند و قدرت كامله او اقامه شده است.

اكنون در تنزيه خود مى‏فرمايد:

سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ‏: مقام خداوندى از داشتن فرزند و شريك- كه مشركين مى‏گويند- منزه است.

عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَتَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ‏: او به آشكار و نهان عالم است و هيچ چيز از او پوشيده نيست، نه گذشته و نه حال و نه آينده. چنين خدايى از داشتن شريك منزه است. زيرا مقام او از همه چيزها و همه كسان بالاتر است.

اكنون به پيامبر خود دستور ميدهد:

قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي ما يُوعَدُونَ رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏:اى محمد، بگو: پروردگارا، اگر عذاب و گرفتارى آنها را در جنگ بدر بمن نشان دهى، خدايا مرا با مردم ستمكار قرار نده. يعنى هنگامى كه ميخواهى بر آنها عذاب نازل كنى مرا از ميان آنها خارج گردان تا به مصيبت آنها گرفتار نشوم.

از اين آيه استنباط مى‏شود كه انسان مى‏تواند آنچه را ميداند كه خداوند انجامش ميدهد از او مسألت كند. بديهى است كه پيامبران از جانب خدا عذاب نميشوند.

مع الوصف به پيامبر اسلام دستور داده شده است كه از خدا بخواهد كه در روز نزول عذاب، او را در صف عذاب شدگان قرار ندهد. فايده اين دعا اين است كه دعا كننده رغبت و تمايل خود را نسبت به خداوند و افعالش در ضمن دعا ثابت مى‏كند.

وَ إِنَّا عَلى‏ أَنْ نُرِيَكَ ما نَعِدُهُمْ لَقادِرُونَ‏: اين جمله جزء دعاء نيست. از خداوند است. يعنى: ما در عذاب آنها تعجيل نميكنيم. با اينكه بر اين كار قادريم.

بلكه آنها را مهلت ميدهيم و اين مهلت مطابق مصلحت است.

كلبى گويد: اين حقيقت را اصحاب رسول (ص) بعد از رحلتش مشاهده كردند.

در روايت است كه پيامبر خدا در حجة الوداع، در سرزمين منى فرمود: پس از من كافر نشويد و بروى يكديگر شمشير نكشيد و يكديگر را نكشيد. بخدا قسم اگر اينكار بكنيد، مرا در ميان سپاهى خواهيد ديد كه با شما مى‏جنگند. آن گاه از جانب چپ متوجه عقب گرديد و بعد صورت خود را برگردانيد و فرمود: يا اينكه على …[1] آن گاه اين آيه نازل شد: «قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي …» آن گاه پيامبر مأمور به صبر شد تا وقت عذاب فرا رسد.

ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ: بدى بدكاران را به عفو و چشمپوشى دفع كن.

اين دستور مربوط به آن وقتى است كه هنوز فرمان جنگ صادر نشده بود.

برخى گويند: يعنى سخنان باطل ايشان را بوسيله دليلهاى روشن و قابل قبولتر، دفع كن.

نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَصِفُونَ‏: ما بگفتارهاى شرك آميز آنها داناتريم و آنها را بحسب استحقاقشان كيفر ميدهيم.

وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ‏: اى محمد، بگو خدايا از وسوسه- هاى شيطان‏ها بتو پناه مى‏برم. يعنى از دعوت و اغواء و بديهاى آنها.

وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ‏: و خدايا پناه مى‏برم بتو از اينكه آنها بمن نزديك شوند و مرا از طاعت تو باز دارند. برخى گويند: منظور اين است كه در حال نماز و در حال قرائت قرآن نزديك نشوند. لكن بعضى گفته‏اند: منظور در همه حالات است.

اكنون برميگردد به اين مطلب مشركين كه مى‏گفتند: آيا وقتى كه مرديم و خاك و استخوان شديم، زنده مى‏شويم؟ و ميفرمايد:

حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ‏: هنگامى كه يكى از اين كفار مشرف بر مرگ مى‏شود، از خداوند مسألت ميكند كه مرگش به تأخير افتد و بدنيا برگردد.

برخى ميگويند: اينها ابتدا پيش خداوند استغاثه ميكنند. سپس بفرشتگان مى‏گويند كه آنها را برگردانند بنا بر اين خطاب جمع به فرشتگان است.

