ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الحج آیه ۱–51
سوره حج
اين سوره بقول ابن عباس و عطا جز چند آيهاى از آن مكى است. حسن مىگويد: جز چند آيهاى از آن كه در سفر نازل شده، مدنى است. اين چند آيه را بعضى 6 و بعضى 4 آيه دانستهاند.
تعداد آيات:
بعقيده كوفيان 78 و بعقيده مكيان 77 و بعقيده اهل مدينه 76 و بعقيده اهل بصره 75 و بعقيده اهل شام 74 آيه است.
«الحميم» و «الجلود» را كوفيان پايان آيه ميدانند. «عاد و ثمود» را جز شاميان پايان آيه دانستهاند. «قوم لوط» را حجازيان و كوفيان پايان آيه دانستهاند. و «سماكم المسلمين» را اهل مكه آيهاى دانستهاند.
فضيلت سوره:
ابى بن كعب گويد: پيامبر فرمود هر كس سوره حج بخواند، ثواب حج و عمره تمام حج كنندگان و عمره كنندگان گذشته و آينده به او داده مىشود.
امام صادق (ع) فرمود: هر كس سه روز يك بار اين سوره را بخواند، از سال خارج نميشود، مگر اينكه بزيارت خانه خدا برود و اگر در سفر بميرد، اهل بهشت خواهد بود.
تفسير:
سوره انبياء را با دعوت بتوحيد و اينكه پيامبر رحمة للعالمين است، تمام كرد.
اين سوره را با دعوت مردم به اجتناب از شرك و مخالفت دين، آغاز مىكند.
[سوره الحج (22): آيات 1 تا 5]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ (1)
يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدِيدٌ (2)
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَرِيدٍ (3)
كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَ يَهْدِيهِ إِلى عَذابِ السَّعِيرِ (4)
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَ نُقِرُّ فِي الْأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ (5)
ترجمه:
اى مردم از خدايتان بپرهيزيد كه زلزله روز قيامت، چيز بزرگى است، روزى كه مىبينيد هر شير دهى از شير خواره خود غافل ميماند و هر صاحب حملى حمل خود را مىنهد و مردم را مست مىبينى و حال آنكه مست نيستند ولى عذاب خدا شديد است. و بعضى از مردم بدون علم در باره خدا مجادله مىكنند و هر شيطان تبهكارى را پيروى مىنمايند. بر آن شيطان لازم شده است كه هر كس دوستش دارد، گمراهش كند و بعذاب دوزخ هدايتش كند. اى مردم، اگر در باره قيامت در شك هستيد، ما شما را از خاك، سپس از نطفه، سپس از خون بسته، سپس از پاره گوشت صورت گرفته و صورت نگرفته آفريديم تا براى شما بيان كنيم و آنچه بخواهيم در رحمها قرار دهيم تا زمانى معين. آن گاه شما را بصورت طفلى بيرون آوريم. آن گاه براى اينكه بمرحله نيرومندى برسيد. و بعضى از شما ميميريد و بعضى به پستترين دوره عمر مى رسيد تا پس از علم هيچ ندانيد و زمين را خشك مىبينى كه هنگامى كه بر آن آب نازل مىكنيم: بجنبد و بر آيد و از هر نوع گياه بجهت انگيزى بروياند.
قرائت:
سكارى: كوفيان- جز عاصم- «سكرى» خواندهاند و هر دو صيغه جمعند.
ربت: ابو جعفر «ربأت» خوانده است و در اين صورت بمعنى اشراف و غلبه يافتن است.
لغت:
زلزله و زلزال: حركت شديد.
ذهول: غفلت.
حمل: باردارى.
مريد: آماده فساد.
مضغه: مقدارى از گوشت كه جويده شده.
همود: خشكيدن و كهنه شدن.
بهيج: نيكى صورت.
اعراب:
يَوْمَ تَرَوْنَها: متعلق به «تذهل».
ارضعت: مفعول اين فعل محذوف است.
سكارى: حال و اگر «ترى» بمعنى ظن باشد مفعول ثانى.
نقر: مرفوع و عطف بر «خلقناكم» يا بنا بر استيناف و خبر مبتداى محذوف و مفعول آن «ما نشاء» يا محذوف و «ما نشاء» ظرف.
لتبلغوا: جار و مجرور و متعلق بمحذوف.
لِكَيْلا يَعْلَمَ: متعلق به «يرد» و «كى» بمعنى «ان».
شأن نزول:
عمران بن حصين و ابو سعيدى خدرى گويند: دو آيه اول سوره بهنگام شب در باره جنگجويان بنى المصطلق كه از طايفه خزاعه بودند نازل شده است.
هنگامى كه مردم حركت ميكردند، پيامبر ندا كرد و همه آمدند، اطراف پيامبر جمع شدند و آيه را بر آنها خواند. آن قدر گريستند كه سابقه نداشت به اندازه آن شب گريه كرده باشند. فرداى آن شب كسى زين از روى اسبها برنداشت و خيمه بر نيفراشت و هم چنان مىگريستند و اندوه ميخوردند.
پيامبر فرمود: ميدانيد آن روز چه روزى است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند.
فرمود: همان روزى است كه خداوند به آدم ميفرمايد: فرزندانت را به آتش مىسوزانم. آدم مىگويد: چقدر؟ ميفرمايد: از هر هزار نفر 999 نفر به آتش دوزخ مى برم و يكى را به بهشت مىفرستم. شنيدن اين مطلب براى مسلمين گران آمد و باز هم گريه كردند و گفتند: يا رسول اللَّه، كى نجات مىيابد؟ فرمود: مژده باد كه با شما دو دسته يأجوج و مأجوج هستند كه اكثريت دارند. شما در ميان مردم مثل يك موى سفيد هستيد در بدن يك گاو سياه. آن گاه فرمود: اميدوارم كه شما يك چهارم اهل بهشت باشيد. همه تكبير گفتند. فرمود: اميدوارم يك سوم اهل بهشت شما باشيد.
همه تكبير گفتند. فرمود: اميدوارم دو سوم اهل بهشت شما باشيد، اهل بهشت 120 صف هستند. هشتاد صف آن از امت من است. سپس فرمود: هفتاد هزار از امت من بدون حساب به بهشت مىرود.
در بعضى از روايات است كه عمر گفت: يا رسول اللَّه، هفتاد هزار نفر؟
فرمود:بله و با هر يك از آنها، هفتاد هزار.
عكاشة بن محصن برخاست و گفت: يا رسول اللَّه، دعا كن كه مرا از ايشان قرار دهد.
فرمود: خدايا او را از ايشان قرار ده. يكى از انصار هم همين خواهش را كرد و حضرت فرمود: عكاشه بر تو سبقت گرفت. ابن عباس گويد: اين مرد انصارى منافق بود و بدينجهت پيامبر در بارهاش دعا نكرد.
مقصود:
يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ: اى مكلفين از عذاب خدا بپرهيزيد و از معصيت خدا بترسيد. چنان كه وقتى گفته مىشود: از شير بترسيد، يعنى از درندگى شير بترسيد نه از خود شير.
إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ: مقارن فرا رسيدن قيامت و بقولى پيش از آن زمين به شدت مىلرزد. برخى گفتهاند: اين زمين لرزه، از شرايط و علامات قيامت است بهر حال اين زمين لرزه، سخت وحشتناك است و قابل تحمل نيست.
از اين آيه نيز استفاده مىشود كه: معدوم «شىء» ناميده مىشود- زيرا بقيامت كه هنوز نيامده و اكنون معدوم است «شىء» گفته شده است.
يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها:روزى كه زلزله را مىبينيد، مادران شير ده- كه نميتوانند از كودك خود جدا شوند- اطفال را از ياد مىبرند و بارداران، حمل خود را مىنهند و فارغ مىشوند.
از اينجا معلوم مىشود كه: زلزله در همين دنياست. زيرا شير دادن و وضع حمل كردن مربوط به زندگى اين دنياست.
و اگر مقصود از «يوم» خود قيامت باشد، مقصود اين است كه آن روز چنان سهمگين است كه اگر مادرى شير ده و باردار باشد، از شدت ترس از شير دادن غافل مىماند و وضع حمل مىكند. اگر چه در قيامت كه همان آخرت است بار دارى و شير دادن وجود ندارد.
وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى: مى بينى كه مردم از شدت ترس مست هستند، اما نه مست باده. برخى گويند: يعنى چون از ترس حوادث ناگوار عقل خود را از كف داده اند، چنين بنظر مى رسد كه مست شده اند.
وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدِيدٌ: از سختى عذاب است كه آنها به اين حال گرفتار هستند.
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ: در باره مشركينى است كه در باره توحيد و نفى شرك، بدون دانش و از روى جهل محض، جدال ميكردند. برخى گويند:
منظور نضر بن حارث است كه مردى سخت جدلى بود و مىگفت: فرشتگان دختران خدايند و قرآن افسانه ها و اساطير گذشتگان است و منكر قيامت مى شد.
وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَرِيدٍ: و از هر شيطان گمراه كننده، تبعيت مىكنند.
اگر اين آيه در باره نضر باشد، مقصود از شيطان، شيطان انسانى است. زيرا او از عجمها و يهود مطالبى بر ضد مسلمانان اخذ ميكرد.
كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ: از شيطانى تبعيت مىكند كه بر او لازم شده است كه هر كه دوستش بدارد، گمراهش كند. پس چرا انسان مطيع شيطان شود و از اطاعت كسانى كه او را به رحمت خدا دعوت مىكنند، خوددارى كند؟! برخى گويند: يعنى بر شيطان نوشته شده است كه هر كس اطاعتش كند، خدا گمراهش كند. و برخى گويند: يعنى بر مجادله كنندگان نوشته شده است كه هر كس متابعتشان كند، از دين گمراهش كنند.
وَ يَهْدِيهِ إِلى عَذابِ السَّعِيرِ: و بعذاب دوزخ هدايتش كند.