برخى ميگويند: خطاب بخداوند است و عادت عرب اين است كه براى تعظيم مفرد را بجمع خطاب كند. مثل اينكه زن فرعون به فرعون ميگويد: «قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ» (نور چشم من و تو. او را نكشيد: قصص 9) نضر بن شميل ميگويد: اين مطلب را از خليل پرسيدند. قدرى فكر كرد و گفت:

از چيزى سؤال ميكنيد كه درست نميدانم. مردم او را تحسين كردند.

لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ‏: اگر بدنيا برگردم، حق خدا را در اموالم ادا خواهم كرد. پس آنچه ترك شده، اموال است. برخى گويند: يعنى در دنيا عمل صالح انجام ميدهم. پس آنچه ترك شده، دنياست. برخى گويند: يعنى كارهايى را كه تضييع و ترك كرده‏ام، انجام ميدهم.

امام صادق (ع) فرمود: اين جمله در مورد تارك زكات است كه وقت مرگ تقاضاى بازگشت ميكند.

اكنون در پاسخ سؤال او مى‏فرمايد:

كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها: نه چنين است. ديگر بدنيا بر نميگردد. اين حرفى است كه او مى‏زند و فايده‏اى ندارد. برخى گويند: يعنى اين سخن را بزبان ميگويد.

ولى عمل نميكند. مثل: «وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ» (اگر باز گردانده شوند، بر- ميگردند به آنچه از آن نهى شده‏اند: انعام 28) و فتح بن يزيد جرجانى ميگويد: از امام رضا (ع) پرسيدم: فدايت شوم، آيا خدا ميداند كه چيزى كه نبوده است اگر بود، چگونه بود؟

فرمود: واى بر تو، سؤالت دشوار است. مگر اين آيه را نخوانده‏اى؟ «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ» (اگر در آسمانها و زمين خدايانى بودند، فاسد مى‏شدند و برخى بر برخى برترى مى‏جستند: انبياء 22). در اين آيه خداوند چيزى را وصف كرده كه نبوده و نيست و كيفيت وجود آن را نشان داده است. همچنين قول اشقياء را حكايت مى‏كند: «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها» و مى‏فرمايد: «وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ» پس به كيفيت وجود آنچه نبوده و نيست عالم است و ميداند كه اگر پديد مى‏آمد چگونه پديد مى‏آمد؟ او شنوا، بينا، آگاه و داناست.

وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‏: در پيش روى آنها عالمى است كه ميان مرگ و قيامت فاصله است. برخى گويند: يعنى برزخى است كه ميان ايشان و بازگشت بدنيا فاصله است. برخى گويند: يعنى برزخى است كه ميان ايشان و بازگشت بدنيا فاصله است. برخى گويند: برزخ مهلتى است كه تا قيامت بمردگان داده ميشود و عبارت است از عالم قبر. على بن عيسى مى‏گويد: برزخ فاصله ميان دو چيز است.

از اين آيه بر مى‏آيد كه هيچكس نميميرد مگر اينكه مقام و منزلت خود را در پيشگاه خداوند- اضطراراً- بشناسد و بداند كه اهل ثواب است يا عقاب. (از جبائى)[2]

 

 

 

[سوره المؤمنون (23): آيات 101 تا 110]

فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ (101)

فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (102)

وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ (103)

تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَ هُمْ فِيها كالِحُونَ (104)

أَ لَمْ تَكُنْ آياتِي تُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ (105)

قالُوا رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا وَ كُنَّا قَوْماً ضالِّينَ (106)

رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ (107)

قالَ اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ (108)

إِنَّهُ كانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبادِي يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ (109)

فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ (110)

ترجمه:

هنگامى كه در صور دميده شود، در آن روز نسبى ميان ايشان نيست و از يكديگر نمى‏پرسند. آنان كه ميزانهايشان سنگين است رستگارند و آنان كه ميزانهايشان سبك است، بخود ضرر زده، هميشه در جهنمند. صورتشان را آتش مى‏سوزاند و آنها ترشرويانند. آيا آيات من بر شما خوانده نشد و شما تكذيب مى- كرديد؟ گويند: پروردگارا، بدبختى ما بر ما غالب شد و ما مردمى گمراه بوديم.