اكنون بذكر دليل معاد مى پردازد. زيرا عمده مجادلات در باره آن بوده است:
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ:اگر در باره معاد شك داريد، شما را از خاك آفريده ايم. يعنى دليل معاد اين است كه اصل شما آدم از خاك است. كسى كه بتواند خاك را بصورت انسانى زنده درآورد، مىتواند استخوانهاى پوسيده را زنده كند و اموات را برگرداند.
ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ: سپس اولاد آدم را از نطفه كه در رحم مادران قرار ميگيرد و قسمتى از آن از پدر و قسمتى از مادر است، آفريديم.
ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ: سپس نطفه را علقه- كه خون بسته است- كرديم.
ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ: تشبيه مىكند به گوشت جويده. يعنى خون بسته بصورت پاره گوشت جويده درمىآيد.
مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ: گوشت جويدهاى كه خلقت آن تمام و ناتمام است.
برخى گويند: يعنى صورت يافته و صورت نيافته. چنين پاره گوشتى هنوز داراى خطوط و نقشها و صورت نيست.
لِنُبَيِّنَ لَكُمْ: براى اينكه قدرت خود را براى شما بنمايانيم كه شما را باين صورتها درآوردهايم. يا اينكه براى شما بيان كنيم كه هر كه قادر بر ابتداست، قادر بر بازگرداندن و اعاده نيز هست. يا اينكه براى شما چيزى بيان كنيم كه شك و ترديد شما را از بين ببرد.
وَ نُقِرُّ فِي الْأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى: و در رحم مادران هر چه بخواهيم تا مدتى معين كه وقت وضع حمل است، نگاه ميداريم.
ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا: آن گاه شما را كه طفلى شدهايد از رحم مادر بيرون مى- آوريم. طفل مصدر است و در اينجا بمعناى جمع است.
ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ: تا بمرحله اى برسيد كه عقل و نيرو بكمال برسد.بقولى يعنى وقت بلوغ و احتلام. در باره «اشد» و اقوال علماء در باره آن قبلا گفتگو كردهايم.
وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى: بعضى از شما پيش از بلوغ مىميريد.
وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ: و بعضى از شما به سن پيرى مىرسيد.
اين دوره را باين جهت، پستترين دوره عمر مىنامد كه انسان در اين دوره فقط انتظار مرگ دارد، نه انتظار سلامت و نشاط و جوانى.
لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً: تا ديگر استفاده علم نكند و دانسته هاى خود را فراموش نمايد.
عكرمه گويد: كسى كه قرآن بخواند، اين حال را پيدا نميكند و به اين آيه استدلال كرده است: «ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» (تين 5 و 6) آن گاه انسان را سفله سفلگان كرديم. مگر آنان كه ايمان آورده و عمل صالح كنند. عكرمه گويد: منظور قاريان قرآن است.
اكنون دليل ديگرى بر معاد آورده، مىفرمايد:وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ: زمين را خشك و بىگياه مىبينى. همين كه باران بر آن فرستاديم، بوسيله گياهان نشاط و حيات و تحرك پيدا مىكند و گياهان آن افزايش مىيابد.
وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ: و از انواع گياهان بهجتزا و نشاط انگيز و زيبا و خرم، مىروياند.
[سوره الحج (22): آيات 6 تا 10]
ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ يُحْيِ الْمَوْتى وَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (6)
وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ (7)
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ (8)
ثانِيَ عِطْفِهِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ نُذِيقُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَذابَ الْحَرِيقِ (9)
ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ (10)
ترجمه:
اين است. زيرا خدا حق است و مردگان را حيات مىبخشد و بر هر چيز قادر است. و قيامت فرا مىرسد و در باره آن شكى نيست و خداوند كسانى را كه در قبور هستند، مبعوث مىگرداند. برخى از مردم، بدون دانشى و هدايتى و كتابى روشنى- بخش، در باره خدا مجادله مىكنند: بزرگى كنند تا از راه خدا گمراه كنند. براى آنهاست در دنيا خوارى و روز قيامت عذاب آتش را به آنها مىچشانيم: به او گفته مىشود اين عذاب بواسطه كارهايى است كه كردهاى و خدا بندگان را ستم نميكند.
اعراب:
ثانِيَ عِطْفِهِ: حال
لَهُ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ: مبتدا و خبر و جمله خبر بعد از خبر براى «من يجادل» ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ: ممكن است مبتدا و خبر و ممكن است «ذلك» خبر مبتداى محذوف باشد.
مقصود:
خداوند سبحان ادله قيامت را ذكر كرد. اكنون ميفرمايد:
ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُ: آنچه در باره خلق انسان و روييدن گياهان گفته شد، بخاطر اين است كه: خداوند حق است. پس بدانند كه فقط اوست كه سزاوار پرستش است.
وَ أَنَّهُ يُحْيِ الْمَوْتى: و اوست كه مردگان را زنده ميكند. زيرا كسى كه قادر بر انشاء و آفرينش خلق است، قادر بر اعاده خلق نيز هست.
وَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ: و او بر هر كارى قادر است. معدومات را موجود ميكند و موجودات را فانى مىسازد و دو باره آنها را باز ميگرداند و قدرت او را حدى و نهايتى نيست.
وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها: و بدانند كه قيامت فرا مىرسد و در باره آن شكى نيست.
وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ: و خداوند مردگان را از قبرها براى حساب و جزاء خارج مىگرداند. زيرا دلائل گذشته، معاد را اثبات كردند.
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ: دستهاى بدون داشتن دانش و هدايت و كتاب روشنى بخش كه راهنماى حق باشد، در باره خداوند مجادله ميكنند. يعنى تابع دليل عقل و سمع نيستند. بلكه از روى هوس و تقليد سخن مىگويند.
از اين آيه استفاده مىشود كه جدال با داشتن علم، خوب و بدون آن بد است.
زيرا جدال عالمانه، انسان را به اعتقاد حق وادار ميكند و جدال غير عالمانه باعتقاد باطل.
ثانِيَ عِطْفِهِ: در حالى كه تكبر مىورزند. عرب مىگويد: «ثنى فلان عطفه»يعنى تكبر كرد. عطف انسان، يعنى پهلو و كنار او كه در وقت اعراض از شيء، آن را مىگرداند.
لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ: تا مردم را از دين گمراه سازد.
لَهُ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ: در دنيا گرفتار خوارى و ذلت هستند. يعنى مؤمنين آنها را نكوهش ميكنند و مىكشند.
وَ نُذِيقُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَذابَ الْحَرِيقِ: و روز قيامت عذاب سوزان جهنم را به- آنها مىچشانيم.
ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ: به آنها گفته مىشود: اين بخاطر كارهايى است كه از دست شما صادر شده است.
وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ: خداوند از روى ظلم و ستم بندگان گنهكار را عذاب نميكند.
اين آيه دلالت دارد بر بطلان قول جبريان كه بخداوند نسبت ظلم ميدهند.
[سوره الحج (22): آيات 11 تا 15]
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ (11)
يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُ وَ ما لا يَنْفَعُهُ ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ (12)
يَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلى وَ لَبِئْسَ الْعَشِيرُ (13)
إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُرِيدُ (14)
مَنْ كانَ يَظُنُّ أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّماءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنْظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ ما يَغِيظُ (15)
ترجمه:
و از مردم كسى است كه با دو دلى خدا را مىپرستد. اگر نيكى به او رسد بخدا اطمينان يابد و اگر فتنه اى بدو رسد، روگردان شود. دنيا و آخرت را زيان كرده است.
اين است زيان آشكار. جز خدا چيزهايى را ميخواند كه به او سود و زيان نميرساند.
اين است گمراهى آشكار. كسى را ميخواند كه زيانش از سودش نزديكتر است. چه دوست و همدمى بد است! خدا مردم مؤمن و نيكوكار را به بهشت كه در زير آن نهرها روان است داخل ميكند. خدا هر چه بخواهد ميكند. كسى كه گمان دارد كه خدا پيامبر را در دنيا و آخرت يارى نميكند، ريسمانى به آسمان كشد، آن گاه قطع كند و ببيند آيا نيرنگش چيزى را كه مايه خشم او شده است مىبرد؟
قرائت:
خسر الدنيا: برخى «خاسر الدنيا» خواندهاند. وجه اول اين است كه بدل است از «انقلب على وجهه» و وجه دوم اين است كه حال است.
ثم ليقطع: برخى به سكون لام و برخى به كسر لام خواندهاند. اصل اين لام مكسور است و بنا بر اين اگر ساكن شود بخاطر اين است كه حرف عطف جزء كلمه شمرده شود. مثل «و ليوفوا» و «و ليطوفوا»
لغت:
حرف: طرف و جانب اطمينان: آرامش فتنه: محنت انقلاب: بازگشت عشير: همدم نصرت: يارى سبب: وسيله. به ريسمان و راه و پول «سبب» گفته مىشود.
اعراب:
لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ: برخى گويند: اين لام در اصل مؤخر است. يعنى «من لضره …» علت اين است كه لام براى قسم است و بهتر است كه مقدم شود. (مطالب و اقوال ديگرى هم هست كه براى رعايت حال خوانندگان محترم از بيان آنها صرف نظر شد) البته ممكن است لام را لام ابتدا گرفت و فعل «يدعو» تكرار فعل «يدعو» قبل).
شأن نزول:
گويند آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ …» در باره جماعتى نازل شد كه بمدينه رفتند تا خدمت پيامبر برسند. يكى از آنها وقتى حالش خوب مىشد و اسبش مىزاييد و زنش پسر مىآورد و گوسفندش زياد مىشد، خشنود مىشد و اطمينان پيدا ميكرد و هر گاه بيمار مىشد و زنش دختر مىزاييد، مىگفت: از اين دين خيرى نديدم.
مقصود:
قبلا در باره كفار و مجادلات ايشان گفتگو كرد و اينك در باره مقلدين ضلال و عوامل انحراف مىفرمايد:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ: در ميان مردم كسانى هستند كه خدا را از روى ضعف ايمان عبادت مىكند. آنها بقدرى در اين راه ضعف نشان ميدهند كه مثل اشخاصى هستند كه بر لبه پرتگاه ايستادهاند. قدرتى بر تحصيل دلائل قوى ندارند و خدا را با مختصر شبههاى عبادت ميكنند يا از ياد مىبرند. حسن مىگويد:
دين دو حرف است: زبان و قلب. هر كس خدا را به زبان عبادت كند نه بقلب، بر لبه پرتگاه سقوط است.
فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ: اگر بر اثر عبادت، برفاه و عافيت و فراوانى نعمت برسند، بعبادت خدا اطمينان پيدا مىكنند.
وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ: اما اگر گرفتارى پيدا كنند، بكفر مىگرايند. يعنى بحال اول خود برميگردند.
خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ: بر اثر جدا شدن از دين در اين دنيا و بر اثر نفاقش در آن عالم، گرفتار زيان مىشود.
ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ: اين است زيان آشكار. زيرا شخصى كه اينطور است نه دنيا را دارد نه آخرت را.
يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُ وَ ما لا يَنْفَعُهُ: چنين كسى كه در حقيقت غير خدا را مىپرستد، نه از اين پرستش سودى مىبرد و نه از ترك آن زيانى مىبيند.
ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ: اين كار گمراهى است، گمراهى دور از حق و رشد.
يَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ: اين كه در گمراهى دور از حق است غير خدا را كه زيانش از سودش نزديكتر است مىخواند. يعنى در عالم آخرت زيانش از سودش نزديكتر است. اين تعبير با توجه به اينكه چنين معبودى هيچ نفعى ندارد، باز هم صحيح است. زيرا عرب به چيزى كه نيست، مىگويد: بعيد است.
لَبِئْسَ الْمَوْلى وَ لَبِئْسَ الْعَشِيرُ: چه بد ياور و چه بد همدمى برگزيدهاند، يعنى بتى كه به او دل بستهاند، يار و رفيق خوبى نيست.
اكنون كه وضع مردمى كه در باره دين در ترديدند، روشن شد، در باره پاداش مؤمنين مىفرمايد:
إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُرِيدُ: خداوند مردمى را كه بوحدتش تصديق و كارهاى نيكو مىكنند، داخل بهشتهايى مىكند كه نهرها از زير آنها روان است. خدا در باره اوليايش و فرمانبردارانش هر چه از نيكى خواهد كند و در باره دشمنانش و معصيت كارانش هر چه از اهانت خواهد كند و مانعى در برابرش نيست.
مَنْ كانَ يَظُنُّ أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّماءِ:
هر كس گمان كند كه خدا پيامبرش را يارى نميكند و دشمنش را در دنيا و آخرت شكست نميدهد، ريسمانى به سقف آسمان ببندد.
ثُمَّ لْيَقْطَعْ: و آن قدر بكشد تا ريسمان گسيخته شود و خود بر زمين سقوط كرده، از شدت خشم بميرد. اما اينكار بىفايده است زيرا خدا رسولش را يارى ميكند و خشم او بىفايده است.
فَلْيَنْظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ ما يَغِيظُ: ببيند آيا با اين تدبير و نيرنگ شعله خشمش فرو مىنشيند يا نه؟
برخى آيه را اينطور معنى كردهاند: اين شخص وسيلهاى پيدا كند و به آسمان رود و يارى و وحى خدا را از پيامبرش قطع كند و با اين نيرنگ، اسباب ناراحتى و خشم خود را- كه عبارت است از وحى و نصرت الهى- از ميان ببرد. آيا اين كار ممكن است؟
همانطورى كه اينكار ممكن نيست، قطع وحى و نصرت هم ممكن نيست.
اينكه مىگويد: به آسمان رود، بخاطر اين است كه وحى و نصرت از آسمان و بوسيله فرشتگان آسمانى نازل مىشود.
اگر مراد از نصرت الهى رزق و روزى باشد، معنى آيه اين است كه: هر كس گمان ميكند كه خدا روزيش نميدهد و روزى را خودش بدست مىآورد، اين زحمت را متحمل شود و روزى خود را زياد كند. يعنى با هيچ نيرنگى نميتوان روزى را زياد كرد.
[سوره الحج (22): آيات 16 تا 18]
وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ آياتٍ بَيِّناتٍ وَ أَنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يُرِيدُ (16)
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئِينَ وَ النَّصارى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ (17)
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ وَ كَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذابُ وَ مَنْ يُهِنِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يَشاءُ (18)
ترجمه:
و همين طور قرآن را آيههاى روشن نازل كردهايم و خدا هر كه را خواهد هدايت كند. خداوند در روز قيامت، ميان مردمى كه ايمان آوردهاند و يهوديان و صابئان و مسيحيان و زردشتيان و مشركين فاصله مىاندازد. خداوند بر هر چيز گواه است. آيا نمىبينى كه براى خدا آنها كه در آسمان و آنها كه در زمينند و خورشيد و ماه و ستارگان و درختان و جنبندگان و بسيارى از مردم سجده مىكنند و بسيارى
سزاوار عذابند؟ و هر كه را خدا خوار سازد، گرامى دارندهاى ندارد. خدا هر چه خواهد كند.
اعراب:
خبر «ان» اول جمله «إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ …» است.
مقصود:
اكنون بيان مىكند كه آيات را براى اينكه حجت خلق باشند نازل كرده است:
وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ آياتٍ بَيِّناتٍ: در اينجا مجموعه قرآن را به آيات پيش تشبيه كرده، مىفرمايد: همانطورى كه آيات گذشته را بعنوان حجت و بينه نازل كردهايم، قرآن هم حجت و بينه است و دلالت صريح دارد بر توحيد و عدل و مقررات فردى و اجتماعى.
وَ أَنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يُرِيدُ: و بر تو نازل كرديم كه خداوند هر كه را بخواهد براه دين هدايت مىكند.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئِينَ وَ النَّصارى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ: سنت خداوند است كه ميان حق و باطل جدا كند. روز قيامت هم مؤمن و يهودى و مسيحى و زردشتى و مشرك را از يكديگر جدا مىسازد. اهل حق را رو سفيد و اهل باطل را رو سياه محشور ميكند تا از يكديگر شناخته شوند.
إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ: خداوند بر هر چيزى آگاه و گواه است، پيش از آنكه جامه هستى بپوشد. زيرا داناى غيب است.
اكنون به پيامبر گرامى خطاب كرده، مىفرمايد:
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ: آيا نميدانى كه اهل آسمانها و زمين و خورشيد و ماه و ستارگان و كوهها و درختان و جنبندگان و مردم مؤمن، در برابر خدا خضوع و خشوع مىكنند؟
سپس از ذكر ساجدان منصرف شده، مىفرمايد:
وَ كَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذابُ: و بسيارى از مردم از توحيد و عبادت خدا سرپيچى ميكنند و مستوجب عذاب مىشوند. بديهى است كه استحقاق عذاب ناشى از ترك سجود است.
وَ مَنْ يُهِنِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ: هر كه را خداوند بدبخت و خوار كند و وارد دوزخ سازد، كسى نيست كه او را يارى كند و سعادت بخشد و به بهشت برد. زيرا كيفر و پاداش بدست خداست.
إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يَشاءُ: خدا هر كه را خواهد نعمت بخشد و هر كه را خواهد انتقام گيرد. (البته انعام و انتقام خدا بمقتضاى ايمان و كفر است نه بدون جهت و دليل).
[سوره الحج (22): آيات 19 تا 24]
هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ (19)
يُصْهَرُ بِهِ ما فِي بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ (20)
وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِيدٍ (21)
كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيها وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ (22)
إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ (23)
وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى صِراطِ الْحَمِيدِ (24)
ترجمه:
اين دو گروه، با يكديگر در باره خدايشان به خصومت پرداختهاند. آنها كه كافر شدهاند، براى ايشان جامههايى از آتش بريده شده و از بالاى سرشان، آب جوش، ريخته مىشود. آنچه در شكمشان هست و پوستشان پخته مىشود و براى ايشان است گرزهايى از آهن. هر وقت بخواهند از غم و اندوه از آن خارج گردند، در آن باز گردانده مىشوند و عذاب سوزان به آنها چشانيده مىشود. خداوند مردم مؤمن و نيكو كار را به بهشتهايى مىبرد كه نهرها از زير آنها روان است. در آنجا دستبندها از طلا و مرواريد زيور خود كنند و لباسشان در آنجا ديباست. بگفتار خوب و براه ستوده، هدايت شدهاند.
قرائت:
اهل مدينه و عاصم «لؤلؤ» را در اينجا و در سوره فاطر به نصب و ديگران به جر خواندهاند تنها يعقوب در اينجا به نصب و در آنجا به جر خوانده است. وجه جر اين است كه عطف است بر لفظ «ذهب» و وجه نصب اين است كه عطف است بر محل آن.
لغت:
خصم: اين كلمه مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان است. در عين حال مثناى آن هم جايز است و اينكه در آيه مثنى آورده، بخاطر اين است كه آنها دو گروه و دو خصم هستند كه با يكديگر بمخاصمه پرداختهاند. نظير «إِنْ طائِفَتانِ مِنَ- الْمُؤْمِنِينَ …» (حجرات 9).
صهر: پختن و ذوب شدن.
مقامع: جمع «مقمعه» وسيلهاى كه با آن سر را بكوبند.
حريق: محرق و سوزنده.
اساور: جمع اسوار. دستبندها. سِوار و سُوار هم جايز است.
شأن نزول:
گويند: «هذانِ خَصْمانِ» در باره شش نفر از مؤمنين و كفار نازل شده است كه در جنگ بدر با يكديگر مبارزه كردند: حمزه، عتبة بن ربيعه را كشت. على (ع) وليد بن عتبة را كشت و عبيدة بن حرث، شيبة بن ربيعه را كشت.
راوى اين روايت ابو ذر است. او سوگند ياد مىكرد كه آيه در باره آنها نازل شده است. بخارى نيز در صحيح اين مطلب را روايت كرده است.
برخى گويند: در باره اهل كتاب و اهل قرآن و بقولى در باره مؤمنين و كافرين نازل شده است.
اين دو قول با گفته ابو ذر از لحاظ حقيقت چندان تفاوتى ندارد، جز اينكه اينها روز بدر را ذكر نكردهاند.
مقصود:
قبلا در باره اهل ايمان و اهل كفر سخن گفت. اينك در باره مبارزات خستگى- ناپذير طرفين مىفرمايد:
هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ: در حقيقت مؤمنين را يك گروه و صائبان و يهوديان و مشركين و زردشتيان را هم يك گروه حساب كرده، ميفرمايد: اين دو گروه در باره دين خدا به مخاصمه پرداختهاند. يهوديان و مسيحيان به مسلمانان مىگويند:
ما پيش خدا برتر از شماييم. زيرا پيامبر و دين ما قبل از پيامبر و دين شماست.
مسلمانان مىگويند: ما بهتريم. زيرا ما بكتابها و پيامبران شما ايمان داريم و بكتاب و پيامبر خويش نيز ايمان داريم. اما شما از روى حسد به پيامبر و قرآن ما كفر مىورزيد. اين است خصومت ايشان.
برخى گويند: منظور خصومت و جنگ روز بدر است.
فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ: ابن عباس مىگويد: هنگامى كه كافران بدوزخ مىروند، لباسهاى كوتاهى از آتش به تن دارند. برخى گويند:
لباسشان از مس گداخته است. برخى گويند: آتش چنان آنها را احاطه مىكند كه مثل لباس، بدن آنها را مىپوشاند.
يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ. يُصْهَرُ بِهِ ما فِي بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ: از بالاى سرشان آب جوشيدهاى بر آنها ريخته ميشود كه درون آنها را مىپزد و ذوب ميكند و پوست آنها را مىگدازد. در خبر است كه اين آب جوشان وارد شكم آنها ميشود.
وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِيدٍ: ما چيزهايى شبيه گرز آهنين بر سر آنها كوبيده ميشود. پيامبر خدا بروايت ابو سعيد خدرى در اينباره فرمود: اگر يكى از آن گرزها در زمين قرار داده شود، تمام جن و انس را بر خود جاى ميدهد.
حسن گويد: شعلههاى آتش آنها را بالا ميبرد. آن گاه بوسيله گرزهاى آهنين به اعماق جهنم سقوط مىكنند و ساعتى آرام ندارند.
كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيها: هر گاه بخواهند بر اثر شدت ناراحتى از آتش خارج شوند، با همان گرزها بجايگاه خود باز گردانده ميشوند.
وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ: به آنها گفته ميشود: عذاب سوز و گداز جهنم را بچشيد.
تا اينجا در باره يكى از خصمها گفتگو كرد. اكنون در باره خصم ديگر مىفرمايد:
إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ: خداوند مردمى را كه بوحدانيتش اقرار و كارهاى نيكو كردهاند، داخل بهشتهايى مىكنند كه از زير بناها و درختانشان نهرها جارى است.
يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ:
زر و زيور آنها دستبندهايى است از طلا و مرواريد و لباس آنها در آنجا از ديبا است.
خداوند پوشش لباس حرير را در دنيا بر مردان حرام و آنها را تشويق كرده است كه در آخرت بپوشند.
وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ: در بهشت راهنمايى شدهاند به تحيتهاى نيكو.
آنها يكديگر را به نيكى درود و تحيت مىفرستند و خدا و ملائكه نيز آنها را تبريك و تهنيت مىگويند.
برخى گويند: يعنى ارشاد ميشوند به «لا اله الا اللَّه» و «الحمد للَّه».
برخى گويند: يعنى به سخنان دلنشين و پسنديده.
برخى گويند: يعنى به ذكر خدا.
وَ هُدُوا إِلى صِراطِ الْحَمِيدِ: و براه خدايى كه مستحق حمد و ستايش است و به بندگان نعمت مىبخشد، هدايت شدهاند.
در روايت است كه پيامبر خدا فرمود: هيچ چيز در پيشگاه خدا محبوبتر از حمد نيست.
«صِراطِ الْحَمِيدِ» راه اسلام و راه بهشت است.
[سوره الحج (22): آيات 25 تا 30]
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ (25) وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ (26)
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (27)
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ (28) ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ (29)
ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ الْأَنْعامُ إِلاَّ ما يُتْلى عَلَيْكُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (30)
ترجمه:
آنان را كه كافر شوند و از راه خدا و مسجد الحرام كه براى مردمش قرار دادهايم و بومى و غير بومى در آن يكسانند منع كنند و در آنجا بخواهند به بيراهه و ظلم گرايند، از عذاب دردناك مىچشانيم. و يادآور هنگامى كه جاى خانه را براى ابراهيم آماده كرديم كه چيزى شريك من قرار نده و خانهام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و راكعان سجده كننده، پاك گردان. و در ميان مردم اعلام حج كن كه پياده و سوار بر مركبهاى لاغر كه از راه دور مىآيند، سوى تو خواهند آمد. تا منافع خود را ببينند و نام خدا را در روزهايى معلوم بخاطر اينكه چارپايان را به آنها روزى داده ياد كنند و بخوريد از آن و گرسنه فقير را اطعام كنيد. آن گاه مو و ناخن خود را ازاله كنند و نذرهاى خود را وفا كنند و بخانه عتيق طواف نمايند. حج اين است. و هر كس حريمهاى خدا را تعظيم كند، پيش خدايش برايش بهتر است و چارپايان براى شما حلال شده است مگر آنچه براى شما خوانده ميشود. از پليدى بتها و از سخن دروغ اجتناب كنيد.
قرائت:
سواء: حفص از عاصم و روح و زيد از يعقوب به نصب و ديگران به رفع خواندهاند.
رفع بنا بر اين است كه خبر مقدم است. وجه نصب آن اين است كه مفعول مطلق است براى فعل محذوف يا حال است و بنا بر اين رفع «العاكف» بخاطر عمل مصدر است.
لغت:
عاكف: كسى كه در يك مكان معين اقامت مىكند.
بادى: بيابان نشين و در آيه غير بومى.
مكان: جاى شىء.
رجال: جمع راجل: پيادگان.
ضامر: لاغر.
عميق: دور.
بائس: كسى كه سخت گرسنه است.
فقير: كسى كه تهيدست است.
تفث: برطرف كردن زوائد بدن.
اعراب:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا: خبر «ان» محذوف بقرينه «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ …» بالحاد: باء زائده است ولى باء «بظلم» براى تعديه است.
عَلى كُلِّ ضامِرٍ: در محل نصب و حال يأتين: در محل جر و صفت. بمعنى «على ابل ضامرة آتية …»
مقصود:
اكنون در باره كفار مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ: آنها كه كافر مىشوند يا در گذشته كافر شدند و هم اكنون مردم را از طاعت خدا و مسجد الحرام كه عبادتگاه مردم است باز ميدارند، گرفتار عذاب مىشوند.
مسجد الحرام را خانه مردم ميخواند. زيرا همگان در آنجا يكسانند.
سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ: در آنجا بوميهاى مكه و غير بوميهايى كه از خارج آمدهاند، يكسانند و هيچكدام بر ديگرى برترى ندارند.
برخى گويند: طبق اين آيه، كرايه دادن و فروختن خانههاى مكه حرام است و مقصود از مسجد الحرام، تنها خود مسجد نيست، بلكه همه حرم را شامل مىشود. چنان كه مىفرمايد: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى» (اسراء 1) كه مقصود حركت پيامبر در شب معراج از مكه است نه از مسجد. (البته اگر اين قول صحيح باشد، كسانى كه خانه ساختهاند، مىتوانند خود ساختمان را بفروشند يا كرايه دهند. اما نسبت به زمين حقى ندارند).
برخى گويند: مراد از مسجد الحرام خود مسجد است. بر حسب ظاهر اين قول صحيح است. پس مقصود اين است كه مسجد الحرام را نمازگاهشان و محل اعمال حجشان قرار داده ايم. از اين لحاظ بومى و غير بومى داراى حق مشترك هستند. اما مشتركين خود را ارباب و صاحب اختيار مسجد ميدانستند و مسلمانها را از نماز خواندن در مسجد و طواف منع مىكردند.
وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ: الحاد انحراف است. برخى گويند: مقصود شرك است و برخى گويند: منظور حلال شمردن محرمات و ارتكاب گناهان است. يعنى هر كه مشرك شود و از اين راه ظلم كند يا مرتكب حرام و گناه شود، او را از عذاب دردناك مىچشانيم.
برخى گويند: اين آيه در باره كسانى نازل شده است كه در سال حديبية پيامبر را از ورود بمكه منع كردند.
وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ: بياد آور هنگامى را كه جاى خانه را براى ابراهيم آماده كرديم و به او نشان داديم.
سدى گويد: ابراهيم نميدانست كعبه را كجا بسازد. خداوند بادى سخت فرستاد تا خاكها را از روى پايههاى اصلى كعبه كه در زمان طوفان نوح ويران شده بود، برداشت و پايهها آشكار گرديد.
أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً: و به او وحى كرديم كه جز مرا عبادت نكند و در اينخانه بتوحيد مرا بخواند.
وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ: و خانهام را از لوث شرك و بتپرستى براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و راكعان و ساجدان پاك گردان.
مقصود از قيام كنندگان بقولى اهل مكه و بقولى نماز گزار است.
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِ: در ميان مردم ندا كن و اعلام حج بده.
اين آيه خطاب به كيست؟
1- خطاب به ابراهيم است. ابراهيم در مقام ايستاد و گفت: اى مردم، خداوند شما را دعوت به حج كرده است. مردم هم به «لبيك اللهم لبيك» اجابت كردند. از على (ع) و ابن عباس و ابو مسلم.
2- خطاب به پيامبر اسلام است. پيامبر در حجة الوداع، وجوب حج را بمردم اعلام كرد، از حسن و جبائى.
جمهور مفسرين بقول اول معتقد شده، گويند: خداوند صداى ابراهيم را بگوش همه كسانى كه خدا علم داشت كه حج ميكنند، رسانيد. چنان كه صداى مورچه را با اينكه در روى زمين بود بگوش سليمان كه در ميان لشكريان بر مقام رفيعى بود رسانيد.