پروردگارا، ما را از آتش خارج گردان، اگر برگرديم، ستمكاريم. گويد: دور شويد و در آتش بمانيد و با من تكلم نكنيد. گروهى از بندگان من بودند كه ميگفتند:

پروردگارا، ايمان آورديم. ما را بيامرز و رحم كن و تو بهترين رحم كنندگانى. شما آنها را مسخره كرديد تا ذكر مرا از ياد شما بردند و شما به آنها ميخنديديد.

 

 

 

قرائت:

كوفيان بجز عاصم «شقاوتنا» خوانده‏اند و در اين صورت مصدرى است به وزن «سعادة» هم چنان كه «شقوة» مصدرى است به وزن «فطنة» سخرى: اهل كوفه- بجز عاصم- و اهل مدينه بضم سين و ديگران بكسر سين خوانده‏اند (همچنين در سوره ص) اگر بضم سين باشد، بمعنى انقياد است- و بهمين جهت در سوره زخرف همه قراء بضم سين خوانده‏اند. اما بكسر سين به معنى استهزاء است.

 

 

لغت:

نفخ: دميدن شديد و رسيدن باد سموم بصورت.

كلوح: بازماندن دهان و پيدا شدن دندانها.

خسأ: دور كردن.

 

 

 

اعراب:

عامل در «اذا» و «بينهم» و «يومئذ» خبر «لا انساب» است كه حذف شده.

تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ: در محل نصب و حال و عامل آن «خالدون» است.

 

 

مقصود:

اكنون خداوند به بيان حال دو گروه نيك و بد در روز قيامت پرداخته، مى‏فرمايد:

فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ: دو بار نفخ صور ميشود: نفخ مرگ و نفخ حيات. ابن عباس گويد: يعنى وقتى نفخ مرگ ميشود، ميان آنها خويشاوندى وجود ندارد. ابن مسعود ميگويد: يعنى وقتى نفخ حيات- در روز قيامت- ميشود: ميان آنها خويشاوندى نيست. مقصود از نبودن خويشاوندى اين است كه كسى نميتواند نسبت بخويشاوندان خود عاطفه و محبتى نشان دهد با اينكه يكديگر را مى‏شناسند. لكن بواسطه گرفتارى زياد بيكديگر توجه نميكنند.

حسن گويد: صور جمع صورت است. يعنى هنگامى كه ارواح در كالبدها دميده مى‏شوند و مردگان زنده ميگردند، رابطه‏هاى خويشاوندى را اثرى نيست.

اينكه مى‏گويد: خويشاوندى وجود ندارد، بخاطر اين است كه: خويشاوندى براى كمك و دفع زيان است. هنگامى كه اين فايده بر خويشاوندى مترتب نشود، مثل اين است كه بطور كلى خويشاوندى وجود ندارد.

نظير اين آيه است: «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ» (روزى كه انسان از برادر و مادر و پدر فرار ميكند: عبس 34 و 35).

برخى گويند: منظور اين است كه در آن وقت كسى افتخار به خويشاوندى نميكند. حال آنكه در دنيا افتخار ميكرد. پس بايد در جمله، محذوفى اعتبار شود.

در حقيقت در آنجا برترى به عمل است نه به خويشاوندى.

پيامبر خدا فرمود: هر حسب و نسبى در روز قيامت منقطع است، جز حسب و نسب من‏[3].

وَ لا يَتَساءَلُونَ‏: در آن روز از حال و سرگذشت يكديگر سؤال نميكنند، حال آنكه در دنيا سؤال ميكردند.

برخى گويند: يعنى كسى از كسى تقاضا نميكند كه بار گناه را از دوشش بردارد.

ميان اين آيه و آيه: «فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ» (در آن روز بيكديگر روى آورده، از يكديگر پرسش ميكنند: صافات 50) منافاتى نيست. زيرا قيامت داراى حالات و مواقفى است. در بعضى از حالات، آن چنان بخود مشغولند كه از يكديگر سؤال نميكنند و در برخى از حالات چنين نيست.

برخى گويند: تنها در وقت وارد شدن در بهشت است كه سؤال ميكنند و بنا بر اين فقط آن دسته كه اهل بهشتند، سؤال ميكنند. بخاطر اينكه دچار ترس نشده‏اند.

فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏: آنها كه ميزانهايشان بوسيله طاعات سنگينى مى‏كند، اهل نجات و رستگارند.

وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ‏:و آنها كه ميزانهايشان از طاعات سبك است، بخود ضرر زده، عبوس و گرفته، گرفتار جهنمند.

تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَ هُمْ فِيها كالِحُونَ‏: در حالى كه ميرسد بچهره‏هاى دوزخيان (شعله) آتش و ايشان در آنجا لبهاشان جمع شود و دندانهايشان پديد آيد.

برخى گويند: يعنى مثل اينكه سرهاى ايشان پخته شده باشد، لبها جمع شده و دندانها آشكار گشته است.

أَ لَمْ تَكُنْ آياتِي تُتْلى‏ عَلَيْكُمْ‏: آيا قرآن من و ديگر دلائل روشن و آشكار در دنيا براى شما خوانده نميشد؟

فَكُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ‏: و شما آنها را تكذيب مى‏كرديد.

قالُوا رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا: گويند: خدايا بدبختى و زيانكارى دامنگير ما شده بود و گرفتار گناهانى شديم كه نتيجه‏اى جز بدبختى نداشتند.

وَ كُنَّا قَوْماً ضالِّينَ‏: و مردمى بوديم دور و منحرف از حق و حقيقت.

در اين آيه، گناه كه سبب شقاوت است، مجازاً شقاوت ناميده شده. بزرگترين شقاوت- يا سبب شقاوت- ترك عبادت خدا و پرستش غير خدا و تكذيب حقيقت و معصيت است.

رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ‏: خدايا، ما را از آتش خارج گردان، اگر باز هم بكفر و تكذيب و معصيت برگرديم، بخود ظلم كرده‏ايم.

حسن گويد: آخرين سخن آنها همين است. از آن پس همچون خران ناله ميكنند.

قالَ اخْسَؤُا فِيها: خداوند به آنها ميگويد: همچون سگان دور و داخل آتش شويد. اين كلمه مخصوصاً به سگان گفته ميشود و اگر به انسان گفته شود، براى خوار كردن او و ثابت كردن استحقاق اوست عقاب را.

وَ لا تُكَلِّمُونِ‏: براى اينكه بيشتر آنها را خوار كرده و غضب خود را آشكار كرده باشد، مى‏گويد: با من سخن نگوئيد. زيرا كسى كه بمنظور اهانتش با او سخن نگويند، بر خوارى و بدبختيش مى‏افزايند.

برخى گويند: يعنى در باره رفع عذاب با من سخن نگوئيد كه من عذاب را از شما رفع نخواهم كرد. اگر چه اين مطلب را بصورت نهى آورده، ولى در حقيقت نهى نيست. زيرا در آخرت، امر نهى و تكليف وجود ندارد.

إِنَّهُ كانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبادِي يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ- الرَّاحِمِينَ‏: انبياء و مؤمنين بدرگاه من نيايش كرده، مى‏گفتند: خدايا ما را بيامرز و بما رحم كن كه تو بهترين رحم كنندگانى و منظورشان از اين نيايش كسب ثواب بود.

فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا: شما كافران آنها را مسخره ميكرديد. برخى گويند:

يعنى شما آنها را به بردگى و بيگارى وا مى‏داشتيد.

برخى گويند: آنها هنگامى كه مؤمنين را آزار ميدادند، مى‏گفتند: اينها را ببينيد كه به زندگى سخت و ناگوار اين دنيا خشنود شده‏اند تا به ثواب آخرت برسند.در حالى كه آخرتى و ثوابى در كار نيست. نظير: «وَ إِذا مَرُّوا بِهِمْ يَتَغامَزُونَ» (هنگامى كه از كنار آنها مى‏گذشتند، آنها را بيكديگر نشان ميدادند: مطففين 30) حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي‏: بر اثر اشتغال به استهزاى آنها ياد مرا فراموش كرديد.