از ابن عباس روايت شده كه: ابراهيم براى انجام مأموريت خود بر كوه ابو- قبيس رفت و دو انگشت را بر گوش خود نهاد و گفت: اى مردم، خدا را اجابت كنيد.
مردم هم در صلب پدران «لبيك» گفتند. نخستين كسانى كه جواب دادند اهل يمن بودند.
يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ: مردم پياده و سواره بسوى تو مىآيند.
ضامر بمعنى شتر لاغر است. ابن عباس مىگويد: چه شتر و چه غير شتر وقتى داخل حرم شود، لاغر مىشود. سعيد بن جبير گويد: وى بفرزندانش ميگفت: از مكه براى حج پياده حركت كنيد تا پياده برگرديد كه من از رسول گرامى اسلام شنيدم كه حاجيان سواره، بهر گامى كه مركبشان بردارد، هفتاد حسنه و حاجيان پياده بهر گامى كه برميدارند هفتصد حسنه از حسنات حرم نصيبشان مىشود. گفتند: حسنات حرم چيست؟ گفت: هر حسنهاى از آن برابر است با صد هزار حسنه.
يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ: اين مركبهاى لاغر و شتران راهوار، از راههاى دور وارد مكه مىشوند.
از انس بن مالك روايت شده است كه پيامبر خدا فرمود: خداوند به اهل عرفات بر فرشتگان افتخار كرده، مىفرمايد: فرشتگان، نگاه كنيد به بندگان من كه با موهاى ژوليده و سر و لباس غبار آلوده از راههاى دور بسوى من آمدهاند. شما را گواه ميگيرم كه دعاى آنها را مستجاب كردم و آرزوى آنها را بر آوردم و بدانشان را بخوبانشان بخشودم. و به نيكانشان هر چه خواستند دادم و چون كوچ كردند و وقوف كردند و برگشتند، باز هم خداوند بفرشتگان همانطور ميفرمايد.
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ: برخى گويند: يعنى در سفر حج علاوه بر فيوضات معنوى تجارت نيز مىكنند. و برخى گويند: يعنى تجارت دنيا و پاداش آخرت نصيبشان مىشود. برخى گويند: منظور منافع آخرت يعنى عفو است و مغفرت. از امام باقر (ع) نيز همين طور روايت شده است. پس معنى جمله اين است كه آنها در سفر حج كارهايى ميكنند كه مورد توجه خداست و نفع آخرت دارد.
وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ: در باره ذكر نام خدا در ايام معلوم، اختلاف است.
برخى گويند: ده روز اول ذى الحج است و اينكه مىگويد: معلومات، بخاطر اين است كه بدانستن آن حريصند. تا وقت حج را بشناسند و ايام معدوده ايام تشريق است. برخى گويند: منظور روز عيد و ايام تشريق يعنى سه روز بعد از آن است و ايام معدوده ده روز اول است. از امام باقر (ع) نيز همين طور روايت شده است. زجاج مىگويد: همين قول صحيحتر است. زيرا كلمه ذكر دلالت دارد بر بردن نام خدا در موقع قربانى. چنان كه بدنبال آن مىفرمايد:
عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ: يعنى بر ذبح و نحر شتر و گاو و گوسفند كه خدا به آنها روزى كرده است.
اين ايام (روز عيد و سه روز بعد) مخصوص همين كار است.
برخى گويند: مقصود از ذكر ذبح است. زيرا از آنجا كه ذبح همراه ذكر است، مىتوان ذكر را گفت و ذبح را اراده كرد. برخى گويند: تكبير است. يعنى تكبير در منى بعد از پانزده نماز كه اول آنها نماز ظهر است بدين ترتيب: «اللَّه اكبر. اللَّه اكبر.
لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر. اللَّه اكبر و للَّه الحمد اللَّه اكبر على ما هدانا و الحمد للَّه على ما أبلاناو اللَّه اكبر على ما رزقنا من بهيمة الانعام».
اصل بهيمه از ابهام است. يعنى غير فصيح و نامعلوم و علت اينكه به حيوان بهيمه گفته شده است، همان نداشتن زبان است.
كلمه انعام از نعمت و بمعنى نرمى است و به شتر گفته مىشود. علت اينكه به شتر انعام گفته شده، نرمى سمهاى اوست. در موقعى كه گاو و گوسفند با شتر جمع شوند به آنها نيز مىتوان انعام گفت. اما به تنهايى نه.
فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ: از گوشت چار پايان بخوريد و به گرسنه مستمند نيز انعام كنيد.
برخى گويند: بائس كسى است كه دستش را به سؤال دراز مىكند.
ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ: آن گاه مو و ناخن خود را بگيرند و غسل كنند و بوى خوش استعمال كنند. زجاج گويد: «قضاء تفث» كنايه از خروج از احرام است.
وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ: و نذرهاى خود را بپايان برسانند. ابن عباس گويد:
منظور اين است كه آنچه نذر كردهاند، قربانى كنند و برخى گويند: كارهايى را كه نذر كردهاند در ايام حج انجام دهند، بجاى آورند. گاه مىشود كه انسان نذر مىكند كه اگر خدا حجى نصيبش كرد، عمل خيرى انجام دهد. بهتر است هر نذرى كه كرده است، و لو مطلق باشد، در ايام حج بجاى آورد.
وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ: اين امر براى وجوب است. يعنى واجب است كه طواف حج را بجاى آورند. زيرا اين طواف از اركان حج است و هيچ خلافى در آن نيست. برخى گويند: منظور طواف بازگشت از منى است. زيرا خداوند دستور داده است كه پس از انجام مناسك، انجام شود.
اصحاب ما روايت كردهاند كه منظور طواف نساء است كه با آن آميزش با زنان مباح مىشود و اين طواف بعد از طواف حج انجام ميگيرد. زيرا پس از طواف حج همه چيز حلال مىشود، جز زن و پس از طواف نساء زن نيز حلال مىشود.
منظور از «بيت عتيق» كعبه است. عتيق ناميده شده براى اينكه از ملك مردم آزاد است. يا اينكه از دستبرد خرابكارى جباران آزاد است و هر جبارى پيش از ظهور پيامبر اسلام قصد تخريب آن را كرد، هلاك شد. اينكه حجاج كه آنجا را خراب كرد و از نو ساخت هلاك نشد، بواسطه بركت پيامبر گرامى اسلام بود. زيرا خداوند اين امت را به بركت پيامبرش از عذاب استيصال ايمن ساخت. برخى گويند:
علت اينكه «عتيق» ناميده شده، اين است كه در موقع طوفان نوح همه جا را آب فرا گرفت جز اين نقطه مقدس كه آزاد بود. برخى گويند: منظور قديم بودن خانه است.
زيرا اين خانه، اولين خانهاى است كه آدم بنا كرد و ابراهيم تجديد بنا كرد.
ذلِكَ: همين جا وقف است. يعنى امر حج و مناسك حج همين است.
وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ: حرمت چيزى است كه هتك آن جايز نيست و بايد به انجام آن قيام كرد. يعنى هر كس مرزهاى خدا را تعظيم و دستوراتش را اجرا كند، در عالم آخرت برايش بهتر است.
تعظيم منهيات و مرزهاى خدا، پيرامون آنها نگشتن و از آنها دورى جستن است. بنظر اكثر مفسرين، منظور از حرمات، بقرينه خود آيات، مناسك حج است.
ابن زيد گويد: منظور اين حرامهاست: خانه حرام، شهر حرام، ماه حرام و مسجد الحرام. گويد: شاهد آن «الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ» است (بقره 194) ماه حرام بماه حرام و حرمتها را قصاصى است.
وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ الْأَنْعامُ إِلَّا ما يُتْلى عَلَيْكُمْ: و چارپايان يعنى گاو و گوسفند و شتر بر شما حلال است. اما آن چيزهايى كه در سوره مائده گفته مىشود، از قبيل مردار و خفه شده و سقوط كرده و بضرب شاخ هلاك شده و جز آن حلال نيستند.
فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ: از پليدى بتها اجتناب كنيد.
اصحاب ما روايت كردهاند كه: بازى شطرنج و نرد و انواع ديگر قمار از پليدى بتهاست.
برخى گويند: بتها را بخون قربانىها آلوده ميكردند و بهمين جهت «رجس» ناميده شدند.
وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ: و از سخن دروغ بپرهيزيد. برخى گويند: منظور تلبيه مشركين است كه مىگفتند: «لبيك لا شريك لك الا شريكاً هو لك تملكه» اصحاب ما روايت كردهاند كه غنا و سخنان بيهوده هم داخل در قول زور است.
در روايت است كه پيامبر گرامى اسلام ايستاد و فرمود: مردم. شهادت دروغ را در رديف شرك بخدا قرار دادم. سپس اين آيه را خواند: «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» يعنى ميان نهى از پرستش بت و شهادت دروغ جمع شده است.
[سوره الحج (22): آيات 31 تا 35]
حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ (31)
ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ (32)
لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ (33)
وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ (34)
الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِينَ عَلى ما أَصابَهُمْ وَ الْمُقِيمِي الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (35)
ترجمه:
مخلصان خدا باشيد نه شرك آورندگان به او و هر كس بخدا شرك آورد، گويا از آسمان سقوط مىكند و مرغ او را بمنقار مىگيرد يا باد او را در جاى دورى مىبرد.چنين است و هر كس شعائر خدا را تعظيم كند، اين تعظيم نشان تقواى دلهاست.
شما را در آن تا مدتى معين منافعى است. سپس محل (ذبح) آن، ناحيه خانه عتيق است. براى هر امتى عبادتگاهى قرار داديم تا نام خدا بر حيوانات بسته زبان كه روزيشان كرده است ياد كنند. خدايتان خداى يگانه است. مطيع او شويد و فروتنان را مژده ده. آنها كه چون ياد خدا شود، دلشان بترسد و آنها كه بر مصيبتها صبر كنند و بپا دارنده نماز باشند و از آنچه روزيشان كرديم انفاق كنند.
قرائت:
فتخطفه: اهل مدينه به باب تفعل خوانده اند.
منسكا: كوفيان به كسر ميم و ديگران بفتح ميم خواندهاند. البته اصل در آن فتح ميم است منتهى گاهى هم كسر ميم در اسم مكان بر خلاف قياس رواست.
لغت:
خطف: ربودن سحيق: بعيد.
شعائر: نشانههاى مناسك حج و قربانيهايى كه بقربانگاه رانده مىشود.
منسك: موضع عبادت اخبات: خضوع
مقصود:
حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ: براه راست و به امر خدا باشيد و از اديان ديگر دست برداريد و حجتان را از روى اخلاص و توحيد بجاى آوريد و در تلبيه حج احدى را شريك خدا نسازيد.
سپس در باره مشركين مثلى زده، ميفرمايد:
وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ: هر كه بخدا شرك آورد، گويى از آسمان سقوط مىكند و مرغ او را با سرعت مىربايد يا اينكه باد او را به جاى دور دستى مىبرد.
زجاج ميگويد: بر حسب اين آيه، دورى مشرك از خدا مانند دور افتادن كسى است كه از آسمان بيفتد و مرغ او را بربايد يا باد او را بجاى دور دستى برد.
ديگران گويند: مشرك را بكسى تشبيه كرده است كه از آسمان سقوط ميكند و هيچ راه نجاتى ندارد و سرانجام هلاك مىشود.
ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ: همين است كه گفتيم.
در باره شعائر خدا اختلاف است. برخى گويند: مناسك حج است، برخى گويند:
قربانى حج است كه بايد حيوان سالم انتخاب و فربه كرد. در روايت است كه: شعائر جمع شعيره، به معناى شترى است كه كوهان آن از سمت راست بشكافند تا معلوم باشد كه براى قربانى است پس بهتر آن است كه چاقتر و بزرگتر باشد. بعضى گويند:
شعائر خدا يعنى دين خدا و تعظيم آن يعنى التزام به آن.
يعنى هر كس تعظيم كند شعائر خدا را، نشان داده است تقواى قلبى خود را، بديهى است كه تقواى حقيقى همان تقواى قلبى است. بعضى گويند: يعنى صدق نيست.
لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى: در اين شعائر براى شما منافعى است تا وقتى كه قربانى شود.
اگر مراد از شعائر قربانى باشد، منافع آن عبارت از سوار شدن و استفاده از شير آن. از امام باقر (ع) نيز چنين روايت شده است. بنا بر اين تا اين حيوان قربانى نشده، مى توان از منافع آن استفاده كرد.
اما برخى مىگويند: تا وقتى كه حيوان نام قربانى رويش گذاشته نشده، مىتوان از فوائد آن برخوردار شد ولى همين كه نام قربانى رويش گذاشته شد، نبايد از منافع آن استفاده كرد. البته قول اول صحيحتر است. زيرا پيش از آنكه قربانى ناميده شود، شعائر نيست.
اگر مراد از شعائر، مناسك حج باشد، مقصود از منافع تجارت است تا بازگشت از مكه.
و اگر مراد دين باشد، مقصود از منافع پاداش اخروى است تا قيام قيامت.
ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ: در صورتى كه مراد از شعائر قربانى باشد، مقصود اين است كه پايان مدت قربانىها آن وقتى است كه به خانه كعبه برسند. و برخى گويند:تمام حرم است.
اصحاب ما گويند: اگر قربانى براى حج است، پايان مدت آن وقتى است كه به منى برسند و اگر براى عمره مفرده است، وقتى است كه به مكه برسند و سر ببرند يا نحر كنند.
كسانى كه مىگويند: مقصود از شعائر مناسك حج است، مىگويند: پايان آن هنگامى است كه طواف انجام گيرد. زيرا پس از طواف، از احرام خارج مىشوند.
و اگر مقصود از شعائر دين باشد، محتمل است كه مقصود از جمله اين باشد كه پايان آن قسمت از دين كه مربوط به احرام است، كارهايى است كه در جوار كعبه انجام ميگيرد و محتمل است كه مقصود اين باشد كه اجر آن بر خداى كعبه است.
وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً: براى هر دستهاى از گذشتگان اهل ايمان، در قربانى عبادتى قرار داديم. يا اينكه قربانى قرار داديم يا عبادتگاهى قرار داديم يا شريعتى و آئينى قرار داديم.
لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ: اين راه عبادت را پيش پاى آنها گذاشتيم، تا خدا را بر چارپايانى كه به آنها روزى داده، ياد كنند.از اين آيه برمىآيد كه ذبح و قربانى مخصوص اين امت نيست و پيش از ما نيز مشروع بوده است.
فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ: معبود شما يكى است و شريك و همتا ندارد. پس بر قربانيها نام غير خدا را نبريد.
فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ: خدا را اطاعت كنيد و متواضعينى كه بخدا اطمينان دارند، بشارت ده.
برخى گويند: مقصود آنهايى است كه ظلم نميكنند و چون به آنها ظلم شود،بقدرى بكيفر اخروى ظالم اطمينان دارند كه هيچ ناراحت نميشوند.
الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ: آنها كه چون از خدا ترسانده شوند، مىترسند.
وَ الصَّابِرِينَ عَلى ما أَصابَهُمْ: و آنها كه در برابر بلاها و مصيبتها و بر طاعت خدا صبر مىكنند.
وَ الْمُقِيمِي الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ: و آنها كه نماز را در موقع خود بپا ميدارند و صدقات واجب و غير واجب را مىپردازند.
[سوره الحج (22): آيات 36 تا 40]
وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَّ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (36)
لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِينَ (37)
إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ (38)
أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ (39)
الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلاَّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيراً وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ (40)
ترجمه:
براى شما قربانيها را از شعائر خدا قرار داديم كه براى شما در آنها خير است.
پس نام خدا را در حالى كه بپا ايستادهايد بر آنها ببريد و چون به پهلو در افتادند، از آنها بخوريد و به قناعت پيشه و خواهنده بخورانيد. اين چنين آنها را براى شما مسخر كرديم. شايد شكر كنيد. گوشت و خون آنها بخدا نميرسد ولى تقواى شما بخدا مىرسد. اين چنين آنها را براى شما مسخر كرديم تا خدا را بر اينكه هدايتتان كرده بزرگ شماريد و نيكو كاران را بشارت ده. خدا از مردم مؤمن دفاع ميكند و خدا خيانتكار كفر پيشه را هدايت نميكند. به آنها كه قتال ميكنند اجازه داده شده زيرا مظلوم شدهاند و خدا بيارى آنها قادر است. آنها كه از ديارشان بنا حق اخراج شدهاند. جز اينكه مىگويند: پروردگار ما خداى يكتاست و اگر خدا بعضى از مردم را به بعضى دفع نميكرد، كليساها و كنيسهها و نمازها و مسجدها كه در آنها نام خدا بسيار برده مىشود، ويران مىشد و خدا هر كه را ياريش كنند يارى ميكند و خدا توانا و بزرگ است.
قرائت:
لن ينال … و لكن يناله: يعقوب هر دو را به تاء خوانده. ابو جعفر اولى را به تاء خوانده. ديگران هر دو را به ياء خواندهاند. علت اين است كه «لحوم» را اگر بمعنى جماعت بگيريم، حكم مؤنث و اگر بمعنى جمع بگيريم، حكم مذكر دارد.
كلمه «تقوى» هم جايز الوجهين است.
يدافع: ابن كثير و اهل بصره «يدفع» خواندهاند. گاهى باب مفاعله با ثلاثى مجرد بيك معنى است.
دفع اللَّه: اهل مدينه و يعقوب «دفاع» خواندهاند، بهمان دليلى كه گذشت.
اذن … يقاتلون: اهل مدينه و حفص هر دو را مجهول و ابو بكر و ابو عمرو و يعقوب اولى را مجهول و دومى را معلوم و ابن عامر اولى را معلوم و دومى را مجهول و ديگران هر دو را معلوم خواندهاند. اگر اولى را معلوم بخوانيم ضمير فاعل به «اللَّه»برميگردد و اگر مجهول بخوانيم «للذين» در محل رفع و نائب فاعل است، و اگر دومى را معلوم بخوانيم. ضمير جمع فاعل آن و اگر مجهول بخوانيم نائب فاعل آن است.
هدمت: اهل حجاز بدون تشديد خواندهاند. اگر به تشديد بخوانيم مخصوص كثرت است و اگر بدون تشديد بخوانيم مشترك است ميان قلت و كثرت.
لغت:
بدن: جمع بدنه: شتر فربه وجوب: افتادن صواف: جمع صافّ: به صف ايستادگان قانع: قناعت كنندهاى كه آبروى خود را نريزد.
معتر: كسى كه سؤال كند.
صومعه: محل تجمع مسيحيان.
بيع: كنيسه يهوديان.
اعراب:
بدن: منصوب به فعل مقدر صواف: حال
الَّذِينَ أُخْرِجُوا: در محل جر و بدل از «لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ» يا خبر مبتداى محذوف يا منصوب بفعل محذوف.
إِلَّا أَنْ يَقُولُوا: استثناء در اينجا براى نقض نفى است. يعنى «الا بقولهم» بعضهم: بدل از «الناس» بدل بعض از كل.
مقصود:
در اينجا بذكر شعائر پرداخته، مىفرمايد:
وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ: شتران درشت اندام و بقولى گاوان و شتران را كه براى قربانى قابل استفاده هستند، از نشانههاى دين و مناسك حج قرار داديم تا با سوق آنها بقربانگاه و قربانى آنها و اطعام مستمندان، عبادت كنيد و پاداش بگيريد.
لَكُمْ فِيها خَيْرٌ: در اين قربانيها براى شما خير دنيا و آخرت است. يا اينكه فقط خير آخرت است. چه مطلوب اصلى همان است.
فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَ: در حال نحر آنها بپاى ايستيد و به- سنت و آئين رسول اعظم اسلام مقيد باشيد و بگوئيد: «اللَّه اكبر، لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر اللهم منك و لك».