در اينجا علت فراموشى را مؤمنين شمرده اگر چه آنها علت نيستند. علت اين است كه اشتغال به استهزاى آنها سبب فراموشى ذكر مى‏شد.

وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ‏: و شما به آنها مى‏خنديديد.

 

 

 

[سوره المؤمنون (23): آيات 111 تا 118]

إِنِّي جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِما صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفائِزُونَ (111)

قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ (112)

قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّينَ (113)

قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاَّ قَلِيلاً لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (114)

أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ (115)

فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ (116)

وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ (117)

وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ (118)

ترجمه:

امروز آنها را بخاطر اينكه صبر ميكردند پاداش ميدهم. آنها رستگارند.

بگو: چند سال در زمين مانديد؟ گويند: يك روز يا قسمتى از يك روز. پس از شمارندگان بپرس. بگو: جز كمى نمانده‏ايد كاش ميدانستيد. آيا گمان كرديد كه شما را بيهوده آفريده‏ايم و بسوى ما بازگردانده نميشويد؟ بزرگ است خداوند كه‏ پادشاه حق است. جز او خدايى نيست. او پروردگار عرش كريم است. هر كس جز خدا خداى ديگرى بخواند كه برهانى بر آن ندارد، حسابش در پيشگاه خداست.

او كافران را رستگار نميكند. بگو: خدايا بيامرز و رحم كن كه تو بهترين رحم كنندگانى.

 

 

 

قرائت:

انهم: حمزه و كسايى بكسر الف و ديگران بفتح خوانده‏اند. كسر بنا بر استيناف و فتح بتقدير لام جر است.

قال كم … قال ان …: حمزه و كسايى هر دو را به فعل امر خوانده‏اند و ابن كثير اولى را بصيغه امر خوانده است و ديگران هر دو را به صيغه ماضى خوانده‏اند.

لا ترجعون: كوفيان- بجز عاصم و يعقوب- بفتح تاء و ديگران بضم تاء و فتح جيم خوانده‏اند.

 

 

 

اعراب:

كم: در محل نصب و «عدد» تميز و منصوب است.

قليلا: صفت مصدر محذوف عبثا: حال يا مفعول له‏ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ: حال و بهتر است كه جمله مستأنفه باشد

رَبُّ الْعَرْشِ‏: خبر مبتداى محذوف‏ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ‏: صفت براى «الها»

 

 

 

مقصود:

اكنون در باره مؤمنين كه در دنيا مورد استهزاى كافران قرار گرفتند، مى‏فرمايد:

إِنِّي جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِما صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفائِزُونَ‏: بخاطر اينكه مؤمنين در دنيا در برابر آزار و استهزاء و مسخره شما صبر كردند آنها را امروز پاداش ميدهم.آنها بمراد خود رسيده، اهل نجاتند. مراد از امروز، همه روزهاى پاداش است.

قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ‏: خداوند به منظور سرزنش و سركوبى منكران قيامت، بكفار ميگويد: چند سال در قبرها مانده‏ايد؟

قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ‏: آنها نميدانند چقدر در قبرها مانده‏اند. از اينرو ميگويند: يك روز يا قسمتى از يك روز.

برخى گويند: اين سؤال در مورد زندگى ايشان در دنياست و آنها بقدرى زندگى دنيا را كوتاه و زودگذر مى‏بينند كه ميگويند: يك روز يا قسمتى از يك روز مخصوصاً كه دوران توقف آنها هم در جهنم طولانى است. اين مطلب دروغ هم نيست.

زيرا آنها طبق عقيده خود جواب ميدهند.

برخى گويند: منظور اين است كه مدت زندگى دنيا يك روز يا قسمتى از روزهاى آخرت است.

ابن عباس گويد: خداوند مدت درنگ آنها را در دنيا از يادشان برده و سنگينى عذاب بحدى است كه فكر ميكنند يك روز يا كمتر در دنيا بوده‏اند.

فَسْئَلِ الْعادِّينَ‏: مجاهد گويد: يعنى از فرشتگان كه اعمال بندگان را حساب ميكنند، بپرس. قتادة گويد: يعنى حساب ايام زندگى دنيا- يا قبر- را از فرشتگان بپرس.

قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏: خداوند به آنها مى‏فرمايد:

اگر به صحت گفته ما اعتقاد داشتيد، ميدانستيد كه، جز مدت كوتاهى اقامت نكرده‏ايد. زيرا مدت زندگى آنها در دنيا يا بودن آنها در قبر، در برابر مدت اقامت آنها در جهنم بسيار ناچيز است.

برخى گويند: يعنى اگر ميدانستيد كه عمر شما را در دنيا كوتاه و مكث شما در آخرت طولانى است، بكفر و معصيت مشغول نميشديد و دنياى فانى را بر جهان باقى ترجيح‏[4] نميداديد.

أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً: آيا شما منكرين قيامت و شيفتگان دنيا تصور ميكنيد كه به بازى و باطل آفريده شده‏ايد و هدف و حكمتى در آفرينش شما نيست- مثل: «أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً» (قيامت 36: آيا انسان گمان ميكند كه مهمل گذارده ميشود؟) بطور كلى مقصود اين است كه: انسان نبايد گمان كند كه آفريده شده تا هر كارى كه ميخواهد بكند و در برابر كردارش مؤاخذه نشود. البته چنين آفرينشى بيهوده است. زيرا كسى كه كارى كند كه نه خود نفع برد نه ديگرى، كار بيهوده كرده است … بديهى است كه خداوند بى‏نياز است و از خلقت انسان نفعى نمى‏برد. بنا بر اين بايد فائده خلقت به خود انسان برسد. يعنى انسان عبادت كند و پاداش بگيرد. نتيجه اين است كه در روز قيامت بايد ميان گنهكار و عاصى فرق گذاشته شود.

وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ‏: آيا گمان ميكنيد كه بحكم ما برگردانده نميشويد و به جايى كه جز ما حكومت ندارد آورده نميشويد؟

فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُ‏: خداوند كه مقتدر و صاحب اختيار بر حق است، از وصف جاهلان برتر است و شريك و فرزند ندارد.

برخى گويند: يعنى خدا برتر است از اينكه كار بيهوده كند.

ملك حق، يعنى كسى كه ملك هستى از آن اوست و مالكيت ديگران در قبال مالكيت او مستعار و غير حقيقى است. بعلاوه او مالك اشياء است از جميع وجوه و ديگران مالكيتشان از جميع وجوه نيست.

لا إِلهَ إِلَّا هُوَ: حق چيزى است كه اعتقاد بآن مطابق واقع باشد. پس هر كس معتقد است كه خداوند يگانه است و او را شريكى نيست، عقيده‏اش مطابق واقع و صحيح است.

رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ‏: اوست آفريننده سرير خوب و زيبا. وقتى به اشياء جامد، كريم گفته شود، مقصود زيبايى آنهاست. برخى گويند: كريم يعنى هر خير. علت اينكه به عرش كريم گفته ميشود، اين است كه خير آن براى كسانى كه اطراف آن هستند بسيار است. وانگهى هر خيرى از ناحيه عرش بديگران مى‏رسد.

خداوند رب همه موجودات است. اما علت اينكه «رب عرش» گفته شده، اين است كه ميخواهد شرافت و عظمت عرش را افزون كند. مثل‏ «رَبَّ هذَا الْبَيْتِ»[5] وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ‏: آنكه با خداوند يكتا خداى ديگرى ميخواند كه دليلى بر آن ندارد و بصرف ادعا اكتفاء ميكند، حسابش پيش خداست و خداوند باندازه استحقاقش كيفرش ميدهد.

إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ‏: آنها كه منكر نعمتها و يگانگى خدا و قيامتند، ظفر نمى‏بينند و سعادتمند نميشوند. چون اقوال كفار را ذكر كرد، اكنون پيامبر را امر مى‏كند كه از آنها تبرى جسته، متوجه خدا شود. ميفرمايد:

وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ‏: اى محمد، بگو: خدايا، گناهان را بيامرز و آفريدگانت را نعمت ده كه تو بالاترين نعمت دهندگانى و نعمت تو از همه بيشتر و فضل تو از همه افزونتر است.

______________________________

[1] – يعنى اگر من در ميان آن سپاه نباشم، على در ميان آنها بجاى من هست.