برخى گويند: منظور اين است كه يكى از دستهاى شتران را ببنديد و آنها را به صف بپاى داريد تا بر يكديگر سبقت نگيرند.
از امام صادق (ع) روايت شده است كه شتران را بپاى دارند و دستهاى آنها را بيكديگر ببندند.
اين در مورد شتر است و اما گاو بايد دستها و پاهايش را بست و دمش را آزاد گذاشت و اما گوسفند بايد سه دست و پايش را بست و يكى را باز گذاشت.
فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها: همين كه حيوان بر زمين افتاد و جان داد، از گوشت آن بخوريد.
وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ: قانع كسى است كه به آنچه به او ميدهند يا دارد قناعت ميكند و معتر كسى است كه سؤال ميكند. برخى گويند: قانع كسى است كه سؤال ميكند و معتر كسى است كه خود را در معرض اطعام قرار ميدهد و سؤال نميكند.
امام باقر و امام صادق (ع) ميفرمايند: قانع كسى است كه بهر چه به او دادى اكتفاء مىكند و خشم نميگيرد و ترشرويى نميكند و چهره در هم نمىكشد و معتر كسى است كه دست خود را دراز ميكند كه به او خوراك داده شود.
در روايت حلبى است كه امام صادق (ع) فرمود: قانع كسى است كه سؤال ميكند و به آنچه به او دهند قناعت ميكند و معتر آن است كه مىآيد و سؤال نميكند.
ابن عباس مىگفت: قانع كسى است كه به آنچه به او دهند قناعت كند و معتر كسى است كه در خانهها بيايد. زهير مىگويد:
| على مكثريهم حق من يعتريهم | و عند المقلين السماحة و البذل |
بر ثروتمندان ايشان است حق كسانى كه بر در خانهها حاضر مىشوند و پيش تهيدستان آنهاست بذل و بخشش.
در روايت است كه سزاوار است، ثلث قربانى را اطعام كنند و ثلث آن را به قانع و معتر دهند و ثلث ديگر را بدوستان اهدا كنند.
كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ: چنان كه وصف كرديم، آنها را براى شما رام كرديم تا در برابر اراده شما تسليم باشند و آنها را نحر يا ذبح كنيد و از آنها سوارى بگيريد و از نتاج آنها استفاده كنيد. اما حيوانات وحشى و درندگان براى شما رام نيستند.
لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ: شايد شما شكر اين نعمت را بجاى آوريد.
لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ: گوشت و خون قربانيها بخدا نمىرسد، اما تقواى شما بخدا مىرسد. كنايه از اينكه خدا از شما قبول مىكند. معمولا چيزهايى كه مورد قبول انسان است مىگويند به او مىرسد.
خداوند هم خطاب خود را بر اساس محاورات مردم صادر فرموده است.
رسم عرب جاهلى اين بود كه در موقع قربانى در برابر كعبه مى ايستادند و خونها را قربة الى اللَّه، به اطراف كعبه مى پاشيدند (بگمان اينكه خداوند از اين خونها استفاده مى برد. اما قرآن اعلام داشت كه خداوند بگوشت و خون محتاج نيست و چيزى از اينها بخدا نمى رسد ولى تقوى كه عبارت از آن حالت اخلاص و توجه است، بخدا مىرسد).
كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ: تفسير آن گذشت.
لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ: تا خدا را بخاطر اينكه راه دين را براى شما روشن كرد، تكبير گوييد. برخى گويند: يعنى بگوييد: اللَّه اكبر على ما هدانا.
وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِينَ: اهل توحيد و نيكو كاران را بشارت ده.
إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا: در اين آيه مؤمنين را بشارت پيروزى داده، مىفرمايد: خداوند بمنظور دفاع از مؤمنين، غائله مشركين را بر طرف مىكند و مؤمنين را يارى ميدهد.
إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ: آنهايى را كه بخدا خيانت كرده، براى او شريك قرار داده و كفر پيشه كردهاند، دوست نميدارد.
زجاج گويد: هر كه نام غير خدا را بر قربانيها ببرد، خائن كفر پيشه است.
پس از بشارت به دفاع و نصرت مؤمنين، بيان مىكند كه آنها براى جنگ با مشركين از جانب خدا مأذونند.
أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا: به اين جهت به آنها اذن داده شده، كه ظلم ديدهاند برنامه مشركين اذيت و آزار مسلمين بود. روزى نبود كه مجروح يا دست و پا شكسته مسلمانى نزد پيامبر خدا نيايد و شكايت نكند. اما پيامبر خدا به آنها مىفرمود: صبر كنيد. من مأمور به جنگ نيستم. همين كه بمدينه هجرت كرد، اين آيه نازل شد و اين اولين آيهاى است كه در باره جنگهاى اسلامى نازل شده است.
وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ: آنها را وعده پيروزى داده، مىفرمايد: خدا آنها را يارى ميكند و بر يارى آنها قادر است.
سپس به بيان وضع زندگى آنها پرداخته، مىفرمايد:
الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ: آنها كه از مكه اخراج شدند و بمدينه يا حبشه رفتند. اگر مراد رفتن بمدينه باشد، آيه مدنى است و اگر مراد حبشه باشد، آيه مكى است. اين اخراج به اين صورت بود كه آنها را بقدرى اذيت كردند و تحت فشار قرار دادند كه ناچار شدند جلاى وطن كنند و اين كار ناحق بود. زيرا مىگفتند: پروردگار ما خداى يكتاست.
امام باقر (ع) مىفرمايد: اين آيه در باره مهاجرين نازل شده و در باره آل محمد (ص) نيز جارى است زيرا آنها نيز از وطنشان اخراج و ترسانيده شدند.
وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ:اگر خدا شر بعضى از مردم را بوسيله بعضى دفع نميكرد، كليساها و كنيسه ها و مسجدها ويران مىگشت و پايگاه مقدسى كه در اديان مختلف براى پرستش خدا در روى زمين بوجود آمده است، از بين مىرفت.
برخى گويند: صومعه كليساى مسيحيان در كوه و بيابان و بيعه كليساى ايشان در آباديها و مسجد، عبادتگاه مسلمين و صلوات عبادتگاه يهوديان است.
ابن عباس و ضحاك و قتاده گويند: يهوديان به معبد خود «صلات» گويند. بنا بر- اين كلمه معرب است.
حسن گويد: مقصود از «صلات» خود نماز است و خراب شدن نماز يعنى كشته شدن نماز گزاران.
برخى گويند: مقصود از «صلاة» «مصلى» و نماز خانه است. چنان كه مىفرمايد:
«لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى» (نساء 43) به مسجد در حال مستى نزديك نشويد. (اما بقرينه ذيل آيه: «حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ» بعيد است كه مقصود مسجد باشد. بلكه مقصود نماز است).
يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيراً: ضمير به مساجد برميگردد. يعنى در مساجد زياد نام خدا برده مىشود. برخى گويند: ضمير به كليسا و كنيسه ها نيز برمىگردد. زيرا در آنجاها نيز غالباً نام خدا برده مىشود.
وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ: خدا كسانى را كه يارى دينش كنند، يارى ميكند.
إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ: خداوند قادر و غالب است.
[سوره الحج (22): آيات 41 تا 45]
الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ (41)
وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ ثَمُودُ (42)
وَ قَوْمُ إِبْراهِيمَ وَ قَوْمُ لُوطٍ (43)
وَ أَصْحابُ مَدْيَنَ وَ كُذِّبَ مُوسى فَأَمْلَيْتُ لِلْكافِرِينَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ نَكِيرِ (44)
فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِيَ ظالِمَةٌ فَهِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ (45)
ترجمه:
آنها كه اگر در روى زمين قدرتشان دهيم، نماز ميگزارند و زكات ميدهند و امر بمعروف و نهى از منكر ميكنند و عاقبت كارها براى خداست. و اگر ترا تكذيب كنند، پيش از آنها نيز قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و قوم لوط و اصحاب مدين تكذيب كردند و موسى تكذيب شد. كافران را مهلت دادم سپس آنها را گريبانگير كردم. چگونه بود انكار من؟ بسيارى از قريهها را كه ظالم بودند هلاك كرديم و اكنون بناهاى آنها از ساكنين خالى است و بسيارى از چاهها كه معطل مانده و قصرهاى محكم و گچكارى شده كه تهى مانده.
قرائت:
اهلكناها: بصريان «اهلكتها» خواندهاند.
لغت:
خاوية: خالى تعطيل: ابطال عمل مشيد: مرتفع و بقولى گچكارى شده.
مقصود:
اكنون در باره مهاجرين مىفرمايد:
الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ: تمكين، قدرت- بخشيدن و ابزار كار را در اختيار ديگرى قرار دادن و راهنمايى كردن بر انجام كار است يعنى ما به آنها وسائل كارها را عطا كرديم و در زمين قدرت بخشيديم تا نماز بگزارند و حقوق واجب مالى را ادا كنند.
وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ: و امر بمعروف و نهى از منكر كنند.
معروف حق و منكر باطل است، زيرا حق، صحتش شناخته شده و باطل ممكن نيست كه صحتش شناخته شود. اين جمله دلالت دارد بر وجوب امر بمعروف و نهى از منكر.
زجاج گويد: اين آيه وصف كسانى است كه خدا را يارى كنند.
امام باقر ميفرمايد: مصداق اين آيه، بخدا مائيم.
وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ: عاقبت كارها بدست خداست. اين جمله نظير «إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ» است يعنى هر ملكى و حكومتى و قدرتى باطل مىشود جز ملك و حكومت و قدرت حق و سرانجام همه امور بدست خدا مىافتد.
اكنون پيامبر خود را در برابر تكذيب كنندگان تسليت داده، مىفرمايد:
وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ إِبْراهِيمَ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ مَدْيَنَ: همه اين امتها- يعنى امت نوح و عاد و ثمود و امت ابراهيم و قوم لوط و اصحاب مدين- پيامبر خود را تكذيب كردهاند.
وَ كُذِّبَ مُوسى: موسى هم تكذيب شد. اما نه بوسيله قومش. زيرا قومش بنى اسرائيل بودند كه به او ايمان آوردند. بلكه بوسيله فرعون و قومش تكذيب شد.