ظاهر اين است كه اين آيه ارتباطى به سال آخر عمر پيامبر خدا ندارد و مربوط به اختلافات بعد از پيامبر نيست. بلكه بمنظور تسلى خاطر پيامبر است كه بالآخره عذاب بدر بر دشمنان نازل مى‏شود و آنها كيفر اعمال و تبهكاريهاى خود را در آن روز خواهند ديد و ما هم بر آن وعده‏اى كه داده‏ايم قدرت داريم و سرانجام آن را انجام خواهيم داد.

[2] مناسب است كه در اينجا بپاره‏اى از روايات اشاره شود:

امام صادق( ع) فرمود: هر كس قيراطى از زكات را منع كند، نه مؤمن است و نه مسلمان، آيه:« رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ» در باره همين است.

البته منظور از روايت، انطباق آيه است بر مانع زكات، نه اينكه آيه در باره مانع زكات نازل شده است.

در تفسير قمى آمده است كه: مراد از برزخ ثواب و عقابى است كه بين دنيا و آخرت نصيب انسان ميشود.

امام صادق( ع) فرمود:

« و اللَّه ما اخاف عليكم الا البرزخ و اما اذا صار الامر الينا فنحن اولى بكم»

بخدا از عالم برزخ شما مى‏ترسم. اما هنگامى كه كار بدست ما افتاد، ما به شما اولى‏تريم.

على بن الحسين( ع) فرمود:

« ان القبر اما روضة من رياض الجنة او حفرة من حفر النار»

عالم قبر يا باغى از باغهاى بهشت است يا گودالى از گودالهاى جهنم است.( ر ك: علامه طباطبائى، الميزان ج 15، تهران، دار الكتب الاسلامية 1386 ص 79، 80)

[3] – در مورد نسب پيامبر و منقطع نشدن آن رواياتى هست، لكن ظاهر آيه« فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ» عموم و اباى از تخصيص است. امام سجاد( ع) فرمود: خدا بهشت را براى نيكوكاران آفريد.اگر چه بنده حبشى باشند و جهنم را براى بدان آفريد، اگر چه از قريش باشند. بدليل اينكه خداوند مى‏فرمايد:« فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ …». استاد علامه طباطبائى ميفرمايند: ممكن است منظور از منقطع نشدن نسب رسول اللَّه اين باشد كه خداوند اولاد رسول را در دنيا بكارهايى موفق ميكند كه در آخرت براى آنها مفيد باشد.( الميزان ج 15 ص 81)

[4] – بعضى« لو» را شرطيه و بعضى وصليه گرفته‏اند. اما چنان كه از تفسير متن هم ظاهر است، چندان با ذوق سليم سازگارى ندارد. بهتر اين است كه« لو» مفيد معنى تمنى باشد.( يعنى همانطورى كه شما مى‏گوييد، مدت اقامت شما در قبر يا در دنيا كوتاه بوده است، ولى اى كاش شما اين مطلب را در دنيا مى‏دانستيد و قيامت را انكار نميكرديد. البته تمنى و ترجى در مورد خداوند مجازى است نه حقيقى.

[5] – چهار صفت براى خداوند ذكر شده: 1- ملك 2- حق 3- جز او خدايى نيست 4- رب عرش كريم.

چون ملك است مى‏تواند هر گونه حكمى را در باره آفرينش و زنده كردن پس از مرگ صادر كند و حكم او همه جا و نسبت بهر كارى و هر چيزى نافذ است. چون حق است، هر كارى بكند حق است و كار باطل از حق سر نميزند. چون خدايى جز او نيست، مانعى در مقابل اجراى حكمش وجود ندارد و چون رب عرش است و عرش در حقيقت مجتمعى از همه امور است، بنا بر اين همه امور در يد قدرت كامله اوست.

از مجموع اين اوصاف چهارگانه چنين نتيجه گرفته ميشود كه قيامت حق است و غير قابل تخلف و بمقتضاى اين اوصاف وجود و بقاى موجودات و رجوع آنها بسوى خدا قطعى و حتمى است و اگر غير از اين باشد، لغو و عبث و باطل و ناحق است.

 

ترجمه تفسیر مجمع البیان ج ‏۱۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=