فَأَمْلَيْتُ لِلْكافِرِينَ: كيفر كافران را به تأخير انداختم و آنها را براى مدتى مهلت دادم.
ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ: آن گاه گرفتار عذابشان كردم.
فَكَيْفَ كانَ نَكِيرِ: استفهام تقريرى است. يعنى تكذيب و كجروى آنها را انكار كردم و نعمتشان را به نعمت و حياتشان را بهلاك تبديل كردم.
سپس در باره عذاب آنها كه پيامبران را تكذيب كردند، مىفرمايد:
فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِيَ ظالِمَةٌ فَهِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها: چه قريه ها كه هلاك كرديم و بعذاب گرفتار نموديم. بخاطر اينكه اهل قريهها بواسطه تكذيب انبياء و كفر، ظالم بودند و اكنون اين قريهها كه سقفهايشان فرو ريخته، خالى از سكنه هستند.
وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ: و چه چاهها كه صاحبانشان هلاك شدند و خشكيدند و از آب كشيدن تعطيل ماندند و فراموش شدند و چه قصرهاى بلند و گچكارى شده كه ويران گشتند و از ساكنان آنها خبرى و نشانى نيست. (چه رستم صولتان و رويين تنانى كه داس عذاب همه را درو كرد و چه جهان گشايان مغرور و سبكسر كه در برابر پيام عذاب بخاك تباهى غلطيدند. بقول محمود غزنوى:
| هزار شهر گشادم بيك اشارت دست | هزار قلعه گرفتم بيك فشردن پاى |
| چو مرگ تاختن آورد هيچ سود نكرد | قضا قضاى خداى است و ملك ملك خداى) |
در تفسير اهل بيت در باره «بئر معطله» آمده است: چه بسيار دانشمندانى كه به علم آنها كارى ندارند و از وجود آنها استفاده نميشود.
ضحاك گويد: اين چاه در يكى از آباديهاى حضرموت بنام حاضور بود كه صالح باتفاق چهار هزار نفر افراد مؤمن بر سر آن آمدند و چون صالح مرد، گفتند «حضرموت» و آنجا حضرموت ناميده شد. پس از موت صالح آنها زياد شدند و كافر گرديدند و به بت پرستى پرداختند. خداوند پيامبرى بنام حنظله بسوى ايشان فرستاد.
آنها حنظله را كشتند. خدا هم آنها را هلاك كرد و چاهشان معطل ماند و كاخ پادشاهشان ويران گرديد.
[سوره الحج (22): آيات 46 تا 51]
أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ (46)
وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ (47) وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَمْلَيْتُ لَها وَ هِيَ ظالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُها وَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ (48)
قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّما أَنَا لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ (49)
فَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ (50)
وَ الَّذِينَ سَعَوْا فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ (51)
ترجمه:
آيا در زمين سير نميكنند تا دلهايى داشته باشند كه به آن تعقل كنند و گوشها كه به آن بشنوند. زيرا چشمها كور نميشود ولى دلهايى كه در سينهها هستند كور مىشوند. عذاب را به شتاب از تو مىخواهند. هرگز خداوند وعده خود را تخلف نميكند و يك روز پيش خداى مانند هزار سال است از روزهايى كه مى شماريد.
چه قريه ها كه آنها را مهلت دادم و اهلشان ظالم بودند. سپس گرفتمشان و بازگشت بسوى من است. بگو: اى مردم، من براى شما ترسانندهاى آشكارم. آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند، برايشان مغفرت و روزى خوبى است و آنها كه در راه ابطال آيات ما كوشش كردند و مسابقه گذاشتند، اصحاب دوزخند.
قرائت:
تعدون: ابن كثير و اهل كوفه- بجز عاصم- به ياء و ديگران به تاء خواندهاند.
قرائت ياء با «يستعجلونك» مناسب است.
معاجزين: ابن كثير و ابو عمرو در اينجا و در سوره سبا بصيغه اسم فاعل از باب تفعيل خواندهاند. اين قرائت به معناى اين است كه آنها به ياران رسول نسبت عجز ميدادند و قرائت ديگران به معناى اين است كه آنها گمان ميكردند: ما عاجز هستيم.
مقصود:
اكنون دستور مىدهد كه در باره سرگذشت آنها كه پيامبران خدا را تكذيب كردند بينديشند و عبرت بگيرند. مىفرمايد:
أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ: آيا قوم تو در سرزمينهاى يمن و شام گردش نميكنند؟
فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها: تا با چشم دل حوادث آموزنده را بنگرند و بگوش خويش داستان زندگى و مرگ و سعادت و بدبختى گذشتگان را بشنوند و تعقل كنند و عبرت گيرند.
فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ: زيرا چشمها كور نميشوند، اما دلها كه در سينههايند، كور مىشوند.
اينكه مىگويد: دلهايى كه در سينه هايند، براى تأكيد است و الا جاى دل در سينه است. چنان كه مىگويد: «يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ» (آل عمران 167) با دهانشان سخن مىگويند.[1] برخى مىگويند: اينكه مىگويد: دلهايى كه در سينههايند، براى اين است اشتباه بقلب نخل نشود. هم چنان كه در «يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ» براى اين است كه گاهى سخن بغير زبان است.
مقصود اين است كه: چشمها اگر چه كور باشند، در حقيقت كور نيستند به شرطى كه صاحبان چشمهاى كور عارف به حق باشند. اما كورى دل كورى حقيقى است كه انسان را به انكار توحيد وادار ميكند.
وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ: از تو مىخواهند كه عذاب را بر آنها نازل كنى.
وَ لَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ: اما خدا وعده خود را در نازل كردن عذاب به تأخير نمىافكند. ابن عباس مىگويد: يعنى در روز بدر عذاب مىفرستد.
وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ: در باره اين آيه اقوالى است:
1- يعنى يك روز از روزهاى آخرت با هزار سال از روزهاى دنيا برابر است.
اين قول از ابن عباس وعده ديگرى است. بنا بروايت ديگر ابن عباس مىگفت: يك روز از روزهايى كه خداوند آسمانها و زمين را در آن آفريد با هزار سال برابر است.در روايت است كه فقرا نصف روز- كه پانصد سال است- پيش از اغنيا به بهشت مىروند.پس مقصود از آيه اين است كه: آنها براى عذاب عجله مىكنند و حال آنكه يك روز از ايام عذاب ايشان در آخرت برابر هزار سال است.
2- يعنى در برابر قدرت خداوند يك روز و هزار سال يكى است، فرقى نيست.كه عذابى كه آنها براى آن عجله دارند؛ فورى واقع شود يا به تأخير افتد. لكن خداوند متعال از روى تفضل آنها را مهلت ميدهد و هيچ چيز از او فوت نميشود.
3- يعنى عذاب يك روز از لحاظ شدت و عظمت در عالم ديگر برابر است با عذاب هزار سال در اين دنيا. هم چنان كه يك روز از نعمتهاى بهشت با نعمت هزار ساله اين جهان برابر است.
پس روزهاى عذاب دير گذرد و روزهاى خوشى زود گذر است. يك روز عذاب مثل هزار سال مىگذرد و هزار سال خوشى مثل يك روز مىگذرد. چنان كه گفته مىشود:
«ايام السرور قصار و ايام الهموم طوال» روزهاى خوشى كوتاه و روزهاى غم طولانى است شاعر گويد:
| يطول اليوم لا القاك فيه | و حول نلتقى فيه قصير |
روزى كه ترا نبينم طول مىكشد و سالى كه ترا ملاقات كنم كوتاه است.
وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَمْلَيْتُ لَها وَ هِيَ ظالِمَةٌ: چه بسيار قريهها كه مردمشان را- كه ظالم و مستحق عذاب بودند- در اول مهلت دادم.
ثُمَّ أَخَذْتُها وَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ: آن گاه هلاكشان كردم و بازگشت هر كسى بسوى من است.
قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّما أَنَا لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ: بگو: اى مردم، من شما را از معاصى خدا مىترسانم و وظائف شما را براى شما بيان مىكنم.
فَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ: آنها كه ايمان آورده، عمل صالح كنند، در برابر معاصى آمرزش خدا نصيبشان مىشود و از نعمت بهشت برخوردار مىشوند، زيرا نعمت بهشت بهترين نعمتها در بهترين خانه هاست.
وَ الَّذِينَ سَعَوْا فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ: سعى كوشش در راه رفتن و تند رفتن است: يعنى كسانى كه در ابطال آيات ما مىكوشند و مبالغه مىكنند تا بر ما غالب آيند و بر ما سبقت گيرند با بگمان اينكه ما را بعجز مىآورند اصحاب دوزخ هستند.
پايان
[1] – امروز بر اينند كه آلت تفكر و انديشه مغز است. ولى قرآن هميشه تفكر و انديشه را بقلب نسبت ميدهد. البته متفكر حقيقى روح است. بحث در اين است كه آيا آلت تفكر چيست؟
قلب يا مغز؟
بعضى از دانشمندان جديد به اين نكته توجه كردهاند كه قلب بر مغز تقدم دارد و در حقيقت فرمانده مغز قلب است و مغز خود آلتى است در دست مغز. بدون اينكه در باره صحت گفته قرآن ترديدى كنيم، بايد منتظر باشيم تا علم پرده از روى اين حقيقت برگيرد و يكى ديگر از معجزات علمى قرآن روشن گردد.
فعلا مىتوان گفت: مسلم است كه اگر قلب لحظهاى از فرستادن خون به اعضاء خوددارى كند، انسان با همه خصوصياتش و با همه افكار و عواطفش، از بين مىرود. در حالى كه اگر مغز از كار بيفتد، مرگ حتمى و مسلم نيست. آيا مىتوان بحكم همين قاعده، تقدم قلب را بر مغز قبول كرد و تفكر مغز را هم عملى دانست كه زير فرمان و بيارى قلب صورت مىگيرد؟
ترجمه تفسير مجمع البيان ج 16